ویکینبشته
fawikisource
https://fa.wikisource.org/wiki/%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C
MediaWiki 1.47.0-wmf.19
first-letter
مدیا
ویژه
بحث
کاربر
بحث کاربر
ویکینبشته
بحث ویکینبشته
پرونده
بحث پرونده
مدیاویکی
بحث مدیاویکی
الگو
بحث الگو
راهنما
بحث راهنما
رده
بحث رده
درگاه
بحث درگاه
پدیدآورنده
بحث پدیدآورنده
برگه
گفتگوی برگه
فهرست
گفتگوی فهرست
TimedText
TimedText talk
پودمان
بحث پودمان
Event
Event talk
برگه:The Blind Owl.pdf/۱۷
104
45332
299391
283725
2026-09-11T15:32:41Z
Hanooz
17889
299391
proofread-page
text/x-wiki
<noinclude><pagequality level="4" user="Hanooz" />{{سصم|۱۷||}}</noinclude>– این خنده مشئوم رابطه بین ما را از هم پاره کرد.
تمام شب را باین فکر بودم، چندین بار خواستم بروم از روزنه دیوار نگاه بکنم ولی از صدای خنده پیرمرد میترسیدم، روز بعد را هم بهمین فکر بودم، آیا میتوانستم از دیدارش بکلی چشم بپوشم؟ فردای آنروز بالاخره با هزار ترس و لرز تصمیم گرفتم که بغلی شراب را دوباره سر جایش بگذارم – ولی همینکه پرده جلو پستو را پس زدم و نگاه کردم دیوار سیاه تاریک، مانند تاریکی که سرتاسر زندگی مرا فرا گرفته جلو من بود. اصلاً هیچ منفذ و روزنه بخارج دیده نمیشد – روزنه چهارگوشه دیوار بکلی مسدود و از جنس آن شده بود، مثل اینکه از ابتدا وجود نداشته است. چهارپایه را پیش کشیدم ولی هرچه دیوانهوار روی بدنه دیوار مشت میزدم و گوش میدادم یا جلو چراغ نگاه میکردم کمترین نشانهای از روزنه دیوار دیده نمیشد و بدیوار کلفت قطور ضربههای من کارگر نبود – یکپارچه سرب شده بود.
آیا میتوانستم بکلی صرف نظر بکنم؟ اما دست خودم نبود، ازین ببعد مانند روحی که در شکنجه باشد، هرچه انتظار کشیدم، هر چه کشیک کشیدم، هر چه جستجو کردم فایدهای نداشت – تمام اطراف خانهمان<noinclude></noinclude>
4r25z7v6pq40kfpf5cu8cavbs5jnbib
برگه:The Blind Owl.pdf/۲۳
104
45372
299402
283731
2026-09-11T15:52:11Z
Hanooz
17889
299402
proofread-page
text/x-wiki
<noinclude><pagequality level="4" user="Hanooz" />{{سصم|۲۳||}}</noinclude>چراغ را روشن کردم، دیدم او رفته روی تختخواب من دراز کشیده، صورتش در سایه واقع شده بود، نمیدانستم که او مرا میبیند یا نه، صدایم را میتوانست بشنود یا نه، ظاهراً نه حالت ترس داشت و نه میل مقاومت مثل این بود که بدون اراده آمده بود. –
آیا ناخوش بود، راهش را گم کرده بود؟ او بدون اراده مانند یکنفر خوابگرد آمده بود – درین لحظه هیچ موجودی حالاتی را که طی کردم نمیتواند تصور بکند – یکجور درد گوارا و ناگفتنی حس کردم – نه، گول نخورده بودم این همان زن، همان دختر بود که بدون تعجب، بدون یک کلمه حرف وارد اطاق من شده بود، همیشه پیش خودم تصور میکردم که اوّلین برخورد ما همینطور خواهد بود. این حالت برایم حکم یک خواب ژرف بی پایان را داشت، چون باید بخواب خیلی عمیق رفت تا بشود چنین خوابی را دید و این سکوت برایم حکم زندگی جاودانی را داشت، چون در حالت ازل و ابد نمیشود حرف زد.
برای من او در عین حال یک زن بود و یک چیز ماوراءِ بشری با خودش داشت. صورتش یک فراموشی گیج کننده همه صورتهای آدمهای دیگر را برایم میاورد بطوریکه از تماشای او لرزه به اندامم افتاد<noinclude></noinclude>
bma8tl1ajbh3wkajaxrhncesouozhof
برگه:The Blind Owl.pdf/۳۸
104
45387
299396
284015
2026-09-11T15:38:19Z
Hanooz
17889
299396
proofread-page
text/x-wiki
<noinclude><pagequality level="4" user="Hanooz" />{{سصم|۳۸||}}</noinclude>جاده را گرفته بود. کالسکه با سرعت و راحتی مخصوصی از کوه و دشت و رودخانه میگذشت، اطراف من یک چشمانداز جدید و بیمانندی پیدا بود که نه در خواب و نه در بیداری دیده بودم: کوههای بریده بریده، درختهای عجیب و غریب توسری خورده نفرین زده از دو جانب جاده پیدا بود که از لابلای آن خانههای خاکستری رنگ به اشکال سه گوشه، مکعب و منشور و با پنجرههای کوتاه تاریک بدون شیشه دیده میشد – این پنجرهها به چشمهای گیج کسیکه تب هذیانی دارد شبیه بود. نمیدانم دیوارها با خودشان چه داشتند که سرما و برودت را تا قلب انسان انتقال میدادند. مثل این بود که هرگز یک موجود زنده نمیتوانست درین خانهها مسکن داشته باشد، شاید برای سایه موجودات اثیری این خانهها درست شده بود.
