ویکی‌نبشته fawikisource https://fa.wikisource.org/wiki/%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C MediaWiki 1.47.0-wmf.8 first-letter مدیا ویژه بحث کاربر بحث کاربر ویکی‌نبشته بحث ویکی‌نبشته پرونده بحث پرونده مدیاویکی بحث مدیاویکی الگو بحث الگو راهنما بحث راهنما رده بحث رده درگاه بحث درگاه پدیدآورنده بحث پدیدآورنده برگه گفتگوی برگه فهرست گفتگوی فهرست TimedText TimedText talk پودمان بحث پودمان Event Event talk برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۱۵ 104 42007 290038 290000 2026-06-26T14:07:35Z Yoosef Pooranvary 1023 /* هم‌سنجی‌شده */ 290038 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="4" user="Yoosef Pooranvary" />{{RunningHeader||سفر پیدایش ۵|۷}}{{rule}}</noinclude>و پسران و دختران آورد ✡︎ {{verse|۵|۵|color=black}} پس تمام ایَّام آدم که زیست نهصد و سی سال بود که مرد ✡︎ {{verse|۵|۶|color=black}} و شِیث صد و پنج سال بزیست و [[:w:انوش|اَنُوش]] را آورد ✡︎ {{verse|۵|۷|color=black}} و شِیث بعد از آوردن اَنُوش هشت صد و هفت سال بزیست و پسران و دختران آورد ✡︎ {{verse|۵|۸|color=black}} و جملهٔ ایَّام شِیث نهصد و دوازده سال بود که مرد ✡︎ {{verse|۵|۹|color=black}} و اَنُوش نود سال بزیست و [[:w:قینان|قینان]]را آورد ✡︎ {{verse|۵|۱۰|color=black}} و اَنُوش بعد از آوردن قینان هشتصد و پانزده سال زندگانی کرد و پسران و دختران آورد ✡︎ {{verse|۵|۱۱|color=black}} پس جملهٔ ایّام اَنُوش نهصد و پنج سال بود که مرد ✡︎ {{verse|۵|۱۲|color=black}} و قینان هفتاد سال بزیست و [[:w:مهللئیل|مَهلَلئیل]] را آورد ✡︎ {{verse|۵|۱۳|color=black}} و قینان بعد از آوردن مَهلَلئیل هشتصد و چهل سال زندگانی کرد و پسران و دختران آورد ✡︎ {{verse|۵|۱۴|color=black}} و تمامی ایّام قینان نهصد و ده سال بود که مرد ✡︎ {{verse|۵|۱۵|color=black}} و مَهلَلئیل شصت و پنج سال بزیست و [[:w:یارد (جد نوح)|یارِد]] راآورد ✡︎ {{verse|۵|۱۶|color=black}} و مَهلَلئیل بعد از آوردن یارِد هشتصد و سی سال زندگانی کرد و پسران و دختران آورد ✡︎ {{verse|۵|۱۷|color=black}} پس همهٔ ایَّام مَهلَلئیل هشتصد و نود و پنج سال بود که مرد ✡︎ {{verse|۵|۱۸|color=black}} و یارِد صد و شصت و دو سال بزیست و [[:w:خنوخ (جد نوح)|خَنُوخ]] را آورد ✡︎ {{verse|۵|۱۹|color=black}} و یارِد بعد از آوردن خَنُوخ هشت صد سال زندگانی کرد و پسران و دختران آورد ✡︎ {{verse|۵|۲۰|color=black}} و تمامئ ایّام یارِد نهصد و شصت و دو سال بود که مرد ✡︎ {{verse|۵|۲۱|color=black}} و خَنُوخ شصت و پنج سال بزیست و [[:w:متوشالح|متوشالح]] را آورد ✡︎ {{verse|۵|۲۲|color=black}} و خَنُوخ بعد از آوردن مَتُوشالح سیصد سال با خدا راه میرفت و پسران و دختران آورد ✡︎ {{verse|۵|۲۳|color=black}} و همهٔ ایَّام خَنُوخ سیصد و شصت و پنجسال بود ✡︎ {{verse|۵|۲۴|color=black}} و خَنُوخ با خدا راه میرفت و نایاب شد زیرا خدا او را برگرفت ✡︎ {{verse|۵|۲۵|color=black}} و متُوشالَح صد و هشتاد و هفت سال بزیست و [[:w:لمک|لَمَک]] را آورد ✡︎ {{verse|۵|۲۶|color=black}} و مَتُوشالَح بعد از آوردن لَمَک هفت صد و هشتاد و دو سال زندگانی کرد و پسران و دختران آورد ✡︎ {{verse|۵|۲۷|color=black}} پس جملهٔ ایَّام مَتُوشالَح نهصد و شصت و نه سال بود که مرد ✡︎ {{verse|۵|۲۸|color=black}} و لَمَک صد و هشتاد و دو سال بزیست و پسری آورد ✡︎ {{verse|۵|۲۹|color=black}} و ویرا [[:w:نوح|نوح]] نام نهاده گفت این ما را تسلّی خواهد داد از اعمال ما و از محنت دستهای ما از زمینی که {{روخط|خداوند}} آن را ملعون کرد ✡︎ {{verse|۵|۳۰|color=black}} و لَمَک بعد از آوردن نوح پانصد و نود و پنجسال زندگانی کرد و پسران و دختران آورد ✡︎ {{verse|۵|۳۱|color=black}} پس تمام ایَّام لَمَک هفتصد و هفتاد و هفت سال بود که مرد ✡︎ {{verse|۵|۳۲|color=black}} و نوح پانصد ساله بود پس نوح [[:w:سام پسر نوح|سام]] و [[:w:حام|حام]] و [[:w:یافث|یافث]] را آورد ✡︎<noinclude></noinclude> ku0irl963k26h9or29ul5q8t39h9o6q برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۱۹ 104 46854 290037 290006 2026-06-26T14:07:00Z Yoosef Pooranvary 1023 /* هم‌سنجی‌شده */ 290037 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="4" user="Yoosef Pooranvary" />{{RunningHeader||سفر پیدایش ۹|۱۱}}{{rule}}</noinclude>نزد وی برنگشت ✡︎ {{verse|۸|۱۳|color=black}} و در سال ششصد و یکم در روز اوّل از ماه اوّل آب از روی زمین خشک شد پس نوح پوشش کشتی را برداشته نگریست و اینک روی زمین خشک بود ✡︎ {{verse|۸|۱۴|color=black}} و در روز بیست و هفتم از ماه دوّم زمین خشک شد ✡︎ {{verse|۸|۱۵|color=black}} آنگاه خدا نوحرا مخاطب ساخته گفت ✡︎ {{verse|۸|۱۶|color=black}} از کشتی بیرون شو تو و زوجه‌ات و پسرانت و ازواج پسرانت با تو ✡︎ {{verse|۸|۱۷|color=black}} و همهٔ حیواناتیرا که نزد خود داری هر ذی جَسَدیرا از پرندگان و بهایم و کلّ حشرات خزندهٔ بر زمین با خود بیرون آور تا بر زمین منتشر شده در جهان بارور و کثیر شوند ✡︎ {{verse|۸|۱۸|color=black}} پس نوح و پسران او و زنش و زنان پسرانش با وی بیرون آمدند ✡︎ {{verse|۸|۱۹|color=black}} و همهٔ حیوانات و همهٔ حشرات و همهٔ پرندگان و هر چه بر زمین حرکت میکند باجناس آنها از کشتی بدر شدند ✡︎ {{verse|۸|۲۰|color=black}} و نوح مذبحی برای {{روخط|خداوند}} بنا کرد و از هر بهیمهٔ پاک و از هر پرندهٔ پاک گرفته قربانیهای سوختنی بر مذبح گذرانید ✡︎ {{verse|۸|۲۱|color=black}} و {{روخط|خداوند}} بوی خوش بوئید و{{روخط|خداوند}} در دل خود گفت بعد از این دیگر زمین را بسبب انسان لعنت نکنم زیراکه خیال دل انسان از طفولیّت بداست و بار دیگر همهٔ حیوانات را هلاک نکنم چنانکه کردم ✡︎ {{verse|۸|۲۲|color=black}} مادامیکه جهان باقیست زرع و حصاد و سرما و گرما و زمستان و تابستان و روز و شب موقوف نخواهد شد ✡︎ {{وسط|{{روخط|باب نهم}}}} {{فصل|۹}} {{verse|۹|۱|color=black}} و خدا نوح و پسرانشرا برکت داده بدیشان گفت بارور و کثیر شوید و زمین را پر سازید ✡︎ {{verse|۹|۲|color=black}} و خوف شما و هیبت شما بر همهٔ حیوانات زمین و بر همهٔ پرندگان آسمان و بر هر چه بر زمین میخزد و بر همهٔ ماهیان دریا خواهد بود بدست شما تسلیم شده‌اند ✡︎ {{verse|۹|۳|color=black}} و هر جنبندهٔ که زندگی دارد برای شما طعام باشد همه را چون علف سبز بشما دادم ✡︎ {{verse|۹|۴|color=black}} مگر گوشت را با جانش که خون او باشد مخورید ✡︎ {{verse|۹|۵|color=black}} و هرآینه انتقام خون شما را برای جان شما خواهم گرفت از دست هر حیوان آنرا خواهم گرفت و از دست انسان انتقام جان انسانرا از دست برادرش خواهم گرفت ✡︎ {{verse|۹|۶|color=black}} هر که خون انسان ریزد خون وی بدست انسان ریخته شود زیرا خدا انسانرا بصورت خود ساخت ✡︎ {{verse|۹|۷|color=black}} و شما بارور و کثیر شوید و در زمین منتشر شده در آن بیفزائید ✡︎ {{verse|۹|۸|color=black}} و خدا نوح و پسرانشرا باوی خطاب کرده گفت ✡︎ {{verse|۹|۹|color=black}} اینک من عهد خودرا با شما و بعد از شما با ذریت شما<noinclude></noinclude> 0l9ah7y3orntdipmolz0kq27hl8fsw8 برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۲۳ 104 87450 290024 289546 2026-06-26T12:24:14Z Hanooz 17889 /* هم‌سنجی‌شده */ 290024 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="4" user="Hanooz" />{{سصم||سفر پیدایش ۱۲|۱۵}}{{خطکش}}</noinclude>آورد ✡︎ {{verse|۱۱|۲۴|color=black}} و ناحُور بیست و نه سال بزیست و [[w:تارح|تارَحرا]] آورد ✡︎ {{verse|۱۱|۲۵|color=black}} و ناحور بعد از آوردن تارَح صد و نوزده سال زندگانی کرد و پسران و دختران آورد ✡︎ {{verse|۱۱|۲۶|color=black}} و تارَح هفتاد سال بزیست و [[w:ابراهیم|اَبرام]] و [[w:ناحور (پسر تارح)|ناحُور]] و [[w:هاران|هاران]]را آورد ✡︎ {{verse|۱۱|۲۷|color=black}} و اینست پیدایش تارَح که تارَح اَبْرام و ناحُور و هارانرا آورد و هاران [[w:لوط|لُوط]] را آورد ✡︎ {{verse|۱۱|۲۸|color=black}} و هاران پیش پدر خود تارَح در زادبوم خویش در [[w:اور|اورِ]] [[w:کلده|کلدانیان]] بمرد ✡︎ {{verse|۱۱|۲۹|color=black}} و اَبْرام و ناحوُر زنان برای خود گرفتند زن اَبْرامرا [[w:ساره|سارای]] نام بود و زن ناحوُر را [[w:ملکه دختر هاران|مِلْکَه]] نام بود دختر هاران پدر مِلْکَه و پدر [[w:یسکه|یِسْکَه]] ✡︎ {{verse|۱۱|۳۰|color=black}} امّا سارای نازاد مانده ولدی نیاورد ✡︎ {{verse|۱۱|۳۱|color=black}} پس تارَح پسر خود اَبْرام و نوادهٔ خود لُوط پسر هاران و عروس خود سارای زوجهٔ پسرش اَبرام را برداشته با ایشان از اوُرِ کَلْدانیان بیرون شدند تا بارض [[w:کنعان|کنعان]] بروند و به [[w:حران|حَرّان]] رسیده در آنجا توقّف نمودند ✡︎ {{verse|۱۱|۳۲|color=black}} و مدّت زندگانئ تارَح دویست و پنج سال بود و تارَح در حرّان مرد ✡︎ {{وسط|{{روخط|باب دوازدهم}}}} {{فصل|۱۲}} {{verse|۱۲|۱|color=black}} و {{روخط|خداوند}} باَبْرام گفت از ولایت خود و از مولد خویش و از خانهٔ پدر خود بسوی زمینی که بتو نشان دهم بیرون شو ✡︎ {{verse|۱۲|۲|color=black}} و از تو امّتی عظیم پیدا کنم و ترا برکت دهم و نام تو را بزرگ سازم و تو برکت خواهی بود ✡︎ {{verse|۱۲|۳|color=black}} و برکت دهم بآنانیکه تو را مبارک خوانند و لعنت کنم بآنکه تو را ملعون خواند و از تو جمیع قبایل جهان برکت خواهند یافت ✡︎ {{verse|۱۲|۴|color=black}} پس ابرام چنانکه خداوند بدو فرموده بود روانه شد و لوط همراه وی رفت و اَبْرام هفتاد و پنج ساله بود هنگامیکه از حَرّان بیرون آمد ✡︎ {{verse|۱۲|۵|color=black}} و اَبْرام زن خود سارای و برادرزادهٔ خود لوط و همهٔ اموال اندوختهٔ خود را با اشخاصی که در حَرّان پیدا کرده بودند برداشته بعزیمت زمین کنعان بیرون شدند و بزمین کنعان داخل شدند ✡︎ {{verse|۱۲|۶|color=black}} و ابرام در زمین میگشت تا مکان [[w:شکیم|شکیم]] تا بلوطستان [[w:جبل الدحی|موره]] و در آنوقت کنعانیان در آن زمین بودند ✡︎ {{verse|۱۲|۷|color=black}} و {{روخط|خداوند}} بر اَبْرام ظاهر شده گفت بذریّت تو این زمین را می بخشم و در آنجا مذبحی برای خداوند که بر وی ظاهر شد بنا نمود ✡︎ {{verse|۱۲|۸|color=black}} پس از آنجا بکوهی که بشرقی [[w:بث‌ئیل|بیت‌ئیل]] است کوچ کرده خیمهٔ خود را برپا نمود و بیت‌ئیل بطرف غربی و [[w:عای|عای]] بطرف شرقی آن بود و در آنجا مذبحی برای خداوند بنا نمود و نام [[w:یهوه|یَهُوَه]] را خواند ✡︎ {{verse|۱۲|۹|color=black}} و اَبْرام طیّ مراحل و منازل کرده بسمت جنوب کوچید ✡︎<noinclude></noinclude> syl4g6cmzi1ck6rjahu2zyrdcv6063n برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۲۴ 104 87451 290025 289547 2026-06-26T12:33:31Z Hanooz 17889 /* هم‌سنجی‌شده */ 290025 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="4" user="Hanooz" />{{سصم|۱۶|سفر پیدایش ۱۳|}}{{خطکش}}</noinclude>{{verse|۱۲|۱۰|color=black}} و قحطی در آن زمین شد و اَبْرام بمصر فرود آمد تا در آنجا بسر برد زیرا که قحط در زمین شدّت میکرد ✡︎ {{verse|۱۲|۱۱|color=black}} و واقع شد که چون نزدیک بورود مصر شد بزن خود سارای گفت اینک میدانم که تو زن نیکومنظر هستی ✡︎ {{verse|۱۲|۱۲|color=black}} همانا چون اهل مصر ترا بینند گویند این زوجهٔ اوست پس مرا بکُشند و ترا زنده نگاه دارند ✡︎ {{verse|۱۲|۱۳|color=black}} پس بگو که تو خواهر من هستی تا بخاطر تو برای من خیریّت شود و جانم بسبب تو زنده ماند ✡︎ {{verse|۱۲|۱۴|color=black}} و بمجرّد ورود ابرام بمصر اهل مصر آنزنرا دیدند که بسیار خوش منظر است ✡︎ {{verse|۱۲|۱۵|color=black}} و امرای فرعون او را دیدند و اورا در حضور فرعون ستودند پس ویرا بخانهٔ فرعون درآوردند ✡︎ {{verse|۱۲|۱۶|color=black}} و بخاطر وی با اَبْرام احسان نمود و او صاحب میشها و گاوان و حماران و غلامان و کنیزان و ماده الاغان و شتران شد ✡︎ {{verse|۱۲|۱۷|color=black}} و {{روخط|خداوند}} فرعون و اهل خانهٔ او را بسبب سارای زوجهٔ اَبْرام ببلایای سخت مبتلا ساخت ✡︎ {{verse|۱۲|۱۸|color=black}} و فرعون اَبْرام را خوانده گفت این چیست که بمن کردی چرا مرا خبر ندادی که او زوجهٔ تست ✡︎ {{verse|۱۲|۱۹|color=black}} چرا گفتی او خواهر منست که او را بزنی گرفتم و الآن اینک زوجهٔ تو اورا برداشته روانه شو ✡︎ {{verse|۱۲|۲۰|color=black}} آنگاه فرعون در خصوص وی کسان خود را امر فرمود تا اورا با زوجه‌اش و تمام مایملکش روانه نمودند ✡︎ {{وسط|{{روخط|باب سیزدهم}}}} {{فصل|۱۳}} {{verse|۱۳|۱|color=black}} و اَبْرام با زن خود و تمام اموال خویش و لوط از مصر بجنوب آمدند ✡︎ {{verse|۱۳|۲|color=black}} و اَبْرام از مواشی و نقره و طلا بسیار دولت‌مند بود ✡︎ {{verse|۱۳|۳|color=black}} پس از جنوب طیّ منازل کرده ببیت‌ئیل آمد بدانجائیکه خیمه‌اش در ابتداء بود در میان بیت‌ئیل و عای ✡︎ {{verse|۱۳|۴|color=black}} بمقام آن مذبحی که اوّل بنا نهاده بود و در آنجا اَبْرام نام یَهُوَه را خواند ✡︎ {{verse|۱۳|۵|color=black}} و لوط را نیز که همراه اَبْرام بود گله و رمه و خیمه‌ها بود ✡︎ {{verse|۱۳|۶|color=black}} و زمین گنجایش ایشانرا نداشت که در یکجا ساکن شوند زیراکه اندوختهای ایشان بسیار بود و نتوانستند در یکجا سکونت کنند ✡︎ {{verse|۱۳|۷|color=black}} و در میان شبانان مواشیٔ اَبرام و شبانان مواشیٔ لوط نزاع افتاد و در آن هنگام کنعانیان و [[w:فرزی‌ها|فَرِزّیان]] ساکن زمین بودند ✡︎ {{verse|۱۳|۸|color=black}} پس اَبْرام به لوط گفت زنهار در میان من و تو و در میان شبانان من و شبانان تو نزاعی نباشد زیرا که ما برادریم ✡︎ {{verse|۱۳|۹|color=black}} مگر تمام زمین پیش روی تو نیست ملتمس اینکه از من جدا شوی اگر بجانب<noinclude></noinclude> nwxwsf3okfh5kjfocqz9uy01b434ci7 برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۴۴ 104 87486 290026 290016 2026-06-26T12:48:28Z Yoosef Pooranvary 1023 /* نمونه‌خوانی‌شده */ 290026 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Yoosef Pooranvary" />{{سصم|۳۶|سفر پیدایش ۲۶|}}{{خطکش}}</noinclude>مستجاب فرمود و زوجه‌اش رِفْقَه حامله شد ✡︎ {{verse|۲۵|۲۲|color=black}} و دو طفل در رحم او منازعت میکردند او گفت اگر چنین باشد من چرا چنین هستم پس رفت تا از {{روخط|خداوند}} بپرسد ✡︎ {{verse|۲۵|۲۳|color=black}} {{روخط|خداوند}} بوی گفت دو امّت در بطن تو هستند و دو قوم از رحم تو جدا شوند و قومی بر قومی تسلّط خواهد یافت و بزرگ کوچک را بندگی خواهد نمود ✡︎ {{verse|۲۵|۲۴|color=black}} و چون وقت وضع حملش رسید اینک توأمان در رحم او بودند ✡︎ {{verse|۲۵|۲۵|color=black}} و نخستین سرخ فام بیرون آمد و تمامیٔ بدنش مانند پوستین پشمین بود و او را عیسو نام نهادند ✡︎ {{verse|۲۵|۲۶|color=black}} و بعد از آن برادرش بیرون آمد و پاشنهٔ عیسو را بدست خود گرفته بود و او را یعقوب نام نهادند و در حین ولادت ایشان اسحق شصت ساله بود ✡︎ {{verse|۲۵|۲۷|color=black}} و آندو پسر نمو کردند و عیسو صیّادی ماهر و مرد صحرائی بود و امّا یعقوب مرد ساده دل و چادرنشین ✡︎ {{verse|۲۵|۲۸|color=black}} و اسحق عیسو را دوست داشتی زیرا که صید او را میخورد امّا رِفْقَه یعقوب را محبّت نمودی ✡︎ {{verse|۲۵|۲۹|color=black}} روزی یعقوب آش می‌پخت و عیسو وامانده از صحرا آمد ✡︎ {{verse|۲۵|۳۰|color=black}} و عیسو به یعقوب گفت از این آش اَدوم (یعنی سرخ) مرا بخوران زیرا که وامانده‌ام از این سبب او را اَدُوم نامیدند ✡︎ {{verse|۲۵|۳۱|color=black}} یعقوب گفت امروز نخست‌زادگیٔ خود را بمن بفروش ✡︎ {{verse|۲۵|۳۲|color=black}} عیسو گفت اینک من بحالت موت رسیده‌ام پس مرا از نخست‌زادگی چه فائده ✡︎ {{verse|۲۵|۳۳|color=black}} یعقوب گفت امروز برای من قسم بخور پس برای او قسم خورد و نخست‌زادگیٔ خود را بیعقوب فروخت ✡︎ {{verse|۲۵|۳۴|color=black}} و یعقوب نان و آش عدسرا بعیسو داد که خورد و نوشید و برخاسته برفت پس عیسو نخست‌زادگیٔ خود را خوار نمود ✡︎ {{وسط|{{روخط|باب بیست و ششم}}}} {{فصل|۲۶}} {{verse|۲۶|۱|color=black}} و قحطی در آن زمین حادث شد غیر آن قحط اوّل که در ایّام ابراهیم بود و اسحق نزد اَبی‌مَلَک پادشاه فلسطینیان بجرار رفت ✡︎ {{verse|۲۶|۲|color=black}} و {{روخط|خداوند}} بر وی ظاهر شده گفت بمصر فرود میا بلکه بزمینیکه بتو بگویم ساکن شو ✡︎ {{verse|۲۶|۳|color=black}} در این زمین توقّف نما و با تو خواهم بود و ترا برکت خواهم داد زیرا که بتو و ذریّت تو تمام این زمین را میدهم و سوگندی را که با پدرت ابراهیم خوردم استوار خواهم داشت ✡︎ {{verse|۲۶|۴|color=black}} و ذریّتت را مانند ستارگان آسمان کثیر گردانم و تمام این زمینها را بذریّت تو بخشم و از ذریّت تو جمیع امّتهای جهان برکت خواهند یافت ✡︎ {{verse|۲۶|۵|color=black}} زیرا که ابراهیم قول مرا شنید و وصایا<noinclude></noinclude> 4mktui9if3uck75a3hkkqf7y93noqbg برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۴۵ 104 87487 290027 290017 2026-06-26T12:54:57Z Yoosef Pooranvary 1023 /* نمونه‌خوانی‌شده */ 290027 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Yoosef Pooranvary" />{{سصم||سفر پیدایش ۲۶|۳۷}}{{خطکش}}</noinclude>و اوامر و فرایض و احکام مرا نگاه داشت ✡︎ {{verse|۲۶|۶|color=black}} پس اسحق در جرار اقامت نمود ✡︎ {{verse|۲۶|۷|color=black}} و مردمان آنمکان دربارهٔ زنش از او جویا شدند • گفت او خواهر من است زیرا ترسید که بگوید زوجهٔ من است مبادا اهل آنجا او را بخاطر رِفْقَه که نیکومنظر بود بکشند ✡︎ {{verse|۲۶|۸|color=black}} و چون در آنجا مدّتی توقف نمود چنان افتاد که ابیملک پادشاه فلسطینیان از دریچه نظّاره کرد و دید که اینک اسحق با زوجهٔ خود رِفْقَه مزاح میکند ✡︎ {{verse|۲۶|۹|color=black}} پس ابیملَک اسحق را خوانده گفت همانا این زوجهٔ تست پس چرا گفتی که خواهر من است • اسحق بدو گفت زیرا گفتم که مبادا برای وی بمیرم ✡︎ {{verse|۲۶|۱۰|color=black}} ابیملَک گفت این چه کار است که با ما کردی نزدیک بود که یکی از قوم با زوجه‌ات هم‌خواب شود و بر ما جرمی آورده باشی ✡︎ {{verse|۲۶|۱۱|color=black}} و ابی‌ملک تمامیٔ قوم را قدغن فرموده گفت کسی که متعرّض این مرد و زوجه‌اش بشود هر آینه خواهد مرد ✡︎ {{verse|۲۶|۱۲|color=black}} و اسحق در آنزمین زراعت کرد و در آنسال صد چندان پیدا نمود و {{روخط|خداوند}} او را برکت داد ✡︎ {{verse|۲۶|۱۳|color=black}} و آن مرد بزرگ شده دائماً ترقی مینمود تا بسیار بزرگ گردید ✡︎ {{verse|۲۶|۱۴|color=black}} و او را گلهٔ گوسفندان و مواشی گاوان و غلامان کثیر بود و فلسطینیان بر او حسد بردند ✡︎ {{verse|۲۶|۱۵|color=black}} و همهٔ چاههائیکه نوکران پدرش در ایّام پدرش ابراهیم کنده بودند فلسطینیان آنها را بستند و از خاک پر کردند ✡︎ {{verse|۲۶|۱۶|color=black}} و ابی‌ملک باسحق گفت از نزد ما برو زیرا که از ما بسیار بزرگتر شدهٔ ✡︎ {{verse|۲۶|۱۷|color=black}} پس اسحق از آنجا برفت و در وادیٔ جرار فرود آمده در آنجا ساکن شد ✡︎ {{verse|۲۶|۱۸|color=black}} و چاههای آب را که در ایّام پدرش ابراهیم کَنده بودند و فلسطینیان آنها را بعد از وفات ابراهیم بسته بودند اسحق از سر نو کَند و آنها را مسمّی نمود بنامهائی که پدرش آنها را نامیده بود ✡︎ {{verse|۲۶|۱۹|color=black}} و نوکران اسحق در آن وادی حفره زدند و چاه آب زندهٔ در آنجا یافتند ✡︎ {{verse|۲۶|۲۰|color=black}} و شبانان جرار با شبانان اسحق منازعه کرده گفتند این آب از آن ماست پس آنچاه را عسِق نامید زیرا که با وی منازعه کردند ✡︎ {{verse|۲۶|۲۱|color=black}} و چاهی دیگر کندند هم‌چنان برای آن نیز جنگ کردند و آن را سِطنه نامید ✡︎ {{verse|۲۶|۲۲|color=black}} و از آنجا کوچ کرده چاهی دیگر کند و برای آن جنگ نکردند پس آن را رَحُوبوت نامیده گفت که اکنون {{روخط|خداوند}} ما را وسعت داده است و در زمین بارور خواهیم شد ✡︎ {{verse|۲۶|۲۳|color=black}} پس از آنجا ببِئرشَبَع آمد ✡︎ {{verse|۲۶|۲۴|color=black}} در همان شب {{روخط|خداوند}} بر وی ظاهر شده گفت من خدای پدرت ابراهیم هستم ترسان مباش زیرا که من با تو هستم و تو را برکت میدهم و ذریّت تو را بخاطر<noinclude></noinclude> ipf4zpal4w1kx1fuzfffuh82tud78xw برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۴۶ 104 87488 290028 290018 2026-06-26T13:00:28Z Yoosef Pooranvary 1023 /* نمونه‌خوانی‌شده */ 290028 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Yoosef Pooranvary" />{{سصم|۳۸|سفر پیدایش ۲۷|}}{{خطکش}}</noinclude>بندهٔ خود ابراهیم فراوان خواهم ساخت ✡︎ {{verse|۲۶|۲۵|color=black}} و مذبحی در آنجا بنا نهاد و نام یهُوَه را خواند و خیمهٔ خود را برپا نمود و نوکران اسحق چاهی در آنجا کندند ✡︎ {{verse|۲۶|۲۶|color=black}} و ابیملک باتّفاق یکی از اصحاب خود اَحُزّات نام و فیکُل که سپهسالار او بود از جرار بنزد او آمدند ✡︎ {{verse|۲۶|۲۷|color=black}} و اسحق بدیشان گفت چرا نزد من آمدید با آنکه با من عداوت نمودید و مرا از نزد خود راندید ✡︎ {{verse|۲۶|۲۸|color=black}} گفتند بتحقیق فهمیده ایم که {{روخط|خداوند}} با تست پس گفتیم سوگندی در میان ما و تو باشد و عهدی با تو به‌بندیم ✡︎ {{verse|۲۶|۲۹|color=black}} تا با ما بدی نکنی چنانکه بتو ضرری نرساندیم بلکه غیر از نیکی بتو نکردیم و ترا بسلامتی روانه نمودیم و اکنون مبارکِ {{روخط|خداوند}} هستی ✡︎ {{verse|۲۶|۳۰|color=black}} آنگاه برای ایشان ضیافتی برپا نمود و خوردند و آشامیدند ✡︎ {{verse|۲۶|۳۱|color=black}} بامدادان برخاسته با یکدیگر قَسَم خوردند و اسحق ایشان را وداع نمود پس از نزد وی بسلامتی رفتند ✡︎ {{verse|۲۶|۳۲|color=black}} و در آنروز چنان افتاد که نوکران اسحق آمده او را از آنچاهیکه می‌کندند خبر داده گفتند آب یافتیم ✡︎ {{verse|۲۶|۳۳|color=black}} پس آن را شبعه نامید از این سبب آنشهر تا امروز بِئرشَبَع نام دارد ✡︎ {{verse|۲۶|۳۴|color=black}} و چون عیسو چهلساله بود یَهُودِیّه دختر بیریٔ حِتّی و بَسْمَه دختر ایلونِ حتّی را بزنی گرفت ✡︎ {{verse|۲۶|۳۵|color=black}} و ایشان باعث تلخیٔ جان اسحق و رِفْقَه شدند ✡︎ {{وسط|{{روخط|باب بیست و هفتم}}}} {{فصل|۲۷}} {{verse|۲۷|۱|color=black}} و چون اسحق پیر شد و چشمانش از دیدن تار گشته بود پسر بزرگ خود عیسو را طلبیده بوی گفت ای پسر من گفت لبّیک ✡︎ {{verse|۲۷|۲|color=black}} گفت اینک پیر شده‌ام و وقت اجل خود را نمیدانم ✡︎ {{verse|۲۷|۳|color=black}} پس اکنون سلاح خود یعنی ترکش و کمان خویش را گرفته بصحرا برو و نخجیری برای من بگیر ✡︎ {{verse|۲۷|۴|color=black}} و خورشی برای من چنانکه دوست میدارم ساخته نزد من حاضر کن تا بخورم و جانم قبل از مردنم تو را برکت دهد ✡︎ {{verse|۲۷|۵|color=black}} و چون اسحق بپسر خود عیسو سخن میگفت رِفْقَه بشنید و عیسو بصحرا رفت تا نخجیری صید کرده بیاورد ✡︎ {{verse|۲۷|۶|color=black}} آنگاه رِفْقَه پسر خود یعقوبرا خوانده گفت اینک پدر ترا شنیدم که برادرت عیسو را خطاب کرده میگفت ✡︎ {{verse|۲۷|۷|color=black}} برای من شکاری آورده خورشی بساز تا آنرا بخورم و قبل از مردنم ترا در حضور {{روخط|خداوند}} برکت دهم ✡︎ {{verse|۲۷|۸|color=black}} پس ای پسر من الآن سخن مرا بشنو در آنچه من بتو امر میکنم ✡︎ {{verse|۲۷|۹|color=black}} بسوی گله بشتاب و دو بزغالهٔ خوب از بزها نزد من بیاور تا از آنها غذائی برای پدرت بطوریکه دوست میدارد بسازم ✡︎ {{verse|۲۷|۱۰|color=black}} و آنرا<noinclude></noinclude> rry173qyao43nhlb12aml70acbw8rx5 برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۴۷ 104 87489 290029 290019 2026-06-26T13:05:26Z Yoosef Pooranvary 1023 /* نمونه‌خوانی‌شده */ 290029 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Yoosef Pooranvary" />{{سصم||سفر پیدایش ۲۷|۳۹}}{{خطکش}}</noinclude>نزد پدرت ببر تا بخورد و ترا قبل از وفاتش برکت دهد ✡︎ {{verse|۲۷|۱۱|color=black}} یعقوب بمادر خود رِفْقَه گفت اینک برادرم عیسو مردی مویدار است و من مردی بیموی هستم ✡︎ {{verse|۲۷|۱۲|color=black}} شاید که پدرم مرا لمس نماید و در نظرش مثل مسخرهٔ بشوم و لعنت بعوض برکت بر خود آورم ✡︎ {{verse|۲۷|۱۳|color=black}} مادرش بوی گفت ای پسر من لعنت تو بر من باد فقط سخن مرا بشنو و رفته آنرا برای من بگیر ✡︎ {{verse|۲۷|۱۴|color=black}} پس رفت و گرفته نزد مادر خود آورد و مادرش خورشی ساخت بطوریکه پدرش دوست میداشت ✡︎ {{verse|۲۷|۱۵|color=black}} و رِفْقَه جامهٔ فاخر پسر بزرگ خود عیسو را که نزد او در خانه بود گرفته بپسر کهتر خود یعقـوب پوشانید ✡︎ {{verse|۲۷|۱۶|color=black}} و پوست بزغالها را بر دستها و نرمهٔ گردن او بست ✡︎ {{verse|۲۷|۱۷|color=black}} و خورش و نانیکه ساخته بود بدست پسر خود یعقوب سپرد ✡︎ {{verse|۲۷|۱۸|color=black}} پس نزد پدر خود آمده گفت ای پدر من گفت لبیک تو کیستی ای پسر من ✡︎ {{verse|۲۷|۱۹|color=black}} یعقوب به پدر خود گفت من نخست‌زادهٔ تو عیسو هستم آنچه بمن فرمودی کردم الآن برخیز بنشین و از شکار من بخور تا جانت مرا برکت دهد ✡︎ {{verse|۲۷|۲۰|color=black}} اسحق بپسر خود گفت ای پسر من چگونه بدین زودی یافتی گفت یَهُوَه خدای تو بمن رسانید ✡︎ {{verse|۲۷|۲۱|color=black}} اسحق به یعقوب گفت ای پسر من نزدیک بیا تا ترا لمس کنم که آیا تو پسر من عیسو هستی یا نه ✡︎ {{verse|۲۷|۲۲|color=black}} پس یعقوب نزد پدر خود اسحق آمد و او را لمس کرده گفت آواز آواز یعقوبست لیکن دستها دستهای عیسوست ✡︎ {{verse|۲۷|۲۳|color=black}} و او را نشناخت زیرا که دستهایش مثل دستهای برادرش عیسو موی دار بود پس او را برکت داد ✡︎ {{verse|۲۷|۲۴|color=black}} و گفت آیا تو همان پسر من عیسو هستی گفت من هستم ✡︎ {{verse|۲۷|۲۵|color=black}} پس گفت نزدیک بیاور تا از شکار پسر خود بخورم و جانم ترا برکت دهد پس نزد وی آورد و بخورد و شراب برایش آورد و نوشید ✡︎ {{verse|۲۷|۲۶|color=black}} و پدرش اسحق بوی گفت ای پسر من نزدیک بیا و مرا ببوس ✡︎ {{verse|۲۷|۲۷|color=black}} پس نزدیک آمده او را بوسید و رایحهٔ لباس او را بوئیده او را برکت داد و گفت همانا رایحهٔ پسر من مانند رایحهٔ صحرائی است که {{روخط|خداوند}} آن را برکت داده باشد ✡︎ {{verse|۲۷|۲۸|color=black}} پس خدا ترا از شبنم آسمان و از فربهیٔ زمین و از فراوانیٔ غله و شیره عطا فرماید ✡︎ {{verse|۲۷|۲۹|color=black}} قومها ترا بندگی نمایند و طوایف ترا تعظیم کنند بر برادران خود سروَر شوی و پسران مادرت ترا تعظیم نمایند ملعون باد هر که تو را لعنت کند و هر که تو را مبارک خواند مبارک باد ✡︎ {{verse|۲۷|۳۰|color=black}} و واقع شد چون اسحق از برکت دادن بیعقوب فارغ شد بمجرّد بیرون رفتنِ یعقوب از حضور پدر خود<noinclude></noinclude> 3q1lgj9vt1htzw3f0klugmnjk9ivsy8 برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۴۸ 104 87490 290030 290020 2026-06-26T13:11:05Z Yoosef Pooranvary 1023 /* نمونه‌خوانی‌شده */ 290030 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Yoosef Pooranvary" />{{سصم|۴۰|سفر پیدایش ۲۷|}}{{خطکش}}</noinclude>اسحق که برادرش عیسو از شکار باز آمد ✡︎ {{verse|۲۷|۳۱|color=black}} و او نیز خورشی ساخت و نزد پدر خود آورده بپدر خود گفت پدر من برخیزد و از شکار پسر خود بخورد تا جانت مرا برکت دهد ✡︎ {{verse|۲۷|۳۲|color=black}} پدرش اسحق بوی گفت تو کیستی گفت من پسر نخستین تو عیسو هستم ✡︎ {{verse|۲۷|۳۳|color=black}} آنگاه لرزهٔ شدید بر اسحق مستولی شده گفت پس آن که بود که نخجیری صید کرده برایم آورد و قبل از آمدن تو از همه خوردم و او را برکت دادم و فی الواقع او مبارک خواهد بود ✡︎ {{verse|۲۷|۳۴|color=black}} عیسو چون سخنان پدر خود را شنید نعرهٔ عظیم و بی نهایت تلخ برآورده به پدر خود گفت ای پدرم بمن بمن نیز برکت بده ✡︎ {{verse|۲۷|۳۵|color=black}} گفت برادرت بحیله آمد و برکت ترا گرفت ✡︎ {{verse|۲۷|۳۶|color=black}} گفت نام او را یعقوب بخوبی نهادند زیرا که دو مرتبه مرا از پا درآورد اوّل نخست زادگیٔ مرا گرفت و اکنون برکت مرا گرفته است پس گفت آیا برای من نیز برکتی نگاه نداشتی ✡︎ {{verse|۲۷|۳۷|color=black}} اسحق در جواب عیسو گفت اینک او را بر تو سروَر ساختم و همهٔ برادرانشرا غلامان او گردانیدم و غلّه و شیره را رزق او دادم پس الآن ای پسر من برای تو چکُنَم ✡︎ {{verse|۲۷|۳۸|color=black}} عیسو به پدر خود گفت ای پدر من آیا همین یک برکت را داشتی بمن بمن نیز ای پدرم برکت بده و عیسو بآواز بلند بگریست ✡︎ {{verse|۲۷|۳۹|color=black}} پدرش اسحق در جواب او گفت اینک مسکن تو (دور) از فربهیٔ زمین و از شبنم آسمان از بالا خواهد بود ✡︎ {{verse|۲۷|۴۰|color=black}} و بشمشیرت خواهی زیست و برادر خود را بندگی خواهی کرد و واقع خواهد شد که چون سر باز زدی یوغ او را از گردن خود خواهی انداخت ✡︎ {{verse|۲۷|۴۱|color=black}} و عیسو بسبب آن برکتی که پدرش به یعقوب داده بود بر او بغض ورزید و عیسو در دل خود گفت ایّام نوحه‌گری برای پدرم نزدیک است آنگاه برادر خود یعقوبرا خواهم کشت ✡︎ {{verse|۲۷|۴۲|color=black}} و رِفْقَه از سخنان پسر بزرگ خود عیسو آگاهی یافت پس فرستاده پسر کوچک خود یعقوبرا خوانده بدو گفت اینک برادرت عیسو دربارهٔ تو خود را تسلّی میدهد باینکه ترا بکشد ✡︎ {{verse|۲۷|۴۳|color=black}} پس الآن ای پسرم سخن مرا بشنو و برخاسته نزد برادرم لابان بحَرّان فرار کن ✡︎ {{verse|۲۷|۴۴|color=black}} و چند روز نزد وی بمان تا خشم برادرت برگردد ✡︎ {{verse|۲۷|۴۵|color=black}} تا غضب برادرت از تو برگردد و آنچه بدو کردی فراموش کند آنگاه میفرستم و ترا از آنجا باز میآورم چرا باید از شما هر دو در یک روز محروم شوم ✡︎ {{verse|۲۷|۴۶|color=black}} و رِفْقَه باسحق گفت بسبب دختران حِتّ از جان خود بیزار شده‌ام اگر یعقوب زنی از دختران<noinclude></noinclude> cpogrddjhj11hltcy7g81qgtonwpv43 برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۴۹ 104 87491 290031 290021 2026-06-26T13:20:34Z Yoosef Pooranvary 1023 /* نمونه‌خوانی‌شده */ 290031 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Yoosef Pooranvary" />{{سصم||سفر پیدایش ۲۸|۴۱}}{{خطکش}}</noinclude>حِتّ مثل اینانیکه دختران این زمین‌اند بگیرد مرا از حیات چه فائده خواهد بود ✡︎ {{وسط|{{روخط|باب بیست و هشتم}}}} {{فصل|۲۸}} {{verse|۲۸|۱|color=black}} و اسحق یعقوبرا خوانده او را برکت داد و او را امر فرموده گفت زنی از دختران کنعان مگیر ✡︎ {{verse|۲۸|۲|color=black}} برخاسته بفَدّانِ اَرام بخانهٔ پدر مادرت بتوئیل برو و از آنجا زنی از دختران لابان برادر مادرت برای خود بگیر ✡︎ {{verse|۲۸|۳|color=black}} و خدای قادر مطلق ترا برکت دهد و ترا بارور و کثیر سازد تا از تو امّتهای بسیار بوجود آیند ✡︎ {{verse|۲۸|۴|color=black}} و برکت ابراهیم را بتو دهد بتو و بذریّت تو با تو تا وارث زمین غربت خود شوی که خدا آنرا بابراهیم بخشید ✡︎ {{verse|۲۸|۵|color=black}} پس اسحق یعقوبرا روانه نمود و بفدّان ارام نزد لابان بن بتوئیل اَرامی برادر رِفْقَه مادر یعقوب و عیسو رفت ✡︎ {{verse|۲۸|۶|color=black}} و امّا عیسو چون دید که اسحق یعقوب را برکت داده او را بفدّان ارام روانه نمود تا از آنجا زنی برای خود بگیرد و در حین برکت دادن بوی امر کرده گفته بود که زنی از دختران کنعان مگیر ✡︎ {{verse|۲۸|۷|color=black}} و اینکه یعقوب پدر و مادر خود را اطاعت نموده بفدّان اَرام رفت ✡︎ {{verse|۲۸|۸|color=black}} و چون عیسو دید که دختران کنعان در نظر پدرش اسحق بد اند ✡︎ {{verse|۲۸|۹|color=black}} پس عیسو نزد اسمعیل رفت و مَحْلت دختر اسمعیل بن ابراهیم را که خواهر نَبَایوت بود علاوه بر زنانی که داشت بزنی گرفت ✡︎ {{verse|۲۸|۱۰|color=black}} و اما یعقوب از بِئرشَبَع روانه شده بسوی حرّان رفت ✡︎ {{verse|۲۸|۱۱|color=black}} و بموضعی نزول کرده در آنجا شبرا بسر برد زیرا که آفتاب غروب کرده بود و یکی از سنگهای آنجا را گرفته زیر سر خود نهاد و در همان جا بخسبید ✡︎ {{verse|۲۸|۱۲|color=black}} و خوابی دید که ناگاه نردبانی بر زمین برپا شده که سرش بآسمان میرسد و اینک فرشتگان خدا بر آن صعود و نزول میکنند ✡︎ {{verse|۲۸|۱۳|color=black}} در حال {{روخط|خداوند}} بر سر آن ایستاده میگوید من هستم یَهُوَه خدای پدرت ابراهیم و خدای اسحق این زمینی را که تو بر آن خفتهٔ بتو و به ذریّت تو می بخشم ✡︎ {{verse|۲۸|۱۴|color=black}} و ذریّت تو مانند غبار زمین خواهند شد و بمغرب و مشرق و شمال و جنوب منتشر خواهی شد و از تو و از نسل تو جمیع قبایل زمین برکت خواهند یافت ✡︎ {{verse|۲۸|۱۵|color=black}} و اینک من با تو هستم و ترا در هر جائی که روی محافظت فرمایم تا ترا بدین زمین باز آورم زیرا که تا آنچه را بِتو گفته‌ام بجا نیاورم تو را رها نخواهم کرد ✡︎ {{verse|۲۸|۱۶|color=black}} پس یعقوب از خواب بیدار شد و گفت البتّه یَهُوَه در این مکانست و من ندانستم ✡︎ {{verse|۲۸|۱۷|color=black}} پس ترسان<noinclude></noinclude> 6aje2v13mwjms5l79xjmgjo2u0wgvwa برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۵۰ 104 87492 290032 290022 2026-06-26T13:25:11Z Yoosef Pooranvary 1023 /* نمونه‌خوانی‌شده */ 290032 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Yoosef Pooranvary" />{{سصم|۴۳|سفر پیدایش ۲۹|}}{{خطکش}}</noinclude>شده گفت این چه مکان ترسناکی است این نیست جز خانهٔ خدا و این است دروازهٔ آسمان ✡︎ {{verse|۲۸|۱۸|color=black}} بامدادان یعقوب برخاست و آن سنگیرا که زیر سر خود نهاده بود گرفت و چون ستونی برپا داشت و روغن بر سرش ریخت ✡︎ {{verse|۲۸|۱۹|color=black}} و آنموضع را بیت‌ئیل نامید لکن نام آنشهر اولاً لوز بود ✡︎ {{verse|۲۸|۲۰|color=black}} و یعقوب نذر کرده گفت اگر خدا با من باشد و مرا در این راه که میروم محافظت کند و مرا نان دهد تا بخورم و رخت تا بپوشم ✡︎ {{verse|۲۸|۲۱|color=black}} تا بخانهٔ پدر خود بسلامتی برگردم هرآینه یَهُوَه خدای من خواهد بود ✡︎ {{verse|۲۸|۲۲|color=black}} و این سنگیرا که چون ستون برپا کردم بیت‌الله شود و آنچه بمن بدهی ده یک آن را بتو خواهم داد ✡︎ {{وسط|{{روخط|باب بیست و نهم}}}} {{فصل|۲۹}} {{verse|۲۹|۱|color=black}} پس یعقوب روانه شد و بزمین بنی‌المشرق آمد ✡︎ {{verse|۲۹|۲|color=black}} و دید که اینک در صحرا چاهی است و بر کناره اش سه گلهٔ گوسفند خوابیده چونکه از آن چاه گله ها را آب میدادند و سنگی بزرگ بر دهنهٔ چاه بود ✡︎ {{verse|۲۹|۳|color=black}} و چون همهٔ گله‌ها جمع شدندی سنگ را از دهنهٔ چاه غلطانیده گله را سیراب کردندی پس سنگ را بجای خود بر سر چاه باز گذاشتندی ✡︎ {{verse|۲۹|۴|color=black}} یعقوب بدیشان گفت ای برادرانم از کجا هستید گفتند ما از حرّانیم ✡︎ {{verse|۲۹|۵|color=black}} بدیشان گفت لابان بن ناحور را میشناسید گفتند میشناسیم ✡︎ {{verse|۲۹|۶|color=black}} بدیشان گفت بسلامت است گفتند بسلامت و اینک دخترش راحیل با گلهٔ او میآید ✡︎ {{verse|۲۹|۷|color=black}} گفت هنوز روز بلند است و وقت جمع کردن مواشی نیست گله را آب دهید و رفته بچرانید ✡︎ {{verse|۲۹|۸|color=black}} گفتند نمیتوانیم تا همهٔ گله ها جمع شوند و سنگ را از سر چاه بغلطانند آنگاه گله را آب میدهیم ✡︎ {{verse|۲۹|۹|color=black}} و هنوز با ایشان در گفتگو میبود که راحیل با گلهٔ پدر خود رسید زیرا که آنها را چوپانی میکرد ✡︎ {{verse|۲۹|۱۰|color=black}} امّا چون یعقوب راحیل دختر خالوی خود لابان و گلهٔ خالوی خویش لابان را دید یعقوب نزدیک شده سنگ را از سر چاه غلطانید و گلهٔ خالوی خویش لابان را سیراب کرد ✡︎ {{verse|۲۹|۱۱|color=black}} و یعقوب راحیل را بوسید و بآواز بلند گریست ✡︎ {{verse|۲۹|۱۲|color=black}} و یعقوب راحیل را خبر داد که او برادر پدرش و پسر رِفْقَه است پس دوان دوان رفته پدر خود را خبر داد ✡︎ {{verse|۲۹|۱۳|color=black}} و واقع شد که چون لابان خبر خواهرزادهٔ خود یعقوب را شنید باستقبال وی شتافت و او را در بغل گرفته بوسید و بخانهٔ خود آورد و او لابانرا از همهٔ این امور آگاهانید ✡︎ {{verse|۲۹|۱۴|color=black}} لابان ویرا گفت فی الحقیقه تو استخوان<noinclude></noinclude> nujndhqv1oaohihwji0wrx1soy1ozer برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۵۱ 104 87493 290033 286106 2026-06-26T13:32:50Z Yoosef Pooranvary 1023 /* نمونه‌خوانی‌شده */ 290033 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Yoosef Pooranvary" />{{سصم||سفر پیدایش ۲۹|۴۳}}{{خطکش}}</noinclude>و گوشت من هستی و نزد وی مدّت یک ماه توقّف نمود ✡︎ {{verse|۲۹|۱۵|color=black}} پس لابان بیعقوب گفت آیا چون برادر من هستی مرا باید مفت خدمت کنی بمن بگو که اجرت تو چه خواهد بود ✡︎ {{verse|۲۹|۱۶|color=black}} و