ویکی‌نبشته fawikisource https://fa.wikisource.org/wiki/%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C MediaWiki 1.47.0-wmf.19 first-letter مدیا ویژه بحث کاربر بحث کاربر ویکی‌نبشته بحث ویکی‌نبشته پرونده بحث پرونده مدیاویکی بحث مدیاویکی الگو بحث الگو راهنما بحث راهنما رده بحث رده درگاه بحث درگاه پدیدآورنده بحث پدیدآورنده برگه گفتگوی برگه فهرست گفتگوی فهرست TimedText TimedText talk پودمان بحث پودمان Event Event talk بوف کور 0 2280 299346 276586 2026-09-11T04:33:58Z Hanooz 17889 299346 wikitext text/x-wiki {{header | title = بوف کور | author = صادق هدایت | translator = | section = | previous = | next = | year = ۱۳۱۵ | notes = | portal = ادبیات }} <pages index="The Blind Owl.pdf" from=5 to=144 /> {{مالکیت عمومی در هند}} {{authority control}} [[رده:رمان‌های ایرانی]] h0kh6oblf1wlj17gawpxp9ssb27f45d 299349 299346 2026-09-11T04:38:27Z Hanooz 17889 299349 wikitext text/x-wiki {{header | title = بوف کور | author = صادق هدایت | translator = | section = | previous = | next = | year = ۱۳۱۵ | notes = | portal = ادبیات }} <pages index="The Blind Owl.pdf" include=1></pages> {{page break|label=}} <pages index="The Blind Owl.pdf" include=2></pages> {{page break|label=}} <pages index="The Blind Owl.pdf" include=3></pages> {{page break|label=}} <pages index="The Blind Owl.pdf" include=4></pages> {{page break|label=}} <pages index="The Blind Owl.pdf" from=5 to=144 /> {{مالکیت عمومی در هند}} {{authority control}} [[رده:رمان‌های ایرانی]] no2nhczc0zm50ktjj33cqip1knu6u04 299350 299349 2026-09-11T04:41:23Z Hanooz 17889 added [[Category:رمان‌‌های کوتاه]] using [[Help:Gadget-HotCat|HotCat]] 299350 wikitext text/x-wiki {{header | title = بوف کور | author = صادق هدایت | translator = | section = | previous = | next = | year = ۱۳۱۵ | notes = | portal = ادبیات }} <pages index="The Blind Owl.pdf" include=1></pages> {{page break|label=}} <pages index="The Blind Owl.pdf" include=2></pages> {{page break|label=}} <pages index="The Blind Owl.pdf" include=3></pages> {{page break|label=}} <pages index="The Blind Owl.pdf" include=4></pages> {{page break|label=}} <pages index="The Blind Owl.pdf" from=5 to=144 /> {{مالکیت عمومی در هند}} {{authority control}} [[رده:رمان‌های ایرانی]] [[رده:رمان‌‌های کوتاه]] bk2mab8s91usd627giddar84xapmu7v برگه:The Blind Owl.pdf/۱ 104 45199 299375 194771 2026-09-11T10:28:19Z Hanooz 17889 افزودن {{ته}} به انتهای صفحه برای جلوگیری از پیوستن پاراگراف به صفحهٔ بعد. 299375 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="4" user="Ali Khomami P" /></noinclude>{{و|{{اندازه قلم|200%|صادق هدایت}}}} {{فمخ}} {{و|{{اندازه قلم|700%|بوف کور}}}} {{فمخ}} {{و|بمبئی – ۱۳۱۵}} {{ته}}<noinclude></noinclude> 0wst6499zvlfkg8gxi0ws6nqqowft4m برگه:The Blind Owl.pdf/۲ 104 45200 299376 283502 2026-09-11T10:28:28Z Hanooz 17889 افزودن {{ته}} به انتهای صفحه برای جلوگیری از پیوستن پاراگراف به صفحهٔ بعد. 299376 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="4" user="Ali Khomami P" /></noinclude>{{Dhr|4em}} {{وسط|{{زیرخط دوتایی|طبع و فروش در ایران ممنوع است}}}} {{ته}}<noinclude></noinclude> e3yggvh0hjflnxjalormayjv627f6kj برگه:The Blind Owl.pdf/۳ 104 45201 299377 283505 2026-09-11T10:28:35Z Hanooz 17889 افزودن {{ته}} به انتهای صفحه برای جلوگیری از پیوستن پاراگراف به صفحهٔ بعد. 299377 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="4" user="Ali Khomami P" /></noinclude>{{Dhr|4em}} {{وسط|بوف کور}} {{ته}}<noinclude></noinclude> 4x230qzm3m7fayy4y5l1tb2zq95l229 برگه:The Blind Owl.pdf/۴ 104 45202 299340 283514 2026-09-11T03:23:48Z Hanooz 17889 299340 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="4" user="Ali Khomami P" /></noinclude>{{زیرخط دوتایی|از تالیفات صادق هدایت}} {{plainlist| * [[سه قطره خون]] * [[زنده بگور]] * [[سایه مغول|سایه مغول (انیران)]] * [[علویه خانم]] * [[میهن پرست]] * [[سایه روشن]] * [[افسانه آفرینش]] * [[پروین دختر ساسان|پروین]] * [[مازیار]] (با [[پدیدآورنده:مجتبی مینوی|م. مینوی]]) * [[اوسانه]] * [[نیرنگستان]] * [[فواید گیاهخواری]] * [[اصفهان نصف جهان]] * [[انسان و حیوان]] * [[البعثة الاسلامیه]] * وغ وغ ساهاب (با {{w|مسعود فرزاد|م. فرزاد}}) * [[ترانه‌های خیام]] * [[حکایت بانتیجه]] }} {{ته}}<noinclude></noinclude> tqu7fwccei1dd99u8qdb2g012f64e5o برگه:The Blind Owl.pdf/۵ 104 45203 299347 283519 2026-09-11T04:35:26Z Hanooz 17889 299347 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="4" user="Ali Khomami P" /></noinclude>{{Img float | file = First page of The Blind Owl (cropped).png | width = 300px | align = center }} {{وسط|{{font-size|300%|بوف کور}}}} در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد – این دردها را نمیشود بکسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم<noinclude></noinclude> boron11hnpi31i10e0jrwdutj6hj84r برگه:The Blind Owl.pdf/۸ 104 45206 299348 283522 2026-09-11T04:36:10Z Hanooz 17889 299348 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="4" user="Hanooz" />{{سصم|۸||}}</noinclude>{{separator|11}} درین دنیای پست پر از فقر و مسکنت برای نخستین بار گمان کردم که در زندگی من یک شعاع آفتاب درخشید – اما افسوس این شعاع آفتاب نبود بلکه فقط یک پرتو گذرنده، یک ستاره پرنده بود که بصورت یک زن یا فرشته بمن تجلی کرد و در روشنائی آن یک لحظه، فقط یک ثانیه همه بدبختیهای زندگی خودم را دیدم و بعظمت و شکوه آن پی بردم و بعد این پرتو در گرداب تاریکی که باید ناپدید بشود دوباره ناپدید شد – نه نتوانستم این پرتو گذرنده را برای خودم نگهدارم.— سه ماه – نه، دو ماه و چهار روز بود که پی او را گم کرده بودم، ولی یادگار چشمهای جادوئی یا شراره کشنده چشمهایش در زندگی من همیشه ماند – چطور میتوانم او را فراموش بکنم که انقدر وابسته بزندگی منست؟ نه، اسم او را هرگز نخواهم برد، چون دیگر او با آن اندام اثیری، باریک و مه آلود، با آن دو چشم درشت متعجب درخشان که پشت آن زندگی من آهسته و دردناک میسوخت و میگداخت او دیگر متعلق باین دنیای پست درنده نیست – نه، اسم او را نباید آلوده بچیزهای زمینی بکنم.— {{ته}}<noinclude></noinclude> 0ywbo9f7kl4seycdkav31u1lowreetv برگه:The Blind Owl.pdf/۹ 104 45210 299378 283541 2026-09-11T10:30:26Z Hanooz 17889 افزودن {{ته}} به انتهای صفحه برای جلوگیری از پیوستن پاراگراف به صفحهٔ بعد. 299378 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="4" user="Hanooz" />{{سصم|۹||}}</noinclude>بعد از او من دیگر خودم را از جرگه آدمها، از جرگه احمقها و خوشبخت‌ها بکلی بیرون کشیدم و برای فراموشی بشراب و تریاک پناه بردم – زندگی من تمام روز میان چهار دیوار اطاقم میگذشت و میگذرد – سرتاسر زندگیم میان چهار دیوار گذشته است – تمام روز مشغولیات من نقاشی روی جلد [[w:قلمدان|قلمدان]] بود – همه وقتم وقف نقاشی روی جلد قلمدان و استعمال مشروب و تریاک میشد و شغل مضحک نقاشی روی قلمدان را اختیار کرده بودم برای اینکه خودم را گیج بکنم، برای اینکه وقت را بکشم. از حسن اتفاق خانه‌ام بیرون شهر، در یک محل ساکت و آرام دور از آشوب و جنجال زندگی مردم واقع شده – اطراف آن کاملاً مجزا و دورش خرابه است. فقط از انطرف خندق خانه‌های گلی توسری خورده پیداست و شهر شروع میشود – نمیدانم این خانه را کدام مجنون یا کج سلیقه در [[w:عهد دقیانوس|عهد دقیانوس]] ساخته، چشمم را که می‌بندم نه فقط همه سوراخ سنبه‌هایش پیش چشمم مجسم میشود بلکه فشار آنها را روی دوش خودم حس میکنم – خانه‌ای که فقط روی قلمدانهای قدیم ممکن است نقاشی کرده باشند.{{ته}} {{ته}}<noinclude></noinclude> 7rv4hmi88ytb1j2j479kllt0nwddnaa برگه:The Blind Owl.pdf/۱۰ 104 45224 299379 297782 2026-09-11T10:30:40Z Hanooz 17889 299379 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="4" user="Hanooz" />{{سصم|۱۰||}}</noinclude>باید همه اینها را بنویسم تا به بینم که بخودم مشتبه نشده باشد، باید همه اینها را بسایه خودم که روی دیوار افتاده توضیح بدهم – آری، پیشتر برایم فقط یک دلخوشی یا دلخوشکنک مانده بود – میان چهار دیوار اطاقم روی قلمدان نقاشی میکردم و با این سرگرمی مضحک وقت را میگذرانیدم اما بعد از آنکه آن دو چشم را دیدم، بعد از آنکه او را دیدم اصلاً معنی، مفهوم و ارزش هر جنبش و حرکتی از نظرم افتاد – ولی چیزی که غریب، چیزیکه باورنکردنی است نمیدانم چرا موضوع مجلس همه نقاشیهای من از ابتدا یکجور و یک شکل بوده است: همیشه یک درخت سرو میکشیدم که زیرش پیرمردی قوز کرده شبیه [[w:یوگی (هندوئیسم)|جوکیان]] هندوستان عبا بخودش پیچیده، چنباتمه نشسته و دور سرش چالمه بسته بود و انگشت سبابه دست چپش را بحالت تعجب به لبش گذاشته بود – روبروی او دختری با لباس سیاه بلند خم شده باو [[w:نیلوفر آبی|گل نیلوفر]] تعارف میکرد، چون میان آنها یک جوی آب فاصله داشت – آیا این مجلس را من سابقاً دیده بوده‌ام یا در خواب بمن الهام شده بود؟ نمیدانم. فقط میدانم که هر چه نقاشی میکردم همه‌اش همین مجلس و همین موضوع بود،<noinclude></noinclude> 6h5hbq925m14zoq5qbv2fx40wal7qxm برگه:The Blind Owl.pdf/۱۱ 104 45225 299380 297783 2026-09-11T10:31:03Z Hanooz 17889 299380 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="4" user="Hanooz" />{{سصم|۱۱||}}</noinclude>دستم بدون اراده این تصویر را میکشید و غریب تر آنکه برای این نقش مشتری پیدا میشد و حتا بتوسط عمویم از این جلد قلمدانها به هندوستان میفرستادم که میفروخت و پولش را میفرستاد. این مجلس در عین حال بنظرم دور و نزدیک میاید، درست یادم نیست – حالا قضیه‌ای بخاطرم امد – گفتم، باید یادبودهای خودم را بنویسم – ولی این پیش آمد خیلی بعد اتفاق افتاد و ربطی بموضوع ندارد و در اثر همین اتفاق از نقاشی بکلی دست کشیدم – دو ماه پیش – نه، درست دو ماه و چهار روز میگذرد، [[w:سیزده‌بدر|سیزده نوروز]] بود همه مردم به بیرون شهر هجوم آورده بودند – من پنجره اطاقم را بسته بودم برای اینکه سر فارغ نقاشی بکنم، نزدیک غروب گرم نقاشی بودم یکمرتبه در باز شد و عمویم وارد شد – یعنی خودش گفت که عموی من است، من هرگز او را ندیده بودم، چون از ابتدای جوانی بمسافرت دوردستی رفته بود، گویا [[w:ناخدا|ناخدا]]ی کشتی بود – تصور کردم شاید کار تجارتی با من دارد، چون شنیده بودم که تجارت هم میکند – بهرحال عمویم پیرمردی بود قوزکرده که چالمه هندی دور سرش بسته بود، عبای زرد پاره‌ای روی دوشش بود و سر و رویش را با شال گردن پیچیده بود،<noinclude></noinclude> ksj78lobmq28eimn6zdsofw3fdp86ee برگه:The Blind Owl.pdf/۸۹ 104 46733 299277 283547 2026-09-10T11:59:45Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299277 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۸۹||}}</noinclude>متوجه قدمهای خودم بود من راه نمیرفتم ولی مثل آن دختر سیاهپوش روی پاهایم میلغزیدم و رد میشدم. همینکه بخودم آمدم دیدم در شهر و جلو خانه پدرزنم هستم - نمیدانم چرا گذارم بخانه پدرزنم افتاد - پسر کوچکش، برادرزنم - روی سکو نشسته بود - مثل سیبی که با خواهرش نصف کرده باشند: چشمهای مورب ترکمنی، گونه های برجسته،<!-- ؟ --> رنگ گندمی، دماغ شهوتی، صورت لاغر ورزیده داشت و همینطور که نشسته بود انگشت سبابه دست چپش را بدهنش گذاشته بود، من بی اختیار جلو رفتم، دست کردم کلوچه‌هائی که در جیبم بود درآوردم باو دادم و گفتم: «اینا رو شاجون برات داده» چون بزن من بجای مادر خودش شاه‌جان میگفت - او با چشمهای ترکمنی خود نگاه تعجب آمیزی به کلوچه‌ها کرد که با تردید در دستش گرفته بود. من روی سکوی خانه نشستم، او را در بغلم نشاندم و بخودم فشار دادم. تنش گرم و ساق پاهایش شبیه ساق پاهای زنم بود و همان حرکات بی تکلف او را داشت. لبهای او شبیه لبهای پدرش بود - اما آنچه که نزد پدرش مرا متنفر میکرد برعکس در او برای من جذبه و کشندگی داشت - مثل این بود که لبهای نیمه باز او تازه از یک بوسه گرم طولانی جدا شده - روی دهن نیمه بازش را بوسیدم که<noinclude></noinclude> to5vf6zs4ar2r664m5sqikgj5n647hi برگه:The Blind Owl.pdf/۹۰ 104 46734 299278 283548 2026-09-10T12:06:42Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299278 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۹۰||}}</noinclude>شبیه لبهای زنم بود - لبهای او طعم کونه خیار میداد - تلخ مزه و گس بود، لابد لبهای ان لکاته هم همین طعم را داشت. «در همینوقت دیدم پدرش - آن پیرمرد قوزی که شال گردن بسته بود از در خانه بیرون آمد بی آنکه بطرف من نگاه بکند رد شد، بریده بریده میخندید، خنده ترسناکی بود که مو را بتن آدم راست میکرد و شانه‌هایش از شدت خنده میلرزید، از زور خجالت میخواستم بزمین فرو بروم - نزدیک غروب شده بود بلند شدم، مثل اینکه میخواستم از خودم فرار بکنم. بدون اراده راه خانه را پیش گرفتم، هیچکس و هیچ چیز را نمیدیدیم، بنظرم میامد که از میان یک شهر مجهول و ناشناس حرکت میکردم. خانه‌های عجیب و غریب به اشکال بریده بریده هندسی با دریچه‌های متروک سیاه اطراف من بود، مثل این بود که هرگز یک جنبنده نمیتوانست در آنها مسکن داشته باشد ولی دیوارهای سفید آنها با روشنائی ناخوشی میدرخشید و چیزیکه غریب بود، چیزیکه نمیتوانستم باور بکنم در مقابل هر یک ازین دیوارها میایستادم جلو مهتاب سایه‌ام بزرگ و غلیظ بدیوار میافتاد ولی بدون سر بود - سایه‌ام سر نداشت - شنیده بودم که اگر سایه کسی سر نداشته باشد تا سر سال میمیرد. «هراسان وارد خانه‌ام شدم و به اطاقم پناه<noinclude></noinclude> cwn1oclzn8x1twwhv2a9rv96adu8n9r برگه:The Blind Owl.pdf/۹۱ 104 46735 299279 283549 2026-09-10T12:12:33Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299279 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۹۱||}}</noinclude>بردم، در همینوقت خوندماغ شدم و بعد از آنکه مقدار زیادی خون از دماغم رفت بیهوش در رختخوابم افتادم.- دایه‌ام مشغول پرستاری من شد. «قبل از اینکه بخوابم در آینه بصورت خود نگاه کردم، دیدم صورتم شکسته محو و بی روح شده بود. بقدری محو بود که خودم را نمیشناختم - رفتم در رختخواب لحاف را روی سرم کشیدم غلت زدم، رویم را بطرف دیوار کردم، پاهایم را جمع کردم، چشمهایم را بستم و دنباله خیالات خودم را گرفتم - این رشته‌هائی که سرنوشت تاریک، غم‌انگیز، مهیب و پر از کیف مرا تشکیل میداد - آنجائیکه زندگی با مرگ بهم آمیخته میشود و تصویرهای منحرف شده بوجود میاید، میل‌های کشته شده دیرین، میلهای محو شده و خفه شده دوباره زنده میشوند و فریاد انتقام میکشند - در اینوقت از طبیعت و دنیای ظاهری کنده میشدم و حاضر بودم که در جریان ازلی محو و نابود بشوم - چندبار با خودم زمزمه کردم: «مرگ.. مرگ.. کجایی؟» همین بمن تسکین داد و چشمهایم بهم رفت. «چشمهایم که بسته شد دیدم در {{w|میدان محمدیه}} بودم. دار بلندی برپا کرده بودند و پیرمرد خنزرپنزری جلو اطاقم را به چوبه دار آویخته بودند - چند نفر {{w|داروغه}}<noinclude></noinclude> bzxcerz6vg5xgjx6ij9jn01iw3ak0fr برگه:The Blind Owl.pdf/۹۲ 104 46737 299280 283550 2026-09-10T12:37:54Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299280 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۹۲||}}</noinclude>مست پای دار شراب میخوردند - مادرزنم با صورت برافروخته با صورتی که در موقع اوقات تلخی زنم حالا می‌بینم که رنگ لبش میپرد و چشمهایش گرد و وحشت زده میشود، دست مرا میکشید از میان مردم رد میکرد و به میرغضب که لباس سرخ پوشیده بود نشان میداد و میگفت: «اینم دار بزنین» من هراسان از خواب پریدم - مثل کوره میسوختم، تنم خیس عرق بود و حرارت سوزانی روی گونه‌هایم شعله‌ور بود - برای اینکه خودم را از دست این کابوس برهانم. بلند شدم آب خوردم و کمی بسرورویم زدم، دوباره خوابیدم ولی خواب بچشمم نمیامد. در سایه روشن اطاق به کوزه آب که روی رف بود خیره شده بودم، بنظرم آمد تا مدتی که کوزه روی رف است خوابم نخواهد برد - یکجور ترس بی جا برایم تولید شده بودکه کوزه خواهد افتاد، بلند شدم که جای کوزه را محفوظ کنم، ولی بواسطه تحریک مجهولی که خودم ملتفت نبودم دستم عمداً بکوزه خورد، کوزه افتاد و شکست. بالاخره پلکهای چشمم را بهم فشار دادم اما بخیالم رسید که دایه‌ام بلند شده بمن نگاه میکند، مشتهای خودم را زیر لحاف گره کردم ولی هیچ اتفاق فوق العاده‌ای رخ نداده بود. در حالت اغما صدای در کوچه را شنیدم، صدای پای دایه‌ام را شنیدم که نعلینش را بزمین میکشید و<noinclude></noinclude> i6bd90jtfgfwebcjcd3ewwllw3fl31k برگه:The Blind Owl.pdf/۹۳ 104 46738 299281 116022 2026-09-10T12:45:20Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299281 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۹۳||}}</noinclude>رفت نان و پنیر را گرفت. بعد صدای دوردست فروشنده‌ای آمد که میخواند: «صفرا بره شاتوت<!-- ؟ -->». نه، زندگی مثل معمول خسته کننده شروع شده بود، روشنائی زیادتر میشد چشمهایم را که باز کردم یک تکه از انعکاس افتاب روی سطح آب حوض که از دریچه اطاقم به سقف افتاده بود میلرزید. بنظرم آمد خواب دیشب انقدر دور و محو شده بود مثل اینکه چند سال قبل وقتیکه بچه بودم دیده‌ام. دایه‌ام چاشت مرا آورد، مثل این بود که صورت دایه‌ام روی یک آینه دق منعکس شده باشد انقدر کشیده و لاغر بنظرم جلوه کرد، بشکل باورنکردنی مضحکی درآمده بود، انگاری که وزن سنگینی صورتش را پائین کشیده بود. «با اینکه ننجون میدانست دود غلیان برایم بد است باز هم در اطاقم غلیان میکشید، اصلاً تا غلیان نمیکشید سر دماغ نمیامد. از بسکه دایه‌ام از خانه‌اش از عروس و پسرش برایم حرف زده بود، مرا هم با کیفهای شهوتی خودش شریک کرده بود - چقدر احمقانه است، گاهی بی جهت بفکر زندگی اشخاص خانه دایه‌ام میافتادم ولی نمیدانم چرا هر جور زندگی و خوشی دیگران دلم را بهم میزد - در صورتیکه میدانستم زندگی من تمام شده و بطرز دردناکی آهسته خاموش میشود، بمن چه ربطی<noinclude></noinclude> hh2h7b1elz7ksig4h7cz28j4omiweca برگه:The Blind Owl.pdf/۹۴ 104 46739 299282 116023 2026-09-10T12:50:20Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299282 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۹۴||}}</noinclude>داشت که فکرم را متوجه زندگی احمقها و رجاله‌ها بکنم که سالم بودند، خوب میخوردند، خوب میخوابیدند و خوب جماع میکردند و هرگز ذره‌ای از دردهای مرا حس نکرده بودند و بالهای مرگ هر دقیقه بسر و صورتشان ساییده نشده بود؟ «ننجون مثل بچه با من رفتار میکرد، میخواست همه جان <!-- جای؟ -->مرا به بیند، من هنوز از زنم رودرواسی داشتم، وارد اطاقم که میشد روی خلط خودم را که در لگن انداخته بودم میپوشانیدم، موی سر و ریشم را شانه میزدم، شبکلاهم را مرتب میکردم ولی پیش دایه‌ام هیچ جور رودرواسی نداشتم - چرا این زن که هیچ رابطه‌ای با من نداشت خودش را انقدر داخل زندگی من کرده بود؟ یادم است در همین اطاق روی آب انبار زمستانها کرسی میگذاشتند من و دایه‌ام با همین لکاته دور کرسی میخوابیدیم، تاریک روشن که چشمهایم باز میشد نقش پرده گلدوزی که جلو در آویزان بود در مقابل چشمم جان میگرفت - چه پرده عجیب ترسناکی بود: رویش یک پیرمرد قوز کرده شبیه جوکیان هند چالمه بسته زیر یک درخت سرو نشسته بود و سازی شبیه ستار در دست داشت و یک دختر جوان خوشگل مانند بوگام داسی - رقاصه بتکده‌های هند، دستهایش را زنجیر کرده بودند و<noinclude></noinclude> qd2n89wi9qolky5wufgy4iiatk2gxl7 برگه:The Blind Owl.pdf/۹۵ 104 46741 299283 283551 2026-09-10T12:55:57Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299283 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۹۵||}}</noinclude>مثل این بود که مجبور است جلو پیرمرد برقصد - پیش خودم تصور میکردم شاید این پیرمرد را هم در یک سیاه چال با یک مار {{w|ناگا|ناگ}} انداخته بودند که باین شکل درآمده بود و موهای سروریشش سفید شده بود - ازین پرده‌های زردوزی هندی بود که شاید پدر یا عمویم از ممالک دور فرستاده بودند - باین شکل که زیاد دقیق میشدم میترسیدم، دایه‌ام را خواب آلود بیدار میکردم، او با نفس بدبو و موهای خشن سیاهش که بصورتم مالیده میشد مرا بخودش میچسباند - صبح که چشمم باز شد او بهمان شکل در نظرم جلوه کرد، فقط خط‌های صورتش گودتر و سخت‌تر شده بود. «اغلب برای فراموشی، برا ی فرار از خودم ایام بچگی خودم را بیاد میاورم، برای اینکه خودم را در حال قبل از ناخوشی حس بکنم - حس بکنم که سالمم - هنوز حس میکردم که بچه هستم و برای مرگم، برای معدوم شدنم یک نفس دومی بود که بحال من ترحم میاورد، بحال این بچه‌ای که خواهد مرد - در مواقع ترسناک زندگی خودم همینکه صورت آرام دایه‌ام را میدیدم، صورت رنگ پریده، چشمهای گود و بی‌حرکت و کدر، پره‌های نازک بینی و پیشانی استخوانی پهن او را که میدیدم یادگارهای آنوقت در من بیدار میشد - شاید امواج مرموزی از او تراوش میکرد که باعث<noinclude></noinclude> cbq7ywbxz6pmraf50kjq8t0kdencw4u برگه:The Blind Owl.pdf/۹۶ 104 46742 299284 283552 2026-09-10T13:03:30Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299284 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۹۶||}}</noinclude>تسکین من میشد - یک خال گوشتی روی شقیقه‌اش بود که رویش مو درآورده بود - گویا فقط این روز متوجه خال او شدم پیشتر که بصورتش نگاه میکردم اینطور دقیق نمیشدم «اگر چه ننجون ظاهراً تغییر کرده بود ولی افکارش بحال خود باقیمانده بود، فقط بزندگی بیشتر اظهار علاقه میکرد و از مرگ میترسید مثل مگسهائی که اوّل پائیز به اطاق پناه میاوردند ولی زندگی من در هر روز و هر دقیقه عوض میشد. بنظرم میامد که طول زمان و تغییراتی که ممکن بود آدمها در چندین سال بکنند برای من این سرعت سیر و جریان هزاران بار مضاعف و تندتر شده بود، در صورتیکه خوشی آن بطور معکوس بطرف صفر میرفت و شاید از صفر هم تجاوز میکرد - کسانی هستند که از بیست سالگی شروع به جانکندن میکنند در صورتیکه بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگشان خیلی آرام و آهسته مثل پیه‌سوزی که روغنش تمام بشود خاموش میشوند. «ظهر که دایه‌ام ناهارم را آورد من زدم زیر کاسه آش فریاد کشیدم، با تمام قوایم فریاد کشیدم. همه اهل خانه آمدند جلو اطاقم جمع شدند، آن لکاته هم آمد و زود رد شد، بشکمش نگاه کردم بالا آمده بود - نه، هنوز نزائیده بود - رفتند حکیم باشی را خبر کردند - من رفتند حکیمباشی را خبر کردند – من<noinclude></noinclude> 6swmtd3f4u8mz0bvfkrclcbbc8ixfqc 299285 299284 2026-09-10T13:04:17Z Hanooz 17889 299285 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۹۶||}}</noinclude>تسکین من میشد - یک خال گوشتی روی شقیقه‌اش بود که رویش مو درآورده بود - گویا فقط این روز متوجه خال او شدم پیشتر که بصورتش نگاه میکردم اینطور دقیق نمیشدم «اگر چه ننجون ظاهراً تغییر کرده بود ولی افکارش بحال خود باقیمانده بود، فقط بزندگی بیشتر اظهار علاقه میکرد و از مرگ میترسید مثل مگسهائی که اوّل پائیز به اطاق پناه میاوردند ولی زندگی من در هر روز و هر دقیقه عوض میشد. بنظرم میامد که طول زمان و تغییراتی که ممکن بود آدمها در چندین سال بکنند برای من این سرعت سیر و جریان هزاران بار مضاعف و تندتر شده بود، در صورتیکه خوشی آن بطور معکوس بطرف صفر میرفت و شاید از صفر هم تجاوز میکرد - کسانی هستند که از بیست سالگی شروع به جانکندن میکنند در صورتیکه بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگشان خیلی آرام و آهسته مثل پیه‌سوزی که روغنش تمام بشود خاموش میشوند. «ظهر که دایه‌ام ناهارم را آورد من زدم زیر کاسه آش فریاد کشیدم، با تمام قوایم فریاد کشیدم. همه اهل خانه آمدند جلو اطاقم جمع شدند، آن لکاته هم آمد و زود رد شد، بشکمش نگاه کردم بالا آمده بود - نه، هنوز نزائیده بود - رفتند حکیم باشی را خبر کردند - من<noinclude></noinclude> n2y4bo164dijr1xjveufh96mj6fevyt برگه:The Blind Owl.pdf/۹۷ 104 46743 299286 116028 2026-09-10T13:09:48Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299286 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۹۷||}}</noinclude>پیش خودم کیف میکردم که اقلاً باعث زحمت این احمقها را فراهم آوردم. «حکیم باشی به سه قبضه ریش آمد و دستور داد که من تریاک بکشم - چه داروی گرانبهائی برای زندگی دردناک من بود! وقتیکه تریاک میکشیدم افکارم بزرگ، لطیف، افسون آمیز و پران میشد - در محیط دیگری ورای دنیای معمولی سیر و سیاحت میکردم. خیالات و افکارم از قید ثقل و سنگینی چیزهای زمینی آزاد میشد و بسوی سپهر آرام و خاموشی پرواز میکرد - مثل اینکه مرا روی بالهای شبپره طلائی گذاشته بودند و در یک دنیای تهی و درخشان که بهیچ مانعی برنمیخورد گردش میکردم. بقدری این تأثیر عمیق و پر کیف بود که از مرگ هم کیفش بیشتر بود. «از پای منقل که بلند شدم، رفتم دم دریچه رو بحیاطمان. دیدم دایه‌ام جلو آفتاب نشسته بود سبزی پاک میکرد. شنیدم به عروسش گفت: «همه مون دل ضعفه شدیم، کاشکی خدا بکشدش راحتش بکنه.» - گویا حکیم باشی به آنها گفته بود که من خوب نمیشوم - اما من هیچ تعجبی نکردم، چقدر این مردم احمق هستند! همینکه یکساعت بعد برایم جوشانده آورد چشمهایش از زور گریه سرخ شده بود و باد کرده بود. اما روبروی من<noinclude></noinclude> gm96c6h7fzqqzl8ggijyir8u242dzuf برگه:The Blind Owl.pdf/۹۸ 104 46744 299287 116029 2026-09-10T13:16:38Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299287 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۹۸||}}</noinclude>زورکی لبخند زد - جلو من بازی درمیاوردند، همه جلو من بازی درمیاوردند، آنهم چقدر ناشی! بخیالشان من خودم نمیدانستم. ولی چرا این زن بمن اظهار علاقه میکرد؟ چرا خودش را شریک درد من میدانست؟ یکروز باو پول داده بودند و پستانهای ورچروکیده سیاهش را مثل {{w|دولچه}} توی لپ من چپانده بود - کاش خوره به پستانهایش افتاده بود - حالا که پستانهایش را میدیدم، عقم <!-- ? -->می‌نشست که آنوقت با اشتهای هر چه تمامتر شیره زندگی او را می‌مکیده‌ام و حرارت تنمان در هم داخل میشده، او بتمام تن دستمالی میکرده و برای همین بود که حالا هم با جسارت مخصوصی که ممکن است یک زن بی شوهر داشته باشد نسبت بمن رفتار میکرد - بهمان چشم بچگی بمن نگاه میکرد، چون یکوقتی مرا لب چاهک سرپا میگرفته. کی میداند شاید با من طبق هم میزده - مثل خواهرخوانده‌ای که زنها برای خودشان انتخاب میکنند و حالا هم با چه کنجکاوی و دقتی مرا زیر و رو و بقول خودش «تر و خشک» میکرد! - اگر زنم، آن لکاته بمن رسیدگی میکرد، من هرگز ننجون را بخودم راه نمیدادم، چون پیش خودم گمان میکردم دایره فکر و حس زیبائی زنم بیش از دایه‌ام بود و یا اینکه فقط شهوت این حس شرم و حیا را برای من تولید کرده بود. از اینجهت پیش دایه‌ام کمتر<noinclude></noinclude> 44e1g7i2q3mh5gjihmf6q82rm9hqn2x برگه:The Blind Owl.pdf/۹۹ 104 46745 299288 116030 2026-09-10T13:50:48Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299288 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۹۹||}}</noinclude>رودرواسی داشتم و فقط او بود که بمن رسیدگی میکرد - لابد دایه‌ام معتقد بود که تقدیر اینطور بوده، ستاره‌اش این بوده، بعلاوه او از ناخوشی من استفاده میکرد و همه درددلهای خانوادگی، تفریحات، جنگ و جدالها و روح ساده، موذی و گدامنش خودش را برای من شرح میداد و دل پری که از عروسش داشت مثل اینکه هووی اوست و از عشق و شهوت پسرش نسبت باو دزدیده بود با چه کینه‌ای نقل میکرد! - باید عروسش خوشگل باشد، من از دریچه رو به حیاط او را دیده‌ام، چشمهای میشی، موی بور و دماغ کوچک قلمی داشت. «دایه‌ام گاهی از معجزات انبیاء برایم صحبت میکرد، بخیال خودش میخواست مرا باین وسیله تسلیت بدهد، ولی من بفکر پست و حماقت او حسرت میبردم، گاهی برایم خبرچینی میکرد مثلاً چند روز پیش بمن گفت که دخترم (یعنی آن لکاته) بساعت خوب پیرهن قیامت برای بچه میدوخت، برای بچه خودش، بعد مثل اینکه او هم میدانست، بمن دلداری داد. گاهی میرود برایم از در و همسایه‌ها دوا درمان میاورد. پیش جادوگر، فالگیر و جام زن میرود، سر کتاب باز میکند و راجع بمن با آنها مشورت میکند. چهارشنبه آخر سال رفته بود فالگوش یک کاسه<noinclude></noinclude> 3uft73ahslu24sih71trz7fyctkhxec برگه:The Blind Owl.pdf/۱۰۰ 104 46746 299293 210029 2026-09-10T13:58:58Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299293 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۰۰||}}</noinclude>آورد که در آن پیاز، برنج و روغن خراب شده بود - گفت اینها را به نیت سلامتی من گدائی کرده و همه این گند و کثافتها را دزدکی بخورد من میداد، فاصله بلافاصله هم جوشانده‌های حکیم باشی را بناف من می‌بست. همان جوشانده‌های بی پیری که برایم تجویز کرده بود: پر {{w|زوفا}}، رب {{w|شیرین‌بیان|سوس}}، کافور، {{w|پرسیاوشان}}، بابونه، روغن غاز، تخم کتان، تخم صنوبر، نشاسته، خاکه شیر و هزار جور مزخرفات دیگر {{…}} «چند روز پیش یک کتاب دعا برایم آورده بود که رویش یکوجب خاک نشسته بود - نه تنها کتاب دعا بلکه هیچ جور کتاب و نوشته و افکار رجاله‌ها بدرد من نمیخورد. آیا چه احتیاجی بدروغ و دونگهای آنها داشتم، آیا من خودم نتیجه یکرشته نسلهای گذشته نبودم و تجربیات موروثی آنها در من باقی نبود، آیا گذشته در خود من نبود؟ - ولی هیچوقت نه مسجد و نه صدای اذان و نه وضو و اخ و تف انداختن و دولا راست شدن در مقابل یک قادر متعال و صاحب اختیار مطلق که باید بزبان عربی با او اختلاط کرد در من تأثیری نداشته است. اگر چه سابق برین وقتیکه سلامت بودم چند بار اجباراً بمسجد رفته‌ام و سعی میکردم که قلب خودم را با سایر مردم جور و هم آهنگ بکنم ولی چشمم روی کاشیهای لعابی و نقش و نگار دیوار مسجد که مرا در<noinclude></noinclude> 7wavz6n5bx3qtcaa9xvxnc1k99nc5yr برگه:The Blind Owl.pdf/۱۰۱ 104 46748 299298 283553 2026-09-10T14:04:02Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299298 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۰۱||}}</noinclude>خوابهای گوارا میبرد و بی‌اختیار باین وسیله راه گریزی برای خودم پیدا میکردم خیره میشدم - در موقع دعا کردن چشمهای خودم را می بستم و کف دستم را جلو صورتم میگرفتم - درین شبی که برای خودم ایجاد میکردم مثل لغاتی که بدون مسئولیت فکری در خواب تکرار میکنند، من دعا میخواندم ولی تلفظ این کلمات از ته دل نبود، چون من بیشتر خوشم میاید با یکنفر دوست یا آشنا حرف بزنم تا با خدا، با قادر متعال! چون خدا از سر من زیاد بود. «زمانیکه در یک رختخواب گرم و نمناک خوابیده بودم همه این مسائل برایم باندازه جوی ارزش نداشت و درین موقع نمیخواستم بدانم که حقیقتاً خدائی وجود دارد یا اینکه فقط مظهر فرمانروایان روی زمین است که برای استحکام مقام الوهیت و چاپیدن رعایای خود تصور کرده‌اند - تصویر روی زمین را به آسمان منعکس کرده‌اند - فقط میخواستم بدانم که شب را بصبح میرسانم یا نه - حس میکردم که در مقابل مرگ، مذهب و ایمان و اعتقاد چقدر سست و بچگانه و تقریباً یکجور تفریح برای اشخاص تندرست و خوشبخت بود - در مقابل حقیقت وحشتناک مرگ و حالات جانگدازی که طی میکردم، آنچه راجع به کیفر و پاداش روح و روز رستاخیز بمن تلقین کرده بودند یک فریب بی‌مزه شده بود<noinclude></noinclude> si4d4xsxcadgsytfv6notz2iugxowf9 برگه:The Blind Owl.pdf/۱۰۲ 104 46749 299312 283554 2026-09-10T14:25:24Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299312 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۰۲||}}</noinclude>و دعاهائی که بمن یاد داده بودند در مقابل ترس از مرگ هیچ تأثیری نداشت. - «نه، ترس از مرگ گریبان مرا ول نمیکرد - کسانیکه درد نکشیده‌اند این کلمات را نمیفهمند - بقدری حس زندگی در من زیاد شده بود که کوچکترین لحظه خوشی جبران ساعتهای دراز خفقان و اضطراب را میکرد. «میدیدم که درد و رنج وجود دارد ولی خالی از هر گونه مفهوم و معنی بود - من میان رجاله‌ها یک نژاد مجهول و ناشناس شده بودم بطوریکه فراموش کرده بودند که سابق برین جزو دنیای آنها بوده‌ام. چیزی که وحشتناک بود حس میکردم که نه زنده زنده هستم و نه مرده مرده، فقط یک مرده متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده میکردم. {{Separator}} «سر شب از پای منقل تریاک که بلند شدم از دریچه اطاقم به بیرون نگاه کردم، یک درخت سیاه با در دکان قصابی که تخته کرده بودند پیدا بود - سایه‌های تاریک درهم مخلوط شده بودند. حس کردم که همه چیز تهی و موقتی است. آسمان سیاه و قیراندود مانند چادر کهنه سیاهی بود که بوسیله ستاره‌های بیشمار درخشان سوراخ سوراخ شده باشد -<noinclude></noinclude> kvgez460hcw2pfh0pv8xhirktxz8v36 299317 299312 2026-09-10T14:30:01Z Hanooz 17889 299317 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۰۲||}}</noinclude>و دعاهائی که بمن یاد داده بودند در مقابل ترس از مرگ هیچ تأثیری نداشت. - «نه، ترس از مرگ گریبان مرا ول نمیکرد - کسانیکه درد نکشیده‌اند این کلمات را نمیفهمند - بقدری حس زندگی در من زیاد شده بود که کوچکترین لحظه خوشی جبران ساعتهای دراز خفقان و اضطراب را میکرد. «میدیدم که درد و رنج وجود دارد ولی خالی از هر گونه مفهوم و معنی بود - من میان رجاله‌ها یک نژاد مجهول و ناشناس شده بودم بطوریکه فراموش کرده بودند که سابق برین جزو دنیای آنها بوده‌ام. چیزی که وحشتناک بود حس میکردم که نه زنده زنده هستم و نه مرده مرده، فقط یک مرده متحرک بودم که نه رابطه با دنیای زنده‌ها داشتم و نه از فراموشی و آسایش مرگ استفاده میکردم. {{Separator|11}} «سر شب از پای منقل تریاک که بلند شدم از دریچه اطاقم به بیرون نگاه کردم، یک درخت سیاه با در دکان قصابی که تخته کرده بودند پیدا بود - سایه‌های تاریک درهم مخلوط شده بودند. حس کردم که همه چیز تهی و موقتی است. آسمان سیاه و قیراندود مانند چادر کهنه سیاهی بود که بوسیله ستاره‌های بیشمار درخشان سوراخ سوراخ شده باشد -<noinclude></noinclude> dsdqueo3tx5yrw9fjncwuvgv1ifg1ux برگه:The Blind Owl.pdf/۱۰۳ 104 46750 299318 210030 2026-09-10T14:36:48Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299318 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۰۳||}}</noinclude>در همین وقت صدای اذان بلند شد. یک اذان بیموقع بود - گویا زنی، شاید آن لکاته مشغول زائیدن بود، سرخشت رفته بود. صدای ناله سگی از لابلای اذان شنیده میشد، من با خودم فکر کردم: «اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد - شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام.» در این وقت صدای یکدسته گزمه مست از توی کوچه بلند شد که میگذشتند و شوخیهای هرزه با هم میکردند بعد دسته جمعی زدند زیر آواز و خواندند: {{ppoem| «بیا بریم تا می خوریم، «شراب ملک ری خوریم، «حالا نخوریم کی بخوریم.» }} «من هراسان خودم را کنار کشیدم، آواز آنها در هوا بطور مخصوصی می‌پیچید، کم کم صدایشان دور و خفه شد. نه، آنها با من کاری نداشتند، آنها نمیدانستند {{…}} دوباره سکوت و تاریکی همه جا را فرا گرفت - من پیه‌سوز اطاقم را روشن نکردم، خوشم آمد که در تاریکی بنشینم - تاریکی، این ماده غلیظ سیال که در همه جا و در همه چیز تراوش میکند، من به آن عادت کرده بودم - در تاریکی بود که افکار گم شده‌ام، ترسهای فراموش شده، افکار مهیب باورنکردنی که نمیدانستم<noinclude></noinclude> japli7297tg1wyzaf64al38nqkdtpca 299337 299318 2026-09-11T03:08:17Z Hanooz 17889 299337 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۰۳||}}</noinclude>در همین وقت صدای اذان بلند شد. یک اذان بیموقع بود - گویا زنی، شاید آن لکاته مشغول زائیدن بود، سرخشت رفته بود. صدای ناله سگی از لابلای اذان شنیده میشد، من با خودم فکر کردم: «اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد - شاید اصلاً من ستاره نداشته‌ام.» در این وقت صدای یکدسته گزمه مست از توی کوچه بلند شد که میگذشتند و شوخیهای هرزه با هم میکردند بعد دسته جمعی زدند زیر آواز و خواندند: {{ppoem| «بیا بریم تا می خوریم، «شراب ملک ری خوریم، «حالا نخوریم کی خوریم.» }} «من هراسان خودم را کنار کشیدم، آواز آنها در هوا بطور مخصوصی می‌پیچید، کم کم صدایشان دور و خفه شد. نه، آنها با من کاری نداشتند، آنها نمیدانستند {{…}} دوباره سکوت و تاریکی همه جا را فرا گرفت - من پیه‌سوز اطاقم را روشن نکردم، خوشم آمد که در تاریکی بنشینم - تاریکی، این ماده غلیظ سیال که در همه جا و در همه چیز تراوش میکند، من به آن عادت کرده بودم - در تاریکی بود که افکار گم شده‌ام، ترسهای فراموش شده، افکار مهیب باورنکردنی که نمیدانستم<noinclude></noinclude> j8cr4vj5jbtwtnmxk4sc5tdjfhqab9a برگه:The Blind Owl.pdf/۱۰۴ 104 46751 299319 210031 2026-09-10T14:41:36Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299319 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۰۴||}}</noinclude>در کدام گوشه مغزم پنهان شده بود همه از سر نو جان میگرفت، راه میافتاد و بمن دهن کجی میکرد - کنج اطاق، پشت پرده، کنار در پر ازین افکار و هیکلهای بی‌شکل و تهدید کننده بود. «آنجا کنار پرده یک هیکل ترسناک نشسته بود، تکان نمیخورد، نه غمناک بود و نه خوشحال، هر دفعه که برمیگشتم توی تخم چشمم نگاه میکرد - بصورت او آشنا بودم مثل این بود که در بچگی همین صورت را دیده بودم - یکروز سیزده بدر بود، کنار نهر سورن من با بچه‌ها سرمامک بازی میکردم همین صورت بنظرم آمده بود که با صورتهای معمولی دیگر که قد کوتاه مضحک و بی خطر داشتند بمن ظاهر شده بود - صورتش شبیه همین مرد قصاب روبروی دریچه اطاقم بود. گویا این شخص در زندگی من دخالت داشته است و او را زیاد دیده بودم - گویا این سایه همزاد من بود و در دایره محدود زندگی من واقع شده بود {{…}} «همینکه بلند شدم پیه‌سوز را روشن بکنم آن هیکل هم خود بخود محو و ناپدید شد. - رفتم جلو آینه بصورت خودم دقیق شدم، تصویری که نقش بست بنظرم بیگانه آمد - باور نکردنی و ترسناک بود، عکس من قوی‌تر از خودم شده بود و من مثل تصویر روی آینه شده بودم، بنظرم آمد نمیتوانستم تنها با خودم در یک اطاق بمانم. میترسیدم<noinclude></noinclude> hs8vlxb0ywf9wbc9dpvyhbrbzji7njb برگه:The Blind Owl.pdf/۱۰۵ 104 46752 299320 210032 2026-09-10T14:45:44Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299320 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۰۵||}}</noinclude>اگر فرار بکنم او دنبالم بکند. مثل دو گربه که برای مبارزه روبرو میشوند، اما دستم را بلند کردم جلو چشمم گرفتم تا در چاله کف دستم شب جاودانی را تولید بکنم. اغلب حالت وحشت برایم کیف و مستی مخصوصی داشت بطوریکه سرم گیج میرفت وزانوهایم سست میشد و میخواستم قی بکنم - ناگهان ملتفت شدم که روی پاهایم ایستاده بودم - این مسئله برایم غریب بود، معجز بود - چطور من میتوانستم روی پاهایم ایستاده باشم؟ بنظرم آمد اگر یکی از پاهایم را تکان میدادم تعادلم از دست میرفت، یکنوع حالت سرگیجه برایم پیدا شده بود. زمین و موجوداتش بی‌اندازه از من دور شده بودند، بهطور مبهمی آرزوی زمین لرزه یا یک صاعقه آسمانی میکردم برای اینکه بتوانم مجدداً در دنیای آرام و روشنی بدنیا بیایم. «وقتی که خواستم در رختخواب بروم چندبار با خودم گفتم: «مرگ.. مرگ..» لبهایم بسته بود ولی از صدای خودم ترسیدم - اصلاً جرئت سابق از من رفته بود، مثل مگسهائی شده بودم که اوّل پائیز به اطاق هجوم میاوردند، مگسهای خشکیده و بی جان که از صدای وزوز بال خودشان میترسند، مدتی بیحرکت یک گله دیوار کز میکنند، همینکه پی میبرند که زنده هستند خودشان را بی‌محابا بدر<noinclude></noinclude> 9c7ojm9m6f9apcudf9zzs7nf5ltdsmz برگه:The Blind Owl.pdf/۱۰۶ 104 46754 299321 116040 2026-09-10T14:50:22Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299321 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۰۶||}}</noinclude>و دیوار میزنند و مرده آنها در اطراف اطاق میافتد. «پلکهای چشمم که پائین میامد، یک دنیای محو جلوم نقش می بست، یک دنیائی که همه‌اش را خودم ایجاد کرده بودم و با افکار و مشاهداتم وفق میداد، در هر صورت خیلی حقیقی‌تر و طبیعی‌تر از دنیای بیداریم بود مثل اینکه هیچ مانع و عایقی در جلو فکر و تصورم وجود نداشت، زمان و مکان تأثیر خود را از دست میدادند - این حس شهوت کشته شده که خواب زائیده آن بود، زائیده احتیاجات نهانی من بود اشکال و اتفاقات باورنکردنی ولی طبیعی جلو من مجسم میکرد و بعد از آنکه بیدار میشدم، در همان دقیقه هنوز بوجود خودم شک داشتم، از زمان و مکان خودم بی‌خبر بودم - گویا خوابهایی که میدیدم همه‌اش را خودم درست کرده بودم و تعبیر حقیقی انرا قبلاً میدانسته‌ام. «از شب خیلی گذشته بود که خوابم برد ناگهان دیدم در کوچه‌های شهر ناشناسی که خانه‌های عجیب و غریب به اشکال هندسی: منشور، مخروطی، مکعب با دریچه‌های کوتاه و تاریک داشت و بدر و دیوار آنها بته نیلوفر پیچیده بود، آزادانه گردش میکردم و براحتی نفس میکشیدم. ولی مردم این شهر بمرگ غریبی مرده بودند: همه سر جای خودشان خشک شده بودند، دو چکه خون از<noinclude></noinclude> ltxq94iv3szqm3du02cvyxxecf19zk9 برگه:The Blind Owl.pdf/۱۰۷ 104 46755 299322 116041 2026-09-10T15:03:17Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299322 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۰۷||}}</noinclude>دهنشان تا روی لباسشان پائین آمده بود. بهر کسی دست میزدم سرش کنده میشد میافتاد، جلو یک دکان قصابی رسیدم دیدم مردی شبیه پیرمرد خنزر پنزری جلو خانه‌مان شال گردن بسته بود و یک گزلیک در دستش بود و با چشمهای سرخ مثل اینکه پلک آنها را بریده بودند بمن خیره نگاه میکرد، خواستم گزلیک را از دستش بگیرم، سرش کنده شد بزمین افتاد. من از شدت ترس پا گذاشتم بفرار، در کوچه‌ها میدویدم. هرکسی را میدیدم سرجای خودش خشک شده بود. - میترسیدم پشت سرم را نگاه بکنم، جلو خانه پدر زنم که رسیدم، برادر زنم، برادر کوچک آن لکاته روی سکو نشسته بود، دست کردم از جیبم دو تا کلوچه درآوردم، خواستم بدستش بدهم، ولی همینکه او را لمس کردم سرش کنده شد بزمین افتاد، من فریاد کشیدم و بیدار شدم. «هوا هنوز تاریک روشن بود، خفقان قلب داشتم، بنظرم آمد که سقف روی سرم سنگینی میکرد دیوارها بی‌اندازه ضخیم شده بود و سینه‌ام میخواست بترکد، دید چشمم کدر شده بود. مدتی بحال وحشت زده به تیرهای اطاق خیره شده بودم، آنها را میشمردم و دوباره از سر نو شروع میکردم. همینکه چشمم را بهم فشار دادم صدای در آمد، ننجون آمده بود اطاقم را جارو بزند، {{w|چاشت}} مرا گذاشته بود در اطاق بالاخانه<noinclude></noinclude> 6r9x5xr8s553e9hpfegpilxa0495l3h برگه:The Blind Owl.pdf/۱۰۸ 104 46756 299323 116042 2026-09-10T18:56:40Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299323 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۰۸||}}</noinclude>من رفتم بالاخانه جلو ارسی نشستم، از آن بالا پیرمرد خنزرپنزری جلو اطاقم پیدا نبود، فقط از ضلع چپ مرد قصاب را میدیدم، ولی حرکات او که از دریچه اطاقم ترسناک، سنگین و سنجیده بنظرم میامد ازین بالا مضحک و بیچاره جلوه میکرد، مثل چیزیکه این مرد نباید کارش قصابی بوده باشد و بازی درآورده بود - یابوهای سیاه لاغر را که دوطرفشان لش گوسفند آویزان بود و سرفه‌های خشک و عمیق میکردند آوردند، مرد قصاب دست چربش را به سبیل خود کشید نگاه خریداری بگوسفندها انداخت و دوتا از آنها را بزحمت برد و به چنگک دکانش آویخت - روی ران گوسفندها را نوازش میکرد، لابد شب هم که دست به تن زنش میمالید یاد گوسفندها میافتاد و فکر میکرد اگر زنش را میکشت چقدر پول عایدش میشد - «جارو که تمام شد باطاقم برگشتم و یک تصمیم گرفتم - تصمیم وحشتناک، رفتم در پستوی اطاقم گزلیک دسته استخوانی که داشتم از توی مجری درآوردم، با دامن قبایم تیغه آنرا پاک کردم و زیر متکایم گذاشتم - این تصمیم را از قدیم گرفته بودم - ولی نمیدانسنتم چه در حرکات مرد قصاب بود، وقتیکه ران گوسفندها را تکه تکه میبرید، وزن میکرد، بعد نگاه تحسین آمیز میکرد که منهم بی اختیار حس کردم که میخواستم از او تقلید بکنم، لازم داشتم که این<noinclude></noinclude> hrc5nvevesov9q7gmtrf3792gxbqmkn برگه:The Blind Owl.pdf/۱۰۹ 104 46757 299324 116043 2026-09-10T19:01:45Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299324 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۰۹||}}</noinclude>کیف را بکنم - از دریچه اطاقم میان ابرها یک سوراخ کاملاً آبی و عمیق روی آسمان پیدا بود، بنظرم آمد برای اینکه بتوانم به آنجا برسم باید از یک نردبان خیلی بلند بالا بروم، روی کرانه آسمان را ابرهای زرد غلیظ مرگ‌آلود گرفته بود بطوریکه روی همه شهر سنگینی میکرد - یک هوای وحشتناک و پر از کیف بود، نمیدانم چرا من بطرف زمین خم میشدم، همیشه درین هوا بفکر مرگ میافتادم ولی حالا که مرگ با صورت خونین و دستهای استخوانی بیخ گلویم را گرفته بود، حالا فقط تصمیم گرفتم - اما تصمیم گرفته بودم که این لکاته را هم با خودم ببرم تا بعد از من نگوید: «خدا بیامرزدش، راحت شد!» «در اینوقت از جلو دریچه اطاقم یک تابوت میبردند که رویش را سیاه کشیده بودند و بالای تابوت شمع روشن کرده بودند. صدای: «لا اله الا الله» مرا متوجه کرد - همه کاسب کارها و رهگذران از راه خودشان برمیگشتند، هفت قدم دنبال تابوت میرفتند، حتا مرد قصاب هم آمد برای ثواب هفت قدم دنبال تابوت رفت و بدکانش برگشت. ولی پیرمرد بساطی از سر سفره خودش جم نخورد - همه مردم چه صورت جدی بخودشان گرفته بودند، شاید یاد فلسفه مرگ<noinclude></noinclude> n0el3n9kqsv76rs15yhqp32kksq215z برگه:The Blind Owl.pdf/۱۱۰ 104 46758 299325 283555 2026-09-10T19:10:58Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299325 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۱۰||}}</noinclude>و آندنیا افتاده بودند - دایه‌ام که برایم جوشانده آورد دیدم اخمش درهم بود، دانه‌های تسبیح بزرگی که دستش بود میانداخت و با خودش ذکر میکرد - بعد نمازش را آمد پشت در اطاق من کمرش زد و بلند بلند تلاوت میکرد «اللهم، اللللهم..» مثل اینکه من مامور آمرزش زنده‌ها بودم - ولی تمام این مسخره بازیها در من هیچ تاثیری نداشت، برعکس، کیف میکردم که رجاله‌ها هم اگر چه موقتی و دروغی، اما اقلاً چند ثانیه عوالم مرا طی میکردند - آیا اطاق من یک تابوت نبود؟ رختخوابم سردتر و تاریکتر از گور نبود؟ رختخوابی که همیشه افتاده بود و مرا دعوت بخوابیدن میکرد - چندین بار این فکر برایم آمده بود که در تابوت هستم - شبها بنظرم اطاقم کوچک میشد و مرا فشار میداد آیا در گور همین احساس را نمیکنند؟ آیا کسی از احساسات بعد از مرگ خبر دارد؟ اگرچه خون در بدن میایستد و بعد از یک شبانه روز بعضی از اعضای بدن شروع به تحزیه شدن میکنند ولی تا مدتی بعد از مرگ موی سر و ناخن میروید - آیا احساسات و فکر هم بعد از ایستادن قلب از بین میروند و یا تا مدتی از باقیمانده خونی که در عروق کوچک هست زندگی مبهمی را دنبال میکنند؟ حس مرگ خودش ترسناک است چه برسد<noinclude></noinclude> nmhwjyszhizohym1y6lmsnq8z0hm4pi برگه:The Blind Owl.pdf/۱۱۱ 104 46759 299326 283557 2026-09-10T19:15:29Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299326 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۱۱||}}</noinclude>به آنکه حس بکنند که مرده‌اند! پیرهائی هستند که با لبخند میمیرند، مثل اینکه بخواب میروند و یا پیه‌سوزی که خاموش میشود. اما یکنفر جوان قوی که ناگهان میمیرد و همه قوای بدنش تا مدتی بر ضد مرگ میجنگد آیا چه احساساتی خواهد کرد؟ «بارها بفکر مرگ و تجزیه ذرات تنم افتاده بودم. بطوریکه این فکر مرا نمیترسانید - برعکس آرزوی حقیقی میکردم که نیست و نابود بشوم، از تنها چیزیکه میترسیدم این بود که ذرات تنم در ذرات تن رجاله‌ها برود، این فکر برایم تحمل ناپذیر بود - گاهی دلم میخواست بعد از مرگ دستهای دراز با انگشتان بلند حساسی داشتم تا همه ذرات تن خودم را بدقت جمع‌آوری میکردم و دو دستی نگهمیداشتم تا ذرات تن من که مال من هستند در تن رجاله‌ها نرود. «گاهی فکر میکردم، آنچه را که میدیدم کسانیکه دم مرگ هستند آنها هم میدیدند، اضطراب و هول و هراس و میل زندگی در من فروکش کرده بود، از دور ریختن عقایدی که بمن تلقین شده بود، آرامش مخصوصی در خود حس میکردم - تنها چیزیکه از من دلجوئی میکرد امید نیستی پس از مرگ بود - فکر زندگی دوباره مرا میترسانید و خسته میکرد -<noinclude></noinclude> 656hvld15q8y90m3zzihtcj0w5g905c برگه:The Blind Owl.pdf/۱۱۲ 104 46760 299327 116046 2026-09-10T19:38:00Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299327 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۱۲||}}</noinclude>من هنوز باین دنیائی که در آن زندگی میکردم انس نگرفته بودم، آیا دنیای دیگر به چه درد من میخورد؟ حس میکردم که این دنیا برای من نبود، برای یکدسته آدمهای بی حیا، پر رو، گدامنش، معلومات فروش، چاروادار و چشم و دل گرسنه بود - برای کسانی که بفراخور دنیا آفریده شده بودند واز زورمندان زمین و آسمان مثل سگ گرسنه جلو دکان قصابی که برای یک تکه لثه دم می‌جنباندید گدائی میکردند و تملق میگفتند - فکر زندگی دوباره مرا میترسانید و خسته میکرد - نه، من احتیاجی بدیدین اینهمه دنیاهای قی‌آور و اینهمه قیافه‌های نکبت بار نداشتم - مگر خدا آنقدر ندیده بدیده بود که دنیاهای خودش را بچشم من بکشد؟ - اما من تعریف دروغی نمیتوانم بکنم و در صورتیکه دنیای جدیدی را باید طی کرد آرزومند بودم که فکر و احساسات کند و کرخت شده میداشتم. بدون زحمت نفس میکشیدم و بی آنکه احساس خستگی میکردم میتوانستم در سایه ستونهای یک معبد {{w|لینگام|لینگم}} [[wikit:en:puja|پوجه]] برای خودم زندگی را بسر ببرم - پرسه میزدم بطوریکه آفتاب چشمم را نمیزد، حرف مردم و صدای زندگی گوشم را نمی‌خراشید. {{Seperator}} «هرچه بیشتر در خودم فرو میرفتم مثل جانورانی<noinclude></noinclude> pgx9pzp8vzxvua0izawyhiwysipw4l4 299328 299327 2026-09-10T19:39:52Z Hanooz 17889 299328 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۱۲||}}</noinclude>من هنوز باین دنیائی که در آن زندگی میکردم انس نگرفته بودم، آیا دنیای دیگر به چه درد من میخورد؟ حس میکردم که این دنیا برای من نبود، برای یکدسته آدمهای بی حیا، پر رو، گدامنش، معلومات فروش، چاروادار و چشم و دل گرسنه بود - برای کسانی که بفراخور دنیا آفریده شده بودند واز زورمندان زمین و آسمان مثل سگ گرسنه جلو دکان قصابی که برای یک تکه لثه دم می‌جنباندید گدائی میکردند و تملق میگفتند - فکر زندگی دوباره مرا میترسانید و خسته میکرد - نه، من احتیاجی بدیدین اینهمه دنیاهای قی‌آور و اینهمه قیافه‌های نکبت بار نداشتم - مگر خدا آنقدر ندیده بدیده بود که دنیاهای خودش را بچشم من بکشد؟ - اما من تعریف دروغی نمیتوانم بکنم و در صورتیکه دنیای جدیدی را باید طی کرد آرزومند بودم که فکر و احساسات کند و کرخت شده میداشتم. بدون زحمت نفس میکشیدم و بی آنکه احساس خستگی میکردم میتوانستم در سایه ستونهای یک معبد {{w|لینگام|لینگم}} [[wikt:en:puja|پوجه]] برای خودم زندگی را بسر ببرم - پرسه میزدم بطوریکه آفتاب چشمم را نمیزد، حرف مردم و صدای زندگی گوشم را نمی‌خراشید. {{separator|11}} «هرچه بیشتر در خودم فرو میرفتم مثل جانورانی<noinclude></noinclude> nnig5cmz495mswvheajwqbj6fb8f6vx برگه:The Blind Owl.pdf/۱۱۳ 104 46761 299329 210034 2026-09-10T19:43:59Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299329 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۱۳||}}</noinclude>که زمستان در یک سوراخ پنهان میشوند، صدای دیگران را با گوشم میشنیدم و صدای خودم را در گلویم میشنیدم - تنهایی و انزوائی که پشت سرم پنهان شده بود مانند شبهای ازلی و غلیظ و متراکم بود، شبهائی که تاریکی چسبنده، غلیظ و مسری دارند و منتظرند روی سر شهرهای خلوت که پر از خوابهای شهوت و کینه است فرود بیایند - ولی من در مقابل این گلوئی که برای خودم بودم بیش از یکنوع اثبات مطلق و مجنون چیز دیگری نبودم - فشاری که در موقع تولید مثل دو نفر را برای دفع تنهائی بهم می‌چسباند در نتیجه همین جنبه جنون‌آمیز است که در هر کس وجود دارد و با تاسفی آمیخته است که آهسته بسوی عمق مرگ متمایل میشود. «تنها مرگ است که دروغ نمیگوید! «حضور مرگ همه موهومات را نیست و نابود میکند. ما بچه مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریبهای زندگی نجات میدهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا میزند و بسوی خودش میخواند - در سن هائی که ما هنوز زبان مردم را نمیفهمیم اگر گاهی در میان بازی مکث میکنیم برای اینست که صدای مرگ را بشنویم.. و در تمام مدت زندگی مرگست که بما اشاره میکند - آیا برای هر کسی اتفاق<noinclude></noinclude> cedm2uifjogpx7zsnq5el178c71k3d7 برگه:The Blind Owl.pdf/۱۱۴ 104 46763 299330 283558 2026-09-10T19:59:23Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299330 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۱۴||}}</noinclude>نیفتاده که ناگهان و بدون دلیل بفکر فرو برود و بقدری در فکر غوطه‌ور بشود که از زمان و مکان خودش بی‌خبر بشود و نداند که فکر چه چیز را میکند؟ آنوقت بعد باید کوشش بکند برای اینکه بوضعیت و دنیای ظاهری خودش دوباره آگاه و آشنا بشود - این صدای مرگ است. «درین رختخواب نمناکی که بوی عرق گرفته بود وقتیکه پلکهای چشمم سنگین میشد و میخواستم خودم را تسلیم نیستی و شب جاودانی بکنم، همه یادبودهای گمشده و ترسهای فراموش شده‌ام از سر نو جان میگرفت: - ترس اینکه پرهای متکا تیغه خنجر بشود، دگمه ستره‌ام بی‌اندازه بزرگ بقدر سنگ آسیا بشود - ترس اینکه تکه نان لواش که بزمین میافتد مثل شیشه بشکند. دلواپسی اینکه اگر خوابم ببرد روغن پیه‌سوز بزمین بریزد و شهر آتش بگیرد، وسواس اینکه پاهای سگ جلو دکان قصابی مثل سم اسب صدا بدهد، دلهره اینکه پیرمرد خنزرپنزری جلو بساطش بخنده بیفت، انقدر بخندد که جلو صدای خودش را نتواند بگیرد، ترس اینکه کرم توی پاشویه حوض خانه‌مان مار هندی بشود، ترس اینکه رختخوابم سنگ قبر بشود و بوسیله لولا دور خودش بلغزد مرا<noinclude></noinclude> 41jkcbtevpyju1hu1krsl9vb6gdronb برگه:The Blind Owl.pdf/۱۱۵ 104 46764 299331 283559 2026-09-10T20:05:01Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299331 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۱۵||}}</noinclude>مدفون بکند و دندانهای مرمر بهم قفل بشود، هول و هراس اینکه صدایم ببرد و هر چه فریاد بزنم کسی بدادم نرسد {{…}} «من آرزو میکردم که بچگی خودم را بیاد بیاورم اما وقتی که میامد و آنرا حس میکردم مثل همان ایام سخت و دردناک بود! «سرفه‌هائی که صدای سرفه یا بوهای سیاه لاغر جلو دکان قصابی را میداد، اجبار انداختن خلط و ترس اینکه مبادا لکه خون در آن پیدا بشود - خون، این ماده سیال ولرم و شورمزه که از ته بدن بیرون میاید، که شیره زندگی است و ناچار باید قی کرد و تهدید دائمی مرگ که همه افکار او را بدون امید برگشت لگدمال میکند و میگذرد بدون بیم و هراس نبود. «زندگی با خونسردی و بی‌اعتنائی صورتک هرکسی را بخودش ظاهر میسازد - گویا هرکسی چندین صورت با خودش دارد - بعضی‌ها فقط یکی از این صورتکها را دائماً استعمال میکنند که طبیعتاً چرک میشود و چین و چروک میخورد. ایندسته صرفه‌جو هستند - دسته دیگر صورتکهای خودشان را برای زاد و رود خودشان نگهمیدارند؛ و بعضی دیگر پیوسته صورتشان را تغییر میدهند ولی همینکه پا بسن گذاشتند میفهمند که این آخرین صورتک آنها بوده و<noinclude></noinclude> gwks2wd319adnengzvmaawzmds2jq7t برگه:The Blind Owl.pdf/۱۱۶ 104 46765 299332 283560 2026-09-10T20:52:59Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299332 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۱۶||}}</noinclude>بزودی مستعمل و خراب میشود، آنوقت صورت حقیقی آنها از پشت صورتک آخری بیرون میاید. «نمیدانم دیوارهای اطاقم چه تاثیر زهرآلودی با خودش داشت که افکار مرا مسموم میکرد - من حتم داشتم که پیش از من یکنفر خونی، یکنفر دیوانه زنجیری درین اطاق بوده، نه تنها دیوارهای اطاقم بلکه منظره بیرون آن مرد قصاب، پیرمرد خنزرپنزری، دایه‌ام، آن لکاته و همه کسانیکه میدیدم و همچنین کاسه آشیکه تویش آش جو میخوردم و لباسهائی که به تنم بود، همه اینها دست بیکی کرده بودند برای اینکه این افکار را در من تولید بکنند - چند شب پیش همینکه در شاه نشین حمام لباسهایم را کندم افکارم عوض شد، استاد حمامی که آب روی سرم میریخت مثل این بود که افکار سیاهم شسته میشد، در حمام سایه خودم را بدیوار خیس عرق کرده دیدم، دیدم من همانفدر نازک و شکننده بودم که دهسال قبل وقتی که بچه بودم، درست یادم بود سایه تنم همینطور روی دیوار عرق کرده حمام میافتاد - به تن خودم دقت کردم. ران، ساق پا و میان تنم یک حالت شهوت انگیز ناامید داشت - سایه آنها هم مثل دهسال پیش بود، مثل وقتیکه بچه بودم - حس کردم که زندگی من همه‌اش مثل یک سایه سرگردان، سایه‌های<noinclude></noinclude> geqwuda7gcvhjviujs567o064k4txf6 برگه:The Blind Owl.pdf/۱۱۷ 104 46767 299333 283561 2026-09-10T20:59:47Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299333 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۱۷||}}</noinclude>لرزان روی دیوار حمام بی معنی و بی مقصد گذشته است. ولی دیگران سنگین، محکم و گردن کلفت بودند، لابد سایه آنها بدیوار عرق کرده حمام پررنگ‌تر و بزرگتر میافتاد و تا مدتی اثر خودش را باقی میگذاشت، در صورتیکه سایه من خیلی زود پاک میشد - سر بینه که لباسم را پوشیدم حرکات، قیافه و افکارم دوباره عوض شد. مثل اینکه در محیط و دنیای جدیدی داخل شده بودم، مثل اینکه در همان دنیائی که از آن متنفر بودم دوباره بدنیا آمده بودم. در هر صورت زندگی دوباره به دست آورده بودم چون برایم معجز بود که در خزانه حمام مثل یک تکه نمک آب نشده بودم. {{separator}} «زندگی من بنظرم همانقدر غیرطبیعی، نامعلوم و باورنکردنی میامد که نقش روی قلمدانی که با آن مشغول نوشتن هستم - گویا یکنفر نقاش مجنون وسواسی روی جلد این قلمدان را کشیده - اغلب باین نقش که نگاه میکنم مثل اینست که بنظرم آشنا میای، شاید برای همین نقش است {{…}} شاید همین نقاش مرا وادار به نوشتن میکند - یک درخت سرو کشیده شده که زیرش پیرمردی قوز کرده شبیه جوکیان هندوستان چنباتمه زده عبا بخودش پیچیده و دور سرش چالمه بسته، بحالت تعجب انگشت<noinclude></noinclude> cw162sba7o4ffwsj1s44oywgqszy46g 299334 299333 2026-09-10T21:00:05Z Hanooz 17889 299334 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۱۷||}}</noinclude>لرزان روی دیوار حمام بی معنی و بی مقصد گذشته است. ولی دیگران سنگین، محکم و گردن کلفت بودند، لابد سایه آنها بدیوار عرق کرده حمام پررنگ‌تر و بزرگتر میافتاد و تا مدتی اثر خودش را باقی میگذاشت، در صورتیکه سایه من خیلی زود پاک میشد - سر بینه که لباسم را پوشیدم حرکات، قیافه و افکارم دوباره عوض شد. مثل اینکه در محیط و دنیای جدیدی داخل شده بودم، مثل اینکه در همان دنیائی که از آن متنفر بودم دوباره بدنیا آمده بودم. در هر صورت زندگی دوباره به دست آورده بودم چون برایم معجز بود که در خزانه حمام مثل یک تکه نمک آب نشده بودم. {{separator|11}} «زندگی من بنظرم همانقدر غیرطبیعی، نامعلوم و باورنکردنی میامد که نقش روی قلمدانی که با آن مشغول نوشتن هستم - گویا یکنفر نقاش مجنون وسواسی روی جلد این قلمدان را کشیده - اغلب باین نقش که نگاه میکنم مثل اینست که بنظرم آشنا میای، شاید برای همین نقش است {{…}} شاید همین نقاش مرا وادار به نوشتن میکند - یک درخت سرو کشیده شده که زیرش پیرمردی قوز کرده شبیه جوکیان هندوستان چنباتمه زده عبا بخودش پیچیده و دور سرش چالمه بسته، بحالت تعجب انگشت<noinclude></noinclude> 1o769d19zxee7cneohyx7ozgonusmpk برگه:The Blind Owl.pdf/۱۱۸ 104 46768 299335 283562 2026-09-10T21:06:04Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299335 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۱۸||}}</noinclude>سبابه دست چپش را به دهنش گذاشته، روبروی او دختری با لباس سیاه بلند و با حرکت غیرطبیعی، شاید یک بوگام داسی است، جلو او میرقصد، یک گل نیلوفر هم بدستش گرفته و میان آنها یک جوی آب فاصله است. {{separator|11}} «پای بساط تریاک همه افکار تاریکم را میان دود لطیف آسمانی پراکنده کردم، درین وقت جسمم فکر میکرد، جسمم خواب میدید، میلغزید و مثل اینکه از نقل و کثافت هوا آزاد شده در دنیای مجهولی که پر از رنگها و تصویرهای مجهول بود پرواز میکرد - تریاک روح نباتی، روح بطی الحرکت نباتی را در کالبد من دمیده بود، من در عالم نباتی سیر میکردم - نبات شده بودم، ولی همینطور که جلو منقل و سفره چرمی چرت میزدم و عبا روی کولم بود نمیدانم چرا یاد پیرمرد خنزر پنزری افتادم، او هم همینطور جلو بساطش قوز میکرد و بهمین حالت من می‌نشست، این فکر برایم تولید وحشت کرد، بلند شدم عبا را دور انداختم رفتم جلو آینه، گونه‌هایم برافروخته و رنگ گوشت جلو دکان قصابی بود. ریشم نامرتب ولی یک حالت روحانی و کشننده پیدا کرده بودم، چشمهای بیمارم حالت خسته، رنجیده و پچگانه داشت. مثل اینکه همه چیزهای<noinclude></noinclude> htzb8si525kb9zgvue5d77at9ilwpjz برگه:The Blind Owl.pdf/۱۱۹ 104 46769 299336 283564 2026-09-11T03:04:12Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299336 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۱۹||}}</noinclude>ثقیل زیرزمینی و مردمی در من آب شده بود، از صورت خودم خوشم آمد، یکجور کیف شهوتی از خودم میبردم، جلو آینه بخودم میگفتم: «درد تو انقدر عمیق است که ته چشمت گیر کرده.. و اگر گریه بکنی یا اشگ از پشت چشمت در میاید یا اصلاً اشک در نمیاید!» بعد دوباره گفتم: «تو احمقی، چرا زودتر شر خودت را نمیکنی؟ آیا منتظر چه هستی.. هنوز چه توقعی داری؟.. مگر بغلی شراب توی پستوی اطاقت نیست ؟.. یک جرعه بخور و برو که رفتی !.. احمق.. تو احمقی {{…}} من با هوا حرف میزنم!» افکاریکه برایم میامد بهم مربوط نبود، صدای خودم را در گلویم میشنیدم ولی معنی کلمات را نمیفهمیدم. در سرم این صداها با صداهای دیگر مخلوط میشد مثل وقتیکه تب داشتم انگشتهای دستم بزرگتر از معمول بنظرم آمد، پلکهای چشمم سنگینی میکرد، لبهایم کلفت شده بود. همینکه برگشتم دیدم دایه‌ام توی چهارچوب در ایستاده. من قهقهه خندیدم، صورت دایه‌ام بی حرکت بود، چشمهای بی نورش بمن خیره شد ولی بدون تعجب یا خشم و یا افسردگی بود - عموماً حرکت احمقانه به خنده میاندازد ولی خنده من عمیق‌تر از آن بود - این احمقی بزرگ با آنهمه چیزهای دیگر که در دنیا به آن<noinclude></noinclude> 5i937w50qz1pnx507ind9x3p3l7wmwa برگه:The Blind Owl.pdf/۱۲۰ 104 46770 299338 283565 2026-09-11T03:10:08Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299338 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۲۰||}}</noinclude>پی نبرده‌اند و فهمش دشوار است ارتباط داشت - آنچه که در ته تاریکی شبها گم شده است یک حرکت مافوق بشر مرگ بود. دایه‌ام منقل را برداشت و با گامهای شمرده بیرون رفت. من عرق روی پیشانی خودم را پاک کردم، کف دستهایم لکه‌های سفید افتاده بود، تکیه بدیوار دادم، سر خودم را به جرز چسپانیدم، مثل اینکه حالم بهتر شد. بعد نمیدانم این ترانه را از کجا شنیده بودم با خودم زمزمه کردم: {{ppoem| «بیا بریم تا می خوریم، «شراب ملک ری خوریم، «حالا نخوریم، کی خوریم؟» }} «همیشه قبل از ظهور بحران بدلم اثر میکرد و اضطراب مخصوصی در من تولید میشد - اضطراب و حالت غم‌انگیزی بود، مثل عقده‌ای که روی دلم جمع شده باشد - مثل هوای پیش از طوفان - آنوقت دنیای حقیقی از من دور میشد و در دنیای درخشانی زندگی میکردم که بمسافت سنجش ناپذیری با دنیای زمینی فاصله داشت. «در اینوقت از خودم میترسیدم، از همه کس میترسیدم، گویا این حالت مربوط به ناخوشی بود، برای این بود که فکرم ضعیف شده بود، دم دریچه اطاقم پیرمرد خنزرپنزری و قصاب را هم که دیدم ترسیدم نمیدانم<noinclude></noinclude> odwmp24erw5rgxxbl1xo9fvh6e3ynqd برگه:The Blind Owl.pdf/۱۲۱ 104 46771 299339 283566 2026-09-11T03:17:54Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299339 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۲۱||}}</noinclude>در حرکات و قیافه آنها چه چیز ترسناکی بود - دایه‌ام یک چیز ترسناک برایم گفت قسم به پیر و پیغمبر میخورد که دیده است که پیرمرد خنزر پنزری شبها میاید در اطاق زنم و از پشت در شنیده بود که لکاته باو میگفته است: «شال گردنتو واکن» هیچ فکرش را نمیشود کرد - پریروز یا پس پریروز بود وقتیکه فریاد زدم وزنم آمده بود لای در اطاقم خودم دیدم، بچشم خودم دیدم که جای دندانهای چرک، زرد و کرم خورده پیرمرد که از لایش آیات عربی بیرون میاید روی لپ زنم بود - اصلاً چرا این مرد از وقتیکه من زن گرفتم جلو خانه ما پیداش شد؟ - آیا خاکستر نشین بود، خاکسترنشین این لکاته شده بود؟ یادم است همانروز رفتم سر بساط پیرمرد قیمت کوزه‌اش را پرسیدم از میان شال گردن دو دندان کرم خورده از لای {{w|لب‌شکری|لب شکری}}ش بیرون آمد خندید، یک خنده خشک زننده کرد که مو بتن آدم راست میشد و گفت: «آیا ندیده میخری؟ این کوزه قابلی نداره هان. جوون ببر خیرشو به بینی!» با لحن مخصوصی گفت «قابلی نداره خیرشو به بینی». من دست کردم جیبم دو درهم و چهار {{w|پشیز}} گذاشتم گوشه سفره‌اش بازهم خندید، یک خنده زننده کرد، به طوریکه مو بتن آدم راست میشد. من از روز خجالت میخواستم<noinclude></noinclude> 431d5cb4hbmwi7pih17yc81j50nubh3 برگه:The Blind Owl.pdf/۱۲۲ 104 46772 299341 283567 2026-09-11T03:29:12Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299341 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۲۲||}}</noinclude>بر زمین فروبروم، با دستها جلو صورتم را گرفتم و برگشتم. «از همه بساط جلو او بوی زنگ زده چیزهای چرک وازده که زندگی آنها را جواب داده بود استشمام میشد. شاید میخواست چیزهای وازده زندگی را برخ مردم بکشد، بمردم نشان بدهد - آیا خودش پیر و وازده نبود؟ اشیاءِ بساطش همه مرده، کثیف و ازکارافتاده بود ولی چه زندگی سمج و چه شکلهای پرمعنی داشت! (این اشیاءِ مرده بقدری تاثیر خودشان را در من گذاشتند که آدمهای زنده نمیتوانستند در من انقدر تأثیر بکنند. «ولی ننجون برایم خبرش را آورده بود، بهمه گفته بود.. با یک گدای کثیف! دایه‌ام گفت رختخواب زنم شپش گذاشته بوده و خودش هم به حمام رفته - آیا سایه او بدیوار عرق کرده حمام چه جور بوده؟ لابد یک سایه شهوتی که بخودش امیدوار بوده. ولی رویهمرفته ایندفعه از سلیقه زنم بدم نیامد، چون پیرمرد خنزرپنزری یک آدم معمولی لوس و بی‌مزه مثل این مردهای تخمی که زنهای حشری و احمق را جلب میکنند نبود - این دردها، این قشرهای بدبختی که بسروروی پیرمرد پینه بسته بود و نکبتی که از اطراف او میبارید، شاید هم خودش نمیدانست ولی او را مانند یک نیمچه خدا نمایش میداد و با آن سفره<noinclude></noinclude> qnfdbpqeaxhtm9dgb2tlzf6s1nchm7u برگه:The Blind Owl.pdf/۱۲۳ 104 46773 299342 283569 2026-09-11T04:08:12Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299342 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۲۳||}}</noinclude>کثیفی که جلو او بود نماینده و مظهر آفرینش بود. «آری جای دو تا دندان زرد کرم خورده که از لایش آیه‌های عربی بیرون میامد، جای دندانهای او را روی صورت زنم دیده بودم، همین زن که مرا بخودش راه نمیداد، که مرا تحقیر میکرد ولی با وجود همه اینها او را دوست داشتم، با وجود اینکه تا کنون نگذاشته بود یکبار روی لبش را ببوسم - «آفتاب زردی بود، صدای سوزناک {{w|نقاره}} بلند شد، صدای عجز و لابه‌ای که همه خرافات موروثی و ترس از تاریکی را بیدار میکرد - حال بحران، حالی که قبلاً بدلم اثر کرده بود و منتظرش بودم آمد. حرارت سوزانی سر تا پایم را گرفته بود، داشتم خفه میشدم، رفتم در رختخواب افتادم و چشمهایم را بستم - از شدت تب مثل این بود که همه چیزها بزرگ شده و حاشیه پیدا کرده بود، سقف عوض اینکه پائین بیاید بالا رفته بود، لباسهایم تنم را فشار میداد. بی‌جهت بلند شدم در رختخوابم نشستم با خودم زمزمه میکردم: «بیش از این ممکن نیست.. تحمل ناپذیر است..» ناگهان ساکت شدم. بعد با حالت شمرده و بلند با لحن تمسخرآمیز میگفتم: «بیش ازین..» بعد اضافه میکردم: «من احمقم!» - من بمعنی لغاتی که ادا میکردم متوجه نبودم، فقط از ارتعاش صدای خودم در هوا تفریح میکردم، شاید برای رفع تنهائی<noinclude></noinclude> qaregx4xr1x1r40xpd9ql9g8i9fevte برگه:The Blind Owl.pdf/۱۲۴ 104 46774 299343 283570 2026-09-11T04:19:46Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299343 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۲۴||}}</noinclude>با سایه خودم حرف میزدم - در اینوقت یک چیز باور نکردنی دیدم - در باز شد و آن لکاته آمد، معلوم میشود گاهی بفکر من میافتد - باز هم جای شکرش باقی است - او هم میدانست که من زنده هستم و زجر میکشم و آهسته خواهم مرد - جای شکرش باقی بود - فقط میخواستم بدانم آیا میدانست که برای خاطر او بود که من میمردم - اگر میدانست آنوقت آسوده و خوشبخت میمردم - آنوقت من خوشبخت‌ترین مردمان روی زمین بودم - این لکاته که وارد اطاقم شد افکار بدم فرار کرد، نمیدانم چه اشعه‌ای از وجودش، از حرکاتش تراوش میکرد که بمن تسکین داد - ایندفعه حالش بهتر بود، فربه و جاافتاده شده بود - {{w|ارخالق|ارخلق}} سنبوسه طوسی پوشیده بود، زیر ابرویش را برداشته بود، خال گذاشته بود، {{w|وسمه}} کشیده بود، سرخاب و سفیدآب و سورمه استعمال کرده بود. مختصر با هفت قلم آرایش وارد اطاقم شد. مثل این بود که از زندگی خودش راضی است و بی‌اختیار انگشت سبابه دست چپش را بدهنش گذاشت - آیا این همان زن لطیف، همان دختر ظریف اثیری بود که لباس سیاه چین خورده میپوشید و کنار نهر سورن با هم سرمامک بازی میکردیم؟ همان دختری که حالت آزاد بچگانه و موقتی داشت و مچ پاهای شهوت انگیزش از زیر دامن لباسش پیدا بود؟ تا حالا که باو نگاه میکردم<noinclude></noinclude> rsg3mgog76il1vnu6c6cl9wxfd2ik5a برگه:The Blind Owl.pdf/۱۲۵ 104 46775 299344 283571 2026-09-11T04:25:25Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299344 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۲۵||}}</noinclude>درست ملتفت نمیشدم، در اینوقت مثل اینکه پرده‌ای از جلو چشمم افتاد - نمیدانم چرا یاد گوسفندهای دم دکان قصابی افتادم - او برایم حکم یک تکه گوشت لخم را پیدا کرده بود و خاصیت دلربائی سابق را بکلی از دست داده بود - یک زن جاافتاده، سنگین و رنگین شده بود که بفکر زندگی بود، یک زن تمام عیار - زن من! - من با ترس و وحشت دیدم که زنم بزرگ و عقل رس شده بود در صورتیکه خودم بحال بچگی مانده بودم - راستش از صورت او، از چشمهایش خجالت میکشیدم - زنی که بهمه کس تن در میداد الا بمن و من فقط خودم را بیادبود موهوم بچگی او تسلیت میدادم، آنوقتیکه یک صورت ساده بچگانه، یک حالت محو گذرنده داشت و هنوز جای دندان پیرمرد سر گذر روی صورتش دیده نمیشد - نه این همانکس نبود. «او به طعنه پرسید که حالت چطوره؟ من جوابش دادم: «آیا تو آزاد نیستی، آیا هرچی دلت میخواد نمیکنی - بسلامتی من چکار <!-- چیکار؟ -->داری؟» «او در را بهم زد و رفت اصلاً برنگشت بمن نگاه بکند - گویا من طرز حرف زدن با آدمهای دنیا، با آدمهای زنده را فراموش کرده بودم - او - همان زنی که گمان میکردم عاری از هرگونه احساسات است، ازین حرکت من رنجید. چندین بار خواستم بلند بشوم بروم روی دست و پایش بیفتم،<noinclude></noinclude> 46sd2730y75vh4jzgnxu6t1qedzt5k2 برگه:The Blind Owl.pdf/۱۲۶ 104 46776 299345 283572 2026-09-11T04:30:35Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299345 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۲۶||}}</noinclude>گریه بکنم، پوزش بخواهم - آری گریه بکنم، چون گمان میکردم اگر میتوانستم گریه بکنم راحت میشدم - چند دقیقه، چند ساعت یا چند قرن گذشت نمیدانم - مثل دیوانه‌ها شده بودم و از درد خودم کیف میکردم - یک کیف ورای بشری، کیفی که فقط من میتوانستم بکنم و خداها هم اگر وجود داشتند نمیتوانستند تا این اندازه کیف بکنند... در آنوقت به برتری خودم پی بردم، برتری خودم را به رجاله‌ها، به طبیعت، به خداها حس کردم - خداهائی که زائیدۂ شهوت بشر هستند - من یک خدا شده بودم، از خدا هم بزرگتر شده بودم، از خدا هم بزرگتر بودم چون یک جریان جاودانی و لایتناهی در خودم حس میکردم.. «... ولی او دوباره برگشت - انقدرها هم که تصور میکردم سنگدل نبود، بلند شدم دامنش را بوسیدم و در حالت گریه و سرفه بپایش افتادم. صورتم را بساق پای او میمالیدم و چند بار باسم اصلیش او را صدا زدم - مثل این بود که اسم اصلیش صدا و زنگ مخصوصی داشت، اما توی قلبم، در ته قلبم میگفتم «لکاته.. لکاته..». ماهیچه‌های پایش را که طعم کونه خیار میداد، تلخ و ملایم و گس بود بغل زدم، انقدر گریه کردم، گریه کردم، نمیدانم چقدر وقت گذشت - همینکه به خودم آمدم دیدم او رفته است. شاید یک لحظه نکشید که همه کیفها و نوازشها و دردهای بشر را در خودم حس<noinclude></noinclude> i8nkalyb8rfqb6sx7ab9sn4q8g9p5on برگه:The Blind Owl.pdf/۱۲۷ 104 46777 299352 283573 2026-09-11T05:12:13Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299352 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۲۷||}}</noinclude>کردم و بهمان حالت، مثل وقتیکه پای بساط تریاک می‌نشستم، مثل پیرمرد خنزر پنزری که جلو بساط خودش می‌نشیند جلو پیه‌سوزی که دود میزد مانده بودم - از سر جایم تکان نمیخوردم، همینطور به دوده پیه‌سوز خیره نگاه میکردم - دوده‌ها مثل برف سیاه روی دست و صورتم می‌نشست. وقتیکه دایه‌ام یک کاسه آش جو و ترپلو جوجه برایم آورد از زور ترس و وحشت فریاد زد عقب رفت و سینی شام از دستش افتاد. من خوشم آمد که اقلاً باعث ترس او شدم. بعد بلند شدم، سر فتیله را با گلگیر زدم و رفتم جلو آینه. - دوده‌ها را بصورت خودم میمالیدم، چه قیافه ترسناکی! با انگشت پای چشمم را میکشیدم ول میکردم، دهنم را میدرانیدم، توی لپ خودم باد میکردم، زیر ریش خودم را بالا میگرفتم و از دو طرف تاب میدادم، ادا درمیاوردم - صورت من استعداد برای چه قیافه‌های مضحک و ترسناکی را داشت. گویا همه شکلها، همه ریخت‌های مضحک، ترسناک و باورنکردنی که در نهاد من پنهان بود باین وسیله همه آنها را آشکارا میدیدم - این حالات را در خودم میشناختم و حس میکردم و در عین حال بنظرم مضحک میامدند، همه این قیافه‌ها در من و مال من بودند، صورتکهای ترسناک، جنایتکار و خنده‌آور که بیک اشاره سرانگشت عوض میشدند، - شکل پیرمرد<noinclude></noinclude> 2gktwrtvwf0b9rbip9wwbvi5zsp2nlj برگه:The Blind Owl.pdf/۱۲۸ 104 46778 299353 283574 2026-09-11T05:17:15Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299353 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۲۸||}}</noinclude>قاری<!