ویکی‌نبشته fawikisource https://fa.wikisource.org/wiki/%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D9%94_%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C MediaWiki 1.47.0-wmf.22 first-letter مدیا ویژه بحث کاربر بحث کاربر ویکی‌نبشته بحث ویکی‌نبشته پرونده بحث پرونده مدیاویکی بحث مدیاویکی الگو بحث الگو راهنما بحث راهنما رده بحث رده درگاه بحث درگاه پدیدآورنده بحث پدیدآورنده برگه گفتگوی برگه فهرست گفتگوی فهرست TimedText TimedText talk پودمان بحث پودمان Event Event talk Broken/درخواست‌های مدیر شدن 0 12 302052 2861 2026-10-05T14:20:37Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302052 wikitext text/x-wiki #REDIRECT [[ویکی‌نبشته:درخواست‌های مدیر شدن]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} ctveegrb1iz4u0zwcmv86g252ymf6a3 فروغ فرخزاد 0 14 302053 3286 2026-10-05T14:20:40Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302053 wikitext text/x-wiki #REDIRECT [[Author:فروغ فرخزاد]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} awl03a900gpq891ibbikavohzf85jfw ماهی سیاه کوچولو 0 1347 302464 197583 2026-10-05T20:50:58Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار صمد بهرنگی]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302464 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = ماهی سیاه کوچولو | مؤلف = صمد بهرنگی | قسمت = | قبلی = | بعدی = | سال = ۱۳۴۷ | یادداشت = }} شب چله بود. ته دریا ماهیِ پیر، دوازده‌هزارتا از بچه‌ها و نوه‌هایش را دور خودش جمع کرده بود و برای آنها قصه می‌گفت: «یکی بود، یکی نبود. یک ماهی سیاه کوچولو بود که با مادرش در جویباری زندگی می‌کرد. این جویبار از دیواره‌های سنگی کوه بیرون می‌زد و در ته دره روان می‌شد. خانهٔ ماهی کوچولو و مادرش پشت سنگ سیاهی بود؛ زیر سقفی از خزه. شب‌ها، دوتایی زیر خزه‌ها می‌خوابیدند. ماهی کوچولو حسرت به دلش مانده بود که یک‌دفعه هم که شده، مهتاب را توی خانه‌شان ببیند! مادر و بچه، صبح تا شام دنبال همدیگر می‌افتادند و گاهی هم قاطی ماهی های دیگر می‌شدند و تندتند، توی یک‌تکه جا، می‌رفتند و بر می‌گشتند. این بچه، یکی یک دانه بود -چون از ده هزار تخمی که مادر گذاشته بود- تنها همین یک بچه سالم در آمده بود. چند روزی بود که ماهی کوچولو تو فکر بود و خیلی کم حرف می زد. با تنبلی و بی‌میلی از این‌طرف به آن‌طرف می‌رفت و بر می‌گشت و بیشتر وقت‌ها هم از مادرش عقب می‌افتاد. مادر خیال میکرد بچه‌اش کسالتی دارد که به‌زودی برطرف خواهد شد، اما نگو که درد ماهیِ سیاه از چیز دیگری است! یک روز صبح زود، آفتاب‌نزده، ماهی کوچولو مادرش را بیدار کرد و گفت: «مادر، می خواهم با تو چند کلمه‌ای حرف بزنم». مادر خواب‌آلود گفت:« بچه جون ، حالا هم وقت گیر آوردی! حرفت را بگذار برای بعد ، بهتر نیست برویم گردش؟» ماهی کوچولو گفت:« نه مادر ، من دیگر نمی توانم گردش کنم. باید از اینجا بروم.» مادرش گفت :« حتما باید بروی؟» ماهی کوچولو گفت: « آره مادر باید بروم.» مادرش گفت:« آخر، صبح به این زودی کجا می خواهی بروی؟» ماهی سیاه کوچولو گفت:« می خواهم بروم ببینم آخر جویبار کجاست. می دانی مادر ، من ماه هاست تو این فکرم که آخر جویبار کجاست و هنوز که هنوز است ، نتوانسته ام چیزی سر در بیاورم. از دیشب تا حالا چشم به هم نگذاشته ام و همه اش فکر کرده ام. آخرش هم تصمیم گرفتم خودم بروم آخر جویبار را پیدا کنم. دلم می خواهد بدانم جاهای دیگر چه خبرهایی هست.» مادر خندید و گفت:« من هم وقتی بچه بودم ، خیلی از این فکرها می کردم. آخر جانم! جویبار که اول و آخر ندارد ؛همین است که هست! جویبار همیشه روان است و به هیچ جایی هم نمی رسد.» ماهی سیاه کوچولو گفت:« آخر مادر جان ، مگر نه اینست که هر چیزی به آخر می رسد؟ شب به آخر می رسد ، روز به آخر می رسد؛ هفته ، ماه ، سال...» مادرش میان حرفش دوید و گفت:« این حرفهای گنده گنده را بگذار کنار، پاشو برویم گردش. حالا موقع گردش است نه این حرف ها!» ماهی سیاه کوچولو گفت:« نه مادر ، من دیگر از این گردش ها خسته شده ام ، می خواهم راه بیفتم و بروم ببینم جاهای دیگر چه خبرهایی هست. ممکن است فکر کنی که یک کسی این حرفها را به ماهی کوچولو یاد داده ، اما بدان که من خودم خیلی وقت است در این فکرم. البته خیلی چیزها هم از این و آن یاد گرفته ام ؛ مثلا این را فهمیده ام که بیشتر ماهی ها، موقع پیری شکایت می کنند که زندگیشان را بیخودی تلف کرده اند. دایم ناله و نفرین می کنند و از همه چیز شکایت دارند. من می خواهم بدانم که ، راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا ، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ ، یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟...» وقتی حرف ماهی کوچولو تمام شد ، مادرش گفت:« بچه جان! مگر به سرت زده ؟ دنیا!... دنیا!... دنیا دیگر یعنی چه ؟ دنیا همین جاست که ما هستیم ، زندگی هم همین است که ما داریم...» در این وقت ، ماهی بزرگی به خانه ی آنها نزدیک شد و گفت:« همسایه، سر چی با بچه ات بگو مگو می کنی ، انگار امروز خیال گردش کردن ندارید؟» مادر ماهی ، به صدای همسایه ، از خانه بیرون آمد و گفت :« چه سال و زمانه یی شده! حالا دیگر بچه ها می خواهند به مادرهاشان چیز یاد بدهند.» همسایه گفت :« چطور مگر؟» مادر ماهی گفت:« ببین این نیم وجبی کجاها می خواهد برود! دایم میگوید می خواهم بروم ببینم دنیا چه خبرست! چه حرف ها ی گنده گنده یی!» همسایه گفت :« کوچولو ، ببینم تو از کی تا حالا عالم و فیلسوف شده ای و ما را خبر نکرده ای؟» ماهی کوچولو گفت :« خانم! من نمی دانم شما «عالم و فیلسوف» به چه می گویید. من فقط از این گردش ها خسته شده ام و نمی خواهم به این گردش های خسته کننده ادامه بدهم و الکی خوش باشم و یک دفعه چشم باز کنم ببینم مثل شماها پیر شده ام و هنوز هم همان ماهی چشم و گوش بسته ام که بودم.» همسایه گفت:« وا!... چه حرف ها!» مادرش گفت :« من هیچ فکر نمی کردم بچه ی یکی یک دانه ام اینطوری از آب در بیاید. نمی دانم کدام بدجنسی زیر پای بچه ی نازنینم نشسته!» ماهی کوچولو گفت:« هیچ کس زیر پای من ننشسته. من خودم عقل و هوش دارم و می فهمم، چشم دارم و می بینم.» همسایه به مادر ماهی کوچولو گفت:« خواهر ، آن حلزون پیچ پیچیه یادت می آید؟» مادر گفت:« آره خوب گفتی ، زیاد پاپی بچه ام می شد. بگویم خدا چکارش کند!» ماهی کوچولو گفت:« بس کن مادر! او رفیق من بود.» مادرش گفت:« رفاقت ماهی و حلزون ، دیگر نشنیده بودیم!» ماهی کوچولو گفت:« من هم دشمنی ماهی و حلزون نشنیده بودم، اما شماها سر آن بیچاره را زیر آب کردید.» همسایه گفت:« این حرف ها مال گذشته است.» ماهی کوچولو گفت:« شما خودتان حرف گذشته را پیش کشیدید.» مادرش گفت:« حقش بود بکشیمش ، مگر یادت رفته اینجا و آنجا که می نشست چه حرف هایی می زد؟» ماهی کوچولو گفت:« پس مرا هم بکشید ، چون من هم همان حرف ها را می زنم.» چه دردسرتان بدهم! صدای بگو مگو ، ماهی های دیگر را هم به آنجا کشاند. حرف های ماهی کوچولو همه را عصبانی کرده بود. یکی از ماهی پیره ها گفت:« خیال کرده ای به تو رحم هم می کنیم؟» دیگری گفت:« فقط یک گوشمالی کوچولو می خواهد!» مادر ماهی سیاه گفت:« بروید کنار ! دست به بچه ام نزنید!» یکی دیگر از آنها گفت:« خانم! وقتی بچه ات را، آنطور که لازم است تربیت نمی کنی ، باید سزایش را هم ببینی.» همسایه گفت:« من که خجالت می کشم در همسایگی شما زندگی کنم.» دیگری گفت:« تا کارش به جاهای باریک نکشیده ، بفرستیمش پیش حلزون پیره.» ماهی ها تا آمدند ماهی سیاه کوچولو را بگیرند ، دوستانش او را دوره کردند و از معرکه بیرونش بردند. مادر ماهی سیاه توی سر و سینه اش می زد و گریه می کرد و می گفت:« وای ، بچه ام دارد از دستم می رود. چکار کنم؟ چه خاکی به سرم بریزم؟» ماهی کوچولو گفت:« مادر! برای من گریه نکن ، به حال این پیر ماهی های درمانده گریه کن.» یکی از ماهی ها از دور داد کشید :« توهین نکن ، نیم وجبی!» دومی گفت:« اگر بروی و بعدش پشیمان بشوی ، دیگر راهت نمی دهیم!» سومی گفت:« این ها هوس های دوره ی جوانی است، نرو!» چهارمی گفت:« مگر اینجا چه عیبی دارد؟» پنجمی گفت:« دنیای دیگری در کار نیست ، دنیا همین جاست، برگرد!» ششمی گفت:« اگر سر عقل بیایی و برگردی ، آنوقت باورمان می شود که راستی راستی ماهی فهمیده یی هستی.» هفتمی گفت:« آخر ما به دیدن تو عادت کرده ایم...» مادرش گفت:« به من رحم کن، نرو!... نرو!» ماهی کوچولو دیگر با آن ها حرفی نداشت. چند تا از دوستان هم سن و سالش او را تا آبشار همراهی کردند و از آنجا برگشتند. ماهی کوچولو وقتی از آنها جدا می شد گفت:« دوستان ، به امید دیدار! فراموشم نکنید.» دوستانتش گفتند:« چطور میشود فراموشت کنیم ؟ تو ما را از خواب خرگوشی بیدار کردی ، به ما چیزهایی یاد دادی که پیش از این حتی فکرش را هم نکرده بودیم. به امید دیدار ، دوست دانا و بی باک!» ماهی کوچولو از آبشار پایین آمد و افتاد توی یک برکه ی پر آب. اولش دست و پایش را گم کرد ، اما بعد شروع کرد به شنا کردن و دور برکه گشت زدن. تا آنوقت ندیده بود که آنهمه آب ، یکجا جمع بشود. هزارها کفچه ماهی توی آب وول می خوردند.