لابانرا دو دختر بود که نام بزرگتر لِیَه و اسم کوچکتر راحیل بود ✡︎ {{verse|۲۹|۱۷|color=black}} و چشمان لِیَه ضعیف بود و امّا راحیل خوب صورت و خوش منظر بود ✡︎ {{verse|۲۹|۱۸|color=black}} و یعقوب عاشق راحیل بود و گفت برای دختر کوچکت راحیل هفت سال ترا خدمت میکنم ✡︎ {{verse|۲۹|۱۹|color=black}} لابان گفت او را بتو بدهم بهتر است از آنکه بدیگری بدهم نزد من بمان ✡︎ {{verse|۲۹|۲۰|color=black}} پس یعقوب برای راحیل هفت سال خدمت کرد و بسبب محبّتی که بوی داشت در نظرش روزی چند نمود ✡︎ {{verse|۲۹|۲۱|color=black}} و یعقوب به لابان گفت زوجه‌ام را بمن بسپار که روزهایم سپری شد تا بوی در آیم ✡︎ {{verse|۲۹|۲۲|color=black}} پس لابان همهٔ مردمان آنجا را دعوت کرده ضیافتی برپا نمود ✡︎ {{verse|۲۹|۲۳|color=black}} و واقع شد که هنگام شام دختر خود لِیَه را برداشته او را نزد وی آورد و او به وی درآمد ✡︎ {{verse|۲۹|۲۴|color=black}} و لابان کنیز خود زِلْفَه را بدختر خود لِیَه بکنیزی داد ✡︎ {{verse|۲۹|۲۵|color=black}} صبحگاهان دید که اینک لِیَه است پس به لابان گفت این چیست که بمن کردی مگر برای راحیل نزد تو خدمت نکردم چرا مرا فریب دادی ✡︎ {{verse|۲۹|۲۶|color=black}} لابان گفت در ولایت ما چنین نمیکنند که کوچکتر را قبل از بزرگتر بدهند ✡︎ {{verse|۲۹|۲۷|color=black}} هفتهٔ اینرا تمام کن و او را نیز بتو میدهیم برای هفت سال دیگر که خدمتم بکنی ✡︎ {{verse|۲۹|۲۸|color=black}} پس یعقوب چنین کرد و هفتهٔ او را تمام کرد و دختر خود راحیلرا به زنی بدو داد ✡︎ {{verse|۲۹|۲۹|color=black}} و لابان کنیز خود بِلْهَه را بدختر خود راحیل بکنیزی داد ✡︎ {{verse|۲۹|۳۰|color=black}} و براحیل نیز درآمد و او را از لِیَه بیشتر دوست داشتی و هفت سال دیگر خدمت وی کرد ✡︎ {{verse|۲۹|۳۱|color=black}} و چون {{روخط|خداوند}} دید که لِیَهْ مکروهست رحم او را گشود ولی راحیل نازاد ماند ✡︎ {{verse|۲۹|۳۲|color=black}} و لِیَه حامله شده پسری بزاد و او را رَؤبین نام نهاد زیرا گفت {{روخط|خداوند}} مصیبت مرا دیده است الآن شوهرم مرا دوست خواهد داشت ✡︎ {{verse|۲۹|۳۳|color=black}} و بار دیگر حامله شده پسری زایید و گفت چونکه {{روخط|خداوند}} شنید که من مکروه هستم اینرا نیز بمن بخشید پس او را شمعون نامید ✡︎ {{verse|۲۹|۳۴|color=black}} و باز آبستن شده پسری زائید و گفت اکنون این مرتبه شوهرم با من خواهد پیوست زیرا که برایش سه پسر زائیدم از این سبب او را لاوی نام نهاد ✡︎ {{verse|۲۹|۳۵|color=black}} و بار دیگر حامله شده پسری زائید و گفت این مرتبه {{روخط|خداوند}} را حمد میگویم پس او را یهودا نامید آنگاه از زاییدن باز ایستاد ✡︎<noinclude></noinclude> emgux83tosapxlbrc02dhu6cs67ya5m برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۵۲ 104 87494 290034 286107 2026-06-26T13:50:48Z Yoosef Pooranvary 1023 /* نمونه‌خوانی‌شده */ 290034 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Yoosef Pooranvary" />{{سصم|۴۴|سفر پیدایش|}}{{خطکش}}</noinclude>{{وسط|{{روخط|باب سی ام}}}} {{فصل|۳۰}} {{verse|۳۰|۱|color=black}} و امّا راحیل چون دید که برای یعقوب اولادی نزائید راحیل بر خواهر خود حسد برد و به یعقوب گفت پسران بمن بده والاّ میمیرم ✡︎ {{verse|۳۰|۲|color=black}} آنگاه غضب یعقوب بر راحیل افروخته شد و گفت مگر من بجای خدا هستم که بار رحم را از تو باز داشته است ✡︎ {{verse|۳۰|۳|color=black}} گفت اینک کنیز من بِلهه بدو درآ تا بر زانویم بزاید و من نیز از او اولاد بیابم ✡︎ {{verse|۳۰|۴|color=black}} پس کنیز خود بِلْهَه را به یعقوب بزنی داد و او بوی درآمد ✡︎ {{verse|۳۰|۵|color=black}} و بِلْهَه آبستن شده پسری برای یعقوب زائید ✡︎ {{verse|۳۰|۶|color=black}} و راحیل گفت خدا مرا داوری کرده است و آواز مرا نیز شنیده و پسری بمن عطا فرموده است پس او را دان نام نهاد ✡︎ {{verse|۳۰|۷|color=black}} و بِلْهَه کنیز راحیل باز حامله شده پسر دوّمین برای یعقوب زائید ✡︎ {{verse|۳۰|۸|color=black}} و راحیل گفت بکُشتیهای خدا با خواهر خود کشتی گرفتم و غالب آمدم و او را نَفْتالی نام نهاد ✡︎ {{verse|۳۰|۹|color=black}} و امّا لِیَه چون دید که از زائیدن باز مانده بود کنیز خود زِلْفَه را برداشته او را بیعقوب بزنی داد ✡︎ {{verse|۳۰|۱۰|color=black}} و زِلْفَه کنیز لِیَه برای یعقوب پسری زائید ✡︎ {{verse|۳۰|۱۱|color=black}} و لِیَه گفت به سعادت پس او را جاد نامید ✡︎ {{verse|۳۰|۱۲|color=black}} و زِلْفَه کنیز لیه پسر دومین برای یعقوب زائید ✡︎ {{verse|۳۰|۱۳|color=black}} و لِیَه گفت بخوشحالیٔ من زیرا که دختران مرا خوشحال خواهند خواند و او را اَشیر نام نهاد ✡︎ {{verse|۳۰|۱۴|color=black}} و در ایّام درو گندم رَوُبین رفت و مهرگیاهها در صحرا یافت و آنها را نزد مادر خود لِیَه آورد پس راحیل بلِیَه گفت از مهرگیاههای پسر خود بمن بده ✡︎ {{verse|۳۰|۱۵|color=black}} ویرا گفت آیا کمست که شوهر مرا گرفتی و مهرگیاه پسر مرا نیز می‌خواهی بگیری راحیل گفت امشب بعوض مهر گیاه پسرت با تو بخوابد ✡︎ {{verse|۳۰|۱۶|color=black}} و وقت عصر چون یعقوب از صحرا میآمد لِیَه باستقبال وی بیرونشده گفت بمن درآ زیرا که ترا بمهرگیاهِ پسر خود اجیر کردم پس آنشب با وی همخواب شد ✡︎ {{verse|۳۰|۱۷|color=black}} و خدا لِیَه را مستجاب فرمود که آبستن شده پسر پنجمین برای یعقوب زائید ✡︎ {{verse|۳۰|۱۸|color=black}} و لِیَه گفت خدا اجرت بمن داده است زیرا کنیز خود را بشوهر خود دادم و اورا یَسّاکار نام نهاد ✡︎ {{verse|۳۰|۱۹|color=black}} و بار دیگر لِیَه حامله شده پسر ششمین برای یعقوب زائید ✡︎ {{verse|۳۰|۲۰|color=black}} و لِیَه گفت خدا عطای نیکو بمن داده است اکنون شوهرم با من زیست خواهد کرد زیرا که شش پسر برای او زائیدم پس او را زَبُولون نامید ✡︎ {{verse|۳۰|۲۱|color=black}} و بعد از آن دختری زائید و او را دینَه<noinclude></noinclude> 71vns7kglke2ppvmbm02ab836co4exz برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۵۳ 104 87495 290035 286108 2026-06-26T13:57:50Z Yoosef Pooranvary 1023 /* نمونه‌خوانی‌شده */ 290035 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Yoosef Pooranvary" />{{سصم|۴۵|سفر پیدایش ۳۰|}}{{خطکش}}</noinclude>نام نهاد ✡︎ {{verse|۳۰|۲۲|color=black}} پس خدا راحیل را بیاد آورد و دعای او را اجابت فرموده خدا رحم او را گشود ✡︎ {{verse|۳۰|۲۳|color=black}} و آبستن شده پسری بزاد و گفت خدا ننگ مرا برداشته است ✡︎ {{verse|۳۰|۲۴|color=black}} و او را یوسف نامیده گفت {{روخط|خداوند}} پسری دیگر برای من مزید خواهد کرد ✡︎ {{verse|۳۰|۲۵|color=black}} و واقع شد که چون راحیل یوسف را زائید یعقوب به لابان گفت مرا مرخّص کن تا بمکان و وطن خویش بروم ✡︎ {{verse|۳۰|۲۶|color=black}} زنان و فرزندان مرا که برای ایشـان تو را خدمت کرده‌ام بمن واگذار تا بروم زیرا خدمتی که بتو کردم تو میدانی ✡︎ {{verse|۳۰|۲۷|color=black}} لابان ویرا گفت کاش که منظور نظر تو باشم زیرا تَفَأُّلاً یافته‌ام که بخاطر تو {{روخط|خداوند}} مرا برکت داده است ✡︎ {{verse|۳۰|۲۸|color=black}} و گفت اجرت خود را بر من معیّن کن تا آن را بتو دهم ✡︎ {{verse|۳۰|۲۹|color=black}} ویرا گفت خدمتی که به تو کرده‌ام خود میدانی و مواشیت چگونه نزد من بود ✡︎ {{verse|۳۰|۳۰|color=black}} زیرا قبل از آمدن من مال تو قلیل بود و بنهایت زیاد شد و بعد از آمدن من {{روخط|خداوند}} ترا برکت داده است و اکنون من نیز تدارک خانهٔ خود را کی به‌بینم ✡︎ {{verse|۳۰|۳۱|color=black}} گفت پس ترا چه بدهم یعقوب گفت چیزی بمن مده اگر این کار را برای من بکنی بار دیگر شبانی و پاسبانیٔ گلهٔ ترا خواهم نمود ✡︎ {{verse|۳۰|۳۲|color=black}} امروز در تمامی گلهٔ تو گردش میکنم و هر میش پیسه و ابلق و هر میش سیاه را از میان گوسفندان و ابلقها و پیسها را از بُزها جدا میسازم و آن اجرت من خواهد بود ✡︎ {{verse|۳۰|۳۳|color=black}} و در آینده عدالت من بر من شهادت خواهد داد وقتی که بیائی تا اجرت مرا پیش خود به‌بینی آنچه از بزها پیسه و ابلق و آنچه از گوسفندان سیاه نباشد نزد من بدزدی شمرده شود ✡︎ {{verse|۳۰|۳۴|color=black}} لابان گفت اینک موافق سخن تو باشد ✡︎ {{verse|۳۰|۳۵|color=black}} و در همانروز بزهای نرینهٔ مخطّط و ابلق و همهٔ ماده بزهای پیسه و ابلق یعنی هر چه سفیدی در آن بود و همهٔ گوسفندان سیاه را جدا کرده بدست پسران خود سپرد ✡︎ {{verse|۳۰|۳۶|color=black}} و در میان خود و یعقوب سه روز راه مسافت گذارد و یعقوب باقی گلهٔ لابانرا شبانی کرد ✡︎ {{verse|۳۰|۳۷|color=black}} و یعقوب چوبهای تر و تازه از درخت کبوده و بادام و چنار برای خود گرفت و خطّهای سفید در آنها کشید و سفیدی را که در چوبها بود ظاهر کرد ✡︎ {{verse|۳۰|۳۸|color=black}} و وقتی که گله‌ها برای آب خوردن می‌آمدند آنچوبهائی را که خراشیده بود در حوضها و آبخورها پیش گله‌ها می‌نهاد تا چون برای نوشیدن بیایند حمل بگیرند ✡︎ {{verse|۳۰|۳۹|color=black}} پس گله‌ها پیش چوبها بارآور میشدند و بزهای مخطّط و پیسه و ابلق میزائیدند ✡︎ {{verse|۳۰|۴۰|color=black}} و یعقوب بزها را جدا کرد و روی گله‌ها را بسوی هر مخطّط و سیاه<noinclude></noinclude> e4xmd2wrgv6btle1w7ub3ls9ub1equt برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۵۴ 104 87496 290036 286109 2026-06-26T14:05:57Z Yoosef Pooranvary 1023 /* نمونه‌خوانی‌شده */ 290036 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Yoosef Pooranvary" />{{سصم|۴۶|سفر پیدایش ۳۱|}}{{خطکش}}</noinclude>در گلهٔ لابان واداشت و گله‌های خود را جدا کرد و با گلهٔ لابان نگذاشت ✡︎ {{verse|۳۰|۴۱|color=black}} و هر گاه حیوانهای تنومند حمل میگرفتند یعقوب چوبها را پیش آنها در آبخورها مینهاد تا در میان چوبها حمل گیرند ✡︎ {{verse|۳۰|۴۲|color=black}} و هر گاه حیوانات ضعیف بودند آنها را نمیگذاشت پس ضعیفها از آنِ لابان و تنومندها از آن یعقوب شدند ✡︎ {{verse|۳۰|۴۳|color=black}} و آن مرد بسیار ترقّی نمود و گله‌های بسیار و کنیزان و غلامان و شتران و حماران بهم رسانید ✡︎ {{وسط|{{روخط|باب سی و یکم}}}} {{فصل|۳۱}} {{verse|۳۱|۱|color=black}} و سخنان پسران لابانرا شنید که میگفتند یعقوب همهٔ مایملک پدر ما را گرفته است و از اموال پدر ما تمام این بزرگیرا بهم رسانیده ✡︎ {{verse|۳۱|۲|color=black}} و یعقوب روی لابانرا دید که اینک مثل سابق با او نبود ✡︎ {{verse|۳۱|۳|color=black}} و {{روخط|خداوند}} بیعقوب گفت بزمین پدرانت و بمولد خویش مراجعت کن و من با تو خواهم بود ✡︎ {{verse|۳۱|۴|color=black}} پس یعقوب فرستاده راحیل و لِیَه را بصحرا نزد گلهٔ خود طلب نمود ✡︎ {{verse|۳۱|۵|color=black}} و بدیشان گفت روی پدر شما را می‌بینم که مثل سابق با من نیست لیکن خدای پدرم با من بوده است ✡︎ {{verse|۳۱|۶|color=black}} و شما میدانید که بتمام قوّت خود پدر شما را خدمت کرده‌ام ✡︎ {{verse|۳۱|۷|color=black}} و پدر شما مرا فریب داده ده مرتبه اجرت مرا تبدیل نمود ولی خدا او را نگذاشت که ضرری بمن رساند ✡︎ {{verse|۳۱|۸|color=black}} هر گاه میگفت اجرت تو پیسه‌ها باشد تمام گله ها پیسه میآوردند و هر گاه گفتی اجرت تو مخطّط باشد همهٔ گله‌ها مخطّط میزائیدند ✡︎ {{verse|۳۱|۹|color=black}} پس خدا اموال پدر شما را گرفته بمن داده است ✡︎ {{verse|۳۱|۱۰|color=black}} و واقع شد هنگامیکه گله‌ها حمل میگرفتند که در خوابی چشم خود را باز کرده دیدم اینک قوچهائی که با میشها جمع میشدند مخطّط و پیسه و ابلق بودند ✡︎ {{verse|۳۱|۱۱|color=black}} و فرشتهٔ خدا در خواب بمن گفت ای یعقوب گفتم لبّیک ✡︎ {{verse|۳۱|۱۲|color=black}} گفت اکنون چشمان خود را باز کن و بنگر که همهٔ قوچهائی که با میشها جمع میشوند مخطّط و پیسه و ابلق هستند زیرا که آنچه لابان بتو کرده است دیده‌ام ✡︎ {{verse|۳۱|۱۳|color=black}} من هستم خدای بیت‌ئیل جائی که ستونرا مسح کردی و با من نذر نمودی الآن برخاسته از این زمین روانه شده بزمین مولد خویش مراجعت نما ✡︎ {{verse|۳۱|۱۴|color=black}} راحیل و لِیَه در جواب وی گفتند آیا در خانهٔ پدر ما برای ما بهرهٔ یا میراثی باقیست ✡︎ {{verse|۳۱|۱۵|color=black}} مگر نزد او چون بیگانگان محسوب نیستیم زیرا که