-- ؟ -->، شکل قصاب، شکل زنم، همه اینها را در خودم دیدم، گوئی انعکاس آنها در من بوده. - همه این قیافه‌ها در من بود ولی هیچکدام از آنها مال من نبود. آیا خمیره و حالت صورت من در اثر یک تحریک مجهول، در اثر وسواسها، جماعها و ناامیدیهای موروثی درست نشده بود و منکه نگهبان این بار موروثی بودم بوسیله یک حس جنون‌آمیز و خنده‌آور بلااراده فکرم متوجه نبود که این حالات را در قیافه‌ام نگهدارد؟ شاید فقط در موقع مرگ قیافه‌ام از قید این وسواس آزاد میشد و حالت طبیعی که باید داشته باشد بخودش میگرفت. ولی آیا در حالت آخری هم حالاتی که دائماً اراده تمسخرآمیز من روی صورتم حک کرده بود علامت خودش را سخت‌تر و عمیق‌تر باقی نمیگذاشت؟ بهرحال فهمیدم که چه کارهائی از دست من ساخته بود، به قابلیتهای خودم پی بردم - یکمرتبه زدم زیر خنده، چه خنده خراشیده، زننده و ترسناکی بود. بطوریکه موهای تنم راست شد چون صدای خودم را نمی‌شناختم، مثل یک صدای خارجی، یک خنده‌ای که اغلب بیخ گلویم پیچیده بود - بیخ گوشم شنیده بودم - در گوشم صدا کرد - همینوقت بسرفه افتادم و یک تکه خلط خونین، یک تکه از جگرم روی آینه افتاد. با سرانگشتم<noinclude></noinclude> lnyi51mwbu51d4hwh7bs68tz1z0sicr برگه:The Blind Owl.pdf/۱۲۹ 104 46779 299354 283575 2026-09-11T06:06:54Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299354 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۲۹||}}</noinclude>آنرا روی آینه کشیدم، همینکه برگشتم دیدم ننجون با رنگ پریده مهتابی، موهای ژولیده و چشمهای بی‌فروغ وحشت زده یک کاسه آش جو، از همان آشی که برایم آورده بود روی دستش بود و بمن مات نگاه میکرد. من دستها را جلو صورتم گرفتم و رفتم پشت پرده پستو خودم را پنهان کردم. «وقتیکه خواستم بخوابم دور سرم را یک حلقه آتشین فشار میداد، بوی تند شهوت‌انگیز روغن صندل که در پیه‌سوز ریخته بودم در دماغم پیچیده بود، بوی ماهیچه‌های پای زنم را میداد و طعم کونه خیار با تلخی ملایمی در دهنم بود. دستم را روی تنم میمالیدم و در فکرم اعضای بدنم را: ران، ساق پا، بازو و همه آنها را با اعضای تن زنم مقایسه میکردم، خط ران و {{w|سرین (بدن)|سرین}}، گرمای تن زنم همه اینها دوباره جلوم مجسم شد. از تجسم خیلی قوی‌تر بود، چون صورت یک احتیاج را داشت. حس کردم که میخواستم تن او نزدیک من باشد، یک حرکت، یک تصمیم برای دفع این وسوسه شهوت‌انگیز کافی بود ولی این حلقه آتشین دور سرم به قدری تنگ و سوزان شد که بکلی در یک دریای مبهم و مخلوط با هیکلهای ترسناک غوطه‌ور شدم. «هوا هنوز تاریک بود از صدای یکدسته گزمه مست بیدار شدم که از توی کوچه میگذشتند. فحشهای<noinclude></noinclude> 4kcmr8hoxgl5zhz4gu59g1h6413fspy برگه:The Blind Owl.pdf/۱۳۰ 104 46780 299355 283576 2026-09-11T06:25:47Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299355 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۳۰||}}</noinclude>هرزه بهم میدادند و دسته جمعی میخواندند: {{ppoem| «بیا بریم تا می خوریم، «شراب ملک ری خوریم، «حالا نخوریم، کی خوریم؟» }} «یادم افتاد، نه، یکمرتبه بمن الهام شد که یک بغلی شراب در پستوی اطاقم دارم، شرابی که زهر دندان ناگ در آن حل شده بود و با یک جرعه آن همه کابوسهای زندگی نیست و نابود میشد.. ولی آن لکاته.. این کلمه مرا بیشتر باو حریص میکرد، بیشتر او را سرزنده و پرحرارت بمن جلوه میداد. «آیا چه بهتر از این میتوانستم تصور بکنم یک پیاله از آن شراب باو میدادم و یک پیاله هم خودم سر میکشیدم آنوقت در میان یک تشنج با هم میمردیم؟ عشق چیست؟ برای همه رجاله‌ها یک هرزگی، یک ولنگاری موقتی است. عشق رجاله‌ها را باید در تصنیف‌های هرزه و در فحشا و اصطلاحات رکیک که در عالم مستی و هشیاری تکرار میکنند پیدا کرد. مثل: «دست خر تو لجن زدن و خاک تو سر کردن. ولی عشق نسبت باو برای من چیز دیگری بود - راست است که من او را از قدیم میشناختم، چشمهای مورت عجیب، دهن تنگ نیمه‌باز، صدای خفه<noinclude></noinclude> qvx47mzyb4x8erq44m7p1vocctsdf0w برگه:The Blind Owl.pdf/۱۳۱ 104 46781 299357 283577 2026-09-11T07:08:44Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299357 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۳۱||}}</noinclude>و آرام، همه اینها برای من پر از یادگارهای دور و دردناک بود و من در همه اینها آنچه را که از ان محروم مانده بودم که یک چیز مربوط بخودم بود و از من گرفته بودند جستجو میکردم. «آیا برای همیشه مرا محروم کرده بودند؟ برای همین بود که حس ترسناکتری درمن پیدا شده بود، لذت دیگری که برای جبران عشق ناامید خودم احساس میکردم - برایم یکنوع وسواس شده بود، نمیدانم چرا یاد مرد قصاب روبروی دریچه اطاقم افتاده بودم که آستینش را بالا میزد، بسم الله میگفت و گوشتها را میبرید. حالت و وضع او همیشه جلو چشمم بود - بالاخره منهم تصمیم گرفتم - یک تصمیم ترسناک. از توی رختخوابم بلند شدم، آستینم را بالا زدم و گزلیک دسته استخوانی را که زیر متکایم گذاشته بودم برداشتم، قوز کردم و یک عبای زرد هم روی دوشم انداختم، بعد سر و رویم را با شال گردن پیچیدم - حس کردم که در عین حال یک حالت مخلوط از روحیه قصاب و پیرمرد خنزر پنزری در من پیدا شده بود. بعد پاورچین پاورچین بطرف اطاق زنم رفتم - اطاقش تاریک بود، در را آهسته باز کردم. مثل این بود که خواب میدید بلند بلند با خودش میگفت: «شال گردنتو واکن.» رفتم دم رختخواب، سرم را جلو نفس گرم و ملایم او گرفتم. چه حرارت گوارا و زنده کننده‌ای<noinclude></noinclude> 7yvx9h5inrjufaznhjlyeey5v9k4onq برگه:The Blind Owl.pdf/۱۳۲ 104 46782 299358 283578 2026-09-11T07:47:42Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299358 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۳۲||}}</noinclude>داشت! بنظرم آمد اگر این حرارت را مدتی تنفس میکردم دوباره زنده میشدم، اوه، چقدر وقت بود که من گمان میکردم نفس همه باید مثل نفس خودم داغ و سوزان باشد - دقت کردم به بینم آیا در اطاق او مرد دیگری هم هست، یعنی از فاسقهای او کسی آنجا بود یا نه، ولی او تنها بود، فهمیدم هرچه باو نسبت میدادند افترا و بهتان محض بوده، از کجا هنوز او دختر باکره نبود؟ از تمام خیالات موهوم نسبت باو شرمنده شدم، از خودم شرمنده شدم - این احساس دقیقه‌ای بیش طول نکشید، چون در همینوقت از بیرون در صدای عطسه آمد و یک خنده خفه، مسخره‌آمیز که مو را بتن آدم راست میکرد شنیدم - این صدا تمام رگهای تنم را کشید، اگر این عطسه و خنده را نشنیده بودم اگر صبر نیامده بود، همانطوریکه تصمیم گرفته بودم: همه گوشت تن او را تکه تکه میکردم میدادم به قصاب جلو خانه‌مان تا بمردم بفروشد، خودم یک تکه از گوشت رانش را بعنوان نذری میدادم به پیرمرد قاری و فردایش میرفتم باو میگفتم: «میدانی آن گوشتی که دیروز خوردی مال کی بود؟» اگر او نمیخندید. اینکار را میبایسی شب انجام میدادم که چشمم در چشم لکاته نمیافتاد، چون از حالت چشمهای او خجالت میکشیدم، بمن سرزنش میداد - بالاخره از کنار رختخوابش یک تکه<noinclude></noinclude> ccdksi9szuujn0lap79drycmyc3m07r برگه:The Blind Owl.pdf/۱۳۳ 104 46783 299359 283579 2026-09-11T08:25:01Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299359 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۳۳||}}</noinclude>پارچه که جلو پایم را گرفته بود برداشتم و هراسان بیرون دویدم. گزلیک را روی بام سوت کردم - چون همه افکار جنایت آمیز را این گزلیک برایم تولید کرده بود - این گزلیک را که شبیه گزلیک مرد قصاب بود از خودم دور کردم. «در اطاقم که برگشتم جلو پیه‌سوز دیدم که پیرهن او را برداشته‌ام، پیرهن چرکی که روی گوشت تن او بوده، پیرهن ابریشمی نرم کار هند که بوی تن او، بوی عطر {{w|یاس رازقی|موگرا}} میداد و از حرکت تنش از هستی او درین پیرهن مانده بود. آنرا بوئیدم، میان پاهایم گذاشتم و خوابیدم. - هیچ شبی باین راحتی نخوابیده بودم. صبح زود از صدای داد و بیداد زنم بیدار شدم که سر گم شدن پیرهن دعوا میکرد و تکرار میکرد: «یه پیرهن نو و نالون!». در صورتیکه سرآستینش پاره بود ولی اگر خون راه میافتاد من حاضر نبودم که پیرهن را رد بکنم - آیا من حق یک پیرهن کهنه زنم را نداشتم؟ «ننجون که {{w|شیر خر|شیر ماچه الاغ}} و عسل و نان تافتون برایم آورد یک گزلیک دسته استخوانی هم پای چاشت من در سینی گذاشته بود و گفت آن را در بساط پیرمرد خنزرپنزری دیده و خریده است. بعد ابرویش را بالا کشید و گفت: «گاس برا دم دس بدرد بخوره.»<noinclude></noinclude> 605wagix0tz3z677uiltwrqfb1as067 برگه:The Blind Owl.pdf/۱۳۴ 104 46784 299360 283580 2026-09-11T08:33:05Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299360 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۳۴||}}</noinclude>من گزلشک را برداشتم نگاه کردم همان گزلیک خودم بود بعد ننجون بحال شاکی و رنجیده گفت: «آره، دخترم (یعنی آن لکاته) صبح سحری میگه پیرهن منو دیشب تو دزدیدی. منکه نمیخوام مشغول ذمه شما باشم، اما دیروز زنت لک دیده بود.. ما میدونستیم که بچه..، خودش میگفت تو حموم {{w|بارداری|آبسن}} شده، شب میرفتم کمرشو مشت و مال بدم دیدم رو بازوش گل گل کبود بود بمن نشون داد گف بیوقتی رفتم تو زیرزمین از ما بهترون وشگونم گرفتن!». دوباره گفت: «هیچ میدونسی خیلی وقته زنت آبسن بوده؟» من خندیدم گفتم: «لابد شکل بچه شکل پیرمرد قارییه، لابد بروی اون جنبیده» - بعد ننجون بحالت متغیر از در خارج شد، مثل اینکه منتظر این جواب نبود. من فوراً بلند شدم گزلیک دسته استخوانی را با دست لرزان بردم در پستوی اطاقم توی مجری گذاشتم و در آنرا بستم. «نه، هرگز ممکن نبود که بچه بروی من جنبیده باشد، حتماً بروی پیرمرد خنزرپنزری جنبیده بود. «بعد از ظهر در اطاقم باز شد برادر کوچکش، برادر کوچک همین لکاته در حالیکه ناخنش را میجوید وارد شد، هرکس که آنها را میدید فوراً میفهمید که خواهر برادرند، انقدر هم شباهت! دهن کوچک تنگ، لبهای گوشتالوی<noinclude></noinclude> hawfwrg2h1ul8uo1hfnjvtui98yp7co 299361 299360 2026-09-11T08:33:23Z Hanooz 17889 299361 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۳۴||}}</noinclude>من گزلیک را برداشتم نگاه کردم همان گزلیک خودم بود بعد ننجون بحال شاکی و رنجیده گفت: «آره، دخترم (یعنی آن لکاته) صبح سحری میگه پیرهن منو دیشب تو دزدیدی. منکه نمیخوام مشغول ذمه شما باشم، اما دیروز زنت لک دیده بود.. ما میدونستیم که بچه..، خودش میگفت تو حموم {{w|بارداری|آبسن}} شده، شب میرفتم کمرشو مشت و مال بدم دیدم رو بازوش گل گل کبود بود بمن نشون داد گف بیوقتی رفتم تو زیرزمین از ما بهترون وشگونم گرفتن!». دوباره گفت: «هیچ میدونسی خیلی وقته زنت آبسن بوده؟» من خندیدم گفتم: «لابد شکل بچه شکل پیرمرد قارییه، لابد بروی اون جنبیده» - بعد ننجون بحالت متغیر از در خارج شد، مثل اینکه منتظر این جواب نبود. من فوراً بلند شدم گزلیک دسته استخوانی را با دست لرزان بردم در پستوی اطاقم توی مجری گذاشتم و در آنرا بستم. «نه، هرگز ممکن نبود که بچه بروی من جنبیده باشد، حتماً بروی پیرمرد خنزرپنزری جنبیده بود. «بعد از ظهر در اطاقم باز شد برادر کوچکش، برادر کوچک همین لکاته در حالیکه ناخنش را میجوید وارد شد، هرکس که آنها را میدید فوراً میفهمید که خواهر برادرند، انقدر هم شباهت! دهن کوچک تنگ، لبهای گوشتالوی<noinclude></noinclude> th1trko4m3brv8axl3fh8dwimkt0o7q برگه:The Blind Owl.pdf/۱۳۵ 104 46785 299362 283581 2026-09-11T08:53:13Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299362 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۳۵||}}</noinclude>‌تر و شهوتی، پلکهای خمیده خمار، چشمهای مورب و متعجب، گونه‌های برجسته، موهای خرمائی بی‌ترتیب و صورت گندمگون داشت - درست شبیه آن لکاته بود و یک تکه از روح شیطانی او را داشت. ازین صورتهای ترکمنی بدون احساسات، بی‌روح که بفراخور زد و خورد با زندگی درست شده، قیافه‌ای که هر کاری را برای ادامه بزندگی جایز میدانست، مثل اینکه طبیعت قبلاً پیش‌بینی کرده بود، مثل اینکه اجداد آنها زیاد زیر آفتاب و باران زندگی کرده بودند و با طبیعت جنگیده بودند و نه تنها شکل و شمایل خودشان را با تغییراتی به آنها داده بودند بلکه از استقامت از شهوت و حرص و گرسنگی خودشان به آنها بخشیده بودند. طعم دهنش را میدانستم مثل طعم کونه خیار تلخ و ملایم بود. «وارد اطاق که شد با چشمهای متعجب ترکمنیش بمن نگاه کرد و گفت: «شاجون میگه حکیم باشی گفته تو میمیری. از شرت خلاص میشیم. مگه آدم چطو میمیره؟» من گفتم: بهش بگو خیلی وقته که من مرده‌ام «- شاجون گفت اگه بچه‌ام نیفتاده بود، همه خونه مال ما میشد.» «من بی‌اختیار زدم زیر خنده، یک خنده خشک زننده بود که مو را بتن آدم راست میکرد، بطوریکه صدای<noinclude></noinclude> njn4apr9lfgnzgmqboxsba06vavw1i8 برگه:The Blind Owl.pdf/۱۳۶ 104 46786 299363 283582 2026-09-11T09:15:28Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299363 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۳۶||}}</noinclude>خودم را نمیشناختم. بچه هراسان از اطاق بیرون دوید. «- در اینوقت میفهمیدم که چرا مرد قصاب از روی کیف گزلیک دسته استخوانی را روی ران گوسفندها پاک میکرد. - کیف بریدن گوشت لخم که از توی آن خون مرده، خون لخته شده مثل لجن جمع شده بود و از خرخره گوسفندها قطره قطره خونابه بزمین میچکید - سگ زرد جلو قصابی و کله بریده گاو{{ME|ی}} که روی زمین دکان افتاده بود با چشمهای تارش رک نگاه میکرد و همچنین سر همه گوسفندها با چشمهائی که غبار مرگ رویش نشسته بود آنها هم دیده بودند، آنها هم میدانستند. «حالا میفهمم که نیمچه خدا شده بودم، ماورای همه احتیاجات پست و کوچک مردم بودم، جریان ابدیت و جاودانی را در خودم حس میکردم - آیا ابدیت چیست؟ برای من ابدیت عبارت ازین بود که کنار نهر سورن با آن لکاته سرمامک بازی بکنم و فقط یک لحظه چشمهایم را به بندم و سرم را در دامن او پنهان بکنم. «یکبار بنظرم رسید که با خودم حرف میزدم، آنهم بطور غریبی، خواستم با خودم حرف بزنم ولی لبهایم بقدری سنگین شده بود که حاضر برای کمترین حرکت نبود. اما بی‌آنکه لبهایم تکان بخورد و یا صدای خودم را<noinclude></noinclude> k2es9hfkmjhrq9zt6fgdlwp0iflq9mp برگه:The Blind Owl.pdf/۱۳۷ 104 46787 299364 283583 2026-09-11T09:21:08Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299364 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۳۷||}}</noinclude>بشنوم حس کردم که با خودم حرف میزدم. «درین اطاق که مثل قبر هر لحظه تنگ‌تر و تاریک‌تر میشد، شب با سایه‌های وحشتناکش مرا احاطه کرده بود. جلو پیه‌سوزی که دود میزد با پوستین و عبائی که بخودم پیچیده بودم و شال گردنی که بسته بودم بحالت کپ زده، سایه‌ام بدیوار افتاده بود. - سایه من خیلی پررنگ‌تر و دقیق‌تر از جسم حقیقی من بدیوار افتاده بود، سایه‌ام حقیقی‌تر از وجودم شده بود. - گویا پیرمرد خنزرپنزری، مرد قصاب، ننجون و زن لکاته‌ام همه سایه‌های من بوده‌اند، سایه‌هائی که میان آنها محبوس بوده‌ام. در اینوقت شبیه یک جغد شده بودم ولی ناله‌های من در گلویم گیر کرده بود و بشکل لکه‌های خون آنها را تف میکردم، شاید جغد هم مرضی دارد که مثل من فکر میکند - سایه‌ام بدیوار درست شبیه جغد شده بود و بحالت خمیده نوشته‌های مرا بدقت میخواند، حتماً او خوب میفهمید، فقط او میتوانست بفهمد، از گوشه چشمم که بسایه خودم نگاه میکردم میترسیدم. «یک شب تاریک و ساکت مثل شبی که سرتاسر زندگی مرا فراگرفته بود با هیکلهای ترسناک که از در و دیوار از پشت پرده بمن دهن کجی میکردند. گاهی اطاقم بقدری تنگ میشه مثل اینکه در تابوت خوابیده بودم،<noinclude></noinclude> qfzh5s3klc6mq6nftexq848b5xjicgr برگه:The Blind Owl.pdf/۱۳۸ 104 46788 299365 283584 2026-09-11T09:32:12Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299365 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۳۸||}}</noinclude>شقیقه‌هایم میسوخت، اعضایم برای کمترین حرکت حاضر نبودند. یک وزن روی سینه مرا فشار میداد مثل وزن لشهائی که روی گرده یا بوهای سیاه لاغر میاندازند و به قصاب‌ها تحویل میدهند. «مرگ آهسته آواز خودش را زمزمه میکرد، مثل یکنفر لال که هر کلمه را مجبور است تکرار بکند و همینکه یک فرد شعر را به آخر میرساند دوباره از سر نو شروع میکند. آوازش مثل ارتعاش ناله ارّه در گوشت تن رخنه میکرد. فریاد میکشید و ناگهان خفه میشد. «هنوز چشمهایم بهم نرفته بود که یکدسته گزمه مست از پشت اطاقم رد میشدند، فحش‌های هرزه بهم میدادند و دسته جمعی میخواندند: {{ppoem| «بیا بریم تا می خوریم، «شراب ملک ری خوریم، «حالا نخوریم، کی خوریم؟» }} «با خودم گفتم: در صورتیکه آخرش بدست داروغه خواهم افتاد! ناگهان یک قوة مافوق بشر در خودم حس کردم، پیشانیم خنک شد، بلند شدم، عبای زردی که داشتم روی دوشم انداختم، شال گردنم را دوسه بار دور سرم پیچیدم، قوز کردم، رفتم گزلیک دسته<noinclude></noinclude> d9hspp86l5rbdaq7vwvwbre7sy93g4a برگه:The Blind Owl.pdf/۱۳۹ 104 46789 299366 283585 2026-09-11T09:45:18Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299366 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۳۹||}}</noinclude>استخوانی که در مجری قایم کرده بودم درآوردم و پاورچین پاورچین بطرف اطاق لکاته رفتم. - دم در که رسیدم اطاق او در تاریکی غلیظی غرق شده بود، بدقت گوش دادم صدایش را شنیدم که میگفت: «امدی؟ شال گردنتو واکن» صدایش یک زنگ گوارا داشت، مثل صدای بچگیش شده بود، مثل زمزمه‌ای که بدون مسئولیت در خواب میکنند - من این صدا را سابق در خواب عمیقی شنیده بودم - آیا خواب میدید؟ صدای او خفه و کلفت مثل صدای دختر بچه‌ای شده بود که کنار نهر سورن با من سرمامک بازی میکرد، من کمی ایست کردم، دوباره شنیدم که گفت: «بیا تو، شال گردنتو وا کن» «من آهسته در تاریکی وارد اطاق شدم، عبا و شال گردنم را برداشتم، لخت شدم ولی نمیدانم چرا همینطور که گزلیک دسته استخوانی در دستم بود، در رختخواب او رفتم. حرارت رختخوابش مثل این بود که جان تازه‌ای به کالبد من دمید - بعد تن گوارا، نمناک و خوش حرارتش او را بیاد همان دخترک رنگ پریده لاغری که چشمهای درشت و بیگناه ترکمنی داشت و کنار نهر سورن با هم سرمامک بازی میکردیم در آغوش کشیدم - نه، مثل یک جانور درنده و<noinclude></noinclude> 4wsq7xnz0m9frba8lyz1zsnr0ad8wlc برگه:The Blind Owl.pdf/۱۴۰ 104 46790 299367 283586 2026-09-11T09:50:08Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299367 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۴۰||}}</noinclude>گرسنه باو حمله کردم و در ته دلم از او اکراه داشتم، بنظرم میامد که حس عشق و کینه با هم توام بود. تن مهتابی و خنک او، تن زنم مارناگ که دور شکار خودش می‌پیچید از هم باز شد و مرا میان خودش محبوس کرد - عطر سینه‌اش مست کننده بود. گوشت بازویش که دور گردنم پیچید گرمای لطیفی داشت. درین لحظه آرزو میکردم که زندگیم قطع بشود، چون درین دقیقه همه کینه و بغضی که نسبت باو داشتم از بین رفت و سعی میکردم که جلو گریه خودم را بگیرم - بی آنکه ملتفت شده باشم مثل مهرگیاه پاهایش پشت پاهایم قفل شد و دستهایش پشت گردنم چسپید - من حرارت گوارای این گوشت تروتازه را حس میکردم، تمام ذرات تن سوزانم این حرارت را مینوشیدند. حس میکردم که مرا مثل طعمه در درون خودش میکشید - احساس ترس و کیف بهم آمیخته شده بود، دهنش طعم کونه خیار میداد و گس مزه بود. در میان این فشار گوارا عرق میریختم و از خودم بیخود شده بودم. چون تنم، تمام ذرات وجودم بودند که بمن فرمانروائی میکردند، فتح و فیروزی خود را به آواز بلند میخواندند - من محکوم و بیچاره درین دنیای بی‌پایان در مقابل امواج هوا و هوس امواج سر تسلیم فرود آورده بودم - موهای او که بوی عطر موگرا<noinclude></noinclude> nnyhk88zr4hl7v0p2sbxge270exx81t برگه:The Blind Owl.pdf/۱۴۱ 104 46791 299371 283587 2026-09-11T10:08:43Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299371 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۴۱||}}</noinclude>میداد بصورتم چسپیده بود و فریاد اضطراب و شادی از ته وجودمان بیرون میامد - ناگهان حس کردم که او لب مرا بسختی گزید، بطوریکه از میان دریده شد - آیا انگشت خودش را هم همینطور میجوید یا اینکه فهمید من پیرمرد لب شکری نیستم؟ خواستم خودم را نجات بدهم ولی کمترین حرکت برایم غیرممکن بود، هرچه کوشش کردم بیهوده بود، گوشت تن ما را بهم لحیم کرده بودند - گمان کردم دیوانه شده است، در میان کشمکش دستم را بی‌اختیار تکان دادم و حس کردم گزلیکی که در دستم بود بیکجای تن او فرورفت - مایع گرمی روی صورتم ریخت، او فریاد کشید و مرا رها کرد - مایع گرمی که در مشت من پر شده بود همینطور نگهداشتم و گزلیک را دور انداختم، دستم ازاد شد بتن او مالیدم، کاملاً سرد شده بود، او مرده بود - درین بین بسرفه افتادم ولی این سرفه نبود - صدای خنده خشک و زننده‌ای بود که مو را بتن آدم راست میکرد - من هراسان عبایم را روی کولم انداختم و به اطاق خودم رفتم - جلوی پیه‌سوز مشتم را باز کردم، دیدم چشم او میان دستم بود و تمام تنم غرق خون شده بود - رفتم جلو آینه ولی از شدت ترس دستهایم را جلو صورتم گرفتم،<noinclude></noinclude> qen2ayzzlwgbh7pd31d2c4wmlutpbe4 برگه:The Blind Owl.pdf/۱۴۲ 104 46792 299372 116080 2026-09-11T10:13:01Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299372 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۴۲||}}</noinclude>- دیدم شبیه، نه، اصلاً پیرمرد خنزرپنزری شده بودم، موهای سر و ریشم مثل موهای سر و صورت کسی بود که زنده از اطاقی بیرون بیاید که یک مارناگ در آنجا بوده - همه سفید شده بود، لبم مثل لب پیرمرد دریده بود، چشمهایم بدون مژه، یکمشت موی سفید از سینه‌ام بیرون زده بود و روح تازه‌ای در تن من حلول کرده بود، اصلاً طور دیگر حس میکردم و نمیتوانستم خودم را از دست او - از دست دیوی که در من بیدار شده بود نجات بدهم - همینطور که دستم را جلو صورتم گرفته بودم بی‌اختیار زدم زیر خنده، یک خنده سخت‌تر از اوّل که وجود مرا بلرزه انداخت، خنده عمیقی که معلوم نبود از کدام چاله گمشده بدنم بیرون میامد، خنده تهی که فقط در گلویم می‌پیچید و از میان تهی در میامد. - من پیرمرد خنزرپنزری شده بودم.»<noinclude></noinclude> c54gth8ixlhoxdigpkjw3d2hlpharht برگه:The Blind Owl.pdf/۱۴۳ 104 46793 299373 116081 2026-09-11T10:20:45Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299373 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۴۳||}}</noinclude>{{Asterism}} از شدت اضطراب مثل این بود که از خواب عمیق و طولانی بیدار شدم، چشمهایم را مالاندم، در همان اطاق سابق خودم بودم، تاریک روشن بود و ابر و مه روی شیشه‌ها را گرفته بود - بانگ خروس از دور شنیده میشد - در منقل روبرویم گلهای آتش تبدیل بخاکستر سرد شده بود و بیک فوت بند بود، حس کردم که افکارم مثل گلهای آتش پوک و خاکستر شده بود و بیک فوت بند بود. اوّلین چیزی را که جستجو کردم گلدان راغه بود که در قبرستان از پیرمرد کالسکه‌چی گرفته بودم، ولی گلدان روبروی من نبود، نگاه کردم دیدم دم در یکنفر با سایه خمیده، نه، این شخص یک پیرمرد قوزی بود که سر و رویش را با شال گردن پیچیده بود و چیزی را بشکل کوزه در دستمال چرکی بسته زیر بغلش گرفته بود - خنده خشک و زننده‌ای میکرد بطوریکه مو بتن آدم راست میایستاد. همینکه من خواستم از جایم تکان بخورم از در اطاقم بیرون<noinclude></noinclude> clj1ihz3ph37wntha80bb5c468iykzw برگه:The Blind Owl.pdf/۱۴۴ 104 46794 299374 116082 2026-09-11T10:26:44Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌شده */ ابرابزار 299374 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحه‌مستمر|۱۴۴||}}</noinclude>رفت، من بلند شدم، خواستم دنبالش بدوم و آن کوزه، آن دستمال بسته را از او بگیرم - ولی پیرمرد با چالاکی مخصوصی دور شده بود - من برگشتم پنجره رو بکوچه اطاقم را باز کردم - هیکل خمیده پیرمرد را در کوچه دیدم که شانه‌هایش از شدت خنده میلرزید و آن دستمال بسته را زیر بغلش گرفته بود افتان و خیزان میرفت تا اینکه بکلی پشت مه ناپدید شد - من برگشتم بخودم نگاه کردم دیدم لباسم پاره، سر تا پایم آلوده بخون دلمه شده بود، دو مگس زنبور طلائی دورم پرواز میکردند و کرمهای سفید کوچک روی تنم در هم میلولیدند - و، وزن مرده‌ای روی سینه‌ام فشار میداد. {{Img float | file = The Blind Owl (painting by Hedayat).jpg | width = 100px | align = center }} {{ته}}<noinclude></noinclude> 21qd5lr7zivaucizlb7xi8uk09t285t الگو:Header structure/styles.css 10 79646 299356 277565 2026-09-11T07:06:14Z Hanooz 17889 299356 sanitized-css text/css /* Styles used by header templates (not just header) */ /* * main block */ /* The top level wrapper for the header main block. */ .wst-header-mainblock { margin: 4px auto 4px auto; padding: 0 3px; display: flex; align-items: center; justify-content: center; } /* Common styles for back and forward links */ .wst-header-back, .wst-header-forward { display: flex; flex: 1 4 100%; min-width: min-content; align-items: center; font-size: .9em; } .wst-header-nav-empty { visibility: hidden; } /* The container for the back (previous) link. */ .wst-header-back { justify-content: flex-start; text-align: right; } /* The container for the central cell. */ .wst-header-central-cell { flex: 4 1 100%; max-width: max-content; text-align: center; } /* The container for the forward (next) link. */ .wst-header-forward { justify-content: flex-end; text-align: left; } @media(max-width:768px) { /* Put title on its own flexbox row */ .wst-header-mainblock { flex-wrap:wrap; } .wst-header-central-cell { flex:0 0 100%; order:-2; width:auto; } .wst-header-back, .wst-header-forward { width:auto; } } /* * notes block */ /* The overall notes container. */ .wst-header-notes { display:inline-block; border-collapse:collapse; border-spacing:0; empty-cells:hide; font-size:.9em; line-height:1.4; margin:0 auto 4px auto; width:100%; } /* Left-floated content. */ .wst-header-left { float:left; } 2w3so5a6zni41mu5zphw6623qb4rryz برگه:Jondi Shapour Magazine, no. 2.pdf/۹۳ 104 95365 299289 299175 2026-09-10T13:53:18Z Darafsh 3597 299289 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="4" user="Darafsh" /></noinclude>'''فصل‌نامهٔ جُندی‌شاپور، دانشگاه شهید چمران اهواز''' سال یکم، شمارهٔ ۲، تابستان ۱۳۹۴ {{وسط بزرگتر۱|'''شخصیت مزدک در متون اسلامی'''}} داود روانان<ref>دانشجوی کارشناسی ارشد تاریخ ایران باستان دانشگاه شهید چمران اهواز davodravanan@gmail.com</ref> (نویسندهٔ مسئول) شهرام جلیلیان<ref>دانشیار گروه تاریخ دانشگاه شهید چمران اهواز jalilianshahram@yahoo.com</ref> تاریخ دریافت: ۳/۱۲/۹۴ تاریخ پذیرش: ۶/۲/۹۴ '''چکیده:''' بیشترین گزارش‌ها و پژوهش‌ها از کردار مزدک و مزدکیان در نوشته‌های اسلامی به چشم می‌خورد، این نوشته‌ها افزون بر نگاشتن داستان مزدک و پیروانش، به گفتار دربارهٔ منش وی نیز پرداخته‌اند و پیوسته به مزدک لقب‌های بسیاری افزون کرده‌اند. گاه این لقب‌ها مثبت بوده‌اند؛ مانند فردوسی که مزدک را «سخنگوی با دانش و رأی» خوانده و گاه منفی بوده‌اند به مانند خواجه نظام‌الملک که او را «طرار نابکار و سگ لعین» نامیده. در این پژوهش کوشش‌شده به بررسی و دلیل تحول و دگرگونی منش مزدک در نوشته‌های اسلامی و نیز به دلیل‌های که انگیزه‌ای برای دگرگونی منش مزدک در نوشته‌های اسلامی شده‌است پرداخت. '''واژگان کلیدی''': مزدک، زندیق، نوشته‌های اسلامی، شخصیت مزدک. {{ته}}<noinclude>{{خطکش|40%|align=right}}{{smallrefs}}</noinclude> 8ymyvv54apz3yq9fc002vy638nr38ff برگه:Jondi Shapour Magazine, no. 2.pdf/۹۵ 104 95367 299290 299177 2026-09-10T13:53:45Z Darafsh 3597 299290 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="4" user="Darafsh" /></noinclude>بسنده کرده‌اند، و لقب یا عنوانی برای وی به کار نبرده‌اند. قدیمی‌ترین متن اسلامی که از مزدک یاد کرده یعقوبی است که اشاره ای کوتاه به داستان مزدک و قباد دارد، با اینکه وی را «رواج دهنده بدعت» در دین زرتشتی، و کسی که اشتراکی اموال و زنان را بنیاد نهاده می‌داند، ولی از مزدک بدگویی نکرده، دست کم برای وی لقب منفی به کار نبرده‌است.<ref>یعقوبی، تاریخ یعقوبی، جلد۱، ص۲۰۱.</ref> داستان مزدک در ''اخبار الطوال'' دینوری مفصل‌تر از ''تاریخ یعقوبی ''است، دینوری علاوه بر رابطهٔ مزدک و قباد، به سرکوبی مزدک و مزدکیان به دست انوشیروان هم اشاره می‌کند، وی هنگامی از مزدک نام می‌برد برای وی عنوان یا لقب منفی که مورخان بعدی استفاده کرده‌اند به کار نبرده، ولی مزدک را کسی می‌داند که فرومایگان را به دور خود گرد کرده و آنان را به کارهای حرام و زشت مانند غضب اموال مردم تشویق کرده.<ref>دینوری، اخبارالطوال، ص۹۴.</ref> جاحظ، دیگر نویسندهٔ سدهٔ سومی است که در آثار خود به مزدک اشاره کرده، وی هنگام شناساندن برمکیان از شعری در اثر خود البیان التبیین استفاده کرده که نام مزدک در آن به کار رفته، جاحظ «برامکه» را از پیروان مزدک و کافر می‌خواند، اما یکسر به مزدک لقبی یا عنوانی نبسته. {{شعر}} {{ب|إذا ذکر الشرک فی المجلس|أنارت وجوه بنی برمک}} {{ب|و ان تلیت عندهم ایهٔ|اتوا با الاحادیث عن مزدک<ref>جاحظ، البیان و التبیین، جلد۳، ص۲۲۸.</ref>}} {{پایان شعر}} وقتی در مجلسی سخنی از شرک می‌رود سیمای برمکیان می‌شکفد و چون نزد ایشان آیتی از قران بخوانند آن‌ها از مزدک می‌گویند. {{ته}}<noinclude>{{خطکش|40%|align=right}}{{smallrefs}}</noinclude> g2559f0hx4lajpxh09hebfo17oajxyk برگه:Jondi Shapour Magazine, no. 2.pdf/۹۶ 104 95368 299291 299178 2026-09-10T13:54:08Z Darafsh 3597 299291 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="4" user="Darafsh" /></noinclude>'''۳-مزدک در سدهٔ چهارم:''' شمار مورخانی که در سدهٔ چهارم از مزدک سخن گفته‌اند افزون‌تر از سدهٔ سوم است. چنین می‌نماید که از سدهٔ چهارماست که آلقاب و عناوین تحقیرآمیز به مزدک بسته‌اند. «زندیق» از صفاتی است که چه در این سدهٔ و چه در سده‌های پسین به نسبت زیاد به مزدک داده‌اند. باری بودند مورخانی که تنها به ذکر نام مزدک بسنده کردند. برای نمونه: مسعودی در کتاب ''مروج الذهب'' برای مزدک عنوان زندیق بکار برده: «آنگاه قباد پسر فیروز پادشاهی یافت و مزدک زندیق در ایام او ظهور کرد که مزدکیان بدو انتساب دارند، مزدک را با قباد حکایت‌ها بود و ترتیبات و نیرنگ‌ها میان عوام پدید آورد تا انوشیروان بدوران شاهی خود او را بکشت»<ref>مسعودی، مروج الذهب، ص ۲۵۸.</ref> ولی در ''تنبیه الاشراف'' عنوانی برای مزدک به کار نبرده، و مزدک را موبدی زرتشتی می‌داند که کتاب ا''وستا'' را تأویل کرد: «مزدک موبد که ابستا کتاب زردشت را تأویل می‌کرد و برای آن باطنی بخلاف ظاهر می‌نهاد در ایام او بود. وی اول کسی است که در شریعت زردشت بتأویل و باطن پرداخت و از ظاهر بگشت»<ref>مسعودی، تنبیه الاشراف، ص ۹۵.</ref> و یا ابوالفرج اصفهانی افزون بر زندیق از «ملحد» هم برای معرفی مزدک استفاده کرده.<ref>اصفهانی، الاغانی، ص۵۶.</ref> نرشخی ابن‌مقفع را پیرو مزدک می‌داند اما برای شناساندن مزدک عنوانی به کار نبرده.<ref>نرشخی، تاریخ بخارا، ص ۳۴۸.</ref> روایت طبری از مزدک به یعقوبی نزدیک است ولی طبری داستان مزدک را مفصل‌تر بیان کرده. طبری اندیشه برابری زن و مال مزدک را باعث باز شدن راه ستم به روی ستمکاران و فرصتی برای هوسبازی بدکاران می‌داند. وی نیت اولیه مزدک را از این کار بد نمی‌داند و هدف مزدک را کمک به تهیدستان برای گرفتن حق خود از توانگران<noinclude>{{خطکش|40%|align=right}}{{smallrefs}}</noinclude> a3x5ee1qiwsw55d3jke628vmit5uvz2 برگه:Jondi Shapour Magazine, no. 2.pdf/۹۸ 104 95370 299292 299180 2026-09-10T13:55:13Z Darafsh 3597 299292 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="4" user="Darafsh" /></noinclude>سوء مردم از گفته‌های وی بود، که باعث شد مزدک از دید دیگران منفور شود.<ref>مقدسی، البدا و التاریخ، جلد۱، ص۵۱۷.</ref> صولی هم در شعری از مزدک نام برده اما هیچ عنوان یا لقبی برای مزدک به کار نبرده و همچنین دربارهٔ شخصیت وی اظهار نظری نکرده. {{شعر}} {{ب|تحدثنا عن اردشیر و مزدک|و عن آل سامان و عن آل عمران<ref>صولی، اوراق قسم اخبار الشعرا، جلد۱، ص۶۴۴.</ref>}} {{پایان شعر}} از میان نویسندگان سدهٔ چهارم یگانه کس که از مزدک بدگویی نکرده فردوسی است. وی جدا از اینکه مزدک را کوچک نمی‌شمارد و تحقیر نمی‌کند، وی را «سخن گویی با دانش» معرفی کرده که به دنبال «برابری» است. البته فردوسی هم خوب گویی از مزدک را ادامه نداده، در ادامه داستان وی را «گون بخت» و «بددین» شناسانده و هشدار داده نباید راه مزدکی را در پیش گرفت. {{شعر}} {{ب|بیامد یکی مرد مزدک به نام|سخن گوی با دانش و رأی و کام}} {{ب|گرانمایه مردی و دانش فروش|قباد دلاور بدو داد گوش<ref>فردوسی، شاهنامه، ص۴۳۳.</ref>}} {{پایان شعر}} و در آخرای داستان نوشته: {{شعر}} {{ب|نگون بخت را زنده بر دار کرد|سر مرد بی دین نگون‌سار کرد}} {{ب|از آن پس بکشتش به باران تیر|تو گر باهشی راه مزدک مگیر.<ref>همان، ص۴۳۵.</ref>}} {{پایان شعر}} '''۴-مزدک در نوشته‌های سدهٔ پنجم:''' موج تازش القاب «خوارکننده» و «دشنام گونه» به مزدک که در سدهٔ چهار آغاز شده بود در سدهٔ پنجم فزونی یافت. تا پیش از این عنوان‌های خوارکننده به این گونه به مزدک داده نشده بود. از مورخانی که بیش از همه به مزدک القاب نیش‌دار بسته‌اند،<noinclude>{{خطکش|40%|align=right}}{{smallrefs}}</noinclude> 5c35os8qmswsmmdwzb9petr9m1ue1mq برگه:Jondi Shapour Magazine, no. 2.pdf/۱۰۲ 104 95374 299294 299184 2026-09-10T13:59:55Z Darafsh 3597 299294 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="4" user="Darafsh" /></noinclude>{{شعر}} {{ب|در این شهر کردی فساد آشکار|نیندیشی از خشم پروردگار}} {{ب|کسان شما مردم خورند|به غارت زنان و کودکان می‌برند}} {{ب|لواط و زنا می‌کنند این سران|نظاره بر آن مردم از هر کران}} {{ب|برون آی کار اندازه شد|ره مزدکی در جهان تازه شد<ref>زجاجی، همایون نامه، جلد۱، ص۵۵۲.</ref>}} {{ب|ز مزدک بتر بابک آمد پدید|پی‌اش را ز گیتی بباید برید}} {{ب|پس از مزدک بابک شوم بود|که در چنگ او سنگ چون موم بود<ref>همان، ص۵۲۸.</ref>}} {{پایان شعر}} وی همچنین مزدک را «شوم»، «فسادگر»، «بدنشان» و «خراب‌کنندهٔ جهان» دانسته: {{شعر}} {{ب|به هنگام فرزند فیروز شاه|قباد آنکه بد خسرو نیک خواه}} {{ب|نکوهیده مزدک به یک سوزبخت|بیامد سخن‌ها همی گفت سخت}} {{ب|همی خواست کردن جهان را خراب|سخن گفتی از بدنشان خراب}} {{ب|بیامد انوشین‌روان قباد|سر مزدک شوم بر باد داد}} {{ب|ببرید بیخ فسادش ز بن|همان به که از وی نگویی سخن<ref>همان، جلد۲، ص۹۷۶.</ref>}} {{پایان شعر}} '''۶- مزدک در متون سدهٔ هشتم:''' در سدهٔ هشتم قزوینی نویسنده ''معجم فی اثار ملوک عجم'' بیش از دیگر مورخان به مزدک تاخته. وی مزدک را «نیرنگ‌باز»، «اباحت‌گر» و اقدام وی را «قبیح و ناپاک» می‌داند، همچنین مزدک و پیروانش را «بدنفس»، «بداندیش»، «گمراه» و پدید آورنده فساد دانسته.