ماهی سیاه کوچولو را که دیدند ، مسخره اش کردند و گفتند:« ریختش را باش! تو دیگر چه موجودی هستی؟» ماهی ، خوب وراندازشان کرد و گفت :« خواهش میکنم توهین نکنید. اسم من ماهی سیاه کوچولو است. شما هم اسمتان را بگویید تا با هم آشنا بشویم.» یکی از کفچه ماهی ها گفت:« ما همدیگر را کفچه ماهی صدا می کنیم.» دیگری گفت:« دارای اصل و نسب.» دیگری گفت:« از ما خوشگل تر، تو دنیا پیدا نمی شود.» دیگری گفت:« مثل تو بی ریخت و بد قیافه نیستیم.» ماهی گفت:« من هیچ خیال نمی کردم شما اینقدر خودپسند باشید. باشد، من شما را می بخشم ، چون این حرفها را از روی نادانی می زنید.» کفچه ماهی ها یکصدا گفتند:« یعنی ما نادانیم؟» ماهی گفت: « اگر نادان نبودید ، می دانستید در دنیا خیلی های دیگر هم هستند که ریختشان برای خودشان خیلی هم خوشایند است! شما حتی اسمتان هم مال خودتان نیست.» کفچه ماهی ها خیلی عصبانی شدند ، اما چون دیدند ماهی کوچولو راست می گوید ، از در دیگری در آمدند و گفتند: « اصلا تو بیخود به در و دیوار می زنی .ما هر روز ، از صبح تا شام دنیا را می گردیم ، اما غیر از خودمان و پدر و مادرمان ، هیچکس را نمی بینیم ، مگر کرم های ریزه که آنها هم به حساب نمی آیند!» ماهی گفت:« شما که نمی توانید از برکه بیرون بروید ، چطور ازدنیا گردی دم می زنید؟» کفچه ماهی ها گفتند:« مگر غیر از برکه ، دنیای دیگری هم داریم؟» ماهی گفت:« دست کم باید فکر کنید که این آب از کجا به اینجا می ریزد و خارج از آب چه چیزهایی هست.» کفچه ماهی ها گفتند:« خارج از آّب دیگر کجاست؟ ما که هرگز خارج از آب را ندیده ایم! هاها...هاها.... به سرت زده بابا!» ماهی سیاه کوچولو هم خنده اش گرفت. فکر کرد که بهتر است کفچه ماهی ها را به حال خودشان بگذارد و برود. بعد فکر کرد بهترست با مادرشان هم دو کلمه یی حرف بزند ، پرسید:« حالا مادرتان کجاست؟» ناگهان صدای زیر قورباغه ای او را از جا پراند. قورباغه لب برکه ، روی سنگی نشسته بود. جست زد توی آب و آمد پیش ماهی و گفت:« من اینجام ، فرمایش؟» ماهی گفت:« سلام خانم بزرگ!» قورباغه گفت:« حالا چه وقت خودنمایی است ، موجود بی اصل و نسب! بچه گیر آورده یی و داری حرف های گنده گنده می زنی ، من دیگر آنقدرها عمر کرده ام که بفهمم دنیا همین برکه است. بهتر است بروی دنبال کارت و بچه های مرا از راه به در نبری.» ماهی کوچولو گفت:« صد تا از این عمرها هم که بکنی ، باز هم یک قورباغه ی نادان و درمانده بیشتر نیستی.» قورباغه عصبانی شد و جست زد طرف ماهی سیاه کوچولو. ماهی تکان تندی خورد و مثل برق در رفت و لای و لجن و کرم های ته برکه را به هم زد. دره پر از پیچ و خم بود. جویبار هم آبش چند برابر شده بود ، اما اگر می خواستی از بالای کوه ها ته دره را نگاه کنی ، جویبار را مثل نخ سفیدی می دیدی. یک جا تخته سنگ بزرگی از کوه جداشده بود و افتاده بود ته دره و آب را دو قسمت کرده بود. مارمولک درشتی ، به اندازه ی کف دست ، شکمش را به سنگ چسبانده بود. از گرمی آفتاب لذت می برد و نگاه می کرد به خرچنگ گرد و درشتی که نشسته بود روی شن های ته آب ، آنجا که عمق آب کمتر بود و داشت قورباغه یی را که شکار کرده بود ، می خورد. ماهی کوچولو ناگهان چشمش افتاد به خرچنگ و ترسید. از دور سلامی کرد. خرچنگ چپ چپ به او نگاهی کرد و گفت: « چه ماهی با ادبی! بیا جلو کوچولو ، بیا!» ماهی کوچولو گفت:« من می روم دنیا را بگردم و هیچ هم نمی خواهم شکار جنابعالی بشوم.» خرچنگ گفت:« تو چرا اینقدر بدبین و ترسویی ، ماهی کوچولو؟» ماهی گفت: “من نه بدبینم و نه ترسو . من هر چه را که چشمم می بیند و عقلم می گوید ، به زبان می آورم.» خرچنگ گفت:« خوب ، بفرمایید ببینم چشم شما چه دید و عقلتان چه گفت که خیال کردید ما می خواهیم شما را شکار کنیم؟» ماهی گفت:« دیگر خودت را به آن راه نزن!» خرچنگ گفت:« منظورت قورباغه است؟ تو هم که پاک بچه شدی بابا! من با قورباغه ها لجم و برای همین شکارشان می کنم. می دانی ، این ها خیال می کنند تنها موجود دنیا هستند و خوشبخت هم هستند ، و من می خواهم بهشان بفهمانم که دنیا واقعا‏ً دست کیست! پس تو دیگر نترس جانم ، بیا جلو ، بیا !» خرچنگ این حرف ها را گفت و پس پسکی راه افتاد طرف ماهی کوچولو. آنقدر خنده دار راه می رفت که ماهی ، بی اختیار خنده اش گرفت و گفت:« بیچاره! تو که هنوز راه رفتن بلد نیستی ، از کجا می دانی دنیا دست کیست؟» ماهی سیاه از خرچنگ فاصله گرفت. سایه یی بر آب افتاد و ناگهان، ضربه ی محکمی خرچنگ را توی شن ها فرو کرد. مارمولک از قیافه ی خرچنگ چنان خنده اش گرفت که لیز خورد و نزدیک بود خودش هم بیفتد توی آب. خرچنگ ، دیگر نتوانست بیرون بیاید. ماهی کوچولو دید پسر بچه ی چوپانی لب آب ایستاده و به او و خرچنگ نگاه می کند. یک گله بز و گوسفند به آب نزدیک شدند و پوزه هایشان را در آب فرو کردند. صدای مع مع و بع بع دره راپر کرده بود. ماهی سیاه کوچولو آنقدر صبر کرد تا بزها و گوسفندها آبشان را خوردند و رفتند. آنوقت ، مارمولک را صدا زد و گفت: «مارمولک جان! من ماهی سیاه کوچولویی هستم که می روم آخر جویبار را پیدا کنم . فکر می کنم تو جانور عاقل و دانایی باشی ، اینست که می خواهم چیزی از تو بپرسم.» مارمولک گفت:« هر چه می خواهی بپرس.» ماهی گفت:« در راه ، مرا خیلی از مرغ سقا و اره ماهی و پرنده ی ماهیخوار می ترساندند ، اگر تو چیزی درباره ی این ها می دانی ، به من بگو.» مارمولک گفت:« اره ماهی و پرنده ی ماهیخوار، این طرف ها پیداشان نمی شود ، مخصوصاً اره ماهی که توی دریا زندگی می کند. اما سقائک همین پایین ها هم ممکن است باشد. مبادا فریبش را بخوری و توی کیسه اش بروی.» ماهی گفت :« چه کیسه‌ای؟» مارمولک گفت:« مرغ سقا زیر گردنش کیسه ای دارد که خیلی آب می گیرد. او در آب شنا می کند و گاهی ماهی ها ، ندانسته ، وارد کیسه ی او می شوند و یکراست می روند توی شکمش. البته اگر مرغ سقا گرسنه اش نباشد ، ماهی ها را در همان کیسه ذخیره می کند که بعد بخورد.» ماهی گفت:« حالا اگر ماهی وارد کیسه شد ، دیگر راه بیرون آمدن ندارد؟» مارمولک گفت:« هیچ راهی نیست ، مگر اینکه کیسه را پاره کند. من خنجری به تو می دهم که اگر گرفتار مرغ سقا شدی ، این کار را بکنی.» آنوقت، مارمولک توی شکاف سنگ خزید و با خنجر بسیار ریزی برگشت. ماهی کوچولو خنجر را گرفت و گفت:« مارمولک جان! تو خیلی مهربانی. من نمی دانم چطوری از تو تشکر کنم.» مارمولک گفت:« تشکر لازم نیست جانم! من از این خنجرها خیلی دارم. وقتی بیکار می شوم ، می نشینم از تیغ گیاه ها خنجر می سازم و به ماهی های دانایی مثل تو می دهم.» ماهی گفت:« مگر قبل از من هم ماهی یی از اینجا گذشته؟» مارمولک گفت:« خیلی ها گذشته اند! آن ها حالا دیگر برای خودشان دسته ای شده اند و مرد ماهیگیر را به تنگ آورده اند.» ماهی سیاه گفت:« می بخشی که حرف ، حرف می آورد. اگر به حساب فضولی ام نگذاری ، بگو ببینم ماهیگیر را چطور به تنگ آورده اند؟» مارمولک گفت:« آخر نه که با همند ، همینکه ماهی گیر تور انداخت ، وارد تور می شوند و تور را با خودشان می کشند و می برند ته دریا.» مارمولک گوشش را گذاشت روی شکاف سنگ و گوش داد و گفت: « من دیگر مرخص می شوم ، بچه هایم بیدار شده اند.» مارمولک رفت توی شکاف سنگ. ماهی سیاه ناچار راه افتاد. اما همینطور سئوال پشت سر سئوال بود که دایم از خودش می کرد:« ببینم ، راستی جویبار به دریا می ریزد؟ نکند که سقائک زورش به من برسد؟ راستی ، اره ماهی دلش می آید هم جنس های خودش را بکشد و بخورد؟ پرنده ی ماهیخوار، دیگر چه دشمنی با ما دارد؟ ماهی کوچولو، شنا کنان ، می رفت و فکر می کرد. در هر وجب راه چیز تازه ای می دید و یاد می گرفت. حالا دیگر خوشش می آمد که معلق زنان از آبشارها پایین بیفتد و باز شنا کند. گرمی آفتاب را بر پشت خود حس می کرد و قوت می گرفت. یک جا آهویی با عجله آب می خورد. ماهی کوچولو سلام کرد و گفت: «آهو خوشگله ، چه عجله ای داری؟» آهو گفت:« شکارچی دنبالم کرده ، یک گلوله هم بهم زده ، ایناهاش.» ماهی کوچولو جای گلوله را ندید اما از لنگ لنگان دویدن آهو فهمید که راست می گوید. یک جا لاک پشت ها در گرمای آفتاب چرت می زدند و جای دیگر قهقهه ی کبک ها توی دره می پیچید. عطرعلف های کوهی در هوا موج می زد و قاطی آب می شد. بعد از ظهر به جایی رسید که دره پهن می شد و آب از وسط بیشه یی می گذشت. آب آنقدر زیآد شده بود که ماهی سیآه ، راستی راستی ، کیف می کرد. بعد هم به ماهی های زیادی برخورد. از وقتی که از مادرش جدا شده بود ، ماهی ندیده بود. چند تا ماهی ریزه دورش را گرفتند و گفتند:« مثل اینکه غریبه ای ، ها؟» ماهی سیاه گفت:« آره غریبه ام. از راه دوری می آیم.» ماهی ریزه ها گفتند:« کجا می خواهی بروی؟» ماهی سیاه گفت:« می روم آخر جویبار را پیدا کنم.» ماهی ریزه ها گفتند:« کدام جویبار؟» ماهی سیاه گفت:« همین جویباری که توی آن شنا می کنیم.» ماهی ریزه ها گفتند:« ما به این می گوییم رودخانه.» ماهی سیاه چیزی نگفت. یکی از ماهی های ریزه گفت:« هیچ می دانی مرغ سقا نشسته سر راه ؟» ماهی سیاه گفت:« آره ، می دانم.» یکی