ویکینبشته
fawikisource
https://fa.wikisource.org/wiki/%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C
MediaWiki 1.47.0-wmf.5
first-letter
مدیا
ویژه
بحث
کاربر
بحث کاربر
ویکینبشته
بحث ویکینبشته
پرونده
بحث پرونده
مدیاویکی
بحث مدیاویکی
الگو
بحث الگو
راهنما
بحث راهنما
رده
بحث رده
درگاه
بحث درگاه
پدیدآورنده
بحث پدیدآورنده
برگه
گفتگوی برگه
فهرست
گفتگوی فهرست
TimedText
TimedText talk
پودمان
بحث پودمان
Event
Event talk
کاربر:Mondephile/Sandbox
2
27073
285982
96869
2026-06-06T21:19:31Z
Hanooz
17889
حذف از رده
285982
wikitext
text/x-wiki
<nowiki>{{User:Americophile/SandboxI
| نام = باراک حسین
| نام خانوادگی = اوباما
| حرف اول =
| سال تولد = ۱۹۶۱
| سال مرگ =
| توصیف = ادزن.تسیشبذا.نستشیذرن.سش
| تصویر = Official portrait of Barack Obama.jpg
| ویکیپدیا = باراک اوباما
| ویکیگفتاورد = باراک اوباما
| ویکیانبار = Barack Obama
| رده ویکیانبار = Barack Obama
| تقویم = میلادی
}}
</nowiki>
p59a0rtabd13j5o4wxyzdu31ass010l
کاربر:Mondephile/SandboxII
2
27150
285983
96871
2026-06-06T21:21:22Z
Hanooz
17889
جهت حذف رده قرمز
285983
wikitext
text/x-wiki
<nowiki>{{کاربر:Americophile/SandboxI
| firstname = {{{نامکوچک|}}}
| lastname = {{{نامخانوادگی|}}}
| last_initial = {{{حرفاول|}}}
| birthyear = {{{سالتولد|}}}
| deathyear = {{{سالمرگ|}}}
| type = {{{تقویم|}}}
| description = {{{توضیح|}}}
| image = {{{تصویر|}}}
| wikipedia = {{{ویکیپدیا|}}}
| wikiquote = {{{ویکیگفتاورد|}}}
| commons = {{{ویکیانبار|}}}
| commonscat = {{{ردهویکیانبار|}}}
| portal = {{{درگاه|}}}
| related_author = {{{مؤلفمرتبط|}}}
| wikinews = {{{ویکیخبر|}}}
| wiktionary = {{{ویکیواژه|}}}
| wikibooks = {{{ویکینسک|}}}
| wikiversity = {{{ویکیدانشگاه|}}}
| wikispecies = {{{ویکیگونه|}}}
| meta = {{{فراویکی|}}}
| defaultsort = {{{ترتیبپیشفرض|}}}
| dates = {{{تاریخ|}}}
| image_caption = {{{عنوانتصویر|}}}
| upright = {{{ایستاده|}}}
| invert_names = {{{ناممعکوس|}}}
}}
</nowiki>
7zzy5mycaj4wvvjk131e7z2byl5j0el
تذکرة الاولیاء/ذکر حسین منصور حلاج
0
30573
285978
167699
2026-06-06T21:13:01Z
Hanooz
17889
removed [[Category:نگارنده متن - kungfutoa-karaj.org]] using [[Help:Gadget-HotCat|HotCat]]
285978
wikitext
text/x-wiki
{{سرصفحه
| عنوان = ذکر حسین منصور حلاج قدس الله روحه العزیز
| مؤلف = عطار نیشابوری
| قسمت =
| بعدی =
| یادداشت =[[تذکرة الاولیاء]]
}}
آن قتیل الله فی سبیل الله آن شیر بیشهٔ تحقیق آن شجاع صفدر صدیق آن غرقهٔ دریای مواج حسین منصور حلاج رحمةالله علیه کار او کاری عجب بود و واقعات غرایب که خاص او را بود که هم در غایت سوز و اشتیاق بود و در شدت لهب و فراق مست و بیقرار و شوریدهٔ روزگار بود و عاشق صادق و پاک باز و جد وجهدی عظیم داشت و ریاضتی و کرامتی عجب و عالی همت و رفیع قدر بود او را تصانیف بسیار است بالفاظ مشکل در حقایق و اسرار و معانی محبت کامل و فصاحت و بلاغتی داشت که کس نداشت و دقت نظر و فراستی داشت که کس را نبود و اغلب مشایخ کبار در کار او ابا کردند و گفتند او را در تصوف قدمی نیست مگر عبدالله خفیف و شبلی و ابوالقاسم قشیری و جملهٔ متأخران الاماشاءالله که او را قبول کردند و ابوسعید ابوالخیر قدس الله روحه العزیز و شیخ ابوالقاسم گرگانی و شیخ ابوعلی فارمدی و امام یوسف همدانی رحمةالله علیهم اجمعین در کار او سیری داشتهاند و بعضی در کار او متوقفاند چنانکه استاد ابوالقاسم قشیری گفت: درحق او که اگر مقبول بود به رد خلق مردود نگردد و اگر مردود بود به قبول خلق مقبول نشود و باز بعضی او را به سحر نسبت کردند و بعضی اصحاب ظاهر به کفر منسوب گردانیدند و بعضی گویند از اصحاب حلول بود و بعضی گویند تولی باتحاد داشت اما هر که بوی توحید به وی رسیده باشد هرگز او را خیال حلول و اتحاد نتواند افتاد و هر که این سخن گوید سرش از توحید خبر ندارد و شرح این طولی دارد این کتاب جای آن نیست اما جماعتی بودهاند از زنادقه در بغداد چه درخیال حلول و چه در غلط اتحاد که خود را حلاجی گفتهاند و نسبت بدو کردهاند و سخن او فهم ناکرده بدان کشتن و سوختن به تقلید محض فخر کردهاند چنانکه دو تن را در بلخ همین واقعه افتاد که حسین را ، اما تقلید در این واقعه شرط نیست مرا عجب آمد از کسی که روا دارد که از درختی اناالله برآید