<ref>قزوینی، معجم فی الاثار ملوک العجم، صص۳۰۳. ۳. ۶.</ref> مستوفی در ''تاریخ گزیده'' مزدک را «شوم» و «لعنت‌الله» شناسانده که با شومی خود مردم را بر قباد شوراند.<ref>مستوفی، تاریخ گزیده، ص۱۱۵.</ref> همچنین در ظفرنامه وی را «حلال کننده حرام»،<noinclude>{{خطکش|40%|align=right}}{{smallrefs}}</noinclude> 4g5y4fmrsojybaiarqqri1vflsmtnov برگه:Jondi Shapour Magazine, no. 2.pdf/۱۱۰ 104 95382 299295 299192 2026-09-10T14:01:21Z Darafsh 3597 299295 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="4" user="Darafsh" /></noinclude>'''فصل‌نامهٔ جُندی‌شاپور، دانشگاه شهید چمران اهواز''' سال یکم، شمارهٔ ۲، تابستان ۱۳۹۴ {{وسط بزرگتر۱|'''مؤسسات فرهنگی و مدارس مسلمانان در هند'''}} نسیم فرهمند<ref>کارشناس ارشد تاریخ اسلام از دانشگاه شیراز n_farahmand66@yahoo.com</ref> تاریخ دریافت: ۳/۱۲/۹۳ تاریخ پذیرش: ۲/۳/۹۴ '''چکیده:''' با ورود اسلام به شبه‌قارهٔ هند و همزمان با تشکیل حکومت‌های مسلمان در آنجا مسئلهٔ تعلیم و تربیت به عنوان مهم‌ترین عامل رشد و گسترش فرهنگ اسلامی مطرح گردید و به موازات آن مدارس و مکان‌های آموزشی تأسیس گردید. در واقع تعلیم و تربیت در هند به دو دورهٔ قرون وسطی و جدید تقسیم می‌شد. تعلیم و تربیت در قرون وسطی همانند سایر دنیای اسلام و ذینفع‌های عمدهٔ آن نخبگان بودند؛ هرچند که اگر مقتضیات ایجاب می‌کرد این تعلیم و تربیت از طریق مدارس، مسجدها در دسترس کودکان طبقهٔ عامه نیز قرار می‌گرفت. در دورهٔ جدید تعلیم و تربیت در مسیرتازه‌ای قرار گرفت، اگرچه در این دوره شکل سنتی قرون وسطی تقریباً حفظ شده بود، اما نوگرایان برای داشتن تعلیم و تربیت صحیح و آشنا شدن مسلمانان با شیوه‌های غربی و اشاعهٔ تفکرات خود مدارس و دانشگاه‌هایی را تأسیس کردند. در این پژوهش پس از بیان کلیاتی در مورد مدارس اسلامی، به بررسی تعلیم و تربیت مسلمانان در هند و نقش علما در توسعهٔ مدارس اسلامی در هند پرداخته می‌شود. '''واژگان کلیدی''': هند، مسلمانان هند، تعلیم و تربیت، دورهٔ قرون وسطایی، دورهٔ جدید. {{ته}}<noinclude>{{خطکش|40%|align=right}}{{smallrefs}}</noinclude> 0m6vr0gmke86b7awx6rahl1wccgn5mx برگه:Jondi Shapour Magazine, no. 2.pdf/۱۱۳ 104 95385 299296 299195 2026-09-10T14:02:01Z Darafsh 3597 299296 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="4" user="Darafsh" /></noinclude>میان علما را به عنوان مدیریت مدرسه قرار می‌دادند. موقوفات این مدارس نیز با برخورداری از معافیت مالیاتی و مخارج دیوانی، توسط دیوان حکومتی اداره می‌گردید و منافع حاصله از موقوفات در اختیار متولی یا مدیر مدرسه جهت هزینه‌های مختلف اعم از تعمیرات مدارس، مخارج طلاب و تهیهٔ کتب قرار می‌گرفت. این روند تا زمانی که ارتباط فقیه و قاضی‌القضات با هیئت حاکمه بر قرار بود ادامه می‌یافت و در صورتی که اختلافی در این رابطه بروز می‌کرد مدیریت مدرسه نیز بدستور حکومت تغییر می‌یافت.<ref>بیضاوی، نظام التواریخ، ص ۱۲۰.</ref> '''۳-۲-وزرا، اشراف و بازرگانان:''' این دسته از مدارس بعد از احداث توسط بانی آن، اراضی و اموالی را بر آن وقف می‌کرد تا از طریق منافع حاصله از آن موقوفات، ادارهٔ امور مدرسه با مشکلی بر نخورد. واقف و بانی مدرسه به اختیار خود، یکی از علمای مشهور وقت را بعنوان مدرس و مدیر مدرسه بر می‌گزید و تولیت موقوفات مدرسه را جهت خود و فرزندانش با قید در وقفنامه حفظ می‌کرد. این امر علاوه بر آنکه ارتباط واقف و خانوادهٔ وی را با یکی از ارکان قدرت در آن دوره، یعنی روحانیت و علمای دینی حفظ می‌کرد بخشی از اموال و اراضی و ثروت آن خانواده را که همواره توسط حکومت‌ها و در بحران‌های سیاسی تهدید و تصرف آن امری محتمل و قطعی بود، در قالب وقف حفظ می‌کرد. در صورتی که امر تولیت موقوفات به علتی قطع می‌گردید جزو موفوقات مجهول تولیه قرار می‌گرفت. تولیت این دسته از مدارس همواره در دورهٔ بحران‌های سیاسی ناشی از تغییر حکومت، دست‌خوش دخل و تصرف قرار می‌گرفت و این مداخله می‌توانست<noinclude>{{خطکش|40%|align=right}}{{smallrefs}}</noinclude> sems4p3r0xl0gmze3ysyx94tcg08i6s برگه:Jondi Shapour Magazine, no. 2.pdf/۱۱۴ 104 95386 299297 299196 2026-09-10T14:02:15Z Darafsh 3597 299297 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="4" user="Darafsh" /></noinclude>توسط حکومت جدید و یا وارث واقف به علت عدم نظارت صحیح قاضی‌القضات‌ها باشد.<ref>وصاف، تاریخ وصاف، ص۹۶.</ref> '''۳-۳-علما و فقها و اشراف دینی دارای علم و ثروت:''' معمولاً این دسته از مدارس توسط قضات و علمایی که عمدتاً دارای ارتباط نزدیک به قدرت و دارای منزلت اجتماعی و حکومت بودند احداث می‌گردید. یکی از راه‌های حفظ موقعیت اجتماعی و دینی آن‌ها تأسیس مدارس مستقل از مدارس هیئت حاکمه بود. تأسیس این مدارس و قرار گرفتن آن‌ها در جایگاه تولیت و تدریس در این مدارس و پرورش طلابی که رابطهٔ مرید و مرادی با استاد خود داشتند در روابط اجتماعی و دینی و قدرت در آن عصر و حفظ جایگاه و موقعیت اجتماعی و سیاسی آن‌ها بسیار مؤثر واقع می‌شد. تولیت و ادارهٔ این مدارس معمولاً در خاندان آن عالمدینی سازندهٔ مدرسه باقی می‌ماند و همواره شاخص‌ترین فرد اهل علم از آن خاندان در رأس این مدرسه قرار می‌گرفتند. '''۴-تعلیم و تربیت مسلمانان در هند:''' اسلام اندکی پس از ظهور، درتمام کشورهای پیرامون شبه جزیرهٔ عربستان وحتّی کشورهای دوردست پذیرفته شد وهمهٔ عرصه‌های زندگی خصوصی واجتماعی آنان را تحت تأثیرقرارداد. شبه قاره هند ازجمله جوامعی بودکه با حضورمسلمانان به شدت تحت تأثیراسلام قرارگرفته و دچارتغییراتی شد. همراه باگسترش اسلام درهند، مسئلهٔ تعلیم و تربیت به عنوان مهم‌ترین عامل در رشد وگسترش فرهنگ اسلامی در هند مطرح گردیدکه به موازات آن مدارس و مکان‌های آموزشی بناگردید. در اینجا برای<noinclude>{{خطکش|40%|align=right}}{{smallrefs}}</noinclude> asabm57rqxf20ie2dmjsmgejnnc33h5 برگه:Jondi Shapour Magazine, no. 2.pdf/۱۲۳ 104 95395 299299 299205 2026-09-10T14:04:42Z Darafsh 3597 299299 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="4" user="Darafsh" /></noinclude>به جای شمشیر، قلم باید حرف اول را بزند. سید احمدخان در هند آموزش اسلامی و غربی را ترویج کرد. او از ضرورت آشنایی مسلمین با علم و آموزش غربی حمایت کرد و گفت «آموزش و به ویژه دانش غربی مخالف اسلام نیست بلکه؛ جزء جدا ناپذیر آن است بطوری که مطالعهٔ آن همان مطالعهٔ اسلام است». سید احمد خان در تأسیس یک مدرسه اسلامی جدید و سپس یک کالج فعالیت‌کرد تا نوعی از تحصیلات مرکب مذهبی و غیر مذهبی را به مسلمانان عرضه کند. او در تأسیس مدرسهٔ اسلامی - انگلیسی شرقی در علیگره در سال ۱۸۷۵م سهم عمده داشت تا در کنار آموزش علوم و هنرهای جدید تحصیلات مبتنی بر دیدگاه سنتی هم آموزش داده شود. او برخلاف رهبران مذهبی آن زمان هند، معتقد بود باید فرزندان مسلمان به مدارس انگلیسی بروند و مشغول تحصیل علم روز بشوند؛ زیرا که غربی‌ها در این زمینه از مسلمانان پیشی گرفتند و همچنین علت عقب‌ماندگی مسلمانان هند را بخاطر نداشتن آموزش و پرورش کافی می‌دانست چون از یک سو رهبران روحانی هند، مردم را از فرستادن فرزندان خود به مدارس غربی منع می‌کردند و از سوی دیگر مدارسی که جایگزین آن‌ها باشد تأسیس نمی‌کردند. مدارس موجود فقط تعلیمات دینی ارائه می‌دادند که علت آن اعتقا به قضا و قدر بود. آن‌ها همهٔ علوم و فنون غربی را کفر می‌پنداشتند و شایسته نمی‌دانستند که مسلمانان از آن‌ها استفاده کنند. این در صورتی بود که هندوها بدون هیچ دغدغه‌ای فرزندان خود را به مدارس غربی می‌فرستادند، اما مسلمانان به خاطر این تحریم مذکور از دست‌یابی به علم روز و مقامات رسمی و دولتی عقب مانده بودند.<ref>هاردی، پمسلمانان هند بریتانیا ، صص ۱۴۱. ۱۳۹.</ref> سیداحمدخان علت عقب ماندگی مسلمانان هند را در دو چیز می‌دانست. یکی عدم آگاهی از علم روز و دیگری نداشتن تعلیم و تربیت صحیح او با تأسیس کردن مجمع غازی‌پور و دانشگاه علیگره و مجلهٔ تهذیب الاخلاق قصد داشت تفکرات خود را اشاعه دهد و معتقد بود که مسلمانان باید با شیوه‌های غربی،<noinclude>{{خطکش|40%|align=right}}{{smallrefs}}</noinclude> pbzucxrqsveuvdmvuuc2u660v0de8uw برگه:Jondi Shapour Magazine, no. 2.pdf/۱۲۴ 104 95396 299300 299206 2026-09-10T14:04:56Z Darafsh 3597 299300 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="4" user="Darafsh" /></noinclude>اما همراه با تعلیمات دینی اسلامی آموزش ببینند و تربیت بشوند.<ref>هاردی، مسلمانان هند بریتانیا، ص۱۴۴.</ref> سید احمدخان در زمینهٔ آزادی فکری و تعلیم و تربیت و سیاست نوین اسلامی پیش قدم بود. برنامه‌های آموزشی که در سال ۱۸۵۹م به ابتکار او به اجرا در آمد و تا مرگ وی در سال ۱۸۹۸م دنبال گردید، سرنوشت فکری، سیاسی و اقتصادی مسلمانان هند را دگرگون کرد و پل اصلی انتقال فکری از عقاید قرون وسطایی به تفکر عصر جدید را تشکیل داد. در دوره جدید، نوگرایان برای داشتن تعلیم و تربیت صحیح و آشنا شدن مسلمانان با شیوه‌های غربی و اشاعهٔ تفکرات خود مدارس و دانشگاه‌هایی را تأسیس کردند. در زیر به برخی از این مکان‌های آموزشی اشاره می‌شود: '''دانشگاه دهلی''': برجسته‌ترین مدارس نیمهٔ غربی هند کالج دهلی بود که در سال ۱۷۹۲م تأسیس گردید. این‌کالج در سال ۱۸۲۵م شروع به دریافت کمک از کمپانی هند شرقی کرد و یک انگلیسی به نام جی، آج. تیلور به همراه کارمندانی از مولوی‌ها برای ادارهٔ آنجا مأمور شد. در سال ۱۸۲۸م تدریس انگلیسی به عنوان یکی از موارد درسی معمول گردید، اما به علت فشار محافظ کاران کلاس‌های از بخش شرقی جدا نگهداشته شد. ویژگی قابل ملاحضهٔ کالج این بود که آموزش در آن به زبان اردو صورت می‌گرفت و قبل از سال ۱۸۳۵م و پس از آن وقتی که در تمام مؤسسات تحت نظر بتینک فرماندار بریتانیا در هند قرار داشت جای فارسی را گرفت. این وضعیت ادامه پیدا کرد تا اینکه در سال ۱۸۴۴م به منظور رسیدن به ملاکی واحد در امر تعلیم و تربیت برای همه محصلین علوم طبیعی و اجتماعی بخش‌های شرقی و غربی در یکدیگر ادغام شد. کمپانی هند شرقی در نتظیم برنامه دروس عالی و امتحانات موضوعاتی از قبیل: تاریخ، انگلیسی، عربی و سانسکریت به طور مستقیم دخالت کرد و این در حالی بود که امتحانات حقوق، اخلاق و برخی مواد دیگر توسط خود کالج<noinclude>{{خطکش|40%|align=right}}{{smallrefs}}</noinclude> ceezw0ef1hog3t7vf413hj74ll7q4p7 برگه:Jondi Shapour Magazine, no. 2.pdf/۱۳۱ 104 95403 299301 299213 2026-09-10T14:05:48Z Darafsh 3597 299301 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="4" user="Darafsh" /></noinclude>برای برپا داشتن مدارس مفید برآیند.<ref>دورانت، اختناق هندوستان، ص ۷۵.</ref>علما در برابر دست‌اندازی تدریجی دولت بر موسسه‌های آموزشی جامعه مسلمانان و در برابر مداخله دولت در قوانین فردی اسلامی واکنش شدیدی نشان دادند و به تکاپوی افتادند که این کار را با جنبش‌های مذهبی و سیاسی اصلاح کنند. با استفاده از مکتب‌ها و مدارس، علما توانستند وحدت عقاید و اعمال مسلمانان را از راه تعیین آنچه در پرتو قرآن و حدیث حقیقت داشت حفظ کنند که در این زمینه مکان‌ها و مؤسسات فرهنگی برای دانش‌آموختگان مسلمان تأسیس شد. علما تازمانی که حکومت بریتانیا بر هند مستقر نشده بود همه با هم متحد بودند و در راه تعلیم و تربیت مسلمانان هند تلاش‌های زیادی انجام دادند و مدارسی تأسیس کردند که بیانگر گرایش‌های کاملاً مذهبی و سنت‌گرایی بود، اما با شورش بزرگ که در سال ۱۸۵۸م در هند به وقوع پیوست و حکومت بریتانیا کاملاً بر هند مسلط شدند، علمای روشنفکر مسلمان کاملاً به دو گروه تقسیم شدند و این دو گروه رستگاری خود را در آموزش و پرورش آنان می‌دید. علیگره و دیوبند را می‌توان بهترین نمایندگان این دو گروه دانست. انتشار تعلیم و تربیت جدید در میان علمای مسلمان به تدریج به گروه تحصیل کرده جدید انجامید که گرایش غربی داشتند؛ اگرچه آنان به سنت‌های مذهبی پایبند بودند، اما از نظر فکری و عقلی چنان شیفتهٔ پیشرفت غرب بودند که بسیاری از این گروه روشنفکر مولوی‌ها را بدیدهٔ حقارت می‌نگریستند.<ref>همان، ۳۵۲.</ref>علما و روشنفکران مسلمان غربگرا هر دو باسد کردن راه فعالیت جماعت تبلیغی شیفتهٔ مسائل ملی و بین المللی باقی ماندند در نتیجه اسلامیت مسلمانان عقب مانده و فقیر شهرها و روستاهای کوچک‌تر فراموش شد و در نتبیجهٔ چنین رویکردی جمعیت علمای مسلمان هند و علمای دیوبند در بعضی از نقاط کشور مکتب‌ها و مدرسه‌هایی<noinclude>{{خطکش|40%|align=right}}{{smallrefs}}</noinclude> ec8jybmurr4ffy8ko0syb1vuaj85zz5 برگه:Jondi Shapour Magazine, no. 2.pdf/۱۳۲ 104 95404 299302 299214 2026-09-10T14:06:00Z Darafsh 3597 299302 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="4" user="Darafsh" /></noinclude>به راه انداختند و متصدی بعضی کارهای تبلیغی شدند و به این ترتیب علما رابطهٔ مهمی بین دسته‌های مختلف مسلمان پیدا کردند. نقش آموزشی و مذهبی ایشان به هم کیشان خود نفوذ قابل ملاحضه‌ای پیدا کرد و این نفوذ به حدی بود که در شهرهای بزرگ و کوچک مسلمانان در مساجد و مدرسه‌های آنجا بیشتر تحت تأثیر اندرزهای مذهبی علما قرار می‌گرفتند. از نظر علما مدرسه پایه و اساس تعلیم و تربیت مسلمانان بود. مدارسی که توسط علما در این زمان ساخته شد تا اندازه‌ای بدون تغییر مانده بود و دوره‌های آموزشی در این مدارس شامل: فراگیری زبان و ادبیات عرب و فارسی، منطق، فلسفه، حقوق اسلامی، حدیث و تفسیر قرآن بود. بعضی از مدارس مشهور که اساساً به صورت مدرسه الهیات عمل می‌کردند، برنامهٔ درسی نظامیه را جامع‌ترین روش آموزشی تعلیمات مذهبی یافتند و آن را اقتباس کردند. به منظور اینکه علوم جدید از برنامه‌های درسی حذف شود طرح دورهٔ تحصیلات سنتگرایانه ریخته شد و این دورهٔ تحصیلاتی به علوم مذهبی محدود شد. مکتب‌هایی که معمولاً چسبیده به مساجد بودند آموزشگاه‌های کوچک‌تری از مدارس به شمار می‌آمدند.آن‌ها معمولاً دو نوع بودن: نوع اول ویژگی کاملاً مذهبی داشت که در آنجا اصول اسلامی تدریس می‌شد و نوع دوم که شکل دنیوی‌تر داشت، در آنجا بخش‌هایی از ادبیات فارسی تدریس می‌شد. مهم‌ترین مدرسه از نوع اول که بعدها به صورت دارالعلوم گسترش یافت به همت گروهی از علما در سال ۱۸۵۷م در دیوبند تأسیس شد. دیوبند که مدرسهٔ علوم دینی محافظه کاری بود با تعالیم مکتب حنفی مطابقت داشت، هدفش آن بود تا علمای دانش‌آموخته را تربیت کند که برای وحدت جامعه مسلمانان مصرانه بکوشند.<ref>مشیرالحسین، جنبش‌های اسلامی و قومی در مستعمره هند، ص۱۵.</ref>یکی دیگر از مدارسی که توسط علما ساخته شده بود، جامعهٔ ملیه نام داشت که محمدعلی جناح به خاطر خفقان دولت بریتانیا از اینکه<noinclude>{{خطکش|40%|align=right}}{{smallrefs}}</noinclude> 3buxsq1yq3pspakm805far5asx1es6e برگه:Jondi Shapour Magazine, no. 2.pdf/۱۳۶ 104 95408 299303 299218 2026-09-10T14:07:01Z Darafsh 3597 299303 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="4" user="Darafsh" /></noinclude>'''فصل‌نامهٔ جُندی‌شاپور، دانشگاه شهید چمران اهواز''' سال یکم، شمارهٔ ۲، تابستان ۱۳۹۴ {{وسط بزرگتر۱|'''به‌منظور یادگیری و یادآوری از دیگران: ایرانیان در حال بازدید از پرستشگاه یهودی دورا-اروپوس<ref>این مقاله ترجمه‌ای است از:<br />Daryaee, Touraj. “To Learn and to Remember from Others: Persians Visiting the Dura. Europos Synagogue,” '''''Scripta Judaica Cracoviensia''''', Vol. 8, 2010, pp. 29. 37.</ref>'''}} تورج دریایی<ref>استاد تاریخ ایران دانشگاه کالیفرنیا، ارواین tdaryaee@uci.edu</ref> ترجمهٔ علی خلیلی<ref>دانشجوی کارشناسی ارشد تاریخ ایران باستان دانشگاه شهید چمران اهواز alikhalili_1366@yahoo.com</ref> تاریخ دریافت: ۲۷/۱۲/۹۳ تاریخ پذیرش: ۳/۲/۹۴ شهر دورا-اروپوس،<ref>کار کلاسیک بر روی شهر بوسیلهٔ روستوزوف در سال ۱۹۳۸ و به دنبال آن هاپکینز ۱۹۷۹م انجام شد.</ref> در عصر جدید سوریه، دنیای کوچکی از زندگی چند-نژادی و چند-آیینی در عصر باستان در خاور نزدیک ارائه می‌دهد. اگرچه در تاریخ دقیق فتح شهر بحث و اختلاف نظر وجود دارد، به‌نظر می‌رسد که سال ۲۵۶ میلادی محمتل‌ترین تاریخی باشد که شاهنشاه شاهپور یکم، دورا را فتح کرد.<ref>تاریخ‌گذاری براساس شواهد وابسته به سکه‌شناسی بلینگر و براساس تاج‌گذاری شاپور اول تاریخ اولیه فتح را به ما می‌دهد و از این جهت دیوار نگاره فارسی میانه به سال ۲۵۳م است. در نتیجه بیشتر محققین این تاریخ پذیرفتند.</ref> در سدهٔ سوم میلادی، شهر متروک شد و بنابراین زندگی بیش از نیم میلیون که دردورا زندگی می‌کردند به پایان<noinclude>{{خطکش|40%|align=right}}{{smallrefs}}</noinclude> nhfbvwyma5bo5enuf3n9ih3w8tu3hds برگه:Jondi Shapour Magazine, no. 2.pdf/۱۵۱ 104 95423 299304 299233 2026-09-10T14:08:54Z Darafsh 3597 299304 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="4" user="Darafsh" /></noinclude>'''فصل‌نامهٔ جُندی‌شاپور، دانشگاه شهید چمران اهواز''' سال یکم، شمارهٔ ۲، تابستان ۱۳۹۴ {{وسط بزرگتر۱|'''آیا ساسانیان وارثان هخامنشیان بودند؟<ref>این مقاله ترجمه‌ای است از:<br />Yarshater, Ehsan. “Were the Sasanians Heirs to the Achaemenides?” ''La Persia nel Medioevo'', Rome, 1971, pp. 517. 531.</ref>'''}} احسان یارشاطر<ref>استاد بازنشستهٔ مطالعات ایرانی در دانشگاه کلمبیا نیویورک ey4@columbia.edu</ref> ترجمهٔ آذردخت جلیلیان<ref>کارشناس ارشد زبان‌شناسی از دانشگاه شهید بهشتی Jalilian_Azardokht@yahoo.com</ref> تاریخ دریافت: ۱۰/۱۲/۹۳ تاریخ پذیرش: ۱/۳/۹۴ هرودین (جلد ششم، ۲.۱-۲ ) دربارهٔ برآمدن اردشیر یکم، بنیانگذار سلسلهٔ ساسانی، گزارش می‌دهد که فرمانروایان سوریه و میان‌رودان امپراتور الکساندر سوروس را آگاه کردند که اردشیر، پادشاه پارس، پس از دست یافتن به شاهنشاهی اشکانی آرام نخواهد ماند و سوریه و میان‌رودان را به جنگ خواهد آورد. اردشیر که باور داشت این سرزمین‌ها میراث او هستند، اعلام کرد که تمام کشورهای آن ناحیه شامل ایونی و کاریا، میراث فرمانروایان پارسی بوده‌اند که با کوروش نخستین کسی که پادشاهی ماد را پارسی کرد، آغاز شده و با داریوش، واپسین پادشاه پارسی که امپراتوری‌اش به دست اسکندر تصرف شد، پایان گرفته است. از این رو اردشیر ادعا می‌کرد که شایسته می‌داند برای پارسی‌ها پادشاهی‌ای را که پیش‌تر داشته‌اند دوباره به دست آورد.