دیگر گفت:« این را هم می دانی که مرغ سقا چه کیسه ی گل و گشادی دارد؟» ماهی سیاه گفت:« این را هم می دانم.» ماهی ریزه گفت:« با اینهمه باز می خواهی بروی؟» ماهی سیاه گفت:« آره ، هر طوری شده باید بروم!» به زودی میان ماهی ها چو افتاد که: ماهی سیاه کوچولویی از راه های دور آمده و می خواهد برود آخر رودخانه را پیدا کند و هیچ ترسی هم از مرغ سقا ندارد! چند تا از ماهی ریزه ها وسوسه شدند که با ماهی سیاه بروند، اما از ترس بزرگترها صداشان در نیامد. چند تا هم گفتند:« اگر مرغ سقا نبود ، با تو می آمدیم ، ما از کیسه ی مرغ سقا می ترسیم.» لب رودخانه دهی بود. زنان و دختران ده توی رودخانه ظرف و لباس می شستند. ماهی کوچولو مدتی به هیاهوی آن ها گوش داد و مدتی هم آب تنی بچه ها را تماشا کرد و راه افتاد. رفت و رفت و رفت، و باز هم رفت تا شب شد. زیر سنگی گرفت خوابید.نصف شب بیدار شد و دید ماه ، توی آب افتاده و همه جا را روشن کرده است. ماهی سیاه کوچولو ماه را خیلی دوست داشت. شب هایی که ماه توی آب می افتاد ، ماهی دلش می خواست که از زیر خزه ها بیرون بخزد و چند کلمه یی با او حرف بزند ، اما هر دفعه مادرش بیدار می شد و او را زیر خزه ها می کشید و دوباره می خواباند. ماهی کوچولو پیش ماه رفت و گفت:« سلام ، ماه خوشگلم!» ماه گفت:« سلام ، ماهی سیاه کوچولو! تو کجا اینجا کجا ؟» ماهی گفت:« جهانگردی می کنم.» ماه گفت:« جهان خیلی بزرگ ست ، تو نمی توانی همه جا را بگردی.» ماهی گفت:« باشد ، هر جا که توانستم ، می روم.» ماه گفت:« دلم می خواست تا صبح پیشت بمانم. اما ابر سیاه بزرگی دارد می آید طرف من که جلو نورم را بگیرد.» ماهی گفت:« ماه قشنگ! من نور تو را خیلی دوست دارم ، دلم می خواست همیشه روی من بتابد.» ماه گفت:« ماهی جان! راستش من خودم نور ندارم. خورشید به من نور می دهد و من هم آن را به زمین می تابانم . راستی تو هیچ شنیده یی که آدم ها می خواهند تا چند سال دیگر پرواز کنند بیایند روی من بنشینند؟» ماهی گفت:« این غیر ممکن است.» ماه گفت:« کار سختی است ، ولی آدم ها هر کار دلشان بخواهد...» ماه نتوانست حرفش را تمام کند. ابر سیاه رسید و رویش را پوشاند و شب دوباره تاریک شد و ماهی سیاه ، تک و تنها ماند. چند دقیقه ، مات و متحیر ، تاریکی را نگاه کرد. بعد زیر سنگی خزید و خوابید. صبح زود بیدار شد. بالای سرش چند تا ماهی ریزه دید که با هم پچ پچ می کردند. تا دیدند ماهی سیاه بیدار شد ، یکصدا گفتند:« صبح به خیر!» ماهی سیاه زود آن ها را شناخت و گفت:« صبح به خیر! بالاخره دنبال من راه افتادید!» یکی از ماهی های ریزه گفت:« آره ، اما هنوز ترسمان نریخته.» یکی دیگر گفت:« فکر مرغ سقا راحتمان نمی گذارد.» ماهی سیاه گفت:« شما زیادی فکر می کنید. همه اش که نباید فکر کرد. راه که بیفتیم ، ترسمان به کلّی می ریزد.» اما تا خواستند راه بیفتند ، دیدند که آب دور و برشان بالا آمد و سرپوشی روی سرشان گذاشته شد و همه جا تاریک شد و راه گریزی هم نماند. ماهی سیاه فوری فهمید که در کیسه ی مرغ سقا گیر افتاده اند. ماهی سیاه کوچولو گفت:« دوستان! ما در کیسه ی مرغ سقا گیر افتاده ایم ، اما راه فرار هم به کلّی بسته نیست.» ماهی ریزه ها شروع کردند به گریه و زاری ، یکیشان گفت:« ما دیگر راه فرار نداریم. تقصیر توست که زیر پای ما نشستی و ما را از راه در بردی!» یکی دیگر گفت:« حالا همه ی ما را قورت می دهد و دیگر کارمان تمام است!» ناگهان صدای قهقهه ی ترسناکی در آب پیچید. این مرغ سقا بود که می خندید. می خندید و می گفت:« چه ماهی ریزه هایی گیرم آمده! هاهاهاهاها... راستی که دلم برایتان می سوزد! هیچ دلم نمی آید قورتتان بدهم! هاهاهاهاها...» ماهی ریزه ها به التماس افتادند و گفتند:« حضرت آقای مرغ سقا! ما تعریف شما را خیلی وقت پیش شنیده ایم و اگر لطف کنید ، منقار مبارک را یک کمی باز کنید که ما بیرون برویم ، همیشه دعاگوی وجود مبارک خواهیم بود!» مرغ سقا گفت:« من نمی خواهم همین حالا شما را قورت بدهم. ماهی ذخیره دارم ، آن پایین را نگاه کنید...» چند تا ماهی گنده و ریزه ته کیسه ریخته بود . ماهی های ریزه گفتند:« حضرت آقای مرغ سقا! ما که کاری نکرده ایم ، ما بی گناهیم. این ماهی سیاه کوچولو ما را از راه در برده...» ماهی کوچولو گفت:« ترسوها ! خیال کرده اید این مرغ حیله گر ، معدن بخشایش است که این طوری التماس می کنید؟» ماهی های ریزه گفتند:« تو هیچ نمی فهمی چه داری می گوئی. حالا می بینی حضرت آقای مرغ سقا چطور ما را می بخشند و تو را قورت می دهند!» مرغ سقا گفت:« آره ، می بخشمتان ، اما به یک شرط.» ماهی های