گویا کالسکهچی مرا از جاده مخصوصی و یا از بیراهه میبرد، بعضی جاها فقط تنههای بریده و درختهای کج و کوله دور جاده را گرفته بودند و پشت آنها خانههای پست و بلند، بشکلهای هندسی: مخروطی، مخروط ناقص با پنجرههای باریک و کج دیده میشد که گلهای نیلوفر کبود از لای آنها در آمده بود و از در و دیوار بالا میرفت. این<noinclude></noinclude>
scg07mg24fl4pv578ml1xweygfncq4g
برگه:The Blind Owl.pdf/۴۴
104
45393
299383
284022
2026-09-11T14:20:00Z
Hanooz
17889
افزودن {{ته}} به انتهای صفحه برای جلوگیری از پیوستن پاراگراف به صفحهٔ بعد.
299383
proofread-page
text/x-wiki
<noinclude><pagequality level="4" user="Hanooz" />{{سصم|۴۴||}}</noinclude>تاریکی عمیقی که در روح من پائین آمده بود تولید شده بود – این سکوت یکجور زبانی است که ما نمیفهمیم، از شدت کیف سرم گیج رفت، حالت قی بمن دست داد و پاهایم سست شد. خستگی بی پایانی در خودم حس کردم، رفتم در قبرستان کنار جاده روی سنگ قبری نشستم، سرم را میان دو دستم گرفتم و بحال خودم حیران بودم – ناگهان صدای خنده خشک زنندهای مرا بخودم آورد، رویم را برگردانیدم و دیدم هیکلی که سر و رویش را با شال گردن پیچیده پهلویم نشسته بود و چیزی در دستمال بسته زیر بغلش بود، رویش را بمن کرد و گفت:
« – حتماً تو میخواسی شهر بری، راهو گم کردی هان؟ لابد با خودت میگی اینوقت شب من تو قبرسون چکار دارم – اما نترس، سر و کار من با مردهاس، شغلم گورکنیس، بد کاری نیس هان؟ من تمام راه و چاههای اینجا رو بلدم – مثلاً امروز رفتم یه قبر بکنم این گلدون از زیر خاک درامد، میدونی، گلدون راغه، مال شهر قدیم ری هان! اصلاً قابلی نداره من این کوزه رو بتو میدم، بیادگار من داشته باش.
من دست کردم در جیبم دو قران و یک عباسی درآوردم، پیرمرد با خنده خشک چندشانگیزی گفت:
{{ته}}<noinclude></noinclude>
28etgndtwezlcckr7u4quxsi1xxawe3
برگه:The Blind Owl.pdf/۵۰
104
46689
299392
124104
2026-09-11T15:33:51Z
Hanooz
17889
299392
proofread-page
text/x-wiki
<noinclude><pagequality level="3" user="Vixiv94" />{{سصم|۵۰||}}</noinclude>درست مثل من– و حالا پی بردم، فقط میتوانستم بفهمم که او هم در میان دو چشم درشت سیاه میسوخته و میگداخته– درست مثل من– همین بمن دلداری میداد.
بالاخره نقاشی خودم را پهلوی نقاشی کوزه گذاشتم، بعد رفتم منقل مخصوص خودم را درست کردم، آتش که گل انداخت آوردم جلو نقاشیها گذاشتم– چند پک وافور کشیدم و در عالم خلسه بعکسها خیره شدم، چون میخواستم افکار خودم را جمع بکنم و فقط دود اثیری تریاک بود که میتوانست افکار مرا جمعآوری کرده و استراحت فکری برایم تولید بکند.
هرچه تریاک برایم مانده بود کشیدم تا این افیون غریب همه مشکلات و پردههائی که جلو چشم مرا گرفته بود، اینهمه یادگارهای دوردست خاکستری و بیش از انتظار بود:– کمکم افکارم دقیق، بزرگ و افسون آمیز شد و در یک حالت نیمه خواب و نیمه اغما فرورفتم.