و درخت در میان نه چرا روا نباشد که از حسین اناالحق برآید و حسین در میانه نه و چنانکه حق تعالی به زبان عمر سخن گفت: که ان الحق لینطق علی لسان عمر و اینجا نه حلول کار دارد و نه اتحاد بعضی گویند حسین منصور حلاج دیگر است و حسین منصور ملحدی دیگر است استاد محمدزکریا و رفیق ابوسعید قرمطی بود و آن حسین ساحر بوده است اما حسین منصور از بیضاء فارس بود و در واسط پرورده شد و ابوعبدالله خفیف گفته است که حسین منصور عالمی ربانی است و شبلی گفته است که من و حلاج یک چیزیم اما مرا به دیوانگی نسبت کردند خلاص یافتم و حسین را عقل او هلاک کرد اگر او مطعون بودی این دو بزرگ در حق او این نگفتندی و ما را دو گواه تمام است و پیوسته در ریاضت و عبادت بود و در بیان معرفت و توحید و درزی اهل صلاح و در شرع و سنت بود و این سخن ازو پیدا شد اما بعضی مشایخ او را مهجور کردند نه از جهت مذهب و دین بود بلکه از آن بود که ناخشنودی مشایخ از سرمستی او این بار آورد چنانکه اول بتستر آمد به خدمت شیخ سهل بن عبدالله و دو سال در صحبت او بود پس عزم بغداد کرد و اول سفر او در هجده سالگی بود پس به بصره شد و بعمروبن عثمان پیوست و هژده ماه در صحبت او بود پس یعقوب اقطع دختر بدو داد بعد از آن عمربن عثمان ازو برنجید از آنجا به بغداد آمد پیش جنید و جنید او را به سکوت و خلوت فرمود چندگاه در صحبت او صبر کرد پس قصد حجاز کرد و یک سال آنجا مجاور بود باز به بغداد آمد با جمعی صوفیان به پیش جنید آمد و از جنید مسائل پرسید جنید جواب نداد و گفت: زود باشد که سرچوب پارهٔ سرخ کنی گفت: آن روز که من سر چوب پاره سرخ کنم تو جامهٔ اهل صورت پوشی چنانکه آنروز که ائمه فتوی دادند که او را بباید کشت جنید در جامهٔ تصوف بود نمینوشت وخلیفه گفته بود که خط جنید باید، جنید دستار
و دراعه درپوشید و به مدرسه شد و جواب فتوی که نحن نحکم بالظاهر یعنی بر ظاهرحال کشتنی است و فتوی بر ظاهر است اما باطن را خدای داند بس حسین از جنید چون جواب مسائل نیافت متغیر شد و بیاجازت بتستر شد و یک سال آنجا بود و قبولی عظیم پیدا شد و او هیچ سخن اهل زمانه را وزنی ننهادی تا او را حسد کردند عمروبن عثمان در باب او نامهها نوشت به خوزستان و احوال او در چشم اهل آن دیار قبیح گردانید و او را نیز از آنجا دل بگرفت جامهٔ متصوفه بیرون کرد و قبا درپوشید و بصحبت ابناء دنیا مشغول شد اما او را از آن تفاوتی نبود و پنج سال ناپدید شد و در آن مدت بعضی به خراسان و ماوراءالنهر میبود و بعضی به سیستان باز باهواز آمد و اهل اهواز را سخن گفت: و به نزدیک خاص و عام مقبول شد و از اسرار خلق سخن میگفت. تا او را حلاج الاسرار گفتند پس مرقع درپوشید و عزم حرم کرد و در آن سفر بسیار خرقه پوش با او بودند چون به مکه رسید یعقوب نهرجوری به سحرش منسوب کرد پس از آنجا باز به بصره آمد باز باهواز آمد پس گفت: به بلاد شرک میروم تا خلق به خدای خوانم به هندوستان رفت پس به ماوراءالنهر آمد پس به چین افتاد و خلق را به خدای خواند و ایشان را تصانیف ساخت چون باز آمد از اقصاء عالم بدو نامه نوشتندی اهل هند ابوالمغیث نوشتندی و اهل خراسان ابوالمهر و اهل فارس ابوعبدالله و اهل خوزستان حلاج الاسرار اهل بغداد مصطلم میخواندند و در بصره مخبر پس اقاویل دروی بسیار گشت بعد از آن عزم مکه کرد و دو سال در حرم مجاور شد چون بازآمد احوالش متغیر شد و آن حال برنگی دیگر مبدل گشت که خلق را به معنی میخواند که کس بر آن وقوف نمییافت تا چنین نقل کنند که او را از پنجاه شهر بیرون کردند و روزگاری گذشت بروی که از آن عجبتر نبود و او را حلاج از آن گفتند که یک بار بانبار پنبه گذشت اشارتی کرد در حال دانه از پنبه بیرون آمد و خلق متحیر شدند.
نقلست که در شبانروزی چهارصد رکعت نماز کردی و برخود لازم داشتی گفتند در این درجه که توئی چندین رنج چراست گفت: نه راحت درحال دوستان اثر کند و نه رنج که دوستان فانی صفتاند و نه رنج در ایشان اثر کند و نه راحت.
نقلست که در پنجاه سالگی گفت: که تاکنون هیچ مذهب نگرفتهام اما از هر مذهبی آنچه دشوارتر است بر نفس اختیار کردهام و امروز که پنجاه سالهام نماز کردهام و هر نمازی غسلی کردهام.
نقلست که در ابتدا که ریاضت میکشیدی دلقی داشت که بیست سال بیرون نکرده بود روزی به ستم از وی بیرون کردند گزندهٔ بسیار دروی افتاده بود یکی از آن وزن کردند نیمدانک بود.
نقلست که یکی به نزدیک او آمد عقربی دید که گرد او میگشت قصد کشتن کرد حلاج گفت: دست از وی بدار که دوازده سال است که تا اوندیم ماست و گرد ما میگردد.
