ویکی‌نبشته fawikisource https://fa.wikisource.org/wiki/%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C MediaWiki 1.47.0-wmf.6 first-letter مدیا ویژه بحث کاربر بحث کاربر ویکی‌نبشته بحث ویکی‌نبشته پرونده بحث پرونده مدیاویکی بحث مدیاویکی الگو بحث الگو راهنما بحث راهنما رده بحث رده درگاه بحث درگاه پدیدآورنده بحث پدیدآورنده برگه گفتگوی برگه فهرست گفتگوی فهرست TimedText TimedText talk پودمان بحث پودمان Event Event talk ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش 0 30221 286093 117424 2026-06-11T22:42:18Z Hanooz 17889 286093 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی}} {{سرصفحه | عنوان = کتاب مقدس | مؤلف = | قسمت = سفر پیدایش | مترجم = فاضل خان گروسی | قبلی = [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)]] | بعدی = [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۱|باب ۱]] | یادداشت = }} <table width="100%"> <tr> <td width="20%" valign="Top"> [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۱|باب ۱]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۲|باب ۲]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۳|باب ۳]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۴|باب ۴]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۵|باب ۵]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۶|باب ۶]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۷|باب ۷]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۸|باب ۸]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۹|باب ۹]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۱۰|باب ۱۰]] </td> <td width="20%" valign="Top"> [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۱۱|باب ۱۱]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۱۲|باب ۱۲]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۱۳|باب ۱۳]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۱۴|باب ۱۴]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۱۵|باب ۱۵]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۱۶|باب ۱۶]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۱۷|باب ۱۷]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۱۸|باب ۱۸]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۱۹|باب ۱۹]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۲۰|باب ۲۰]] </td> <td width="20%" valign="Top"> [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۲۱|باب ۲۱]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۲۲|باب ۲۲]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۲۳|باب ۲۳]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۲۴|باب ۲۴]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۲۵|باب ۲۵]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۲۶|باب ۲۶]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۲۷|باب ۲۷]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۲۸|باب ۲۸]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۲۹|باب ۲۹]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۳۰|باب ۳۰]] </td> <td width="20%" valign="Top"> [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۳۱|باب ۳۱]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۳۲|باب ۳۲]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۳۳|باب ۳۳]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۳۴|باب ۳۴]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۳۵|باب ۳۵]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۳۶|باب ۳۶]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۳۷|باب ۳۷]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۳۸|باب ۳۸]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۳۹|باب ۳۹]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۴۰|باب ۴۰]] </td> <td width="20%" valign="Top"> [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۴۱|باب ۴۱]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۴۲|باب ۴۲]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۴۳|باب ۴۳]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۴۴|باب ۴۴]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۴۵|باب ۴۵]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۴۶|باب ۴۶]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۴۷|باب ۴۷]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۴۸|باب ۴۸]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۴۹|باب ۴۹]] [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)/پیدایش/باب ۵۰|باب ۵۰]] </td> </tr> </table> orpkve209kxn8li5g5665j53uteptgb الگو:فصل 10 30254 286062 69154 2026-06-11T13:16:22Z Hanooz 17889 286062 wikitext text/x-wiki {{anchor+|chapter_{{{chapter|{{{1|}}}}}}|{{{title|{{{2|}}}}}}}}<noinclude> {{documentation}} </noinclude> qdg6er8nvy32j48fs4h3pwmy317xria فهرست:Theholybibleinpe00brit.pdf 106 39604 286086 286038 2026-06-11T13:55:13Z Hanooz 17889 {{برگ‌های جاافتاده}} 286086 proofread-index text/x-wiki {{:MediaWiki:Proofreadpage_index_template |wikidata_item= |Title=کتاب مقدس |Subtitle= |Volume= |Issue= |Edition= |Author= |Foreword_Author= |Translator= |Editor= |Illustrator= |Lyricist= |Composer= |Singer= |Publisher=بریتیش و فورن بیبل سوسائیتی |Address=لندن |Printer= |Year=1920 |Source=pdf |Image=1 |Progress=C |Pages={{برگ‌های جاافتاده |برگها = [[:برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۱۲۸|۱۲۰]]، [[:برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۱۲۹|۱۲۱]]، [[:برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۲۰۰|۱۹۲]]، [[:برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۲۰۱|۱۹۳]] از عهد عتیق و برگ‌های [[:برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۱۵۲۰|۱۲۰]]، [[:برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۱۵۲۱|۱۲۱]]، [[:برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۱۷۷۸|۳۷۸]]، [[:برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۱۷۷۹|۳۷۹]] از عهد جدید |جایبان = yes |منبع = }} <pagelist 1="جلد" 2to4="–" 5="صفحه عنوان" 7="فهرست" 9=1 1397="صفحه عنوان" 1399="فهرست" 1401=1 1826="جلد" /> |Volumes= |Remarks= |Notes= |Header={{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}} |Footer= }} 81rlp847xedv65fytpqpnj0zf81nao4 برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۱۸۱۸ 104 39610 286072 97332 2026-06-11T13:37:19Z Hanooz 17889 /* مشکل‌دار */ 286072 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="2" user="Hanooz" /></noinclude><noinclude></noinclude> sfdjr5cfdczfvp3i324aogib7zdtzxm 286076 286072 2026-06-11T13:37:34Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ 286076 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" /></noinclude><noinclude></noinclude> fnsbsw6hkozv4wa6mc37ni8nvnm2xyj برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۱۸۱۷ 104 39611 286073 97333 2026-06-11T13:37:23Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ 286073 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" /></noinclude><noinclude></noinclude> fnsbsw6hkozv4wa6mc37ni8nvnm2xyj برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۱۸۱۶ 104 39612 286074 97334 2026-06-11T13:37:26Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ 286074 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" /></noinclude><noinclude></noinclude> fnsbsw6hkozv4wa6mc37ni8nvnm2xyj برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۱۸۱۵ 104 39613 286075 97335 2026-06-11T13:37:29Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ 286075 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" /></noinclude><noinclude></noinclude> fnsbsw6hkozv4wa6mc37ni8nvnm2xyj برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۱۳۹۶ 104 39614 286077 97336 2026-06-11T13:38:23Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ 286077 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" /></noinclude><noinclude></noinclude> fnsbsw6hkozv4wa6mc37ni8nvnm2xyj برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۹ 104 39630 286064 286035 2026-06-11T13:18:46Z Hanooz 17889 /* Proofread */ 286064 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="4" user="Hanooz" /></noinclude>{{وسط|'''سفر پیدایش'''}} {{dhr}} {{وسط|{{روخط|باب اوّل}}}} {{فصل|۱}} {{بند|فصل=۱|بند=۱}} در ابتداء خدا آسمانها و زمین را آفرید * {{بند|فصل=۱|بند=۲}} و زمین تهی و بائر بود و تاریکی بر روی لجّه و روح خدا سطح آبها را فرو گرفت * {{بند|فصل=۱|بند=۳}} و خدا گفت روشنائی بشود و روشنائی شد * {{بند|فصل=۱|بند=۴}} و خدا روشنایی را دید که نیکوست و خدا روشنائی را از تاریکی جدا ساخت * {{بند|فصل=۱|بند=۵}} و خدا روشنائی را روز نامید و تاریکیرا شب نامید و شام بود و صبح بود روزی اوَّل * {{بند|فصل=۱|بند=۶}} و خدا گفت فَلَکی باشد در میان آبها و آبها را از آبها جدا کند * {{بند|فصل=۱|بند=۷}} و خدا فَلَک را بساخت و آبهای زیر فلَک را از آبهای بالای فلَک جدا کرد و چنین شد * {{بند|فصل=۱|بند=۸}} و خدا فَلَک را آسمان نامید و شام بود و صبح بود روزی دوّم * {{بند|فصل=۱|بند=۹}} و خدا گفت آبهای زیر آسمان در یکجا جمع شود و خشکی ظاهر گردد و چنین شد * {{بند|فصل=۱|بند=۱۰}} و خدا خشکی را زمین نامید و اجتماع آبها را دریا نامید و خدا دید که نیکو است * {{بند|فصل=۱|بند=۱۱}} و خدا گفت زمین نباتات برویاند علفیکه تخم بیاورد و درخت میوهٔ که موافقِ جنس خود میوه آورد که تخمش در آن باشد بر روی زمین و چنین شد * {{بند|فصل=۱|بند=۱۲}} و زمین نباتاترا رویانید علفیکه موافق جنس خود تخم آورد و درخت میوه‌داریکه تخمش در آن موافق جنس خود باشد و خدا دید که نیکوست * {{بند|فصل=۱|بند=۱۳}} و شام بود و صبح بود روزی سیّم * {{بند|فصل=۱|بند=۱۴}} و خدا گفت نیّرها در فلک آسمان باشند تا روز را از شب جدا کنند و برای آیات و زمانها و روزها و سال‌ها باشند * {{بند|فصل=۱|بند=۱۵}} و نیّرها در فَلَک آسمان باشند تا بر زمین روشنائی دهند و چنین شد * {{بند|فصل=۱|بند=۱۶}} و خدا دو نیّر بزرگ ساخت نیّر اعظم را برای سلطنت روز و نیّر اصغر را برای سلطنت شب و ستارگانرا * {{بند|فصل=۱|بند=۱۷}} و خدا آنها را در فَلَک آسمان گذاشت تا بر زمین روشنائی دهند * {{بند|فصل=۱|بند=۱۸}} و تا سلطنت نمایند بر روز و بر شب و روشنائی را از تاریکی جدا کنند و خدا دید که نیکوست * {{بند|فصل=۱|بند=۱۹}} و شام بود و صبح بود روزی چهارم * {{بند|فصل=۱|بند=۲۰}} و خدا گفت آبها به<noinclude></noinclude> 7z82jxzajns2fvadzj0egtzn1c1h6xa 286065 286064 2026-06-11T13:21:11Z Hanooz 17889 286065 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="4" user="Hanooz" /></noinclude>{{وسط|'''سفر پیدایش'''}} {{dhr}} {{وسط|{{روخط|باب اوّل}}}} {{فصل|۱}} {{verse|۱|۱|color=black}} در ابتداء خدا آسمانها و زمین را آفرید * {{verse|۱|۲|color=black}} و زمین تهی و بائر بود و تاریکی بر روی لجّه و روح خدا سطح آبها را فرو گرفت * {{verse|۱|۳|color=black}} و خدا گفت روشنائی بشود و روشنائی شد * {{verse|۱|۴|color=black}} و خدا روشنایی را دید که نیکوست و خدا روشنائی را از تاریکی جدا ساخت * {{verse|۱|۵|color=black}} و خدا روشنائی را روز نامید و تاریکیرا شب نامید و شام بود و صبح بود روزی اوَّل * {{verse|۱|۶|color=black}} و خدا گفت فَلَکی باشد در میان آبها و آبها را از آبها جدا کند * {{verse|۱|۷|color=black}} و خدا فَلَک را بساخت و آبهای زیر فلَک را از آبهای بالای فلَک جدا کرد و چنین شد * {{verse|۱|۸|color=black}} و خدا فَلَک را آسمان نامید و شام بود و صبح بود روزی دوّم * {{verse|۱|۹|color=black}} و خدا گفت آبهای زیر آسمان در یکجا جمع شود و خشکی ظاهر گردد و چنین شد * {{verse|۱|۱۰|color=black}} و خدا خشکی را زمین نامید و اجتماع آبها را دریا نامید و خدا دید که نیکو است * {{verse|۱|۱۱|color=black}} و خدا گفت زمین نباتات برویاند علفیکه تخم بیاورد و درخت میوهٔ که موافقِ جنس خود میوه آورد که تخمش در آن باشد بر روی زمین و چنین شد * {{verse|۱|۱۲|color=black}} و زمین نباتاترا رویانید علفیکه موافق جنس خود تخم آورد و درخت میوه‌داریکه تخمش در آن موافق جنس خود باشد و خدا دید که نیکوست * {{verse|۱|۱۳|color=black}} و شام بود و صبح بود روزی سیّم * {{verse|۱|۱۴|color=black}} و خدا گفت نیّرها در فلک آسمان باشند تا روز را از شب جدا کنند و برای آیات و زمانها و روزها و سال‌ها باشند * {{verse|۱|۱۵|color=black}} و نیّرها در فَلَک آسمان باشند تا بر زمین روشنائی دهند و چنین شد * {{verse|۱|۱۶|color=black}} و خدا دو نیّر بزرگ ساخت نیّر اعظم را برای سلطنت روز و نیّر اصغر را برای سلطنت شب و ستارگانرا * {{verse|۱|۱۷|color=black}} و خدا آنها را در فَلَک آسمان گذاشت تا بر زمین روشنائی دهند * {{verse|۱|۱۸|color=black}} و تا سلطنت نمایند بر روز و بر شب و روشنائی را از تاریکی جدا کنند و خدا دید که نیکوست * {{verse|۱|۱۹|color=black}} و شام بود و صبح بود روزی چهارم * {{verse|۱|۲۰|color=black}} و خدا گفت آبها به<noinclude></noinclude> 5ebnp2z6bdhn8047o0xv1mxcech365w برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۱۰ 104 39632 286066 97386 2026-06-11T13:34:17Z Hanooz 17889 /* هم‌سنجی‌شده */ 286066 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="4" user="Hanooz" />{{RunningHeader|۲|سفر پیدایش ۲|}}{{rule}}</noinclude>انبوهِ جانوران پر شود و پرندگان بالای زمین بر روی فَلَک آسمان پرواز کنند * {{verse|۱|۲۱|color=black}} پس خدا نهنگان بزرگ آفرید و همهٔ جانداران خزنده را که آبها از آنها موافق اجناس آنها پر شد و همه پرندگان بالدار را باجناس آنها و خدا دید که نیکوست * {{verse|۱|۲۲|color=black}} و خدا آنها را برکت داده گفت بارور و کثیر شوید و آبهای دریا را پر سازید و پرندکان در زمین کثیر بشوند * {{verse|۱|۲۳|color=black}} و شام بود و صبح بود روزی پنجم * {{verse|۱|۲۴|color=black}} و خدا گفت زمین جانوران را موافق اجناس آنها بیرون آورد بهایم و حشرات و حیوانات زمین به اجناس آنها و چنین شد * {{verse|۱|۲۵|color=black}} پس خدا حیوانات زمین را باجناس آنها بساخت و بهایمرا باجناس آنها و همهٔ حشرات زمین را باجناس آنها و خدا دید که نیکوست * {{verse|۱|۲۶|color=black}} و خدا گفت آدم را بصورتمان و موافق شبیهمان بسازیم تا بر ماهیان دریا و پرندگان آسمان و بهایم و بر تمامی زمین و همهٔ حشراتیکه بر زمین میخزند حکومت نماید * {{verse|۱|۲۷|color=black}} پس خدا آدم را بصورت خود آفرید او را بصورت خدا آفرید ایشانرا نر و ماده آفرید * {{verse|۱|۲۸|color=black}} و خدا ایشانرا برکت داد و خدا بدیشان گفت بارور و کثیر شوید و زمین را پر سازید و در آن تسلّط نمایید و بر ماهیان دریا و پرندگان آسمان و همهٔ حیواناتیکه بر زمین میخزند حکومت کنید * {{verse|۱|۲۹|color=black}} و خدا گفت همانا همهٔ علفهای تخم‌داریکه بر روی تمام زمین است و همهٔ درختهائیکه در آنها میوهٔ درخت تخم دار است بشما دادم تا برای شما خوراک باشد * {{verse|۱|۳۰|color=black}} و به همهٔ حیوانات زمین و به همهٔ پرندگان آسمان و بهمهٔ حشرات زمین که در آنها حیات است هر علف سبز را برای خوراک دادم و چنین شد * {{verse|۱|۳۱|color=black}} و خدا هر چه ساخته بود دید و همانا بسیار نیکو بود و شام بود و صبح بود روزی ششم * {{dhr}} {{و|{{روخط|باب دویّم}}}} {{فصل|۲}} {{verse|۲|۱|color=black}} و آسمانها و زمین و همهٔ لشکر آنها تمام شد * {{verse|۲|۲|color=black}} و در روز هفتم خدا از همهٔ کار خود که ساخته بود فارغ شد و در روز هفتم از همهٔ کار خود که ساخته بود آرامی گرفت * {{verse|۲|۳|color=black}} پس خدا روز هفتم را مبارک خواند و آنرا تقدیس نمود زیرا که در آن آرام گرفت از همه کار خود که خدا آفرید و ساخت * {{verse|۲|۴|color=black}} این است پیدایش آسمانها و زمین در حین آفرینش آنها در روزیکه [[w:یهوه|یَهُوَه]] خدا زمین و آسمانهارا بساخت * {{verse|۲|۵|color=black}} و هیچ نهال صحرا هنوز در زمین نبود و هیچ علف صحرا هنوز نروئیده بود زیرا {{روخط|خداوند}} خدا باران بر زمین<noinclude></noinclude> lhxc3rgidn2071ngnxss4wxrdi983ou برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۱۱ 104 39636 286151 97384 2026-06-12T11:02:21Z Hanooz 17889 286151 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Yoosef Pooranvary" />{{سصم||سفر پیدایش ۲|۳}}</noinclude>نبارانیده بود و آدمی نبود که کار زمین را بکند * {{verse|۲|۶|color=black}} و مِه از زمین برامده تمام روی زمینرا سیراب میکرد * {{verse|۲|۷|color=black}} پس {{روخط|خداوند}} خدا پس [[:w:آدم|آدَمْ]] را از خاکِ زمین بسرشت و در بینی وی روح حیات دمید و آدم نَفْسِ زنده شد * {{verse|۲|۸|color=black}} و {{روخط|خداوند}} خدا باغی در [[:w:باغ عدن|عدن]] بطرف مشرق غرس نمود و آن آدم را که سرشته بود در آنجا کذاشت * {{verse|۲|۹|color=black}} و {{روخط|خداوند}} خدا هر درخت خوشنما و خوشخوراک را از زمین رویانید و [[:w:درخت حیات|درخت حیات]] را در وسط باغ و [[:w:درخت معرفت نیک و بد|درخت معرفت نیک و بد]] را * {{verse|۲|۱۰|color=black}} و نهری از عَدَن بیرون آمد تا باغ را سیراب کند و از آنجا منقسم کشته چهار شعبه شد * {{verse|۲|۱۱|color=black}} نام اوّل [[:w:فیشون|فیشون]] است که تمام زمین [[:w:حویله (تورات)|حویله]] را که در آنجا طلاست احاطه میکند * {{verse|۲|۱۲|color=black}} و طلای آنزمین نیکوست و در آنجا مروارید و [[:w:سنک جزع|سنک جزع]] است * {{verse|۲|۱۳|color=black}} و نام نهر دوّم [[:w:جیحون|جیحون]] که تمام [[:w:پادشاهی کوش|زمین کوش]] را احاطه میکند * {{verse|۲|۱۴|color=black}} و نام نهر سیّم [[:w:دجله|حدَّقل]] که بطرف شرقی [[:w:آشور|اشور]] جاریست و نهر چهارم [[:w:فرات|فرات]] * {{verse|۲|۱۵|color=black}} پس {{روخط|خداوند}} خدا آدم را کرفت و او را در باغ عدن کذاشت تا کار آنرا بکند و آنرا محافظت نماید * {{verse|۲|۱۶|color=black}} و {{روخط|خداوند}} خدا آدم را امر فرموده کفت از همهٔ درختان باغ بی‌ممانعت بخور * {{verse|۲|۱۷|color=black}} امّا از درخت معرفت نیک و بد زنهار نخوری زیرا روزی که از آن خوردی هر آینه خواهی مرد * {{verse|۲|۱۸|color=black}} و {{روخط|خداوند}} خدا کفت خوب نیست که آدم تنها باشد پس برایش معاونی موافق وی بسازم * {{verse|۲|۱۹|color=black}} و {{روخط|خداوند}} خدا هر حیوان صحرا و هر پرندهٔ آسمان را از زمین سرشت و نزد آدم آورد تا به‌بیند که چه نام خواهد نهاد و آنچه آدم هر ذی‌حیات را خواند همان نام او شد * {{verse|۲|۲۰|color=black}} پس آدم همه بهایم و پرندکان آسمان و همهٔ حیوانات صحرا را نام نهاد لیکن برای آدم معاونی موافق وی یافت نشد * {{verse|۲|۲۱|color=black}} و {{روخط|خداوند}} خدا خوابی کران بر آدم مستولی کردانید تا بخفت و یکی از دنده‌هایشرا کرفت و کوشت در جایش پُر کرد * {{verse|۲|۲۲|color=black}} و {{روخط|خداوند}} خدا آن دنده را که از آدم کرفته بود زنی بنا کرد و ویرا بنزد آدم آورد * {{verse|۲|۲۳|color=black}} و آدم کفت همانا اینست استخوانی از استخوان‌هایم و کوشتی از کوشتم از این سبب نساء نامیده شود زیرا که از انسان کرفته شد * {{verse|۲|۲۴|color=black}} از این سبب مرد پدر و مادر خود را ترک کرده با زن خویش خواهد پیوست و یک تن خواهند بود * {{verse|۲|۲۵|color=black}} و آدم و زنش هر دو برهنه بودند و خجلت نداشتند * {{ته}}<noinclude></noinclude> bikzxi7u476nnd9anipbgqv60mhe8gc برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۱۲ 104 39658 286152 97485 2026-06-12T11:04:47Z Hanooz 17889 286152 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Yoosef Pooranvary" />{{سصم|۴|سفر پیدایش ۳|}}{{خطکش}}</noinclude>{{و|{{روخط|باب سیّم}}}} {{فصل|۳}} {{verse|۳|۱|color=black}} و مار از همهٔ حیوانات صحرا که {{روخط|خداوند}} خدا ساخته بود هوشیارتر بود و بزن کفت آیا خدا حقیقةً کفته است که از همه درختان باغ نخورید ✡ {{verse|۳|۲|color=black}} زن بمار کفت از میوهٔ درختان باغ میخوریم ✡ {{verse|۳|۳|color=black}} لکن از میوهٔ درختیکه در وسط باغ است، خدا کفت از آن مخورید و آنرا لمس مکنید مبادا بمیرید ✡ {{verse|۳|۴|color=black}} مار بزن کفت هر آینه نخواهید مرد ✡ {{verse|۳|۵|color=black}} بلکه خدا می داند در روزی که از آن بخورید چشمان شما باز شود و مانند خدا عارفِ نیک و بد خواهید بود ✡ {{verse|۳|۶|color=black}} و چون زن دید که آن درخت برای خوراک نیکوست و بنظر خوشنما و درختی دلپذیر و دانش‌افزا پس از میوه‌اش کرفته بخورد و بشوهر خود نیز داد و او خورد {{verse|۳|۷|color=black}} آنکاه چشمان هر دوی ایشان باز شد و فهمیدند که عریانند پس برک‌های انجیر بهم دوخته، سترها برای خویشتن ساختند ✡ {{verse|۳|۸|color=black}} و آواز {{روخط|خداوند}} خدا را شنیدند که در هنکام وزیدن نسیم نهار در باغ میخرامید و آدم و زنش خویشتن را از حضور {{روخط|خداوند}} خدا در میان درختان باغ پنهان کردند {{verse|۳|۹|color=black}} و {{روخط|خداوند}} خدا [[:w:آدم|آدم]] را ندا در داد و کفت کجا هستی ✡ {{verse|۳|۱۰|color=black}} کفت چون آوازت را در باغ شنیدم ترسان کشتم زیرا که عریانم پس خود را پنهان کردم ✡ {{verse|۳|۱۱|color=black}} کفت کِه ترا آکاهانید که عریانی آیا از آن درختی که تو را قدغن کردم که از آن نخوری خوردی ✡ {{verse|۳|۱۲|color=black}} آدم کفت: «این زنیکه قرین من ساختی، وی از میوهٔ درخت بمن داد که خوردم ✡ {{verse|۳|۱۳|color=black}} پس {{روخط|خداوند}} خدا بزن کفت این چه کار است که کردی زن کفت «مار مرا اغوا نمود که خوردم ✡ {{verse|۳|۱۴|color=black}} پس {{روخط|خداوند}} خدا بمار کفت چون که این کار کردی از جمیع بهایم و از همهٔ حیوانات صحرا ملعونتر هستی بر شکمت راه خواهی رفت و تمام ایام عمرت خاک خواهی خورد ✡ {{verse|۳|۱۵|color=black}} و عداوت در میان تو و زن و در میان ذریّت تو و ذریّت وی میکذارم او سر ترا خواهد کوبید و تو پاشنهٔ ویرا خواهی کوبید ✡ {{verse|۳|۱۶|color=black}} و بزن کفت الم و حمل ترا بسیار افزون کردانم با الم فرزندان خواهی زائید و اشتیاق تو بشوهرت خواهد بود و او بر تو حکمرانی خواهد کرد ✡ {{verse|۳|۱۷|color=black}} و بآدم کفت چونکه سخن زوجه‌ات را شنیدی و از آن درخت خوردی که امر فرموده کفتم از آن نخوری پس بسبب تو زمین ملعون شد و تمام ایام عمرت از آن با رنج خواهی خورد ✡ {{verse|۳|۱۸|color=black}} خار و خس نیز برایت خواهد<noinclude></noinclude> 3tzhtbqpmq9pdrpw3kwy4cb6xp3hu1i 286153 286152 2026-06-12T11:05:07Z Hanooz 17889 286153 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Yoosef Pooranvary" />{{سصم|۴|سفر پیدایش ۳|}}{{خطکش}}</noinclude>{{و|{{روخط|باب سیّم}}}} {{فصل|۳}} {{verse|۳|۱|color=black}} و مار از همهٔ حیوانات صحرا که {{روخط|خداوند}} خدا ساخته بود هوشیارتر بود و بزن کفت آیا خدا حقیقةً کفته است که از همه درختان باغ نخورید * {{verse|۳|۲|color=black}} زن بمار کفت از میوهٔ درختان باغ میخوریم * {{verse|۳|۳|color=black}} لکن از میوهٔ درختیکه در وسط باغ است، خدا کفت از آن مخورید و آنرا لمس مکنید مبادا بمیرید * {{verse|۳|۴|color=black}} مار بزن کفت هر آینه نخواهید مرد * {{verse|۳|۵|color=black}} بلکه خدا می داند در روزی که از آن بخورید چشمان شما باز شود و مانند خدا عارفِ نیک و بد خواهید بود * {{verse|۳|۶|color=black}} و چون زن دید که آن درخت برای خوراک نیکوست و بنظر خوشنما و درختی دلپذیر و دانش‌افزا پس از میوه‌اش کرفته بخورد و بشوهر خود نیز داد و او خورد {{verse|۳|۷|color=black}} آنکاه چشمان هر دوی ایشان باز شد و فهمیدند که عریانند پس برک‌های انجیر بهم دوخته، سترها برای خویشتن ساختند * {{verse|۳|۸|color=black}} و آواز {{روخط|خداوند}} خدا را شنیدند که در هنکام وزیدن نسیم نهار در باغ میخرامید و آدم و زنش خویشتن را از حضور {{روخط|خداوند}} خدا در میان درختان باغ پنهان کردند {{verse|۳|۹|color=black}} و {{روخط|خداوند}} خدا [[:w:آدم|آدم]] را ندا در داد و کفت کجا هستی * {{verse|۳|۱۰|color=black}} کفت چون آوازت را در باغ شنیدم ترسان کشتم زیرا که عریانم پس خود را پنهان کردم * {{verse|۳|۱۱|color=black}} کفت کِه ترا آکاهانید که عریانی آیا از آن درختی که تو را قدغن کردم که از آن نخوری خوردی * {{verse|۳|۱۲|color=black}} آدم کفت: «این زنیکه قرین من ساختی، وی از میوهٔ درخت بمن داد که خوردم * {{verse|۳|۱۳|color=black}} پس {{روخط|خداوند}} خدا بزن کفت این چه کار است که کردی زن کفت «مار مرا اغوا نمود که خوردم * {{verse|۳|۱۴|color=black}} پس {{روخط|خداوند}} خدا بمار کفت چون که این کار کردی از جمیع بهایم و از همهٔ حیوانات صحرا ملعونتر هستی بر شکمت راه خواهی رفت و تمام ایام عمرت خاک خواهی خورد * {{verse|۳|۱۵|color=black}} و عداوت در میان تو و زن و در میان ذریّت تو و ذریّت وی میکذارم او سر ترا خواهد کوبید و تو پاشنهٔ ویرا خواهی کوبید * {{verse|۳|۱۶|color=black}} و بزن کفت الم و حمل ترا بسیار افزون کردانم با الم فرزندان خواهی زائید و اشتیاق تو بشوهرت خواهد بود و او بر تو حکمرانی خواهد کرد * {{verse|۳|۱۷|color=black}} و بآدم کفت چونکه سخن زوجه‌ات را شنیدی و از آن درخت خوردی که امر فرموده کفتم از آن نخوری پس بسبب تو زمین ملعون شد و تمام ایام عمرت از آن با رنج خواهی خورد * {{verse|۳|۱۸|color=black}} خار و خس نیز برایت خواهد<noinclude></noinclude> f2j9vmxd9r7udrw7ng0ygyjxfs1kmcu برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۱۳ 104 39659 286154 141110 2026-06-12T11:08:17Z Hanooz 17889 286154 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Yoosef Pooranvary" />{{سصم||سفر پیدایش ۴|۵}}{{خطکش}}</noinclude>رویانید و سبزهای صحرا را خواهی خورد * {{verse|۳|۱۹|color=black}} و بعرق پیشانیت نان خواهی خورد تا حینیکه بخاک راجع کردی که از آن کرفته شدی زیرا که تو خاک هستی و بخاک خواهی برکشت * {{verse|۳|۲۰|color=black}} و آدم زن خود را [[:w:حوا|حوّا]] نام نهاد زیرا که او مادر جمیع زندکانست * {{verse|۳|۲۱|color=black}} و {{روخط|خداوند}} خدا رخت‌ها برای آدم و زنش از پوست بساخت و ایشان را پوشانید * {{verse|۳|۲۲|color=black}} و {{روخط|خداوند}} خدا کفت همانا انسان مثل یکی از ما شده است که عارف نیک و بد کردیده اینک مبادا دست خود را دراز کند و از [[w:درخت حیات|درخت حیات]] نیز کرفته بخورد و تا بابد زنده ماند * {{verse|۳|۲۳|color=black}} پس {{روخط|خداوند}} خدا او را از [[:w:باغ عدن|باغ عَدَن]] بیرون کرد تا کار زمینی را که از آن کرفته شده بود بکند * {{verse|۳|۲۴|color=black}} پس آدم را بیرون کرد و به طرف شرقئ باغ عدن کروبیانرا مسکن داد و شمشیر آتشباریرا که بهر سو کردش میکرد تا طریق [[w:درخت حیات|درخت حیاترا]] محافظت کند * {{و|{{روخط|باب چهارم}}}} {{فصل|۴}} {{verse|۴|۱|color=black}} و [[:w:آدم|آدم]] زن خود [[:w:حوا|حوا]] را بشناخت و او حامله شده [[:w:قائن (شخصیت)|قائن]] را زائید و کفت مردی از [[:w:یهوه|یَهُوَه]] حاصل نمودم * {{verse|۴|۲|color=black}} و بار دیکر برادر او [[:w:هابیل|هابیل]] را زائید و هابیل کله‌بان بود و قائن کارکن زمین بود * {{verse|۴|۳|color=black}} و بعد از مرور ایّام واقع شد که قائن هدیهٔ از محصول زمین برای {{روخط|خداوند}} آورد * {{verse|۴|۴|color=black}} و هابیل نیز از نخست‌زادکان کلهٔ خویش و پیه آنها هدیهٔ آورد و {{روخط|خداوند}} هابیل و هدیهٔ او را منظور داشت * {{verse|۴|۵|color=black}} اما قائن و هدیهٔ او را منظور نداشت پس خشم قائن بشدّت افروخته شده سر خود را بزیر افکند * {{verse|۴|۶|color=black}} آنکاه {{روخط|خداوند}} بقائن کفت چرا خشمناک شدی و چرا سر خود را بزیر افکندی * {{verse|۴|۷|color=black}} اکر نیکوئی میکردی آیا مقبول نمیشدی و اکر نیکوئی نکردی کناه بردر در کمین است و اشتیاق تو دارد امّا تو بر وی مسلّط شوی * {{verse|۴|۸|color=black}} و قائن با برادر خود هابیل سخن کفت و واقع شد چون در صحرا بودند قائن بر برادر خود هابیل برخاسته او را کشت * {{verse|۴|۹|color=black}} پس {{روخط|خداوند}} بقائن کفت برادرت هابیل کجاست کفت نمیدانم مکر پاسبان برادرم هستم * {{verse|۴|۱۰|color=black}} کفت چه کردهٔ خون برادرت از زمین نزد من فریاد بر می‌آورد * {{verse|۴|۱۱|color=black}} و اکنون تو ملعون هستی از زمینی که دهان خود را باز کرد تا خون برادر ترا از دستت فرو برد * {{verse|۴|۱۲|color=black}} هر کاه کار زمین کنی همانا قوّت خود را دیکر بتو<noinclude></noinclude> jmjqawbxsci60gfaezpijywyycicra5 برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۱۴ 104 39660 286155 141111 2026-06-12T11:10:46Z Hanooz 17889 286155 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Yoosef Pooranvary" />{{سصم|۶|سفر پیدایش ۵|}}{{خطکش}}</noinclude>ندهد و پریشان و آواره در جهان خواهی بود * {{verse|۴|۱۳|color=black}} قائن به {{روخط|خداوند}} کفت عقوبتم از تحمّلم زیاده است * {{verse|۴|۱۴|color=black}} اینک مرا امروز بر روی زمین مطرود ساختی و از روی تو پنهان خواهم بود و پریشان و آواره در جهان خواهم بود و واقع میشود هر که مرا یابد مرا خواهد کشت * {{verse|۴|۱۵|color=black}} {{روخط|خداوند}} بوی کفت پس هر که قائن را بکشد هفت چندان انتقام کرفته شود و {{روخط|خداوند}} بقائن نشانئ داد که هر که او را یابد ویرا نکشد * {{verse|۴|۱۶|color=black}} پس قائن از حضور {{روخط|خداوند}} بیرون رفت و در [[:w:سرزمین نود|زمین نُوْد]] بطرف شرقی [[w:باغ عدن|عَدَن]] ساکن شد * {{verse|۴|۱۷|color=black}} و قائن زوجهٔ خود را شناخت پس حامله شده [[:w:خنوخ (پسر قابیل)|خنوخ]] را زائید و شهری بنا میکرد و آن شهر را باسم پسر خود خنوخ نام نهاد * {{verse|۴|۱۸|color=black}} و برای خنوخ [[:w:عیراد|عیراد]] متولّد شد و عیراد [[:w:محویائیل|مَحُویائیل]]را آورد و مَحُویائیل [[:w:متوشائیل|مَتُوشائیل]]را آورد و مَتوشائیل [[:w:لمک|لَمَک]] را آورد * {{verse|۴|۱۹|color=black}} و لَمَک دو زن برای خود کرفت یکی را [[:w:عاده|عاده]] نام بود و دیکری را [[:w:ظله|ظله]] * {{verse|۴|۲۰|color=black}} و عاده [[:w:یابال|یابال]] را زائید وی پدر خیمه‌نشینان و صاحبان مواشی بود * {{verse|۴|۲۱|color=black}} و نام برادرش [[:w:یوبال|یُوبال]] بود وی پدر همهٔ نوازندکان [[w:بربط|بربط]] و [[w:نی (ساز)|نی]] بود * {{verse|۴|۲۲|color=black}} و ظِلَّه نیز [[:w:توبل|تُوبَل]] قائن را زائید که صانع هر آلت مس و آهن بود و خواهر تُوبَل قائن [[:w:نعمه|نَعْمَه]] بود * {{verse|۴|۲۳|color=black}} و لَمَک بزنان خود کفت ای عادَه و ظِلَّه قول مرا بشنوید ای زنان لَمَک سخن مرا کوش کیرید زیرا مردیرا کشتم بسبب جراحت خود و جوانیرا بسبب ضرب خویش * {{verse|۴|۲۴|color=black}} اکر برای قائن هفت چندان انتقام کرفته شود هر آینه برای لَمَک هفتاد و هفت چندان * {{verse|۴|۲۵|color=black}} پس آدم بار دیکر زن خود را شناخت و او پسری بزاد و او را [[:w:شیث|شیث]] نام نهاد زیرا کفت خدا نسلی دیکر بمن قرار داد بعوض هابیل که قائن او را کشت * {{verse|۴|۲۶|color=black}} و برای شیث نیز پسری متولّد شد و او را [[:w:انوش|انوش]] نامید در آنوقت بخواندن اسم [[w:یهوه|یَهُوَه]] شروع کردند * {{و|{{روخط|باب پنجم}}}} {{فصل|۵}} {{verse|۵|۱|color=black}} اینست کتاب پیدایش [[:w:آدم|آدم]] در روزیکه خدا آدم را آفرید به شبیه خدا او را ساخت * {{verse|۵|۲|color=black}} نر و ماده ایشانرا آفرید و ایشانرا برکت داد و ایشانرا آدم نام نهاد در روز آفرینش ایشان * {{verse|۵|۳|color=black}} و آدم صد و سی سال بزیست پس پسری به شبیه و بصورت