ما را فروخته است و نقد ما را تماماً خورده ✡︎ {{verse|۳۱|۱۶|color=black}} زیرا تمام دولتی را که خدا از پدر ما گرفته است از آن ما و فرزندان<noinclude></noinclude> t1yg3xrugroi8l5ad4tidwto57vc10r برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۵۵ 104 87497 290039 286110 2026-06-27T01:35:51Z Hanooz 17889 290039 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>ماست پس اکنون آنچه خدا بتو گفته است بجا آور ✡︎ {{verse|۳۱|۱۷|color=black}} آنگاه یعقوب برخاسته فرزندان و زنان خود را بر شتران سوار کرد ✡︎ {{verse|۳۱|۱۸|color=black}} و تمام مواشی و اموال خود را که اندوخته بود یعنی مواشی حاصلهٔ خود را که در فدان ارام حاصل ساخته بود برداشت تا نزد پدر خود اسحق بزمین کنعان برود ✡︎ {{verse|۳۱|۱۹|color=black}} و اما لابان برای پشم بریدن گلهٔ خود رفته بود و راحیل بتهای پدر خود را دزدید ✡︎ {{verse|۳۱|۲۰|color=black}} و یعقوب لابان ارامی را فریب داد چونکه او را از فرار کردن خود آگاه نساخت ✡︎ {{verse|۳۱|۲۱|color=black}} پس با آنچه داشت بگریخت و برخاسته از نهر عبور کرد و متوجه جَبَل جلعاد شد ✡︎ {{verse|۳۱|۲۲|color=black}} در روز سوم لابان را خبر دادند که یعقوب فرار کرده است ✡︎ {{verse|۳۱|۲۳|color=black}} پس برادران خویش را با خود برداشته هفت روز راه در عقب او شتافت تا در جَبَل جلعاد بدو پیوست ✡︎ {{verse|۳۱|۲۴|color=black}} شبانگاه خدا در خواب بر لابان ارامی ظاهر شده بوی گفت با حذر باش که بیعقوب نیک یا بد نگوئی ✡︎ {{verse|۳۱|۲۵|color=black}} پس لابان بیعقوب دررسید و یعقوب خیمهٔ خود را در جبل زده بود و لابان با برادران خود نیز در جبل جلعاد فرود آمدند ✡︎ {{verse|۳۱|۲۶|color=black}} و لابان بیعقوب گفت چه کردی که مرا فریب دادی و دخترانم را مثل اسیرانِ شمشیر برداشته رفتی ✡︎ {{verse|۳۱|۲۷|color=black}} چرا مخفی فرار کرده مرا فریب دادی و مرا آگاه نساختی تا تو را با شادی و نَغَمات و دف و بربط مشایعت نمایم ✡︎ {{verse|۳۱|۲۸|color=black}} و مرا نگذاشتی که پسران و دختران خود را ببوسم الحال ابلهانه حرکتی نمودی ✡︎ {{verse|۳۱|۲۹|color=black}} در قوت دست من است که بشما اذیت رسانم لیکن خدای پدر شما دوش بمن خطاب کرده گفت با حذر باش که بیعقوب نیک یا بد نگوئی ✡︎ {{verse|۳۱|۳۰|color=black}} و الآن چونکه بخانهٔ پدر خود رغبتی تمام داشتی البته رفتنی بودی و لکن خدایان مرا چرا دزدیدی ✡︎ {{verse|۳۱|۳۱|color=black}} یعقوب در جواب لابان گفت سبب این بود که ترسیدم و گفتم شاید دختران خود را از من بزور بگیری ✡︎ {{verse|۳۱|۳۲|color=black}} و اما نزد هر که خدایانت را بیابی او زنده نماند در حضور برادران ما آنچه از اموال تو نزد ما باشد مشخص کن و برای خود بگیر زیرا یعقوب ندانست که راحیل آن‌ها را دزدیده است ✡︎ {{verse|۳۱|۳۳|color=black}} پس لابان بخیمهٔ یعقوب و بخیمهٔ لیه و بخیمهٔ دو کنیز رفت و نیافت و از خیمهٔ لیه بیرون آمده بخیمهٔ راحیل درآمد ✡︎ {{verse|۳۱|۳۴|color=black}} اما راحیل بت‌ها را گرفته زیر جهاز شتر نهاد و بر آن بنشست و لابان تمام خیمه را جست وجو کرده چیزی نیافت ✡︎ {{verse|۳۱|۳۵|color=black}} او بپدر خود گفت بنظر آقایم بد نیاید که در حضورت نمیتوانم برخاست زیرا که عادت زنان بر من است پس تجسس نموده<noinclude></noinclude> dz6sskn3gba0h0da8y6ib9cd70i673j برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۵۶ 104 87498 290040 286111 2026-06-27T01:36:12Z Hanooz 17889 290040 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>بت‌ها را نیافت ✡︎ {{verse|۳۱|۳۶|color=black}} آنگاه یعقوب خشمگین شده با لابان منازعت کرد و یعقوب در جواب لابان گفت تقصیر و خطای من چیست که بدین گرمی مرا تعاقب نمودی ✡︎ {{verse|۳۱|۳۷|color=black}} الآن که تمامی اموال مرا تفتیش کردی از همهٔ اسباب خانهٔ خود چه یافته ای اینجا نزد برادران من و برادران خود بگذار تا در میان من و تو انصاف دهند ✡︎ {{verse|۳۱|۳۸|color=black}} در این بیست سال که من با تو بودم میش‌ها و بزهایت حمل نینداختند و قوچهای گلهٔ تو را نخوردم ✡︎ {{verse|۳۱|۳۹|color=black}} دریده شده ای را پیش تو نیاوردم خود تاوان آن را میدادم و آن را از دست من میخواستی خواه دزدیده شدهٔ در روز و خواه دزدیده شدهٔ در شب ✡︎ {{verse|۳۱|۴۰|color=black}} چنین بودم که گرما در روز و سرما در شب مرا تلف میکرد و خواب از چشمانم میگریخت ✡︎ {{verse|۳۱|۴۱|color=black}} بدینطور بیست سال در خانه ات بودم چهارده سال برای دو دخترت خدمت تو کردم و شش سال برای گله ات و اجرت مرا ده مرتبه تغئیر دادی ✡︎ {{verse|۳۱|۴۲|color=black}} و اگر خدای پدرم خدای ابراهیم و هیبت اسحق با من نبودی اکنون نیز مرا تهی دست روانه مینمودی خدا مصیبت مرا و مشقت دستهای مرا دید و دوش تو را توبیخ نمود ✡︎ {{verse|۳۱|۴۳|color=black}} لابان در جواب یعقوب گفت این دختران دختران منند و این پسران پسران من و این گله گلهٔ من و آنچه میبینی از آن من است پس الیوم بدختران خودم و بپسرانی که زائیده اند چه توانم کرد ✡︎ {{verse|۳۱|۴۴|color=black}} اکنون بیا تا من و تو عهد ببندیم که در میان من و تو شهادتی باشد ✡︎ {{verse|۳۱|۴۵|color=black}} پس یعقوب سنگی گرفته آن را ستونی برپا نمود ✡︎ {{verse|۳۱|۴۶|color=black}} و یعقوب برادران خود را گفت سنگ‌ها جمع کنید پس سنگ‌ها جمع کرده توده ای ساختند و در آنجا بر توده غذا خوردند ✡︎ {{verse|۳۱|۴۷|color=black}} و لابان آن را یجَرسَهْدوتا نامید ولی یعقوب آن را جلعید خواند ✡︎ {{verse|۳۱|۴۸|color=black}} و لابان گفت امروز این توده در میان من و تو شهادتی است از این سبب آن را جَلعید نامید ✡︎ {{verse|۳۱|۴۹|color=black}} و مصفه نیز زیرا گفت {{روخط|خداوند}} در میان من و تو دیده بانی کند وقتی که از یکدیگر غایب شویم ✡︎ {{verse|۳۱|۵۰|color=black}} اگر دختران مرا آزار کنی و سوای دختران من زنان دیگر بگیری هیچکس در میان ما نخواهد بود آگاه باش خدا در میان من و تو شاهد است ✡︎ {{verse|۳۱|۵۱|color=black}} و لابان بیعقوب گفت اینک این توده و اینک این ستونی که درمیان خود و تو برپا نمودم ✡︎ {{verse|۳۱|۵۲|color=black}} این توده شاهد است و این ستون شاهد است که من از این توده بسوی تو نگذرم و تو از این توده و از این ستون بقصد بدی بسوی من نگذری ✡︎ {{verse|۳۱|۵۳|color=black}} خدای ابراهیم و خدای ناحور و خدای پدر ایشان در میان ما انصاف دهند و یعقوب قسم خورد بهیبت<noinclude></noinclude> k7ecrt3z1d3otd1lp1pa0lcrt37kl95 برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۵۷ 104 87499 290041 286112 2026-06-27T01:36:19Z Hanooz 17889 290041 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>پدر خود اسحق ✡︎ {{verse|۳۱|۵۴|color=black}} آنگاه یعقوب در آن کوه قربانی گذرانید و برادران خود را بنان خوردن دعوت نمود و غذا خوردند و در کوه شب را بسر بردند ✡︎ {{verse|۳۱|۵۵|color=black}} بامدادان لابان برخاسته پسران و دختران خود را بوسید و ایشان را برکت داد و لابان روانه شده بمکان خویش مراجعت نمود ✡︎ {{وسط|{{روخط|باب سی و دوم}}}} {{فصل|۳۲}} {{verse|۳۲|۱|color=black}} و یعقوب راه خود را پیش گرفت و فرشتگان خدا بوی برخوردند ✡︎ {{verse|۳۲|۲|color=black}} و چون یعقوب ایشان را دید گفت این لشکر خداست و آن موضع را محنایم نامید ✡︎ {{verse|۳۲|۳|color=black}} پس یعقوب قاصدان پیش روی خود نزد برادر خویش عیسو بدیار سعیر ببلاد ادوم فرستاد ✡︎ {{verse|۳۲|۴|color=black}} و ایشان را امر فرموده گفت بآقایم عیسو چنین گوئید که بندهٔ تو یعقوب عرض میکند با لابان ساکن شده تاکنون توقف نمودم ✡︎ {{verse|۳۲|۵|color=black}} و برای من گاوان و الاغان و گوسفندان و غلامان و کنیزان حاصل شده است و فرستادم تا آقای خود را آگاهی دهم و در نظرت التفات یابم ✡︎ {{verse|۳۲|۶|color=black}} پس قاصدان نزد یعقوب برگشته گفتند نزد برادرت عیسو رسیدیم و اینک با چهارصد نفر باستقبال تو میآید ✡︎ {{verse|۳۲|۷|color=black}} آنگاه یعقوب بنهایت ترسان و متحیر شده کسانی را که با وی بودند باگوسفندان و گاوان و شتران بدو دسته تقسیم نمود ✡︎ {{verse|۳۲|۸|color=black}} و گفت هر گاه عیسو بدستهٔ اول برسد و آن‌ها را بزند همانا دستهٔ دیگر رهائی یابد ✡︎ {{verse|۳۲|۹|color=black}} و یعقوب گفت ای خدای پدرم ابراهیم و خدای پدرم اسحق ای یَهُوَه که بمن گفتی بزمین و بمُولَد خویش برگرد و با تو احسان خواهم کرد ✡︎ {{verse|۳۲|۱۰|color=black}} کمتر هستم از جمیع لطف‌ها و از همهٔ وفائی که با بندهٔ خود کرده ای زیرا که با چوبدست خود از این اردن عبور کردم و الآن مالک دو گروه شده ام ✡︎ {{verse|۳۲|۱۱|color=black}} اکنون مرا از دست برادرم از دست عیسو رهائی ده زیرا که من از او میترسم مبادا بیاید و مرا بزند یعنی مادر و فرزندان را ✡︎ {{verse|۳۲|۱۲|color=black}} و تو گفتی هرآینه با تو احسان کنم و ذریت تو را مانند ریگ دریا سازم که از کثرت آن را نتوان شمرد ✡︎ {{verse|۳۲|۱۳|color=black}} پس آن شب را در آنجا بسر برد و از آنچه بدستش آمد ارمغانی برای برادر خود عیسو گرفت ✡︎ {{verse|۳۲|۱۴|color=black}} دویست ماده بز با بیست بز نر و دویست میش با بیست قوچ ✡︎ {{verse|۳۲|۱۵|color=black}} و سی شتر شیرده با بچه های آن‌ها و چهل ماده گاو با ده گاو نر و بیست ماده الاغ با ده کره ✡︎ {{verse|۳۲|۱۶|color=black}} و آن‌ها را دسته دسته جداجدا بنوکران<noinclude></noinclude> dafpd3r3bus60hv8vifkqm3mtw5l6ov برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۵۸ 104 87500 290042 286115 2026-06-27T01:36:26Z Hanooz 17889 290042 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>خود سپرد و ببندگان خود گفت پیش روی من عبور کنید و در میان دسته ها فاصله بگذارید ✡︎ {{verse|۳۲|۱۷|color=black}} و نخستین را امر فرموده گفت که چون برادرم عیسو بتو رسد و از تو پرسیده بگوید از آن کیستی و کجا میروی و این‌ها که پیش توست از آن کیست ✡︎ {{verse|۳۲|۱۸|color=black}} بدو بگو این از آن بنده ات یعقوب است و پیشکشی است که برای آقایم عیسو فرستاده شده است و اینک خودش نیز در عقب ماست ✡︎ {{verse|۳۲|۱۹|color=black}} و همچنین دومین و سومین و همهٔ کسانی را که از عقب آن دسته ها میرفتند امر فرموده گفت چون بعیسو برسید بدو چنین گوئید ✡︎ {{verse|۳۲|۲۰|color=black}} و نیز گوئید اینک بنده ات یعقوب در عقب ماست زیرا گفت غضب او را بدین ارمغانی که پیش من میرود فرو خواهم نشانید و بعد چون روی او را بینم شاید مرا قبول فرماید ✡︎ {{verse|۳۲|۲۱|color=black}} پس ارمغان پیش از او عبور کرد و او آن شب را در خیمه گاه بسر برد ✡︎ {{verse|۳۲|۲۲|color=black}} و شبانگاه خودش برخاست و دو زوجه و دو کنیز و یازده پسر خویش را برداشته ایشان را از معبر یبوق عبور داد ✡︎ {{verse|۳۲|۲۳|color=black}} ایشان را برداشت و از آن نهر عبور داد و تمام مایملک خود را نیز عبور داد ✡︎ {{verse|۳۲|۲۴|color=black}} و یعقوب تن‌ها ماند و مردی با وی تا طلوع فجر کشتی میگرفت ✡︎ {{verse|۳۲|۲۵|color=black}} و چون او دید که بر وی غلبه نمئیابد کف ران یعقوب را لمس کرد و کف ران یعقوب در کشتی گرفتن با او فشرده شد ✡︎ {{verse|۳۲|۲۶|color=black}} پس گفت مرا ر‌ها کن زیرا که فجر میشکافد گفت تا مرا برکت ندهی تو را ر‌ها نکنم ✡︎ {{verse|۳۲|۲۷|color=black}} بوی گفت نام تو چیست گفت یعقوب ✡︎ {{verse|۳۲|۲۸|color=black}} گفت از این پس نام تو یعقوب خوانده نشود بلکه اسرائیل زیرا که با خدا و با انسان مجاهده کردی و نصرت یافتی ✡︎ {{verse|۳۲|۲۹|color=black}} و یعقوب از او سؤال کرده گفت مرا از نام خود آگاه ساز گفت چرا اسم مرا میپرسی و او را در آنجا برکت داد ✡︎ {{verse|۳۲|۳۰|color=black}} و یعقوب آن مکان را فِنیئیل نامیده گفت زیرا خدا را روبرو دیدم و جانم رستگار شد ✡︎ {{verse|۳۲|۳۱|color=black}} و چون از فِنوئیل گذشت آفتاب بر وی طلوع کرد و بر ران خود میلنگید ✡︎ {{verse|۳۲|۳۲|color=black}} از این سبب بنی اسرائیل تا امروزعِرق النساء را که در کف ران است نمیخورند زیرا کف ران یعقوب را در عِرق النسا لمس کرد ✡︎ {{وسط|{{روخط|باب سی و سوم}}}} {{فصل|۳۳}} {{verse|۳۳|۱|color=black}} پس یعقوب چشم خود را باز کرده دید که اینک عیسو میآید و چهارصد نفر با او آنگاه