گویند رشید خرد سمرقندی عزم کعبه کرد در راه مجلس میگفت: روایت کرد که حلاج با چهارصد صوفی روی به بادیه نهاد چون روزی چند برآمد چیزی نیافتند حسین را گفتند ما را سر بریان میباید گفت: بنشینید پس دست از پس میکرد و سری بریان کرده با دو قرص به یکی میداد تا چهارصد سر بریان هشتصد قرص بداد بعد از آن گفتند ما را رطب میباید برخاست و گفت: مرا بیفشانید رطب از وی میبارید تا سیر بخوردند پس در راه هرجا که پشت به خاربنی باز نهادی رطب بارآوردی.
نقلست که طایفهٔ در بادیه او را گفتند ما را انجیر میباید دست در هوا کرد و طبقی انجیر تازه پیش ایشان بنهاد و یکبار حلوا خواستند طبقی حلوا به شکر گرم پیش ایشان بنهاد گفتند این حلوا در باب الطاق بغداد باشد گفت: ما را بغداد و بادیه یکی است.
نقلست که یکبار در بادیه چهار هزار آدمی با او بودند تا کعبه و یک سال در آفتاب گرم برابر کعبه بایستاد برهنه تا روغن از اعضاء او بر آن سنگ میرفت پوست او باز بشد و او از آنجا نجنید و هر روز قرصی و کوزهٔ آب پیش او آوردندی او بدان کنارها افطار کردی و باقی برسرکوزهٔ آب نهادی و گویند که کژدم در ایزار او آشیانه کرده بود پس در عرفات گفت: یادلیل المتحیرین و چون دید که هرکس دعا کردند او نیز سر بر تل ریگ نهاد و نظاره میکرد چون همه بازگشتند نفسی بزد و گفت: پادشاها عزیزا پاکت دانم پاکت گویم از همه تسبیح مسیحان و از همه تهلیل مهلان و از همه پندار صاحب پنداران الهی تو میدانی که عاجزم ازمواضع شکر ، تو بجای من شکر کن خود را که شکر آنست و بس.
نقلست که یک روز در بادیه ابراهیم خواص را گفت: در چه کاری گفت: در مقام توکل توکل درست میکنم گفت: همه عمر در عمارت شکم کردی کی در توحید فانی خواهی شد یعنی اصل توکل در ناخوردن و تو در همه عمر در توکل در شکم خواری کردن بودن فنا در توحید کی خواهد بود.
و پرسیدند که عارف را وقت باشد ؟ گفت: نه ، از بهر آنکه وقت صفت صاحب است و هر که با صفت خویش آرام گیرد عارف نبود معنیش آنست که لی مع الله وقت پرسیدند که طریق به خدای چگونه است گفت: دو قدم است و رسیدی یک قدم از دنیا برگیر و یک قدم از عقبی اینک رسیدی به مولی.
پرسیدند از فقر گفت: فقر آن است که مستغنی است از ماسوی الله و ناظر است بالله.<br/>
و گفت: معرفت عبارتست از دیدن اشیاء و هلاک همه در معنی.<br/>
و گفت: چون بنده به مقام معرفت رسد غیب بر او وحی فرستد و سر او گنگ گرداند تا هیچ خاطر نیاید او را مگر خاطر حق.<br/>
و گفت: خلق عظیم آن بود که جفاء خلق در تو اثر نکند پس از آنکه حق را شناخته باشی.<br/>
و گفت: توکل آن بود که در شهر کسی را داند اولی تر بخوردن ازخود نخورد.<br/>
و گفت: اخلاص تصفیهٔ عمل است از شوایب کدورت.<br/>
و گفت: زبان گویا هلاک دلهاء خموش است.<br/>
و گفت: گفتگوی در علل بسته است و افعال در شرک و حق خالی است از این جمله و مستغنی است قال الله تعالی و ما یؤمن اکثرهم بالله الا وهم مشرکون.<br/>
و گفت: بصایر بینندگان و معارف عارفان و 3نور علماء ربانی و طریق سابقان ناجی و ازل و ابد و آنچه در میان است از حدوث است اما این آنچه دانند لمن کان له قلب او القی السمع و هو شهید.<br/>
و گفت: در عالم رضا اژدهایی است که آنرا یقین خوانند که اعمال مژده هزار عالم درکام او چون ذره است در بیابانی.<br/>
و گفت :ما همه سال در طلب بلای او باشیم چون سلطانی که دایم در طلب ولایت باشد.<br/>
و گفت: خاطر حق آن است که هیچ چیز معارضه نتواند کرد آنرا.<br/>
و گفت: مرید در سایهٔ توبه خود است و مراد در سایهٔ عصمت.<br/>
و گفت: مرید آنست که سبقت دارد اجتهاد او بر مکشوفات او و مراد آنست که مکشوفات او بر اجتهاد سابق است.<br/>
و گفت: وقت مرد صدف دریاء سینهٔ مرد است فردا این صدفها در صعید قیامت بر زمین زنند.<br/>
و گفت: دنیا بگذاشتن زهد نفس است و آخرت بگذاشتن زهد دل و ترک خود گفتن زهد جان.<br/>
نقلست که پرسیدند از صبر گفت: آنست که دست و پای برند و از دار آویزند و عجب آنکه این همه با او کردند.<br/>
نقلست که شبلی را روزی گفت: یا ابابکر دستی بر نه که ما قصدی عظیم کردهایم و سرگشتهٔ کاری شده و چنین کاری که خود را کشتن در پیش داریم چون خلق در کار او متحیر شدند منکر بیقیاس و مقربی شمار پدید آمدند و کارهای عجایب از او دیدند زبان دراز کردند و سخن او بخلیفه رسانیدند و جمله بر قتل او اتفاق کردند از آنکه میگفت: اناالحق گفتند بگوی هوالحق گفت: بلی همه اوست شما میگوئید که گم شده است بلکه حسین گم شده است بحر محیط گم نشود و کم نگردد جنید را گفتند این سخن که منصور میگوید تأویلی دارد گفت: بگذارید تا بکشند که نه روز تأویل است پس جماعتی از اهل علم بروی خروج کردند و سخن او را پیش معتصم تباه کردند علی ابن عیسی را که وزیر بود بروی متغیر گردانیدند خلیفه بفرمود تا او را به زندان برند، او را به زندان بردند یکسال اما خلق میرفتند و مسایل میپرسیدند بعد از آن خلق را از آمدن منع کردند مدت پنج ماه کس نرفت مگر یکبار ابن عطا و یکبار عبدالله خفیف و یکبار ابن عطا کس فرستاد که ای شیخ از این سخنی که گفتی عذرخواه تا خلاص یابی حلاج گفت: کسی که گفت گو عذر خواه ، ابن عطا چون این بشنید بگریست و گفت: ما خود چند یک حسین منصوریم.