بعد مثل این بود که فشار و وزن روی سینهام برداشته شد. مثل اینکه قانون ثقل برای من وجود نداشت و آزادانه دنبال افکارم که بزرگ، لطیف و موشکاف شده بود پرواز میکردم– یکجور کیف عمیق و ناگفتنی<noinclude></noinclude>
70yw4f60w5tq21ogrxiptjnghesh2pk
برگه:The Blind Owl.pdf/۵۲
104
46691
299384
166954
2026-09-11T14:22:28Z
Hanooz
17889
299384
proofread-page
text/x-wiki
<noinclude><pagequality level="3" user="Vixiv94" />{{سصم|۵۲||}}</noinclude>– نه تنها میدیدم بلکه درین گیر و دارها شرکت داشتم و آنها را حس میکردم– لحظه بلحظه کوچکتر و بچه تر میشدم. بعد ناگهان افکارم محو و تاریک شد، بنظرم آمد که تمام هستی من سر یک چنگک باریک آویخته شده و درته چاه عمیق و تاریکی آویزان بودم– بعد از سر چنگک رها شدم، میلغزیدم و دور میشدم ولی بهیچ مانعی برنمیخوردم– یک پرتگاه بی پایان در یک شب جاودانی بود– بعد از آن پردههای محو و پاک شده پی در پی جلو چشمم نقش میبست– یک لحظه فراموشی محض را طی کردم– وقتیکه بخودم آمدم یکمرتبه خودم را در اطاق کوچکی دیدم و به وضع مخصوصی بودم که بنظرم غریب میآمد و در عین حال برایم طبیعی بود–
{{خطکش|8em}}
{{ته}}<noinclude></noinclude>
f0ktzexm9swla7i3v1tqpfc94e6ecvt
برگه:The Blind Owl.pdf/۵۳
104
46693
299385
166955
2026-09-11T14:23:00Z
Hanooz
17889
299385
proofread-page
text/x-wiki
<noinclude><pagequality level="3" user="Vixiv94" />{{سصم|۵۳||}}</noinclude>{{asterism}}
در دنیای جدیدی که بیدار شده بودم محیط و وضع آنجا کاملاً بمن آشنا و نزدیک بود بطوریکه بیش از زندگی و محیط سابق خودم به آن انس داشتم– مثل اینکه انعکاس زندگی حقیقی من بود– یک دنیای دیگر ولی بقدری بمن نزدیک و مربوط بود که بنظرم میامد در محیط اصلی خودم برگشتهام– در یک دنیای قدیمی اما در عین حال نزدیکتر و طبیعیتر متولد شده بودم.
هوا هنوز گرگ و میش بود، یک پیهسوز سرطاقچه اطاقم میسوخت، یک رختخواب هم گوشه اتاق افتاده بود ولی من بیدار بودم، حس میکردم که تنم داغ است و لکههای خون به عبا و شال گردنم چسبیده بود، دستهایم خونین بود. اما با وجود تب و دوار سر یکنوع اضطراب و هیجان مخصوصی در من تولید شده بود که شدید تر از فکر محو کردن آثار خون بود، قویتر ازین بود که داروغه بیاید و مرا دستگیر بکند– وانگهی مدتها بود که منتظر بودم بدست داروغه بیفتم ولی تصمیم<noinclude></noinclude>
7vfx9w6hgs58e6bw7goe1dbq9acbq0s
299403
299385
2026-09-11T15:52:18Z
Hanooz
17889
299403
proofread-page
text/x-wiki
<noinclude><pagequality level="3" user="Vixiv94" />{{سصم|۵۳||}}</noinclude>{{asterism}}
در دنیای جدیدی که بیدار شده بودم محیط و وضع آنجا کاملاً بمن آشنا و نزدیک بود بطوریکه بیش از زندگی و محیط سابق خودم به آن انس داشتم– مثل اینکه انعکاس زندگی حقیقی من بود– یک دنیای دیگر ولی بقدری بمن نزدیک و مربوط بود که بنظرم میامد در محیط اصلی خودم برگشتهام– در یک دنیای قدیمی اما در عین حال نزدیکتر و طبیعیتر متولد شده بودم.