فرزندان خود را بلیه و راحیل و دو کنیز تقسیم کرد ✡︎ {{verse|۳۳|۲|color=black}} و کنیزانرا با<noinclude></noinclude> tfrt2fdhyay165lsxuayzyx9s3ytymx برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۵۹ 104 87501 290043 286114 2026-06-27T01:36:41Z Hanooz 17889 290043 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>فرزندان ایشان پیش داشت و لیه را با فرزندانش در عقب ایشان و راحیل و یوسف را آخر ✡︎ {{verse|۳۳|۳|color=black}} و خود در پیش ایشان رفته هفت مرتبه رو بزمین نهاد تا ببرادر خود رسید ✡︎ {{verse|۳۳|۴|color=black}} اما عیسو دوان دوان باستقبال او آمد و او را در بر گرفته بآغوش خود کشید و او را بوسید و هر دو بگریستند ✡︎ {{verse|۳۳|۵|color=black}} و چشمان خود را باز کرده زنان و فرزندان را بدید و گفت این همراهان تو کیستند گفت فرزندانی که خدا ببنده ات عنایت فرموده است ✡︎ {{verse|۳۳|۶|color=black}} آنگاه کنیزان با فرزندان ایشان نزدیک شده تعظیم کردند ✡︎ {{verse|۳۳|۷|color=black}} و لیه با فرزندانش نزدیک شده تعظیم کردند پس یوسف و راحیل نزدیک شده تعظیم کردند ✡︎ {{verse|۳۳|۸|color=black}} و او گفت از تمامی این گروهی که بدان برخوردم چه مقصود داری گفت تا در نظر آقای خود التفات یابم ✡︎ {{verse|۳۳|۹|color=black}} عیسو گفت ای برادرم مرا بسیار است مال خود را نگاه دار ✡︎ {{verse|۳۳|۱۰|color=black}} یعقوب گفت نی بلکه اگر در نظرت التفات یافته ام پیشکش مرا از دستم قبول فرما زیرا که روی تو را دیدم مثل دیدن روی خدا و مرا منظور داشتی ✡︎ {{verse|۳۳|۱۱|color=black}} پس هدیهٔ مرا که بحضورت آورده شد بپذیر زیرا خدا بمن احسان فرموده است و همهٔ چیز دارم پس او راالحاح نمود تا پذیرفت ✡︎ {{verse|۳۳|۱۲|color=black}} گفت کوچ کرده برویم و من همراه تو میآیم ✡︎ {{verse|۳۳|۱۳|color=black}} گفت آقایم آگاه است که اطفال نازکند و گوسفندان و گاوان شیرده نیز با من است و اگر آن‌ها را یک روز برانند تمامی گله میمیرند ✡︎ {{verse|۳۳|۱۴|color=black}} پس آقایم پیشتر از بندهٔ خود برود و من موافق قدم مواشی که دارم و بحسب قدم اطفال آهسته سفر میکنم تا نزد آقای خود بسعیر برسم ✡︎ {{verse|۳۳|۱۵|color=black}} عیسو گفت پس بعضی از این کسانی را که با منند نزد تو میگذارم گفت چه لازم است فقط در نظر آقای خود التفات بیابم ✡︎ {{verse|۳۳|۱۶|color=black}} در همان روز عیسو راه خود را پیش گرفته بسعیر مراجعت کرد ✡︎ {{verse|۳۳|۱۷|color=black}} و اما یعقوب بسُکّوت سفر کرد و خانه ای برای خود بنا نمود و برای مواشی خود سایبان‌ها ساخت از این سبب آن موضع بسُکّوت نامیده شد ✡︎ {{verse|۳۳|۱۸|color=black}} پس چون یعقوب از فدان ارام مراجعت کرد بسلامتی بشهر شکیم در زمین کنعان آمد و در مقابل شهر فرود آمد ✡︎ {{verse|۳۳|۱۹|color=black}} و آن قطعه زمینی را که خیمهٔ خود را در آن زده بود از بنی حمور پدر شکیم بصد قسیط خرید ✡︎ {{verse|۳۳|۲۰|color=black}} و مذبحی در آنجا بنا نمود و آن را ایل الوهی اسرائیل نامید ✡︎<noinclude></noinclude> 194y3lbv97yfaoajp06oodsuhq2d5lx برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۶۰ 104 87502 290044 286116 2026-06-27T01:36:49Z Hanooz 17889 290044 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>{{وسط|{{روخط|باب سی و چهارم}}}} {{فصل|۳۴}} {{verse|۳۴|۱|color=black}} پس دینه دختر لیه که او را برای یعقوب زائیده بود برای دیدن دختران آن مُلک بیرون رفت ✡︎ {{verse|۳۴|۲|color=black}} و چون شکیم بن حمور حِوی که رئیس آن زمین بود او را بدید اورابگرفت و با او همخواب شده وی را بی عصمت ساخت ✡︎ {{verse|۳۴|۳|color=black}} و دلش بدینه دختر یعقوب بسته شده عاشق آن دختر گشت و سخنان دل آویز بآن دختر گفت ✡︎ {{verse|۳۴|۴|color=black}} و شکیم بپدر خود حمور خطاب کرده گفت این دختر را برای من بزنی بگیر ✡︎ {{verse|۳۴|۵|color=black}} و یعقوب شنید که دخترش دینه را بی عصمت کرده است و چون پسرانش با مواشی او در صحرا بودند یعقوب سکوت کرد تا ایشان بیایند ✡︎ {{verse|۳۴|۶|color=black}} و حمور پدر شکیم نزد یعقوب بیرون آمد تا بوی سخن گوید ✡︎ {{verse|۳۴|۷|color=black}} و چون پسران یعقوب این را شنیدند از صحرا آمدند و غضبناک شده خشم ایشان بشدت افروخته شد زیرا که با دختر یعقوب همخواب شده قباحتی در اسرائیل نموده بود و این عمل ناکردنی بود ✡︎ {{verse|۳۴|۸|color=black}} پس حمور ایشان را خطاب کرده گفت دل پسرم شکیم شیفتهٔ دختر شماست او را بوی بزنی بدهید ✡︎ {{verse|۳۴|۹|color=black}} و با ما مصاهرت نموده دختران خود را بما بدهید و دختران ما را برای خود بگیرید ✡︎ {{verse|۳۴|۱۰|color=black}} و با ما ساکن شوید و زمین از آن شما باشد در آن بمانید و تجارت کنید و در آن تصرف کنید ✡︎ {{verse|۳۴|۱۱|color=black}} و شکیم بپدر و برادران آن دختر گفت در نظر خود مرا منظور بدارید و آنچه بمن بگوئید خواهم داد ✡︎ {{verse|۳۴|۱۲|color=black}} مِهر و پیشکش هر قدر زیاده از من بخواهید آنچه بگوئید خواهم داد فقط دختر را بزنی بمن بسپارید ✡︎ {{verse|۳۴|۱۳|color=black}} اما پسران یعقوب در جواب شکیم و پدرش حمور بمکر سخن گفتند زیرا خواهر ایشان دینه را بی عصمت کرده بود ✡︎ {{verse|۳۴|۱۴|color=black}} پس بدیشان گفتند این کار را نمیتوانیم کرد که خواهر خود را بشخصی نامختون بدهیم چونکه این برای ما ننگ است ✡︎ {{verse|۳۴|۱۵|color=black}} لکن بدین شرط با شما همداستان میشویم اگر چون ما بشوید که هر ذکوری از شما مختون گردد ✡︎ {{verse|۳۴|۱۶|color=black}} آنگاه دختران خود را بشما دهیم و دختران شما را برای خود گیریم و با شما ساکن شده یک قوم شویم ✡︎ {{verse|۳۴|۱۷|color=black}} اما اگر سخن ما را اجابت نکنید و مختون نشوید دختر خود را برداشته از اینجا کوچ خواهیم کرد ✡︎ {{verse|۳۴|۱۸|color=black}} و سخنان ایشان بنظر حمور و بنظر شکیم بن حمور پسند افتاد ✡︎ {{verse|۳۴|۱۹|color=black}} و آن جوان در کردن این کار تأخیر<noinclude></noinclude> m1ojuj871ugaypq0sohrefx88gjngrj برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۶۱ 104 87503 290045 286117 2026-06-27T01:36:58Z Hanooz 17889 290045 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>ننمود زیرا که شیفتهٔ دختر یعقوب بود و او از همهٔ اهل خانهٔ پدرش گرامی تر بود ✡︎ {{verse|۳۴|۲۰|color=black}} پس حمور و پسرش شکیم بدروازهٔ شهر خود آمده مردمان شهر خود را خطاب کرده گفتند ✡︎ {{verse|۳۴|۲۱|color=black}} این مردمان با ما صلاح اندیش هستند پس در این زمین ساکن بشوند و در آن تجارت کنند اینک زمین از هر طرف برای ایشان وسیع است دختران ایشان را بزنی بگیریم و دختران خود را بدیشان بدهیم ✡︎ {{verse|۳۴|۲۲|color=black}} فقط بدین شرط ایشان با ما متفق خواهند شد تا با ما ساکن شده یک قوم شویم که هر ذکوری از ما مختون شود چنانکه ایشان مختونند ✡︎ {{verse|۳۴|۲۳|color=black}} آیا مواشی ایشان و اموال ایشان و هر حیوانی که دارند از آن ما نمیشود فقط با ایشان همداستان شویم تا با ما ساکن شوند ✡︎ {{verse|۳۴|۲۴|color=black}} پس همهٔ کسانی که بدروازهٔ شهر او درآمدند بسخن حمور و پسرش شکیم رضا دادند و هر ذکوری از آنانی که بدروازهٔ شهر او درآمدند مختون شدند ✡︎ {{verse|۳۴|۲۵|color=black}} و در روز سوم چون دردمند بودند دو پسر یعقوب شمعون و لاوی برادران دینه هر یکی شمشیر خود را گرفته دلیرانه بر شهر آمدند و همهٔ مردان را کشتند ✡︎ {{verse|۳۴|۲۶|color=black}} و حمور و پسرش شکیم را بدم شمشیر کشتند و دینه را از خانهٔ شکیم برداشته بیرون آمدند ✡︎ {{verse|۳۴|۲۷|color=black}} و پسران یعقوب بر کشتگان آمده شهر را غارت کردند زیرا خواهر ایشان را بی عصمت کرده بودند ✡︎ {{verse|۳۴|۲۸|color=black}} و گله ها و رمه ها و الاغ‌ها و آنچه در شهر و آنچه در صحرا بود گرفتند ✡︎ {{verse|۳۴|۲۹|color=black}} و تمامی اموال ایشان و همهٔ اطفال و زنان ایشان را باسیری بردند و آنچه در خانه ها بود تاراج کردند ✡︎ {{verse|۳۴|۳۰|color=black}} پس یعقوب بشمعون و لاوی گفت مرا باضطراب انداختید و مرا نزد سکنهٔ این زمین یعنی کنعانیان و فِرِزّیان مکروه ساختید و من در شماره قلیلم همانا بر من جمع شوند و مرا بزنند و من با خانه ام هلاک شوم ✡︎ {{verse|۳۴|۳۱|color=black}} گفتند آیا او با خواهر ما مثل فاحشه عمل کند ✡︎ {{وسط|{{روخط|باب سی و پنجم}}}} {{فصل|۳۵}} {{verse|۳۵|۱|color=black}} و خدا بیعقوب گفت برخاسته ببیت ئیل برآی و در آنجا ساکن شو و آنجا برای خدائی که بر تو ظاهر شد وقتی که از حضور برادرت عیسو فرار کردی مذبحی بساز ✡︎ {{verse|۳۵|۲|color=black}} پس یعقوب باهل خانه و همهٔ کسانی که با وی بودند گفت خدایان بیگانه ای را که در میان شماست دور کنید و خویشتن را طاهر سازید و رختهای خود را عوض کنید ✡︎ {{verse|۳۵|۳|color=black}} تا برخاسته ببیت ئیل برویم و آنجا برای آن خدائی که در روز تنگی من مرا<noinclude></noinclude> dsdn5xjk9k1xjacw03cj69ep1m4cpay برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۶۲ 104 87504 290046 286118 2026-06-27T01:37:05Z Hanooz 17889 290046 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>اجابت فرمود و در راهی که رفتم با من میبود مذبحی بسازم ✡︎ {{verse|۳۵|۴|color=black}} آنگاه همهٔ خدایان بیگانه را که در دست ایشان بود بیعقوب دادند با گوشواره هائی که درگوشهای ایشان بود و یعقوب آن‌ها را زیر بلوطی که در شکیم بود دفن کرد ✡︎ {{verse|۳۵|۵|color=black}} پس کوچ کردند و خوف خدا بر شهرهای گرداگرد ایشان بود که بنی یعقوب را تعاقب نکردند ✡︎ {{verse|۳۵|۶|color=black}} و یعقوب بلوز که در زمین کنعان واقع است و همان بیت ئیل باشد رسید او با تمامی قوم که با وی بودند ✡︎ {{verse|۳۵|۷|color=black}} و در آنجا مذبحی بنا نمود و آن مکان را ایل بیت ئیل نامید زیرا در آنجا خدا بر وی ظاهر شده بود هنگامی که از حضور برادر خود میگریخت ✡︎ {{verse|۳۵|۸|color=black}} و دبوره دایهٔ رفقه مرد و او را زیر درخت بلوط تحت بیت ئیل دفن کردند و آن را الون باکوت نامید ✡︎ {{verse|۳۵|۹|color=black}} و خدا بار دیگر بر یعقوب ظاهر شد وقتی که از فدّان ارام آمد و او را برکت داد ✡︎ {{verse|۳۵|۱۰|color=black}} و خدا بوی گفت نام تو یعقوب است اما بعد از این نام تو یعقوب خوانده نشود بلکه نام تو اسرائیل خواهد بود پس او را اسرائیل نام نهاد ✡︎ {{verse|۳۵|۱۱|color=black}} و خدا وی را گفت من خدای قادر مطلق هستم بارور و کثیر شو امتی و جماعتی از امت‌ها از تو بوجود آیند و از صلب تو پادشاهان پدید شوند ✡︎ {{verse|۳۵|۱۲|color=black}} و زمینی که بابراهیم و اسحق دادم بتو دهم و بذریت بعد از تو این زمین را خواهم داد ✡︎ {{verse|۳۵|۱۳|color=black}} پس خدا از آنجائی که با وی سخن گفت از نزد وی صعود نمود ✡︎ {{verse|۳۵|۱۴|color=black}} و یعقوب ستونی برپا داشت در جائی که با وی تکلم نمود ستونی از سنگ و هدیه ای ریختنی بر آن ریخت و آن را بروغن تدهین کرد ✡︎ {{verse|۳۵|۱۵|color=black}} پس یعقوب آن مکان را که خدا با وی درآنجا سخن گفته بود بیت ئیل نامید ✡︎ {{verse|۳۵|۱۶|color=black}} پس از بیت ئیل کوچ کردند و چون اندک مسافتی مانده بود که بافراته برسند راحیل را وقت وضع حمل رسید و زائیدنش دشوار شد ✡︎ {{verse|۳۵|۱۷|color=black}} و چون زائیدنش دشوار بود قابله وی را گفت مترس زیرا که این نیز برایت پسر است ✡︎ {{verse|۳۵|۱۸|color=black}} و در حین جان کندن زیرا که مُرد پسر را بن اونی نام نهاد لکن پدرش وی را بن یامین نامید ✡︎ {{verse|۳۵|۱۹|color=black}} پس راحیل وفات یافت و در راه افراته که بیت لحم باشد دفن شد ✡︎ {{verse|۳۵|۲۰|color=black}} و یعقوب بر قبر وی ستونی نصب کرد که آن تا امروز ستون قبر راحیل است ✡︎ {{verse|۳۵|۲۱|color=black}} پس اسرائیل کوچ کرد و خیمهٔ خود را بدان طرف برج عیدر زد ✡︎ {{verse|۳۵|۲۲|color=black}} و در حین سکونت اسرائیل در آن زمین رؤبین رفته با کنیز پدر خود بِلهَه همخواب شد و اسرائیل این را شنید و بنی یعقوب دوازده بودند ✡︎ {{verse|۳۵|۲۳|color=black}} پسران لیه رؤبین نخست زادهٔ یعقوب و شمعون<noinclude></noinclude> gb7frqerpu2d5lsud87sw14eizm2hs8 برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۶۳ 104 87505 290047 286119 