نقلست که شب اول که او را حبس کردند بیامدند او را در زندان ندیدند جملهٔ زندان بگشتند کس را ندیدند شب دوم نه او را دیدند و نه زندان هر چند زندان را طلب کردند ندیدند شب سوم او را در زندان دیدند گفتند شب اول کجا بودی و شب دوم زندان و تو کجا بودیت اکنون هر دو پدید آمدیت این چه واقعه است گفت: شب اول من به حضرت بودم از آن نبودم و شب دوم حضرت اینجا بود از آن هر دو غایب بودیم شب سوم بازفرستادند مرا برای حفظ شریعت بیائید و کار خود کنید.
نقلست که در شبانروزی در زندان هزار رکعت نماز کردی گفتند میگوئی که من حقام این نماز که را میکنی گفت: ما دانیم قدر ما.
نقلست که در زندان سیصد کس بودند چون شب درآمد گفت: ای زندانیان شما را خلاص دهم گفتند چرا خود را نمیدهی گفت: ما در بند خداوندیم و پاس سلامت میداریم اگر خواهیم به یک اشارت همه بندها بگشائیم پس بانگشت اشاره کرد همه بندها از هم فرو ریخت ایشان گفتند اکنون کجا رویم که در زندان بسته است اشارتی کرد رخنهها پدید آمد. گفت: اکنون سر خویش گیرید گفتند تو نمیآیی گفت: ما را با او سری است که جز بر سر دار نمیتوان گفت: دیگر روز گفتند زندانیان کجا رفتند گفت: آزاد کردیم گفتند تو چرا نرفتی گفت: حق را با من عتابی است نرفتم این خبر به خلیفه رسید گفت: فتنه خواهد ساخت او را بکشید یا چوب زنید تا از این سخن برگردد سیصد چوب بزدند به هر چوبی که میزدند آوازی فصیح میآمد که لاتخف یا ابن منصور شیخ عبدالجلیل صفار گوید که اعتقاد من در آن چوب زننده بیش از اعتقاد من در حق حسین منصور بود از آنکه تا آن مرد چه قوت داشته است در شریعت که چنان آواز صریح میشنید و دست او نمیلرزید و همچنان میزد پس دیگر بار حسین را ببردند تا بردار کنند صدهزار آدمی گرد آمدند و او چشم گرد میآورد و میگفت: حق حق حق اناالحق.
نقلست که درویشی در آن میان ازو پرسید که عشق چیست گفت: امروز بینی و فردا بینی پس فردا بینی آن روزش بکشتند و دیگر روزش بسوختند و سوم روزش به باد بردادند یعنی عشق اینست.
خادم او در آن حال وصیتی خواست گفت: نفس را به چیزی مشغول دار که کردنی بود و اگر نه او ترا به چیزی مشغول دارد که ناکردنی بود که در این حال با خود بودن کار اولیاست پسرش گفت: مرا وصیتی کن گفت: چون جهانیان در اعمال کوشند تو در چیزی کوش که ذرهٔ از آن به از مدار اعمال جن و انس بود و آن نیست الا علم حقیقت.
پس در راه که میرفت میخرامید دست اندازان وعیاروار میرفت با سیزده بند گران گفتند این خرامیدن چیست گفت: زیرا که بنحرگاه میروم و نعره میزد و میگفت:
شعر
ندیمی غیر منسوب الی شیء من الحیف
سقانی مثل ما یشرب کفعل الضیف بالضیف
فلما دارت الکأس دعا بالنطع و السیف
کذا من یشرب الراح مع التنین بالصیف
گفت: حریف من منسوب نیست بحیف بداد شرابی چنانکه مهمانی مهمانی را دهد چون دوری چند بگذشت شمشیر و نطع خواست چنین باشد سزای کسی که با اژدها در تموز خمر کهنه خورد چون بزیر دارش بردند به باب الطاق قبله بر زد و پای بر نردبان نهاد گفتند حال چیست گفت: معراج مردان سردار است پس میزری در میان داشت و طیلسانی بر دوش دست برآورد و روی به قبلهٔ مناجات کرد و گفت: آنچه او داند کس نداند پس بر سر دار شد جماعت مریدان گفتند چه گوئی در ما که مریدانیم و اینها که منکرند و ترا به سنگ خواهند زد گفت: ایشان را دو ثواب است و شما را یکی از آنکه شما را بمن حسن ظنی بیش نیست و ایشان از قوت توحید به صلابت شریعت میجنبند و توحید در شرع اصل بود و حسن ظن فرع.