هوا هنوز گرگ و میش بود، یک پیهسوز سرطاقچه اطاقم میسوخت، یک رختخواب هم گوشه اطاق افتاده بود ولی من بیدار بودم، حس میکردم که تنم داغ است و لکههای خون به عبا و شال گردنم چسبیده بود، دستهایم خونین بود. اما با وجود تب و دوار سر یکنوع اضطراب و هیجان مخصوصی در من تولید شده بود که شدید تر از فکر محو کردن آثار خون بود، قویتر ازین بود که داروغه بیاید و مرا دستگیر بکند– وانگهی مدتها بود که منتظر بودم بدست داروغه بیفتم ولی تصمیم<noinclude></noinclude>
rry461r7331lwld6a0223nkc1qijlkk
برگه:The Blind Owl.pdf/۵۵
104
46695
299386
166958
2026-09-11T14:23:32Z
Hanooz
17889
299386
proofread-page
text/x-wiki
<noinclude><pagequality level="3" user="Vixiv94" />{{سصم|۵۵||}}</noinclude>{{asterism}}
«من همیشه گمان میکردم که خاموشی بهترین چیزهاست، گمان میکردم که بهتر است آدم مثل پرندگان کنار دریا بال و پر خود را بگستراند و تنها بنشیند– ولی حالا دیگر دست خودم نیست، چون آنچه که نباید بشود شد– کی میداند، شاید همین الان یا یک ساعت دیگر یکدسته گزمه مست برای دستگیر کردنم بیایند– من هیچ مایل نیستم که لاشه خودم را نجات بدهم بعلاوه جای انکار هم باقی نمانده، برفرض هم که لکههای خون را محو بکنم ولی قبل از اینکه بدست آنها بیفتم یک پیاله از آن بغلی شراب، از شراب موروثی خودم که سر رف گذاشتهام خواهم خورد.–
«حالا میخواهم سرتاسر زندگی خودم را مانند خوشه انگور در دستم بفشارم و عصاره آنرا، نه، شراب آنرا، قطره قطره در گلوی خشک سایهام مثل آب تربت بچکانم. فقط میخواهم پیش از اینکه بروم دردهائی که مرا خرده خرده مانند خوره یا سلعه گوشه این اطاق خورده<noinclude></noinclude>
f2v730cqcogz1q5exr7a0si2j3b3tkq
برگه:The Blind Owl.pdf/۶۰
104
46700
299397
124160
2026-09-11T15:38:59Z
Hanooz
17889
299397
proofread-page
text/x-wiki
<noinclude><pagequality level="3" user="Vixiv94" />{{سصم|۶۰||}}</noinclude>دراز فکر مرا بخودش مشغول بکند مثل کار تنک کنج دیوار– چون از وقتیکه بستری شدهام بکارهایم کمتر رسیدگی میکنند– میخ طویلهای که بدیوار کوبیده شده جای ننوی من و زنم بوده و شاید بعدها هم وزن بچههای دیگر را متحمل شده است. کمی پائین میخ از گچ دیوار یک تخته ور آمده و از زیرش بوی اشیاء و موجوداتی که سابق بر این درین اتاق بودهاند استشمام میشود، بطوریکه تاکنون هیچ جریان و بادی نتوانسته این بوهای سمج و تنبل و غلیظ را پراکنده بکند: بوی عرق تن، بوی ناخوشیهای قدیمی، بوهای دهن، بوی پا، بوی تند شاش، بوی روغن خراب شده، حصیر پوسیده، خاگینه سوخته، بوی پیاز داغ، بوی جوشانده، بوی پنیرک و مامازی بچه، بوی اتاق پسری که تازه تکلیف شده، بخارهائی که از کوچه آمده و بوهای مرده یا در حال نزع که همه آنها هنوز زنده هستند و علامت مشخصه خود را نگهداشتهاند. خیلی بوهای دیگر هم هست که اصل و منشاء آنها معلوم نیست ولی اثر خود را باقی گذاشتهاند.
«اطاقم یک پستوی تاریک و دو دریچه با خارج، با دنیای رجالهها دارد– یکی از آنها رو بحیاط خودمان باز میشود و دیگری رو بکوچه است– و از آنجا مرا مربوط با شهر ری میکند– شهری که عروس دنیا مینامند و هزاران<noinclude></noinclude>
1liro88bjfu9odej6llogfwzyo5hhx3
299404
299397
2026-09-11T15:53:11Z
Hanooz
17889
299404
proofread-page
text/x-wiki
<noinclude><pagequality level="3" user="Vixiv94" />{{سصم|۶۰||}}</noinclude>دراز فکر مرا بخودش مشغول بکند مثل کار تنک کنج دیوار– چون از وقتیکه بستری شدهام بکارهایم کمتر رسیدگی میکنند– میخ طویلهای که بدیوار کوبیده شده جای ننوی من و زنم بوده و شاید بعدها هم وزن بچههای دیگر را متحمل شده است. کمی پائین میخ از گچ دیوار یک تخته ور آمده و از زیرش بوی اشیاء و موجوداتی که سابق بر این درین اطاق بودهاند استشمام میشود، بطوریکه تاکنون هیچ جریان و بادی نتوانسته این بوهای سمج و تنبل و غلیظ را پراکنده بکند: بوی عرق تن، بوی ناخوشیهای قدیمی، بوهای دهن، بوی پا، بوی تند شاش، بوی روغن خراب شده، حصیر پوسیده، خاگینه سوخته، بوی پیاز داغ، بوی جوشانده، بوی پنیرک و مامازی بچه، بوی اطاق پسری که تازه تکلیف شده، بخارهائی که از کوچه آمده و بوهای مرده یا در حال نزع که همه آنها هنوز زنده هستند و علامت مشخصه خود را نگهداشتهاند. خیلی بوهای دیگر هم هست که اصل و منشاء آنها معلوم نیست ولی اثر خود را باقی گذاشتهاند.