ریزه گفتند:« شرطتان را بفرمایید ، قربان!» مرغ سقا گفت:« این ماهی فضول را خفه کنید تا آزادی تان را به دست بیاورید.» ماهی سیاه کوچولو خودش را کنار کشید به ماهی ریزه ها گفت:« قبول نکنید! این مرغ حیله گر می خواهد ما را به جان همدیگر بیندازد. من نقشه ای دارم...» اما ماهی ریزه ها آنقدر در فکر رهایی خودشان بودند که فکر هیچ چیز دیگر را نکردند و ریختند سر ماهی سیاه کوچولو. ماهی کوچولو به طرف کیسه عقب می نشست و آهسته می گفت: «ترسوها ،به هر حال گیر افتاده اید و راه فراری ندارید ، زورتان هم به من نمی رسد.» ماهی های ریزه گفتند:« باید خفه ات کنیم ، ما آزادی می خواهیم!» ماهی سیاه گفت:« عقل از سرتان پریده! اگر مرا خفه هم بکنید باز هم راه فراری پیدا نمی کنید ، گولش را نخورید!» ماهی ریزه ها گفتند:« تو این حرف را برای این می زنی که جان خودت را نجات بدهی ، و گرنه ، اصلا فکر ما را نمی کنی!» ماهی سیاه گفت:« پس گوش کنید راهی نشانتان بدهم. من میان ماهی های بیجان ، خود را به مردن می زنم؛ آنوقت ببینیم مرغ سقا شما را رها خواهد کرد یا نه ، و اگر حرف مرا قبول نکنید ، با این خنجر همه تان را می کشم یا کیسه را پاره پاره می کنم و در می روم و شما...» یکی از ماهی ها وسط حرفش دوید و داد زد:« بس کن دیگر! من تحمل این حرف ها را ندارم... اوهو... اوهو... اوهو...» ماهی سیاه گریه ی او را که دید ، گفت:« این بچه ننه ی ناز نازی را چرا دیگر همراه خودتان آوردید؟» بعد خنجرش را در آورد و جلو چشم ماهی های ریزه گرفت. آن ها ناچار پیشنهاد ماهی کوچولو را قبول کردند. دروغکی با هم زد و خوردی کردند ، ماهی سیاه خود را به مردن زد و آن ها بالا آمدند و گفتند:« حضرت آقای مرغ سقا ، ماهی سیاه فضول را خفه کردیم...» مرغ سقا خندید و گفت:« کار خوبی کردید. حالا به پاداش همین کار، همه تان را زنده زنده قورت می دهم که توی دلم یک گردش حسابی بکنید!» ماهی ریزه ها دیگر مجال پیدا نکردند. به سرعت برق از گلوی مرغ سقا رد شدند و کارشان ساخته شد. اما ماهی سیاه ، همان وقت ، خنجرش را کشید و به یک ضربت ، دیواره ی کیسه را شکافت و در رفت. مرغ سقا از درد فریادی کشید و سرش را به آب کوبید ، اما نتوانست ماهی کوچولو را دنبال کند. ماهی سیاه رفت و رفت ، و باز هم رفت ، تا ظهر شد. حالا دیگر کوه و دره تمام شده بود و رودخانه از دشت همواری می گذشت.از راست و چپ چند رودخانه ی کوچک دیگر هم به آن پیوسته بود و آبش را چند برابر کرده بود. ماهی سیاه از فراوانی آب لذت می برد. ناگهان به خود آمد و دید آب ته ندارد. اینور رفت ، آنور رفت ، به جایی برنخورد. آنقدر آب بود که ماهی کوچولو تویش گم شده بود! هر طور که دلش خواست شنا کرد و باز سرش به جایی نخورد. ناگهان دید یک حیوان دراز و بزرگ مثل برق به طرفش حمله می کند. یک اره ی دو دم جلو دهنش بود . ماهی کوچولو فکر کرد همین حالاست که اره ماهی تکه تکه اش بکند، زود به خود جنبید و جا خالی کرد و آمد روی آب ، بعد از مدتی ، دوباره رفت زیر آب که ته دریا را ببیند. وسط راه به یک گله ماهی برخورد – هزارها هزار ماهی ! از یکیشان پرسید:« رفیق ، من غریبه ام ، از راه های دور می آیم ، اینجا کجاست؟» ماهی ، دوستانش را صدا زد و گفت:« نگاه کنید! یکی دیگر...» بعد به ماهی سیاه گفت:« رفیق ، به دریا خوش آمدی!» یکی دیگر از ماهی ها گفت:« همه ی رودخانه ها و جویبارها به اینجا می ریزند ، البته بعضی از آن ها هم به باتلاق فرو می روند.» یکی دیگر گفت:« هر وقت دلت خواست ، می توانی داخل دسته ی ما بشوی.» ماهی سیاه کوچولو شاد بود که به دریا رسیده است. گفت:« بهتر است اول گشتی بزنم ، بعد بیایم داخل دسته ی شما بشوم. دلم می خواهد این دفعه که تور مرد ماهیگیر را در می برید ، من هم همراه شما باشم.» یکی از ماهی ها گفت:« همین زودی ها به آرزویت می رسی، حالا برو گشتت را بزن ، اما اگر روی آب رفتی مواظب ماهیخوار باش که این روزها دیگر از هیچ کس پروایی ندارد ، هر روز تا چهار پنج ماهی شکار نکند ، دست از سر ما بر نمی دارد.» آنوقت ماهی سیاه از دسته ی ماهی های دریا جدا شد و خودش به شنا کردن پرداخت. کمی بعد آمد به سطح دریا ، آفتاب گرم می تابید. ماهی سیاه کوچولو گرمی سوزان آفتاب را در پشت خود حس می کرد و لذت می برد. آرام و خوش در سطح دریا شنا می کرد و به خودش می گفت: « مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم – که می شوم – مهم نیست ، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد...» ماهی سیاه کوچولو نتوانست فکر و خیالش را بیشتر از این دنبال کند. ماهیخوار آمد و او را برداشت و برد. ماهی کوچولو لای منقار دراز ماهیخوار دست و پا می زد ، اما نمی توانست خودش را نجات بدهد. ماهیخوار کمرگاه او را چنان سفت و سخت گرفته بود که داشت جانش در می رفت! آخر ، یک ماهی کوچولو چقدر می تواند بیرون از آب زنده بماند؟ ماهی فکر کرد که کاش ماهیخوار همین حالا قورتش بدهد تا دستکم آب و رطوبت داخل شکم او، چند دقیقه ای جلو مرگش را بگیرد. با این فکر به ماهیخوار گفت:« چرا مرا زنده زنده قورت نمی دهی؟ من از آن ماهی هایی هستم که بعد از مردن ، بدنشان پر از زهر می شود.» ماهیخوار چیزی نگفت ، فکر کرد:« آی حقه باز! چه کلکی تو کارت است؟ نکند می خواهی مرا به حرف بیاوری که در بروی؟» خشکی از دور نمایان شده بود و نزدیکتر و نزدیکتر می شد. ماهی سیاه فکر کرد:« اگر به خشکی برسیم دیگر کار تمام است.» این بود که گفت: «می دانم که می خواهی مرا برای بچه ات ببری، اما تا به خشکی برسیم، من مرده ام و بدنم کیسه ی پر زهری شده. چرا به بچه هات رحم نمی کنی؟» ماهیخوار فکر کرد:« احتیاط هم خوب کاری ست! تو را خودم میخورم و برای بچه هایم ماهی دیگری شکار می کنم... اما ببینم... کلکی تو کار نباشد؟ نه ، هیچ کاری نمی توانی بکنی!» ماهیخوار در همین فکرها بود که دید بدن ماهی سیاه ، شل و بیحرکت ماند. با خودش فکر کرد: «یعنی مُرده؟ حالا دیگر خودم هم نمی توانم او را بخورم. ماهی به این نرم و نازکی را بیخود حرام کردم!» این بود که ماهی سیاه را صدا زد که بگوید:« آهای کوچولو! هنوز نیمه جانی داری که بتوانم بخورمت؟» اما نتوانست حرفش را تمام کند. چون همینکه منقارش را باز کرد ، ماهی سیاه جستی زد و پایین افتاد. ماهیخوار دید بد جوری کلاه سرش رفته، افتاد دنبال ماهی سیاه کوچولو. ماهی مثل برق در هوا شیرجه می رفت، از اشتیاق آب دریا ، بیخود شده بود و دهن خشکش را به باد مرطوب دریا سپرده بود. اما تا رفت توی آب و نفسی تازه کرد ، ماهیخوار مثل برق سر رسید و این بار چنان به سرعت ماهی را شکار کرد و قورت داد که ماهی تا مدتی نفهمید چه بلایی بر سرش آمده، فقط حس می کرد که همه جا مرطوب و تاریک است و راهی نیست و صدای گریه می آید. وقتی چشم هایش به تاریکی عادت کرد ، ماهی بسیار ریزه یی را دید که گوشه ای کز کرده بود و گریه می کرد و ننه اش را می خواست. ماهی سیاه نزدیک شد و گفت: «کوچولو! پاشو درفکر چاره یی باش ، گریه می کنی و ننه ات را می خواهی که چه؟» ماهی ریزه گفت:« تو دیگر... کی هستی؟... مگر نمی بینی دارم... دارم از بین... می روم ؟... اوهو... اوهو... اوهو... ننه... من... من دیگر نمی توانم با تو بیام تور ماهیگیر را ته دریا ببرم... اوهو... اوهو!» ماهی کوچولو گفت:« بس کن بابا ، تو که آبروی هر چه ماهی است ، پاک بردی!» وقتی ماهی ریزه جلو گریه اش را گرفت ، ماهی کوچولو گفت: « من می خواهم ماهیخوار را بکشم و ماهی ها را آسوده کنم ، اما قبلا باید تو را بیرون بفرستم که رسوایی بار نیاوری.» ماهی ریزه گفت:« تو که داری خودت می میری ، چطوری می خواهی ماهیخوار را بکشی؟» ماهی کوچولو خنجرش را نشان داد و گفت: « از همین تو ، شکمش را پاره می کنم، حالا گوش کن ببین چه می گویم: من شروع می کنم به وول خوردن و اینور و آنور رفتن ، که ماهیخوار قلقلکش بشود و همینکه دهانش باز شد و شروع کرد به قاه قاه خندیدن ، توبیرون بپر.» ماهی ریزه گفت:« پس خودت چی؟» ماهی کوچولو گفت:« فکر مرا نکن. من تا این بدجنس را نکشم ، بیرون نمی آیم.» ماهی سیاه این را گفت و شروع کرد به وول خوردن و اینور و آنور رفتن و شکم ماهیخوار را قلقلک دادن. ماهی ریزه دم در معده ی ماهیخوار حاضر ایستاده بود. تا ماهیخوار دهانش را باز کرد و شروع کرد به قاه قاه خندیدن ، ماهی ریزه از دهان ماهیخوار بیرون پرید و در رفت و کمی بعد در آب افتاد ، اما هر چه منتظر ماند از ماهی سیاه خبری نشد. ناگهان دید ماهیخوار همینطور پیچ و تاب می خورد و فریاد می کشد ، تا اینکه شروع کرد به دست و پا زدن و پایین آمدن و بعد شلپی افتاد توی آب و باز دست و پا زد تا از جنب و جوش افتاد ، اما از ماهی سیاه کوچولو هیچ خبری نشد و تا به حال هم هیچ خبری نشده... ماهی پیر قصه اش را تمام کرد و به دوازده هزار بچه و نوه اش گفت:« دیگر وقت خواب ست بچه ها ، بروید بخوابید.» بچه ها و نوه ها گفتند:« مادربزرگ! نگفتی آن ماهی ریزه چطور شد.» ماهی پیر گفت:« آن هم بماند برای فردا شب. حالا وقت خواب ست ، شب به خیر!» یازده هزار و نهصد و نود و نه ماهی کوچولو «شب به خیر» گفتند و رفتند خوابیدند. مادربزرگ هم خوابش برد ، اما ماهی سرخ کوچولوئی هر چقدر کرد ، خوابش نبرد، شب تا صبح همه