نقلست که در جوانی بزنی نگریسته بود خادم را گفت: هر که چنان برنکرد چنین فرونگرد پس شبلی در مقابلهٔ او بایستاد و آواز داد که الم ننهک عن العالمین و گفت: ما التصوف یا حلاج گفت: کمترین اینست که میبینی گفت: بلندتر کدام است گفت: ترا بدان راه نیست پس هر کسی سنگی میانداختند شبلی موافقت را گلی انداخت حسین منصور آهی کرد گفتند از این همه سنگ هیچ آه نکردی از گلی آه کردن چه معنی است گفت: از آنکه آنها نمیدانند معذوراند ازو سختم آید که او میداند که نمیباید انداخت پس دستش جدا کردند خنده بزد گفتند خنده چیست گفت: دست از آدمی بسته باز کردن آسان است مرد آنست که دست صفات که کلاه همت از تارک عرش در میکشد قطع کند پس پاهایش ببریدند تبسمی کرد گفت: بدین پای سفر خاکی میکردم قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند اگر توانید آن قدم را ببرید پس دو دست بریده خون آلوده در روی در مالید تا هر دوساعد و روی خون آلوده کرد گفتند این چرا کردی گفت: خون بسیار از من برفت و دانم که رویم زرد شده باشد شما پندارید که زردی من از ترس است خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونهٔ مردان خون ایشان است گفتند اگر روی را بخون سرخ کردی ساعد باری چرا آلودی گفت: وضو میسازم گفتند چه وضو گفت: رکعتان فی العشق لایصح وضوء هما الا بالدم در عشق دو رکت است وضوء آن درست نیاید الا به خون پس چشمهایش برکندند قیامتی از خلق برآمد بعضی میگریستند و بعضی سنگ میانداختند پس خواستند که زبانش ببرند گفت: چندان صبر کنید که سخنی بگویم روی سوی آسمان کرد و گفت: الهی بدین رنج که برای تو بر من میبرند محرومشان مگردان و از این دولتشان بینصیب مکن الحمدلله که دست و پای من ببریدند در راه تو و اگر سر از تن باز کنند در مشاهدهٔ جلال تو بر سر دار میکنند پس گوش و بینی بریدن و سنگ روان کردند عجوزه ای با کوزه ای در دست میآمد چون حسین را دید گفت: زنید ومحکم زنید تا این حلاجک رعنا را با سخن خدای چه کار . آخر سخن حسین این بود که گفت: حب الواحد افراد الواحد و این آیت برخواند یستعجل بها الذین لایؤمنون بهاوالذین آمنوا مشفقون منها ویعلمون انهاالحق و این آخر کلام او بود پس زبانش ببریدند و نماز شام بود که سرش ببریدند و در میان سر بریدن تبسمی کرد و جان بداد و مردمان خروش کردند و حسین گوی قضا به پایان میدان رضا برد و از یک یک اندام او آواز میآمد که اناالحق روز دیگر گفتند این فتنه بیش از آن خواهد بود که درحالت حیوة بود پس اعضای او بسوختند از خاکستر آواز اناالحق میآمد چنانکه در وقت کشتن هر قطره خون او که میچکید الله پدید میآمد درماندند بدجله انداختند بر سر آب همان اناالحق میگفت. پس حسین گفته بود چون خاکستر ما در دجله اندازند بغداد را از آب بیم بود که غرق شود خرقهٔ من پیش آب باز برید و اگر نه دمار از بغداد برآرد خادم چون چنان دید خرقهٔ شیخ را بر لب دجله آورد تا آب برقرار خود رفت و خاکستر خاموش شد پس خاکستر او را جمع کردند و دفن کردند و کس را از اهل طریقت این فتوح نبود ، بزرگی گفت: که ای اهل طریق معنی بنگرید که با حسین منصور چه کردند تا با مدعیان چه خواهند کردن.
عباسهٔ طوسی گفته است که فرداء قیامت در عرصات منصور حلاج را به زنجیر بسته میآرند اگر گشاده بود جملهٔ قیامت بهم برزند.
بزرگی گفت: آن شب تا روز زیر آن دار بودم و نماز میکردم چون روز شد هاتفی آواز داد که اطلعناه علی سر من اسرارنا فافشی سرنا فهذا جزاء من یفشی سرالملوک یعنی او را اطلاع دادیم برسری از اسرار خود پس کسی که سرملوک فاش کند سزای او اینست.
نقلست که شبلی گفت: آن شب به سر گور او شدم و تا بامداد ناز کردم سحرگاه مناجات کردم و گفتم الهی این بندهٔ تو بود مؤمن و عارف و موحد این بلا با او چرا کردی خواب بر من غلبه کرد بخواب دیدم که قیامت است و از حق فرمان آمدی که این از آن کردم که سر ما با غیر گفت.
نقلست که شبلی گفت: منصور را بخواب دیدم گفتم خدای تعالی با این قوم چه کرد گفت: بر هر دو گروه رحمت کرد آنکه بر من شفقت کرد مرا بدانست و آنکه عداوت کرد مرا ندانست از بهر حق عداوت کرد بایشان رحمت کرد که هر دو معذور بودند و یکی دیگر بخواب دید که در قیامت ایستاد جامی در دست و سر بر تن نه ، گفت: این چیست ؟ گفت: این جام بدست سر بریدگان میدهد.
نقلست که چون او بردار کردند ابلیس بیامد و گفت: یکی «أنا» تو گفتی و یکی من چونست که از آن تو رحمت بار آورد و از آن من لعنت حلاج گفت: تو «أنا» بدر خود بردی و من از خود دور کردم مرا رحمت آمد و ترا نه چنانکه دیدی وشنیدی تا بدانی که منی کردن نه نیکوست و منی از خود دور کردن به غایت نیکوست والحمدلله رب العالمین و الصلوة علی محمد واله اجمعین
تم الکتاب بعون الملک الوهاب
آمرزیده باد که چون بخواند کاتب و ناشر را بفاتحه یاد کند.
[[رده:آثار عطار نیشابوری]]
dra98ck9ph3c3qqljjudsz9asj611ep
ویکیپروژه:سرایه
0
34457
285981
182161
2026-06-06T21:16:50Z
Hanooz
17889
added [[Category:ویکیپروژهها]] using [[Help:Gadget-HotCat|HotCat]]
285981
wikitext
text/x-wiki
<small> < [[ویکینبشته:ویکیپروژه | فهرست ویکیپروژهها]] </small>
ویکیپروژهای برای گردآوری شعرهای شاعران پارسیگوی که در مالکیت عمومی هستند. در صورت تمایل، نام خود را به فهرست مشارکتکنندگان بیفزایید.