«اطاقم یک پستوی تاریک و دو دریچه با خارج، با دنیای رجالهها دارد– یکی از آنها رو بحیاط خودمان باز میشود و دیگری رو بکوچه است– و از آنجا مرا مربوط با شهر ری میکند– شهری که عروس دنیا مینامند و هزاران<noinclude></noinclude>
d9hjhwqep7wobkv6fla411a507vzzce
برگه:The Blind Owl.pdf/۷۵
104
46716
299387
140768
2026-09-11T14:26:57Z
Hanooz
17889
299387
proofread-page
text/x-wiki
<noinclude><pagequality level="3" user="روزبه" />{{سصم|۷۵||}}</noinclude>و فقط من و او میماندیم ـ آیا آنوقت هم هر جانور دیگر، یک مار هندی یا یک اژدها را بمن ترجیح نمیداد؟ آرزو میکردم که یک شب را با او بگذرانم و با هم، در آغوش هم میمردیم. بنظرم میآید که این نتیجه عالی وجود و زندگی من بود.
«مثل این بود که این لکاته از شکنجه من کیف و لذت میبرد، مثل اینکه دردی که مرا میخورد کافی نبود ـ بالاخره من از کار و جنبش افتادم و خانهنشین شدم ـ مثل مرده متحرک، هیچکس از رمز میان ما خبر نداشت. دایه پیرم که مونس مرگ تدریجی من شده بود بمن سرزنش میکرد ـ برای خاطر همین لکاته پشت سرم. اطراف خودم میشنیدم که در گوشی بهم میگفتند: «این زن بیچاره چطور تحمل این شوور دیوونه رو میکنه؟» حق بجانب آنها بود، چون تا درجهای که من ذلیل شده بودم باورکردنی نبود.
«روز بروز تراشیده شدم، خودم را که در آینه نگاه میکردم گونههایم سرخ و برنگ گوشت جلو دکان قصابی شده بود، تنم پرحرارت و چشمهایم حالت خمار و غمانگیزی بخود گرفته بود ـ از این حالت جدید خودم کیف میکردم و در چشمهایم غبار مرگ را دیده بودم ـ دیده بودم که باید بروم.
{{ته}}<noinclude></noinclude>
94s19dn3ha6ad661o56lidcwkjd93ez
برگه:The Blind Owl.pdf/۷۷
104
46718
299388
190549
2026-09-11T14:27:52Z
Hanooz
17889
299388
proofread-page
text/x-wiki
<noinclude><pagequality level="3" user="Shayan khalesi" />{{سصم|۷۷||}}</noinclude>و حالت بچگی درمن تولید میکرد. چون مربوط به یادگارهای آن دوره بود- وقتیکه خیلی کوچک بودم و در اطاقی که من و زنم توی ننو پهلوی هم خوابیده بودیم- یک ننوی دو نفره، درست یادم هست همین قصهها را میگفت، حالا بعضی از قسمتهای این قصهها که سابق بر این باور نمیکردم برایم امر طبیعی شده است. چون ناخوشی دنیای جدیدی در من تولید کرد، یک دنیای ناشناس محو و پر از تصویرها و رنگها و میلهائی که در حال سلامت نمیشود تصور کرد و گیر و دارهای این متلها را با کیف و اضطراب ناگفتنی در خودم حس میکردم– حس میکردم که بچه شدهام و همین الآن که مشغول نوشتن هستم درین احساسات شرکت میکنم، همه این احساسات متعلق به الان است و مال گذشته نیست.
«گویا حرکات، افکار، آرزوها و عادات مردمان پیشین که بتوسط این متلها به نسلهای بعد انتقال داده شده یکی از واجبات زندگی بوده است. هزاران سال است که همین حرفها را زدهاند، همین جماعها را کردهاند، همین گرفتاریهای بچگانه را داشتهاند- آیا سرتاسر زندگی یک قصه مضحک، یک متل باور نکردنی و احمقانه نیست؟ آیا من افسانه و قصه خودم را نمینویسم؟<noinclude></noinclude>
b54g42fkespy7mymjifi6mdg7zb79ca
برگه:The Blind Owl.pdf/۷۸
104
46720
299398
227999
2026-09-11T15:39:17Z
Hanooz
17889
299398
proofread-page
text/x-wiki
<noinclude><pagequality level="3" user="Darafsh" />{{سصم|۷۸||}}</noinclude>قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است،– آرزوهائی که به آن نرسیدهاند، آرزوهائی که هر متلسازی مطابق روحیه محدود موروثی خودش تصور کرده است.
«کاش میتوانستم مانند زمانیکه بچه و نادان بودم آهسته بخوابم –خواب راحت بیدغدغه– بیدار که میشدم روی گونههایم سرخ برنگ گوشت جلو دکان قصابی شده بود –تنم داغ بود و سرفه میکردم– چه سرفههای عمیق ترسناکی! – سرفههائی که معلوم نبود از کدام چاله گمشده تنم بیرون میامد، مثل سرفه یا بوهائی که صبح زود لش گوسفند برای قصاب میاوردند.