<ref>همچنین نگاه کنید به جلد ششم، ۴، ۵</ref> {{ته}}<noinclude>{{خطکش|40%|align=right}}{{smallrefs}}</noinclude> pbhwnrlwtu3oa5ymznkg48b03spc1gd برگه:Jondi Shapour Magazine, no. 2.pdf/۱۵۶ 104 95428 299305 299238 2026-09-10T14:09:18Z Darafsh 3597 299305 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="4" user="Darafsh" /></noinclude>رومی] است که برای نمونه از داستان زایش و پرورش کوروش<ref>هرودوت، جلد اول، sq 107</ref> یا داستان بر تخت نشینی داریوش با شیههٔ یک اسب آگاهی می‌یابیم.<ref>همان، جلد سوم، 85؛ NOELDEKE, ''Iran. Nation''. 2. 4.</ref> اگر ما شباهت‌هایی بین داستان‌های شرقی و غربی می‌یابیم، همچون پرورش نی‌ای هخامنشیان به دست یک عقاب آن‌گونه که الیان<ref>SPIEGEL, ''Eranische Altertumskunde'' II ,p. 262.<br />آلن (ویژگی‌های حیوانات، جلد دوازده، ۲۱) داستان مشابهی برای "گیلگمش" پادشاه بابل گزارش می‌دهد.</ref> آن را گزارش کرده و پرورش یافتن زال به دست سیمرغ و نیز شباهت‌هایی بین داستان‌های کوروش، کیخسرو<ref>طبری جلد اول، ص. ۵۰۱؛ ثعالیبی (ص. ۲۱۴)، همچنین در شاهنامه، افراسیاب علارغم اینکه احساس خطر کرد کودک را زنده نگه داشت. در داراب نامه طرسوسی (جلد اول، ص. ۳۹۱) اسکندر پنهانی پرورش می‌یابد و یک بز به او شیر می‌دهد. بنابر شاهنامه و طبق یک الگوی عمومی یک گاو به قریدون شیر می‌دهد.</ref> و داراب<ref>بر اساس این افسانه (طبری جلد اول، صص. ۶۸۹. ۹۰؛ ثعالیبی، صص. ۳۸۲. ۳؛ شاهنامه، چاپ مسکو، جلد ششم، ص. ۳۵۴ به بعد) همای که به پادشاهی چشم داشت کودک خود دارا را به آب‌های رودخانه کر نزدیک استخر یا رودخانه بلخ (و یا به فرات بنابر شاهنامه) انداخت. یک آسیابان او را پیدا کرده و بزرگ می‌کند. کامل‌ترین شرح این داستان در داراب نامه طرسوسی جلد اول، صفحه ۱۰ به بعد یافت می‌شود ( طرسوسی به جای آسیابان از گازر نام برده است).</ref> را می‌بینیم، بدون شک (آن گونه که نولدکه اشاره کرده است<ref>''.'' ''Iran. Nation''. 2. 4.</ref>) بیش از آن که نتیجه حفظ سنت‌های غربی باشد، تکرار یک الگو است. درست است که بیرونی<ref>آثارالباقیه، صص. ۸۹و ۱۱۱؛ قانون مسعودی، صص. ۱۵۴. ۶.</ref> نام پادشاهان هخامنشی را تا اندازه ای درست یاد کرده است و همچنین نام کوروش و داریوش در گزارش شماری از مورخان اسلامی، <ref>طبری جلد اول، صص. ۲۱۶. ۶۴۴، ۶۴۹. ۵۴، ۶۹۱، ۷۱۸؛ همزه، ص. ۵۹؛ مسعودی، مروج، ۱۱، ۱۲۷.</ref> از دورهٔ پادشاهی واپسین پادشاهان کیانی به چشم می‌خورد و برخی از ماجراها در بابل به آن‌ها نسبت داده شده است. گذشته از این می‌توان در مخالفت با این ادعا که<noinclude>{{خطکش|40%|align=right}}{{smallrefs}}</noinclude> 7wu8z98ugmubcph4iss036tlwu93pmz برگه:Jondi Shapour Magazine, no. 2.pdf/۱۵۷ 104 95429 299306 299239 2026-09-10T14:09:29Z Darafsh 3597 299306 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="4" user="Darafsh" /></noinclude>هخامنشیان فراموش شده بودند به یادکرد دو دارا در پایان تاریخ کیانی اشاره کرد. با وجود این، یک پژوهش ژرف‌تر نشان خواهد داد که چنین پندارهایی نمی‌توانند به سادگی دیدگاه پیشین ما را بی‌اعتبار کنند. از شکل و دسته بندی فهرست نام پادشاهان هخامنشی که بیرونی به دست داده است، آشکارا چنین بر می‌آید که این فهرست نه از آن یک سنت ایرانی که مایه گرفته از یک سنت یونانی- بابلی است. در آثارالباقیه نام پادشاهان هخامنشی در دو فهرست جداگانه آمده است: فهرست نخست با عنوان «شاهان کلدانی» (صص. ۸۸-۹) و دیگری با عنوان «شاهان بزرگ» (ص. ۱۱۱). فهرست نخست با نام بخت‌نصر یکم آغاز و با نام اسکندر به پایان می‌رسد. این فهرست فرمانروایان ایرانی چون داریوش مادی (داریوش المادای الاول<ref>بیرونی به دو صورت گزارش می‌دهد، دیگری (ص.۱۱۱) دارا الماهی الاول است که او را با داریوش یکی می‌دانند. طبری (ص. ۶۵۲) از داریوش المدهوی نام می‌برد. همین دارا ( که آشکارا آمیزه‌ای از تصاویر یک شاه مادی و داریوش است) در سنت یهودی نیز تداوم می‌یابد؛ نک. زیر.</ref>)، کوروش، کمبوجیه (قمبیسوس)، داریوش، خشایار (احشیرش)، اردشیر (ارتهشَست)، داریوش دوم، اردشیر دوم، اُخوس، کنروون(؟) و داریوش سوم را در بر می‌گیرد. بیرونی به صراحت می‌گوید که «ما در بین مردم بابل نیز تاریخی از پادشاهانشان را یافتیم که از بخت نصر یکم بود تا هنگامی که با مرگ اسکندر بناکننده، تاریخ از آن‌ها به بطلمیوس انتقال یافت (ص. ۸۸). فهرست دوم مجموعه‌ای از نام پادشاهان کیانی، آشوری، بابلی و هخامنشی است که با کی‌قباد آغاز و با دارا «آخرینِ شاهان ایرانی» به پایان می‌رسد (ص. ۱۱۱). با این وجود بیرونی در کتاب قانون فهرست نسبتاً متفاوت و دقیق‌تری از نام پادشاهان ایرانی را به دست می‌دهد. او زیر عنوان پادشاهان ایران پس از سقوط ماد (مملکت الجبلیان) نام ده پادشاه ایرانی را که با نام کوروش (کورش)<ref>بسنجید با کورش الموادی (گونه دیگر: مادی)، طبری، جلد اول، ۲۱۶.</ref> آغاز و با نام داریوش سوم پایان می‌گیرد، فهرست می‌کند (ص. ۱۵۵-۶). درست پیش از این<noinclude>{{خطکش|40%|align=right}}{{smallrefs}}</noinclude> dou503ytwxi4w70s2pdxzrizvnft5w7 برگه:Jondi Shapour Magazine, no. 2.pdf/۱۶۴ 104 95436 299307 299246 2026-09-10T14:10:34Z Darafsh 3597 299307 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="4" user="Darafsh" /></noinclude>نمی‌توان به آسانی دریافت که چه هنگام دو دارا و اسکندر به پایان سنت کیانی افزوده شدند. تکوین آن‌ها به احتمال در دوره‌ای گسترده رخ داده است. اگرچه تردیدی نیست که این روند به احتمال نه از روزگاز ساسانی که از دوره اشکانی آغاز شده بود. گواه این حقیقت آن است که همانطور که پیش از این آمد تبار اشکانیان در تبارنامه‌هایی که در تاریخ‌های اسلامی بر جای مانده، به دارا می‌رسد. از آن جایی که ساسانیان تمایل چندانی به اشکانیان نداشتند نمی‌توان گفت که این تبارنامه‌ها در دورهٔ ساسانی برساخته شده باشند. همچنین از آنجایی که منابع اصلی داستان اسکندر و دارا یونانی هستند می‌توان انتظار داشت که این‌ها در دورهٔ یونانی‌گری رواج یافته باشند.<ref>اگرچه کالستینس دروغین می‌بایست در اواخر روزگار ساسانی به فارسی ترجمه شده باشد ( V. NOELDEKE, ''Beitrage zur Geschichte de Alexanderromans,p. 17 sq'')، ورود داستان‌های اسکندر به داستان‌های فارسی را باید به گوسان در دوره پارتی نسبت داد. برای نقش آن‌ها در انتقال داستان‌ها و افسانه‌های ملی نک:<br />v.M.BOYCE, The Parthian Gosan and Iranian Minstrel Tradition, JRAS, 1957, ½.</ref> بنابراین اگر سنت راستین هخامنشی در سنت ساسانیان آمیخته شده و اگر ما آگاهی اندک و پراکنده و دیگرگونه شده از ایران هخامنشی را وام دار منابع غیر زرتشتی هستیم، چگونه می‌توانیم یادکرد هرودین از کوروش و داریوش را در اشاره‌ای که به ادعای اردشیر در برابر رومی‌ها کرده است، تفسیر کنیم. آیا امکان داشته است که شناخت درست اردشیر از هخامنشیان و افتخار به چنین نیاکان نیرومندی در فرزندانش به کلی از میان رفته باشد؟ حال آنکه اینان نیز می‌توانستند چون اردشیر به داشتن چنین پیشینه‌ای بر خود ببالند. چنین پنداری ما را گرفتار هزارتویی از مشکلات گیج کننده خواهد کرد. گذشته از این به گمان ما آگاهی فرمانروایان رومی نسبت به نیاکان اردشیر آن گونه که هرودین آن را بازگو کرده، نه به نقل از اردشیر که بیشتر بر مبنای شناخت خود آنان از گذشتهٔ ایران بر پایهٔ منابع یونانی بوده است. باورپذیرتر خواهد بود که بپنداریم به همان گونه ای که شاپور دوم در نامهٔ خود به امپراتور روم از<noinclude>{{خطکش|40%|align=right}}{{smallrefs}}</noinclude> 7b1u74p6mx2u0ci7srhn4u3m93sfffd برگه:Jondi Shapour Magazine, no. 2.pdf/۱۶۵ 104 95437 299308 299247 2026-09-10T14:11:09Z Darafsh 3597 299308 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="4" user="Darafsh" /></noinclude>نیای خود، اردشیر، نام برده بود، اردشیر هم در نامه‌اش از نیاکان خود یاد کرده بود، اما سفیران سوریه و میان رودان، دست کم با افزودن نام کوروش این یادکرد را گسترش داده بودند. یادکرد هرودین از کوروش پادشاهی که «نخستین بار پادشاهی ماد را پارسی کرد» گواه این پندار است، شناختی که به سختی می‌توان آن را به ایرانیان ساسانی نسبت داد. اشکانیان و ساسانیان هر دو تبار خود را به کیانیان یا به دارا می‌رساندند و به طور یکسان مدعی بودند که وارث کیانیان پسین یا پادشاهان هخامنشی بوده‌اند.<ref>در حقیقت بیرونی (آثارالباقیه، ص. ۱۲۲) عنوان می‌کند که شاهان محلی (ملوک الطوایف) اشکانیان را به خاطر تبارشان از خاندان سلطنتی پادشاهان پارسی (مملکت الفرز) محترم می‌شمردند.</ref> هر چند گمان می‌رود که اشکانیان که به روزگار هخامنشی نزدیک‌تر بودند، خاطره‌ای روشن‌تر از آنان داشتند. از دو جنبه ممکن است این پندار رد شود: الف) اینکه خاطرهٔ هخامنشیان در خاستگاهشان پارس که ساسانیان از آن جا برخاسته‌اند، بهتر حفظ شده است، ب) اینکه ملی گرایی ساسانیان نسبت به ملی گرایی اشکانیان یونانی شده، پیوند بیشتری با گذشته ایران نشان داده است. با وجود این با بررسی دقیق‌تر درستی این دو گفته مورد شک و تردید قرار خواهد گرفت. با شواهد اندکی که از سکه‌های پسین پارسی در دست داریم نمی‌توانیم به تداوم خاطرهٔ هخامنشی‌ها در پارس باور داشته باشیم. پیکرهٔ اهورا مزدا و نمادهای ستایش آتش زود از این سکه‌ها برداشته شدند، حال آنکه سبک اشکانی خود را نشان می‌دهد. در مجموعهٔ دوم این سکه‌ها (در حدود ۱۵۰ تا ۱۰۰ ق.م) «شباهت تدریجی به سبک اشکانی قابل مشاهده است»<ref>G.F. HILL, ''op. cit''. p. 402.</ref>. در مجموعهٔ سوم این سکه‌ها (نیمهٔ نخست از سدهٔ اول پیش از میلاد) «نفوذ اشکانی هنوز هم چشمگیرتر است…داریوش ]یکی از شاهان پارسی دورهٔ سوم[ کلاه‌خود اشکانی آراسته شده به یک هلال را بر سر دارد، در پشت سکه آتشکدهٔ بزرگ ناپدید شده و آتشدان پارتی کوچکی که پادشاه در برابر آن به<noinclude>{{خطکش|40%|align=right}}{{smallrefs}}</noinclude> qvlb4urq4eyuwtov1pligyaeeu6zp2d برگه:Jondi Shapour Magazine, no. 2.pdf/۱۷۳ 104 95445 299309 299255 2026-09-10T14:16:00Z Darafsh 3597 299309 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="4" user="Darafsh" /></noinclude>هر چه بیشتر شرایط به قدرت رسیدن ساسانیان را بررسی کنیم، بیشتر متقاعد می‌شویم که بر خلاف آنچه که سنت ساسانی از ما می‌خواهد باور داشته باشیم در مقایسه با تغییر شخصیت‌ها و جهت گیری‌ها، با تحولات کمتری در اوضاع و شرایط مواجه می‌شویم. این حقیقت که با وجود گفته‌های دیو کاسیوس و هرودین تغییرسلسله در ایرانِ سدهٔ سوم چندان توجه رومی‌ها را به خودجلب نکرد، نیز دیدگاه فوق را تأیید می‌کند.<ref>CHRISTENSEN, ''op. cit''., p. 97.</ref> نمی‌توان از ترسیم شباهت بین تغییر قدرت از خاندان مادی به سلسلهٔ هخامنشی در هشت سدهٔ پیش‌تر خودداری کرد. با وجود گفته‌های طعنه آمیز و خشن هرودوت(جلد سوم، ۶۵) به نقل از کمبوجیه در بستر مرگ دربارهٔ مادها و اینکه چه اندازه وحشناک خواهد بود اگر آن‌ها دوباره به قدرت دست یابند، در نقش برجسته‌های تخت جمشید تصویر واقعی‌تری از جایگاه مادها را در دست داریم. این نقش برجسته‌ها همکاری و دوستی بین مادی‌ها و پارسی‌ها را نشان می‌دهند. به همان گونه‌ای که کوروش پادشاهی ماد را بر انداخت و امپراتوری را گسترش بیشتری بخشید، اردشیر هم قدرت اشکانی را به خاندان جدیدی انتقال داد و در نتیجه به توسعه‌ای که از دورهٔ اشکانی آغاز شده بود نیروی جدیدی بخشید. فرمانروای جدید که با نیرویی تازه و شاید با احساس مأموریت پا به میدان نهاده بود توانست که اهداف جنبش ملی را سریع‌تر و بیشتر از آنچه که در دورهٔ اشکانی ممکن بود، پیش ببرد. با این حال اشتباه است که فریب تبلیغات ساسانی علیه اشکانیان را بخوریم. ساسانیان اشکانیان را متهم کرده و مسؤل نابودی یکپارچگی شاهنشاهی ]ایران[ و تقسیم آن به شاهک‌نشین‌ها و نادیده انگاری آرمان ملی دانسته‌اند. به کارگیری چنین تبلیغاتی از سوی سلسلهٔ مخالف و هماورد اشکانیان که در پی دست یافتن به<noinclude>{{خطکش|40%|align=right}}{{smallrefs}}</noinclude> 0fgwnk7qqgeo55gavu0xcgwv9s96w51 برگه:Jondi Shapour Magazine, no. 2.pdf/۱۷۴ 104 95446 299310 2026-09-10T14:16:31Z Darafsh 3597 /* نمونه‌خوانی‌شده */ 299310 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Darafsh" /></noinclude>مشروعیت و حمایت ملی بودهاند‪ ،‬قابل درک است‪ .‬همچنین طبیعی است که‬ ‫ساسانیان پس از به دست گرفتن قدرت و عهده دار شدن مسئولیت دریافتناند که‬ ‫دگرگونی باید به صورت تدریجی به مرحلٔه اجرا درآید و بسیاری از الگوهای تثبیت شده‬ ‫را باید با تغییرات کوچکی دنبال کرد‪ ،‬همانطور که هر حزب سیاسی که در یک انتخابات‬ ‫همگانی رقیبش را شکست داده چنین میکند‪.‬‬ ‫اگر ساسانیان وارثان کسانی بودند‪ ،‬چنین به نظر میرسد که وارث اشکانیان بودند تا‬ ‫هخامنشیان‪.‬‬ {{ته}}<noinclude>{{پانویس-کوچک}}</noinclude> dlxaqspmqjd5atunciqu4p2ft0ghr3a برگه:Jondi Shapour Magazine, no. 2.pdf/۱۷۵ 104 95447 299311 2026-09-10T14:19:30Z Darafsh 3597 /* نمونه‌خوانی‌شده */ 299311 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="3" user="Darafsh" /></noinclude>{{فمخ|22}} {| width=100%| |- | width=25%| || width=50% align=left| [[پرونده:Logo of Jondi Shapour Journal.png|200px]]{{سخ}} [[پرونده:Jondi Shapour Magazine, no. 1 (page 139 crop).jpg|50px]] {{سخ}} JSMagazine.ir🌐 {{سخ}} ‫‪✉ info@JSMagazine.ir {{سخ}} عناوین و مقالات مجله را به صورت آنلاین ببینید || width=25%|{{عرچ|title=1|‫شاپا‪۲۴۷۶-۵۲۰۱ :‬‬}} |}<noinclude>{{پانویس-کوچک}}</noinclude> 7zenjfdbpcor6bdpgx06vqrh0s0s9d8 الگو:Separator 10 95448 299313 2026-09-10T14:26:04Z Hanooz 17889 صفحه‌ای تازه حاوی «<templatestyles src="Template:Separator/class.css" /><onlyinclude>{{(!}} class="__linesep" style="width:100%; text-align:{{{align|right}}}; table-layout:fixed;" {{!}}{{{char|·}}}{{!}}{{!}}{{{char|·}}}{{!}}{{!}}{{{char|·}}}{{!}}{{!}}{{{char|·}}}{{!}}{{!}}{{{char|·}}}<!-- -->{{#ifexpr: {{{1|5}}} > 5 | {{!!}}{{{char|·}}}<!-- -->{{#ifexpr: {{{1|5}}} > 6 | {{!!}}{{{char|·}}}<!-- -->{{#ifexpr: {{{1|5}}} > 7 | {{!!}}{{{char|·}}}<!-...» ایجاد کرد 299313 wikitext text/x-wiki <templatestyles src="Template:Separator/class.css" /><onlyinclude>{{(!}} class="__linesep" style="width:100%; text-align:{{{align|right}}}; table-layout:fixed;" {{!}}{{{char|·}}}{{!}}{{!}}{{{char|·}}}{{!}}{{!}}{{{char|·}}}{{!}}{{!}}{{{char|·}}}{{!}}{{!}}{{{char|·}}}<!-- -->{{#ifexpr: {{{1|5}}} > 5 | {{!!}}{{{char|·}}}<!-- -->{{#ifexpr: {{{1|5}}} > 6 | {{!!}}{{{char|·}}}<!-- -->{{#ifexpr: {{{1|5}}} > 7 | {{!!}}{{{char|·}}}<!-- -->{{#ifexpr: {{{1|5}}} > 8 | {{!!}}{{{char|·}}}<!-- -->{{#ifexpr: {{{1|5}}} > 9 | {{!!}}{{{char|·}}}<!-- -->{{#ifexpr: {{{1|5}}} > 10 | {{!!}}{{{char|·}}}<!-- -->{{#ifexpr: {{{1|5}}} > 11 | {{!!}}{{{char|·}}}<!-- -->{{#ifexpr: {{{1|5}}} > 12 | {{!!}}{{{char|·}}}<!-- -->{{#ifexpr: {{{1|5}}} > 13 | {{!!}}{{{char|·}}}<!-- -->{{#ifexpr: {{{1|5}}} > 14 | {{!!}}{{{char|·}}}<!-- -->{{#ifexpr: {{{1|5}}} > 15 | {{!!}}{{{char|·}}}<!-- -->{{#ifexpr: {{{1|5}}} > 16 | {{!!}}{{{char|·}}}<!-- -->{{#ifexpr: {{{1|5}}} > 17 | {{!!}}{{{char|·}}}<!-- -->{{#ifexpr: {{{1|5}}} > 18 | {{!!}}{{{char|·}}}<!-- -->{{#ifexpr: {{{1|5}}} > 20 | {{!!}}{{{char|·}}}<!-- -->{{#ifexpr: {{{1|5}}} > 21 | {{!!}}{{{char|·}}}<!-- -->{{#ifexpr: {{{1|5}}} > 22 | {{!!}}{{{char|·}}}<!-- -->{{#ifexpr: {{{1|5}}} > 23 | {{!!}}{{{char|·}}}<!-- -->{{#ifexpr: {{{1|5}}} > 24 | {{!!}}{{{char|·}}}<!-- -->{{#ifexpr: {{{1|5}}} > 25 | {{!!}}{{{char|·}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}}} {{!)}}</onlyinclude> {{documentation}} oanhaednq0oftyf1nx75b8s7k8temc7 الگو:Separator/class.css 10 95449 299314 2026-09-10T14:26:34Z Hanooz 17889 صفحه‌ای تازه حاوی «.__linesep td{ width:0; }» ایجاد کرد 299314 sanitized-css text/css .__linesep td{ width:0; } finh083x1fogszv4a2tfauaiehc7896 الگو:(! 10 95450 299315 2026-09-10T14:27:20Z Hanooz 17889 صفحه‌ای تازه حاوی «<includeonly>{|</includeonly><noinclude><nowiki>{|</nowiki>{{Documentation}} </noinclude>» ایجاد کرد 299315 wikitext text/x-wiki <includeonly>{|</includeonly><noinclude><nowiki>{|</nowiki>{{Documentation}} </noinclude> suugjngdajtu9ghvowyeqkomyxg6pqt الگو:!) 10 95451 299316 2026-09-10T14:28:41Z Hanooz 17889 صفحه‌ای تازه حاوی «|}<noinclude> {{Documentation}} </noinclude>» ایجاد کرد 299316 wikitext text/x-wiki |}<noinclude> {{Documentation}} </noinclude> 8apcw4qp5lvn6mmsnwmuhdas81mpdci رده:رمان‌‌های کوتاه 14 95452 299351 2026-09-11T04:42:05Z Hanooz 17889 صفحه‌ای تازه حاوی «[[رده:ادبیات داستانی]] [[رده:آثار بر پایه نوع]]» ایجاد کرد 299351 wikitext text/x-wiki [[رده:ادبیات داستانی]] [[رده:آثار بر پایه نوع]] jxruz0lpc7rr8xs0a22hz5abhsrbc92 کاربر:AliAslankosh Iliya 2 95453 299368 2026-09-11T09:58:17Z AliAslankosh Iliya 38494 علی اصلانکش هنرمند موسیقی 299368 wikitext text/x-wiki == عنوان == [[علی اصلانکش]] (هنرمند موسیقی) خواننده و ترانه سرا ایرانی که در استودیو خانگی شخصی خود به تنهایی در حال فعالیت است. [[پرونده:علی اصلانکش|بندانگشتی|جایگزین=AliAslankosh |[[File:AliAslankosh musician artist and composer Raper irani.jpg|AliAslankosh musician artist and composer Raper irani]]]] === درباره === هنرمند: [[علی اصلانکش]] ژانر: رپ و هیپ هاپ گروه: [[ایلیا]] استودیو: [[AlimBeT|علیمبت]] ==== هنرمند موسیقی ==== [[علی اصلانکش]] ([[AliAslankosh]]) jgze5t101jztlaxknwg4tcdz3tqdjvq AlimBeT 0 95454 299369 2026-09-11T10:03:22Z AliAslankosh Iliya 38494 Studio AlimBeT 299369 wikitext text/x-wiki == Overview == AlimBeT, studio music personal AliAslankosh trnwsxi8nyxi8idpuvpc2rj8rp8cvto ایلیا 0 95455 299370 2026-09-11T10:05:08Z AliAslankosh Iliya 38494 Group Iliya 299370 wikitext text/x-wiki == Overview == Iliya, group 1person AliAslankosh c0d7ukh0sh15zw0868fjgxu9s7x5g3f