== فهرست مشارکتکنندگان ==
* [[کاربر: Curiousity7919]] — [[کاربر:Curiousity7919 | امید]][[بحث_کاربر:Curiousity7919|<sup>ᕕ( ᐛ )ᕗ</sup>]]
== در حال انجام ==
* گردآوری شعرهای [[پدیدآورنده:محمد فرخی یزدی|فرخی یزدی]]
* گردآوری شعرهای [[پدیدآورنده:کمال اصفهانی|کمال اصفهانی]]
== برای انجام ==
* '''ایجاد الگوی شعر کامل در ویکیپدیا:''' ایده این است که در مقالههای ادبی در ویکیپدیا، گاهی بخشی از یک شعر آورده میشود که کامل آن در ویکینبشته وجود دارد. حال، الگوی شعر کامل باید شسته و رفته پیوندی به نسخهٔ کامل شعر در ویکینبشته ایجاد کند.
* ایجاد الگوی پروژه برای سرصفحهٔ ویکیپروژهها
* ایجاد الگوی کاربری ویکیپروژه
* ایجاد ربات برای وارد کردن از گنجور
== فهرست شاعرانی که شعرهایشان در گنجور موجود است اما در ویکی نبشته نیست ==
(تنها شاعرانی که آثار آنها در مالکیت عمومی قرار دارد)
* [[w: آرتیمانی | آرتیمانی]]
* [[w:ابن حسام خوسفی | ابن حسام]]
* [[w: اسدی طوسی | اسدی توسی]] {{شد}}
* [[w: فخرالدین اسعد گرگانی | فخرالدین اسعد گرگانی]]
* [[w: اقبال لاهوری | اقبال لاهوری]]
* [[w: امیرخسرو دهلوی | امیرخسرو دهلوی]] (در ویکینبشته ناقص است)
* [[w: انوری | انوری]] (در گنجور کاملتر است)
== انجامشده ==
* افزودن [[گرشاسپنامه]] از دیتابیس گنجور با پایتون
* وارد کردن [[رباعیهای مهستی گنجوی]] از دیتابیس گنجور با پایتون
[[رده:ویکیپروژهها]]
3ciu13bbsey8pcd571nr2p95js1gn7e
ویکینبشته:GUS2Wiki
4
61039
285977
284258
2026-06-06T17:55:51Z
Alexis Jazz
27824
Updating gadget usage statistics from [[Special:GadgetUsage]] ([[phab:T121049]])
285977
wikitext
text/x-wiki
{{#ifexist:Project:GUS2Wiki/top|{{/top}}|This page provides a historical record of [[Special:GadgetUsage]] through its page history. To get the data in CSV format, see wikitext. To customize this message or add categories, create [[/top]].}}
دادههای زیر در حافظهٔ نهانی وجود دارند و آخرین بار در 2026-06-04T11:14:59Z روزآمدسازی شدهاند. حداکثر {{PLURAL:5000|یک نتیجه|5000 نتیجه}} در حافظۀ نهان موجود است.
{| class="sortable wikitable"
! ابزار !! data-sort-type="number" | شمار کاربران !! data-sort-type="number" | کاربران فعال
|-
|AHK || 16 || 3
|-
|BotTools || 15 || 2
|-
|CleanDeleteReasons || 21 || 1
|-
|CustomizedEditTool || 17 || 3
|-
|GoogleTranslator || 30 || 2
|-
|GreenRedirect || 15 || 1
|-
|HotCat || 54 || 3
|-
|ImageAnnotator || 35 || 1
|-
|InterwikiTranslate || 31 || 0
|-
|UserMessages || 15 || 2
|-
|VeExtendedBar || 17 || 3
|-
|VeSuperTool || 18 || 3
|-
|addon-buttonsformove || 36 || 2
|-
|defaultsummaries || 20 || 0
|-
|dropdown-menus || 19 || 2
|-
|editzero || 13 || 1
|-
|intropreload || 15 || 2
|-
|lastdiff || 14 || 1
|-
|matchsplit || 32 || 2
|-
|ocr || 16 || 4
|-
|popups || 37 || 0
|-
|purgetab || 12 || 1
|-
|yekewarning || 49 || 2
|}
* [[ویژه:استفاده ابزار]]
* [[m:Meta:GUS2Wiki/Script|GUS2Wiki]]
<!-- data in CSV format:
AHK,16,3
BotTools,15,2
CleanDeleteReasons,21,1
CustomizedEditTool,17,3
GoogleTranslator,30,2
GreenRedirect,15,1
HotCat,54,3
ImageAnnotator,35,1
InterwikiTranslate,31,0
UserMessages,15,2
VeExtendedBar,17,3
VeSuperTool,18,3
addon-buttonsformove,36,2
defaultsummaries,20,0
dropdown-menus,19,2
editzero,13,1
intropreload,15,2
lastdiff,14,1
matchsplit,32,2
ocr,16,4
popups,37,0
purgetab,12,1
yekewarning,49,2
-->
7dqz0sneqmmlx87m5zc0pfe2ozsmzqk
ویکیپروژه:پیمانها
0
86063
285979
282601
2026-06-06T21:15:44Z
Hanooz
17889
added [[Category:ویکیپروژهها]] using [[Help:Gadget-HotCat|HotCat]]
285979
wikitext
text/x-wiki
در این ویکیپروژه میکوشیم فهرستی از پیمانها و معاهداتی که به زبان فارسی موجود هستند یا وجودشان در ویکینبشته لازم است تهیه کنیم. طبعاً متن این پیمانها باید از منابعی باشد که شروط ویکینبشته را داشته باشند.
لطفا در تکمیل این فهرست یاری کنید.