«درست یادم است، هوا بکلی تاریک بود، چند دقیقه در حال اغما بودم. قبل از اینکه خوابم ببرد با خودم حرف میزدم– درین موقع حس میکردم حتم داشتم که بچه شده بودم و در ننو خوابیده بودم، حس کردم کسی نزدیک من است، خیلی وقت بود همه اهل خانه خوابیده بودند. نزدیک طلوع فجر بود و ناخوشها میدانند درین موقع مثل این است که زندگی از سر حد دنیا بیرون کشیده میشود– قلبم بشدت میتپید، ولی ترسی نداشتم، چشمهایم باز بود ولی کسی را نمیدیدم، چون تاریکی خیلی غلیظ و متراکم بود– چند دقیقه گذشت<noinclude><references/></noinclude>
8eejn5earudgqmfuefrlfdxvmu6wjzv
برگه:The Blind Owl.pdf/۸۴
104
46726
299389
299272
2026-09-11T14:29:03Z
Hanooz
17889
299389
proofread-page
text/x-wiki
<noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحهمستمر|۸۴||}}</noinclude>عضلات پاهایم بتندی و جلدی مخصوصی که تصورش را نمیتوانستم بکنم براه افتاده بود، حس میکردم که از همه قیدهای زندگی رستهام - شانههایم را بالا انداختم، این حرکت طبیعی من بود، در بچگی هر وقت از زیر بار زحمت و مسئولیتی آزاد میشدم همین حرکت را میکردم.
«آفتاب بالا میامد و میسوزانید، در کوچههای خلوت افتادم، سر راهم خانههای خاکستری رنگ به اشکال هندسی عجیب و غریب: مکعب، منشور و مخروطی با دریچههای کوتاه و تاریک دیده میشد، این دریچهها بی در و بست، بی صاحب و موقت بنظر میامدند مثل این بود که هرگز یک موجود زنده نمیتوانست در این خانهها مسکن داشته باشد.
«خورشید مانند تیغ طلائی، از کنار سایه دیوار میتراشید و برمیداشت، کوچهها بین دیوارهای کهنه سفید کرده ممتد میشدند. همه جا آرام و گنگ بود، مثل اینکه همه عناصر قانون مقدس آرامش هوای سوزان، قانون سکوت را مراعات کرده بودند. بنظر میامد که در همه جا اسراری پنهان بود، بطوریکه ریههایم جرئت نفس کشیدن را نداشتند.
«یکمرتبه ملتفت شدم که از دروازه خارج شدهام - حرارت آفتاب با هزاران دهن مکند عرق تن مرا بیرون میکشید، بتههای صحرا زیر آفتاب تابان برنگ زردچوبه<noinclude></noinclude>
g2g0geidjghwvd7ojt2hixyakw6svp2
برگه:The Blind Owl.pdf/۸۷
104
46730
299399
299275
2026-09-11T15:39:36Z
Hanooz
17889
299399
proofread-page
text/x-wiki
<noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحهمستمر|۸۷||}}</noinclude>نهر سورن زیر سایه یک درخت کهن سرو روی ماسه نشستم، جای خلوت و دنجی بود، بنظر میامد که تا حالا کسی پایش را اینجا نگذاشته بود. ناگهان ملتفت شدم دیدم از پشت درختهای سرو یک دختر بچه بیرون آمد و بطرف قلعه رفت، لباس سیاهی داشت که با تاروپود خیلی نازک و سبک گویا با ابریشم بافته شده بود، ناخن دست چپش را میجوید و با حرکت آزادانه و بی اعتنا میلغزید و رد میشد. بنظرم آمد که من او را دیده بودم و میشناختم ولی از این فاصله دور زیر پرتو خورشید نتوانستم تشخیص بدهم که چه طور یکمرتبه ناپدید شد.
«من سر جای خودم خشکم زده بود بی آنکه بتوانم کمترین حرکتی بکنم ولی ایندفعه با چشمهای جسمانی خودم او را دیدم که از جلو من گذشت و ناپدید شد. آیا او موجودی حقیقی و یا یک وهم بود؟ آیا خواب دیده بودم و یا در بیداری بود؟ هرچه کوشش کردم که یادم بیاید بیهوده بود - لرزه مخصوصی روی تیره پشتم حس کردم بنظرم آمد که درین ساعت همه سایههای قلعه روی کوه جان گرفته بودند و آن دخترک یکی از ساکنین سابق شهر قدیمی ری بوده.
«منظرهای که جلو من بود یکمرتبه به نظرم آشنا آمد، در بچگی یک روز سیزده بدر یادم افتاد که همینجا آمده بودم، مادرزنم و آن لکاته هم بودند - ما چقدر آنروز<noinclude></noinclude>
0t80zz685a3qn3b3pjkjnmlk8uwzali
برگه:The Blind Owl.pdf/۱۰۳
104
46750
299400
299337
2026-09-11T15:39:59Z
Hanooz
17889
299400
proofread-page
text/x-wiki
<noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحهمستمر|۱۰۳||}}</noinclude>در همین وقت صدای اذان بلند شد. یک اذان بیموقع بود - گویا زنی، شاید آن لکاته مشغول زائیدن بود، سرخشت رفته بود. صدای ناله سگی از لابلای اذان شنیده میشد، من با خودم فکر کردم: «اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره من باید دور، تاریک و بیمعنی باشد - شاید اصلاً من ستاره نداشتهام.»
