ویکینبشته
fawikisource
https://fa.wikisource.org/wiki/%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C
MediaWiki 1.47.0-wmf.8
first-letter
مدیا
ویژه
بحث
کاربر
بحث کاربر
ویکینبشته
بحث ویکینبشته
پرونده
بحث پرونده
مدیاویکی
بحث مدیاویکی
الگو
بحث الگو
راهنما
بحث راهنما
رده
بحث رده
درگاه
بحث درگاه
پدیدآورنده
بحث پدیدآورنده
برگه
گفتگوی برگه
فهرست
گفتگوی فهرست
TimedText
TimedText talk
پودمان
بحث پودمان
Event
Event talk
برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۴۴
104
87486
290063
290026
2026-06-29T19:49:42Z
Yoosef Pooranvary
1023
290063
proofread-page
text/x-wiki
<noinclude><pagequality level="3" user="Yoosef Pooranvary" />{{سصم|۳۶|سفر پیدایش ۲۶|}}{{خطکش}}</noinclude>مستجاب فرمود و زوجهاش رِفْقَه حامله شد ✡︎
{{verse|۲۵|۲۲|color=black}} و دو طفل در رحم او منازعت میکردند او گفت اگر چنین باشد من چرا چنین هستم پس رفت تا از {{روخط|خداوند}} بپرسد ✡︎
{{verse|۲۵|۲۳|color=black}} {{روخط|خداوند}} بوی گفت دو امّت در بطن تو هستند و دو قوم از رحم تو جدا شوند و قومی بر قومی تسلّط خواهد یافت و بزرگ کوچک را بندگی خواهد نمود ✡︎
{{verse|۲۵|۲۴|color=black}} و چون وقت وضع حملش رسید اینک توأمان در رحم او بودند ✡︎
{{verse|۲۵|۲۵|color=black}} و نخستین سرخ فام بیرون آمد و تمامیٔ بدنش مانند پوستین پشمین بود و او را [[w:عیسو|عیسو]] نام نهادند ✡︎
{{verse|۲۵|۲۶|color=black}} و بعد از آن برادرش بیرون آمد و پاشنهٔ عیسو را بدست خود گرفته بود و او را [[w:یعقوب|یعقوب]] نام نهادند و در حین ولادت ایشان اسحق شصت ساله بود ✡︎
{{verse|۲۵|۲۷|color=black}} و آندو پسر نمو کردند و عیسو صیّادی ماهر و مرد صحرائی بود و امّا یعقوب مرد ساده دل و چادرنشین ✡︎
{{verse|۲۵|۲۸|color=black}} و اسحق عیسو را دوست داشتی زیرا که صید او را میخورد امّا رِفْقَه یعقوب را محبّت نمودی ✡︎
{{verse|۲۵|۲۹|color=black}} روزی یعقوب آش میپخت و عیسو وامانده از صحرا آمد ✡︎
{{verse|۲۵|۳۰|color=black}} و عیسو به یعقوب گفت از این آش اَدوم (یعنی سرخ) مرا بخوران زیرا که واماندهام از این سبب او را اَدُوم نامیدند ✡︎
{{verse|۲۵|۳۱|color=black}} یعقوب گفت امروز نخستزادگیٔ خود را بمن بفروش ✡︎
{{verse|۲۵|۳۲|color=black}} عیسو گفت اینک من بحالت موت رسیدهام پس مرا از نخستزادگی چه فائده ✡︎
{{verse|۲۵|۳۳|color=black}} یعقوب گفت امروز برای من قسم بخور پس برای او قسم خورد و نخستزادگیٔ خود را بیعقوب فروخت ✡︎
{{verse|۲۵|۳۴|color=black}} و یعقوب نان و آش عدسرا بعیسو داد که خورد و نوشید و برخاسته برفت پس عیسو نخستزادگیٔ خود را خوار نمود ✡︎
{{وسط|{{روخط|باب بیست و ششم}}}}
{{فصل|۲۶}}
{{verse|۲۶|۱|color=black}} و قحطی در آن زمین حادث شد غیر آن قحط اوّل که در ایّام ابراهیم بود و اسحق نزد اَبیمَلَک پادشاه فلسطینیان [[w:جرار|بجرار]] رفت ✡︎
{{verse|۲۶|۲|color=black}} و {{روخط|خداوند}} بر وی ظاهر شده گفت بمصر فرود میا بلکه بزمینیکه بتو بگویم ساکن شو ✡︎
{{verse|۲۶|۳|color=black}} در این زمین توقّف نما و با تو خواهم بود و ترا برکت خواهم داد زیرا که بتو و ذریّت تو تمام این زمین را میدهم و سوگندی را که با پدرت ابراهیم خوردم استوار خواهم داشت ✡︎
{{verse|۲۶|۴|color=black}} و ذریّتت را مانند ستارگان آسمان کثیر گردانم و تمام این زمینها را بذریّت تو بخشم و از ذریّت تو جمیع امّتهای جهان برکت خواهند یافت ✡︎