{{Static row numbers}}
{| {{Static row numbers table}}
|-
! سال (میلادی) !! تاریخ پیمان !! عنوان !! دول همپیمان !! نام منبع !! یادداشت
|-
| ۱۷۴۶ || ۱۷۴۶ - ۱۱۵۹ قمری || [[عهدنامه مودت ایران و عثمانی]] || ایران و عثمانی || ||
|-
| ۱۷۴۷ || ژانویه ۱۷۴۷ - محرم ۱۱۶۰ || [[عهدنامه مودت و حکمیت ایران و عثمانی]] || ایران و عثمانی || ||
|-
| ۱۸۰۷ || ۴ مه ۱۸۰۷ - ۲۵ صفر ۱۲۲۲ || [[عهدنامه فینکن اشتاین]] || ایران و فرانسه || ||
|-
| ۱۸۰۹ || ۱۲ مارس ۱۸۰۹ - ۲۵ محرم ۱۲۲۴ - ۲۱ اسفند ۱۱۸۷ || [[عهدنامه مجمل]] || ایران و بریتانیا || کتاب تاریخ سیاسی و دیپلماسی ایران ||
|-
| ۱۸۱۲ || ۱۴ مارس ۱۸۱۲ - ۲۹ صفر ۱۲۲۷ - ۲۲ اسفند ۱۱۹۰ || [[عهدنامه مفصل]] || ایران و بریتانیا || ||
|-
| ۱۸۱۳ || ۲۴ اکتبر ۱۸۱۳ - ۲۸ شوال ۱۲۲۸ - ۲ آبان ۱۱۹۲ || [[عهدنامه گلستان]] || ایران و روسیه || کتاب تاریخ روابط ایران و انگلیس در قرن نوزدهم میلادی ||
|-
| ۱۸۱۴ || ۲۵ نوامبر ۱۸۱۴ - ۱۲ ذیحجه ۱۲۲۹ - ۱۱۹۳ || [[عهدنامه تهران]] || ایران و بریتانیا || کتاب تاریخ روابط ایران و انگلیس در قرن نوزدهم میلادی ||
|-
| ۱۸۲۳ || ۲۸ ژوئیه ۱۸۲۳ - ۱۹ ذیقعده ۱۲۳۸ - ۵ مرداد ۱۲۰۲ || [[پیشنویس عهدنامه ارزنةالروم]] || ایران و عثمانی || ||
|-
| ۱۸۳۶ || ۱۸۳۶ - ۱ شوال ۱۲۵۲ - ۱۸ دی ۱۲۱۵ || [[عهدنامه ارزنةالروم]] || ایران و عثمانی || ||
|-
| ۱۸۲۸ || ۱۰ فوریه ۱۸۲۸ - ۵ شعبان ۱۲۴۳ - ۲۰ بهمن ۱۲۰۶ || [[عهدنامه سیاسی ترکمانچای]] || ایران و روسیه || ||
|-
| ۱۸۲۸ || ۱۰ فوریه ۱۸۲۸ - ۵ شعبان ۱۲۴۳ - ۲۰ بهمن ۱۲۰۶ || [[عهدنامه تجارتی ترکمانچای]] || ایران و روسیه || ||
|-
| ۱۸۲۸ || ۱۰ فوریه ۱۸۲۸ - ۵ شعبان ۱۲۴۳ - ۲۰ بهمن ۱۲۰۶ || [[عهدنامه تشریفاتی ترکمانچای]] || ایران و روسیه || ||
|-
| ۱۸۲۸ || ۱۰ فوریه ۱۸۲۸ - ۵ شعبان ۱۲۴۳ - ۲۰ بهمن ۱۲۰۶ || [[عهدنامه تخلیه سرحدات ترکمانچای]] || ایران و روسیه || ||
|-
| ۱۸۴۱ || ۱۴ ژوئیه ۱۸۴۱ - ۲۲ جمادیالاول ۱۲۵۷ - ۲۳ تیر ۱۲۲۰ || [[عهدنامه مودت و تجارت ایران و بلژیک]] || ایران و بلژیک || ||
|-
| ۱۸۴۱ || ۲۷ اکتبر ۱۸۴۱ - ۱۲ رمضان ۱۲۵۷ - ۵ آبان ۱۲۲۰ || [[عهدنامه تجاری ایران و انگلیس (۱۸۴۱)]] || ایران و بریتانیا || کتاب تاریخ روابط ایران و انگلیس در قرن نوزدهم میلادی ||
|-
| ۱۸۴۲ || ۴ مارس ۱۸۴۲ - ۲۱ محرم ۱۲۵۸ - ۱۳ اسفند ۱۲۲۰ || [[عهدنامه مودت و تجارت ایران و اسپانیا]] || ایران و اسپانیا || ||
|-
| ۱۸۴۳ || ۱۷ نوامبر ۱۸۴۳ - ۲۲ شوال ۱۲۵۹ - ۲۶ آبان ۱۲۲۲ || [[قرارنامه افلاس]] || ایران و روسیه || ||
|-
| ۱۸۴۴ || ۱۵ ژوئیه ۱۸۴۴ - ۲۸ جمادیالثانی ۱۲۶۰ - ۲۴ تیر ۱۲۲۳ || [[عهدنامه مهاجرت ایران و روسیه]] || ایران و روسیه || ||
|-
| ۱۸۴۷ || ۳ ژوئن ۱۸۴۷ - ۱۶ جمادیالثانی ۱۲۶۳ - ۱۳ خرداد ۱۲۲۶ || [[عهدنامه دوم ارزنةالروم]] || ایران و عثمانی || ||
|}
== منابع ==
در اینجا فهرستی از آثاری که متن پیمانها یا معاهدات در آنها آورده شده فهرست میشود.
* کتاب معاهدات و قراردادها - (طبق گفته محمود محمود ۱۰ جلد است که در کتابخانه مجلس نگاهداری میشود.)