«در اینوقت صدای یکدسته گزمه مست از توی کوچه بلند شد که میگذشتند و شوخیهای هرزه با هم میکردند بعد دسته جمعی زدند زیر آواز و خواندند:
{{ppoem|
«بیا بریم تا می خوریم،
«شراب ملک ری خوریم،
«حالا نخوریم کی خوریم.»
}}
«من هراسان خودم را کنار کشیدم، آواز آنها در هوا بطور مخصوصی میپیچید، کم کم صدایشان دور و خفه شد. نه، آنها با من کاری نداشتند، آنها نمیدانستند {{…}} دوباره سکوت و تاریکی همه جا را فرا گرفت - من پیهسوز اطاقم را روشن نکردم، خوشم آمد که در تاریکی بنشینم - تاریکی، این ماده غلیظ سیال که در همه جا و در همه چیز تراوش میکند، من به آن عادت کرده بودم - در تاریکی بود که افکار گم شدهام، ترسهای فراموش شده، افکار مهیب باورنکردنی که نمیدانستم<noinclude></noinclude>
f9qc2hn9vszyap3ci4gad8atuow5wnf
برگه:The Blind Owl.pdf/۱۱۵
104
46764
299394
299331
2026-09-11T15:35:17Z
Hanooz
17889
299394
proofread-page
text/x-wiki
<noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحهمستمر|۱۱۵||}}</noinclude>مدفون بکند و دندانهای مرمر بهم قفل بشود، هول و هراس اینکه صدایم ببرد و هر چه فریاد بزنم کسی بدادم نرسد {{…}}
«من آرزو میکردم که بچگی خودم را بیاد بیاورم اما وقتی که میامد و آنرا حس میکردم مثل همان ایام سخت و دردناک بود!
«سرفههائی که صدای سرفه یا بوهای سیاه لاغر جلو دکان قصابی را میداد، اجبار انداختن خلط و ترس اینکه مبادا لکه خون در آن پیدا بشود - خون، این ماده سیال ولرم و شورمزه که از ته بدن بیرون میاید، که شیره زندگی است و ناچار باید قی کرد و تهدید دائمی مرگ که همه افکار او را بدون امید برگشت لگدمال میکند و میگذرد بدون بیم و هراس نبود.
«زندگی با خونسردی و بیاعتنائی صورتک هرکسی را بخودش ظاهر میسازد - گویا هرکسی چندین صورت با خودش دارد - بعضیها فقط یکی از این صورتکها را دائماً استعمال میکنند که طبیعتاً چرک میشود و چین و چروک میخورد. ایندسته صرفهجو هستند - دسته دیگر صورتکهای خودشان را برای زاد و رود خودشان نگهمیدارند و بعضی دیگر پیوسته صورتشان را تغییر میدهند ولی همینکه پا بسن گذاشتند میفهمند که این آخرین صورتک آنها بوده و<noinclude></noinclude>
28fqjtom8rtmp76r8j7bbpxi9kkgd3i
برگه:The Blind Owl.pdf/۱۳۶
104
46786
299395
299363
2026-09-11T15:36:44Z
Hanooz
17889
299395
proofread-page
text/x-wiki
<noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحهمستمر|۱۳۶||}}</noinclude>خودم را نمیشناختم. بچه هراسان از اطاق بیرون دوید.
«- در اینوقت میفهمیدم که چرا مرد قصاب از روی کیف گزلیک دسته استخوانی را روی ران گوسفندها پاک میکرد. - کیف بریدن گوشت لخم که از توی آن خون مرده، خون لخته شده مثل لجن جمع شده بود و از خرخره گوسفندها قطره قطره خونابه بزمین میچکید - سگ زرد جلو قصابی و کله بریده گاوی که روی زمین دکان افتاده بود با چشمهای تارش رک نگاه میکرد و همچنین سر همه گوسفندها با چشمهائی که غبار مرگ رویش نشسته بود آنها هم دیده بودند، آنها هم میدانستند.
«حالا میفهمم که نیمچه خدا شده بودم، ماورای همه احتیاجات پست و کوچک مردم بودم، جریان ابدیت و جاودانی را در خودم حس میکردم - آیا ابدیت چیست؟ برای من ابدیت عبارت ازین بود که کنار نهر سورن با آن لکاته سرمامک بازی بکنم و فقط یک لحظه چشمهایم را به بندم و سرم را در دامن او پنهان بکنم.