{{verse|۲۶|۵|color=black}} زیرا که ابراهیم قول مرا شنید و وصایا<noinclude></noinclude>
5fcv0ukk8yk5ujup3kt3829j19x6bf6
برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۴۵
104
87487
290064
290027
2026-06-29T20:21:31Z
Yoosef Pooranvary
1023
290064
proofread-page
text/x-wiki
<noinclude><pagequality level="3" user="Yoosef Pooranvary" />{{سصم||سفر پیدایش ۲۶|۳۷}}{{خطکش}}</noinclude>و اوامر و فرایض و احکام مرا نگاه داشت ✡︎
{{verse|۲۶|۶|color=black}} پس اسحق در جرار اقامت نمود ✡︎
{{verse|۲۶|۷|color=black}} و مردمان آنمکان دربارهٔ زنش از او جویا شدند • گفت او خواهر من است زیرا ترسید که بگوید زوجهٔ من است مبادا اهل آنجا او را بخاطر رِفْقَه که نیکومنظر بود بکشند ✡︎
{{verse|۲۶|۸|color=black}} و چون در آنجا مدّتی توقف نمود چنان افتاد که ابیملک پادشاه فلسطینیان از دریچه نظّاره کرد و دید که اینک اسحق با زوجهٔ خود رِفْقَه مزاح میکند ✡︎
{{verse|۲۶|۹|color=black}} پس ابیملَک اسحق را خوانده گفت همانا این زوجهٔ تست پس چرا گفتی که خواهر من است • اسحق بدو گفت زیرا گفتم که مبادا برای وی بمیرم ✡︎
{{verse|۲۶|۱۰|color=black}} ابیملَک گفت این چه کار است که با ما کردی نزدیک بود که یکی از قوم با زوجهات همخواب شود و بر ما جرمی آورده باشی ✡︎
{{verse|۲۶|۱۱|color=black}} و ابیملک تمامیٔ قوم را قدغن فرموده گفت کسی که متعرّض این مرد و زوجهاش بشود هر آینه خواهد مرد ✡︎
{{verse|۲۶|۱۲|color=black}} و اسحق در آنزمین زراعت کرد و در آنسال صد چندان پیدا نمود و {{روخط|خداوند}} او را برکت داد ✡︎
{{verse|۲۶|۱۳|color=black}} و آن مرد بزرگ شده دائماً ترقی مینمود تا بسیار بزرگ گردید ✡︎
{{verse|۲۶|۱۴|color=black}} و او را گلهٔ گوسفندان و مواشی گاوان و غلامان کثیر بود و فلسطینیان بر او حسد بردند ✡︎
{{verse|۲۶|۱۵|color=black}} و همهٔ چاههائیکه نوکران پدرش در ایّام پدرش ابراهیم کنده بودند فلسطینیان آنها را بستند و از خاک پر کردند ✡︎
{{verse|۲۶|۱۶|color=black}} و ابیملک باسحق گفت از نزد ما برو زیرا که از ما بسیار بزرگتر شدهٔ ✡︎
{{verse|۲۶|۱۷|color=black}} پس اسحق از آنجا برفت و در وادیٔ جرار فرود آمده در آنجا ساکن شد ✡︎
{{verse|۲۶|۱۸|color=black}} و چاههای آب را که در ایّام پدرش ابراهیم کَنده بودند و فلسطینیان آنها را بعد از وفات ابراهیم بسته بودند اسحق از سر نو کَند و آنها را مسمّی نمود بنامهائی که پدرش آنها را نامیده بود ✡︎
{{verse|۲۶|۱۹|color=black}} و نوکران اسحق در آن وادی حفره زدند و چاه آب زندهٔ در آنجا یافتند ✡︎
{{verse|۲۶|۲۰|color=black}} و شبانان جرار با شبانان اسحق منازعه کرده گفتند این آب از آن ماست پس آنچاه را عسِق نامید زیرا که با وی منازعه کردند ✡︎
{{verse|۲۶|۲۱|color=black}} و چاهی دیگر کندند همچنان برای آن نیز جنگ کردند و آن را سِطنه نامید ✡︎
{{verse|۲۶|۲۲|color=black}} و از آنجا کوچ کرده چاهی دیگر کند و برای آن جنگ نکردند پس آن را [[w:en:Rehoboth (Bible)|رَحُوبوت]] نامیده گفت که اکنون {{روخط|خداوند}} ما را وسعت داده است و در زمین بارور خواهیم شد ✡︎
{{verse|۲۶|۲۳|color=black}} پس از آنجا [[w:بئرشبع|ببِئرشَبَع]] آمد ✡︎
{{verse|۲۶|۲۴|color=black}} در همان شب {{روخط|خداوند}} بر وی ظاهر شده گفت من خدای پدرت ابراهیم هستم ترسان مباش زیرا که من با تو هستم و تو را برکت میدهم و ذریّت تو را بخاطر<noinclude></noinclude>
oyxpltbat15qq6zmgpp0f9mnbud56wn
برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۵۵
104
87497
290062
290039
2026-06-29T19:46:29Z
Yoosef Pooranvary
1023
/* نمونهخوانیشده */
290062
proofread-page
text/x-wiki
<noinclude><pagequality level="3" user="Yoosef Pooranvary" />{{سصم||سفر پیدایش ۳۱|۴۷}}{{خطکش}}</noinclude>ماست پس اکنون آنچه خدا بتو گفته است بجا آور ✡︎
{{verse|۳۱|۱۷|color=black}} آنگاه یعقوب برخاسته فرزندان و زنان خود را بر شتران سوار کرد ✡︎
{{verse|۳۱|۱۸|color=black}} و تمام مواشی و اموال خود را که اندوخته بود یعنی مواشیٔ حاصلهٔ خود را که در فدّان اَرام حاصل ساخته بود برداشت تا نزد پدر خود اسحق بزمین کنعان برود ✡︎
{{verse|۳۱|۱۹|color=black}} و امّا لابان برای پشم بریدن گلهٔ خود رفته بود و راحیل بتهای پدر خود را دزدید ✡︎
{{verse|۳۱|۲۰|color=black}} و یعقوب لابان اَرامی را فریب داد چونکه او را از فرار کردن خود آگاه نساخت ✡︎
{{verse|۳۱|۲۱|color=black}} پس با آنچه داشت بگریخت و برخاسته از نهر عبور کرد و متوجه جَبَل جِلْعاد شد ✡︎
{{verse|۳۱|۲۲|color=black}} در روز سیّم لابانرا خبر دادند که یعقوب فرار کرده است ✡︎
{{verse|۳۱|۲۳|color=black}} پس برادران خویش را با خود برداشته هفت روز راه در عقب او شتافت تا در جبل جِلْعاد بدو پیوست ✡︎
{{verse|۳۱|۲۴|color=black}} شبانگاه خدا در خواب بر لابان اَرامی ظاهر شده بوی گفت با حذر باش که بیعقوب نیک یا بد نگوئی ✡︎
{{verse|۳۱|۲۵|color=black}} پس لابان به یعقوب دررسید و یعقوب خیمهٔ خود را در جبل زده بود و لابان با برادران خود نیز در جبل جِلْعاد فرود آمدند ✡︎
{{verse|۳۱|۲۶|color=black}} و لابان بیعقوب گفت چه کردی که مرا فریب دادی و دخترانم را مثل اسیرانِ شمشیر برداشته رفتی ✡︎
{{verse|۳۱|۲۷|color=black}} چرا مخفی فرار کرده مرا فریب دادی و مرا آگاه نساختی تا تو را با شادی و نَغَمات و دفّ و بربط مشایعت نمایم ✡︎
{{verse|۳۱|۲۸|color=black}} و مرا نگذاشتی که پسران و دختران خود را ببوسم الحال ابلهانه حرکتی نمودی ✡︎
{{verse|۳۱|۲۹|color=black}} در قوّت دست من است که بشما اذیّت رسانم لیکن خدای پدر شما دوش بمن خطاب کرده گفت با حذر باش که بیعقوب نیک یا بد نگوئی ✡︎
{{verse|۳۱|۳۰|color=black}} و الآن چونکه بخانهٔ پدر خود رغبتی تمام داشتی البتّه رفتنی بودی و لکن خدایان مرا چرا دزدیدی ✡︎
{{verse|۳۱|۳۱|color=black}} یعقوب در جواب لابان گفت سبب این بود که ترسیدم و گفتم شاید دختران خود را از من بزور بگیری ✡︎
{{verse|۳۱|۳۲|color=black}} و امّا نزد هر که خدایانت را بیابی او زنده نماند در حضور برادران ما آنچه از اموال تو نزد ما باشد مشخّص کن و برای خود بگیر زیرا یعقوب ندانست که راحیل آنها را دزدیده است ✡︎
{{verse|۳۱|۳۳|color=black}} پس لابان بخیمهٔ یعقوب و بخیمهٔ لِیَه و بخیمهٔ دو کنیز رفت و نیافت و از خیمهٔ لیه بیرون آمده بخیمهٔ راحیل درآمد ✡︎
{{verse|۳۱|۳۴|color=black}} امّا راحیل بتها را گرفته زیر جهاز شتر نهاد و بران بنشست و لابان تمام خیمه را جست وجو کرده چیزی نیافت ✡︎
{{verse|۳۱|۳۵|color=black}} او به پدر خود گفت بنظر آقایم بد نیاید که در حضورت نمیتوانم برخاست زیرا که عادت زنان بر من است پس تجسّس نموده<noinclude></noinclude>
l34je8bpglrs5rv40vmpwn3z0afvqrt