* تاریخ روابط ایران و انگلیس در قرن نوزدهم میلادی
* تاریخ سیاسی و دیپلماسی ایران
* ناسخالتواریخ
[[رده:ویکیپروژهها]]
hp2r2et6zqy4tcrjo0uvqiqkd45xubp
برگه:Maaziaar.pdf/۱۰
104
87444
285975
2026-06-06T15:44:04Z
Simorgh10
39693
/* نمونهخوانینشده */ صفحهای تازه حاوی «دیباچه قسمت کوهستانی سرزمین طبرستان در سایه وضع طبیعی و جغرافیائی خویش و بنیروی پایداری و دلیری مردانش توانست تا دو قرن بعد از حمله عرب بایران در جلو سیل مرگبار لشکر اسلام مقاومت نماید و از تسلیم قطعی بدست تازیان مصون ماند. رشته کوههای کلان ص...» ایجاد کرد
285975
proofread-page
text/x-wiki
<noinclude><pagequality level="1" user="Simorgh10" />{{خطکش}}{{سصم|۹|مازیار|}}{{خطکش}}</noinclude>دیباچه
قسمت کوهستانی سرزمین طبرستان در سایه وضع طبیعی و
جغرافیائی خویش و بنیروی پایداری و دلیری مردانش توانست
تا دو قرن بعد از حمله عرب بایران در جلو سیل مرگبار لشکر
اسلام مقاومت نماید و از تسلیم قطعی بدست تازیان مصون ماند.
رشته کوههای کلان صعب العبور البرز که میان فلات مرکزی
ایران و دشت ساحلی بحر خزر حایل شده است از يك طرف ، و محدود بودن بدریا از طرف دیگر، این ناحیه را بصورت قلعه جنگی محکمی در آورده است و از همین جهت کسانی که در ابتدای هجوم عرب نمیخواستند گردن بتبعیت آنان دهند
در آنجا در امن و امان بودند و باعتماد موقع محکم طبیعی خود از تهدید خلفاء بهیچ وجه پروا نمی کردند. این ولایت آخرین
1 - طبرستان صورت عربی شده تپورستان است که اسم این ناحیه بوده
و معنی کلمه « سرزمین قوم تپوره است. قوم تپور در سرزمین کوهستانی این ناحیه
و قوم أمرد (Amard) در اراضی جلگه ای آن سکنی داشتند . تا در حدود سنه
۱۷۶ قبل از میلاد فرهاد اول پادشاه اشکانی قوم امر درا بناحیه خوار کوچانید
وتیورها تمام ناحیه را فرو گرفتند و ولایت باسم ایشان نامیده شد. تا عهد سلاجقه
نامی جز طبرستان برای این ولایت در هیچ کتابی مذکور نیست. لفظ «مازندران»
که در شاهنامه آمده است و بمعنی ) سرزمین دیوان مازنی» است از اوستا گرفته
شده است و بر زمینی در جهت مغرب (شاید) (مصر) اطلاق میشده است ، و استعمال
آن بمعنی طبرستان باید بعد از شیوع یافتن شاهنامه معمول شده باشد. در اشعار
معزی مازندران بمعنی طبرستان بکار رفته است.<noinclude>{{خطکش|40%|align=right}}{{پانویس-کوچک}}</noinclude>
d5pvmtj82cwinss97arj8g882ab2631
285976
285975
2026-06-06T15:45:05Z
Simorgh10
39693
285976
proofread-page
text/x-wiki
<noinclude><pagequality level="1" user="Simorgh10" />{{خطکش}}{{سصم|۹|مازیار|}}{{خطکش}}</noinclude>دیباچه
قسمت کوهستانی سرزمین طبرستان در سایه وضع طبیعی و
جغرافیائی خویش و بنیروی پایداری و دلیری مردانش توانست تا دو قرن بعد از حمله عرب بایران در جلو سیل مرگبار لشکر
اسلام مقاومت نماید و از تسلیم قطعی بدست تازیان مصون ماند.
رشته کوههای کلان صعب العبور البرز که میان فلات مرکزی
ایران و دشت ساحلی بحر خزر حایل شده است از يك طرف ، و محدود بودن بدریا از طرف دیگر، این ناحیه را بصورت قلعه جنگی محکمی در آورده است و از همین جهت کسانی که در ابتدای هجوم عرب نمیخواستند گردن بتبعیت آنان دهند
در آنجا در امن و امان بودند و باعتماد موقع محکم طبیعی خود از تهدید خلفاء بهیچ وجه پروا نمی کردند. این ولایت آخرین
1 - طبرستان صورت عربی شده تپورستان است که اسم این ناحیه بوده
و معنی کلمه « سرزمین قوم تپوره است. قوم تپور در سرزمین کوهستانی این ناحیه
و قوم أمرد (Amard) در اراضی جلگه ای آن سکنی داشتند . تا در حدود سنه
۱۷۶ قبل از میلاد فرهاد اول پادشاه اشکانی قوم امر درا بناحیه خوار کوچانید
وتیورها تمام ناحیه را فرو گرفتند و ولایت باسم ایشان نامیده شد. تا عهد سلاجقه
نامی جز طبرستان برای این ولایت در هیچ کتابی مذکور نیست. لفظ «مازندران»
که در شاهنامه آمده است و بمعنی ) سرزمین دیوان مازنی» است از اوستا گرفته
شده است و بر زمینی در جهت مغرب (شاید) (مصر) اطلاق میشده است ، و استعمال
آن بمعنی طبرستان باید بعد از شیوع یافتن شاهنامه معمول شده باشد. در اشعار
معزی مازندران بمعنی طبرستان بکار رفته است.<noinclude>{{خطکش|40%|align=right}}{{پانویس-کوچک}}</noinclude>
fvx0dfo0lh43mhbchv9aw9flprqnqvl
رده:ویکیپروژهها
14
87445
285980
2026-06-06T21:16:06Z
Hanooz
17889
صفحهای تازه حاوی «[[رده:ساختار ویکینبشته]]» ایجاد کرد
285980
wikitext
text/x-wiki
[[رده:ساختار ویکینبشته]]
gdsbrp5as5gqpm37rg35hq90sb1wkg8