«یکبار بنظرم رسید که با خودم حرف میزدم، آنهم بطور غریبی، خواستم با خودم حرف بزنم ولی لبهایم بقدری سنگین شده بود که حاضر برای کمترین حرکت نبود. اما بیآنکه لبهایم تکان بخورد و یا صدای خودم را<noinclude></noinclude>
qq2r6dtevc7pqy2vl4k2rjkr25pchxh
برگه:The Blind Owl.pdf/۱۴۱
104
46791
299393
299371
2026-09-11T15:34:05Z
Hanooz
17889
299393
proofread-page
text/x-wiki
<noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحهمستمر|۱۴۱||}}</noinclude>میداد بصورتم چسپیده بود و فریاد اضطراب و شادی از ته وجودمان بیرون میامد - ناگهان حس کردم که او لب مرا بسختی گزید، بطوریکه از میان دریده شد - آیا انگشت خودش را هم همینطور میجوید یا اینکه فهمید من پیرمرد لب شکری نیستم؟ خواستم خودم را نجات بدهم ولی کمترین حرکت برایم غیرممکن بود، هرچه کوشش کردم بیهوده بود، گوشت تن ما را بهم لحیم کرده بودند - گمان کردم دیوانه شده است، در میان کشمکش دستم را بیاختیار تکان دادم و حس کردم گزلیکی که در دستم بود بیکجای تن او فرورفت - مایع گرمی روی صورتم ریخت، او فریاد کشید و مرا رها کرد - مایع گرمی که در مشت من پر شده بود همینطور نگهداشتم و گزلیک را دور انداختم، دستم ازاد شد بتن او مالیدم، کاملاً سرد شده بود، او مرده بود - درین بین بسرفه افتادم ولی این سرفه نبود - صدای خنده خشک و زنندهای بود که مو را بتن آدم راست میکرد - من هراسان عبایم را روی کولم انداختم و به اطاق خودم رفتم - جلو پیهسوز مشتم را باز کردم، دیدم چشم او میان دستم بود و تمام تنم غرق خون شده بود - رفتم جلو آینه ولی از شدت ترس دستهایم را جلو صورتم گرفتم،<noinclude></noinclude>
bgqcufsh21pddclpmtvol1z1yn60a4q
برگه:The Blind Owl.pdf/۱۴۲
104
46792
299390
299372
2026-09-11T14:37:26Z
Hanooz
17889
افزودن {{ته}} به انتهای صفحه برای جلوگیری از پیوستن پاراگراف به صفحهٔ بعد.
299390
proofread-page
text/x-wiki
<noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحهمستمر|۱۴۲||}}</noinclude>- دیدم شبیه، نه، اصلاً پیرمرد خنزرپنزری شده بودم، موهای سر و ریشم مثل موهای سر و صورت کسی بود که زنده از اطاقی بیرون بیاید که یک مارناگ در آنجا بوده - همه سفید شده بود، لبم مثل لب پیرمرد دریده بود، چشمهایم بدون مژه، یکمشت موی سفید از سینهام بیرون زده بود و روح تازهای در تن من حلول کرده بود، اصلاً طور دیگر حس میکردم و نمیتوانستم خودم را از دست او - از دست دیوی که در من بیدار شده بود نجات بدهم - همینطور که دستم را جلو صورتم گرفته بودم بیاختیار زدم زیر خنده، یک خنده سختتر از اوّل که وجود مرا بلرزه انداخت، خنده عمیقی که معلوم نبود از کدام چاله گمشده بدنم بیرون میامد، خنده تهی که فقط در گلویم میپیچید و از میان تهی در میامد. - من پیرمرد خنزرپنزری شده بودم.»
{{ته}}<noinclude></noinclude>
eokhxj4k9bieas04hin85breomq4vzg
برگه:The Blind Owl.pdf/۱۴۴
104
46794
299401
299374
2026-09-11T15:48:44Z
Hanooz
17889
299401
proofread-page
text/x-wiki
<noinclude><pagequality level="3" user="Hanooz" />{{سرصفحهمستمر|۱۴۴||}}</noinclude>رفت، من بلند شدم، خواستم دنبالش بدوم و آن کوزه، آن دستمال بسته را از او بگیرم - ولی پیرمرد با چالاکی مخصوصی دور شده بود - من برگشتم پنجره رو بکوچه اطاقم را باز کردم - هیکل خمیده پیرمرد را در کوچه دیدم که شانههایش از شدت خنده میلرزید و آن دستمال بسته را زیر بغلش گرفته بود افتان و خیزان میرفت تا اینکه بکلی پشت مه ناپدید شد - من برگشتم بخودم نگاه کردم دیدم لباسم پاره، سر تا پایم آلوده بخون دلمه شده بود، دو مگس زنبور طلائی دورم پرواز میکردند و کرمهای سفید کوچک روی تنم در هم میلولیدند - و، وزن مردهای روی سینهام فشار میداد.
{{Img float
| file = The last page of The Blind Owl (cropped).png
| width = 100px
| align = center
}}
{{ته}}<noinclude></noinclude>
ncp0eaq9zdfw62vtinzjhn2ry9hs3oi
AlimBeT
0
95454
299382
299369
2026-09-11T14:19:14Z
Hanooz
17889
299382
wikitext
text/x-wiki
{{حس|ع1}}
== Overview ==
AlimBeT, studio music personal AliAslankosh
3fn6yqxa2paw38bylf9y0vk5l1ezueg
ایلیا
0
95455
299381
299370
2026-09-11T14:18:43Z
Hanooz
17889
299381
wikitext
text/x-wiki
{{حس|ع1}}
== Overview ==
Iliya, group 1person AliAslankosh
29xiuv7atn7tzwrviwqaw9su2z0hosp