2026-06-27T01:37:12Z Hanooz 17889 290047 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>و لاوی و یهودا و یساکار و زبولون ✡︎ {{verse|۳۵|۲۴|color=black}} و پسران راحیل یوسف و بن یامین ✡︎ {{verse|۳۵|۲۵|color=black}} و پسران بلهه کنیز راحیل دان و نفتالی ✡︎ {{verse|۳۵|۲۶|color=black}} و پسران زلفه کنیز لیه جاد و اشیر اینانند پسران یعقوب که در فدان ارام برای او متولد شدند ✡︎ {{verse|۳۵|۲۷|color=black}} و یعقوب نزد پدر خود اسحق در ممری آمد بقریهٔ اربع که حبرون باشد جائی که ابراهیم و اسحق غربت گزیدند ✡︎ {{verse|۳۵|۲۸|color=black}} و عمر اسحق صد و هشتاد سال بود ✡︎ {{verse|۳۵|۲۹|color=black}} و اسحق جان سپرد و مرد و پیر و سالخورده بقوم خویش پیوست و پسرانش عیسو و یعقوب او را دفن کردند ✡︎ {{وسط|{{روخط|باب سی و ششم}}}} {{فصل|۳۶}} {{verse|۳۶|۱|color=black}} و پیدایش عیسو که ادوم باشد این است ✡︎ {{verse|۳۶|۲|color=black}} عیسو زنان خود را از دختران کنعانیان گرفت یعنی عاده دختر ایلون حتی و اهولیبامه دختر عنی دختر صبعون حوی ✡︎ {{verse|۳۶|۳|color=black}} و بسمه دختر اسمعیل خواهر نبایوت ✡︎ {{verse|۳۶|۴|color=black}} و عاده الیفاز را برای عیسو زائید و بسمه رعوئیل را بزاد ✡︎ {{verse|۳۶|۵|color=black}} و اهولیبامه یعوش و یعلام و قورح را زائید اینانند پسران عیسو که برای وی در زمین کنعان متولد شدند ✡︎ {{verse|۳۶|۶|color=black}} پس عیسو زنان و پسران و دختران و جمیع اهل بیت و مواشی و همهٔ حیوانات و تمامی اندوختهٔ خود را که در زمین کنعان اندوخته بود گرفته از نزد برادر خود یعقوب بزمین دیگر رفت ✡︎ {{verse|۳۶|۷|color=black}} زیرا که اموال ایشان زیاده بود از آنکه با هم سکونت کنند و زمین غربت ایشان بسبب مواشی ایشان گنجایش ایشان نداشت ✡︎ {{verse|۳۶|۸|color=black}} و عیسو در جَبَل سعیر ساکن شد و عیسو همان ادوم است ✡︎ {{verse|۳۶|۹|color=black}} و این است پیدایش عیسو پدر ادوم در جبل سعیر ✡︎ {{verse|۳۶|۱۰|color=black}} اینست نامهای پسران عیسو الیفاز پسر عاده زن عیسو و رعوئیل پسر بسمه زن عیسو ✡︎ {{verse|۳۶|۱۱|color=black}} و بنی الیفاز تیمان و اومار و صفوا و جعتام و قناز بودند ✡︎ {{verse|۳۶|۱۲|color=black}} و تمناع کنیز الیفاز پسر عیسو بود وی عمالیق را برای الیفاز زائید اینانند پسران عاده زن عیسو ✡︎ {{verse|۳۶|۱۳|color=black}} و اینانند پسران رعوئیل نحت و زارع و شمه و مزه اینانند پسران بسمه زن عیسو ✡︎ {{verse|۳۶|۱۴|color=black}} و اینانند پسران اهولیبامه دختر عنی دختر صبعون زن عیسو که یعوش و یعلام و قورح را برای عیسو زائید ✡︎ {{verse|۳۶|۱۵|color=black}} اینانند امرای بنی عیسو پسران الیفاز نخست زادهٔ عیسو یعنی امیر تیمان و امیر اومار و امیر صفوا و امیر قناز ✡︎ {{verse|۳۶|۱۶|color=black}} و امیر قورح و امیر جعتام و امیر عمالیق اینانند امرای الیفاز در زمین ادوم اینانند پسران<noinclude></noinclude> mcsqeh4qy0gshjp6xl913z6lcbjeu5h برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۶۴ 104 87506 290048 286120 2026-06-27T01:37:59Z Hanooz 17889 290048 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>عاده ✡︎ {{verse|۳۶|۱۷|color=black}} و اینان پسران رعوئیل بن عیسو میباشند امیر نحت و امیر زارح و امیر شمه و امیر مزه این‌ها امرای رعوئیل در زمین ادوم بودند اینانند پسران بسمه زن عیسو ✡︎ {{verse|۳۶|۱۸|color=black}} و اینانند بنی اهولیبامه زن عیسو امیر یعوش و امیر یعلام و امیر قورح این‌ها امرای اهولیبامه دختر عنی زن عیسو میباشند ✡︎ {{verse|۳۶|۱۹|color=black}} اینانند پسران عیسو که ادوم باشد و این‌ها امرای ایشان میباشند ✡︎ {{verse|۳۶|۲۰|color=black}} و اینانند پسران سعیر حوری که ساکن آن زمین بودند یعنی لوطان و شوبال و صبعون و عنی ✡︎ {{verse|۳۶|۲۱|color=black}} و دیشون و ایصر و دیشان اینانند امرای حوریان و پسران سعیر در زمین ادوم ✡︎ {{verse|۳۶|۲۲|color=black}} و پسران لوطان حوری و هیمام بودند و خواهر لوطان تمناع بود ✡︎ {{verse|۳۶|۲۳|color=black}} و اینانند پسران شوبال علوان و منحت و عیبال و شفو و اونام ✡︎ {{verse|۳۶|۲۴|color=black}} و اینانند بنی صبعون ایه و عنی همین عنی است که چشمه های آب گرم را در صحرا پیدا نمود هنگامی که الاغهای پدر خود صبعون را میچرانید ✡︎ {{verse|۳۶|۲۵|color=black}} و اینانند اولاد عنی دیشون و اهولیبامه دختر عنی ✡︎ {{verse|۳۶|۲۶|color=black}} و اینانند پسران دیشان حمدان و اشبان و یتران و کران ✡︎ {{verse|۳۶|۲۷|color=black}} و اینانند پسران ایصر بلهان و زعوان و عقان ✡︎ {{verse|۳۶|۲۸|color=black}} اینانندپسران دیشان عوص و اران ✡︎ {{verse|۳۶|۲۹|color=black}} این‌ها امرای حوریانند امیر لوطان و امیر شوبال و امیر صبعون و امیر عنی ✡︎ {{verse|۳۶|۳۰|color=black}} امیر دیشون و امیـر ایصـر و امیـر دیشان این‌ها امرای حوریانند بحسب امرای ایشـان در زمیـن سعیـر ✡︎ {{verse|۳۶|۳۱|color=black}} و اینانند پادشاهانی که در زمین ادوم سلطنت کردند قبل از آنکه پادشاهی بر بنی اسرائیل سلطنت کند ✡︎ {{verse|۳۶|۳۲|color=black}} و بالع بن بعور در ادوم پادشاهی کرد و نام شهر او دینهابه بود ✡︎ {{verse|۳۶|۳۳|color=black}} و بالع مرد و در جایش یوباب بن زارح از بصره سلطنت کرد ✡︎ {{verse|۳۶|۳۴|color=black}} و یوباب مرد و در جایش حوشام از زمین تیمانی پادشاهی کرد ✡︎ {{verse|۳۶|۳۵|color=black}} و حوشام مرد و در جایش هداد بن بداد که در صحرای موآب مدیان را شکست داد پادشاهی کرد و نام شهر او عویت بود ✡︎ {{verse|۳۶|۳۶|color=black}} و هداد مرد و در جایش سَمْلَه از مسریقه پادشاهی نمود ✡︎ {{verse|۳۶|۳۷|color=black}} و سَمْلَه مرد و شاؤل از رحوبوت نهر در جایش پادشاهی کرد ✡︎ {{verse|۳۶|۳۸|color=black}} و شاؤل مرد و در جایش بعل حانان بن عکبور سلطنت کرد ✡︎ {{verse|۳۶|۳۹|color=black}} و بعل حانان بن عکبور مرد و در جایش هدار پادشاهی کرد و نام شهرش فاعو بود و زنش مسمّی بمهیطبئیل دختر مطرد دختر میذاهب بود ✡︎ {{verse|۳۶|۴۰|color=black}} و اینست نامهای امرای عیسو حسب قبائل ایشان و اماکن و نامهای ایشان امیر تمناع و امیر علوه و امیر یتیت ✡︎ {{verse|۳۶|۴۱|color=black}} و امیر اهولیبامه و امیر ایله و امیر فینون ✡︎ {{verse|۳۶|۴۲|color=black}} و امیر قناز و امیر<noinclude></noinclude> 1g88mtffo625c8yilpln5tqjy9fdad4 برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۶۵ 104 87507 290049 286121 2026-06-27T01:38:17Z Hanooz 17889 290049 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>تیمان و امیر مبصار ✡︎ {{verse|۳۶|۴۳|color=black}} و امیر مجدیئیل و امیر عیرام اینان امرای ادومند حسب مساکن ایشان در زمین ملک ایشان همان عیسو پدر ادوم است ✡︎ {{وسط|{{روخط|باب سی و هفتم}}}} {{فصل|۳۷}} {{verse|۳۷|۱|color=black}} و یعقوب در زمین غربت پدر خودیعنی زمین کنعان ساکن شد ✡︎ {{verse|۳۷|۲|color=black}} این است پیدایش یعقوب چون یوسف هفده ساله بود گله را با برادران خود چوپانی میکرد و آن جوان با پسران بلهه و پسران زلفه زنان پدرش میبود و یوسف از بدسلوکی ایشان پدر را خبر میداد ✡︎ {{verse|۳۷|۳|color=black}} و اسرائیل یوسف را از سایر پسران خود بیشتر دوست داشتی زیرا که او پسر پیری او بود و برایش ردائی بلند ساخت ✡︎ {{verse|۳۷|۴|color=black}} و چون برادرانش دیدند که پدر ایشان او را بیشتر از همهٔ برادرانش دوست میدارد از او کینه داشتند و نمیتوانستند با وی بسلامتی سخن گویند ✡︎ {{verse|۳۷|۵|color=black}} و یوسف خوابی دیده آن را ببرادران خود باز گفت پس بر کینهٔ او افزودند ✡︎ {{verse|۳۷|۶|color=black}} و بدیشان گفت این خوابی را که دیده ام بشنوید ✡︎ {{verse|۳۷|۷|color=black}} اینک ما در مزرعه بافه ها میبستیم که ناگاه بافهٔ من برپا شده بایستاد و بافه های شما گرد آمده ببافهٔ من سجده کردند ✡︎ {{verse|۳۷|۸|color=black}} برادرانش بوی گفتند آیا فی الحقیقه بر ما سلطنت خواهی کرد و بر ما مسلط خواهی شد و بسبب خواب‌ها و سخنانش بر کینهٔ او افزودند ✡︎ {{verse|۳۷|۹|color=black}} از آن پس خوابی دیگر دید و برادران خود را از آن خبر داده گفت اینک باز خوابی دیده ام که ناگاه آفتاب و ماه و یازده ستـاره مرا سجده کردند ✡︎ {{verse|۳۷|۱۰|color=black}} و پدر و برادران خود را خبر داد و پدرش او را توبیخ کرده بوی گفت این چه خوابی است که دیده ای آیا من و مادرت و برادرانت حقیقتاً خواهیم آمد و تو را بر زمین سجده خواهیم نمود ✡︎ {{verse|۳۷|۱۱|color=black}} و برادرانش بر او حسد بردند و اما پدرش آن امر را در خاطر نگاه داشت ✡︎ {{verse|۳۷|۱۲|color=black}} و برادرانش برای چوپانی گلهٔ پدر خود بشکیم رفتند ✡︎ {{verse|۳۷|۱۳|color=black}} و اسرائیل بیوسف گفت آیا برادرانت در شکیم چوپانی نمیکنند بیا تا تو را نزد ایشان بفرستم وی را گفت لبیک ✡︎ {{verse|۳۷|۱۴|color=black}} او را گفت الآن برو و سلامتی برادران و سلامتی گله را ببین و نزد من خبر بیاور و او را از وادی حبرون فرستاد و بشکیم آمد ✡︎ {{verse|۳۷|۱۵|color=black}} و شخصی باو برخورد و اینک او در صحرا آواره میبود پس آن شخص از او پرسیده گفت چه میطلبی ✡︎ {{verse|۳۷|۱۶|color=black}} گفت من برادران خود را میجویم مرا خبر ده که<noinclude></noinclude> nn04v3rae19353bvbwygy6rk3e2st1x برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۶۶ 104 87508 290050 286122 2026-06-27T01:38:20Z Hanooz 17889 290050 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>کجا چوپانی میکنند ✡︎ {{verse|۳۷|۱۷|color=black}} آن مرد گفت از اینجا روانه شدند زیرا شنیدم که میگفتند بدوتان میرویم پس یوسف از عقب برادران خود رفته ایشان را در دوتان یافت ✡︎ {{verse|۳۷|۱۸|color=black}} و او را از دور دیدند و قبل از آنکه نزدیک ایشان بیاید با هم توطئه دیدند که اورا بکشند ✡︎ {{verse|۳۷|۱۹|color=black}} و بیکدیگر گفتند اینک این صاحب خواب‌ها میآید ✡︎ {{verse|۳۷|۲۰|color=black}} اکنون بیائید او را بکشیم و بیکی از این چاه‌ها بیندازیم و گوئیم جانوری درنده او را خورد و ببینیم خوابهایش چه میشود ✡︎ {{verse|۳۷|۲۱|color=black}} لیکن رؤبین چون این را شنید او را از دست ایشان رهانیده گفت او را نکشیم ✡︎ {{verse|۳۷|۲۲|color=black}} پس رؤبین بدیشان گفت خون مریزید او را در این چاه که در صحراست بیندازید و دست خود را بر او دراز مکنید تا او را از دست ایشان رهانیده بپدر خود رد نماید ✡︎ {{verse|۳۷|۲۳|color=black}} و بمجرد رسیدن یوسف نزد برادران خود رختش را یعنی آن ردای بلند را که دربرداشت از او کندند ✡︎ {{verse|۳۷|۲۴|color=black}} و او راگرفته درچاه انداختند اما چاه خالی و بی آب بود ✡︎ {{verse|۳۷|۲۵|color=black}} پس برای غذا خوردن نشستند و چشمان خود را باز کرده دیدند که ناگاه قافلهٔ اسمعیلیان از جلعاد میرسد و شتران ایشان کتیرا و بَلَسان و لادن بار دارند و میروند تا آن‌ها را بمصر ببرند ✡︎ {{verse|۳۷|۲۶|color=black}} آنگاه یهودا ببرادران خود گفت برادر خود را کشتن و خون او را مخفی داشتن چه سود دارد ✡︎ {{verse|۳۷|۲۷|color=black}} بیائید او را باین اسمعیلیان بفروشیم و دست ما بر وی نباشد زیرا که او برادر و گوشت ماست پس برادرانش بدین رضا دادند ✡︎ {{verse|۳۷|۲۸|color=black}} و چون تجار مدیانی در گذر بودند یوسف را از چاه کشیده برآوردند و یوسف را باسمعیلیان ببیست پارهٔ نقره فروختند پس یوسف را بمصر بردند ✡︎ {{verse|۳۷|۲۹|color=black}} و رؤبین چون بسر چاه برگشت و دید که یوسف در چاه نیست جامهٔ خود را چاک زد ✡︎ {{verse|۳۷|۳۰|color=black}} و نزد برادران خود بازآمد و گفت طفل نیست و من کجا بروم ✡︎ {{verse|۳۷|۳۱|color=black}} پس ردای یوسف را گرفتند و بز نری را کشته ردا را در خونش فرو بردند ✡︎ {{verse|۳۷|۳۲|color=black}} و آن ردای بلند را فرستادند و بپدر خود رسانیده گفتند این را یافته ایم تشخیص کن که ردای پسرت است یا نه ✡︎ {{verse|۳۷|۳۳|color=black}} پس آن را شناخته گفت ردای پسر من است جانوری درنده او را خورده است و یقیناً یوسف دریده شده است ✡︎ {{verse|۳۷|۳۴|color=black}} و یعقوب رخت خود را پاره کرده پلاس دربر کرد و روزهای بسیار برای پسر خود ماتم گرفت ✡︎ {{verse|۳۷|۳۵|color=black}} و همهٔ پسران و همهٔ دخترانش بتسلی او برخاستند اما تسلی نپذیرفت و گفت سوگوار نزد پسر خود بگور فرود میروم پس پدرش<noinclude></noinclude> kjcurze4n4upo481x2ouxpokwukuj6p برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۶۷ 104 87509 290051 286123 2026-06-27T01:38:23Z Hanooz 17889 290051 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>برای وی همی گریست ✡︎ {{verse|۳۷|۳۶|color=black}} اما مدیانیان یوسف را در مصر بفوطیفار که خواجهٔ فرعون و سردار افواج خاصه بود فروختند ✡︎ {{وسط|{{روخط|باب سی و هشتم}}}} {{فصل|۳۸}} {{verse|۳۸|۱|color=black}} و واقع شد در آن زمان که یهودا از نزد برادران خود رفته نزد شخصی عَدُلاّمیکه حیره نام داشت مهمان شد ✡︎ {{verse|۳۸|۲|color=black}} و در آنجا یهودا دختر مرد کنعانی را که مسمّی بشوعه بود دید و او را گرفته بدو درآمد ✡︎ {{verse|۳۸|۳|color=black}} پس آبستن شده پسری زائید و او را عیر نام نهاد ✡︎ {{verse|۳۸|۴|color=black}} و بار دیگر آبستن شده پسری زائید و او را اونان نامید ✡︎ {{verse|۳۸|۵|color=black}} و باز هم پسری زائیده او را شیله نام گذارد و چون او را زائید یهودا در کزیب بود ✡︎ {{verse|۳۸|۶|color=black}} و یهودا زنی مسمّی بتامار برای نخست زادهٔ خود عیر گرفت ✡︎ {{verse|۳۸|۷|color=black}} و نخست زادهٔ یهودا عیر در نظر {{روخط|خداوند}} شریر بود و {{روخط|خداوند}} او را بمیراند ✡︎ {{verse|۳۸|۸|color=black}} پس یهودا باونان گفت بزن برادرت درآی و حق برادر شوهری را بجا آورده نسلی برای برادر خود پیدا کن ✡︎ {{verse|۳۸|۹|color=black}} لکن چونکه اونان دانست که آن نسل از آن او نخواهد بود هنگامی که بزن برادر خود درآمد بر زمین انزال کرد تا نسلی برای برادر خود ندهد ✡︎ {{verse|۳۸|۱۰|color=black}} و این کار او در نظر {{روخط|خداوند}} ناپسند آمد پس او را نیز بمیراند ✡︎ {{verse|۳۸|۱۱|color=black}} و یهودا بعروس خود تامار گفت در خانهٔ پدرت بیوه بنشین تا پسرم شیله بزرگ شود زیرا گفت مبادا او نیز مثل برادرانش بمیرد پس تامار رفته در خانهٔ پدر خود ماند ✡︎ {{verse|۳۸|۱۲|color=black}} و چون روز‌ها سپری شد دختر شوعه زن یهودا مرد و یهودا بعد از تعزیت او با دوست خود حیرهٔ عدلاّمینزد پشم چینان گلهٔ خود بتمنه آمد ✡︎ {{verse|۳۸|۱۳|color=black}} و بتامار خبر داده گفتند اینک پدر شوهرت برای چیدن پشم گلهٔ خویش بتمنه میآید ✡︎ {{verse|۳۸|۱۴|color=black}} پس رخت بیوگی را از خویشتن بیرون کرده بُرقِعی برو کشیده خود را در چادری پوشید و بدروازهٔ عینایم که در راه تمنه است بنشست زیرا که دید شیله بزرگ شده است و او را بوی بزنی ندادند ✡︎ {{verse|۳۸|۱۵|color=black}} چون یهودا او را بدید وی را فاحشه پنداشت زیرا که روی خود را پوشیده بود ✡︎ {{verse|۳۸|۱۶|color=black}} پس از راه بسوی او میل کرده گفت بیا تا بتو درآیم زیرا ندانست که عروس اوست گفت مرا چه میدهی تا بمن درآئی ✡︎ {{verse|۳۸|۱۷|color=black}} گفت بزغاله ای از گله میفرستم گفت آیا گرو میدهی تا بفرستی ✡︎ {{verse|۳۸|۱۸|color=black}} گفت تو را چه گرو دهم گفت مهر و زُنّار<noinclude></noinclude> f8jdn2ctyt4huljqsxiorw1t3fgntzp برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۶۸ 104 87510 290052 286124 2026-06-27T01:38:26Z Hanooz 17889 290052 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>خود را و عصائی که در دست داری پس بوی داد و بدو درآمد و او از وی آبستن شد ✡︎ {{verse|۳۸|۱۹|color=black}} و برخاسته برفت و بُرقِع را از خود برداشته رخت بیوگی پوشید ✡︎ {{verse|۳۸|۲۰|color=black}} و یهودا بزغاله را بدست دوست عدلامی خود فرستاد تا گرو را از دست آن زن بگیرد اما او را نیافت ✡︎ {{verse|۳۸|۲۱|color=black}} و از مردمان آن مکان پرسیده گفت آن فاحشه ای که سر راه عینایم نشسته بود کجاست گفتند فاحشه ای در اینجا نبود ✡︎ {{verse|۳۸|۲۲|color=black}} پس نزد یهودا برگشته گفت او را نیافتم و مردمان آن مکان نیز میگویند که فاحشه ای در اینجا نبود ✡︎ {{verse|۳۸|۲۳|color=black}} یهودا گفت بگذار برای خود نگاه دارد مبادا رسوا شویم اینک بزغاله را فرستادم و تو او را نیافتی ✡︎ {{verse|۳۸|۲۴|color=black}} و بعد از سه ماه یهودا را خبر داده گفتند عروس تو تامار زنا کرده است و اینک از زنا نیز آبستن شده پس یهودا گفت وی را بیرون آرید تا سوخته شود ✡︎ {{verse|۳۸|۲۵|color=black}} چون او را بیرون میآوردند نزد پدر شوهرخود فرستاده گفت از مالک این چیز‌ها آبستن شده ام و گفت تشخیص کن که این مهر و زُنّار و عصا از آن کیست ✡︎ {{verse|۳۸|۲۶|color=black}} و یهودا آن‌ها را شناخت و گفت او از من بی گناه تر است زیرا که او را بپسر خود شیله ندادم و بعد او را دیگر نشناخت ✡︎ {{verse|۳۸|۲۷|color=black}} و چون وقت وضع حملش رسید اینک توأمان در رحمش بودند ✡︎ {{verse|۳۸|۲۸|color=black}} و چون میزائید یکی دست خود را بیرون آورد که در حال قابله ریسمانی قرمز گرفته بر دستش بست و گفت این اول بیرون آمد ✡︎ {{verse|۳۸|۲۹|color=black}} و دست خود را بازکشید و اینک برادرش بیرون آمد و قابله گفت چگونه شکافتی این شکاف بر تو باد پس او را فارص نام نهاد ✡︎ {{verse|۳۸|۳۰|color=black}} بعد از آن برادرش که ریسمان قرمز را بر دست داشت بیرون آمد و او را زارح نامید ✡︎ {{وسط|{{روخط|باب سی و نهم}}}} {{فصل|۳۹}} {{verse|۳۹|۱|color=black}} اما یوسف را بمصر بردند و مردی مصری فوطیفار نام که خواجه و سردار افواج خاصهٔ فرعون بود وی را از دست اسمعیلیانی که او را بدانجا برده بودند خرید ✡︎ {{verse|۳۹|۲|color=black}} و {{روخط|خداوند}} با یوسف میبود و او مردی کامیاب شد و در خانهٔ آقای مصری خود ماند ✡︎ {{verse|۳۹|۳|color=black}} و آقایش دید که {{روخط|خداوند}} با وی میباشد و هر آنچه او میکند {{روخط|خداوند}} در دستش راست میآورد ✡︎ {{verse|۳۹|۴|color=black}} پس یوسف در نظر وی التفات یافت و او را خدمت میکرد و او را بخانهٔ خود برگماشت و تمام مایملک خویش را بدست وی سپرد ✡︎ {{verse|۳۹|۵|color=black}} و واقع<noinclude></noinclude> a1fd3ca0u417t24twqbgat1cmvxdpsz برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۶۹ 104 87511 290053 286125 2026-06-27T01:38:33Z Hanooz 17889 290053 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>شد بعد از آنکه او را بر خانه و تمام مایملک خود گماشته بود که {{روخط|خداوند}} خانهٔ آن مصری را بسبب یوسف برکت داد و برکت {{روخط|خداوند}} بر همهٔ اموالش چه در خانه و چه در صحرا بود ✡︎ {{verse|۳۹|۶|color=black}} و آنچه داشت بدست یوسف واگذاشت و از آنچه با وی بود خبر نداشت جز نانی که میخورد و یوسف خوش اندام و نیک منظر بود ✡︎ {{verse|۳۹|۷|color=black}} و بعد از این امور واقع شد که زن آقایش بر یوسف نظر انداخته گفت با من همخواب شو ✡︎ {{verse|۳۹|۸|color=black}} اما او ابا نموده بزن آقای خود گفت اینک آقایم از آنچه نزد من در خانه است خبر ندارد و آنچه دارد بدست من سپرده است ✡︎ {{verse|۳۹|۹|color=black}} بزرگتری از من در این خانه نیست و چیزی از من دریغ نداشته جز تو چون زوجهٔ او میباشی پس چگونه مرتکب این شرارت بزرگ بشوم و بخدا خطا ورزم ✡︎ {{verse|۳۹|۱۰|color=black}} و اگرچه هر روزه بیوسف سخن میگفت بوی گوش نمیگرفت که با او بخوابد یا نزد وی بماند ✡︎ {{verse|۳۹|۱۱|color=black}} و روزی واقع شد که بخانه درآمد تا بشغل خود پردازد و از اهل خانه کسی آنجا در خانه نبود ✡︎ {{verse|۳۹|۱۲|color=black}} پس جامهٔ او را گرفته گفت با من بخواب اما او جامهٔ خود را بدستش ر‌ها کرده گریخت و بیرون رفت ✡︎ {{verse|۳۹|۱۳|color=black}} و چون او دید که رخت خود را بدست وی ترک کرد و از خانه گریخت ✡︎ {{verse|۳۹|۱۴|color=black}} مردان خانه را صدا زد و بدیشان بیان کرده گفت بنگرید مرد عبرانی را نزد ما آورد تا ما را مسخره کند و نزد من آمد تا با من بخوابد و بآواز بلند فریاد کردم ✡︎ {{verse|۳۹|۱۵|color=black}} و چون شنید که بآواز بلند فریاد برآوردم جامهٔ خود را نزد من واگذارده فرار کرد و بیرون رفت ✡︎ {{verse|۳۹|۱۶|color=black}} پس جامهٔ او را نزد خود نگاه داشت تا آقایش بخانه آمد ✡︎ {{verse|۳۹|۱۷|color=black}} و بوی بدین مضمون ذکرکرده گفت آن غلام عبرانی که برای ما آورده ای نزد من آمد تا مرا مسخره کند ✡︎ {{verse|۳۹|۱۸|color=black}} و چون بآواز بلند فریاد برآوردم جامهٔ خود را پیش من ر‌ها کرده بیرون گریخت ✡︎ {{verse|۳۹|۱۹|color=black}} پس چون آقایش سخن زن خود را شنید که بوی بیان کرده گفت غلامت بمن چنین کرده است خشم او افروخته شد ✡︎ {{verse|۳۹|۲۰|color=black}} و آقای یوسف او را گرفته در زندان خانه ای که اسیران پادشاه بسته بودند انداخت و آنجا در زندان ماند ✡︎ {{verse|۳۹|۲۱|color=black}} اما {{روخط|خداوند}} با یوسف میبود و بر وی احسان میفرمود و او را در نظر داروغهٔ زندان حرمت داد ✡︎ {{verse|۳۹|۲۲|color=black}} و داروغهٔ زندان همهٔ زندانیان را که در زندان بودند بدست یوسف سپرد و آنچه در آنجا میکردند او کنندهٔ آن بود ✡︎ {{verse|۳۹|۲۳|color=black}} و داروغهٔ زندان بدانچه در دست وی بود نگاه نمیکرد زیرا {{روخط|خداوند}} با وی میبود و آنچه را که او میکرد {{روخط|خداوند}} راست میآورد ✡︎<noinclude></noinclude> 5h42p0mgv1zt8dtirdotrlm1vdgqmcb برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۷۰ 104 87512 290054 286126 2026-06-27T01:38:40Z Hanooz 17889 290054 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>{{وسط|{{روخط|باب چهلم}}}} {{فصل|۴۰}} {{verse|۴۰|۱|color=black}} و بعد از این امور واقع شد که ساقی و خَبّاز پادشاه مصر بآقای خویش پادشاه مصر خطا کردند ✡︎ {{verse|۴۰|۲|color=black}} و فرعون بدو خواجهٔ خود یعنی سردار ساقیان و سردار خَبّازان غضب نمود ✡︎ {{verse|۴۰|۳|color=black}} و ایشان را در زندان رئیس افواج خاصه یعنی زندانی که یوسف در آنجا محبوس بود انداخت ✡︎ {{verse|۴۰|۴|color=black}} و سردار افواج خاصه یوسف را بر ایشان گماشت و ایشان را خدمت میکرد و مدتی در زندان ماندند ✡︎ {{verse|۴۰|۵|color=black}} و هر دو در یک شب خوابی دیدند هر کدام خواب خود را هر کدام موافق تعبیر خواب خود یعنی ساقی و خبازپادشاه مصر که در زندان محبوس بودند ✡︎ {{verse|۴۰|۶|color=black}} بامدادان چون یوسف نزد ایشان آمد دید که اینک ملول هستند ✡︎ {{verse|۴۰|۷|color=black}} پس از خواجه های فرعون که با وی در زندان آقای او بودند پرسیده گفت امروز چرا روی شما غمگین است ✡︎ {{verse|۴۰|۸|color=black}} بوی گفتند خوابی دیده ایم و کسی نیست که آن را تعبیر کند یوسف بدیشان گفت آیا تعبیر‌ها از آن خدا نیست آن را بمن بازگوئید ✡︎ {{verse|۴۰|۹|color=black}} آنگاه رئیس ساقیان خواب خود را بیوسف بیان کرده گفت در خواب من اینک تاکی پیش روی من بود ✡︎ {{verse|۴۰|۱۰|color=black}} و در تاک سه شاخه بود و آن بشکفت و گل آورد و خوشه هایش انگور رسیده داد ✡︎ {{verse|۴۰|۱۱|color=black}} و جام فرعون در دست من بود و انگور‌ها را چیده در جام فرعون فشردم و جام را بدست فرعون دادم ✡︎ {{verse|۴۰|۱۲|color=black}} یوسف بوی گفت تعبیرش اینست سه شاخه سه روز است ✡︎ {{verse|۴۰|۱۳|color=black}} بعد از سه روز فرعون سر تو را برافرازد و بمنصبت بازگمارد و جام فرعون را بدست وی دهی برسم سابق که ساقی او بودی ✡︎ {{verse|۴۰|۱۴|color=black}} و هنگامی که برای تو نیکو شود مرا یاد کن و بمن احسان نموده احوال مرا نزد فرعون مذکور ساز و مرا از این خانه بیرون آور ✡︎ {{verse|۴۰|۱۵|color=black}} زیرا که فی الواقع از زمین عبرانیان دزدیده شده ام و اینجا نیز کاری نکرده ام که مرا در سیاه چال افکنند ✡︎ {{verse|۴۰|۱۶|color=black}} اما چون رئیس خبّازان دید که تعبیر نیکو بود بیوسف گفت من نیز خوابی دیده ام که اینک سه سبد نان سفید بر سر من است ✡︎ {{verse|۴۰|۱۷|color=black}} و در سبد زبرین هر قسم طعام برای فرعون از پیشهٔ خباز میباشد و مرغان آن را از سبدی که بر سرمن است میخورند ✡︎ {{verse|۴۰|۱۸|color=black}} یوسف در جواب گفت تعبیرش این است سه سبد سه روز میباشد ✡︎ {{verse|۴۰|۱۹|color=black}} و بعد از سه روز فرعون سر تو را از تو بردارد و تو را بر دار بیاویزد و مرغان گوشتت را از تو بخورند ✡︎<noinclude></noinclude> tslodj9c01ww344929mbxrixmms9xxn