خود آورد و او را [[:w:شیث|شیث]] نامید * {{verse|۵|۴|color=black}} و ایّام آدم بعد از آوردن شیث هشتصد سال بود<noinclude></noinclude> dhfkccg2ronfjeuh3spxqshfbpvhbfn برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۱۵ 104 42007 286087 102544 2026-06-11T21:29:58Z Hanooz 17889 286087 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{RunningHeader||سفر پیدایش ۵|۷}}{{rule}}</noinclude>و پسران و دختران آورد * {{verse|۵|۵|color=black}} پس تمام ایَّام آدم که زیست نهصد و سی سال بود که مرد * {{verse|۵|۶|color=black}} و شِیْث صد و پنج سال بزیست و [[:w:انوش|اَنُوش]] را آورد * {{verse|۵|۷|color=black}} و شِیث بعد از آوردن اَنُوش هشت صد و هفت سال بزیست و پسران و دختران آورد * {{verse|۵|۸|color=black}} و جملهٔ ایّام شِیث نهصد و دوازده سال بود که مرد * {{verse|۵|۹|color=black}} و اَنُوش نود سال بزیست و [[:w:قینان|قینان]]را آورد * {{verse|۵|۱۰|color=black}} و اَنُوش بعد از آوردن قینان هشتصد و پانزده سال زندکانی کرد و پسران و دختران آورد * {{verse|۵|۱۱|color=black}} پس جملهٔ ایّام اَنُوش نهصد و پنج سال بود که مرد * {{verse|۵|۱۲|color=black}} و قینان هفتاد سال بزیست و [[:w:مهللئیل|مَهلَلئیل]] را آورد * {{verse|۵|۱۳|color=black}} و قینان بعد از آوردن مَهلَلئیل هشتصد و چهل سال زندکانی کرد و پسران و دختران آورد * {{verse|۵|۱۴|color=black}} و تمامی ایّام قینان نهصد و ده سال بود که مرد * {{verse|۵|۱۵|color=black}} و مَهلَلئیل شصت و پنج سال بزیست و [[:w:یارد (جد نوح)|یارِد]] راآورد * {{verse|۵|۱۶|color=black}} و مَهلَلئیل بعد از آوردن یارِد هشتصد و سی سال زندکانی کرد و پسران و دختران آورد * {{verse|۵|۱۷|color=black}} پس همهٔ ایّام مَهلَلئیل هشتصد و نود و پنج سال بود که مرد * {{verse|۵|۱۸|color=black}} و یارِد صد و شصت و دو سال بزیست و [[:w:خنوخ|خَنُوخ]] را آورد * {{verse|۵|۱۹|color=black}} و یارِد بعد از آوردن خَنُوخ هشت صد سال زندکانی کرد و پسران و دختران آورد * {{verse|۵|۲۰|color=black}} و تمامی ایّام یارِد نهصد و شصت و دو سال بود که مرد * {{verse|۵|۲۱|color=black}} و خَنُوخ شصت و پنج سال بزیست و [[:w:متوشالح|مَتوشالح]] را آورد * {{verse|۵|۲۲|color=black}} و خَنُوخ بعد از آوردن متوشالح سیصد سال با خدا راه می‌رفت و پسران و دختران آورد * {{verse|۵|۲۳|color=black}} و همهٔ ایّام خَنُوخ سیصد و شصت و پنجسال بود * {{verse|۵|۲۴|color=black}} و خَنُوخ با خدا راه می‌رفت و نایاب شد زیرا خدا او را برکرفت * {{verse|۵|۲۵|color=black}} و متُوشالَح صد و هشتاد و هفت سال بزیست و [[:w:لمک|لَمَک]] را آورد * {{verse|۵|۲۶|color=black}} و مَتُوشالح بعد از آوردن لَمَک هفت صد و هشتاد و دو سال زندکانی کرد و پسران و دختران آورد * {{verse|۵|۲۷|color=black}} پس جملهٔ ایّام مَتُوشالَح نهصد و شصت و نه سال بود که مرد * {{verse|۵|۲۸|color=black}} و لَمَک صد و هشتاد و دو سال بزیست و پسری آورد * {{verse|۵|۲۹|color=black}} و ویرا [[:w:نوح|نوح]] نام نهاده کفت این ما را تسلّی خواهد داد از اعمال ما و از محنت دستهای ما از زمینی که {{روخط|خداوند}} آن را ملعون کرد * {{verse|۵|۳۰|color=black}} و لَمَک بعد از آوردن نوح پانصد و نود و پنجسال زندکانی کرد و پسران و دختران آورد * {{verse|۵|۳۱|color=black}} پس تمام ایّام لَمَک هفتصد و هفتاد و هفت سال بود که مرد * {{verse|۵|۳۲|color=black}} و نوح پانصد ساله بود پس نوح [[:w:سام پسر نوح|سام]] و [[:w:حام|حام]] و [[:w:یافث|یافث]] را آورد *<noinclude></noinclude> ptdo6fo67j2rac1j4cpyzzao80599dp برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۱۶ 104 46851 286156 281487 2026-06-12T11:12:56Z Hanooz 17889 286156 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Yoosef Pooranvary" />{{سصم|۸|سفر پیدایش ۶|}}{{خطکش}}</noinclude>{{و|{{روخط|باب ششم}}}} {{verse|۶|۱|color=black}} و واقع شد که چون آدمیان شروع کردند بزیاد شدن بر روی زمین و دختران برای ایشان متولد گردیدند * {{verse|۶|۲|color=black}} پسران خدا دختران آدمیانرا دیدند که نیکومنظرند و از هر کدام که خواستند زنان برای خویشتن میگرفتند * {{verse|۶|۳|color=black}} و {{روخط|خداوند}} گفت روح من در انسان دائماً داوری نخواهد کرد زیرا که او نیز بشر است لیکن ایّام وی صد و بیست سال خواهد بود * {{verse|۶|۴|color=black}} و در آن ایّام مردان تنومند در زمین بودند و بعد از هنکامی که پسران خدا بدختران آدمیان درآمدند و آنها برای ایشان اولاد زائیدند ایشان جبّارانی بودند که در زمان سلف مردانِ نامور شدند * {{verse|۶|۵|color=black}} و {{روخط|خداوند}} دید که شرارت انسان در زمین بسیار است و هر تصوّر از خیالهای دل وی دایماً محض شرارتست * {{verse|۶|۶|color=black}} و {{روخط|خداوند}} پشیمان شد که انسانرا بر زمین ساخته بود و در دل خود محزون گشت * {{verse|۶|۷|color=black}} و {{روخط|خداوند}} گفت انسانرا که آفریده‌ام از روی زمین محو سازم انسان و بهایم و حشرات و پرندکان هوا را چونکه متأسّف شدم از ساختن ایشان * {{verse|۶|۸|color=black}} امّا نوح در نظر {{روخط|خداوند}} التفات یافت * {{verse|۶|۹|color=black}} اینست پیدانش نوح. نوح مردی عادل بود و در عصر خود کامل و نوح با خدا راه میرفت * {{verse|۶|۱۰|color=black}} و نوح سه پسر آورد سام و حام و یافث * {{verse|۶|۱۱|color=black}} و زمین نیز بنظر خدا فاسد گردیده و زمین از ظلم پر شده بود * {{verse|۶|۱۲|color=black}} و خدا زمین را دید که اینک فاسد شده است زیرا که تمامی بشر راه خود را بر زمین فاسد کرده بودند * {{verse|۶|۱۳|color=black}} و خدا بنوح گفت انتهای تمامی بشر بحضورم رسیده است زیرا که زمین بسبب ایشان پر از ظلم شده است و اینک من ایشانرا با زمین هلاک خواهم ساخت * {{verse|۶|۱۴|color=black}} پس برای خود کشتی از چوب کوفر بساز و حجرات در کشتی بنا کن و درون و بیرونش را بقیر بینداز * {{verse|۶|۱۵|color=black}} و آنرا بدین ترکیب بساز که طول کشتی سیصد ذراع باشد و عرضش پنجاه ذراع و ارتفاع آن سی ذراع * {{verse|۶|۱۶|color=black}} و روشنیٔ برای کشتی بساز و آنرا بذراعی از بالا تمام کن و در کشتی را در جنب آن بگذار و طبقات تحتانی و وسطی و فوقانی بساز * {{verse|۶|۱۷|color=black}} زیرا اینک من طوفان آب را بر زمین میآورم تا هر جسدی را که روح حیات در آن باشد از زیر آسمان هلاک گردانم و هرچه بر زمین است خواهد مرد * {{verse|۶|۱۸|color=black}} لکن عهد خود را با تو استوار می سازم و بکشتی در خواهی آمد و تو و پسرانت و زوجه‌ات و ازواج<noinclude><references/></noinclude> d5olh0ecqmmdamk2zfiflp8ixrezrei برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۱۷ 104 46852 286157 281489 2026-06-12T11:14:29Z Hanooz 17889 286157 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Yoosef Pooranvary" />{{سصم||سفر پیدایش ۷|۹}}{{خطکش}}</noinclude>پسرانت با تو * {{verse|۶|۱۹|color=black}} و از جمیع حیوانات از هر ذی‌جسدی جفتی از همه بکشتی درخواهی آورد تا با خویشتن زنده نکاه داری نر و ماده باشند * {{verse|۶|۲۰|color=black}} از پرندکان باجناس آنها و از بهایم باجناس آنها و از همه حشرات زمین باجناس آنها دو دو از همه نزد تو آیند تا زنده نکاه داری * {{verse|۶|۲۱|color=black}} و از هر آذوقهٔ که خورده شود بکیر و نزد خود ذخیره نما تا برای تو و آنها خوراک باشد * {{verse|۶|۲۲|color=black}} پس نوح چنین کرد و بهرچه خدا او را امر فرمود عمل نمود * {{و|{{روخط|باب هفتم}}}} {{verse|۷|۱|color=black}} و {{روخط|خداوند}} بنوح کفت تو و تمامیٔ اهل خانه‌ات بکشتی درآئید زیرا ترا در این عصر بحضور خود عادل دیدم * {{verse|۷|۲|color=black}} و از همهٔ بهایم پاک هفت هفت نر و ماده با خود بکیر و از بهایم ناپاک دو دو نر و ماده * {{verse|۷|۳|color=black}} و از پرندکان آسمان نیز هفت هفت نر و ماده را تا نسلی بر روی تمام زمین نکاه داری * {{verse|۷|۴|color=black}} زیرا که من بعد از هفت روز دیکر چهل روز و چهل شب باران میبارانم و هر موجودی را که ساخته‌ام از روی زمین محو میسازم * {{verse|۷|۵|color=black}} پس نوح موافق آنچه {{روخط|خداوند|color=black}} او را امر فرموده بود عمل نمود * {{verse|۷|۶|color=black}} و نوح ششصدساله بود چون طوفان آب بر زمین آمد * {{verse|۷|۷|color=black}} و نوح و پسرانش و زنش و زنان پسرانش با وی از آب طوفان بکشتی درآمدند * {{verse|۷|۸|color=black}} از بهایم پاک و از بهایم ناپاک و از پرندکان و از همه حشرات زمین * {{verse|۷|۹|color=black}} دو دو نر و ماده نزد نوح بکشتی درآمدند چنانکه خدا نوحرا امر کرده بود * {{verse|۷|۱۰|color=black}} و واقع شد بعد از هفت روز که آب طوفان بر زمین آمد * {{verse|۷|۱۱|color=black}} و در سال ششصد از زندکانیٔ نوح در روز هفدهم از ماه دوّم در همان روز جمیع چشمه‌های لجّه عظیم شکافته شد و روزنهای آسمان کشوده * {{verse|۷|۱۲|color=black}} و باران چهل روز و چهل شب بر روی زمین میبارید * {{verse|۷|۱۳|color=black}} در همان روز نوح و پسرانش سام و حام و یافث و زوجه نوح و سه زوجه پسرانش با ایشان داخل کشتی شدند * {{verse|۷|۱۴|color=black}} ایشان و همهٔ حیوانات باجناس آنها و همهٔ بهایم باجناس آنها و همهٔ حشراتیکه بر زمین میخزند باجناس آنها و همهٔ پرندکان باجناس آنها همهٔ مرغان و همهٔ بالداران * {{verse|۷|۱۵|color=black}} دو دو از هر ذی‌جسدی که روح حیات دارد نزد نوح بکشتی درآمدند * {{verse|۷|۱۶|color=black}} و آنهائیکه آمدند نر و ماده از هر ذی‌جسد آمدند چنانکه خدا ویرا امر فرموده بود و {{روخط|خداوند}} در را<noinclude><references/></noinclude> 4tkthvt2lt0fuaj8cwv2ba3q1sjikff برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۱۸ 104 46853 286158 281490 2026-06-12T11:21:35Z Hanooz 17889 286158 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Yoosef Pooranvary" />{{سصم|۱۰|سفر پیدایش ۸|}}{{خطکش}}</noinclude>از عقب او بست * {{verse|۷|۱۷|color=black}} و طوفان چهل روز بر زمین می‌آمد و آب همی افزود و کشتیرا برداشت که از زمین بلند شد * {{verse|۷|۱۸|color=black}} و آب غلبه یافته بر زمین همی افزود و کشتی بر سطح آب میرفت * {{verse|۷|۱۹|color=black}} و آب بر زمین زیاد و زیاد غلبه یافت تا آنکه همه کوههای بلند که زیر تمامی آسمانها بود مستور شد * {{verse|۷|۲۰|color=black}} پانزده ذراع بالاتر آب غلبه یافت و کوهها مستور کردید * {{verse|۷|۲۱|color=black}} و هر ذی‌جسدی که بر زمین حرکت میکرد از پرندکان و بهایم و حیوانات و کلّ حشرات خزنده بر زمین و جمیع آدمیان مردند * {{verse|۷|۲۲|color=black}} هر که دم روح حیات در بینیٔ او بود از هر که در خشکی بود مرد * {{verse|۷|۲۳|color=black}} و خدا محو کرد هر موجودی را که بر روی زمین بود از آدمیان و بهایم و حشرات و پرندکان آسمان پس از زمین محو شدند و نوح با آنچه همراه وی در کشتی بود فقط باقی ماند * {{verse|۷|۲۴|color=black}} و آب بر زمین صد و پنجاه روز غلبه می‌یافت * {{و|{{روخط|باب هشتم}}}} {{verse|۸|۱|color=black}} و خدا نوح و همهٔ حیوانات و همهٔ بهایمی را که با وی در کشتی بودند بیاد آورد و خدا بادی بر زمین وزانید و آب ساکن کردید * {{verse|۸|۲|color=black}} و چشمه‌های لجّه و روزنهای آسمان بسته شد و باران از آسمان باز ایستاد * {{verse|۸|۳|color=black}} و آب رفته رفته از روی زمین برکشت و بعد از انقضای صد و پنجاه روز آب کَم شد * {{verse|۸|۴|color=black}} و روز هفدهم از ماه هفتم کشتی بر کوههای اراراط قرار کرفت * {{verse|۸|۵|color=black}} و تا ماه دهم آب رفته رفته کمتر میشد و در روز اوّل از ماه دهم قلّه‌های کوهها ظاهر کردید * {{verse|۸|۶|color=black}} و واقع شد بعد از چهل روز که نوح دریچه کشتی را که ساخته بود باز کرد * {{verse|۸|۷|color=black}} و زاغرا رها کرده او بیرون رفته در تردّد می‌بود تا آب از زمین خشک شد * {{verse|۸|۸|color=black}} پس کبوتر چون نشیمنی برای کف پای خود نیافت زیرا که آب در تمام روی زمین بود نزد وی بکشتی برکشت پس دست خود را دراز کرد و آنرا کرفته نزد خود بکشتی درآورد * {{verse|۸|۱۰|color=black}} و هفت روز دیکر نیز درنک کرده باز کبوتر را از کشتی رها کرد * {{verse|۸|۱۱|color=black}} و در وقت عصر کبوتر نزد وی برکشت و اینک برک زیتون تازه در منقار ویست پس نوح دانست که آب از روی زمین کَمشده است * {{verse|۸|۱۱|color=black}} و هفت روز دیکر نیز توقّف نموده کبوتر را رها کرد و او دیکر<noinclude><references/></noinclude> axeg5g0nb8qe3w64mp70yua5ph5jeuv برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۱۹ 104 46854 286159 166969 2026-06-12T11:25:25Z Hanooz 17889 286159 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="94.139.161.184" />{{سصم|||}}</noinclude>{{verse|۱|۱۳|color=black}} نزد وی برنگشت * و در سال ششصد و یکم در روز اوّل از ماه اوّل آب از روی زمین خشک شد پس نوح پوشش کشتی را برداشته نگریست و اینک روی زمین {{verse|۱|۱۴|color=black}} خشک بود * {{verse|۱|۱۵|color=black}} و در روز بیست و هفتم از ماه دوّم زمین خشک شد * آنگاه خدا {{verse|۱|۱۶|color=black}} نوحرا مخاطب ساخته گفت * از کشتی بیرون شو تو و زوجه‌ات و پسرانت و ازواج {{verse|۱|۱۷|color=black}} پسرانت با تو * و همه حیواناتیرا که نزد خود داری هر ذی‌جسدیرا از پرندگان و بهایم و کلّ حشرات خزنده بر زمین با خود بیرون آور تا بر زمین منتشر شده {{verse|۱|۱۸|color=black}} در جهان بارور و کثیر شوند * پس نوح و پسران او و زنش و زنان پسرانش {{verse|۱|۱۹|color=black}} با وی بیرون آمدند * و همه حیوانات و همه حشرات و همه پرندگان و هرچه بر زمین {{verse|۱|۲۰|color=black}} حرکت میکند باجناس آنها از کشتی بدرشدند * و نوح مذبحی برای خداوند بنا کرد و از هر بهیمه پاک و از هر پرنده پاک گرفته قربانیهای سوختنی بر مذبح گذرانید * {{verse|۱|۲۱|color=black}} و خداوند بوی خوش بوئید و خداوند در دل خود گفت بعد از این دیگر زمین را بسبب انسان لعنت نکنم زیراکه خیال دل انسان از طفولیّت بد است و بار دیگر {{verse|۱|۲۲|color=black}} همه حیوانات را هلاک نکنم چنانکه کردم * مادامیکه جهان باقیست زرع و حصاد و سرما و گرما و زمستان و تابستان و روز و شب موقوف نخواهد شد * {{و|{{روخط|باب نهم}}}} {{verse|۱|۱|color=black}} و خدا نوح و پسرانشرا برکت داده بدیشان گفت بارور و کثیر شوید و زمین را {{verse|۱|۲|color=black}} پر سازید * و خوف شما و هیبت شما بر همه حیوانات زمین و بر همه پرندگان آسمان و بر هرچه بر زمین میخزد و بر همه ماهیان دریا خواهد بود بدست شما تسلیم شده‌اند * {{verse|۱|۳|color=black}} و هر جنبنده که زندگی دارد برای شما طعام باشد همه را چون علف سبز بشما دادم * {{verse|۱|۴|color=black}} مگر گوشت را با جانش که خون او باشد مخورید * {{verse|۱|۵|color=black}} و هرآینه انتقام خون شما را برای جان شما خواهم گرفت از دست هر حیوان آنرا خواهم گرفت و از دست انسان {{verse|۱|۶|color=black}} انتقام جان انسانرا از دست برادرش خواهم گرفت * هرکه خون انسان ریزد {{verse|۱|۷|color=black}} خون وی بدست انسان ریخته شود زیرا خدا انسانرا بصورت خود ساخت * و شما {{verse|۱|۸|color=black}} بارور و کثیر شوید و در زمین منتشر شده در آن بیفزائید * و خدا نوح و پسرانشرا {{verse|۱|۹|color=black}} با وی خطاب کرده گفت * اینک من عهد خود را با شما و بعد از شما با ذریت شما *<noinclude><references/></noinclude> 0dd5haroil4kaniov9v4jpadsoh90k1 286160 286159 2026-06-12T11:25:38Z Hanooz 17889 286160 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="94.139.161.184" />{{سصم|||}}</noinclude>{{verse|۱|۱۳|color=black}} نزد وی برنگشت * و در سال ششصد و یکم در روز اوّل از ماه اوّل آب از روی زمین خشک شد پس نوح پوشش کشتی را برداشته نگریست و اینک روی زمین {{verse|۱|۱۴|color=black}} خشک بود * {{verse|۱|۱۵|color=black}} و در روز بیست و هفتم از ماه دوّم زمین خشک شد * آنگاه خدا {{verse|۱|۱۶|color=black}} نوحرا مخاطب ساخته گفت * از کشتی بیرون شو تو و زوجه‌ات و پسرانت و ازواج {{verse|۱|۱۷|color=black}} پسرانت با تو * و همه حیواناتیرا که نزد خود داری هر ذی‌جسدیرا از پرندگان و بهایم و کلّ حشرات خزنده بر زمین با خود بیرون آور تا بر زمین منتشر شده {{verse|۱|۱۸|color=black}} در جهان بارور و کثیر شوند * پس نوح و پسران او و زنش و زنان پسرانش {{verse|۱|۱۹|color=black}} با وی بیرون آمدند * و همه حیوانات و همه حشرات و همه پرندگان و هرچه بر زمین {{verse|۱|۲۰|color=black}} حرکت میکند باجناس آنها از کشتی بدرشدند * و نوح مذبحی برای خداوند بنا کرد و از هر بهیمه پاک و از هر پرنده پاک گرفته قربانیهای سوختنی بر مذبح گذرانید * {{verse|۱|۲۱|color=black}} و خداوند بوی خوش بوئید و خداوند در دل خود گفت بعد از این دیگر زمین را بسبب انسان لعنت نکنم زیراکه خیال دل انسان از طفولیّت بد است و بار دیگر {{verse|۱|۲۲|color=black}} همه حیوانات را هلاک نکنم چنانکه کردم * مادامیکه جهان باقیست زرع و حصاد و سرما و گرما و زمستان و تابستان و روز و شب موقوف نخواهد شد * {{و|{{روخط|باب نهم}}}} {{verse|۱|۱|color=black}} و خدا نوح و پسرانشرا برکت داده بدیشان گفت بارور و کثیر شوید و زمین را {{verse|۱|۲|color=black}} پر سازید * و خوف شما و هیبت شما بر همه حیوانات زمین و بر همه پرندگان آسمان و بر هرچه بر زمین میخزد و بر همه ماهیان دریا خواهد بود بدست شما تسلیم شده‌اند * {{verse|۱|۳|color=black}} و هر جنبنده که زندگی دارد برای شما طعام باشد همه را چون علف سبز بشما دادم * {{verse|۱|۴|color=black}} مگر گوشت را با جانش که خون او باشد مخورید * {{verse|۱|۵|color=black}} و هرآینه انتقام خون شما را برای جان شما خواهم گرفت از دست هر حیوان آنرا خواهم گرفت و از دست انسان {{verse|۱|۶|color=black}} انتقام جان انسانرا از دست برادرش خواهم گرفت * هرکه خون انسان ریزد {{verse|۱|۷|color=black}} خون وی بدست انسان ریخته شود زیرا خدا انسانرا بصورت خود ساخت * و شما {{verse|۱|۸|color=black}} بارور و کثیر شوید و در زمین منتشر شده در آن بیفزائید * و خدا نوح و پسرانشرا {{verse|۱|۹|color=black}} با وی خطاب کرده گفت * اینک من عهد خود را با شما و بعد از شما با ذریت شما *<noinclude><references/></noinclude> agq6vv2dcml4xsdk01gc32u48iisvpe 286161 286160 2026-06-12T11:33:09Z Hanooz 17889 ابرابزار 286161 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="94.139.161.184" />{{سصم|||}}</noinclude>نزد وی برنگشت. {{verse|۱|۱۳|color=black}} و در سال ششصد و یکم در روز اول از ماه اول آب از روی زمین خشک شد. پس نوح پوشش کشتی را برداشته نگریست و اینک روی زمین خشک بود. {{verse|۱|۱۴|color=black}} و در روز بیست و هفتم از ماه دوم زمین خشک شد. {{verse|۱|۱۵|color=black}} آنگاه خدا نوح را مخاطب ساخته گفت {{verse|۱|۱۶|color=black}} از کشتی بیرون شو تو و زوجه‌ات و پسرانت و ازواج پسرانت با تو. {{verse|۱|۱۷|color=black}} و همهٔ حیواناتی را که نزد خود داری هر ذی‌جسدی را از پرندگان و بهایم و کل حشرات خزندهٔ بر زمین با خود بیرون آور تا بر زمین منتشر شده در جهان بارور و کثیر شوند. {{verse|۱|۱۸|color=black}} پس نوح و پسران او و زنش و زنان پسرانش با وی بیرون آمدند. {{verse|۱|۱۹|color=black}} و همهٔ حیوانات و همهٔ حشرات و همهٔ پرندگان و هر چه بر زمین حرکت می‌کند به اجناس آنها از کشتی به در شدند. {{verse|۱|۲۰|color=black}} و نوح مذبحی برای خداوند بنا کرد و از هر بهیمهٔ پاک و از هر پرندهٔ پاک گرفته قربانی‌های سوختنی بر مذبح گذرانید. {{verse|۱|۲۱|color=black}} و خداوند بوی خوش بویید وخداوند در دل خود گفت بعد از این دیگر زمین را بسبب انسان لعنت نکنم زیرا که خیال دل انسان از طفولیت بد است و بار دیگر همهٔ حیوانات را هلاک نکنم چنان‌که کردم. {{verse|۱|۲۲ |color=black}} مادامی که جهان باقی است زرع و حصاد و سرما و گرما و زمستان و تابستان و روز و شب موقوف نخواهد شد. {{وسط|{{روخط|باب نهم}}}} {{فصل|۹}} {{verse|۱|۱|color=black}} و خدا نوح و پسرانش را برکت داده بدیشان گفت بارور و کثیر شوید و زمین را پر سازید. {{verse|۱|۲|color=black}} و خوف شما و هیبت شما بر همهٔ حیوانات زمین و بر همهٔ پرندگان آسمان و بر هر چه بر زمین می‌خزد و بر همهٔ ماهیان دریا خواهد بود؛ به دست شما تسلیم شده‌اند. {{verse|۱|۳|color=black}} و هر جنبنده‌ای که زندگی دارد برای شما طعام باشد. همه را چون علف سبز به شما دادم {{verse|۱|۴|color=black}} مگر گوشت را با جانش که خون او باشد مخورید. {{verse|۱|۵|color=black}} و هر آینه انتقام خون شما را برای جان شما خواهم گرفت. از دست هر حیوان آن را خواهم گرفت. و از دست انسان انتقام جان انسان را از دست برادرش خواهم گرفت. {{verse|۱|۶|color=black}} هر که خون انسان ریزد خون وی به دست انسان ریخته شود زیرا خدا انسان را به صورت خود ساخت. {{verse|۱|۷|color=black}} و شما بارور و کثیر شوید و در زمین منتشر شده در آن بیفزایید. {{verse|۱|۸|color=black}} و خدا نوح و پسرانش را با وی خطاب کرده گفت {{verse|۱|۹|color=black}} اینک من عهد خود را با شما و بعد از شما<noinclude></noinclude> ebfu5x2r2rbves253jz8ad1yxeffyh7 برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۲۰ 104 83893 286088 278211 2026-06-11T21:37:32Z Hanooz 17889 286088 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>{{verse|۱|۱۰|color=black}} استوار سازم‌ * {{verse|۱|۱۱|color=black}} و با همۀ جانورانی‌ كه‌ با شما باشند از پرندگان‌ و بهایم‌ وهمۀ حیوانات‌ زمین‌ با شما با هر چه‌ از كشتی‌ بیرون‌ آمد حتی‌ جمیع‌ حیوانات‌ زمین‌ * {{verse|۱|۱۲|color=black}} عهد خود را با شما استوار می‌گردانم‌ كه‌ بار دیگر هر ذی‌جسد از آب‌ طوفان‌ هلاك‌ نشود و طوفان‌ بعد از این‌ نباشد تا زمین‌ را خراب‌ كند * {{verse|۱|۱۳|color=black}} و خدا گفت‌ اینست‌ نشان‌ عهدی‌ كه‌ من‌ می‌بندم‌ در میان‌ خود و شما و همۀ جانورانی‌ كه‌ با شما باشند نسلاً بعد نسل‌ تا به‌ ابد * {{verse|۱|۱۴|color=black}} قوس‌ خود را در ابر می‌گذارم‌ و نشان‌ آن‌ عهدی‌ كه‌ در میان‌ من‌ و جهان‌ است‌ خواهد بود * {{verse|۱|۱۵|color=black}} و هنگامی‌ كه‌ ابر را بالای‌ زمین‌ گسترانم‌ و قوس‌ در ابر ظاهر شود * {{verse|۱|۱۶|color=black}} آنگاه‌ عهد خود را كه‌ در میان‌ من‌ و شما و همۀ جانوران‌ ذی‌جسد می‌باشد بیاد خواهم‌ آورد و آب‌ طوفان‌ دیگر نخواهد بود تا هر ذی‌جسدی‌ را هلاك‌ كند * {{verse|۱|۱۷|color=black}} و قوس‌ در ابر خواهد بود و آن‌ را خواهم‌ نگریست‌ تا بیاد آورم‌ آن‌ عهد جاودانی‌ را كه‌ در میان‌ خدا و همۀ جانوران‌ است‌ از هر ذی‌جسدی‌ كه‌ بر زمین‌ است‌ * {{verse|۱|۱۸|color=black}} و خدا به‌ نوح‌ گفت‌ این‌ است‌ نشان‌ عهدی‌ كه‌ استوار ساختم‌ در میان‌ خود و هر ذی‌جسدی‌ كه‌ بر زمین‌ است‌ * {{verse|۱|۱۹|color=black}} و پسران‌ نوح‌ كه‌ از كشتی‌ بیرون‌ آمدند سام‌ و حام‌ و یافث‌ بودند و حام‌ پدر كنعان‌ است‌ * {{verse|۱|۲۰|color=black}} اینانند سه‌ پسر نوح‌ و از ایشان‌ تمامی‌ جهان‌ منشعب‌ شد * {{verse|۱|۲۱|color=black}} و نوح‌ به‌ فلاحت‌ زمین‌ شروع‌ كرد و تاكستانی‌ غرس‌ نمود * {{verse|۱|۲۲|color=black}} و شراب‌ نوشیده‌ مست‌شد و در خیمۀ خود عریان‌ گردید * {{verse|۱|۲۳|color=black}} و حام‌ پدر كنعان‌ برهنگی‌ پدر خود را دید و دو برادر خود را بیرون‌ خبر داد * {{verse|۱|۲۴|color=black}} و سام‌ و یافث‌ ردا را گرفته‌ بر كتف‌ خود انداختند و پس‌پس‌ رفته‌ برهنگی‌ پدر خود را پوشانیدند و روی‌ ایشان‌ باز پس‌ بود كه‌ برهنگی‌ پدر خود را ندیدند * {{verse|۱|۲۵|color=black}} و نوح‌ از مستی‌ خود به‌ هوش‌ آمده‌ دریافت‌ كه‌ پسر كهترش‌ با وی‌ چه‌ كرده‌ بود * {{verse|۱|۲۶|color=black}} پس‌ گفت‌ كنعان‌ ملعون‌ باد! برادران‌ خود را بندۀ بندگان‌ باشد * {{verse|۱|۲۷|color=black}} و گفت‌ متبارك‌ باد یهوه‌ خدای‌ سام‌! و كنعان‌ بندۀ او باشد * {{verse|۱|۲۸|color=black}} خدا یافث‌ را وسعت‌ دهد و در خیمه‌های‌ سام‌ ساكن‌ شود و كنعان‌ بندۀ او باشد * {{verse|۱|۲۹|color=black}} و نوح‌ بعد از طوفان‌ سیصد و پنجاه‌ سال‌ زندگانی‌ كرد * {{verse|۱|۳۰|color=black}} پس‌ جملۀ ایام‌ نوح‌ نهصد و پنجاه‌ سال‌ بود كه‌ مرد * {{وسط|{{روخط|باب دهم}}}} اینست پیدایش پسران نوح سام و حام و یافث و از ایشان بعد از طوفان پسران<noinclude></noinclude> ejodmcoxzwwragobgzllubmsr6m5lx5 286091 286088 2026-06-11T21:40:10Z Hanooz 17889 ابرابزار 286091 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>{{verse|۱|۱۰|color=black}} استوار سازم * {{verse|۱|۱۱|color=black}} و با همهٔ جانورانی که با شما باشند از پرندگان و بهایم وهمهٔ حیوانات زمین با شما با هر چه از کشتی بیرون آمد حتی جمیع حیوانات زمین * {{verse|۱|۱۲|color=black}} عهد خود را با شما استوار می‌گردانم که بار دیگر هر ذی‌جسد از آب طوفان هلاک نشود و طوفان بعد از این نباشد تا زمین را خراب کند * {{verse|۱|۱۳|color=black}} و خدا گفت اینست نشان عهدی که من می‌بندم در میان خود و شما و همهٔ جانورانی که با شما باشند نسلاً بعد نسل تا به ابد * {{verse|۱|۱۴|color=black}} قوس خود را در ابر می‌گذارم و نشان آن عهدی که در میان من و جهان است خواهد بود * {{verse|۱|۱۵|color=black}} و هنگامی که ابر را بالای زمین گسترانم و قوس در ابر ظاهر شود * {{verse|۱|۱۶|color=black}} آنگاه عهد خود را که در میان من و شما و همهٔ جانوران ذی‌جسد می‌باشد بیاد خواهم آورد و آب طوفان دیگر نخواهد بود تا هر ذی‌جسدی را هلاک کند * {{verse|۱|۱۷|color=black}} و قوس در ابر خواهد بود و آن را خواهم نگریست تا بیاد آورم آن عهد جاودانی را که در میان خدا و همهٔ جانوران است از هر ذی‌جسدی که بر زمین است * {{verse|۱|۱۸|color=black}} و خدا به نوح گفت این است نشان عهدی که استوار ساختم در میان خود و هر ذی‌جسدی که بر زمین است * {{verse|۱|۱۹|color=black}} و پسران نوح که از کشتی بیرون آمدند سام و حام و یافث بودند و حام پدر کنعان است * {{verse|۱|۲۰|color=black}} اینانند سه پسر نوح و از ایشان تمامی جهان منشعب شد * {{verse|۱|۲۱|color=black}} و نوح به فلاحت زمین شروع کرد و تاکستانی غرس نمود * {{verse|۱|۲۲|color=black}} و شراب نوشیده مست‌شد و در خیمهٔ خود عریان گردید * {{verse|۱|۲۳|color=black}} و حام پدر کنعان برهنگی پدر خود را دید و دو برادر خود را بیرون خبر داد * {{verse|۱|۲۴|color=black}} و سام و یافث ردا را گرفته بر کتف خود انداختند و پس‌پس رفته برهنگی پدر خود را پوشانیدند و روی ایشان باز پس بود که برهنگی پدر خود را ندیدند * {{verse|۱|۲۵|color=black}} و نوح از مستی خود به هوش آمده دریافت که پسر کهترش با وی چه کرده بود * {{verse|۱|۲۶|color=black}} پس گفت کنعان ملعون باد! برادران خود را بندهٔ بندگان باشد * {{verse|۱|۲۷|color=black}} و گفت متبارک باد یهوه خدای سام! و کنعان بندهٔ او باشد * {{verse|۱|۲۸|color=black}} خدا یافث را وسعت دهد و در خیمه‌های سام ساکن شود و کنعان بندهٔ او باشد * {{verse|۱|۲۹|color=black}} و نوح بعد از طوفان سیصد و پنجاه سال زندگانی کرد * {{verse|۱|۳۰|color=black}} پس جملهٔ ایام نوح نهصد و پنجاه سال بود که مرد * {{وسط|{{روخط|باب دهم}}}} اینست پیدایش پسران نوح سام و حام و یافث و از ایشان بعد از طوفان پسران<noinclude></noinclude> ttb9hksrobh98ahy2hr134y0af1q4al برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۹۰ 104 85593 286147 281479 2026-06-12T00:04:12Z Hanooz 17889 /* هم‌سنجی‌شده */ ابرابزار 286147 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="4" user="Hanooz" />{{RunningHeader|۸۲|سفر پیدایش ۵۰|}}{{rule}}</noinclude>و یقیناً خدا از شما تفقّد خواهد نمود و شمارا از این زمین بزمینی که برای ابراهیم و اسحاق و یعقوب قسم خورده است خواهد برد * {{verse|۵۰|۲۵|color=black}} و یوسف ببنی اسرائیل سوگند داده گفت هر آینه خدا از شما تفقد خواهد نمود و استخوانهای مرا از اینجا خواهید برداشت * {{verse|۵۰|۲۶|color=black}} و یوسف مرد در حینیکه صد و ده ساله بود و او را حنوط کرده در زمین مصر در تابوت گذاشتند * {{ته}}<noinclude></noinclude> 7necw7k6uxy4u72ld3ja1gnwq9z5u5v برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۲۱ 104 87448 286089 286028 2026-06-11T21:38:07Z Hanooz 17889 286089 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>متولد شدند. * {{verse|۱۰|۲|color=black}} پسران یافث: جومَر و ماجوج و مادای و یاوان و توبال و ماشَک و تیراس. * {{verse|۱۰|۳|color=black}} و پسران جومَر: اَشکناز و رِیفات و توجَرْمَه. * {{verse|۱۰|۴|color=black}} و پسران یاوان: اَلِیشَه و تَرشیش و کَتیم و دودانیم. * {{verse|۱۰|۵|color=black}} از اینان جزایر امّت‌ها منشعب شدند در اراضی خود، هر یکی موافق زبان و قبیله‌اش در امّت‌های خویش. * {{verse|۱۰|۶|color=black}} و پسران حام: کوش و مِصرایم و فوط و کنعان. * {{verse|۱۰|۷|color=black}} و پسران کوش: سِبا و حَویله و سَبْتَه و رَعْمَه و سَبْتِکا. و پسران رَعْمَه: شِبا و دَدان. * {{verse|۱۰|۸|color=black}} و کوش نِمرُود را آورد. او به جبار شدن در جهان شروع کرد. * {{verse|۱۰|۹|color=black}} وی در حضور خداوند صیادی جبار بود. از این جهت می‌گویند: «مثل نمرود، صیاد جبار در حضور خداوند .» * {{verse|۱۰|۱۰|color=black}} و ابتدای مملکت وی، بابل بود و اَرَک و اَکَدّ و کَلْنَه در زمین شِنعار. * {{verse|۱۰|۱۱|color=black}} از آن زمین آشور بیرون رفت، و نینوا و رَحوبوت عیر، و کالَح را بنا نهاد، * {{verse|۱۰|۱۲|color=black}} و ریسَن را در میان نینوا و کالَح. و آن شهری بزرگ بود. * {{verse|۱۰|۱۳|color=black}} و مِصرایم لُودیم و عَنامیم و لَهابیم و نَفتوحیم را آورد. * {{verse|۱۰|۱۴|color=black}} و فَتروسیم و کَسلوحیم را که از ایشان فِلسطینیان پدید آمدند و کَفتوریم را. * {{verse|۱۰|۱۵|color=black}} و کنعان، صیدون، نخست‌زادهٔ خود، وحَتّ را آورد. * {{verse|۱۰|۱۶|color=black}} و یبوسیان و اَموریان و جِرجاشیان را * {{verse|۱۰|۱۷|color=black}} و حِوّیان و عَرْقیان و سینیان را * {{verse|۱۰|۱۸|color=black}} و اَروادیان و صَماریان و حَماتیان را. و بعد از آن، قبایل کنعانیان منشعب شدند. * {{verse|۱۰|۱۹|color=black}} و سرحد کنعانیان از صیدون به سمت جرار تا غَزَه بود، و به سمت سُدُوم و عَمُورَه و اَدْمَه و صَبُوئیم تا به لاشَع. * {{verse|۱۰|۲۰|color=black}} اینانند پسران حام برحسب قبایل و زبانهای ایشان، در اراضی و امّت‌های خود. * {{verse|۱۰|۲۱|color=black}} و از سام که پدر جمیع بنی‌عابَر و برادر یافَث بزرگ بود، از او نیز اولاد متولد شد. * {{verse|۱۰|۲۲|color=black}} پسران سام: عیلام و آشور و اَرْفَکْشاد و لُود و اَرام. * {{verse|۱۰|۲۳|color=black}} و پسران اَرام: عُوص و حُول و جاتِر و ماش. * {{verse|۱۰|۲۴|color=black}} و اَرَفکشاد، شالِح را آورد، و شالِح، عابر را آورد. * {{verse|۱۰|۲۵|color=black}} و عابر را دو پسر متولد شد. یکی را فالِج نام بود، زیرا که در ایام وی زمین منقسم شد. و نام برادرش یقْطان. * {{verse|۱۰|۲۶|color=black}} و یقْطان، المُوداد و شالف و حَضَرموت و یارِح را آورد، * {{verse|۱۰|۲۷|color=black}} و هَدُورام و اُوْزال و دِقْلَه را، * {{verse|۱۰|۲۸|color=black}} و عُوبال و ابیمائیل و شِبا را، * {{verse|۱۰|۲۹|color=black}} و اَوْفیر و حَوِیلَه و یوباب را. این همه پسران یقطان بودند. * {{verse|۱۰|۳۰|color=black}} و مسکن ایشان از میشا بود به سمت سَفارَه، که کوهی از کوه‌های شرقی‌است. * {{verse|۱۰|۳۱|color=black}} اینانند پسران سام برحسب قبایل و زبانهای ایشان، در اراضی خود برحسب امّت‌های‌خویش. * {{verse|۱۰|۳۲|color=black}} اینانند قبایل پسران نوح، برحسب پیدایش ایشان در امّت‌های خود که از ایشان امّت‌های جهان، بعد از طوفان منشعب شدند. *<noinclude></noinclude> stha9le8i5defy9wfim3djv1wxgsqga برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۲۲ 104 87449 286090 286032 2026-06-11T21:38:53Z Hanooz 17889 286090 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{rh|left|center|right}}</noinclude>{{وسط|{{روخط|باب یازدهم}}}} {{verse|۱۱|۱|color=black}} و تمام جهان را یک زبان و یک لغت بود. * {{verse|۱۱|۲|color=black}} و واقع شد که چون از مشرق کوچ می‌کردند، همواری‌ای در زمین شنعار یافتند و در آنجا سکنی گرفتند. * {{verse|۱۱|۳|color=black}} و به یکدیگر گفتند: «بیایید، خشتها بسازیم و آنها را خوب بپزیم.» و ایشان را آجر به جای سنگ بود، و قیر به جای گچ. * {{verse|۱۱|۴|color=black}} و گفتند: «بیایید شهری برای خود بنا نهیم، و برجی را که سرش به آسمان برسد، تا نامی برای خویشتن پیدا کنیم، مبادا بر روی تمام زمین پراکنده شویم.» * {{verse|۱۱|۵|color=black}} و خداوند نزول نمود تا شهر و برجی را که بنی‌آدم بنا می‌کردند، ملاحظه نماید. * {{verse|۱۱|۶|color=black}} و خداوند گفت: «همانا قوم یکی است و جمیع ایشان را یک زبان و این کار را شروع کرده‌اند، و الا´ن هیچ کاری که قصد آن بکنند، از ایشان ممتنع نخواهد شد. * {{verse|۱۱|۷|color=black}} اکنون نازل شویم و زبان ایشان را در آنجا مشوش سازیم تا سخن یکدیگر را نفهمند.» * {{verse|۱۱|۸|color=black}} پس خداوند ایشان را از آنجا بر روی تمام زمین پراکنده‌ساخت و از بنای شهر بازماندند. * {{verse|۱۱|۹|color=black}} از آن سبب آنجا را بابل نامیدند، زیرا که در آنجا خداوند لغت تمامی اهل جهان را مشوش ساخت. و خداوند ایشان را از آنجا بر روی تمام زمین پراکنده نمود. * {{verse|۱۱|۱۰|color=black}} این است پیدایش سام. چون سام صد ساله بود، اَرْفَکشاد را دو سال بعد از طوفان آورد. * {{verse|۱۱|۱۱|color=black}} و سام بعد از آوردن ارفکشاد، پانصد سال زندگانی‌کرد و پسران و دختران آورد. * {{verse|۱۱|۱۲|color=black}} و ارفکشاد سی و پنج سال بزیست و شالح را آورد. * {{verse|۱۱|۱۳|color=black}} و ارفکشاد بعد از آوردن شالح، چهار صد و سه سال زندگانی کرد و پسران و دختران آورد. * {{verse|۱۱|۱۴|color=black}} و شالح سی سال بزیست، و عابر را آورد. * {{verse|۱۱|۱۵|color=black}} و شالح بعد از آوردن عابر، چهارصد و سه سال زندگانی کرد و پسران و دختران آورد. * {{verse|۱۱|۱۶|color=black}} و عابر سی و چهار سال بزیست و فالج را آورد. * {{verse|۱۱|۱۷|color=black}} و عابر بعد از آوردن فالج، چهار صد و سی سال زندگانی کرد و پسران و دختران آورد. * {{verse|۱۱|۱۸|color=black}} و فالِج سی سال بزیست، و رَعُو را آورد. * {{verse|۱۱|۱۹|color=black}} و فالج بعد از آوردن رعو، دویست و نه سال زندگانی کرد و پسران و دختران آورد. * {{verse|۱۱|۲۰|color=black}} و رعو سی و دو سال بزیست، و سروج را آورد. * {{verse|۱۱|۲۱|color=black}} و رعو بعد از آوردن سَرُوْج، دویست و هفت سال زندگانی کرد و پسران و دختران آورد. * {{verse|۱۱|۲۲|color=black}} و سروج سی سال بزیست، و ناحور را آورد. * {{verse|۱۱|۲۳|color=black}} و سروج بعد از آوردن ناحور، دویست سال بزیست و پسران و دختران<noinclude></noinclude> nsecntdlp4b6nfkfexq8wry49160t96 برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۳۱ 104 87458 286163 286050 2026-06-12T11:34:58Z Hanooz 17889 /* Proofread */ 286163 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>خواهم برگشت و ساره را پسری خواهد شد. * {{verse|۱۸|۱۵|color=black}} آنگاه ساره انکار کرده، گفت: نخندیدم، چونکه ترسید. گفت: نی، بلکه خندیدی . * {{verse|۱۸|۱۶|color=black}} پس، آن مردان از آنجا برخاسته، متوجه سُدُوم شدند، و ابراهیم ایشان را مشایعت نمود. * {{verse|۱۸|۱۷|color=black}} و خداوند گفت: آیا آنچه من می‌کنم، از ابراهیم مخفی دارم؟ * {{verse|۱۸|۱۸|color=black}} و حال آنکه از ابراهیم هر آینه امتی بزرگ و زورآور پدید خواهد آمد، و جمیع امت‌های جهان از او برکت خواهند یافت. * {{verse|۱۸|۱۹|color=black}} زیرا او را می‌شناسم که فرزندان و اهل خانهٔ خود را بعد از خود امر خواهد فرمود تا طریق خداوند را حفظ نمایند، و عدالت و انصاف را بجا آورند، تا خداوند آنچه به ابراهیم گفته است، به وی برساند. * {{verse|۱۸|۲۰|color=black}} پس خداوند گفت: چونکه فریاد سُدوم و عَموره زیاد شده است، و خطایای ایشان بسیار گران، * {{verse|۱۸|۲۱|color=black}} اکنون نازل می‌شوم تا ببینم موافق این فریادی که به من رسیده، بالتّمام کرده‌اند. والاّ خواهم دانست. * {{verse|۱۸|۲۲|color=black}} آنگاه آن مردان از آنجا بسوی سدوم متوجه شده، برفتند. و ابراهیم در حضور خداوند هنوز ایستاده بود. * {{verse|۱۸|۲۳|color=black}} و ابراهیم نزدیک آمده، گفت: آیا عادل را با شریر هلاک خواهی کرد؟ * {{verse|۱۸|۲۴|color=black}} شاید در شهر پنجاه عادل باشند، آیا آن را هلاک خواهی کرد و آن مکان را بخاطر آن پنجاه عادل که در آن باشند، نجات نخواهی داد؟ * {{verse|۱۸|۲۵|color=black}} حاشا از تو که مثل این کار بکنی که عادلان را با شریران هلاک سازی و عادل و شریر مساوی باشند. حاشا از تو! آیا داور تمام جهان، انصاف نخواهد کرد؟ * {{verse|۱۸|۲۶|color=black}} خداوند گفت: اگر پنجاه عادل در شهر سدوم یابم، هر آینه تمام آن مکان را به خاطر ایشان رهایی دهم. * {{verse|۱۸|۲۷|color=black}} ابراهیم در جواب گفت: اینک من که خاک و خاکستر هستم، جرأت کردم که به خداوند سخن گویم. * {{verse|۱۸|۲۸|color=black}} شاید از آن پنجاه عادل، پنج کم باشد. آیا تمام شهر را بسبب پنج، هلاک خواهی کرد؟ گفت: اگر چهل و پنج در آنجا یابم، آن را هلاک‌نکنم. * {{verse|۱۸|۲۹|color=black}} بار دیگر بدو عرض کرده، گفت: هر گاه در آنجا چهل یافت شوند؟ گفت: به خاطر چهل آن را نکنم. * {{verse|۱۸|۳۰|color=black}} گفت: زنهار غضب خداوند افروخته نشود تا سخن گویم. شاید در آنجا سی پیدا شوند؟ گفت: اگر در آنجا سی یابم، این کار را نخواهم کرد. * {{verse|۱۸|۳۱|color=black}} گفت: اینک جرأت کردم که به خداوند عرض کنم. اگر بیست در آنجا یافت شوند؟ گفت: به خاطر بیست آن را هلاک نکنم. * {{verse|۱۸|۳۲|color=black}} گفت: خشم خداوند، افروخته نشود تا این دفعه را فقط عرض کنم، شاید ده در آنجا یافت شوند؟ گفت: به خاطر ده آن را هلاک نخواهم ساخت. * {{verse|۱۸|۳۳|color=black}} پس خداوند چون گفتگو را با ابراهیم به اتمام رسانید، برفت و ابراهیم به مکان خویش مراجعت کرد. *<noinclude></noinclude> se3h0jup7ralvsngthnkstrrzw8pa2b برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۳۲ 104 87459 286162 286051 2026-06-12T11:33:56Z Hanooz 17889 286162 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>{{وسط|{{روخط|باب نوزدهم}}}} {{verse|۱۹|۱|color=black}} و وقت عصر، آن دو فرشته وارد سُدوم شدند، و لوط به دروازهٔ سدوم نشسته بود. و چون لوط ایشان را بدید، به استقبال ایشان برخاسته، رو بر زمین نهاد * {{verse|۱۹|۲|color=black}} و گفت: «اینک اکنون ای آقایان من، به خانهٔ بندهٔ خود بیایید، و شب را بسر برید، و پایهای خود را بشویید و بامدادان برخاسته، راه خود را پیش گیرید.» گفتند: «نی، بلکه شب را در کوچه بسر بریم.» * {{verse|۱۹|۳|color=black}} اما چون ایشان را الحاح بسیار نمود، با او آمده، به خانه‌اش داخل شدند، و برای ایشان ضیافتی نمود و نان فطیر پخت، پس تناول کردند. * {{verse|۱۹|۴|color=black}} و به خواب هنوز نرفته بودند که مردان شهر، یعنی مردم سدوم، از جوان و پیر، تمام قوم از هر جانب، خانهٔ وی را احاطه کردند * {{verse|۱۹|۵|color=black}} و به لوط ندا در داده، گفتند: «آن دو مردکه امشب به نزد تو درآمدند، کجا هستند؟ آنها را نزد ما بیرون آور تا ایشان را بشناسیم.» * {{verse|۱۹|۶|color=black}} آنگاه لوط نزد ایشان، بدرگاه بیرون آمد و در را از عقب خود ببست * {{verse|۱۹|۷|color=black}} و گفت: «ای برادران من، زنهار بدی مکنید. * {{verse|۱۹|۸|color=black}} اینک من دو دختر دارم که مرد را نشناخته‌اند. ایشان را الا´ن نزد شما بیرون آورم و آنچه در نظر شما پسند آید، با ایشان بکنید. لکن کاری بدین دو مرد ندارید، زیرا که برای همین زیر سایهٔ سقف من آمده‌اند.» * {{verse|۱۹|۹|color=black}} گفتند: «دور شو.» و گفتند: «این یکی آمد تا نزیل ما شود و پیوسته داوری می‌کند. الا´ن با تو از ایشان بدتر کنیم.» پس بر آن مرد، یعنی لوط، بشدت هجوم آورده، نزدیک آمدند تا در را بشکنند. * {{verse|۱۹|۱۰|color=black}} آنگاه آن دو مرد، دست خود را پیش آورده، لوط را نزد خود به خانه درآوردند و در را بستند. * {{verse|۱۹|۱۱|color=black}} اما آن اشخاصی را که به در خانه بودند، از خُرد و بزرگ، به کوری مبتلا کردند، که از جُستنِ در، خویشتن را خسته ساختند. * {{verse|۱۹|۱۲|color=black}} و آن دو مرد به لوط گفتند: «آیا کسی دیگر دراینجا داری؟ دامادان و پسران و دختران خود و هر که را در شهر داری، از این مکان بیرون آور، * {{verse|۱۹|۱۳|color=black}} زیرا که ما این مکان را هلاک خواهیم ساخت، چونکه فریاد شدید ایشان به حضور خداوند رسیده و خداوند ما را فرستاده است تا آن را هلاک کنیم.» * {{verse|۱۹|۱۴|color=black}} پس لوط بیرون رفته، با دامادان خود که دختران او را گرفتند، مکالمه کرده، گفت: «برخیزید و از این مکان بیرون شوید، زیرا خداوند این شهر را هلاک می‌کند.» اما بنظر دامادان مسخره آمد. * {{verse|۱۹|۱۵|color=black}} و هنگام طلوع فجر، آن دو فرشته، لوط را<noinclude></noinclude> 2zm0i4mci6274omwlblwq9sdtsbbeow الگو:Anchor+ 10 87468 286063 2026-06-11T13:17:24Z Hanooz 17889 تغییرمسیر به [[الگو:لنگر]] 286063 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[الگو:لنگر]] rdgfbsgmjguvzx22swqec77oilxwd0p برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۱۴۰۰ 104 87469 286067 2026-06-11T13:35:54Z Hanooz 17889 /* بی‌نوشته */ 286067 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="0" user="Hanooz" /></noinclude><noinclude></noinclude> bncbpewgwal75nh72svqymor5dgoi51 برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۱۸۲۶ 104 87470 286068 2026-06-11T13:36:23Z Hanooz 17889 /* بی‌نوشته */ 286068 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="0" user="Hanooz" /></noinclude><noinclude></noinclude> bncbpewgwal75nh72svqymor5dgoi51 برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۱۸۲۳ 104 87471 286069 2026-06-11T13:36:39Z Hanooz 17889 /* بی‌نوشته */ 286069 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="0" user="Hanooz" /></noinclude><noinclude></noinclude> bncbpewgwal75nh72svqymor5dgoi51 برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۱۸۲۴ 104 87472 286070 2026-06-11T13:36:44Z Hanooz 17889 /* بی‌نوشته */ 286070 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="0" user="Hanooz" /></noinclude><noinclude></noinclude> bncbpewgwal75nh72svqymor5dgoi51 برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۱۸۲۵ 104 87473 286071 2026-06-11T13:36:49Z Hanooz 17889 /* بی‌نوشته */ 286071 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="0" user="Hanooz" /></noinclude><noinclude></noinclude> bncbpewgwal75nh72svqymor5dgoi51 برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۲۰۰ 104 87474 286078 2026-06-11T13:40:04Z Hanooz 17889 /* مشکل‌دار */ 286078 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="2" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude><noinclude></noinclude> 3j6yxsdj2iypqprl1g9fqr0jg9wmod4 برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۲۰۱ 104 87475 286079 2026-06-11T13:40:34Z Hanooz 17889 /* مشکل‌دار */ 286079 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="2" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude><noinclude></noinclude> 3j6yxsdj2iypqprl1g9fqr0jg9wmod4 برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۱۲۸ 104 87476 286080 2026-06-11T13:41:46Z Hanooz 17889 /* مشکل‌دار */ 286080 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="2" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude><noinclude></noinclude> 3j6yxsdj2iypqprl1g9fqr0jg9wmod4 برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۱۲۹ 104 87477 286081 2026-06-11T13:41:57Z Hanooz 17889 /* مشکل‌دار */ 286081 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="2" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude><noinclude></noinclude> 3j6yxsdj2iypqprl1g9fqr0jg9wmod4 برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۱۵۲۰ 104 87478 286082 2026-06-11T13:43:34Z Hanooz 17889 /* مشکل‌دار */ 286082 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="2" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude><noinclude></noinclude> 3j6yxsdj2iypqprl1g9fqr0jg9wmod4 برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۱۵۲۱ 104 87479 286083 2026-06-11T13:43:37Z Hanooz 17889 /* مشکل‌دار */ 286083 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="2" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude><noinclude></noinclude> 3j6yxsdj2iypqprl1g9fqr0jg9wmod4 برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۱۷۷۸ 104 87480 286084 2026-06-11T13:44:06Z Hanooz 17889 /* مشکل‌دار */ 286084 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="2" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude><noinclude></noinclude> 3j6yxsdj2iypqprl1g9fqr0jg9wmod4 برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۱۷۷۹ 104 87481 286085 2026-06-11T13:44:10Z Hanooz 17889 /* مشکل‌دار */ 286085 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="2" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude><noinclude></noinclude> 3j6yxsdj2iypqprl1g9fqr0jg9wmod4 برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۴۱ 104 87482 286092 2026-06-11T22:33:35Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «اهل خانۀ مادر خویش را از این وقایع خبر داد.* {{verse|۲۴|۲۹|color=black}} و رفقه را برادری لابان نام بود. پس لابان به نزد آن مرد به سر چشمه دوان دوان بیرون آمد.* {{verse|۲۴|۳۰|color=black}} و واقع شد که چون آن حلقه و ابرنجینها را بر دستهای خواهر خود دید و سخنهای خواهر خو...» ایجاد کرد 286092 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>اهل خانۀ مادر خویش را از این وقایع خبر داد.* {{verse|۲۴|۲۹|color=black}} و رفقه را برادری لابان نام بود. پس لابان به نزد آن مرد به سر چشمه دوان دوان بیرون آمد.* {{verse|۲۴|۳۰|color=black}} و واقع شد که چون آن حلقه و ابرنجینها را بر دستهای خواهر خود دید و سخنهای خواهر خود رفقه را شنید که می گفت آن مرد چنین به من گفته است به نزد وی آمد. و اینک نزد شتران به سر چشمه ایستاده بود.* {{verse|۲۴|۳۱|color=black}} و گفت ای مبارک {{روخط|خداوند}} بیا چرا بیرون ایستاده ای ؟ من خانه را و منزلی برای شتران مهیا ساخته ام .* {{verse|۲۴|۳۲|color=black}} پس آن مرد به خانه درآمد و لابان شتران را باز کرد و کاه و علف به شتران داد و آب به جهت شستن پایهایش وپایهای رفقایش آورد.* {{verse|۲۴|۳۳|color=black}} و غذا پیش او نهادند. وی گفت تا مقصود خود را بازنگویم چیزی نخورم . گفت بگو.* {{verse|۲۴|۳۴|color=black}} گفت من خادم ابراهیم هستم .* {{verse|۲۴|۳۵|color=black}} و {{روخط|خداوند}} آقای مرا بسیار برکت داده و او بزرگ شده است و گله ها و رمه ها و نقره و طلا و غلامان و کنیزان و شتران و الاغان بدو داده است .* {{verse|۲۴|۳۶|color=black}} و زوجۀ آقایم ساره بعد از پیر شدن پسری برای آقایم زایید و آنچه دارد بدو داده است.* {{verse|۲۴|۳۷|color=black}} و آقایم مرا قسم داد و گفت که زنی برای پسرم از دختران کنعانیان که در زمین ایشان ساکنم نگیری .* {{verse|۲۴|۳۸|color=black}} بلکه به خانۀ پدرم و به قبیلۀ من بروی و زنی برای پسرم بگیری .* {{verse|۲۴|۳۹|color=black}} و به آقای خود گفتم شاید آن زن همراه من نیاید؟* {{verse|۲۴|۴۰|color=black}} او به من گفت یهوه که به حضور او سالک بوده ام فرشتۀ خود را با تو خواهد فرستاد و سفر تو را خیریت اثر خواهد گردانید تا زنی برای پسرم از قبیله ام و از خانۀ پدرم بگیری .* {{verse|۲۴|۴۱|color=black}} آنگاه از قسم من بری خواهی گشت چون به نزد قبیله ام رفتی هر گاه زنی به تو ندادند از سوگند من بری خواهی بود.* {{verse|۲۴|۴۲|color=black}} پس امروز به سر چشمه رسیدم و گفتم ای یهوه خدای آقایم ابراهیم اگر حال سفر مرا که به آن آمده ام کامیاب خواهی کرد* {{verse|۲۴|۴۳|color=black}} اینک من به سر این چشمۀ آب ایستاده ام . پس چنین بشود که آن دختری که برای کشیدن آب بیرون آید و به وی گویم مرا از سبوی خود جرعه ای آب بنوشان* {{verse|۲۴|۴۴|color=black}} و به من گوید بیاشام و برای شترانت نیز آب می کشم او همان زن باشد که {{روخط|خداوند}} نصیب آقازادۀ من کرده است .* {{verse|۲۴|۴۵|color=black}} و من هنوز از گفتن این در دل خود فارغ نشده بودم که ناگاه رفقه با سبویی بر کتف خود بیرون آمد و به چشمه پایین رفت تا آب بکشد. و به وی گفتم جرعه ای آب به من بنوشان .* {{verse|۲۴|۴۶|color=black}} پس سبوی خود را بزودی از کتف خود فروآورده گفت بیاشام و شترانت را نیز آب می دهم . پس نوشیدم و شتران را نیز آب داد.* {{verse|۲۴|۴۷|color=black}} و از او پرسیده گفتم<noinclude></noinclude> hi1ykqgwtnwix6euv9iee8cdpjuybp7 286094 286092 2026-06-11T22:52:48Z Hanooz 17889 ابرابزار 286094 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>اهل خانهٔ مادر خویش را از این وقایع خبر داد. * {{verse|۲۴|۲۹|color=black}} و رفقه را برادری لابان نام بود. پس لابان به نزد آن مرد به سر چشمه دوان دوان بیرون آمد. * {{verse|۲۴|۳۰|color=black}} و واقع شد که چون آن حلقه و ابرنجینها را بر دستهای خواهر خود دید و سخنهای خواهر خود رفقه را شنید که می‌گفت آن مرد چنین به من گفته است به نزد وی آمد. و اینک نزد شتران به سر چشمه ایستاده بود. * {{verse|۲۴|۳۱|color=black}} و گفت ای مبارک {{روخط|خداوند}} بیا چرا بیرون ایستاده‌ای؟ من خانه را و منزلی برای شتران مهیا ساخته‌ام. * {{verse|۲۴|۳۲|color=black}} پس آن مرد به خانه درآمد و لابان شتران را باز کرد و کاه و علف به شتران داد و آب به جهت شستن پایهایش وپایهای رفقایش آورد. * {{verse|۲۴|۳۳|color=black}} و غذا پیش او نهادند. وی گفت تا مقصود خود را بازنگویم چیزی نخورم. گفت بگو. * {{verse|۲۴|۳۴|color=black}} گفت من خادم ابراهیم هستم. * {{verse|۲۴|۳۵|color=black}} و {{روخط|خداوند}} آقای مرا بسیار برکت داده و او بزرگ شده است و گله‌ها و رمه‌ها و نقره و طلا و غلامان و کنیزان و شتران و الاغان بدو داده است. * {{verse|۲۴|۳۶|color=black}} و زوجهٔ آقایم ساره بعد از پیر شدن پسری برای آقایم زایید و آنچه دارد بدو داده است. * {{verse|۲۴|۳۷|color=black}} و آقایم مرا قسم داد و گفت که زنی برای پسرم از دختران کنعانیان که در زمین ایشان ساکنم نگیری. * {{verse|۲۴|۳۸|color=black}} بلکه به خانهٔ پدرم و به قبیلهٔ من بروی و زنی برای پسرم بگیری. * {{verse|۲۴|۳۹|color=black}} و به آقای خود گفتم شاید آن زن همراه من نیاید؟ * {{verse|۲۴|۴۰|color=black}} او به من گفت یهوه که به حضور او سالک بوده‌ام فرشتهٔ خود را با تو خواهد فرستاد و سفر تو را خیریت اثر خواهد گردانید تا زنی برای پسرم از قبیله ام و از خانهٔ پدرم بگیری. * {{verse|۲۴|۴۱|color=black}} آنگاه از قسم من بری خواهی گشت چون به نزد قبیله ام رفتی هر گاه زنی به تو ندادند از سوگند من بری خواهی بود. * {{verse|۲۴|۴۲|color=black}} پس امروز به سر چشمه رسیدم و گفتم ای یهوه خدای آقایم ابراهیم اگر حال سفر مرا که به آن آمده‌ام کامیاب خواهی کرد * {{verse|۲۴|۴۳|color=black}} اینک من به سر این چشمهٔ آب ایستاده‌ام. پس چنین بشود که آن دختری که برای کشیدن آب بیرون آید و به وی گویم مرا از سبوی خود جرعه ای آب بنوشان * {{verse|۲۴|۴۴|color=black}} و به من گوید بیاشام و برای شترانت نیز آب می‌کشم او همان زن باشد که {{روخط|خداوند}} نصیب آقازادهٔ من کرده است. * {{verse|۲۴|۴۵|color=black}} و من هنوز از گفتن این در دل خود فارغ نشده بودم که ناگاه رفقه با سبویی بر کتف خود بیرون آمد و به چشمه پایین رفت تا آب بکشد. و به وی گفتم جرعه ای آب به من بنوشان. * {{verse|۲۴|۴۶|color=black}} پس سبوی خود را بزودی از کتف خود فروآورده گفت بیاشام و شترانت را نیز آب می‌دهم. پس نوشیدم و شتران را نیز آب داد. * {{verse|۲۴|۴۷|color=black}} و از او پرسیده گفتم<noinclude></noinclude> ps6et86jphqp6s8fx4hn1l8o3l7v9pl الگو:Overline/styles.css 10 87483 286095 2026-06-11T22:53:59Z Hanooz 17889 صفحه‌ای تازه حاوی «.wst-overline { text-decoration: overline; }» ایجاد کرد 286095 sanitized-css text/css .wst-overline { text-decoration: overline; } 6wuc35fpg0q7j85wdcyeucd9huovdnz برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۴۲ 104 87484 286096 2026-06-11T22:59:17Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «تو دختر کیستی؟ گفت دختر بَتُوئیل بن ناحور که مِلکَه او را برای او زایید. پس حلقه را در بینی او و ابرنجین ها را بر دستهایش گذاشتم. * {{verse|۲۴|۴۸|color=black}} آنگاه سجده کرده {{روخط|خداوند}} را پرستش نمودم. و یهوه خدای آقای خود ابراهیم را متبارک خواندم که مر...» ایجاد کرد 286096 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>تو دختر کیستی؟ گفت دختر بَتُوئیل بن ناحور که مِلکَه او را برای او زایید. پس حلقه را در بینی او و ابرنجین ها را بر دستهایش گذاشتم. * {{verse|۲۴|۴۸|color=black}} آنگاه سجده کرده {{روخط|خداوند}} را پرستش نمودم. و یهوه خدای آقای خود ابراهیم را متبارک خواندم که مرا به راه راست هدایت فرمود تا دختر برادر آقای خود را برای پسرش بگیرم. * {{verse|۲۴|۴۹|color=black}} اکنون اگر بخواهید با آقایم احسان و صداقت کنید پس مرا خبر دهید. و اگر نه مرا خبر دهید تا بطرف راست یا چپ ره سپر شوم. * {{verse|۲۴|۵۰|color=black}} لابان و بتوئیل در جواب گفتند این امر از {{روخط|خداوند}} صادر شده است با تو نیک یا بد نمی توانیم گفت. * {{verse|۲۴|۵۱|color=black}} اینک رفقه حاضر است او را برداشته روانه شو تا زن پسرِ آقایت باشد چنانکه {{روخط|خداوند}} گفته است. * {{verse|۲۴|۵۲|color=black}} و واقع شد که چون خادم ابراهیم سخن ایشان را شنید {{روخط|خداوند}} را به زمین سجده کرد. * {{verse|۲۴|۵۳|color=black}} و خادم آلات نقره و آلات طلا و رختها را بیرون آورده پیشکش رفقه کرد و برادر و مادر او را چیزهای نفیسه داد. * {{verse|۲۴|۵۴|color=black}} و او و رفقایش خوردند و آشامیدند و شب را بسر بردند. و بامدادان برخاسته گفت مرا به سوی آقایم روانه نمایید. * {{verse|۲۴|۵۵|color=black}} برادر و مادر او گفتند دختر با ما ده روزی بماند و بعد از آن روانه شود. * {{verse|۲۴|۵۶|color=black}} بدیشان گفت مرا معطّل مسازید {{روخط|خداوند}} سفر مرا کامیاب گردانیده است پس مرا روانه نمایید تا بنزد آقای خود بروم. * {{verse|۲۴|۵۷|color=black}} گفتند دختر را بخوانیم و از زبانش بپرسیم. * {{verse|۲۴|۵۸|color=black}} پس رفقه را خواندند و به وی گفتند با این مرد خواهی رفت؟ گفت می روم. * {{verse|۲۴|۵۹|color=black}} آنگاه خواهر خود رفقه و دایه اش را با خادم ابراهیم و رفقایش روانه کردند. * {{verse|۲۴|۶۰|color=black}} و رفقه را برکت داده به وی گفتند تو خواهر ما هستی مادرِ هزار کرورها باش و ذریت تو دروازهٔ دشمنان خود را متصرف شوند. * {{verse|۲۴|۶۱|color=black}} پس رفقه با کنیزانش برخاسته بر شتران سوار شدند و از عقب آن مرد روانه گردیدند. و خادم رفقه را برداشته برفت. * {{verse|۲۴|۶۲|color=black}} و اسحاق از راه بِئَرلَحَی رُئی می آمد زیرا که او در ارض جنوب ساکن بود. * {{verse|۲۴|۶۳|color=black}} و هنگام شام اسحاق برای تفکر به صحرا بیرون رفت و چون نظر بالا کرد دید که شتران می آیند. * {{verse|۲۴|۶۴|color=black}} و رفقه چشمان خود را بلند کرده اسحاق را دید و از شتر خود فرود آمد. * {{verse|۲۴|۶۵|color=black}} زیرا که از خادم پرسید این مرد کیست که در صحرا به استقبال ما می آید؟ و خادم گفت آقای من است. پس بُرقِع خود را گرفته خود را پوشانید. * {{verse|۲۴|۶۶|color=black}} و خادم همهٔٔ کارهایی را که کرده بود به اسحاق باز گفت. * {{verse|۲۴|۶۷|color=black}} و اسحاق رفقه را به خیمهٔ مادر خود ساره آورد<noinclude></noinclude> dljnb0af7x92axogu7ibf0mxwkwardn 286097 286096 2026-06-11T23:07:13Z Hanooz 17889 /* Proofread */ 286097 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>تو دختر کیستی گفت دختر بتوئیل بن ناحور که مِلکَه او را برای او زائید پس حلقه را در بینی او و ابرنجین‌ها را بر دستهایش گذاشتم. * {{verse|۲۴|۴۸|color=black}} آنگاه سجده کرده {{روخط|خداوند}} را پرستش نمودم. و یهوه خدای آقای خود ابراهیم را متبارک خواندم که مرا به راه راست هدایت فرمود تا دختر برادر آقای خود را برای پسرش بگیرم. * {{verse|۲۴|۴۹|color=black}} اکنون اگر بخواهید با آقایم احسان و صداقت کنید پس مرا خبر دهید. و اگر نه مرا خبر دهید تا بطرف راست یا چپ ره سپر شوم. * {{verse|۲۴|۵۰|color=black}} لابان و بتوئیل در جواب گفتند این امر از {{روخط|خداوند}} صادر شده است با تو نیک یا بد نمی‌توانیم گفت. * {{verse|۲۴|۵۱|color=black}} اینک رفقه حاضر است او را برداشته روانه شو تا زن پسرِ آقایت باشد چنان‌که {{روخط|خداوند}} گفته است. * {{verse|۲۴|۵۲|color=black}} و واقع شد که چون خادم ابراهیم سخن ایشان را شنید {{روخط|خداوند}} را به زمین سجده کرد. * {{verse|۲۴|۵۳|color=black}} و خادم آلات نقره و آلات طلا و رختها را بیرون آورده پیشکش رفقه کرد و برادر و مادر او را چیزهای نفیسه داد. * {{verse|۲۴|۵۴|color=black}} و او و رفقایش خوردند و آشامیدند و شب را بسر بردند. و بامدادان برخاسته گفت مرا به سوی آقایم روانه نمایید. * {{verse|۲۴|۵۵|color=black}} برادر و مادر او گفتند دختر با ما ده روزی بماند و بعد از آن روانه شود. * {{verse|۲۴|۵۶|color=black}} بدیشان گفت مرا معطّل مسازید {{روخط|خداوند}} سفر مرا کامیاب گردانیده است پس مرا روانه نمایید تا بنزد آقای خود بروم. * {{verse|۲۴|۵۷|color=black}} گفتند دختر را بخوانیم و از زبانش بپرسیم. * {{verse|۲۴|۵۸|color=black}} پس رفقه را خواندند و به وی گفتند با این مرد خواهی رفت؟ گفت می‌روم. * {{verse|۲۴|۵۹|color=black}} آنگاه خواهر خود رفقه و دایه اش را با خادم ابراهیم و رفقایش روانه کردند. * {{verse|۲۴|۶۰|color=black}} و رفقه را برکت داده به وی گفتند تو خواهر ما هستی مادرِ هزار کرورها باش و ذریت تو دروازهٔ دشمنان خود را متصرف شوند. * {{verse|۲۴|۶۱|color=black}} پس رفقه با کنیزانش برخاسته بر شتران سوار شدند و از عقب آن مرد روانه گردیدند. و خادم رفقه را برداشته برفت. * {{verse|۲۴|۶۲|color=black}} و اسحاق از راه بِئَرلَحَی رُئی می‌آمد زیرا که او در ارض جنوب ساکن بود. * {{verse|۲۴|۶۳|color=black}} و هنگام شام اسحاق برای تفکر به صحرا بیرون رفت و چون نظر بالا کرد دید که شتران می‌آیند. * {{verse|۲۴|۶۴|color=black}} و رفقه چشمان خود را بلند کرده اسحاق را دید و از شتر خود فرود آمد. * {{verse|۲۴|۶۵|color=black}} زیرا که از خادم پرسید این مرد کیست که در صحرا به استقبال ما می‌آید؟ و خادم گفت آقای من است. پس بُرقِع خود را گرفته خود را پوشانید. * {{verse|۲۴|۶۶|color=black}} و خادم همهٔ کارهایی را که کرده بود به اسحاق بازگفت. * {{verse|۲۴|۶۷|color=black}} و اسحاق رفقه را به خیمهٔ مادر خود ساره آورد<noinclude></noinclude> 02bgpzt36xjxn42ookk4pouav55x5ct برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۴۳ 104 87485 286098 2026-06-11T23:25:05Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «و او را به زنی خود گرفته دل در او بست و اسحاق بعد از وفات مادر خود تسلی پذیرفت * {{وسط|{{روخط|باب بیست و پنجم}}}} {{فصل|۲۵}} {{verse|۲۵|۱|color=black}} و ابراهیم دیگر بار زنی گرفت که قطوره نام داشت * {{verse|۲۵|۲|color=black}} و او زمران و یقشان و مَدان و مِدیان و یشباق و شوح...» ایجاد کرد 286098 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>و او را به زنی خود گرفته دل در او بست و اسحاق بعد از وفات مادر خود تسلی پذیرفت * {{وسط|{{روخط|باب بیست و پنجم}}}} {{فصل|۲۵}} {{verse|۲۵|۱|color=black}} و ابراهیم دیگر بار زنی گرفت که قطوره نام داشت * {{verse|۲۵|۲|color=black}} و او زمران و یقشان و مَدان و مِدیان و یشباق و شوحا را برای او زایید * {{verse|۲۵|۳|color=black}} و یقشان شِبا و دِدان را آورد و بنی ددان اَشوریم و لطوشیم و لاُمیم بودند * {{verse|۲۵|۴|color=black}} و پسران مدیان عیفا و عیفَر و حنوک و ابیداع و الداعه بودند جملهٔ اینها اولاد قطوره بودند * {{verse|۲۵|۵|color=black}} و ابراهیم تمام مایملک خود را به اسحاق بخشید * {{verse|۲۵|۶|color=black}} اما به پسران کنیزانی که ابراهیم داشت ابراهیم عطایا داد و ایشان را در حین حیات خود از نزد پسر خویش اسحاق به جانب مشرق به زمین شرقی فرستاد * {{verse|۲۵|۷|color=black}} این است ایام سالهای عمر ابراهیم که زندگانی نمود صد و هفتاد وپنج سال * {{verse|۲۵|۸|color=black}} و ابراهیم جان بداد و در کمال شیخوخیت پیر و سیر شده بمرد و به قوم خود ملحق شد * {{verse|۲۵|۹|color=black}} و پسرانش اسحاق و اسماعیل او را در مغارهٔ مکفیله در صحرای عفرون بن صوحارحتی در مقابل ممری دفن کردند * {{verse|۲۵|۱۰|color=black}} آن صحرایی که ابراهیم از بنی حت خریده بود در آنجا ابراهیم و زوجه اش ساره مدفون شدند * {{verse|۲۵|۱۱|color=black}} و واقع شد بعد از وفات ابراهیم که خدا پسرش اسحاق را برکت داد و اسحاق نزد بئرلَحَی رُئی ساکن بود * {{verse|۲۵|۱۲|color=black}} این است پیدایش اسماعیل بن ابراهیم که هاجر مصری کنیز ساره برای ابراهیم زایید * {{verse|۲۵|۱۳|color=black}} و این است نامهای پسران اسماعیل موافق اسمهای ایشان به حسب پیدایش ایشان نخست زادهٔ اسماعیل نَبایوت و قیدار و اَدَبیل و مِبسام * {{verse|۲۵|۱۴|color=black}} و مشماع و دومه و مسا * {{verse|۲۵|۱۵|color=black}} و حدار و تیما و یطُور و نافِیش و قِدْمَه * {{verse|۲۵|۱۶|color=black}} اینانند پسران اسماعیل و این است نامهای ایشان در بُلدان و حله های ایشان دوازده امیر حسب قبایل ایشان * {{verse|۲۵|۱۷|color=black}} و مدت زندگانی اسماعیل صد و سی و هفت سال بود که جان را سپرده بمرد و به قوم خود ملحق گشت * {{verse|۲۵|۱۸|color=black}} و ایشان از حویله تا شور که مقابل مصر به سمت آشور واقع است ساکن بودند و نصیب او در مقابل همهٔ برادران او افتاد * {{verse|۲۵|۱۹|color=black}} و این است پیدایش اسحاق بن ابراهیم ابراهیم اسحاق را آورد * {{verse|۲۵|۲۰|color=black}} و چون اسحاق چهل ساله شد رفقه دختر بتوئیل ارامی و خواهر لابان ارامی را از فدان ارام به زنی گرفت * {{verse|۲۵|۲۱|color=black}} و اسحاق برای زوجهٔ خود چون که نازاد بود نزد {{روخط|خداوند}} دعا کرد و {{روخط|خداوند}} او را<noinclude></noinclude> 5lilr6trdbh8apvfsoft8p59ho12rbw برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۴۴ 104 87486 286099 2026-06-11T23:36:24Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «مستجاب فرمود و زوجه اش رفقه حامله شد * {{verse|۲۵|۲۲|color=black}} و دو طفل در رحم او منازعت میکردند او گفت اگر چنین باشد من چرا چنین هستم؟ پس رفت تا از {{روخط|خداوند}} بپرسد * {{verse|۲۵|۲۳|color=black}} {{روخط|خداوند}} به وی گفت دو امت در بطن تو هستند و دو قوم از رحم تو ج...» ایجاد کرد 286099 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>مستجاب فرمود و زوجه اش رفقه حامله شد * {{verse|۲۵|۲۲|color=black}} و دو طفل در رحم او منازعت میکردند او گفت اگر چنین باشد من چرا چنین هستم؟ پس رفت تا از {{روخط|خداوند}} بپرسد * {{verse|۲۵|۲۳|color=black}} {{روخط|خداوند}} به وی گفت دو امت در بطن تو هستند و دو قوم از رحم تو جدا شوند و قومی بر قومی تسلط خواهد یافت و بزرگ کوچک را بندگی خواهد نمود * {{verse|۲۵|۲۴|color=black}} و چون وقت وضع حملش رسید اینک توأمان در رحم او بودند * {{verse|۲۵|۲۵|color=black}} و نخستین سرخ فام بیرون آمد و تمامی بدنش مانند پوستین پشمین بود و او را عیسو نام نهادند * {{verse|۲۵|۲۶|color=black}} و بعد از آن برادرش بیرون آمد و پاشنهٔ عیسو را به دست خود گرفته بود و او را یعقوب نام نهادند و درحین ولادت ایشان اسحاق شصت ساله بود * {{verse|۲۵|۲۷|color=black}} و آن دو پسر نمو کردند و عیسو صیادی ماهر و مرد صحرایی بود و اما یعقوب مرد ساده دل و چادرنشین * {{verse|۲۵|۲۸|color=black}} و اسحـاق عیسـو را دوست داشتی زیرا که صید او را میخورد امـا رفقه یعقوب را محبت نمودی * {{verse|۲۵|۲۹|color=black}} روزی یعقوب آش میپخت و عیسو وا مانده از صحرا آمد * {{verse|۲۵|۳۰|color=black}} و عیسو به یعقوب گفت از این آش ادوم (یعنی سرخ ) مرا بخوران زیرا که وامانده ام از این سبب او را ادوم نامیدند * {{verse|۲۵|۳۱|color=black}} یعقوب گفت امروز نخست زادگی خود را به من بفروش * {{verse|۲۵|۳۲|color=black}} عیسو گفت اینک من به حالت موت رسیده ام پس مرا از نخست زادگی چه فایده؟ * {{verse|۲۵|۳۳|color=black}} یعقوب گفت امروز برای من قسم بخور پس برای او قسم خورد و نخست زادگی خود را به یعقوب فروخت * {{verse|۲۵|۳۴|color=black}} و یعقوب نان و آش عدس را به عیسو داد که خورد و نوشید و برخاسته برفت پس عیسو نخست زادگی خود را خوار نمود * {{وسط|{{روخط|باب بیست و ششم}}}} {{فصل|۲۶}} {{verse|۲۶|۱|color=black}} و قحطی در آن زمین حادث شد غیر آن قحط اول که در ایام ابراهیم بود و اسحاق نزد ابی ملک پادشاه فلسطینیان به جرار رفت * {{verse|۲۶|۲|color=black}} و {{روخط|خداوند}} بر وی ظاهر شده گفت به مصر فرود میا بلکه به زمینی که به تو بگویم ساکن شو * {{verse|۲۶|۳|color=black}} در این زمین توقف نما و با تو خواهم بود و تو را برکت خواهم داد زیرا که به تو و ذریت تو تمام این زمین را میدهم و سوگندی را که با پدرت ابراهیم خوردم استوار خواهم داشت * {{verse|۲۶|۴|color=black}} و ذریتت را مانند ستارگان آسمان کثیر گردانم و تمام این زمینها را به ذریت تو بخشم و از ذریت تو جمیع امتهای جهان برکت خواهند یافت * {{verse|۲۶|۵|color=black}} زیرا که ابراهیم قول مرا شنید و وصایا<noinclude></noinclude> 30l16kchf71zawzfps4z80l1v4zbkum برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۴۵ 104 87487 286100 2026-06-11T23:38:10Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «و اوامر و فرایض و احکام مرا نگاه داشت * {{verse|۲۶|۶|color=black}} پس اسحاق در جرار اقامت نمود * {{verse|۲۶|۷|color=black}} ومردمان آن مکان دربارهٔ زنش از او جویا شدند گفت او خواهر من است زیرا ترسید که بگوید زوجهٔ من است مبادا اهل آنجا او را به خاطر رفقه که نیکومنظر ب...» ایجاد کرد 286100 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>و اوامر و فرایض و احکام مرا نگاه داشت * {{verse|۲۶|۶|color=black}} پس اسحاق در جرار اقامت نمود * {{verse|۲۶|۷|color=black}} ومردمان آن مکان دربارهٔ زنش از او جویا شدند گفت او خواهر من است زیرا ترسید که بگوید زوجهٔ من است مبادا اهل آنجا او را به خاطر رفقه که نیکومنظر بود بکشند * {{verse|۲۶|۸|color=black}} و چون در آنجا مدتی توقف نمود چنان افتاد که ابی ملک پادشاه فلسطینیان از دریچه نظاره کرد و دید که اینک اسحاق با زوجهٔ خود رفقه مزاح میکند * {{verse|۲۶|۹|color=black}} پس ابی ملک اسحاق را خوانده گفت همانا این زوجهٔ توست ! پس چرا گفتی که خواهر من است؟ اسحاق بدو گفت زیرا گفتم که مبادا برای وی بمیرم * {{verse|۲۶|۱۰|color=black}} ابی ملک گفت این چه کار است که با ما کردی؟ نزدیک بود که یکی از قوم با زوجه ات همخواب شود و بر ما جرمی آورده باشی * {{verse|۲۶|۱۱|color=black}} و ابی ملک تمامی قوم را قدغن فرموده گفت کسی که متعرض این مرد و زوجه اش بشود هر آینه خواهد مرد * {{verse|۲۶|۱۲|color=black}} و اسحاق در آن زمین زراعت کرد و در آن سال صد چندان پیدا نمود؛ و {{روخط|خداوند}} او را برکت داد * {{verse|۲۶|۱۳|color=black}} و آن مرد بزرگ شده آناًفآناً ترقی مینمود تا بسیار بزرگ گردید * {{verse|۲۶|۱۴|color=black}} و او را گلهٔ گوسفندان و مواشی گاوان و غلامان کثیر بود و فلسطینیان بر او حسد بردند * {{verse|۲۶|۱۵|color=black}} و همهٔ چاههایی که نوکران پدرش در ایام پدرش ابراهیم کنده بودند فلسطینیان آنها را بستند و از خاک پر کردند * {{verse|۲۶|۱۶|color=black}} و ابی ملک به اسحاق گفت از نزد ما برو زیرا که از ما بسیار بزرگتر شده ای * {{verse|۲۶|۱۷|color=black}} پس اسحاق از آنجا برفت و در وادی جرار فرود آمده در آنجا ساکن شد * {{verse|۲۶|۱۸|color=black}} و چاههای آب را که در ایام پدرش ابراهیم کنده بودند و فلسطینیان آنها را بعد از وفات ابراهیم بسته بودند اسحاق از سر نو کند و آنها را مسمّی نمود به نامهایی که پدرش آنها را نامیده بود * {{verse|۲۶|۱۹|color=black}} و نوکران اسحاق در آن وادی حفره زدند و چاه آب زنده ای در آنجا یافتند * {{verse|۲۶|۲۰|color=black}} و شبانان جرار با شبانان اسحاق منازعه کرده گفتند این آب از آن ماست ! پس آن چاه را عِسِق نامید زیرا که با وی منازعه کردند * {{verse|۲۶|۲۱|color=black}} و چاهی دیگر کندند همچنان برای آن نیز جنگ کردند و آن را سِطنه نامید * {{verse|۲۶|۲۲|color=black}} و از آنجا کوچ کرده چاهی دیگر کند و برای آن جنگ نکردند پس آن را رحوبوت نامیده گفت که اکنون {{روخط|خداوند}} ما را وسعت داده است و در زمین بارور خواهیم شد * {{verse|۲۶|۲۳|color=black}} پس از آنجا به بِئرشَبَع آمد * {{verse|۲۶|۲۴|color=black}} در همان شب {{روخط|خداوند}} بر وی ظاهر شده گفت من خدای پدرت ابراهیم هستم ترسان مباش زیرا که من با تو هستم و تو را برکت میدهم و ذریت تو را بخاطر<noinclude></noinclude> hefv1e4eour1xpkwxc2o1q46tqbhast برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۴۶ 104 87488 286101 2026-06-11T23:40:26Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «بندهٔ خود ابراهیم فراوان خواهم ساخت * {{verse|۲۶|۲۵|color=black}} و مذبحی در آنجا بنا نهاد و نام یهوه را خواند و خیمهٔ خود را برپا نمود و نوکران اسحاق چاهی در آنجا کندند * {{verse|۲۶|۲۶|color=black}} و ابی ملک به اتفاق یکی از اصحاب خود احزات نام و فیکول که سپهسالار او...» ایجاد کرد 286101 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>بندهٔ خود ابراهیم فراوان خواهم ساخت * {{verse|۲۶|۲۵|color=black}} و مذبحی در آنجا بنا نهاد و نام یهوه را خواند و خیمهٔ خود را برپا نمود و نوکران اسحاق چاهی در آنجا کندند * {{verse|۲۶|۲۶|color=black}} و ابی ملک به اتفاق یکی از اصحاب خود احزات نام و فیکول که سپهسالار او بود از جرار به نزد او آمدند * {{verse|۲۶|۲۷|color=black}} و اسحاق بدیشان گفت چرا نزد من آمدید با آنکه با من عداوت نمودید و مرا از نزد خود راندید؟ * {{verse|۲۶|۲۸|color=black}} گفتند به تحقیق فهمیده ایم که {{روخط|خداوند}} با توست پس گفتیم سوگندی در میان ما و تو باشد و عهدی با تو ببندیم * {{verse|۲۶|۲۹|color=black}} تا با ما بدی نکنی چنانکه به تو ضرری نرساندیم بلکه غیر از نیکی به تو نکردیم و تو را به سلامتی روانه نمودیم و اکنون مبارکِ {{روخط|خداوند}} هستی * {{verse|۲۶|۳۰|color=black}} آنگاه برای ایشان ضیافتی برپا نمود و خوردند و آشامیدند * {{verse|۲۶|۳۱|color=black}} بامدادان برخاسته با یکدیگر قسم خوردند و اسحاق ایشان را وداع نمود پس از نزد وی به سلامتی رفتند * {{verse|۲۶|۳۲|color=black}} و در آن روز چنان افتاد که نوکران اسحاق آمده او را از آن چاهی که میکندند خبر داده گفتند آب یافتیم ! * {{verse|۲۶|۳۳|color=black}} پس آن را شَبَعه نامید از این سبب آن شهر تا امروز بِئرشَبَع نام دارد * {{verse|۲۶|۳۴|color=black}} و چون عیسو چهل ساله بود یهودیه دختر بیری حتی و بسمه دختر ایلونِ حتی را به زنی گرفت * {{verse|۲۶|۳۵|color=black}} و ایشان باعث تلخی جان اسحاق و رفقه شدند * {{وسط|{{روخط|باب بیست و هفتم}}}} {{فصل|۲۷}} {{verse|۲۷|۱|color=black}} و چون اسحاق پیر شد و چشمانش از دیدن تار گشته بود پسر بزرگ خود عیسو را طلبیده به وی گفت ای پسر من ! گفت لبیک * {{verse|۲۷|۲|color=black}} گفت اینک پیر شده ام و وقت اجل خود را نمیدانم * {{verse|۲۷|۳|color=black}} پس اکنون سلاح خود یعنی ترکش و کمان خویش را گرفته به صحرا برو و نخجیری برای من بگیر * {{verse|۲۷|۴|color=black}} و خورشی برای من چنانکه دوست میدارم ساخته نزد من حاضر کن تا بخورم و جانم قبل از مردنم تو را برکت دهد * {{verse|۲۷|۵|color=black}} و چون اسحاق به پسر خود عیسو سخن میگفت رفقه بشنید و عیسو به صحرا رفت تا نَخْجیری صید کرده بیاورد * {{verse|۲۷|۶|color=black}} آنگاه رفقه پسر خود یعقوب را خوانده گفت اینک پدر تو را شنیدم که برادرت عیسو را خطاب کرده میگفت * {{verse|۲۷|۷|color=black}} برای من شکاری آورده خورشی بساز تا آن را بخورم و قبل از مردنم تو را در حضور {{روخط|خداوند}} برکت دهم * {{verse|۲۷|۸|color=black}} پس ای پسر من الا´ن سخن مرا بشنو در آنچه من به تو امر میکنم * {{verse|۲۷|۹|color=black}} بسوی گله بشتاب و دو بزغالهٔ خوب از بزهانزد من بیاور تا از آنها غذایی برای پدرت بطوری که دوست میدارد بسازم * {{verse|۲۷|۱۰|color=black}} و آن را<noinclude></noinclude> 9wkoskuf0h4cfc2u1tjipr4fxos4y1h برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۴۷ 104 87489 286102 2026-06-11T23:41:00Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «نزد پدرت ببر تا بخورد و تو را قبل از وفاتش برکت دهد * {{verse|۲۷|۱۱|color=black}} یعقوب به مادر خود رفقه گفت اینک برادرم عیسو مردی مویدار است و من مردی بی موی هستم ؛ * {{verse|۲۷|۱۲|color=black}} شاید که پدرم مرا لمس نماید و در نظرش مثل مسخره ای بشوم و لعنت به عوض برکت...» ایجاد کرد 286102 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>نزد پدرت ببر تا بخورد و تو را قبل از وفاتش برکت دهد * {{verse|۲۷|۱۱|color=black}} یعقوب به مادر خود رفقه گفت اینک برادرم عیسو مردی مویدار است و من مردی بی موی هستم ؛ * {{verse|۲۷|۱۲|color=black}} شاید که پدرم مرا لمس نماید و در نظرش مثل مسخره ای بشوم و لعنت به عوض برکت بر خود آورم * {{verse|۲۷|۱۳|color=black}} مادرش به وی گفت ای پسر من لعنت تو بر من باد! فقط سخن مرا بشنو و رفته آن را برای من بگیر * {{verse|۲۷|۱۴|color=black}} پس رفت و گرفته نزد مادر خود آورد و مادرش خورشی ساخت بطوری که پدرش دوست میداشت * {{verse|۲۷|۱۵|color=black}} و رفقه جامه فاخر پسر بزرگ خود عیسو را که نزد او در خانه بود گرفته به پسر کهتر خود یعقـوب پوشانید * {{verse|۲۷|۱۶|color=black}} و پوست بزغاله ها را بر دستها و نرمهٔ گردن او بست * {{verse|۲۷|۱۷|color=black}} و خورش و نانی که ساخته بود به دست پسر خود یعقوب سپرد * {{verse|۲۷|۱۸|color=black}} پس نزد پدر خود آمده گفت ای پدر من ! گفت لبیک تو کیستی ای پسر من؟ * {{verse|۲۷|۱۹|color=black}} یعقوب به پدر خود گفت من نخست زادهٔ تو عیسو هستم آنچه به من فرمودی کردم الا´ن برخیز بنشین و از شکار من بخور تا جانت مرا برکت دهد * {{verse|۲۷|۲۰|color=black}} اسحاق به پسر خود گفت ای پسر من ! چگونه بدین زودی یافتی؟ گفت یهوه خدای تو به من رسانید * {{verse|۲۷|۲۱|color=black}} اسحاق به یعقوب گفت ای پسر من نزدیک بیا تا تو را لمس کنم که آیا تو پسر من عیسو هستی یا نه * {{verse|۲۷|۲۲|color=black}} پس یعقوب نزد پدر خود اسحاق آمد و او را لمس کرده گفت آواز آواز یعقوب است لیکن دستها دستهای عیسوست * {{verse|۲۷|۲۳|color=black}} و او را نشناخت زیرا که دستهایش مثل دستهای برادرش عیسوموی دار بود پس او را برکت داد * {{verse|۲۷|۲۴|color=black}} و گفت آیا تو همان پسر من عیسو هستی؟ گفت من هستم * {{verse|۲۷|۲۵|color=black}} پس گفت نزدیک بیاور تا از شکار پسر خود بخورم و جانم تو را برکت دهد پس نزد وی آورد و بخورد و شراب برایش آورد و نوشید * {{verse|۲۷|۲۶|color=black}} و پدرش اسحاق به وی گفت ای پسر من نزدیک بیا و مرا ببوس * {{verse|۲۷|۲۷|color=black}} پس نزدیک آمده او را بوسید و رایحهٔ لباس او را بوییده او را برکت داد و گفت همانا رایحهٔ پسر من مانند رایحهٔ صحرایی است که {{روخط|خداوند}} آن را برکت داده باشد * {{verse|۲۷|۲۸|color=black}} پس خدا تو را از شبنم آسمان و از فربهی زمین و از فراوانی غله و شیره عطا فرماید * {{verse|۲۷|۲۹|color=black}} قومها تو را بندگی نمایند و طوایف تو را تعظیم کنند بر برادران خود سرور شوی و پسران مادرت تو را تعظیم نمایند ملعون باد هر که تو را لعنت کند و هر که تو را مبارک خواند مبارک باد * {{verse|۲۷|۳۰|color=black}} و واقع شد چون اسحاق از برکت دادن به یعقوب فارغ شد به مجرد بیرون رفتنِ یعقوب از حضور پدر خود<noinclude></noinclude> 1keo3x42srunm9ls1l7nf8efigfozxe برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۴۸ 104 87490 286103 2026-06-11T23:41:22Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «اسحاق که برادرش عیسو از شکار باز آمد * {{verse|۲۷|۳۱|color=black}} و او نیز خورشی ساخت و نزد پدر خود آورده به پدر خود گفت پدر من برخیزد و از شکار پسر خود بخورد تا جانت مرا برکت دهد * {{verse|۲۷|۳۲|color=black}} پدرش اسحاق به وی گفت تو کیستی؟ گفت من پسر نخستین تو عیسو هس...» ایجاد کرد 286103 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>اسحاق که برادرش عیسو از شکار باز آمد * {{verse|۲۷|۳۱|color=black}} و او نیز خورشی ساخت و نزد پدر خود آورده به پدر خود گفت پدر من برخیزد و از شکار پسر خود بخورد تا جانت مرا برکت دهد * {{verse|۲۷|۳۲|color=black}} پدرش اسحاق به وی گفت تو کیستی؟ گفت من پسر نخستین تو عیسو هستم * {{verse|۲۷|۳۳|color=black}} آنگاه لرزه ای شدید بر اسحاق مستولی شده گفت پس آن که بود که نخجیری صید کرده برایم آورد و قبل از آمدن تو از همهٔ خوردم و او را برکت دادم و فی الواقع او مبارک خواهد بود؟ * {{verse|۲۷|۳۴|color=black}} عیسو چون سخنان پدر خود را شنید نعره ای عظیم و بی نهایت تلخ برآورده به پدر خود گفت ای پدرم به من به من نیز برکت بده ! * {{verse|۲۷|۳۵|color=black}} گفت برادرت به حیله آمد و برکت تو را گرفت * {{verse|۲۷|۳۶|color=black}} گفت نام او را یعقوب بخوبی نهادند زیرا که دو مرتبه مرا از پا درآورد اول نخست زادگی مرا گرفت و اکنون برکت مرا گرفته است پس گفت آیا برای من نیز برکتی نگاه نداشتی؟ * {{verse|۲۷|۳۷|color=black}} اسحاق در جواب عیسو گفت اینک او را بر تو سرور ساختم و همهٔ برادرانش را غلامان او گردانیدم و غله و شیره را رزق او دادم پس الا´ن ای پسر من برای تو چه کنم؟ * {{verse|۲۷|۳۸|color=black}} عیسو به پدر خود گفت ای پدر من آیا همین یک برکت را داشتی؟ به من به من نیز ای پدرم برکت بده ! و عیسو به آواز بلند بگریست * {{verse|۲۷|۳۹|color=black}} پدرش اسحاق در جواب او گفت اینک مسکن تو (دور) از فربهی زمین و از شبنم آسمان از بالا خواهد بود * {{verse|۲۷|۴۰|color=black}} و به شمشیرت خواهی زیست و برادر خود را بندگی خواهی کرد و واقع خواهد شد که چون سر باز زدی یوغ او را از گردن خود خواهی انداخت * {{verse|۲۷|۴۱|color=black}} و عیسو بسبب آن برکتی که پدرش به یعقوب داده بود بر او بغض ورزید؛ و عیسو در دل خود گفت ایام نوحه گری برای پدرم نزدیک است آنگاه برادر خود یعقوب را خواهم کشت * {{verse|۲۷|۴۲|color=black}} و رفقه از سخنان پسر بزرگ خود عیسو آگاهی یافت پس فرستاده پسر کوچک خودیعقوب را خوانده بدو گفت اینک برادرت عیسو دربارهٔ تو خود را تسلی میدهد به اینکه تو را بکشد * {{verse|۲۷|۴۳|color=black}} پس الا´ن ای پسرم سخن مرا بشنو و برخاسته نزد برادرم لابان به حَرّان فرار کن * {{verse|۲۷|۴۴|color=black}} و چند روز نزد وی بمان تا خشم برادرت برگردد * {{verse|۲۷|۴۵|color=black}} تا غضب برادرت از تو برگردد و آنچه بدو کردی فراموش کند آنگاه میفرستم و تو را از آنجا باز میآورم چرا باید از شما هر دو در یک روز محروم شوم؟ * {{verse|۲۷|۴۶|color=black}} و رفقه به اسحاق گفت بسبب دختران حِتّ از جان خود بیزار شده ام اگر یعقوب زنی از دختران<noinclude></noinclude> ajojuo4ymxb1p8bc5gj5o7ulijj2pm4 برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۴۹ 104 87491 286104 2026-06-11T23:41:47Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «حِتّ مثل اینانی که دختران این زمینند بگیرد مرا از حیات چه فایده خواهد بود * {{وسط|{{روخط|باب بیست و هشتم}}}} {{فصل|۲۸}} {{verse|۲۸|۱|color=black}} و اسحاق یعقوب را خوانده او را برکت داد و او را امر فرموده گفت زنی از دختران کنعان مگیر * {{verse|۲۸|۲|color=black}} برخاسته به...» ایجاد کرد 286104 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>حِتّ مثل اینانی که دختران این زمینند بگیرد مرا از حیات چه فایده خواهد بود * {{وسط|{{روخط|باب بیست و هشتم}}}} {{فصل|۲۸}} {{verse|۲۸|۱|color=black}} و اسحاق یعقوب را خوانده او را برکت داد و او را امر فرموده گفت زنی از دختران کنعان مگیر * {{verse|۲۸|۲|color=black}} برخاسته به فَدّانِ اَرام به خانهٔ پدر مادرت بتوئیل برو و از آنجا زنی از دختران لابان برادر مادرت برای خود بگیر * {{verse|۲۸|۳|color=black}} و خدای قادر مطلق تو را برکت دهد و تو را بارور و کثیر سازد تا از تو امتهای بسیار بوجود آیند * {{verse|۲۸|۴|color=black}} و برکت ابراهیم را به تو دهد به تو و به ذریت تو با تو تا وارث زمین غربت خود شوی که خدا آن را به ابراهیم بخشید * {{verse|۲۸|۵|color=black}} پس اسحاق یعقوب را روانه نمود و به فدان ارام نزد لابان بن بتوئیل ارامی برادر رفقه مادر یعقوب و عیسو رفت * {{verse|۲۸|۶|color=black}} و اما عیسو چون دید که اسحاق یعقوب را برکت داده او را به فدان ارام روانه نمود تا از آنجا زنی برای خود بگیرد و در حین برکت دادن به وی امر کرده گفته بود که زنی از دختران کنعان مگیر * {{verse|۲۸|۷|color=black}} و اینکه یعقوب پدر و مادر خود رااطاعت نموده به فدان ارام رفت * {{verse|۲۸|۸|color=black}} و چون عیسو دید که دختران کنعان در نظر پدرش اسحاق بَدَند * {{verse|۲۸|۹|color=black}} پس عیسو نزد اسماعیل رفت و مَحلَت دختر اسماعیل بن ابراهیم را که خواهر نبایوت بود علاوه بر زنانی که داشت به زنی گرفت * {{verse|۲۸|۱۰|color=black}} و اما یعقوب از بِئرشَبَع روانه شده بسوی حران رفت * {{verse|۲۸|۱۱|color=black}} و به موضعی نزول کرده در آنجا شب را بسر برد زیرا که آفتاب غروب کرده بود و یکی از سنگهای آنجا را گرفته زیر سر خود نهاد و در همان جا بخسبید * {{verse|۲۸|۱۲|color=black}} و خوابی دید که ناگاه نردبانی بر زمین برپا شده که سرش به آسمان میرسد و اینک فرشتگان خدا بر آن صعود و نزول میکنند * {{verse|۲۸|۱۳|color=black}} در حال {{روخط|خداوند}} بر سر آن ایستاده میگوید من هستم یهوه خدای پدرت ابراهیم و خدای اسحاق این زمینی را که تو بر آن خفته ای به تو و به ذریت تو میبخشم * {{verse|۲۸|۱۴|color=black}} و ذریت تو مانند غبار زمین خواهند شد و به مغرب و مشرق و شمال و جنوب منتشر خواهی شد و از تو و از نسل تو جمیع قبایل زمین برکت خواهند یافت * {{verse|۲۸|۱۵|color=black}} و اینک من با تو هستم و تو را در هر جایی که رَوی محافظت فرمایم تا تو را بدین زمین بازآورم زیرا که تا آنچه را به تو گفته ام بجا نیاورم تو را رها نخواهم کرد * {{verse|۲۸|۱۶|color=black}} پس یعقوب از خواب بیدار شد و گفت البته یهوه در این مکان است و من ندانستم * {{verse|۲۸|۱۷|color=black}} پس ترسان<noinclude></noinclude> cau51uc99bho1gcm0zqxrgc0j2qq0dv برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۵۰ 104 87492 286105 2026-06-11T23:42:13Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «شده گفت این چه مکان ترسناکی است ! این نیست جز خانهٔ خدا و این است دروازهٔ آسمان * {{verse|۲۸|۱۸|color=black}} بامدادان یعقوب برخاست و آن سنگی را که زیر سر خود نهاده بود گرفت و چون ستونی برپا داشت و روغن بر سرش ریخت * {{verse|۲۸|۱۹|color=black}} و آن موضع را بیت ئیل نامی...» ایجاد کرد 286105 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>شده گفت این چه مکان ترسناکی است ! این نیست جز خانهٔ خدا و این است دروازهٔ آسمان * {{verse|۲۸|۱۸|color=black}} بامدادان یعقوب برخاست و آن سنگی را که زیر سر خود نهاده بود گرفت و چون ستونی برپا داشت و روغن بر سرش ریخت * {{verse|۲۸|۱۹|color=black}} و آن موضع را بیت ئیل نامید لکن نام آن شهر اولاً لوز بود * {{verse|۲۸|۲۰|color=black}} و یعقوب نذر کرده گفت اگر خدا با من باشد و مرا در این راه که میروم محافظت کند و مرا نان دهد تا بخورم و رخت تا بپوشم * {{verse|۲۸|۲۱|color=black}} تا به خانهٔ پدر خود به سلامتی برگردم هرآینه یهوه خدای من خواهد بود * {{verse|۲۸|۲۲|color=black}} و این سنگی را که چون ستون برپا کردم بیت الله شود و آنچه به من بدهی ده یک آن را به تو خواهم داد * {{وسط|{{روخط|باب بیست و نهم}}}} {{فصل|۲۹}} {{verse|۲۹|۱|color=black}} پس یعقوب روانه شد و به زمین بنی المشرق آمد * {{verse|۲۹|۲|color=black}} و دید که اینک در صحرا چاهی است و بر کناره اش سه گلهٔ گوسفند خوابیده چونکه از آن چاه گله ها را آب میدادند و سنگی بزرگ بر دهنهٔ چاه بود * {{verse|۲۹|۳|color=black}} و چون همهٔ گله ها جمع شدندی سنگ را از دهنهٔ چاه غلطانیده گله را سیراب کردندی پس سنگ را بجای خود بر سر چاه باز گذاشتندی * {{verse|۲۹|۴|color=black}} یعقوب بدیشان گفت ای برادرانم از کجا هستید؟ گفتند ما از حرّانیم * {{verse|۲۹|۵|color=black}} بدیشان گفت لابان بن ناحور را میشناسید؟ گفتند میشناسیم * {{verse|۲۹|۶|color=black}} بدیشان گفت بسلامت است؟ گفتند بسلامت و اینک دخترش راحیل با گلهٔ او میآید * {{verse|۲۹|۷|color=black}} گفت هنوز روز بلند است و وقت جمع کردن مواشی نیست گله را آب دهید و رفته بچرانید * {{verse|۲۹|۸|color=black}} گفتند نمیتوانیم تا همهٔ گله ها جمع شوند و سنگ را از سر چاه بغلطانند آنگاه گله را آب میدهیم * {{verse|۲۹|۹|color=black}} و هنوز با ایشان در گفتگو میبود که راحیل با گلهٔ پدر خود رسید زیرا که آنها را چوپانی میکرد * {{verse|۲۹|۱۰|color=black}} اما چون یعقوب راحیل دختر خالوی خود لابان و گلهٔ خالوی خویش لابان را دید یعقوب نزدیک شده سنگ را از سر چاه غلطانید و گلهٔ خالوی خویش لابان را سیراب کرد * {{verse|۲۹|۱۱|color=black}} و یعقوب راحیل را بوسید و به آواز بلند گریست * {{verse|۲۹|۱۲|color=black}} و یعقوب راحیل را خبر داد که او برادر پدرش و پسر رفقه است پس دوان دوان رفته پدر خود را خبر داد * {{verse|۲۹|۱۳|color=black}} و واقع شد که چون لابان خبر خواهرزادهٔ خود یعقوب را شنید به استقبال وی شتافت و او را در بغل گرفته بوسید و به خانهٔ خود آورد و او لابان را از همهٔ این امور آگاهانید * {{verse|۲۹|۱۴|color=black}} لابان وی را گفت فی الحقیقهٔ تو استخوان<noinclude></noinclude> bkqi2tm8ndb1t2w4fviblcv3lp6mc6e برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۵۱ 104 87493 286106 2026-06-11T23:42:42Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «و گوشت من هستی و نزد وی مدت یک ماه توقف نمود * {{verse|۲۹|۱۵|color=black}} پس لابان به یعقوب گفت آیا چون برادر من هستی مرا باید مفت خدمت کنی؟ به من بگو که اجرت تو چه خواهد بود؟ * {{verse|۲۹|۱۶|color=black}} و لابان را دو دختر بود که نام بزرگتر لیه و اسم کوچکتر راحیل بود...» ایجاد کرد 286106 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>و گوشت من هستی و نزد وی مدت یک ماه توقف نمود * {{verse|۲۹|۱۵|color=black}} پس لابان به یعقوب گفت آیا چون برادر من هستی مرا باید مفت خدمت کنی؟ به من بگو که اجرت تو چه خواهد بود؟ * {{verse|۲۹|۱۶|color=black}} و لابان را دو دختر بود که نام بزرگتر لیه و اسم کوچکتر راحیل بود * {{verse|۲۹|۱۷|color=black}} و چشمان لیه ضعیف بود و اما راحیل خوب صورت و خوش منظر بود * {{verse|۲۹|۱۸|color=black}} و یعقوب عاشق راحیل بود و گفت برای دختر کوچکت راحیل هفت سال تو را خدمت میکنم * {{verse|۲۹|۱۹|color=black}} لابان گفت او را به تو بدهم بهتر است از آنکه به دیگری بدهم نزد من بمان * {{verse|۲۹|۲۰|color=black}} پس یعقوب برای راحیل هفت سال خدمت کرد و بسبب محبتی که به وی داشت در نظرش روزی چند نمود * {{verse|۲۹|۲۱|color=black}} و یعقوب به لابان گفت زوجه ام را به من بسپار که روزهایم سپری شد تا به وی درآیم * {{verse|۲۹|۲۲|color=black}} پس لابان همهٔ مردمان آنجا را دعوت کرده ضیافتی برپا نمود * {{verse|۲۹|۲۳|color=black}} و واقع شد که هنگام شام دختر خود لیه را برداشته او را نزد وی آورد و او به وی درآمد * {{verse|۲۹|۲۴|color=black}} و لابان کنیز خود زلفه را به دختر خود لیه به کنیزی داد * {{verse|۲۹|۲۵|color=black}} صبحگاهان دید که اینک لیه است ! پس به لابان گفت این چیست که به من کردی؟ مگربرای راحیل نزد تو خدمت نکردم؟ چرا مرا فریب دادی؟ * {{verse|۲۹|۲۶|color=black}} لابان گفت در ولایت ما چنین نمیکنند که کوچکتر را قبل از بزرگتر بدهند * {{verse|۲۹|۲۷|color=black}} هفتهٔ این را تمام کن و او را نیز به تو میدهیم برای هفت سال دیگر که خدمتم بکنی * {{verse|۲۹|۲۸|color=black}} پس یعقوب چنین کرد و هفتهٔ او را تمام کرد و دختر خود راحیل را به زنی بدو داد * {{verse|۲۹|۲۹|color=black}} و لابان کنیز خود بلهه را به دختر خود راحیل به کنیزی داد * {{verse|۲۹|۳۰|color=black}} و به راحیل نیز درآمد و او را از لیه بیشتر دوست داشتی و هفت سال دیگر خدمت وی کرد * {{verse|۲۹|۳۱|color=black}} و چون {{روخط|خداوند}} دید که لیه مکروه است رحم او را گشود ولی راحیل نازاد ماند * {{verse|۲۹|۳۲|color=black}} و لیه حامله شده پسری بزاد و او را رؤبین نام نهاد زیرا گفت {{روخط|خداوند}} مصیبت مرا دیده است الا´ن شوهرم مرا دوست خواهد داشت * {{verse|۲۹|۳۳|color=black}} و بار دیگر حامله شده پسری زایید و گفت چونکه {{روخط|خداوند}} شنید که من مکروه هستم این را نیز به من بخشید پس او را شمعون نامید * {{verse|۲۹|۳۴|color=black}} و باز آبستن شده پسری زایید و گفت اکنون این مرتبه شوهرم با من خواهد پیوست زیرا که برایش سه پسر زاییدم از این سبب او را لاوی نام نهاد * {{verse|۲۹|۳۵|color=black}} و بار دیگر حامله شده پسری زایید و گفت این مرتبه {{روخط|خداوند}} را حمد میگویم پس او را یهودا نامید آنگاه از زاییدن بازایستاد *<noinclude></noinclude> mxrpg6uimf7qf1rdfhcliuc07d0pail برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۵۲ 104 87494 286107 2026-06-11T23:43:08Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «{{وسط|{{روخط|باب سی ام}}}} {{فصل|۳۰}} {{verse|۳۰|۱|color=black}} و اما راحیل چون دید که برای یعقوب اولادی نزایید راحیل بر خواهر خود حسد برد و به یعقوب گفت پسران به من بده والاّ میمیرم * {{verse|۳۰|۲|color=black}} آنگاه غضب یعقوب بر راحیل افروخته شد و گفت مگر من به جای خداه...» ایجاد کرد 286107 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>{{وسط|{{روخط|باب سی ام}}}} {{فصل|۳۰}} {{verse|۳۰|۱|color=black}} و اما راحیل چون دید که برای یعقوب اولادی نزایید راحیل بر خواهر خود حسد برد و به یعقوب گفت پسران به من بده والاّ میمیرم * {{verse|۳۰|۲|color=black}} آنگاه غضب یعقوب بر راحیل افروخته شد و گفت مگر من به جای خداهستم که بار رحم را از تو باز داشته است؟ * {{verse|۳۰|۳|color=black}} گفت اینک کنیز من بلهه ! بدو درآ تا بر زانویم بزاید و من نیز از او اولاد بیابم * {{verse|۳۰|۴|color=black}} پس کنیز خود بلهه را به یعقوب به زنی داد و او به وی درآمد * {{verse|۳۰|۵|color=black}} و بلهه آبستن شده پسری برای یعقوب زایید * {{verse|۳۰|۶|color=black}} و راحیل گفت خدا مرا داوری کرده است و آواز مرا نیز شنیده و پسری به من عطا فرموده است پس او را دان نام نهاد * {{verse|۳۰|۷|color=black}} و بلهه کنیز راحیل باز حامله شده پسر دومین برای یعقوب زایید * {{verse|۳۰|۸|color=black}} و راحیل گفت به کُشتیهای خدا با خواهر خود کشتی گرفتم و غالب آمدم و او را نفتالی نام نهاد * {{verse|۳۰|۹|color=black}} و اما لیه چون دید که از زاییدن باز مانده بود کنیز خود زلفه را برداشته او را به یعقوب به زنی داد * {{verse|۳۰|۱۰|color=black}} و زلفه کنیز لیه برای یعقوب پسری زایید * {{verse|۳۰|۱۱|color=black}} و لیه گفت به سعادت ! پس او را جاد نامید * {{verse|۳۰|۱۲|color=black}} و زلفه کنیز لیه پسر دومین برای یعقوب زایید * {{verse|۳۰|۱۳|color=black}} و لیه گفت به خوشحالی من ! زیرا که دختران مرا خوشحال خواهند خواند و او را اشیر نام نهاد * {{verse|۳۰|۱۴|color=black}} و در ایام درو گندم رؤبین رفت و مهرگیاهها در صحرا یافت و آنها را نزد مادر خود لیه آورد پس راحیل به لیه گفت از مهرگیاههای پسر خود به من بده * {{verse|۳۰|۱۵|color=black}} وی را گفت آیا کم است که شوهر مرا گرفتی و مهر گیاه پسر مرا نیز میخواهی بگیری؟ راحیل گفت امشب به عوض مهر گیاه پسرت با تو بخوابد * {{verse|۳۰|۱۶|color=black}} و وقت عصر چون یعقوب از صحرا میآمد لیه به استقبال وی بیرون شده گفت به من درآ زیرا که تو را به مهرگیاهِ پسر خود اجیر کردم پس آنشب با وی همخواب شد * {{verse|۳۰|۱۷|color=black}} و خدا لیه را مستجاب فرمود که آبستن شده پسر پنجمین برای یعقوب زایید * {{verse|۳۰|۱۸|color=black}} و لیه گفت خدا اجرت به من داده است زیرا کنیز خود را به شوهر خود دادم و اورا یساکار نام نهاد * {{verse|۳۰|۱۹|color=black}} و بار دیگر لیه حامله شده پسر ششمین برای یعقوب زایید * {{verse|۳۰|۲۰|color=black}} و لیه گفت خدا عطای نیکو به من داده است اکنون شوهرم با من زیست خواهد کرد زیرا که شش پسر برای او زاییدم پس او را زبولون نامید * {{verse|۳۰|۲۱|color=black}} و بعد از آن دختری زایید و او را دینه<noinclude></noinclude> 3l4er8p1hrjcc9t0nzdyowd9cbasm00 برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۵۳ 104 87495 286108 2026-06-11T23:43:34Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «نام نهاد * {{verse|۳۰|۲۲|color=black}} پس خدا راحیل را بیاد آورد و دعای او را اجابت فرموده خدا رحم او را گشود * {{verse|۳۰|۲۳|color=black}} و آبستن شده پسری بزاد و گفت خدا ننگ مرا برداشته است * {{verse|۳۰|۲۴|color=black}} و او را یوسف نامیده گفت {{روخط|خداوند}} پسری دیگر برای من مز...» ایجاد کرد 286108 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>نام نهاد * {{verse|۳۰|۲۲|color=black}} پس خدا راحیل را بیاد آورد و دعای او را اجابت فرموده خدا رحم او را گشود * {{verse|۳۰|۲۳|color=black}} و آبستن شده پسری بزاد و گفت خدا ننگ مرا برداشته است * {{verse|۳۰|۲۴|color=black}} و او را یوسف نامیده گفت {{روخط|خداوند}} پسری دیگر برای من مزید خواهد کرد * {{verse|۳۰|۲۵|color=black}} و واقع شد که چون راحیل یوسف را زایید یعقوب به لابان گفت مرا مرخص کن تا به مکان و وطن خویش بروم * {{verse|۳۰|۲۶|color=black}} زنان و فرزندان مرا که برای ایشـان تو را خدمت کرده ام به من واگذار تا بروم زیرا خدمتی که به تو کردم تو میدانی * {{verse|۳۰|۲۷|color=black}} لابان وی را گفت کاش که منظور نظر تو باشم زیرا تَفَأُّلاً یافته ام که بخاطر تو {{روخط|خداوند}} مرا برکت داده است * {{verse|۳۰|۲۸|color=black}} و گفت اجرت خود را بر من معین کن تا آن را به تو دهم * {{verse|۳۰|۲۹|color=black}} وی را گفت خدمتی که به تو کرده ام خود میدانی و مواشی ات چگونه نزد من بود * {{verse|۳۰|۳۰|color=black}} زیرا قبل از آمدن من مال تو قلیل بود و به نهایت زیاد شد و بعد از آمدن من {{روخط|خداوند}} تو را برکت داده است و اکنون من نیز تدارک خانهٔ خود را کی ببینم؟ * {{verse|۳۰|۳۱|color=black}} گفت پس تو را چه بدهم؟ یعقوب گفت چیزی به من مده اگر این کار را برای من بکنی بار دیگر شبانی و پاسبانی گلهٔ تو را خواهم نمود * {{verse|۳۰|۳۲|color=black}} امروز در تمامی گلهٔ تو گردش میکنم و هر میش پیسه و ابلق و هر میش سیاه را از میان گوسفندان و ابلق ها و پیسه ها را از بزها جدا میسازم و آن اجرت من خواهد بود * {{verse|۳۰|۳۳|color=black}} و در آینده عدالت من بر من شهادت خواهد داد وقتی که بیایی تا اجرت مرا پیش خود ببینی آنچه از بزها پیسه و ابلق و آنچه از گوسفندان سیاه نباشد نزد من به دزدی شمرده شود * {{verse|۳۰|۳۴|color=black}} لابان گفت اینک موافق سخن تو باشد * {{verse|۳۰|۳۵|color=black}} و در همان روز بزهای نرینهٔ مُخَطّط و ابلق و همهٔ ماده بزهای پیسه و ابلق یعنی هر چه سفیدی در آن بود و همهٔ گوسفندان سیاه را جدا کرده به دست پسران خود سپرد * {{verse|۳۰|۳۶|color=black}} و در میان خود و یعقوب سه روز راه مسافت گذارد و یعقوب باقی گلهٔ لابان را شبانی کرد * {{verse|۳۰|۳۷|color=black}} و یعقوب چوبهای تر و تازه از درخت کبوده و بادام و چنار برای خود گرفت و خط های سفید در آنها کشید و سفیدی را که در چوبها بود ظاهر کرد * {{verse|۳۰|۳۸|color=black}} و وقتی که گله ها برای آب خوردن میآمدند آن چوبهایی را که خراشیده بود در حوضها و آبخورها پیش گله ها مینهاد تا چون برای نوشیدن بیایند حمل بگیرند * {{verse|۳۰|۳۹|color=black}} پس گله ها پیش چوبها بارآور میشدند و بزهای مخطّط و پیسه و ابلق میزاییدند * {{verse|۳۰|۴۰|color=black}} و یعقوب بزها را جدا کرد و روی گله ها را بسوی هر مخطّط و سیاه<noinclude></noinclude> djtri8jo5txngr295fb2o4riz6dwhkg برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۵۴ 104 87496 286109 2026-06-11T23:43:55Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «در گلهٔ لابان واداشت و گله های خود را جدا کرد و با گلهٔ لابان نگذاشت * {{verse|۳۰|۴۱|color=black}} و هرگاه حیوان های تنومند حمل میگرفتند یعقوب چوبها را پیش آنها در آبخورها مینهاد تا در میان چوبها حمل گیرند * {{verse|۳۰|۴۲|color=black}} و هر گاه حیوانات ضعیف بودند آنه...» ایجاد کرد 286109 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>در گلهٔ لابان واداشت و گله های خود را جدا کرد و با گلهٔ لابان نگذاشت * {{verse|۳۰|۴۱|color=black}} و هرگاه حیوان های تنومند حمل میگرفتند یعقوب چوبها را پیش آنها در آبخورها مینهاد تا در میان چوبها حمل گیرند * {{verse|۳۰|۴۲|color=black}} و هر گاه حیوانات ضعیف بودند آنها را نمیگذاشت پس ضعیف ها از آن لابان و تنومندها از آن یعقوب شدند * {{verse|۳۰|۴۳|color=black}} و آن مرد بسیار ترقی نمود و گله های بسیار و کنیزان و غلامان و شتران و حماران بهم رسانید * {{وسط|{{روخط|باب سی و یکم}}}} {{فصل|۳۱}} {{verse|۳۱|۱|color=black}} و سخنان پسران لابان را شنید که میگفتند یعقوب همهٔ مایملک پدر ما را گرفته است و از اموال پدر ما تمام این بزرگی را بهم رسانیده * {{verse|۳۱|۲|color=black}} و یعقوب روی لابان را دید که اینک مثل سابق با او نبود * {{verse|۳۱|۳|color=black}} و {{روخط|خداوند}} به یعقوب گفت به زمین پدرانت و به مُولَد خویش مراجعت کن و من با تو خواهم بود * {{verse|۳۱|۴|color=black}} پس یعقوب فرستاده راحیل و لیه را به صحرا نزد گلهٔ خود طلب نمود * {{verse|۳۱|۵|color=black}} و بدیشان گفت روی پدر شما را میبینم که مثل سابق با من نیست لیکن خدای پدرم با من بوده است * {{verse|۳۱|۶|color=black}} و شما میدانید که به تمام قوت خود پدر شما را خدمت کرده ام * {{verse|۳۱|۷|color=black}} و پدر شما مرا فریب داده ده مرتبه اجرت مرا تبدیل نمود ولی خدا او را نگذاشت که ضرری به من رساند * {{verse|۳۱|۸|color=black}} هر گاه میگفت اجرت تو پیسه ها باشد تمام گله ها پیسه میآوردند و هر گاه گفتی اجرت تو مخطط باشد همهٔ گله ها مخطط میزاییدند * {{verse|۳۱|۹|color=black}} پس خدا اموال پدر شما را گرفته به من داده است * {{verse|۳۱|۱۰|color=black}} و واقع شد هنگامی که گله ها حمل میگرفتند که در خوابی چشم خود را باز کرده دیدم اینک قوچهایی که با میشها جمع میشدند مخطط و پیسه و ابلق بودند * {{verse|۳۱|۱۱|color=black}} و فرشتهٔ خدا در خواب به من گفت ای یعقوب ! گفتم لبیک * {{verse|۳۱|۱۲|color=black}} گفت اکنون چشمان خود را باز کن و بنگر که همهٔ قوچهایی که با میشها جمع میشوند مخطط و پیسه و ابلق هستند زیرا که آنچه لابان به تو کرده است دیده ام * {{verse|۳۱|۱۳|color=black}} من هستم خدای بیت ئیل جایی که ستون را مسح کردی و با من نذر نمودی الا´ن برخاسته از این زمین روانه شده به زمین مُولَدخویش مراجعت نما * {{verse|۳۱|۱۴|color=black}} راحیل و لیه در جواب وی گفتند آیا در خانهٔ پدر ما برای ما بهره یا میراثی باقیست؟ * {{verse|۳۱|۱۵|color=black}} مگر نزد او چون بیگانگان محسوب نیستیم زیرا که ما را فروخته است و نقد ما را تماماً خورده * {{verse|۳۱|۱۶|color=black}} زیرا تمام دولتی را که خدا از پدر ما گرفته است از آن ما و فرزندان<noinclude></noinclude> pp6zh7if7j0s7hbz3smhoaukrpm41uf برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۵۵ 104 87497 286110 2026-06-11T23:44:36Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «ماست پس اکنون آنچه خدا به تو گفته است بجا آور * {{verse|۳۱|۱۷|color=black}} آنگاه یعقوب برخاسته فرزندان و زنان خود را بر شتران سوار کرد * {{verse|۳۱|۱۸|color=black}} و تمام مواشی و اموال خود را که اندوخته بود یعنی مواشی حاصلهٔ خود را که در فدان ارام حاصل ساخته بود برد...» ایجاد کرد 286110 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>ماست پس اکنون آنچه خدا به تو گفته است بجا آور * {{verse|۳۱|۱۷|color=black}} آنگاه یعقوب برخاسته فرزندان و زنان خود را بر شتران سوار کرد * {{verse|۳۱|۱۸|color=black}} و تمام مواشی و اموال خود را که اندوخته بود یعنی مواشی حاصلهٔ خود را که در فدان ارام حاصل ساخته بود برداشت تا نزد پدر خود اسحاق به زمین کنعان برود * {{verse|۳۱|۱۹|color=black}} و اما لابان برای پشم بریدن گلهٔ خود رفته بود و راحیل بتهای پدر خود را دزدید * {{verse|۳۱|۲۰|color=black}} و یعقوب لابان ارامی را فریب داد چونکه او را از فرار کردن خود آگاه نساخت * {{verse|۳۱|۲۱|color=black}} پس با آنچه داشت بگریخت و برخاسته از نهر عبور کرد و متوجه جَبَل جلعاد شد * {{verse|۳۱|۲۲|color=black}} در روز سوم لابان را خبر دادند که یعقوب فرار کرده است * {{verse|۳۱|۲۳|color=black}} پس برادران خویش را با خود برداشته هفت روز راه در عقب او شتافت تا در جَبَل جلعاد بدو پیوست * {{verse|۳۱|۲۴|color=black}} شبانگاه خدا در خواب بر لابان ارامی ظاهر شده به وی گفت با حذر باش که به یعقوب نیک یا بد نگویی * {{verse|۳۱|۲۵|color=black}} پس لابان به یعقوب دررسید و یعقوب خیمهٔ خود را در جبل زده بود و لابان با برادران خود نیز در جبل جلعاد فرود آمدند * {{verse|۳۱|۲۶|color=black}} و لابان به یعقوب گفت چه کردی که مرا فریب دادی و دخترانم را مثل اسیرانِ شمشیر برداشته رفتی؟ * {{verse|۳۱|۲۷|color=black}} چرا مخفی فرار کرده مرا فریب دادی و مرا آگاه نساختی تا تو را با شادی و نَغَمات و دف و بربط مشایعت نمایم؟ * {{verse|۳۱|۲۸|color=black}} و مرا نگذاشتی که پسران و دختران خود را ببوسم ؛ الحال ابلهانه حرکتی نمودی * {{verse|۳۱|۲۹|color=black}} در قوت دست من است که به شما اذیت رسانم لیکن خدای پدر شما دوش به من خطاب کرده گفت با حذر باش که به یعقوب نیک یا بد نگویی * {{verse|۳۱|۳۰|color=black}} و الا´ن چونکه به خانهٔ پدر خود رغبتی تمام داشتی البته رفتنی بودی ؛ و لکن خدایان مرا چرا دزدیدی؟ * {{verse|۳۱|۳۱|color=black}} یعقوب در جواب لابان گفت سبب این بود که ترسیدم و گفتم شاید دختران خود را از من به زور بگیری ؛ * {{verse|۳۱|۳۲|color=black}} و اما نزد هر که خدایانت را بیابی او زنده نماند در حضور برادران ما آنچه از اموال تو نزد ما باشد مشخص کن و برای خود بگیر زیرا یعقوب ندانست که راحیل آنها را دزدیده است * {{verse|۳۱|۳۳|color=black}} پس لابان به خیمهٔ یعقوب و به خیمهٔ لیه و به خیمهٔ دو کنیز رفت و نیافت و از خیمهٔ لیه بیرون آمده به خیمهٔ راحیل درآمد * {{verse|۳۱|۳۴|color=black}} اما راحیل بتها را گرفته زیر جهاز شتر نهاد و بر آن بنشست و لابان تمام خیمه را جست وجو کرده چیزی نیافت * {{verse|۳۱|۳۵|color=black}} او به پدر خود گفت بنظر آقایم بد نیاید که در حضورت نمیتوانم برخاست زیرا که عادت زنان بر من است پس تجسس نموده<noinclude></noinclude> qiwgtmiblkfgamoe2nwdwr8o59lfbrh برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۵۶ 104 87498 286111 2026-06-11T23:45:11Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «بتها را نیافت * {{verse|۳۱|۳۶|color=black}} آنگاه یعقوب خشمگین شده با لابان منازعت کرد و یعقوب در جواب لابان گفت تقصیر و خطای من چیست که بدین گرمی مرا تعاقب نمودی؟ * {{verse|۳۱|۳۷|color=black}} الا´ن که تمامی اموال مرا تفتیش کردی از همهٔ اسباب خانهٔ خود چه یافته ای؟...» ایجاد کرد 286111 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>بتها را نیافت * {{verse|۳۱|۳۶|color=black}} آنگاه یعقوب خشمگین شده با لابان منازعت کرد و یعقوب در جواب لابان گفت تقصیر و خطای من چیست که بدین گرمی مرا تعاقب نمودی؟ * {{verse|۳۱|۳۷|color=black}} الا´ن که تمامی اموال مرا تفتیش کردی از همهٔ اسباب خانهٔ خود چه یافته ای؟ اینجا نزد برادران من و برادران خود بگذار تا در میان من و تو انصاف دهند * {{verse|۳۱|۳۸|color=black}} در این بیست سال که من با تو بودم میشها و بزهایت حمل نینداختند و قوچهای گلهٔ تو را نخوردم * {{verse|۳۱|۳۹|color=black}} دریده شده ای را پیش تو نیاوردم ؛ خود تاوان آن را میدادم و آن را از دست من میخواستی خواه دزدیده شدهٔ در روز و خواه دزدیده شدهٔ در شب * {{verse|۳۱|۴۰|color=black}} چنین بودم که گرما در روز و سرما در شب مرا تلف میکرد و خواب از چشمانم میگریخت * {{verse|۳۱|۴۱|color=black}} بدینطور بیست سال در خانه ات بودم چهارده سال برای دو دخترت خدمت تو کردم و شش سال برای گله ات و اجرت مرا ده مرتبه تغییر دادی * {{verse|۳۱|۴۲|color=black}} و اگر خدای پدرم خدای ابراهیم و هیبت اسحاق با من نبودی اکنون نیز مرا تهی دست روانه مینمودی خدا مصیبت مرا و مشقت دستهای مرا دید و دوش تو را توبیخ نمود * {{verse|۳۱|۴۳|color=black}} لابان در جواب یعقوب گفت این دختران دختران منند و این پسران پسران من و این گله گلهٔ من و آنچه میبینی از آن من است پس الیوم به دختران خودم و به پسرانی که زاییده اند چه توانم کرد؟ * {{verse|۳۱|۴۴|color=black}} اکنون بیا تا من و تو عهد ببندیم که در میان من و تو شهادتی باشد * {{verse|۳۱|۴۵|color=black}} پس یعقوب سنگی گرفته آن را ستونی برپا نمود * {{verse|۳۱|۴۶|color=black}} و یعقوب برادران خود را گفت سنگها جمع کنید پس سنگها جمع کرده توده ای ساختند و در آنجا بر توده غذا خوردند * {{verse|۳۱|۴۷|color=black}} و لابان آن را یجَرسَهْدوتا نامید ولی یعقوب آن را جلعید خواند * {{verse|۳۱|۴۸|color=black}} و لابان گفت امروز این توده در میان من و تو شهادتی است از این سبب آن را جَلعید نامید * {{verse|۳۱|۴۹|color=black}} و مصفه نیز زیرا گفت {{روخط|خداوند}} در میان من و تو دیده بانی کند وقتی که از یکدیگر غایب شویم * {{verse|۳۱|۵۰|color=black}} اگر دختران مرا آزار کنی و سوای دختران من زنان دیگر بگیری هیچکس در میان ما نخواهد بود آگاه باش خدا در میان من و تو شاهد است * {{verse|۳۱|۵۱|color=black}} و لابان به یعقوب گفت اینک این توده و اینک این ستونی که درمیان خود و تو برپا نمودم * {{verse|۳۱|۵۲|color=black}} این توده شاهد است و این ستون شاهد است که من از این توده بسوی تو نگذرم و تو از این توده و از این ستون به قصد بدی بسوی من نگذری * {{verse|۳۱|۵۳|color=black}} خدای ابراهیم و خدای ناحور و خدای پدر ایشان در میان ما انصاف دهند و یعقوب قسم خورد به هیبت<noinclude></noinclude> kbm0vq8fghm3hy7e6ifiqnsutbrqune برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۵۷ 104 87499 286112 2026-06-11T23:45:33Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «پدر خود اسحاق * {{verse|۳۱|۵۴|color=black}} آنگاه یعقوب در آن کوه قربانی گذرانید و برادران خود را به نان خوردن دعوت نمود و غذا خوردند و در کوه شب را بسر بردند * {{verse|۳۱|۵۵|color=black}} بامدادان لابان برخاسته پسران و دختران خود را بوسید و ایشان را برکت داد و لابان...» ایجاد کرد 286112 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>پدر خود اسحاق * {{verse|۳۱|۵۴|color=black}} آنگاه یعقوب در آن کوه قربانی گذرانید و برادران خود را به نان خوردن دعوت نمود و غذا خوردند و در کوه شب را بسر بردند * {{verse|۳۱|۵۵|color=black}} بامدادان لابان برخاسته پسران و دختران خود را بوسید و ایشان را برکت داد و لابان روانه شده به مکان خویش مراجعت نمود * {{وسط|{{روخط|باب سی و دوم}}}} {{فصل|۳۲}} {{verse|۳۲|۱|color=black}} و یعقوب راه خود را پیش گرفت و فرشتگان خدا به وی برخوردند * {{verse|۳۲|۲|color=black}} و چون یعقوب ایشان را دید گفت این لشکر خداست ! و آن موضع را محنایم نامید * {{verse|۳۲|۳|color=black}} پس یعقوب قاصدان پیش روی خود نزد برادر خویش عیسو به دیار سعیر به بلاد ادوم فرستاد * {{verse|۳۲|۴|color=black}} و ایشان را امر فرموده گفت به آقایم عیسو چنین گویید که بندهٔ تو یعقوب عرض میکند با لابان ساکن شده تاکنون توقف نمودم * {{verse|۳۲|۵|color=black}} و برای من گاوان و الاغان و گوسفندان و غلامان و کنیزان حاصل شده است ؛ و فرستادم تا آقای خود را آگاهی دهم و در نظرت التفات یابم * {{verse|۳۲|۶|color=black}} پس قاصدان نزد یعقوب برگشته گفتند نزد برادرت عیسو رسیدیم و اینک با چهارصد نفر به استقبال تو میآید * {{verse|۳۲|۷|color=black}} آنگاه یعقوب به نهایت ترسان و متحیر شده کسانی را که با وی بودند باگوسفندان و گاوان و شتران به دو دسته تقسیم نمود * {{verse|۳۲|۸|color=black}} و گفت هر گاه عیسو به دستهٔ اول برسد و آنها را بزند همانا دستهٔ دیگر رهایی یابد * {{verse|۳۲|۹|color=black}} و یعقوب گفت ای خدای پدرم ابراهیم و خدای پدرم اسحاق ای یهوه که به من گفتی به زمین و به مُولَد خویش برگرد و با تو احسان خواهم کرد * {{verse|۳۲|۱۰|color=black}} کمتر هستم از جمیع لطفها و از همهٔ وفایی که با بندهٔ خود کرده ای زیرا که با چوبدست خود از این اردن عبور کردم و الا´ن (مالک ) دو گروه شده ام * {{verse|۳۲|۱۱|color=black}} اکنون مرا از دست برادرم از دست عیسو رهایی ده زیرا که من از او میترسم مبادا بیاید و مرا بزند یعنی مادر و فرزندان را * {{verse|۳۲|۱۲|color=black}} و تو گفتی هرآینه با تو احسان کنم و ذریت تو را مانند ریگ دریا سازم که از کثرت آن را نتوان شمرد * {{verse|۳۲|۱۳|color=black}} پس آن شب را در آنجا بسر برد و از آنچه بدستش آمد ارمغانی برای برادر خود عیسو گرفت * {{verse|۳۲|۱۴|color=black}} دویست ماده بز با بیست بز نر و دویست میش با بیست قوچ * {{verse|۳۲|۱۵|color=black}} و سی شتر شیرده با بچه های آنها و چهل ماده گاو با ده گاو نر و بیست ماده الاغ با ده کره * {{verse|۳۲|۱۶|color=black}} و آنها را دسته دسته جداجدا به نوکران<noinclude></noinclude> kouj2oc6cy7phsdpi14evr6hpn1trlf برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۵۸ 104 87500 286113 2026-06-11T23:46:04Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «خود سپرد و به بندگان خود گفت پیش روی من عبور کنید و در میان دسته ها فاصله بگذارید * {{verse|۳۲|۱۷|color=black}} و نخستین را امر فرموده گفت که چون برادرم عیسو به تو رسد و از تو پرسیده بگوید از آن کیستی و کجا میروی و اینها که پیش توست از آن کیست؟ * {{verse|۳۲|۱۸|color=...» ایجاد کرد 286113 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>خود سپرد و به بندگان خود گفت پیش روی من عبور کنید و در میان دسته ها فاصله بگذارید * {{verse|۳۲|۱۷|color=black}} و نخستین را امر فرموده گفت که چون برادرم عیسو به تو رسد و از تو پرسیده بگوید از آن کیستی و کجا میروی و اینها که پیش توست از آن کیست؟ * {{verse|۳۲|۱۸|color=black}} بدو بگو این از آن بنده ات یعقوب است و پیشکشی است که برای آقایم عیسو فرستاده شده است و اینک خودش نیز در عقب ماست * {{verse|۳۲|۱۹|color=black}} و همچنین دومین و سومین و همهٔ کسانی را که از عقب آن دسته ها میرفتند امر فرموده گفت چون به عیسو برسید بدو چنین گویید * {{verse|۳۲|۲۰|color=black}} و نیز گویید اینک بنده ات یعقوب در عقب ماست زیرا گفت غضب او را بدین ارمغانی که پیش من میرود فرو خواهم نشانید و بعد چون روی او را بینم شاید مرا قبول فرماید * {{verse|۳۲|۲۱|color=black}} پس ارمغان پیش از او عبور کرد و او آن شب را در خیمه گاه بسر برد * {{verse|۳۲|۲۲|color=black}} و شبانگاه خودش برخاست و دو زوجه و دو کنیز و یازده پسر خویش را برداشته ایشان را از معبر یبوق عبور داد * {{verse|۳۲|۲۳|color=black}} ایشان را برداشت و از آن نهر عبور داد و تمام مایملک خود را نیز عبور داد * {{verse|۳۲|۲۴|color=black}} و یعقوب تنها ماند و مردی با وی تا طلوع فجر کشتی میگرفت * {{verse|۳۲|۲۵|color=black}} و چون او دید که بر وی غلبه نمییابد کف ران یعقوب را لمس کرد و کف ران یعقوب در کشتی گرفتن با او فشرده شد * {{verse|۳۲|۲۶|color=black}} پس گفت مرا رها کن زیرا که فجر میشکافد گفت تا مرا برکت ندهی تو را رها نکنم * {{verse|۳۲|۲۷|color=black}} به وی گفت نام تو چیست؟ گفت یعقوب * {{verse|۳۲|۲۸|color=black}} گفت از این پس نام تو یعقوب خوانده نشود بلکه اسرائیل زیرا که با خدا و با انسان مجاهده کردی و نصرت یافتی * {{verse|۳۲|۲۹|color=black}} و یعقوب از او سؤال کرده گفت مرا از نام خود آگاه ساز گفت چرا اسم مرا میپرسی؟ و او را در آنجا برکت داد * {{verse|۳۲|۳۰|color=black}} و یعقوب آن مکان را فِنیئیل نامیده (گفت ) زیرا خدا را روبرو دیدم و جانم رستگار شد * {{verse|۳۲|۳۱|color=black}} و چون از فِنوئیل گذشت آفتاب بر وی طلوع کرد و بر ران خود میلنگید * {{verse|۳۲|۳۲|color=black}} از این سبب بنی اسرائیل تا امروزعِرق النساء را که در کف ران است نمیخورند زیرا کف ران یعقوب را در عِرق النسا لمس کرد * {{وسط|{{روخط|باب سی و سوم}}}} {{فصل|۳۳}} {{verse|۳۳|۱|color=black}} پس یعقوب چشم خود را باز کرده دید که اینک عیسو میآید و چهارصد نفر با او آنگاه فرزندان خود را به لیه و راحیل و دو کنیز تقسیم کرد * {{verse|۳۳|۲|color=black}} و کنیزان را<noinclude></noinclude> 75zsdegamxe0ecmxu6kojkpip58cbp1 286115 286113 2026-06-11T23:46:51Z Hanooz 17889 286115 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>خود سپرد و به بندگان خود گفت پیش روی من عبور کنید و در میان دسته ها فاصله بگذارید * {{verse|۳۲|۱۷|color=black}} و نخستین را امر فرموده گفت که چون برادرم عیسو به تو رسد و از تو پرسیده بگوید از آن کیستی و کجا میروی و اینها که پیش توست از آن کیست؟ * {{verse|۳۲|۱۸|color=black}} بدو بگو این از آن بنده ات یعقوب است و پیشکشی است که برای آقایم عیسو فرستاده شده است و اینک خودش نیز در عقب ماست * {{verse|۳۲|۱۹|color=black}} و همچنین دومین و سومین و همهٔ کسانی را که از عقب آن دسته ها میرفتند امر فرموده گفت چون به عیسو برسید بدو چنین گویید * {{verse|۳۲|۲۰|color=black}} و نیز گویید اینک بنده ات یعقوب در عقب ماست زیرا گفت غضب او را بدین ارمغانی که پیش من میرود فرو خواهم نشانید و بعد چون روی او را بینم شاید مرا قبول فرماید * {{verse|۳۲|۲۱|color=black}} پس ارمغان پیش از او عبور کرد و او آن شب را در خیمه گاه بسر برد * {{verse|۳۲|۲۲|color=black}} و شبانگاه خودش برخاست و دو زوجه و دو کنیز و یازده پسر خویش را برداشته ایشان را از معبر یبوق عبور داد * {{verse|۳۲|۲۳|color=black}} ایشان را برداشت و از آن نهر عبور داد و تمام مایملک خود را نیز عبور داد * {{verse|۳۲|۲۴|color=black}} و یعقوب تنها ماند و مردی با وی تا طلوع فجر کشتی میگرفت * {{verse|۳۲|۲۵|color=black}} و چون او دید که بر وی غلبه نمییابد کف ران یعقوب را لمس کرد و کف ران یعقوب در کشتی گرفتن با او فشرده شد * {{verse|۳۲|۲۶|color=black}} پس گفت مرا رها کن زیرا که فجر میشکافد گفت تا مرا برکت ندهی تو را رها نکنم * {{verse|۳۲|۲۷|color=black}} به وی گفت نام تو چیست؟ گفت یعقوب * {{verse|۳۲|۲۸|color=black}} گفت از این پس نام تو یعقوب خوانده نشود بلکه اسرائیل زیرا که با خدا و با انسان مجاهده کردی و نصرت یافتی * {{verse|۳۲|۲۹|color=black}} و یعقوب از او سؤال کرده گفت مرا از نام خود آگاه ساز گفت چرا اسم مرا میپرسی؟ و او را در آنجا برکت داد * {{verse|۳۲|۳۰|color=black}} و یعقوب آن مکان را فِنیئیل نامیده (گفت ) زیرا خدا را روبرو دیدم و جانم رستگار شد * {{verse|۳۲|۳۱|color=black}} و چون از فِنوئیل گذشت آفتاب بر وی طلوع کرد و بر ران خود میلنگید * {{verse|۳۲|۳۲|color=black}} از این سبب بنی اسرائیل تا امروزعِرق النساء را که در کف ران است نمیخورند زیرا کف ران یعقوب را در عِرق النسا لمس کرد * {{وسط|{{روخط|باب سی و سوم}}}} {{فصل|۳۳}} {{verse|۳۳|۱|color=black}} پس یعقوب چشم خود را باز کرده دید که اینک عیسو میآید و چهارصد نفر با او آنگاه فرزندان خود را به لیه و راحیل و دو کنیز تقسیم کرد * {{verse|۳۳|۲|color=black}} و کنیزانرا با<noinclude></noinclude> s1teqdbghy9weezqpci6mi2ruo11qnk برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۵۹ 104 87501 286114 2026-06-11T23:46:35Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «فرزندان ایشان پیش داشت و لیه را با فرزندانش در عقب ایشان و راحیل و یوسف را آخر * {{verse|۳۳|۳|color=black}} و خود در پیش ایشان رفته هفت مرتبه رو به زمین نهاد تا به برادر خود رسید * {{verse|۳۳|۴|color=black}} اما عیسو دوان دوان به استقبال او آمد و او را در بر گرفته به آغ...» ایجاد کرد 286114 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>فرزندان ایشان پیش داشت و لیه را با فرزندانش در عقب ایشان و راحیل و یوسف را آخر * {{verse|۳۳|۳|color=black}} و خود در پیش ایشان رفته هفت مرتبه رو به زمین نهاد تا به برادر خود رسید * {{verse|۳۳|۴|color=black}} اما عیسو دوان دوان به استقبال او آمد و او را در بر گرفته به آغوش خود کشید و او را بوسید و هر دو بگریستند * {{verse|۳۳|۵|color=black}} و چشمان خود را باز کرده زنان و فرزندان را بدید و گفت این همراهان تو کیستند؟ گفت فرزندانی که خدا به بنده ات عنایت فرموده است * {{verse|۳۳|۶|color=black}} آنگاه کنیزان با فرزندان ایشان نزدیک شده تعظیم کردند * {{verse|۳۳|۷|color=black}} و لیه با فرزندانش نزدیک شده تعظیم کردند پس یوسف و راحیل نزدیک شده تعظیم کردند * {{verse|۳۳|۸|color=black}} و او گفت از تمامی این گروهی که بدان برخوردم چه مقصود داری؟ گفت تا در نظر آقای خود التفات یابم * {{verse|۳۳|۹|color=black}} عیسو گفت ای برادرم مرا بسیار است مال خود را نگاه دار * {{verse|۳۳|۱۰|color=black}} یعقوب گفت نی بلکه اگر در نظرت التفات یافته ام پیشکش مرا از دستم قبول فرما زیرا که روی تو را دیدم مثل دیدن روی خدا و مرا منظور داشتی * {{verse|۳۳|۱۱|color=black}} پس هدیهٔ مرا که به حضورت آورده شد بپذیر زیرا خدا به من احسان فرموده است و همهٔ چیز دارم پس او راالحاح نمود تا پذیرفت * {{verse|۳۳|۱۲|color=black}} گفت کوچ کرده برویم و من همراه تو میآیم * {{verse|۳۳|۱۳|color=black}} گفت آقایم آگاه است که اطفال نازکند و گوسفندان و گاوان شیرده نیز با من است و اگر آنها را یک روز برانند تمامی گله میمیرند؛ * {{verse|۳۳|۱۴|color=black}} پس آقایم پیشتر از بندهٔ خود برود و من موافق قدم مواشی که دارم و به حسب قدم اطفال آهسته سفر میکنم تا نزد آقای خود به سعیر برسم * {{verse|۳۳|۱۵|color=black}} عیسو گفت پس بعضی از این کسانی را که با منند نزد تو میگذارم گفت چه لازم است فقط در نظر آقای خود التفات بیابم * {{verse|۳۳|۱۶|color=black}} در همان روز عیسو راه خود را پیش گرفته به سعیر مراجعت کرد * {{verse|۳۳|۱۷|color=black}} و اما یعقوب به سُکّوت سفر کرد و خانه ای برای خود بنا نمود و برای مواشی خود سایبانها ساخت از این سبب آن موضع به سُکّوت نامیده شد * {{verse|۳۳|۱۸|color=black}} پس چون یعقوب از فدان ارام مراجعت کرد به سلامتی به شهر شکیم در زمین کنعان آمد و در مقابل شهر فرود آمد * {{verse|۳۳|۱۹|color=black}} و آن قطعه زمینی را که خیمهٔ خود را در آن زده بود از بنی حمور پدر شکیم به صد قسیط خرید * {{verse|۳۳|۲۰|color=black}} و مذبحی در آنجا بنا نمود و آن را ایل الوهی اسرائیل نامید *<noinclude></noinclude> qj130zdyzsh9avxlhi4t3yt0haa65zs برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۶۰ 104 87502 286116 2026-06-11T23:47:17Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «{{وسط|{{روخط|باب سی و چهارم}}}} {{فصل|۳۴}} {{verse|۳۴|۱|color=black}} پس دینه دختر لیه که او را برای یعقوب زاییده بود برای دیدن دختران آن مُلک بیرون رفت * {{verse|۳۴|۲|color=black}} و چون شکیم بن حمور حِوی که رئیس آن زمین بود او را بدید اورابگرفت و با او همخواب شده وی را بی...» ایجاد کرد 286116 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>{{وسط|{{روخط|باب سی و چهارم}}}} {{فصل|۳۴}} {{verse|۳۴|۱|color=black}} پس دینه دختر لیه که او را برای یعقوب زاییده بود برای دیدن دختران آن مُلک بیرون رفت * {{verse|۳۴|۲|color=black}} و چون شکیم بن حمور حِوی که رئیس آن زمین بود او را بدید اورابگرفت و با او همخواب شده وی را بی عصمت ساخت * {{verse|۳۴|۳|color=black}} و دلش به دینه دختر یعقوب بسته شده عاشق آن دختر گشت و سخنان دل آویز به آن دختر گفت * {{verse|۳۴|۴|color=black}} و شکیم به پدر خود حمور خطاب کرده گفت این دختر را برای من به زنی بگیر * {{verse|۳۴|۵|color=black}} و یعقوب شنید که دخترش دینه را بی عصمت کرده است و چون پسرانش با مواشی او در صحرا بودند یعقوب سکوت کرد تا ایشان بیایند * {{verse|۳۴|۶|color=black}} و حمور پدر شکیم نزد یعقوب بیرون آمد تا به وی سخن گوید * {{verse|۳۴|۷|color=black}} و چون پسران یعقوب این را شنیدند از صحرا آمدند و غضبناک شده خشم ایشان به شدت افروخته شد زیرا که با دختر یعقوب همخواب شده قباحتی در اسرائیل نموده بود و این عمل ناکردنی بود * {{verse|۳۴|۸|color=black}} پس حمور ایشان را خطاب کرده گفت دل پسرم شکیم شیفتهٔ دختر شماست ؛ او را به وی به زنی بدهید * {{verse|۳۴|۹|color=black}} و با ما مصاهرت نموده دختران خود را به ما بدهید و دختران ما را برای خود بگیرید * {{verse|۳۴|۱۰|color=black}} و با ما ساکن شوید و زمین از آن شما باشد در آن بمانید و تجارت کنید و در آن تصرف کنید * {{verse|۳۴|۱۱|color=black}} و شکیم به پدر و برادران آن دختر گفت در نظر خود مرا منظور بدارید و آنچه به من بگویید خواهم داد * {{verse|۳۴|۱۲|color=black}} مِهر و پیشکش هر قدر زیاده از من بخواهید آنچه بگویید خواهم داد فقط دختر را به زنی به من بسپارید * {{verse|۳۴|۱۳|color=black}} اما پسران یعقوب در جواب شکیم و پدرش حمور به مکر سخن گفتند زیرا خواهر ایشان دینه را بی عصمت کرده بود * {{verse|۳۴|۱۴|color=black}} پس بدیشان گفتند این کار را نمیتوانیم کرد که خواهر خود را به شخصی نامختون بدهیم چونکه این برای ما ننگ است * {{verse|۳۴|۱۵|color=black}} لکن بدین شرط با شما همداستان میشویم اگر چون ما بشوید که هر ذکوری از شما مختون گردد * {{verse|۳۴|۱۶|color=black}} آنگاه دختران خود را به شما دهیم و دختران شما را برای خود گیریم و با شما ساکن شده یک قوم شویم * {{verse|۳۴|۱۷|color=black}} اما اگر سخن ما را اجابت نکنید و مختون نشوید دختر خود را برداشته از اینجا کوچ خواهیم کرد * {{verse|۳۴|۱۸|color=black}} و سخنان ایشان بنظر حمور و بنظر شکیم بن حمور پسند افتاد * {{verse|۳۴|۱۹|color=black}} و آن جوان در کردن این کار تأخیر<noinclude></noinclude> j1szlrbfxcy9jojjvvkterh4mw8vcpn برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۶۱ 104 87503 286117 2026-06-11T23:47:43Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «ننمود زیرا که شیفتهٔ دختر یعقوب بود و او از همهٔ اهل خانهٔ پدرش گرامی تر بود * {{verse|۳۴|۲۰|color=black}} پس حمور و پسرش شکیم به دروازهٔ شهر خود آمده مردمان شهر خود را خطاب کرده گفتند * {{verse|۳۴|۲۱|color=black}} این مردمان با ما صلاح اندیش هستند پس در این زمین ساکن...» ایجاد کرد 286117 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>ننمود زیرا که شیفتهٔ دختر یعقوب بود و او از همهٔ اهل خانهٔ پدرش گرامی تر بود * {{verse|۳۴|۲۰|color=black}} پس حمور و پسرش شکیم به دروازهٔ شهر خود آمده مردمان شهر خود را خطاب کرده گفتند * {{verse|۳۴|۲۱|color=black}} این مردمان با ما صلاح اندیش هستند پس در این زمین ساکن بشوند و در آن تجارت کنند اینک زمین از هر طرف برای ایشان وسیع است ؛ دختران ایشان را به زنی بگیریم و دختران خود را بدیشان بدهیم * {{verse|۳۴|۲۲|color=black}} فقط بدین شرط ایشان با ما متفق خواهند شد تا با ما ساکن شده یک قوم شویم که هر ذکوری از ما مختون شود چنانکه ایشان مختونند * {{verse|۳۴|۲۳|color=black}} آیا مواشی ایشان و اموال ایشان و هر حیوانی که دارند از آن ما نمیشود؟ فقط با ایشان همداستان شویم تا با ما ساکن شوند * {{verse|۳۴|۲۴|color=black}} پس همهٔ کسانی که به دروازهٔ شهر او درآمدند به سخن حمور و پسرش شکیم رضا دادند و هر ذکوری از آنانی که به دروازهٔ شهر او درآمدند مختون شدند * {{verse|۳۴|۲۵|color=black}} و در روز سوم چون دردمند بودند دو پسر یعقوب شمعون و لاوی برادران دینه هر یکی شمشیر خود را گرفته دلیرانه بر شهر آمدند و همهٔ مردان را کشتند * {{verse|۳۴|۲۶|color=black}} و حمور و پسرش شکیم را به دم شمشیر کشتند و دینه را از خانهٔ شکیم برداشته بیرون آمدند * {{verse|۳۴|۲۷|color=black}} و پسران یعقوب بر کشتگان آمده شهر را غارت کردند زیرا خواهر ایشان را بی عصمت کرده بودند * {{verse|۳۴|۲۸|color=black}} و گله ها و رمه ها و الاغها و آنچه در شهر و آنچه در صحرا بود گرفتند * {{verse|۳۴|۲۹|color=black}} و تمامی اموال ایشان و همهٔ اطفال و زنان ایشان را به اسیری بردند و آنچه در خانه ها بود تاراج کردند * {{verse|۳۴|۳۰|color=black}} پس یعقوب به شمعون و لاوی گفت مرا به اضطراب انداختید و مرا نزد سکنهٔ این زمین یعنی کنعانیان و فِرِزّیان مکروه ساختید و من در شماره قلیلم همانا بر من جمع شوند و مرا بزنند و من با خانه ام هلاک شوم * {{verse|۳۴|۳۱|color=black}} گفتند آیا او با خواهر ما مثل فاحشه عمل کند؟ * {{وسط|{{روخط|باب سی و پنجم}}}} {{فصل|۳۵}} {{verse|۳۵|۱|color=black}} و خدا به یعقوب گفت برخاسته به بیت ئیل برآی و در آنجا ساکن شو و آنجا برای خدایی که بر تو ظاهر شد وقتی که از حضور برادرت عیسو فرار کردی مذبحی بساز * {{verse|۳۵|۲|color=black}} پس یعقوب به اهل خانه و همهٔ کسانی که با وی بودند گفت خدایان بیگانه ای را که در میان شماست دور کنید و خویشتن را طاهر سازید و رختهای خود را عوض کنید * {{verse|۳۵|۳|color=black}} تا برخاسته به بیت ئیل برویم و آنجا برای آن خدایی که در روز تنگی من مرا<noinclude></noinclude> 30iva6qk5l2bnxaqjaid0f378qvn882 برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۶۲ 104 87504 286118 2026-06-11T23:48:35Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «اجابت فرمود و در راهی که رفتم با من میبود مذبحی بسازم * {{verse|۳۵|۴|color=black}} آنگاه همهٔ خدایان بیگانه را که در دست ایشان بود به یعقوب دادند با گوشواره هایی که درگوشهای ایشان بود و یعقوب آنها را زیر بلوطی که در شکیم بود دفن کرد * {{verse|۳۵|۵|color=black}} پس کوچ...» ایجاد کرد 286118 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>اجابت فرمود و در راهی که رفتم با من میبود مذبحی بسازم * {{verse|۳۵|۴|color=black}} آنگاه همهٔ خدایان بیگانه را که در دست ایشان بود به یعقوب دادند با گوشواره هایی که درگوشهای ایشان بود و یعقوب آنها را زیر بلوطی که در شکیم بود دفن کرد * {{verse|۳۵|۵|color=black}} پس کوچ کردند و خوف خدا بر شهرهای گرداگرد ایشان بود که بنی یعقوب را تعاقب نکردند * {{verse|۳۵|۶|color=black}} و یعقوب به لوز که در زمین کنعان واقع است و همان بیت ئیل باشد رسید او با تمامی قوم که با وی بودند * {{verse|۳۵|۷|color=black}} و در آنجا مذبحی بنا نمود و آن مکان را ایل بیت ئیل نامید زیرا در آنجا خدا بر وی ظاهر شده بود هنگامی که از حضور برادر خود میگریخت * {{verse|۳۵|۸|color=black}} و دبوره دایهٔ رفقه مرد و او را زیر درخت بلوط تحت بیت ئیل دفن کردند و آن را الون باکوت نامید * {{verse|۳۵|۹|color=black}} و خدا بار دیگر بر یعقوب ظاهر شد وقتی که از فدّان ارام آمد و او را برکت داد * {{verse|۳۵|۱۰|color=black}} و خدا به وی گفت نام تو یعقوب است اما بعد از این نام تو یعقوب خوانده نشود بلکه نام تو اسرائیل خواهد بود پس او را اسرائیل نام نهاد * {{verse|۳۵|۱۱|color=black}} و خدا وی را گفت من خدای قادر مطلق هستم بارور و کثیر شو امتی و جماعتی از امتها از تو بوجود آیند و از صلب تو پادشاهان پدید شوند * {{verse|۳۵|۱۲|color=black}} و زمینی که به ابراهیم و اسحاق دادم به تو دهم ؛ و به ذریت بعد از تو این زمین را خواهم داد * {{verse|۳۵|۱۳|color=black}} پس خدا از آنجایی که با وی سخن گفت از نزد وی صعود نمود * {{verse|۳۵|۱۴|color=black}} و یعقوب ستونی برپا داشت در جایی که با وی تکلم نمود ستونی از سنگ و هدیه ای ریختنی بر آن ریخت و آن را به روغن تدهین کرد * {{verse|۳۵|۱۵|color=black}} پس یعقوب آن مکان را که خدا با وی درآنجا سخن گفته بود بیت ئیل نامید * {{verse|۳۵|۱۶|color=black}} پس از بیت ئیل کوچ کردند و چون اندک مسافتی مانده بود که به افراته برسند راحیل را وقت وضع حمل رسید و زاییدنش دشوار شد * {{verse|۳۵|۱۷|color=black}} و چون زاییدنش دشوار بود قابله وی را گفت مترس زیرا که این نیز برایت پسر است * {{verse|۳۵|۱۸|color=black}} و در حین جان کندن زیرا که مُرد پسر را بن اونی نام نهاد لکن پدرش وی را بن یامین نامید * {{verse|۳۵|۱۹|color=black}} پس راحیل وفات یافت و در راه افراته که بیت لحم باشد دفن شد * {{verse|۳۵|۲۰|color=black}} و یعقوب بر قبر وی ستونی نصب کرد که آن تا امروز ستون قبر راحیل است * {{verse|۳۵|۲۱|color=black}} پس اسرائیل کوچ کرد و خیمهٔ خود را بدان طرف برج عیدر زد * {{verse|۳۵|۲۲|color=black}} و در حین سکونت اسرائیل در آن زمین رؤبین رفته با کنیز پدر خود بِلهَه همخواب شد و اسرائیل این را شنید و بنی یعقوب دوازده بودند * {{verse|۳۵|۲۳|color=black}} پسران لیه رؤبین نخست زادهٔ یعقوب و شمعون<noinclude></noinclude> ni8tq0zra8odx5cuneaj9wem87yp2k2 برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۶۳ 104 87505 286119 2026-06-11T23:49:12Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «و لاوی و یهودا و یساکار و زبولون * {{verse|۳۵|۲۴|color=black}} و پسران راحیل یوسف و بن یامین * {{verse|۳۵|۲۵|color=black}} و پسران بلهه کنیز راحیل دان و نفتالی * {{verse|۳۵|۲۶|color=black}} و پسران زلفه کنیز لیه جاد و اشیر اینانند پسران یعقوب که در فدان ارام برای او متولد شدند * {...» ایجاد کرد 286119 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>و لاوی و یهودا و یساکار و زبولون * {{verse|۳۵|۲۴|color=black}} و پسران راحیل یوسف و بن یامین * {{verse|۳۵|۲۵|color=black}} و پسران بلهه کنیز راحیل دان و نفتالی * {{verse|۳۵|۲۶|color=black}} و پسران زلفه کنیز لیه جاد و اشیر اینانند پسران یعقوب که در فدان ارام برای او متولد شدند * {{verse|۳۵|۲۷|color=black}} و یعقوب نزد پدر خود اسحاق در ممری آمد به قریهٔ اربع که حبرون باشد جایی که ابراهیم و اسحاق غربت گزیدند * {{verse|۳۵|۲۸|color=black}} و عمر اسحاق صد و هشتاد سال بود * {{verse|۳۵|۲۹|color=black}} و اسحاق جان سپرد و مرد و پیر و سالخورده به قوم خویش پیوست و پسرانش عیسو و یعقوب او را دفن کردند * {{وسط|{{روخط|باب سی و ششم}}}} {{فصل|۳۶}} {{verse|۳۶|۱|color=black}} و پیدایش عیسو که ادوم باشد این است * {{verse|۳۶|۲|color=black}} عیسو زنان خود را از دختران کنعانیان گرفت یعنی عاده دختر ایلون حتی و اهولیبامه دختر عنی دختر صبعون حوی * {{verse|۳۶|۳|color=black}} و بسمه دختر اسماعیل خواهر نبایوت * {{verse|۳۶|۴|color=black}} و عاده الیفاز را برای عیسو زایید و بسمه رعوئیل را بزاد * {{verse|۳۶|۵|color=black}} و اهولیبامه یعوش و یعلام و قورح را زایید اینانند پسران عیسو که برای وی در زمین کنعان متولد شدند * {{verse|۳۶|۶|color=black}} پس عیسو زنان و پسران و دختران و جمیع اهل بیت و مواشی و همهٔ حیوانات و تمامی اندوختهٔ خود را که در زمین کنعان اندوخته بود گرفته از نزد برادر خود یعقوب به زمین دیگر رفت * {{verse|۳۶|۷|color=black}} زیرا که اموال ایشان زیاده بود از آنکه با هم سکونت کنند و زمین غربت ایشان بسبب مواشی ایشان گنجایش ایشان نداشت * {{verse|۳۶|۸|color=black}} و عیسو در جَبَل سعیر ساکن شد و عیسو همان ادوم است * {{verse|۳۶|۹|color=black}} و این است پیدایش عیسو پدر ادوم در جبل سعیر * {{verse|۳۶|۱۰|color=black}} اینست نامهای پسران عیسو الیفاز پسر عاده زن عیسو و رعوئیل پسر بسمه زن عیسو * {{verse|۳۶|۱۱|color=black}} و بنی الیفاز تیمان و اومار و صفوا و جعتام و قناز بودند * {{verse|۳۶|۱۲|color=black}} و تمناع کنیز الیفاز پسر عیسو بود وی عمالیق را برای الیفاز زایید اینانند پسران عاده زن عیسو * {{verse|۳۶|۱۳|color=black}} و اینانند پسران رعوئیل نحت و زارع و شمه و مزه اینانند پسران بسمه زن عیسو * {{verse|۳۶|۱۴|color=black}} و اینانند پسران اهولیبامه دختر عنی دختر صبعون زن عیسو که یعوش و یعلام و قورح را برای عیسو زایید * {{verse|۳۶|۱۵|color=black}} اینانند امرای بنی عیسو پسران الیفاز نخست زادهٔ عیسو یعنی امیر تیمان و امیر اومار و امیر صفوا و امیر قناز * {{verse|۳۶|۱۶|color=black}} و امیر قورح و امیر جعتام و امیر عمالیق اینانند امرای الیفاز در زمین ادوم اینانند پسران<noinclude></noinclude> 10mgaclpj68cy0m1gptf4pctroto8ca برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۶۴ 104 87506 286120 2026-06-11T23:49:39Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «عاده * {{verse|۳۶|۱۷|color=black}} و اینان پسران رعوئیل بن عیسو میباشند امیر نحت و امیر زارح و امیر شمه و امیر مزه اینها امرای رعوئیل در زمین ادوم بودند اینانند پسران بسمه زن عیسو * {{verse|۳۶|۱۸|color=black}} و اینانند بنی اهولیبامه زن عیسو امیر یعوش و امیر یعلام و...» ایجاد کرد 286120 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>عاده * {{verse|۳۶|۱۷|color=black}} و اینان پسران رعوئیل بن عیسو میباشند امیر نحت و امیر زارح و امیر شمه و امیر مزه اینها امرای رعوئیل در زمین ادوم بودند اینانند پسران بسمه زن عیسو * {{verse|۳۶|۱۸|color=black}} و اینانند بنی اهولیبامه زن عیسو امیر یعوش و امیر یعلام و امیر قورح اینها امرای اهولیبامه دختر عنی زن عیسو میباشند * {{verse|۳۶|۱۹|color=black}} اینانند پسران عیسو که ادوم باشد و اینها امرای ایشان میباشند * {{verse|۳۶|۲۰|color=black}} و اینانند پسران سعیر حوری که ساکن آن زمین بودند یعنی لوطان و شوبال و صبعون و عنی * {{verse|۳۶|۲۱|color=black}} و دیشون و ایصر و دیشان اینانند امرای حوریان و پسران سعیر در زمین ادوم * {{verse|۳۶|۲۲|color=black}} و پسران لوطان حوری و هیمام بودند و خواهر لوطان تمناع بود * {{verse|۳۶|۲۳|color=black}} و اینانند پسران شوبال علوان و منحت و عیبال و شفو و اونام * {{verse|۳۶|۲۴|color=black}} و اینانند بنی صبعون ایه و عنی همین عنی است که چشمه های آب گرم را در صحرا پیدا نمود هنگامی که الاغهای پدر خود صبعون را میچرانید * {{verse|۳۶|۲۵|color=black}} و اینانند اولاد عنی دیشون و اهولیبامه دختر عنی * {{verse|۳۶|۲۶|color=black}} و اینانند پسران دیشان حمدان و اشبان و یتران و کران * {{verse|۳۶|۲۷|color=black}} و اینانند پسران ایصر بلهان و زعوان و عقان * {{verse|۳۶|۲۸|color=black}} اینانندپسران دیشان عوص و اران * {{verse|۳۶|۲۹|color=black}} اینها امرای حوریانند امیر لوطان و امیر شوبال و امیر صبعون و امیر عنی * {{verse|۳۶|۳۰|color=black}} امیر دیشون و امیـر ایصـر و امیـر دیشان اینها امرای حوریانند به حسب امرای ایشـان در زمیـن سعیـر * {{verse|۳۶|۳۱|color=black}} و اینانند پادشاهانی که در زمین ادوم سلطنت کردند قبل از آنکه پادشاهی بر بنی اسرائیل سلطنت کند * {{verse|۳۶|۳۲|color=black}} و بالع بن بعور در ادوم پادشاهی کرد و نام شهر او دینهابه بود * {{verse|۳۶|۳۳|color=black}} و بالع مرد و در جایش یوباب بن زارح از بصره سلطنت کرد * {{verse|۳۶|۳۴|color=black}} و یوباب مرد و در جایش حوشام از زمین تیمانی پادشاهی کرد * {{verse|۳۶|۳۵|color=black}} و حوشام مرد و در جایش هداد بن بداد که در صحرای موآب مدیان را شکست داد پادشاهی کرد و نام شهر او عویت بود * {{verse|۳۶|۳۶|color=black}} و هداد مرد و در جایش سَمْلَه از مسریقه پادشاهی نمود * {{verse|۳۶|۳۷|color=black}} و سَمْلَه مرد و شاؤل از رحوبوت نهر در جایش پادشاهی کرد * {{verse|۳۶|۳۸|color=black}} و شاؤل مرد و در جایش بعل حانان بن عکبور سلطنت کرد * {{verse|۳۶|۳۹|color=black}} و بعل حانان بن عکبور مرد و در جایش هدار پادشاهی کرد و نام شهرش فاعو بود و زنش مسمّی به مهیطبئیل دختر مطرد دختر میذاهب بود * {{verse|۳۶|۴۰|color=black}} و اینست نامهای امرای عیسو حسب قبائل ایشان و اماکن و نامهای ایشان امیر تمناع و امیر علوه و امیر یتیت * {{verse|۳۶|۴۱|color=black}} و امیر اهولیبامه و امیر ایله و امیر فینون * {{verse|۳۶|۴۲|color=black}} و امیر قناز و امیر<noinclude></noinclude> hjpv9y20ycjj7y8q0zyi3ovpq0qp0q0 برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۶۵ 104 87507 286121 2026-06-11T23:50:01Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «تیمان و امیر مبصار * {{verse|۳۶|۴۳|color=black}} و امیر مجدیئیل و امیر عیرام اینان امرای ادومند حسب مساکن ایشان در زمین ملک ایشان همان عیسو پدر ادوم است * {{وسط|{{روخط|باب سی و هفتم}}}} {{فصل|۳۷}} {{verse|۳۷|۱|color=black}} و یعقوب در زمین غربت پدر خودیعنی زمین کنعان ساکن...» ایجاد کرد 286121 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>تیمان و امیر مبصار * {{verse|۳۶|۴۳|color=black}} و امیر مجدیئیل و امیر عیرام اینان امرای ادومند حسب مساکن ایشان در زمین ملک ایشان همان عیسو پدر ادوم است * {{وسط|{{روخط|باب سی و هفتم}}}} {{فصل|۳۷}} {{verse|۳۷|۱|color=black}} و یعقوب در زمین غربت پدر خودیعنی زمین کنعان ساکن شد * {{verse|۳۷|۲|color=black}} این است پیدایش یعقوب چون یوسف هفده ساله بود گله را با برادران خود چوپانی میکرد و آن جوان با پسران بلهه و پسران زلفه زنان پدرش میبود و یوسف از بدسلوکی ایشان پدر را خبر میداد * {{verse|۳۷|۳|color=black}} و اسرائیل یوسف را از سایر پسران خود بیشتر دوست داشتی زیرا که او پسر پیری او بود و برایش ردایی بلند ساخت * {{verse|۳۷|۴|color=black}} و چون برادرانش دیدند که پدر ایشان او را بیشتر از همهٔ برادرانش دوست میدارد از او کینه داشتند و نمیتوانستند با وی به سلامتی سخن گویند * {{verse|۳۷|۵|color=black}} و یوسف خوابی دیده آن را به برادران خود باز گفت پس بر کینهٔ او افزودند * {{verse|۳۷|۶|color=black}} و بدیشان گفت این خوابی را که دیده ام بشنوید * {{verse|۳۷|۷|color=black}} اینک ما در مزرعه بافه ها میبستیم که ناگاه بافهٔ من برپا شده بایستاد و بافه های شما گرد آمده به بافهٔ من سجده کردند * {{verse|۳۷|۸|color=black}} برادرانش به وی گفتند آیا فی الحقیقه بر ما سلطنت خواهی کرد؟ و بر ما مسلط خواهی شد؟ و بسبب خوابها و سخنانش بر کینهٔ او افزودند * {{verse|۳۷|۹|color=black}} از آن پس خوابی دیگر دید و برادران خود را از آن خبر داده گفت اینک باز خوابی دیده ام که ناگاه آفتاب و ماه و یازده ستـاره مرا سجده کردند * {{verse|۳۷|۱۰|color=black}} و پدر و برادران خود را خبر داد و پدرش او را توبیخ کرده به وی گفت این چه خوابی است که دیده ای؟ آیا من و مادرت و برادرانت حقیقتاً خواهیم آمد و تو را بر زمین سجده خواهیم نمود؟ * {{verse|۳۷|۱۱|color=black}} و برادرانش بر او حسد بردند و اما پدرش آن امر را در خاطر نگاه داشت * {{verse|۳۷|۱۲|color=black}} و برادرانش برای چوپانی گلهٔ پدر خود به شکیم رفتند * {{verse|۳۷|۱۳|color=black}} و اسرائیل به یوسف گفت آیا برادرانت در شکیم چوپانی نمیکنند؟ بیا تا تو را نزد ایشان بفرستم وی را گفت لبیک * {{verse|۳۷|۱۴|color=black}} او را گفت الا´ن برو و سلامتی برادران و سلامتی گله را ببین و نزد من خبر بیاور و او را از وادی حبرون فرستاد و به شکیم آمد * {{verse|۳۷|۱۵|color=black}} و شخصی به او برخورد و اینک او در صحرا آواره میبود پس آن شخص از او پرسیده گفت چه میطلبی؟ * {{verse|۳۷|۱۶|color=black}} گفت من برادران خود را میجویم مرا خبر ده که<noinclude></noinclude> bvkzh4fedbkq9gzyxokp8x52yml0u9v برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۶۶ 104 87508 286122 2026-06-11T23:50:22Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «کجا چوپانی میکنند * {{verse|۳۷|۱۷|color=black}} آن مرد گفت از اینجا روانه شدند زیرا شنیدم که میگفتند به دوتان میرویم پس یوسف از عقب برادران خود رفته ایشان را در دوتان یافت * {{verse|۳۷|۱۸|color=black}} و او را از دور دیدند و قبل از آنکه نزدیک ایشان بیاید با هم توطئه د...» ایجاد کرد 286122 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>کجا چوپانی میکنند * {{verse|۳۷|۱۷|color=black}} آن مرد گفت از اینجا روانه شدند زیرا شنیدم که میگفتند به دوتان میرویم پس یوسف از عقب برادران خود رفته ایشان را در دوتان یافت * {{verse|۳۷|۱۸|color=black}} و او را از دور دیدند و قبل از آنکه نزدیک ایشان بیاید با هم توطئه دیدند که اورا بکشند * {{verse|۳۷|۱۹|color=black}} و به یکدیگر گفتند اینک این صاحب خوابها میآید * {{verse|۳۷|۲۰|color=black}} اکنون بیایید او را بکشیم و به یکی از این چاهها بیندازیم و گوییم جانوری درنده او را خورد و ببینیم خوابهایش چه میشود * {{verse|۳۷|۲۱|color=black}} لیکن رؤبین چون این را شنید او را از دست ایشان رهانیده گفت او را نکشیم * {{verse|۳۷|۲۲|color=black}} پس رؤبین بدیشان گفت خون مریزید او را در این چاه که در صحراست بیندازید و دست خود را بر او دراز مکنید تا او را از دست ایشان رهانیده به پدر خود رد نماید * {{verse|۳۷|۲۳|color=black}} و به مجرد رسیدن یوسف نزد برادران خود رختش را یعنی آن ردای بلند را که دربرداشت از او کندند * {{verse|۳۷|۲۴|color=black}} و او راگرفته درچاه انداختند اما چاه خالی و بی آب بود * {{verse|۳۷|۲۵|color=black}} پس برای غذا خوردن نشستند و چشمان خود را باز کرده دیدند که ناگاه قافلهٔ اسماعیلیان از جلعاد میرسد و شتران ایشان کتیرا و بَلَسان و لادن بار دارند و میروند تا آنها را به مصر ببرند * {{verse|۳۷|۲۶|color=black}} آنگاه یهودا به برادران خود گفت برادر خود را کشتن و خون او را مخفی داشتن چه سود دارد؟ * {{verse|۳۷|۲۷|color=black}} بیایید او را به این اسماعیلیان بفروشیم و دست ما بر وی نباشد زیرا که او برادر و گوشت ماست پس برادرانش بدین رضا دادند * {{verse|۳۷|۲۸|color=black}} و چون تجار مدیانی در گذر بودند یوسف را از چاه کشیده برآوردند؛ و یوسف را به اسماعیلیان به بیست پارهٔ نقره فروختند پس یوسف را به مصر بردند * {{verse|۳۷|۲۹|color=black}} و رؤبین چون به سر چاه برگشت و دید که یوسف در چاه نیست جامهٔ خود را چاک زد * {{verse|۳۷|۳۰|color=black}} و نزد برادران خود بازآمد و گفت طفل نیست و من کجا بروم؟ * {{verse|۳۷|۳۱|color=black}} پس ردای یوسف را گرفتند و بز نری را کشته ردا را در خونش فرو بردند * {{verse|۳۷|۳۲|color=black}} و آن ردای بلند را فرستادند و به پدر خود رسانیده گفتند این را یافته ایم تشخیص کن که ردای پسرت است یا نه * {{verse|۳۷|۳۳|color=black}} پس آن را شناخته گفت ردای پسر من است ! جانوری درنده او را خورده است و یقیناً یوسف دریده شده است * {{verse|۳۷|۳۴|color=black}} و یعقوب رخت خود را پاره کرده پلاس دربر کرد و روزهای بسیار برای پسر خود ماتم گرفت * {{verse|۳۷|۳۵|color=black}} و همهٔ پسران و همهٔ دخترانش به تسلی او برخاستند اما تسلی نپذیرفت و گفت سوگوار نزد پسر خود به گور فرود میروم پس پدرش<noinclude></noinclude> hm8ugb55ea64uib6dhsrw6q9768mu6o برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۶۷ 104 87509 286123 2026-06-11T23:50:38Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «برای وی همی گریست * {{verse|۳۷|۳۶|color=black}} اما مدیانیان یوسف را در مصر به فوطیفار که خواجهٔ فرعون و سردار افواج خاصه بود فروختند * {{وسط|{{روخط|باب سی و هشتم}}}} {{فصل|۳۸}} {{verse|۳۸|۱|color=black}} و واقع شد در آن زمان که یهودا از نزد برادران خود رفته نزد شخصی عَدُل...» ایجاد کرد 286123 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>برای وی همی گریست * {{verse|۳۷|۳۶|color=black}} اما مدیانیان یوسف را در مصر به فوطیفار که خواجهٔ فرعون و سردار افواج خاصه بود فروختند * {{وسط|{{روخط|باب سی و هشتم}}}} {{فصل|۳۸}} {{verse|۳۸|۱|color=black}} و واقع شد در آن زمان که یهودا از نزد برادران خود رفته نزد شخصی عَدُلاّمیکه حیره نام داشت مهمان شد * {{verse|۳۸|۲|color=black}} و در آنجا یهودا دختر مرد کنعانی را که مسمّی به شوعه بود دید و او را گرفته بدو درآمد * {{verse|۳۸|۳|color=black}} پس آبستن شده پسری زایید و او را عیر نام نهاد * {{verse|۳۸|۴|color=black}} و بار دیگر آبستن شده پسری زایید و او را اونان نامید * {{verse|۳۸|۵|color=black}} و باز هم پسری زاییده او را شیله نام گذارد و چون او را زایید (یهودا) در کزیب بود * {{verse|۳۸|۶|color=black}} و یهودا زنی مسمّی به تامار برای نخست زادهٔ خود عیر گرفت * {{verse|۳۸|۷|color=black}} و نخست زادهٔ یهودا عیر در نظر {{روخط|خداوند}} شریر بود و {{روخط|خداوند}} او را بمیراند * {{verse|۳۸|۸|color=black}} پس یهودا به اونان گفت به زن برادرت درآی و حق برادر شوهری را بجا آورده نسلی برای برادر خود پیدا کن * {{verse|۳۸|۹|color=black}} لکن چونکه اونان دانست که آن نسل از آن او نخواهد بود هنگامی که به زن برادر خود درآمد بر زمین انزال کرد تا نسلی برای برادر خود ندهد * {{verse|۳۸|۱۰|color=black}} و این کار او در نظر {{روخط|خداوند}} ناپسند آمد پس او را نیز بمیراند * {{verse|۳۸|۱۱|color=black}} و یهودا به عروس خود تامار گفت در خانهٔ پدرت بیوه بنشین تا پسرم شیله بزرگ شود زیرا گفت مبادا او نیز مثل برادرانش بمیرد پس تامار رفته در خانهٔ پدر خود ماند * {{verse|۳۸|۱۲|color=black}} و چون روزها سپری شد دختر شوعه زن یهودا مرد و یهودا بعد از تعزیت او با دوست خود حیرهٔ عدلاّمینزد پشم چینان گلهٔ خود به تمنه آمد * {{verse|۳۸|۱۳|color=black}} و به تامار خبر داده گفتند اینک پدر شوهرت برای چیدن پشم گلهٔ خویش به تمنه میآید * {{verse|۳۸|۱۴|color=black}} پس رخت بیوگی را از خویشتن بیرون کرده بُرقِعی به رو کشیده خود را در چادری پوشید و به دروازهٔ عینایم که در راه تمنه است بنشست زیرا که دید شیله بزرگ شده است و او را به وی به زنی ندادند * {{verse|۳۸|۱۵|color=black}} چون یهودا او را بدید وی را فاحشه پنداشت زیرا که روی خود را پوشیده بود * {{verse|۳۸|۱۶|color=black}} پس از راه به سوی او میل کرده گفت بیا تا به تو درآیم زیرا ندانست که عروس اوست گفت مرا چه میدهی تا به من درآیی * {{verse|۳۸|۱۷|color=black}} گفت بزغاله ای از گله میفرستم گفت آیا گرو میدهی تا بفرستی؟ * {{verse|۳۸|۱۸|color=black}} گفت تو را چه گرو دهم؟ گفت مهر و زُنّار<noinclude></noinclude> tr5oe8hs4b6h0nsmsa4hq17em10tvqk برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۶۸ 104 87510 286124 2026-06-11T23:51:01Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «خود را و عصایی که در دست داری پس به وی داد و بدو درآمد و او از وی آبستن شد * {{verse|۳۸|۱۹|color=black}} و برخاسته برفت و بُرقِع را از خود برداشته رخت بیوگی پوشید * {{verse|۳۸|۲۰|color=black}} و یهودا بزغاله را به دست دوست عدلامی خود فرستاد تا گرو را از دست آن زن بگیرد ا...» ایجاد کرد 286124 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>خود را و عصایی که در دست داری پس به وی داد و بدو درآمد و او از وی آبستن شد * {{verse|۳۸|۱۹|color=black}} و برخاسته برفت و بُرقِع را از خود برداشته رخت بیوگی پوشید * {{verse|۳۸|۲۰|color=black}} و یهودا بزغاله را به دست دوست عدلامی خود فرستاد تا گرو را از دست آن زن بگیرد اما او را نیافت * {{verse|۳۸|۲۱|color=black}} و از مردمان آن مکان پرسیده گفت آن فاحشه ای که سر راه عینایم نشسته بود کجاست؟ گفتند فاحشه ای در اینجا نبود * {{verse|۳۸|۲۲|color=black}} پس نزد یهودا برگشته گفت او را نیافتم و مردمان آن مکان نیز میگویند که فاحشه ای در اینجا نبود * {{verse|۳۸|۲۳|color=black}} یهودا گفت بگذار برای خود نگاه دارد مبادا رسوا شویم اینک بزغاله را فرستادم و تو او را نیافتی * {{verse|۳۸|۲۴|color=black}} و بعد از سه ماه یهودا را خبر داده گفتند عروس تو تامار زنا کرده است و اینک از زنا نیز آبستن شده پس یهودا گفت وی را بیرون آرید تا سوخته شود! * {{verse|۳۸|۲۵|color=black}} چون او را بیرون میآوردند نزد پدر شوهرخود فرستاده گفت از مالک این چیزها آبستن شده ام و گفت تشخیص کن که این مهر و زُنّار و عصا از آن کیست * {{verse|۳۸|۲۶|color=black}} و یهودا آنها را شناخت و گفت او از من بی گناه تر است زیرا که او را به پسر خود شیله ندادم و بعد او را دیگر نشناخت * {{verse|۳۸|۲۷|color=black}} و چون وقت وضع حملش رسید اینک توأمان در رحمش بودند * {{verse|۳۸|۲۸|color=black}} و چون میزایید یکی دست خود را بیرون آورد که در حال قابله ریسمانی قرمز گرفته بر دستش بست و گفت این اول بیرون آمد * {{verse|۳۸|۲۹|color=black}} و دست خود را بازکشید و اینک برادرش بیرون آمد و قابله گفت چگونه شکافتی؟ این شکاف بر تو باد پس او را فارص نام نهاد * {{verse|۳۸|۳۰|color=black}} بعد از آن برادرش که ریسمان قرمز را بر دست داشت بیرون آمد و او را زارح نامید * {{وسط|{{روخط|باب سی و نهم}}}} {{فصل|۳۹}} {{verse|۳۹|۱|color=black}} اما یوسف را به مصر بردند و مردی مصری فوطیفار نام که خواجه و سردار افواج خاصهٔ فرعون بود وی را از دست اسماعیلیانی که او را بدانجا برده بودند خرید * {{verse|۳۹|۲|color=black}} و {{روخط|خداوند}} با یوسف میبود و او مردی کامیاب شد و در خانهٔ آقای مصری خود ماند * {{verse|۳۹|۳|color=black}} و آقایش دید که {{روخط|خداوند}} با وی میباشد و هر آنچه او میکند {{روخط|خداوند}} در دستش راست میآورد * {{verse|۳۹|۴|color=black}} پس یوسف در نظر وی التفات یافت و او را خدمت میکرد و او را به خانهٔ خود برگماشت و تمام مایملک خویش را بدست وی سپرد * {{verse|۳۹|۵|color=black}} و واقع<noinclude></noinclude> 2xjy4xa5hwsi9ja9uwmrodzaibk0soq برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۶۹ 104 87511 286125 2026-06-11T23:51:24Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «شد بعد از آنکه او را بر خانه و تمام مایملک خود گماشته بود که {{روخط|خداوند}} خانهٔ آن مصری را بسبب یوسف برکت داد و برکت {{روخط|خداوند}} بر همهٔ اموالش چه در خانه و چه در صحرا بود * {{verse|۳۹|۶|color=black}} و آنچه داشت به دست یوسف واگذاشت و از آنچه با وی بود خبر...» ایجاد کرد 286125 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>شد بعد از آنکه او را بر خانه و تمام مایملک خود گماشته بود که {{روخط|خداوند}} خانهٔ آن مصری را بسبب یوسف برکت داد و برکت {{روخط|خداوند}} بر همهٔ اموالش چه در خانه و چه در صحرا بود * {{verse|۳۹|۶|color=black}} و آنچه داشت به دست یوسف واگذاشت و از آنچه با وی بود خبر نداشت جز نانی که میخورد و یوسف خوش اندام و نیک منظر بود * {{verse|۳۹|۷|color=black}} و بعد از این امور واقع شد که زن آقایش بر یوسف نظر انداخته گفت با من همخواب شو * {{verse|۳۹|۸|color=black}} اما او ابا نموده به زن آقای خود گفت اینک آقایم از آنچه نزد من در خانه است خبر ندارد و آنچه دارد به دست من سپرده است * {{verse|۳۹|۹|color=black}} بزرگتری از من در این خانه نیست و چیزی از من دریغ نداشته جز تو چون زوجهٔ او میباشی ؛ پس چگونه مرتکب این شرارت بزرگ بشوم و به خدا خطا ورزم؟ * {{verse|۳۹|۱۰|color=black}} و اگرچه هر روزه به یوسف سخن میگفت به وی گوش نمیگرفت که با او بخوابد یا نزد وی بماند * {{verse|۳۹|۱۱|color=black}} و روزی واقع شد که به خانه درآمد تا به شغل خود پردازد و از اهل خانه کسی آنجا در خانه نبود * {{verse|۳۹|۱۲|color=black}} پس جامهٔ او را گرفته گفت با من بخواب اما او جامهٔ خود را به دستش رها کرده گریخت و بیرون رفت * {{verse|۳۹|۱۳|color=black}} و چون او دید که رخت خود را به دست وی ترک کرد و از خانه گریخت * {{verse|۳۹|۱۴|color=black}} مردان خانه را صدا زد و بدیشان بیان کرده گفت بنگرید مرد عبرانی را نزد ما آورد تا ما را مسخره کند و نزد من آمد تا با من بخوابد و به آواز بلند فریاد کردم * {{verse|۳۹|۱۵|color=black}} و چون شنید که به آواز بلند فریاد برآوردم جامهٔ خود را نزد من واگذارده فرار کرد و بیرون رفت * {{verse|۳۹|۱۶|color=black}} پس جامهٔ او را نزد خود نگاه داشت تا آقایش به خانه آمد * {{verse|۳۹|۱۷|color=black}} و به وی بدین مضمون ذکرکرده گفت آن غلام عبرانی که برای ما آورده ای نزد من آمد تا مرا مسخره کند * {{verse|۳۹|۱۸|color=black}} و چون به آواز بلند فریاد برآوردم جامهٔ خود را پیش من رها کرده بیرون گریخت * {{verse|۳۹|۱۹|color=black}} پس چون آقایش سخن زن خود را شنید که به وی بیان کرده گفت غلامت به من چنین کرده است خشم او افروخته شد * {{verse|۳۹|۲۰|color=black}} و آقای یوسف او را گرفته در زندان خانه ای که اسیران پادشاه بسته بودند انداخت و آنجا در زندان ماند * {{verse|۳۹|۲۱|color=black}} اما {{روخط|خداوند}} با یوسف میبود و بر وی احسان میفرمود و او را در نظر داروغهٔ زندان حرمت داد * {{verse|۳۹|۲۲|color=black}} و داروغهٔ زندان همهٔ زندانیان را که در زندان بودند به دست یوسف سپرد و آنچه در آنجا میکردند او کنندهٔ آن بود * {{verse|۳۹|۲۳|color=black}} و داروغهٔ زندان بدانچه در دست وی بود نگاه نمیکرد زیرا {{روخط|خداوند}} با وی میبود و آنچه را که او میکرد {{روخط|خداوند}} راست میآورد *<noinclude></noinclude> p492wscwrhnuf6mdhehwvq04f0efg7n برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۷۰ 104 87512 286126 2026-06-11T23:51:44Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «{{وسط|{{روخط|باب چهلم}}}} {{فصل|۴۰}} {{verse|۴۰|۱|color=black}} و بعد از این امور واقع شد که ساقی و خَبّاز پادشاه مصر به آقای خویش پادشاه مصر خطا کردند * {{verse|۴۰|۲|color=black}} و فرعون به دو خواجهٔ خود یعنی سردار ساقیان و سردار خَبّازان غضب نمود * {{verse|۴۰|۳|color=black}} و ایش...» ایجاد کرد 286126 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>{{وسط|{{روخط|باب چهلم}}}} {{فصل|۴۰}} {{verse|۴۰|۱|color=black}} و بعد از این امور واقع شد که ساقی و خَبّاز پادشاه مصر به آقای خویش پادشاه مصر خطا کردند * {{verse|۴۰|۲|color=black}} و فرعون به دو خواجهٔ خود یعنی سردار ساقیان و سردار خَبّازان غضب نمود * {{verse|۴۰|۳|color=black}} و ایشان را در زندان رئیس افواج خاصه یعنی زندانی که یوسف در آنجا محبوس بود انداخت * {{verse|۴۰|۴|color=black}} و سردار افواج خاصه یوسف را بر ایشان گماشت و ایشان را خدمت میکرد و مدتی در زندان ماندند * {{verse|۴۰|۵|color=black}} و هر دو در یک شب خوابی دیدند هر کدام خواب خود را هر کدام موافق تعبیر خواب خود یعنی ساقی و خبازپادشاه مصر که در زندان محبوس بودند * {{verse|۴۰|۶|color=black}} بامدادان چون یوسف نزد ایشان آمد دید که اینک ملول هستند * {{verse|۴۰|۷|color=black}} پس از خواجه های فرعون که با وی در زندان آقای او بودند پرسیده گفت امروز چرا روی شما غمگین است؟ * {{verse|۴۰|۸|color=black}} به وی گفتند خوابی دیده ایم و کسی نیست که آن را تعبیر کند یوسف بدیشان گفت آیا تعبیرها از آن خدا نیست؟ آن را به من بازگویید * {{verse|۴۰|۹|color=black}} آنگاه رئیس ساقیان خواب خود را به یوسف بیان کرده گفت در خواب من اینک تاکی پیش روی من بود * {{verse|۴۰|۱۰|color=black}} و در تاک سه شاخه بود و آن بشکفت و گل آورد و خوشه هایش انگور رسیده داد * {{verse|۴۰|۱۱|color=black}} و جام فرعون در دست من بود و انگورها را چیده در جام فرعون فشردم و جام را به دست فرعون دادم * {{verse|۴۰|۱۲|color=black}} یوسف به وی گفت تعبیرش اینست سه شاخه سه روز است * {{verse|۴۰|۱۳|color=black}} بعد از سه روز فرعون سر تو را برافرازد و به منصبت بازگمارد و جام فرعون را به دست وی دهی به رسم سابق که ساقی او بودی * {{verse|۴۰|۱۴|color=black}} و هنگامی که برای تو نیکو شود مرا یاد کن و به من احسان نموده احوال مرا نزد فرعون مذکور ساز و مرا از این خانه بیرون آور * {{verse|۴۰|۱۵|color=black}} زیرا که فی الواقع از زمین عبرانیان دزدیده شده ام و اینجا نیز کاری نکرده ام که مرا در سیاه چال افکنند * {{verse|۴۰|۱۶|color=black}} اما چون رئیس خبّازان دید که تعبیر نیکو بود به یوسف گفت من نیز خوابی دیده ام که اینک سه سبد نان سفید بر سر من است * {{verse|۴۰|۱۷|color=black}} و در سبد زبرین هر قسم طعام برای فرعون از پیشهٔ خباز میباشد و مرغان آن را از سبدی که بر سرمن است میخورند * {{verse|۴۰|۱۸|color=black}} یوسف در جواب گفت تعبیرش این است سه سبد سه روز میباشد * {{verse|۴۰|۱۹|color=black}} و بعد از سه روز فرعون سر تو را از تو بردارد و تو را بر دار بیاویزد و مرغان گوشتت را از تو بخورند *<noinclude></noinclude> rxet28qb7uth40r0xzu6gxcqu8cggh3 برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۷۱ 104 87513 286127 2026-06-11T23:52:04Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «{{verse|۴۰|۲۰|color=black}} پس در روز سوم که یوم میلاد فرعون بود ضیافتی برای همهٔ خدام خود ساخت و سر رئیس ساقیان و سر رئیس خبّازان را در میان نوکران خود برافراشت * {{verse|۴۰|۲۱|color=black}} اما رئیس ساقیان را به ساقی گریش باز آورد و جام را به دست فرعون داد * {{verse|۴۰|...» ایجاد کرد 286127 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>{{verse|۴۰|۲۰|color=black}} پس در روز سوم که یوم میلاد فرعون بود ضیافتی برای همهٔ خدام خود ساخت و سر رئیس ساقیان و سر رئیس خبّازان را در میان نوکران خود برافراشت * {{verse|۴۰|۲۱|color=black}} اما رئیس ساقیان را به ساقی گریش باز آورد و جام را به دست فرعون داد * {{verse|۴۰|۲۲|color=black}} و اما رئیس خبازان را به دار کشید چنانکه یوسف برای ایشان تعبیر کرده بود * {{verse|۴۰|۲۳|color=black}} لیکن رئیس ساقیان یوسف را به یاد نیاورد بلکه او را فراموش کرد * {{وسط|{{روخط|باب چهل و یکم}}}} {{فصل|۴۱}} {{verse|۴۱|۱|color=black}} و واقع شد چون دو سال سپری شدکه فرعون خوابی دید که اینک بر کنار نهر ایستاده است * {{verse|۴۱|۲|color=black}} که ناگاه از نهر هفت گاو خوب صورت و فربه گوشت برآمده بر مرغزار میچریدند * {{verse|۴۱|۳|color=black}} و اینک هفت گاو دیگر بد صورت و لاغر گوشت در عقب آنها از نهر برآمده به پهلوی آن گاوان اول به کنار نهر ایستادند * {{verse|۴۱|۴|color=black}} و این گاوان زشت صورت و لاغر گوشت آن هفت گاو خوب صورت و فربه را فرو بردند و فرعون بیدار شد * {{verse|۴۱|۵|color=black}} و باز بخسبید و دیگر باره خوابی دید که اینک هفت سنبلهٔ پر و نیکو بر یک ساق برمی آید * {{verse|۴۱|۶|color=black}} و اینک هفت سنبلهٔ لاغر از باد شرقی پژمرده بعد از آنها میروید * {{verse|۴۱|۷|color=black}} و سنبله های لاغر آن هفت سنبلهٔ فربه و پر را فرو بردند و فرعون بیدار شده دید که اینک خوابی است * {{verse|۴۱|۸|color=black}} صبحگاهان دلش مضطرب شده فرستاد و همهٔ جادوگران و جمیع حکیمان مصر را خواند و فرعون خوابهای خود را بدیشان باز گفت اما کسی نبود که آنها را برای فرعون تعبیر کند * {{verse|۴۱|۹|color=black}} آنگاه رئیس ساقیان به فرعون عرض کرده گفت امروز خطایای من بخاطرم آمد * {{verse|۴۱|۱۰|color=black}} فرعون بر غلامان خود غضب نموده مرا با رئیس خبّازان در زندان سردار افواج خاصه حبس فرمود * {{verse|۴۱|۱۱|color=black}} و من و او در یک شب خوابی دیدیم هر یک موافق تعبیر خواب خود خواب دیدیم * {{verse|۴۱|۱۲|color=black}} و جوانی عبرانی در آنجا با ما بود غلام سردار افواج خاصه و خوابهای خود را نزد او بیان کردیم و او خوابهای ما را برای ما تعبیر کرد هر یک را موافق خوابش تعبیر کرد * {{verse|۴۱|۱۳|color=black}} و به عینه موافق تعبیری که برای ما کرد واقع شد مرا به منصبم بازآورد و او را به دار کشید * {{verse|۴۱|۱۴|color=black}} آنگاه فرعون فرستاده یوسف را خواند و او را به زودی از زندان بیرون آوردند و صورت خود را تراشیده رخت خود را عوض کرد و به حضور فرعون<noinclude></noinclude> sduna4sdzpf76t0uemwtx7si9x1iuex برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۷۲ 104 87514 286128 2026-06-11T23:52:55Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «آمد * {{verse|۴۱|۱۵|color=black}} فرعون به یوسف گفت خوابی دیده ام و کسی نیست که آن را تعبیر کند و دربارهٔ تو شنیدم که خواب میشنوی تا تعبیرش کنی * {{verse|۴۱|۱۶|color=black}} یوسف فرعون را به پاسخ گفت از من نیست خدا فرعون را به سلامتی جواب خواهد داد * {{verse|۴۱|۱۷|color=black}} و...» ایجاد کرد 286128 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>آمد * {{verse|۴۱|۱۵|color=black}} فرعون به یوسف گفت خوابی دیده ام و کسی نیست که آن را تعبیر کند و دربارهٔ تو شنیدم که خواب میشنوی تا تعبیرش کنی * {{verse|۴۱|۱۶|color=black}} یوسف فرعون را به پاسخ گفت از من نیست خدا فرعون را به سلامتی جواب خواهد داد * {{verse|۴۱|۱۷|color=black}} و فرعون به یوسف گفت در خواب خود دیدم که اینک به کنار نهر ایستاده ام * {{verse|۴۱|۱۸|color=black}} و ناگاه هفت گاو فربه گوشت و خوب صورت از نهربرآمده بر مرغزار میچرند * {{verse|۴۱|۱۹|color=black}} و اینک هفت گاو دیگر زبون و بسیار زشت صورت و لاغر گوشت که در تمامی زمین مصر بدان زشتی ندیده بودم در عقب آنها برمی آیند * {{verse|۴۱|۲۰|color=black}} و گاوان لاغر زشت هفت گاو فربهٔ اول را میخورند * {{verse|۴۱|۲۱|color=black}} و چون به شکم آنها فرو رفتند معلوم نشد که بدرون آنها شدند زیرا که صورت آنها مثل اول زشت ماند پس بیدار شدم * {{verse|۴۱|۲۲|color=black}} و باز خوابی دیدم که اینک هفت سنبلهٔ پر و نیکو بر یک ساق برمی آید * {{verse|۴۱|۲۳|color=black}} و اینک هفت سنبلهٔ خشک باریک و از باد شرقی پژمرده بعد از آنها میروید * {{verse|۴۱|۲۴|color=black}} و سنابل لاغر آن هفت سنبلهٔ نیکو را فرو میبرد و جادوگران را گفتم لیکن کسی نیست که برای من شرح کند * {{verse|۴۱|۲۵|color=black}} یوسف به فرعون گفت خواب فرعون یکی است خدا از آنچه خواهد کرد فرعون را خبر داده است * {{verse|۴۱|۲۶|color=black}} هفت گاو نیکو هفت سال باشد و هفت سنبلهٔ نیکو هفت سال همانا خواب یکی است * {{verse|۴۱|۲۷|color=black}} و هفت گاو لاغر زشت که در عقب آنها برآمدند هفت سال باشد و هفت سنبلهٔ خالی از باد شرقی پژمرده هفت سال قحط میباشد * {{verse|۴۱|۲۸|color=black}} سخنی که به فرعون گفتم این است آنچه خدا میکند به فرعون ظاهر ساخته است * {{verse|۴۱|۲۹|color=black}} همانا هفت سال فراوانی بسیار در تمامی زمین مصر میآید * {{verse|۴۱|۳۰|color=black}} و بعد از آن هفت سال قحط پدید آید و تمامی فراوانی در زمین مصر فراموش شود و قحط زمین را تباه خواهد ساخت * {{verse|۴۱|۳۱|color=black}} و فراوانی در زمین معلوم نشود بسبب قحطی که بعد از آن آید زیرا که به غایت سخت خواهد بود * {{verse|۴۱|۳۲|color=black}} و چون خواب به فرعون دو مرتبه مکرر شد این است که این حادثه از جانب خدا مقرر شده وخدا آن را به زودی پدید خواهد آورد * {{verse|۴۱|۳۳|color=black}} پس اکنون فرعون میباید مردی بصیر و حکیم را پیدا نموده او را بر زمین مصر بگمارد * {{verse|۴۱|۳۴|color=black}} فرعون چنین بکند و ناظران بر زمین برگمارد و در هفت سال فراوانی خمس از زمین مصر بگیرد * {{verse|۴۱|۳۵|color=black}} و همهٔ مأکولات این سالهای نیکو را که میآید جمع کنند و غله را زیر دست فرعون ذخیره نمایند و خوراک در شهرها نگاه دارند * {{verse|۴۱|۳۶|color=black}} تا خوراک برای زمین به جهت هفت سال قحطی که در زمین مصر<noinclude></noinclude> 0lis9ijrxnzsfx2ehrechpj5bmf4a73 برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۷۳ 104 87515 286129 2026-06-11T23:53:40Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «خواهد بود ذخیره شود مبادا زمین از قحط تباه گردد * {{verse|۴۱|۳۷|color=black}} پس این سخن بنظر فرعون و بنظر همهٔ بندگانش پسند آمد * {{verse|۴۱|۳۸|color=black}} و فرعون به بندگان خود گفت آیا کسی را مثل این توانیم یافت مردی که روح خدا در وی است؟ * {{verse|۴۱|۳۹|color=black}} و فرعو...» ایجاد کرد 286129 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>خواهد بود ذخیره شود مبادا زمین از قحط تباه گردد * {{verse|۴۱|۳۷|color=black}} پس این سخن بنظر فرعون و بنظر همهٔ بندگانش پسند آمد * {{verse|۴۱|۳۸|color=black}} و فرعون به بندگان خود گفت آیا کسی را مثل این توانیم یافت مردی که روح خدا در وی است؟ * {{verse|۴۱|۳۹|color=black}} و فرعون به یوسف گفت چونکه خدا کل این امور را بر تو کشف کرده است کسی مانند تو بصیر و حکیم نیست * {{verse|۴۱|۴۰|color=black}} تو بر خانهٔ من باش و به فرمان تو تمام قوم من مُنتَظَم شوند جز اینکه بر تخت از تو بزرگتر باشم * {{verse|۴۱|۴۱|color=black}} و فرعون به یوسف گفت بدان که تو را بر تمامی زمین مصر گماشتم * {{verse|۴۱|۴۲|color=black}} و فرعون انگشتر خود را از دست خویش بیرون کرده آن را بر دست یوسف گذاشت و او را به کتان نازک آراسته کرد و طوقی زرین بر گردنش انداخت * {{verse|۴۱|۴۳|color=black}} و او را بر عرابه دومین خود سوار کرد و پیش رویش ندا میکردند که زانو زنید! پس او را بر تمامی زمین مصر برگماشت * {{verse|۴۱|۴۴|color=black}} و فرعون به یوسف گفت من فرعون هستم و بدون تو هیچکس دست یا پای خود را در کل ارض مصر بلند نکند * {{verse|۴۱|۴۵|color=black}} و فرعون یوسف را صفنات فعنیح نامید و اَسِنات دختر فوطی فارَع کاهن اون را بدو به زنی داد و یوسف بر زمین مصر بیرون رفت * {{verse|۴۱|۴۶|color=black}} و یوسف سی ساله بود وقتی که به حضور فرعون پادشاه مصر بایستاد و یوسف از حضور فرعون بیرون شده در تمامی زمین مصر گشت * {{verse|۴۱|۴۷|color=black}} و در هفت سال فراوانی زمین محصول خود را به کثرت آورد * {{verse|۴۱|۴۸|color=black}} پس تمامی مأکولات آن هفت سال را که در زمین مصر بود جمع کرد و خوراک را در شهرها ذخیره نمود و خوراک مزارع حوالی هر شهر را در آن گذاشت * {{verse|۴۱|۴۹|color=black}} و یوسف غلهٔ بی کران بسیار مثل ریگ دریا ذخیره کرد تا آنکه از حساب بازماند زیرا که از حساب زیاده بود * {{verse|۴۱|۵۰|color=black}} و قبل از وقوع سالهای قحط دو پسر برای یوسف زاییده شد که اَسِنات دختر فوطی فارع کاهن اون برایش بزاد * {{verse|۴۱|۵۱|color=black}} و یوسف نخست زادهٔ خود را منّسی نام نهاد زیرا گفت خدا مرا از تمامی مشقّتم و تمامی خانهٔ پدرم فراموشی داد * {{verse|۴۱|۵۲|color=black}} و دومین را افرایم نامید زیرا گفت خدا مرا در زمین مذلتم بارآور گردانید * {{verse|۴۱|۵۳|color=black}} و هفت سال فراوانی که در زمین مصر بود سپری شد * {{verse|۴۱|۵۴|color=black}} و هفت سال قحط آمدن گرفت چنانکه یوسف گفته بود و قحط در همهٔ زمینها پدید شد لیکن در تمامی زمین مصر نان بود * {{verse|۴۱|۵۵|color=black}} و چون تمامی زمین مصر مبتلای قحط شد قوم برای نان نزد فرعون فریاد برآوردند و فرعون به همهٔ مصریان گفت نزد یوسف بروید و آنچه اوبه شما گوید بکنید *<noinclude></noinclude> rljk6xsfdtqjwkyynccbx19fg7hwxvc برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۷۴ 104 87516 286130 2026-06-11T23:54:08Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «پس قحط تمامی روی زمین را فروگرفت و یوسف همهٔ انبارها را باز کرده به مصریان میفروخت و قحط در زمین مصر سخت شد * {{verse|۴۱|۵۷|color=black}} و همهٔ زمینها به جهت خرید غله نزد یوسف به مصر آمدند زیرا قحط بر تمامی زمین سخت شد * {{وسط|{{روخط|باب چهل و دوم}}}} {{فصل|۴۲}} {...» ایجاد کرد 286130 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>پس قحط تمامی روی زمین را فروگرفت و یوسف همهٔ انبارها را باز کرده به مصریان میفروخت و قحط در زمین مصر سخت شد * {{verse|۴۱|۵۷|color=black}} و همهٔ زمینها به جهت خرید غله نزد یوسف به مصر آمدند زیرا قحط بر تمامی زمین سخت شد * {{وسط|{{روخط|باب چهل و دوم}}}} {{فصل|۴۲}} {{verse|۴۲|۱|color=black}} و اما یعقوب چون دید که غله در مصر است پس یعقوب به پسران خود گفت چرا به یکدیگر مینگرید؟ * {{verse|۴۲|۲|color=black}} و گفت اینک شنیده ام که غله در مصر است بدانجا بروید و برای ما از آنجا بخرید تا زیست کنیم و نمیریم * {{verse|۴۲|۳|color=black}} پس ده برادر یوسف برای خریدن غله به مصر فرود آمدند * {{verse|۴۲|۴|color=black}} و اما بنیامین برادر یوسف را یعقوب با برادرانش نفرستاد زیرا گفت مبادا زیانی بدو رسد * {{verse|۴۲|۵|color=black}} پس بنی اسرائیل در میان آنانی که میآمدند به جهت خرید آمدند زیرا که قحط در زمین کنعان بود * {{verse|۴۲|۶|color=black}} و یوسف حاکم ولایت بود و خود به همهٔ اهل زمین غله میفروخت و برادران یوسف آمده رو به زمین نهاده او را سجده کردند * {{verse|۴۲|۷|color=black}} چون یوسف برادران خود را دید ایشان را بشناخت و خود را بدیشان بیگانه نموده آنها را به درشتی سخن گفت و از ایشان پرسید از کجا آمده اید؟ گفتند از زمین کنعان تا خوراک بخریم * {{verse|۴۲|۸|color=black}} و یوسف برادران خود را شناخت لیکن ایشان او را نشناختند * {{verse|۴۲|۹|color=black}} و یوسف خوابها را که دربارهٔ ایشان دیده بود بیاد آورد پس بدیشان گفت شما جاسوسانید و به جهت دیدن عریانی زمین آمده اید * {{verse|۴۲|۱۰|color=black}} بدو گفتند نه یا سیدی ! بلکه غلامانت به جهت خریدن خوراک آمده اند * {{verse|۴۲|۱۱|color=black}} ما همهٔ پسران یک شخص هستیم ما مردمان صادقیم ؛ غلامانت جاسوس نیستند * {{verse|۴۲|۱۲|color=black}} بدیشان گفت نه بلکه به جهت دیدن عریانی زمین آمده اید * {{verse|۴۲|۱۳|color=black}} گفتند غلامانت دوازده برادرند پسران یک مرد در زمین کنعان و اینک کوچکتر امروز نزد پدر ماست و یکی نایاب شده است * {{verse|۴۲|۱۴|color=black}} یوسف بدیشان گفت همین است آنچه به شما گفتم که جاسوسانید! * {{verse|۴۲|۱۵|color=black}} بدینطور آزموده میشوید به حیات فرعون از اینجا بیرون نخواهید رفت جز اینکه برادر کهتر شما در اینجا بیاید * {{verse|۴۲|۱۶|color=black}} یک نفر را از خودتان بفرستید تا برادر شما را بیاورد و شما اسیر بمانید تا سخن شما آزموده شود که صدق با شماست یا نه والاّ به حیات فرعون جاسوسانید! * {{verse|۴۲|۱۷|color=black}} پس ایشان را با هم سه روز در زندان انداخت * {{verse|۴۲|۱۸|color=black}} و روز سوم<noinclude></noinclude> g0gggsk3r2og0bycrxtap70n2805dsw برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۷۵ 104 87517 286131 2026-06-11T23:54:40Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «{{verse|۴۱|۵۶|color=black}} یوسف بدیشان گفت این را بکنید و زنده باشید زیرا من از خدا میترسم * {{verse|۴۲|۱۹|color=black}} هر گاه شما صادق هستید یک برادر از شما در زندان شما اسیر باشد و شما رفته غله برای گرسنگی خانه های خود ببرید * {{verse|۴۲|۲۰|color=black}} و برادر کوچک خود را...» ایجاد کرد 286131 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>{{verse|۴۱|۵۶|color=black}} یوسف بدیشان گفت این را بکنید و زنده باشید زیرا من از خدا میترسم * {{verse|۴۲|۱۹|color=black}} هر گاه شما صادق هستید یک برادر از شما در زندان شما اسیر باشد و شما رفته غله برای گرسنگی خانه های خود ببرید * {{verse|۴۲|۲۰|color=black}} و برادر کوچک خود را نزد من آرید تا سخنان شما تصدیق شود و نمیرید پس چنین کردند * {{verse|۴۲|۲۱|color=black}} و به یکدیگر گفتند هر آینه به برادر خود خطا کردیم زیرا تنگی جان او را دیدیم وقتی که به ما استغاثه میکرد و نشنیدیم از این رو این تنگی بر ما رسید * {{verse|۴۲|۲۲|color=black}} و رؤبین در جواب ایشان گفت آیا به شما نگفتم که به پسر خطا مورزید؟و نشنیدید! پس اینک خون او بازخواست میشود * {{verse|۴۲|۲۳|color=black}} و ایشان ندانستند که یوسف میفهمد زیرا که ترجمانی در میان ایشان بود * {{verse|۴۲|۲۴|color=black}} پس از ایشان کناره جسته بگریست و نزد ایشان برگشته با ایشان گفتگو کرد و شمعون را از میان ایشان گرفته او را روبروی ایشان دربند نهاد * {{verse|۴۲|۲۵|color=black}} و یوسف فرمود تا جوالهای ایشان را از غله پر سازند و نقد ایشان را در عدل هر کس نهند و زاد سفر بدیشان دهند و به ایشان چنین کردند * {{verse|۴۲|۲۶|color=black}} پس غله را بر حماران خود بار کرده از آنجا روانه شدند * {{verse|۴۲|۲۷|color=black}} و چون یکی عدل خود را در منزل باز کرد تا خوراک به الاغ خود دهد نقد خود را دید که اینک در دهن عدل او بود * {{verse|۴۲|۲۸|color=black}} و به برادران خود گفت نقد من رد شده است و اینک در عدل من است آنگاه دل ایشان طپیدن گرفت و به یکدیگر لرزان شده گفتند این چیست که خدا به ما کرده است؟ * {{verse|۴۲|۲۹|color=black}} پس نزد پدر خود یعقوب به زمین کنعان آمدند و از آنچه بدیشان واقع شده بود خبر داده گفتند * {{verse|۴۲|۳۰|color=black}} آن مرد که حاکم زمین است با ما به سختی سخن گفت و ما را جاسوسان زمین پنداشت * {{verse|۴۲|۳۱|color=black}} و بدو گفتیم ما صادقیم و جاسوس نی * {{verse|۴۲|۳۲|color=black}} ما دوازده برادر پسران پدر خود هستیم یکی نایاب شده است و کوچکتر امروز نزد پدر ما در زمین کنعان میباشد * {{verse|۴۲|۳۳|color=black}} و آن مرد که حاکم زمین است به ما گفت از این خواهم فهمید که شما راستگو هستید که یکی از برادران خود را نزد من گذارید و برای گرسنگی خانه های خود گرفته بروید * {{verse|۴۲|۳۴|color=black}} و برادر کوچک خود را نزد من آرید و خواهم یافت که شما جاسوس نیستید بلکه صادق آنگاه برادر شما را به شما رد کنم و در زمین داد و ستد نمایید * {{verse|۴۲|۳۵|color=black}} و واقع شد که چون عدلهای خود را خالی میکردند اینک کیسهٔ پول هر کس در عدلش بود و چون ایشان و پدرشان کیسه های پول را دیدند بترسیدند * {{verse|۴۲|۳۶|color=black}} و پدر ایشان یعقوب<noinclude></noinclude> iuqevtd461rolu53eqk4eiddmw2nc8u برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۷۶ 104 87518 286132 2026-06-11T23:55:06Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «بدیشان گفت مرا بی اولاد ساختید یوسف نیست و شمعون نیست و بنیامین را میخواهید ببرید این همهٔ بر من است؟ * {{verse|۴۲|۳۷|color=black}} رؤبین به پدر خود عرض کرده گفت هر دو پسر مرا بکش اگر او را نزد تو باز نیاورم او را به دست من بسپار و من او را نزد تو باز خواهم آ...» ایجاد کرد 286132 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>بدیشان گفت مرا بی اولاد ساختید یوسف نیست و شمعون نیست و بنیامین را میخواهید ببرید این همهٔ بر من است؟ * {{verse|۴۲|۳۷|color=black}} رؤبین به پدر خود عرض کرده گفت هر دو پسر مرا بکش اگر او را نزد تو باز نیاورم او را به دست من بسپار و من او را نزد تو باز خواهم آورد * {{verse|۴۲|۳۸|color=black}} گفت پسرم با شما نخواهد آمد زیرا که برادرش مرده است و او تنها باقی است و هر گاه در راهی که میروید زیانی بدو رسد همانا مویهای سفید مرا با حزن به گور فرود خواهید برد * {{وسط|{{روخط|باب چهل و سوم}}}} {{فصل|۴۳}} {{verse|۴۳|۱|color=black}} و قحط در زمین سخت بود * {{verse|۴۳|۲|color=black}} و واقع شد چون غله ای را که از مصر آورده بودند تماماً خوردند پدرشان بدیشان گفت برگردید و اندک خوراکی برای ما بخرید * {{verse|۴۳|۳|color=black}} یهودا بدو متکلم شده گفت آن مرد به ما تأکید کرده گفته است هرگاه برادر شما با شما نباشد روی مرا نخواهید دید * {{verse|۴۳|۴|color=black}} اگر تو برادر ما را با ما فرستی میرویم و خوراک برایت میخریم * {{verse|۴۳|۵|color=black}} اما اگر تو او را نفرستی نمیرویم زیرا که آن مرد ما را گفت هر گاه برادر شما با شما نباشد روی مرا نخواهید دید * {{verse|۴۳|۶|color=black}} اسرائیل گفت چرا به من بدی کرده به آن مرد خبر دادید که برادر دیگر دارید؟ * {{verse|۴۳|۷|color=black}} گفتند آن مرد احوال ما و خویشاوندان ما را به دقت پرسیده گفت آیا پدر شما هنوز زنده است و برادر دیگر دارید؟ و او را بدین مضمون اطلاع دادیم و چه میدانستیم که خواهد گفت برادر خود را نزد من آرید * {{verse|۴۳|۸|color=black}} پس یهودا به پدر خود اسرائیل گفت جوان را با من بفرست تا برخاسته برویم و زیست کنیم و نمیریم ما و تو و اطفال ما نیز * {{verse|۴۳|۹|color=black}} من ضامن او میباشم او را از دست من بازخواست کن هر گاه او را نزد تو باز نیاوردم و به حضورت حاضر نساختم تا به ابد در نظر تو مقصر باشم * {{verse|۴۳|۱۰|color=black}} زیرا اگر تأخیر نمینمودیم هر آینه تا حال مرتبهٔ دوم را برگشته بودیم * {{verse|۴۳|۱۱|color=black}} پس پدر ایشان اسرائیل بدیشان گفت اگر چنین است پس این را بکنید از ثمرات نیکوی این زمین در ظروف خود بردارید و ارمغانی برای آن مرد ببرید قدری بلسان و قدری عسل و کتیرا و لادن و پسته و بادام * {{verse|۴۳|۱۲|color=black}} و نقد مضاعف بدست خود گیرید و آن نقدی که در دهنهٔ عدلهای شما رد شده بود به دست خود باز برید شاید سهوی شده باشد * {{verse|۴۳|۱۳|color=black}} و برادر خود را برداشته<noinclude></noinclude> 0mdvaiz87b6svwn875g2az0k2xofh15 برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۷۷ 104 87519 286133 2026-06-11T23:55:25Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی « روانه شوید و نزد آن مرد برگردید * {{verse|۴۳|۱۴|color=black}} و خدای قادر مطلق شما را در نظر آن مرد مکرم دارد تا برادر دیگر شما و بنیامین را همراه شما بفرستد و من اگر بی اولاد شدم بی اولاد شدم * {{verse|۴۳|۱۵|color=black}} پس آن مردان ارمغان را برداشته و نقد مضاعف را ب...» ایجاد کرد 286133 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude> روانه شوید و نزد آن مرد برگردید * {{verse|۴۳|۱۴|color=black}} و خدای قادر مطلق شما را در نظر آن مرد مکرم دارد تا برادر دیگر شما و بنیامین را همراه شما بفرستد و من اگر بی اولاد شدم بی اولاد شدم * {{verse|۴۳|۱۵|color=black}} پس آن مردان ارمغان را برداشته و نقد مضاعف را بدست گرفته با بنیامین روانه شدند و به مصر فرود آمده به حضور یوسف ایستادند * {{verse|۴۳|۱۶|color=black}} اما یوسف چون بنیامین را با ایشان دید به ناظر خانهٔ خود فرمود این اشخاص را به خانه ببر و ذبح کرده تدارک ببین زیرا که ایشان وقت ظهر با من غذا میخورند * {{verse|۴۳|۱۷|color=black}} و آن مرد چنانکه یوسف فرموده بود کرد و آن مرد ایشان را به خانهٔ یوسف آورد * {{verse|۴۳|۱۸|color=black}} و آن مردان ترسیدند چونکه به خانهٔ یوسف آورده شدند و گفتند بسبب آن نقدی که دفعه اول در عدلهای ما رد شده بود ما را آورده اند تا بر ما هجوم آورد و بر ما حمله کند و ما را مملوک سازد و حماران ما را * {{verse|۴۳|۱۹|color=black}} و به ناظر خانهٔ یوسف نزدیک شده در درگاه خانه بدو متکلم شده * {{verse|۴۳|۲۰|color=black}} گفتند یا سیدی ! حقیقتاً مرتبهٔ اول برای خرید خوراک آمدیم * {{verse|۴۳|۲۱|color=black}} و واقع شد چون به منزل رسیده عدلهای خود را باز کردیم که اینک نقد هر کس در دهنهٔ عدلش بود نقرهٔ ما به وزن تمام و آن را به دست خود باز آورده ایم * {{verse|۴۳|۲۲|color=black}} و نقد دیگر برای خرید خوراک به دست خود آورده ایم نمیدانیم کدام کس نقد ما را در عدلهای ما گذاشته بود * {{verse|۴۳|۲۳|color=black}} گفت سلامت باشید مترسید خدای شما و خدای پدر شما خزانه ای در عدلهای شما به شما داده است ؛ نقد شما به من رسید پس شمعون را نزد ایشان بیرون آورد * {{verse|۴۳|۲۴|color=black}} و آن مرد ایشان را به خانهٔ یوسف درآورده آب بدیشان داد تا پایهای خود را شستند و علوفه به حماران ایشان داد * {{verse|۴۳|۲۵|color=black}} و ارمغان را حاضر ساختند تا وقت آمدن یوسف به ظهر زیرا شنیده بودند که در آنجا باید غذا بخورند * {{verse|۴۳|۲۶|color=black}} و چون یوسف به خانه آمد ارمغانی را که به دست ایشان بود نزد وی به خانه آوردند و به حضور وی رو به زمین نهادند * {{verse|۴۳|۲۷|color=black}} پس از سلامتی ایشان پرسید و گفت آیا پدر پیر شما که ذکرش را کردید به سلامت است؟ و تا بحال حیات دارد؟ * {{verse|۴۳|۲۸|color=black}} گفتند غلامت پدر ما به سلامت است و تا بحال زنده پس تعظیم و سجده کردند * {{verse|۴۳|۲۹|color=black}} و چون چشمان خود را باز کرده برادر خود بنیامین پسر مادر خویش را دید گفت آیا این است برادر کوچک شما که نزد من ذکر او را کردید؟ و گفت ای پسرم خدا بر تو رحم کناد * {{verse|۴۳|۳۰|color=black}} و یوسف چونکه مهرش بر برادرش بجنبید بشتافت و جای گریستن خواست پس به خلوت رفته آنجا<noinclude></noinclude> 575s5mwelbk30j88p3lhed8of7ly89r 286134 286133 2026-06-11T23:55:33Z Hanooz 17889 286134 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>روانه شوید و نزد آن مرد برگردید * {{verse|۴۳|۱۴|color=black}} و خدای قادر مطلق شما را در نظر آن مرد مکرم دارد تا برادر دیگر شما و بنیامین را همراه شما بفرستد و من اگر بی اولاد شدم بی اولاد شدم * {{verse|۴۳|۱۵|color=black}} پس آن مردان ارمغان را برداشته و نقد مضاعف را بدست گرفته با بنیامین روانه شدند و به مصر فرود آمده به حضور یوسف ایستادند * {{verse|۴۳|۱۶|color=black}} اما یوسف چون بنیامین را با ایشان دید به ناظر خانهٔ خود فرمود این اشخاص را به خانه ببر و ذبح کرده تدارک ببین زیرا که ایشان وقت ظهر با من غذا میخورند * {{verse|۴۳|۱۷|color=black}} و آن مرد چنانکه یوسف فرموده بود کرد و آن مرد ایشان را به خانهٔ یوسف آورد * {{verse|۴۳|۱۸|color=black}} و آن مردان ترسیدند چونکه به خانهٔ یوسف آورده شدند و گفتند بسبب آن نقدی که دفعه اول در عدلهای ما رد شده بود ما را آورده اند تا بر ما هجوم آورد و بر ما حمله کند و ما را مملوک سازد و حماران ما را * {{verse|۴۳|۱۹|color=black}} و به ناظر خانهٔ یوسف نزدیک شده در درگاه خانه بدو متکلم شده * {{verse|۴۳|۲۰|color=black}} گفتند یا سیدی ! حقیقتاً مرتبهٔ اول برای خرید خوراک آمدیم * {{verse|۴۳|۲۱|color=black}} و واقع شد چون به منزل رسیده عدلهای خود را باز کردیم که اینک نقد هر کس در دهنهٔ عدلش بود نقرهٔ ما به وزن تمام و آن را به دست خود باز آورده ایم * {{verse|۴۳|۲۲|color=black}} و نقد دیگر برای خرید خوراک به دست خود آورده ایم نمیدانیم کدام کس نقد ما را در عدلهای ما گذاشته بود * {{verse|۴۳|۲۳|color=black}} گفت سلامت باشید مترسید خدای شما و خدای پدر شما خزانه ای در عدلهای شما به شما داده است ؛ نقد شما به من رسید پس شمعون را نزد ایشان بیرون آورد * {{verse|۴۳|۲۴|color=black}} و آن مرد ایشان را به خانهٔ یوسف درآورده آب بدیشان داد تا پایهای خود را شستند و علوفه به حماران ایشان داد * {{verse|۴۳|۲۵|color=black}} و ارمغان را حاضر ساختند تا وقت آمدن یوسف به ظهر زیرا شنیده بودند که در آنجا باید غذا بخورند * {{verse|۴۳|۲۶|color=black}} و چون یوسف به خانه آمد ارمغانی را که به دست ایشان بود نزد وی به خانه آوردند و به حضور وی رو به زمین نهادند * {{verse|۴۳|۲۷|color=black}} پس از سلامتی ایشان پرسید و گفت آیا پدر پیر شما که ذکرش را کردید به سلامت است؟ و تا بحال حیات دارد؟ * {{verse|۴۳|۲۸|color=black}} گفتند غلامت پدر ما به سلامت است و تا بحال زنده پس تعظیم و سجده کردند * {{verse|۴۳|۲۹|color=black}} و چون چشمان خود را باز کرده برادر خود بنیامین پسر مادر خویش را دید گفت آیا این است برادر کوچک شما که نزد من ذکر او را کردید؟ و گفت ای پسرم خدا بر تو رحم کناد * {{verse|۴۳|۳۰|color=black}} و یوسف چونکه مهرش بر برادرش بجنبید بشتافت و جای گریستن خواست پس به خلوت رفته آنجا<noinclude></noinclude> bnflwdfg681pkeftd849kwj0z0w3wfz برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۷۸ 104 87520 286135 2026-06-11T23:55:54Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «بگریست * {{verse|۴۳|۳۱|color=black}} و روی خود را شسته بیرون آمد و خودداری نموده گفت طعام بگذارید * {{verse|۴۳|۳۲|color=black}} و برای وی جدا گذاردند و برای ایشان جدا و برای مصریانی که با وی خوردند جدا زیرا که مصریان با عبرانیان نمیتوانند غذا بخورند زیرا که این نزد م...» ایجاد کرد 286135 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>بگریست * {{verse|۴۳|۳۱|color=black}} و روی خود را شسته بیرون آمد و خودداری نموده گفت طعام بگذارید * {{verse|۴۳|۳۲|color=black}} و برای وی جدا گذاردند و برای ایشان جدا و برای مصریانی که با وی خوردند جدا زیرا که مصریان با عبرانیان نمیتوانند غذا بخورند زیرا که این نزد مصریان مکروه است * {{verse|۴۳|۳۳|color=black}} و به حضور وی بنشستند نخست زاده موافق نخست زادگی اش و خردسال بحسب خردسالی اش و ایشان به یکدیگر تعجب نمودند * {{verse|۴۳|۳۴|color=black}} و حِصِّه ها از پیش خود برای ایشان گرفت اما حصّهٔ بنیامین پنج چندان حصّهٔ دیگران بود و با وی نوشیدند و کیف کردند * {{وسط|{{روخط|باب چهل و چهارم}}}} {{فصل|۴۴}} {{verse|۴۴|۱|color=black}} پس به ناظر خانهٔ خود امر کرده گفت عدلهای این مردمان را به قدری که میتوانند برد از غله پر کن و نقد هر کسی را به دهنهٔ عدلش بگذار * {{verse|۴۴|۲|color=black}} و جام مرا یعنی جام نقره را در دهنهٔ عدل آن کوچکتر با قیمت غله اش بگذار پس موافق آن سخنی که یوسف گفته بود کرد * {{verse|۴۴|۳|color=black}} و چون صبح روشن شد آن مردان را با حماران ایشان روانه کردند * {{verse|۴۴|۴|color=black}} و ایشان از شهر بیرون شده هنوز مسافتی چند طی نکرده بودندکه یوسف به ناظر خانهٔ خود گفت بر پا شده در عقب این اشخاص بشتاب و چون بدیشان فرا رسیدی ایشان را بگو چرا بدی به عوض نیکویی کردید؟ * {{verse|۴۴|۵|color=black}} آیا این نیست آنکه آقایم در آن مینوشد و از آن تَفأُّل میزند؟ در آنچه کردید بد کردید * {{verse|۴۴|۶|color=black}} پس چون بدیشان در رسید این سخنان را بدیشان گفت * {{verse|۴۴|۷|color=black}} به وی گفتند چرا آقایم چنین میگوید؟ حاشا از غلامانت که مرتکب چنین کار شوند! * {{verse|۴۴|۸|color=black}} همانا نقدی را که در دهنهٔ عدلهای خود یافته بودیم از زمین کنعان نزد تو باز آوردیم پس چگونه باشد که از خانهٔ آقایت طلا یا نقره بدزدیم * {{verse|۴۴|۹|color=black}} نزد هر کدام از غلامانت یافت شود بمیرد و ما نیز غلام آقای خود باشیم * {{verse|۴۴|۱۰|color=black}} گفت هم الا´ن موافق سخن شما بشود آنکه نزد او یافت شود غلام من باشد و شما آزاد باشید * {{verse|۴۴|۱۱|color=black}} پس تعجیل نموده هر کس عدل خود را به زمین فرود آورد و هر یکی عدل خود را باز کرد * {{verse|۴۴|۱۲|color=black}} و او تجسس کرد و از مهتر شروع نموده به کهتر ختم کرد و جام در عدل بنیامین یافته شد * {{verse|۴۴|۱۳|color=black}} آنگاه رخت خود را چاک زدند و هر کس الاغ خود را بار کرده به شهر برگشتند * {{verse|۴۴|۱۴|color=black}} و یهودا با برادرانش به خانهٔ یوسف<noinclude></noinclude> 1s95qekxsx6qhotting5tc8258dq82n برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۷۹ 104 87521 286136 2026-06-11T23:56:18Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «آمدند و او هنوز آنجا بود و به حضور وی بر زمین افتادند * {{verse|۴۴|۱۵|color=black}} یوسف بدیشان گفت این چه کاری است که کردید؟ آیا ندانستید که چون من مردی البته تفأل میزنم؟ * {{verse|۴۴|۱۶|color=black}} یهودا گفت به آقایم چه گوییم و چه عرض کنیم و چگونه بی گناهی خویش را...» ایجاد کرد 286136 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>آمدند و او هنوز آنجا بود و به حضور وی بر زمین افتادند * {{verse|۴۴|۱۵|color=black}} یوسف بدیشان گفت این چه کاری است که کردید؟ آیا ندانستید که چون من مردی البته تفأل میزنم؟ * {{verse|۴۴|۱۶|color=black}} یهودا گفت به آقایم چه گوییم و چه عرض کنیم و چگونه بی گناهی خویش را ثابت نماییم؟ خدا گناه غلامانت را دریافت نموده است ؛ اینک ما نیز و آنکه جام بدستش یافت شد غلامان آقای خود خواهیم بود * {{verse|۴۴|۱۷|color=black}} گفت حاشا از من که چنین کنم ! بلکه آنکه جام بدستش یافت شد غلام من باشد و شما به سلامتی نزد پدر خویش بروید * {{verse|۴۴|۱۸|color=black}} آنگاه یهودا نزدیک وی آمده گفت ای آقایم بشنو غلامت به گوش آقای خود سخنی بگوید و غضبت بر غلام خود افروخته نشود زیرا که تو چون فرعون هستی * {{verse|۴۴|۱۹|color=black}} آقایم از غلامانت پرسیده گفت آیا شما را پدر یا برادری است؟ * {{verse|۴۴|۲۰|color=black}} و به آقای خود عرض کردیم که ما را پدر پیری است و پسر کوچک پیری او که برادرش مرده است و او تنها از مادر خود مانده است و پدر او را دوست میدارد * {{verse|۴۴|۲۱|color=black}} و به غلامان خود گفتی وی را نزد من آرید تا چشمان خود را بر وی نهم * {{verse|۴۴|۲۲|color=black}} و به آقای خود گفتیم آن جوان نمیتواند از پدر خود جدا شود چه اگر از پدر خویش جدا شود او خواهد مرد * {{verse|۴۴|۲۳|color=black}} و به غلامان خود گفتی اگر برادر کهتر شما با شما نیاید روی مرا دیگر نخواهید دید * {{verse|۴۴|۲۴|color=black}} پس واقع شد که چون نزد غلامت پدر خود رسیدیم سخنان آقای خود را بدو باز گفتیم * {{verse|۴۴|۲۵|color=black}} و پدر ما گفت برگشته اندک خوراکی برای ما بخرید * {{verse|۴۴|۲۶|color=black}} گفتیم نمیتوانیم رفت لیکن اگر برادر کهتر با ما آید خواهیم رفت زیرا که روی آن مرد را نمیتوانیم دید اگر برادر کوچک با ما نباشد * {{verse|۴۴|۲۷|color=black}} و غلامت پدر من به ما گفت شما آگاهید که زوجه ام برای من دو پسر زایید * {{verse|۴۴|۲۸|color=black}} و یکی از نزد من بیرون رفت و من گفتم هر آینه دریده شده است و بعد از آن او را ندیدم * {{verse|۴۴|۲۹|color=black}} اگر این را نیز از نزد من ببرید و زیانی بدو رسد همانا موی سفید مرا به حزن به گور فرود خواهید برد * {{verse|۴۴|۳۰|color=black}} و الا´ن اگر نزد غلامت پدر خود بروم و این جوان با ما نباشد و حال آنکه جان او به جان وی بسته است * {{verse|۴۴|۳۱|color=black}} واقع خواهد شد که چون ببیند پسر نیست اوخواهد مرد و غلامانت موی سفید غلامت پدر خود را به حزن به گور فرود خواهند برد * {{verse|۴۴|۳۲|color=black}} زیرا که غلامت نزد پدر خود ضامن پسر شده گفتم هرگاه او را نزد تو باز نیاورم تا ابدالا´باد نزد پدر خود مقصر خواهم شد * {{verse|۴۴|۳۳|color=black}} پس الا´ن تمنا اینکه غلامت به عوض پسر در بندگی<noinclude></noinclude> ixl31bvmt5exnf73m751gomb9udsegc برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۸۰ 104 87522 286137 2026-06-11T23:56:41Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «آقای خود بماند و پسر همراه برادران خود برود * {{verse|۴۴|۳۴|color=black}} زیرا چگونه نزد پدر خود بروم و پسر با من نباشد مبادا بلایی را که به پدرم واقع شود ببینم * {{وسط|{{روخط|باب چهل و پنجم}}}} {{فصل|۴۵}} {{verse|۴۵|۱|color=black}} و یوسف پیش جمعی که به حضورش ایستاده بودن...» ایجاد کرد 286137 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>آقای خود بماند و پسر همراه برادران خود برود * {{verse|۴۴|۳۴|color=black}} زیرا چگونه نزد پدر خود بروم و پسر با من نباشد مبادا بلایی را که به پدرم واقع شود ببینم * {{وسط|{{روخط|باب چهل و پنجم}}}} {{فصل|۴۵}} {{verse|۴۵|۱|color=black}} و یوسف پیش جمعی که به حضورش ایستاده بودند نتوانست خودداری کند پس ندا کرد که همهٔ را از نزد من بیرون کنید! و کسی نزد او نماند وقتی که یوسف خویشتن را به برادران خود شناسانید * {{verse|۴۵|۲|color=black}} و به آواز بلند گریست و مصریان و اهل خانهٔ فرعون شنیدند * {{verse|۴۵|۳|color=black}} و یوسف برادران خود را گفت من یوسف هستم ! آیا پدرم هنوز زنده است؟ و برادرانش جواب وی را نتوانستند داد زیرا که به حضور وی مضطرب شدند * {{verse|۴۵|۴|color=black}} و یوسف به برادران خود گفت نزدیک من بیایید پس نزدیک آمدند و گفت منم یوسف برادر شما که به مصر فروختید! * {{verse|۴۵|۵|color=black}} و حال رنجیده مشوید و متغیر نگردید که مرا بدینجا فروختید زیرا خدا مرا پیش روی شما فرستاد تا (نفوس را) زنده نگاه دارد * {{verse|۴۵|۶|color=black}} زیرا حال دو سال شده است که قحط در زمین هست و پنج سال دیگر نیز نه شیار خواهد بود نه درو * {{verse|۴۵|۷|color=black}} و خدا مرا پیش روی شمافرستاد تا برای شما بقیتی در زمین نگاه دارد و شما را به نجاتی عظیم احیا کند * {{verse|۴۵|۸|color=black}} و الا´ن شما مرا اینجا نفرستادید بلکه خدا و او مرا پدر بر فرعون و آقا بر تمامی اهل خانهٔ او و حاکم بر همهٔ زمین مصر ساخت * {{verse|۴۵|۹|color=black}} بشتابید و نزد پدرم رفته بدو گویید پسر تو یوسف چنین میگوید که خدا مرا حاکم تمامی مصر ساخته است نزد من بیا و تأخیر منما * {{verse|۴۵|۱۰|color=black}} و در زمین جوشن ساکن شو تا نزدیک من باشی تو و پسرانت و پسران پسرانت و گله ات و رمه ات با هر چه داری * {{verse|۴۵|۱۱|color=black}} تا تو را در آنجا بپرورانم زیرا که پنج سال قحط باقی است مبادا تو و اهل خانه ات و متعلقانت بینوا گردید * {{verse|۴۵|۱۲|color=black}} و اینک چشمان شما و چشمان برادرم بنیامین میبیند زبان من است که با شما سخن میگوید * {{verse|۴۵|۱۳|color=black}} پس پدر مرا از همهٔ حشمت من در مصر و از آنچه دیده اید خبر دهید و تعجیل نموده پدر مرا بدینجا آورید * {{verse|۴۵|۱۴|color=black}} پس به گردن برادر خود بنیامین آویخته بگریست و بنیامین بر گردن وی گریست * {{verse|۴۵|۱۵|color=black}} و همهٔ برادران خود را بوسیده برایشان بگریست و بعد از آن برادرانش با وی گفتگو کردند * {{verse|۴۵|۱۶|color=black}} و این خبر را در خانه فرعون شنیدند<noinclude></noinclude> oelvk32t4fnuu54qk6kvg0evmqs8352 برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۸۱ 104 87523 286138 2026-06-11T23:57:05Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «و گفتند برادران یوسف آمده اند و بنظر فرعون و بنظر بندگانش خوش آمد * {{verse|۴۵|۱۷|color=black}} و فرعون به یوسف گفت برادران خود را بگو چنین بکنید چهارپایان خود را بار کنید و روانه شده به زمین کنعان بروید * {{verse|۴۵|۱۸|color=black}} و پدر و اهل خانه های خود را برداشت...» ایجاد کرد 286138 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>و گفتند برادران یوسف آمده اند و بنظر فرعون و بنظر بندگانش خوش آمد * {{verse|۴۵|۱۷|color=black}} و فرعون به یوسف گفت برادران خود را بگو چنین بکنید چهارپایان خود را بار کنید و روانه شده به زمین کنعان بروید * {{verse|۴۵|۱۸|color=black}} و پدر و اهل خانه های خود را برداشته نزد من آیید و نیکوتر زمین مصر را به شما میدهم تا از فربهی زمین بخورید * {{verse|۴۵|۱۹|color=black}} و تو مأمور هستی این را بکنید ارابه ها از زمین مصر برای اطفال و زنان خودبگیرید و پدر خود را برداشته بیایید * {{verse|۴۵|۲۰|color=black}} و چشمان شما در پی اسباب خود نباشد زیرا که نیکویی تمامی زمین مصر از آن شماست * {{verse|۴۵|۲۱|color=black}} پس بنی اسرائیل چنان کردند و یوسف به حسب فرمایش فرعون ارابه ها بدیشان داد و زاد سفر بدیشان عطا فرمود * {{verse|۴۵|۲۲|color=black}} و به هر یک از ایشان یک دست رخت بخشید اما به بنیامین سیصد مثقال نقره و پنج دست جامه داد * {{verse|۴۵|۲۳|color=black}} و برای پدر خود بدین تفصیل فرستاد ده الاغ بار شده به نفایس مصر و ده ماده الاغ بار شده به غله و نان و خورش برای سفر پدر خود * {{verse|۴۵|۲۴|color=black}} پس برادران خود را مرخص فرموده روانه شدند و بدیشان گفت زنهار در راه منازعه مکنید! * {{verse|۴۵|۲۵|color=black}} و از مصر برآمده نزد پدر خود یعقوب به زمین کنعان آمدند * {{verse|۴۵|۲۶|color=black}} و او را خبر داده گفتند یوسف الا´ن زنده است و او حاکم تمامی زمین مصر است آنگاه دل وی ضعف کرد زیرا که ایشان را باور نکرد * {{verse|۴۵|۲۷|color=black}} و همهٔ سخنانی که یوسف بدیشان گفته بود به وی گفتند و چون ارابه هایی را که یوسف برای آوردن او فرستاده بود دید روح پدر ایشان یعقوب زنده گردید * {{verse|۴۵|۲۸|color=black}} و اسرائیل گفت کافی است ! پسر من یوسف هنوز زنده است ؛ میروم و قبل از مردنم او را خواهم دید * {{وسط|{{روخط|باب چهل و ششم}}}} {{فصل|۴۶}} {{verse|۴۶|۱|color=black}} و اسرائیل با هر چه داشت کوچ کرده به بئرشبع آمد و قربانی ها برای خدای پدر خود اسحاق گذرانید * {{verse|۴۶|۲|color=black}} و خدا در رؤیاهای شب به اسرائیل خطاب کرده گفت ای یعقوب ! ای یعقوب ! گفت لبیک * {{verse|۴۶|۳|color=black}} گفت من هستم الله خدای پدرت از فرود آمدن به مصر مترس زیرا در آنجا امتی عظیم از تو به وجود خواهم آورد * {{verse|۴۶|۴|color=black}} من با تو به مصر خواهم آمد و من نیز تو را از آنجا البته باز خواهم آورد و یوسف دست خود را بر چشمان تو خواهد گذاشت * {{verse|۴۶|۵|color=black}} و یعقوب از بِئرشَبَع روانه شد و بنی اسرائیل پدر<noinclude></noinclude> de4lok9250hujf5nahe2x9g8h6miaik برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۸۲ 104 87524 286139 2026-06-11T23:57:35Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «خود یعقوب و اطفال و زنان خویش را بر ارابه هایی که فرعون به جهت آوردن او فرستاده بود برداشتند * {{verse|۴۶|۶|color=black}} و مواشی و اموالی را که در زمین کنعان اندوخته بودند گرفتند و یعقوب با تمامی ذریت خود به مصر آمدند * {{verse|۴۶|۷|color=black}} و پسران و پسران پسرا...» ایجاد کرد 286139 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>خود یعقوب و اطفال و زنان خویش را بر ارابه هایی که فرعون به جهت آوردن او فرستاده بود برداشتند * {{verse|۴۶|۶|color=black}} و مواشی و اموالی را که در زمین کنعان اندوخته بودند گرفتند و یعقوب با تمامی ذریت خود به مصر آمدند * {{verse|۴۶|۷|color=black}} و پسران و پسران پسران خود را با خود و دختران و دختران پسران خود را و تمامی ذریت خویش را به همراهی خود به مصر آورد * {{verse|۴۶|۸|color=black}} و این است نامهای پسران اسرائیل که به مصر آمدند یعقوب و پسرانش رؤبین نخست زادهٔ یعقوب * {{verse|۴۶|۹|color=black}} و پسران رؤبین حَنوک و فَلو و حَصرون و کَرْمی * {{verse|۴۶|۱۰|color=black}} و پسران شمعون یموئیل و یامین و اوهَد و یاکین و صوحَر و شاؤل که پسرزن کنعانی بود * {{verse|۴۶|۱۱|color=black}} و پسران لاوی جِرشون و قُهات و مِراری * {{verse|۴۶|۱۲|color=black}} و پسران یهودا عیر و اونان و شیلَه و فارِص و زارَح اما عیر و اونان در زمین کنعان مردند و پسران فارص حصرون و حامول بودند * {{verse|۴۶|۱۳|color=black}} و پسران یساکار تولاع و فُوَه و یوب و شِمرون * {{verse|۴۶|۱۴|color=black}} و پسران زبولون سارِد و ایلون و یاحِلئیل * {{verse|۴۶|۱۵|color=black}} اینانند پسران لیه که آنها را با دختر خود دینه در فدّان ارام برای یعقوب زایید همهٔ نفوس پسران و دخترانش سی و سه نفر بودند * {{verse|۴۶|۱۶|color=black}} و پسران جاد صَفیون و حَجی و شونی و اِصبون وعیری و اَرودی و اَرئیلی * {{verse|۴۶|۱۷|color=black}} و پسران اَشیر یمنَه و یشوَه و یشوی و بَریعَه و خواهر ایشان ساره و پسران بریعَه حابِر و مَلکیئیل * {{verse|۴۶|۱۸|color=black}} اینانند پسران زِلفه که لابان به دختر خود لیه داد و این شانزده را برای یعقوب زایید * {{verse|۴۶|۱۹|color=black}} و پسران راحیل زن یعقوب یوسف و بنیامین * {{verse|۴۶|۲۰|color=black}} و برای یوسف در زمین مصر مَنَسی و اِفرایم زاییده شدند که اَسِنات دختر فوطی فارع کاهن اون برایش بزاد * {{verse|۴۶|۲۱|color=black}} و پسران بنیامین بالع و باکِر و اَشبیل و جیرا و نَعمان و ایحی و رُش و مُفیم و حُفیم و آرْد * {{verse|۴۶|۲۲|color=black}} اینانند پسران راحیل که برای یعقوب زاییده شدند همهٔ چهارده نفر * {{verse|۴۶|۲۳|color=black}} و پسر دان حوشیم * {{verse|۴۶|۲۴|color=black}} و پسران نفتالی یحصِئیل و جونی و یصر و شِلیم * {{verse|۴۶|۲۵|color=black}} اینانند پسران بِلهه که لابان به دختر خود راحیل داد و ایشان را برای یعقوب زایید همهٔ هفت نفر بودند * {{verse|۴۶|۲۶|color=black}} همهٔ نفوسی که با یعقوب به مصر آمدند که از صُلب وی پدید شدند سوای زنان پسران یعقوب جمیعاً شصت و شش نفر بودند * {{verse|۴۶|۲۷|color=black}} و پسران یوسف که برایش در مصر زاییده شدند دو نفر بودند پس جمیع نفوس خاندان یعقوب که به مصر آمدند هفتاد بودند * {{verse|۴۶|۲۸|color=black}} و یهودا را پیش روی خود نزد یوسف فرستاد تا او را به جوشن راهنمایی کند و به زمین<noinclude></noinclude> 44xao3bcdvyvhaq0kk62481q4l80qv0 برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۸۳ 104 87525 286140 2026-06-11T23:57:58Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «جوشن آمدند * {{verse|۴۶|۲۹|color=black}} و یوسف ارابهٔ خود را حاضر ساخت تا به استقبال پدر خود اسرائیل به جوشن برود و چون او را بدید به گردنش بیاویخت و مدتی بر گردنش گریست * {{verse|۴۶|۳۰|color=black}} و اسرائیل به یوسف گفت اکنون بمیرم چونکه روی تو را دیدم که تا بحال ز...» ایجاد کرد 286140 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>جوشن آمدند * {{verse|۴۶|۲۹|color=black}} و یوسف ارابهٔ خود را حاضر ساخت تا به استقبال پدر خود اسرائیل به جوشن برود و چون او را بدید به گردنش بیاویخت و مدتی بر گردنش گریست * {{verse|۴۶|۳۰|color=black}} و اسرائیل به یوسف گفت اکنون بمیرم چونکه روی تو را دیدم که تا بحال زنده هستی * {{verse|۴۶|۳۱|color=black}} و یوسف برادران خود واهل خانهٔ پدر خویش را گفت میروم تا فرعون را خبر دهم و به وی گویم برادرانم و خانوادهٔ پدرم که در زمین کنعان بودند نزد من آمده اند * {{verse|۴۶|۳۲|color=black}} و مردان شبانان هستند زیرا اهل مواشی اند و گله ها و رمه ها و کل مایملک خود را آورده اند * {{verse|۴۶|۳۳|color=black}} و چون فرعون شما را بطلبد و گوید کسب شما چیست؟ * {{verse|۴۶|۳۴|color=black}} گویید غلامانت از طفولیت تا بحال اهل مواشی هستیم هم ما و هم اجداد ما تا در زمین جوشن ساکن شوید زیرا که هر شبان گوسفند مکروه مصریان است * {{وسط|{{روخط|باب چهل و هفتم}}}} {{فصل|۴۷}} {{verse|۴۷|۱|color=black}} پس یوسف آمد و به فرعون خبر داده گفت پدرم و برادرانم با گله و رمهٔ خویش و هر چه دارند از زمین کنعان آمده اند و در زمین جوشن هستند * {{verse|۴۷|۲|color=black}} و از جمله برادران خود پنج نفر برداشته ایشان را به حضور فرعون بر پا داشت * {{verse|۴۷|۳|color=black}} و فرعون برادران او را گفت شغل شما چیست؟ به فرعون گفتند غلامانت شبان گوسفند هستیم هم ما و هم اجداد ما * {{verse|۴۷|۴|color=black}} و به فرعون گفتند آمده ایم تا در این زمین ساکن شویم زیرا که برای گلهٔ غلامانت مرتعی نیست چونکه قحط در زمین کنعان سخت است و الا´ن تمنا داریم که بندگانت در زمین جوشن سکونت کنند * {{verse|۴۷|۵|color=black}} و فرعون به یوسف خطاب کرده گفت پدرت و برادرانت نزد تو آمده اند * {{verse|۴۷|۶|color=black}} زمین مصر پیش روی توست در نیکوترین زمین پدر و برادران خود را مسکن بده در زمین جوشن ساکن بشوند و اگر میدانی که در میان ایشان کسانِ قابل میباشند ایشان را سرکاران مواشی من گردان * {{verse|۴۷|۷|color=black}} و یوسف پدر خود یعقوب را آورده او را به حضور فرعون برپا داشت و یعقوب فرعون رابرکت داد * {{verse|۴۷|۸|color=black}} و فرعون به یعقوب گفت ایام سالهای عمر تو چند است؟ * {{verse|۴۷|۹|color=black}} یعقوب به فرعون گفت ایام سالهای غربت من صد و سی سال است ایام سالهای عمر من اندک و بد بوده است و به ایام سالهای عمر پدرانم در روزهای غربت ایشان نرسیده * {{verse|۴۷|۱۰|color=black}} و یعقوب فرعون را برکت داد و از حضور فرعون بیرون آمد *<noinclude></noinclude> thar7qq1dgedbsev3lid0332k74fe9q برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۸۴ 104 87526 286141 2026-06-11T23:58:21Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «{{verse|۴۷|۱۱|color=black}} و یوسف پدر و برادران خود را سکونت داد و مِلکی در زمین مصر در نیکوترین زمین یعنی در ارض رَعَمْسیس چنانکه فرعون فرموده بود بدیشان ارزانی داشت * {{verse|۴۷|۱۲|color=black}} و یوسف پدر و برادران خود و همهٔ اهل خانهٔ پدر خویش را به حسب تعداد ع...» ایجاد کرد 286141 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>{{verse|۴۷|۱۱|color=black}} و یوسف پدر و برادران خود را سکونت داد و مِلکی در زمین مصر در نیکوترین زمین یعنی در ارض رَعَمْسیس چنانکه فرعون فرموده بود بدیشان ارزانی داشت * {{verse|۴۷|۱۲|color=black}} و یوسف پدر و برادران خود و همهٔ اهل خانهٔ پدر خویش را به حسب تعداد عیال ایشان به نان پرورانید * {{verse|۴۷|۱۳|color=black}} و در تمامی زمین نان نبود زیرا قحط زیاده سخت بود و ارض مصر و ارض کنعان بسبب قحط بینوا گردید * {{verse|۴۷|۱۴|color=black}} و یوسف تمام نقره ای را که در زمین مصر و زمین کنعان یافته شد به عوض غله ای که ایشان خریدند بگرفت و یوسف نقره را به خانهٔ فرعون درآورد * {{verse|۴۷|۱۵|color=black}} و چون نقره از ارض مصر و ارض کنعان تمام شد همهٔ مصریان نزد یوسف آمده گفتند ما را نان بده چرا در حضورت بمیریم؟ زیرا که نقره تمام شد * {{verse|۴۷|۱۶|color=black}} یوسف گفت مواشی خود را بیاورید و به عوض مواشی شما غله به شما میدهم اگر نقره تمام شده است * {{verse|۴۷|۱۷|color=black}} پس مواشی خود را نزد یوسف آوردند و یوسف به عوض اسبان و گله های گوسفندان و رمه های گاوان و الاغان نان بدیشان داد و در آن سال به عوض همهٔ مواشی ایشان ایشان را به نان پرورانید * {{verse|۴۷|۱۸|color=black}} و چون آن سال سپری شد در سال دوم به حضور وی آمده گفتندش از آقای خود مخفی نمیداریم که نقرهٔ ما تمام شده است و مواشی و بهایم از آن آقای ما گردیده و جز بدنها و زمین ما به حضور آقای ما چیزی باقی نیست * {{verse|۴۷|۱۹|color=black}} چرا ما و زمین ما نیز در نظر تو هلاک شویم؟ پس ما را و زمین ما را به نان بخر و ما و زمین ما مملوک فرعون بشویم و بذر بده تا زیست کنیم و نمیریم و زمین بایر نماند * {{verse|۴۷|۲۰|color=black}} پس یوسف تمامی زمین مصر را برای فرعون بخرید زیرا که مصریان هر کس مزرعهٔ خود را فروختند چونکه قحط بر ایشان سخت بود و زمین از آن فرعون شد * {{verse|۴۷|۲۱|color=black}} و خلق را از این حد تا به آن حد مصر به شهرها منتقل ساخت * {{verse|۴۷|۲۲|color=black}} فقط زمین کَهَنه را نخرید زیرا کهنه را حصّه ای از جانب فرعون معین شده بود و از حصّه ای که فرعون بدیشان داده بود میخوردند از این سبب زمین خود را نفروختند * {{verse|۴۷|۲۳|color=black}} و یوسف به قوم گفت اینک امروز شما را و زمین شما را برای فرعون خریدم همانا برای شما بذر است تا زمین را بکارید * {{verse|۴۷|۲۴|color=black}} و چون حاصل برسد یک خمس به فرعون دهید و چهار حصه از آن شما باشد برای زراعت زمین و برای خوراک شما و اهل خانه های شما و طعام به جهت اطفال شما * {{verse|۴۷|۲۵|color=black}} گفتند تو ما را اِحیا ساختی در نظر آقای خود التفات بیابیم تا غلام فرعون باشیم * {{verse|۴۷|۲۶|color=black}} پس یوسف<noinclude></noinclude> rme4osw3kctrozpil7lbnf97yh2rwns برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۸۵ 104 87527 286142 2026-06-11T23:58:44Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «این قانون را بر زمین مصر تا امروز قرار داد که خمس از آن فرعون باشد غیر از زمین کهنه فقط که از آن فرعون نشد * {{verse|۴۷|۲۷|color=black}} و اسرائیل در ارض مصر در زمین جوشن ساکن شده مِلک در آن گرفتند و بسیار بارور و کثیر گردیدند * {{verse|۴۷|۲۸|color=black}} و یعقوب در ار...» ایجاد کرد 286142 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>این قانون را بر زمین مصر تا امروز قرار داد که خمس از آن فرعون باشد غیر از زمین کهنه فقط که از آن فرعون نشد * {{verse|۴۷|۲۷|color=black}} و اسرائیل در ارض مصر در زمین جوشن ساکن شده مِلک در آن گرفتند و بسیار بارور و کثیر گردیدند * {{verse|۴۷|۲۸|color=black}} و یعقوب در ارض مصر هفده سال بزیست و ایام سالهای عمر یعقوب صد و چهل و هفت سال بود * {{verse|۴۷|۲۹|color=black}} و چون حین وفات اسرائیل نزدیک شدپسر خود یوسف را طلبیده بدو گفت الا´ن اگر در نظر تو التفات یافته ام دست خود را زیر ران من بگذار و احسان و اِمانت با من بکن و زنهار مرا در مصر دفن منما * {{verse|۴۷|۳۰|color=black}} بلکه با پدران خود بخوابم و مرا از مصر برداشته در قبر ایشان دفن کن گفت آنچه گفتی خواهم کرد * {{verse|۴۷|۳۱|color=black}} گفت برایم قسم بخور پس برایش قسم خورد و اسرائیل بر سر بستر خود خم شد * {{وسط|{{روخط|باب چهل و هشتم}}}} {{فصل|۴۸}} {{verse|۴۸|۱|color=black}} و بعد از این امور واقع شد که به یوسف گفتند اینک پدر تو بیمار است پس دو پسر خود مَنَسی و اِفرایم را با خود برداشت * {{verse|۴۸|۲|color=black}} و یعقوب را خبر داده گفتند اینک پسرت یوسف نزد تو میآید و اسرائیل خویشتن را تقویت داده بر بستر بنشست * {{verse|۴۸|۳|color=black}} و یعقوب به یوسف گفت خدای قادر مطلق در لوز در زمین کنعان به من ظاهر شده مرا برکت داد * {{verse|۴۸|۴|color=black}} و به من گفت هر آینه من تو را بارور و کثیر گردانم و از تو قومهای بسیار بوجود آورم و این زمین را بعد از تو به ذریت تو به میراث ابدی خواهم داد * {{verse|۴۸|۵|color=black}} و الا´ن دو پسرت که در زمین مصر برایت زاییده شدند قبل از آنکه نزد تو به مصر بیایم ایشان از آن من هستند اِفرایم و مَنَسی مثل رؤبین و شمعون از آن من خواهند بود * {{verse|۴۸|۶|color=black}} و اما اولاد تو که بعد از ایشان بیاوری از آن تو باشند و در ارث خود به نامهای برادران خود مسمّی شوند * {{verse|۴۸|۷|color=black}} و هنگامی که من از فدّان آمدم راحیل نزد من در زمین کنعان به سر راه مرد چون اندک مسافتی باقی بود که به اِفرات برسم و او را درآنجا به سر راهِ افرات که بیت لحم باشد دفن کردم * {{verse|۴۸|۸|color=black}} و چون اسرائیل پسران یوسف را دید گفت اینان کیستند؟ * {{verse|۴۸|۹|color=black}} یوسف پدر خود را گفت اینان پسران منند که خدا به من در اینجا داده است گفت ایشان را نزد من بیاور تا ایشان را برکت دهم * {{verse|۴۸|۱۰|color=black}} و چشمان<noinclude></noinclude> ttekbxww4y7uxxh0h47t1820wdf1klv برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۸۶ 104 87528 286143 2026-06-11T23:59:13Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «اسرائیل از پیری تار شده بود که نتوانست دید پس ایشان را نزدیک وی آورد و ایشان را بوسیده در آغوش خود کشید * {{verse|۴۸|۱۱|color=black}} و اسرائیل به یوسف گفت گمان نمیبردم که روی تو را ببینم و همانا خدا ذریت تو را نیز به من نشان داده است * {{verse|۴۸|۱۲|color=black}} و یو...» ایجاد کرد 286143 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>اسرائیل از پیری تار شده بود که نتوانست دید پس ایشان را نزدیک وی آورد و ایشان را بوسیده در آغوش خود کشید * {{verse|۴۸|۱۱|color=black}} و اسرائیل به یوسف گفت گمان نمیبردم که روی تو را ببینم و همانا خدا ذریت تو را نیز به من نشان داده است * {{verse|۴۸|۱۲|color=black}} و یوسف ایشان را از میان دو زانوی خود بیرون آورده رو به زمین نهاد * {{verse|۴۸|۱۳|color=black}} و یوسف هر دو را گرفت افرایم را به دست راست خود به مقابل دست چپ اسرائیل و منسی را به دست چپ خود به مقابل دست راست اسرائیل و ایشان را نزدیک وی آورد * {{verse|۴۸|۱۴|color=black}} و اسرائیل دست راست خود را دراز کرده بر سر اِفرایم نهاد و او کوچکتر بود و دست چپ خود را بر سر مَنَسی و دستهای خود را به فراست حرکت داد زیرا که مَنَسی نخست زاده بود * {{verse|۴۸|۱۵|color=black}} و یوسف را برکت داده گفت خدایی که در حضور وی پدرانم ابراهیم و اسحاق سالک بودندی خدایی که مرا از روز بودنم تا امروز رعایت کرده است * {{verse|۴۸|۱۶|color=black}} آن فرشته ای که مرا از هر بدی خلاصی داده این دو پسر را برکت دهد و نام من و نامهای پدرانم ابراهیم و اسحاق بر ایشان خوانده شود و در وسط زمین بسیار کثیر شوند * {{verse|۴۸|۱۷|color=black}} و چون یوسف دید که پدرش دست راست خود را بر سر افرایم نهاد بنظرش ناپسند آمد و دست پدر خود را گرفت تا آن را از سر اِفرایم به سر مَنَسی نقل کند * {{verse|۴۸|۱۸|color=black}} و یوسف به پدر خود گفت ای پدر من نه چنین زیرا نخست زاده این است دست راست خود را به سر او بگذار * {{verse|۴۸|۱۹|color=black}} اما پدرش ابا نموده گفت میدانم ای پسرم ! میدانم ! او نیز قومی خواهد شد و او نیز بزرگ خواهد گردید لیکن برادر کهترش از وی بزرگتر خواهد شد و ذریت او امتهای بسیار خواهند گردید * {{verse|۴۸|۲۰|color=black}} و در آن روز او ایشان را برکت داده گفت به تو اسرائیل برکت طلبیده خواهند گفت که خدا تو را مثل اِفرایم و مَنَسی گرداناد پس اِفرایم را به مَنَسی ترجیح داد * {{verse|۴۸|۲۱|color=black}} و اسرائیل به یوسف گفت همانا من میمیرم و خدا با شما خواهد بود و شما را به زمین پدران شما باز خواهد آورد * {{verse|۴۸|۲۲|color=black}} و من به تو حصه ای زیاده از برادرانت میدهم که آن را از دست اموریان به شمشیر و کمان خود گرفتم * {{وسط|{{روخط|باب چهل و نهم}}}} {{فصل|۴۹}} {{verse|۴۹|۱|color=black}} و یعقوب پسران خود را خوانده گفت جمع شوید تا شما را از آنچه در ایام آخر به شما واقع خواهد شد خبر دهم * {{verse|۴۹|۲|color=black}} ای پسران یعقوب جمع شوید و بشنوید! و به پدر خود<noinclude></noinclude> 6ih450u1shcaplmktk7z4l6wu48p72w برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۸۷ 104 87529 286144 2026-06-11T23:59:38Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «اسرائیل گوش گیرید * {{verse|۴۹|۳|color=black}} ای رؤبین ! تو نخست زادهٔ منی توانایی من و ابتدای قوتم فضیلت رفعت و فضیلت قدرت * {{verse|۴۹|۴|color=black}} جوشان مثل آب برتری نخواهی یافت زیرا که بر بستر پدر خود برآمدی آنگاه آن را بی حرمت ساختی به بستر من برآمد * {{verse|۴۹|۵...» ایجاد کرد 286144 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>اسرائیل گوش گیرید * {{verse|۴۹|۳|color=black}} ای رؤبین ! تو نخست زادهٔ منی توانایی من و ابتدای قوتم فضیلت رفعت و فضیلت قدرت * {{verse|۴۹|۴|color=black}} جوشان مثل آب برتری نخواهی یافت زیرا که بر بستر پدر خود برآمدی آنگاه آن را بی حرمت ساختی به بستر من برآمد * {{verse|۴۹|۵|color=black}} شمعون و لاوی برادرند آلات ظلم شمشیرهای ایشان است * {{verse|۴۹|۶|color=black}} ای نفس من به مشورت ایشان داخل مشو و ای جلال من به محفل ایشان متحد مباش زیرا در غضب خود مردم را کشتند و در خودرأیی خویش گاوان را پی کردند * {{verse|۴۹|۷|color=black}} ملعون باد خشم ایشان که سخت بود و غضب ایشان زیرا که تند بود! ایشان را در یعقوب متفرق سازم و در اسرائیل پراکنده کنم * {{verse|۴۹|۸|color=black}} ای یهودا تو را برادرانت خواهند ستود دستت بر گردن دشمنانت خواهد بود و پسران پدرت تو را تعظیم خواهند کرد * {{verse|۴۹|۹|color=black}} یهودا شیربچه ای است ای پسرم از شکار برآمدی مثل شیر خویشتن را جمع کرده در کمین میخوابد و چون شیرماده ای است کیست او را برانگیزاند؟ * {{verse|۴۹|۱۰|color=black}} عصا از یهودا دور نخواهد شد و نه فرمان فرمایی از میان پایهای وی تا شیلو بیاید و مر او را اطاعت امتها خواهد بود * {{verse|۴۹|۱۱|color=black}} کّرهٔ خود را به تاک و کّرهٔ الاغ خویش را به مو بسته جامهٔ خود را به شراب و رخت خویش را به عصیر انگور میشوید * {{verse|۴۹|۱۲|color=black}} چشمانش به شراب سرخ و دندانش به شیر سفید است * {{verse|۴۹|۱۳|color=black}} زبولون بر کنار دریا ساکن شود و نزد بندر کشتیها و حدود او تا به صیدون خواهد رسید * {{verse|۴۹|۱۴|color=black}} یساکار حمار قوی است در میان آغلها خوابیده * {{verse|۴۹|۱۵|color=black}} چون محل آرمیدن را دید که پسندیده است و زمین را دلگشا یافت پس گردن خویش را برای بار خم کرد و بندهٔ خراج گردید * {{verse|۴۹|۱۶|color=black}} دان قوم خود را داوری خواهد کرد چون یکی از اسباط اسرائیل * {{verse|۴۹|۱۷|color=black}} دان ماری خواهد بودبه سر راه و افعی بر کنار طریق که پاشنهٔ اسب را بگزد تا سوارش از عقب افتد * {{verse|۴۹|۱۸|color=black}} ای یهوه منتظر نجات تو میباشم * {{verse|۴۹|۱۹|color=black}} جاد گروهی بر وی هجوم خواهند آورد و او به عقب ایشان هجوم خواهد آورد * {{verse|۴۹|۲۰|color=black}} اشیر نان او چرب خواهد بود و لذات ملوکانه خواهد داد * {{verse|۴۹|۲۱|color=black}} نفتالی غزال آزادی است که سخنان حسنه خواهد داد * {{verse|۴۹|۲۲|color=black}} یوسف شاخهٔ باروری است شاخهٔ بارور بر سر چشمه ای که شاخه هایش از دیوار برآید * {{verse|۴۹|۲۳|color=black}} تیراندازان او را رنجانیدند و تیر انداختند و اذیت رسانیدند * {{verse|۴۹|۲۴|color=black}} لیکن کمان وی در قوت قایم ماند و بازوهای دستش به دست قدیر یعقوب مقوی گردید که<noinclude></noinclude> ea4aft71gyrliizouetisnhk47qmhl7 برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۸۸ 104 87530 286145 2026-06-12T00:00:08Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «از آنجاست شبان و صخرهٔ اسرائیل * {{verse|۴۹|۲۵|color=black}} از خدای پدرت که تو را اعانت میکند و از قادرمطلق که تو را برکت میدهد به برکات آسمانی از اعلی و برکات لجه ای که در اسفل واقع است و برکات پستانها و رحم * {{verse|۴۹|۲۶|color=black}} برکات پدرت بر برکات جبال ازل...» ایجاد کرد 286145 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>از آنجاست شبان و صخرهٔ اسرائیل * {{verse|۴۹|۲۵|color=black}} از خدای پدرت که تو را اعانت میکند و از قادرمطلق که تو را برکت میدهد به برکات آسمانی از اعلی و برکات لجه ای که در اسفل واقع است و برکات پستانها و رحم * {{verse|۴۹|۲۶|color=black}} برکات پدرت بر برکات جبال ازلی فایق آمد و بر حدود کوههای ابدی و بر سر یوسف خواهد بود و بر فرق او که از برادرانش برگزیده شد * {{verse|۴۹|۲۷|color=black}} بنیامین گرگی است که میدرد صبحگاهان شکار را خواهد خورد و شامگاهان غارت را تقسیم خواهد کرد * {{verse|۴۹|۲۸|color=black}} همهٔ اینان دوازده سبط اسرائیلند و این است آنچه پدر ایشان بدیشان گفت و ایشان را برکت داد و هر یک را موافق برکت وی برکت داد * {{verse|۴۹|۲۹|color=black}} پس ایشان را وصیت فرموده گفت من به قوم خود ملحق میشوم مرا با پدرانم در مغاره ای که در صحرای عفرونِ حِتّی است دفن کنید * {{verse|۴۹|۳۰|color=black}} در مغاره ای که در صحرای مکفیله است که در مقابل ممری در زمین کنعان واقع است که ابراهیم آن را با آن صحرا از عفرون حتی برای ملکیت مقبره خرید * {{verse|۴۹|۳۱|color=black}} آنجا ابراهیم و زوجه اش ساره را دفن کردند؛ آنجا اسحاق و زوجهٔ او رفقه را دفن کردند؛ و آنجا لیه را دفن نمودم * {{verse|۴۹|۳۲|color=black}} خرید آن صحرا و مغاره ای که در آن است از بنی حتّ بود * {{verse|۴۹|۳۳|color=black}} و چون یعقوب وصیت را با پسران خود به پایان برد پایهای خود را به بستر کشیده جان بداد و به قوم خویش ملحق گردید * {{وسط|{{روخط|باب پنجاهم}}}} {{فصل|۵۰}} {{verse|۵۰|۱|color=black}} و یوسف بر روی پدر خود افتاده بر وی گریست و او را بوسید * {{verse|۵۰|۲|color=black}} و یوسف طبیبانی را که از بندگان او بودند امر فرمود تا پدر او را حنوط کنند و طبیبان اسرائیل را حنوط کردند * {{verse|۵۰|۳|color=black}} و چهل روز در کار وی سپری شد زیرا که این قدر روزها در حنوط کردن صرف میشد و اهل مصر هفتاد روز برای وی ماتم گرفتند * {{verse|۵۰|۴|color=black}} و چون ایام ماتم وی تمام شد یوسف اهل خانهٔ فرعون را خطاب کرده گفت اگر الا´ن در نظر شما التفات یافته ام در گوش فرعون عرض کرده بگویید * {{verse|۵۰|۵|color=black}} پدرم مرا سوگند داده گفت اینک من میمیرم ؛ در قبری که برای خویشتن در زمین کنعان کنده ام آنجا مرا دفن کن اکنون بروم و پدر خود را دفن کرده مراجعت نمایم * {{verse|۵۰|۶|color=black}} فرعون گفت برو و چنانکه پدرت به تو سوگند داده است او را دفن کن * {{verse|۵۰|۷|color=black}} پس یوسف روانه شد تا<noinclude></noinclude> o550dnurzv1eoqlyur37c97acyc7c40 برگه:Theholybibleinpe00brit.pdf/۸۹ 104 87531 286146 2026-06-12T00:00:36Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی «پدر خود را دفن کند و همهٔ نوکران فرعون که مشایخ خانهٔ وی بودند و جمیع مشایخ زمین مصر با اورفتند * {{verse|۵۰|۸|color=black}} و همهٔ اهل خانهٔ یوسف و برادرانش و اهل خانهٔ پدرش جز اینکه اطفال و گله ها و رمه های خود را در زمین جوشن واگذاشتند * {{verse|۵۰|۹|color=black}} و...» ایجاد کرد 286146 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" />{{RunningHeader|right|center|left}}{{rule}}</noinclude>پدر خود را دفن کند و همهٔ نوکران فرعون که مشایخ خانهٔ وی بودند و جمیع مشایخ زمین مصر با اورفتند * {{verse|۵۰|۸|color=black}} و همهٔ اهل خانهٔ یوسف و برادرانش و اهل خانهٔ پدرش جز اینکه اطفال و گله ها و رمه های خود را در زمین جوشن واگذاشتند * {{verse|۵۰|۹|color=black}} و ارابه ها نیز و سواران همراهش رفتند؛ و انبوهی بسیار کثیر بودند * {{verse|۵۰|۱۰|color=black}} پس به خرمنگاه اطاد که آنطرف اُرْدُن است رسیدند و در آنجا ماتمی عظیم و بسیار سخت گرفتند و برای پدر خود هفت روز نوحه گری نمود * {{verse|۵۰|۱۱|color=black}} و چون کنعانیان ساکن آن زمین این ماتم را در خرمنگاه اَطاد دیدند گفتند این برای مصریان ماتم سخت است از این رو آن موضع را آبِل مِصرایم نامیدند که بدان طرف اردن واقع است * {{verse|۵۰|۱۲|color=black}} همچنان پسران او بدان طوریکه امر فرموده بود کردند * {{verse|۵۰|۱۳|color=black}} و پسرانش او را به زمین کنعان بردند و او را در مغارهٔ صحرای مکفیله که ابراهیم با آن صحرا از عفرون حتّی برای مِلکیتِ مقبره خریده بود در مقابل مِمری دفن کردند * {{verse|۵۰|۱۴|color=black}} و یوسف بعد از دفن پدر خود با برادران خویش و همهٔ کسانی که برای دفن پدرش با وی رفته بودند به مصر برگشتند * {{verse|۵۰|۱۵|color=black}} و چون برادران یوسف دیدند که پدر ایشان مرده است گفتند اگر یوسف الا´ن از ما کینه دارد هر آینه مکافات همهٔ بدی را که به وی کرده ایم به ما خواهد رسانید * {{verse|۵۰|۱۶|color=black}} پس نزد یوسف فرستاده گفتند پدر تو قبل از مردنش امر فرموده گفت * {{verse|۵۰|۱۷|color=black}} به یوسف چنین بگوییدالتماس دارم که گناه و خطای برادران خود را عفو فرمایی زیرا که به تو بدی کرده اند پس اکنون گناه بندگان خدای پدر خود را عفو فرما و چون به وی سخن گفتند یوسف بگریست * {{verse|۵۰|۱۸|color=black}} و برادرانش نیز آمده به حضور وی افتادند و گفتند اینک غلامان تو هستیم * {{verse|۵۰|۱۹|color=black}} یوسف ایشان را گفت مترسید زیرا که آیا من در جای خدا هستم؟ * {{verse|۵۰|۲۰|color=black}} شما دربارهٔ من بد اندیشیدید لیکن خدا از آن قصد نیکی کرد تا کاری کند که قوم کثیری را اِحیا نماید چنانکه امروز شده است * {{verse|۵۰|۲۱|color=black}} و الا´ن ترسان مباشید من شما را و اطفال شما را میپرورانم پس ایشان را تسلی داد و سخنان دل آویز بدیشان گفت * {{verse|۵۰|۲۲|color=black}} و یوسف در مصر ساکن ماند او و اهل خانهٔ پدرش و یوسف صد و ده سال زندگانی کرد * {{verse|۵۰|۲۳|color=black}} و یوسف پسران پشت سوم اِفرایم را دید و پسران ماکیر پسر مَنَسی نیز بر زانوهای یوسف تولد یافتند * {{verse|۵۰|۲۴|color=black}} و یوسف برادران خود را گفت من میمیرم<noinclude></noinclude> 8f153mxu3bfjh3p1e9xnb2skrfau52d کتاب مقدس (بریتش و فورن بیبل سوسائیتی)/سفر پیدایش 0 87532 286148 2026-06-12T00:10:00Z Hanooz 17889 صفحه‌ای تازه حاوی «{{header | title = [[../]] | author = | translator = | section = سفر پیدایش | previous = | next = [[../سفر خروج/]] | notes = }} <pages index="Theholybibleinpe00brit.pdf" from=9 to=90></pages>» ایجاد کرد 286148 wikitext text/x-wiki {{header | title = [[../]] | author = | translator = | section = سفر پیدایش | previous = | next = [[../سفر خروج/]] | notes = }} <pages index="Theholybibleinpe00brit.pdf" from=9 to=90></pages> 6d7nltlpw49tjhhqsmf5p6o1ljawdg2 سفر پیدایش 0 87533 286149 2026-06-12T00:10:43Z Hanooz 17889 تغییرمسیر به [[کتاب مقدس (بریتش و فورن بیبل سوسائیتی)/سفر پیدایش]] 286149 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[کتاب مقدس (بریتش و فورن بیبل سوسائیتی)/سفر پیدایش]] kr6ukbyqypqdnd1xsjda3h4zbvza4l6 پیدایش 0 87534 286150 2026-06-12T00:11:12Z Hanooz 17889 تغییرمسیر به [[کتاب مقدس (بریتش و فورن بیبل سوسائیتی)/سفر پیدایش]] 286150 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[کتاب مقدس (بریتش و فورن بیبل سوسائیتی)/سفر پیدایش]] kr6ukbyqypqdnd1xsjda3h4zbvza4l6