اش در فکر دریا بود... زمستان ۴۶ pmjmlmos9u403obn90q130ukkcq2bq1 اولدوز و کلاغها 0 1350 302463 143407 2026-10-05T20:50:56Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار صمد بهرنگی]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302463 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = اولدوز و کلاغها | مؤلف = صمد بهرنگی | قسمت = | قبلی = | بعدی = | سال خورشیدی = ۱۳۴۴ | یادداشت = }} <pages index="OlduzVaKalaghha.pdf" from=2 to=77 /> 7nsn16ot26plsgh4z0vbb2xnkr1bklv پروین اعتصامی 0 1432 302102 21620 2026-10-05T14:23:56Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302102 wikitext text/x-wiki #تغییرمسیر [[مؤلف:پروین اعتصامی]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} 583oiehccjq0apyhsusyr44b71viwxs Transwiki 0 1599 302054 1995 2026-10-05T14:20:45Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302054 wikitext text/x-wiki #REDIRECT[[Project:Transwiki]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} pftxym3vakqwn7c2gzw02iifyc7ti2k فرخزاد، فروغ 0 2059 302055 3116 2026-10-05T14:20:49Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302055 wikitext text/x-wiki #REDIRECT [[مؤلف:فروغ فرخزاد]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} qtq14uithhsj6ic2ytkrlle031rkam7 سعدی 0 2060 302056 78788 2026-10-05T14:20:53Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302056 wikitext text/x-wiki #REDIRECT [[پدیدآورنده:سعدی]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} tp4vs2t5a71wn7o1e13uvhac9z87gh0 فردوسی 0 2061 302057 3285 2026-10-05T14:20:57Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302057 wikitext text/x-wiki #REDIRECT [[Author:فردوسی]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} 3itnbmlw9duk7oahqtgyblles5nc1c8 کسروی، احمد 0 2063 302103 3125 2026-10-05T14:24:00Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302103 wikitext text/x-wiki #REDIRECT [[مؤلف:احمد کسروی]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} 1w08dqnzu8c3iatz2v25m8ue4vs187y پدیدآورنده:مولوی 102 2116 302173 277366 2026-10-05T17:55:10Z Hanooz 17889 حذف خرد "It is not intended for use in the content namespaces (main, author and portal)" 302173 wikitext text/x-wiki {{پدیدآورنده |نام = جلال‌الدین محمد بلخی |حرف‌اول = م |سال تولد خورشیدی = ۵۸۶ |سال مرگ خورشیدی = ۶۵۲ |سال تولد قمری = ۶۰۴ |سال مرگ قمری = ۶۷۲ |سال تولد میلادی = ۱۲۰۷ |سال مرگ میلادی = ۱۲۷۳ |توضیح = شاعر سبک عراقی |تصویر =İzmir Buca Mevlana heykeli ve mesire alanı 5.jpg |توضیح تصویر = مجسمه مولوی در ترکیه |پیوندویکی‌پدیا = مولوی |پیوندویکی‌گفتاورد =جلال‌الدین محمد بلخی |پیوندکامانز = Category:Rumi }} * [[مثنوی معنوی]] * [[دیوان شمس]] [[رده:شاعران ایرانی]] ived6vo1rmjw5hwxe07p64ts1yppcul ابوسعید ابوالخیر (رباعیات) 0 2126 302287 113238 2026-10-05T20:26:36Z Hanooz 17889 removed [[Category:رباعیات ابوسعید ابوالخیر]]; added [[Category:رباعیات]] using [[Help:Gadget-HotCat|HotCat]] 302287 wikitext text/x-wiki {{بدون منبع|تاریخ=۲۶ دی ۱۳۹۹}} {{سرصفحه | عنوان = رباعیات ابوسعید ابوالخیر | مؤلف = ابوسعید ابوالخیر | قسمت = | قبلی = | بعدی = | یادداشت = برگرفته از کتاب‌خانهٔ دیجیتال ری‌را }} {{شعر}} {{ب|وا فریادا ز عشق وا فریادا|کارم به یکی طرفه نگار افتادا}} {{ب|گر داد من شکسته دادا دادا|ور نه من و عشق هر چه بادا بادا}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گفتم صنما لاله رخا دلدارا|در خواب نمای چهره باری یارا}} {{ب|گفتا که روی به خواب بی ما وانگه|خواهی که دگر به خواب بینی ما را؟}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در کعبه اگر دل سوی غیر است تو را|طاعت همه فسق و کعبه دِیر است تو را}} {{ب|ور دل به خدا و ساکن میکده‌ای|می نوش که عاقبت به خیر است تو را}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|وصل تو کجا و من مهجور کجا|دُردانه کجا، حوصلهٔ مور کجا}} {{ب|هر چند ز سوختن ندارم باکی|پروانه کجا و آتش طور کجا}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|تا درد رسید چشم خونخوار تو را|خواهم که کُشد جان من آزار تو را}} {{ب|یا رب که ز چشم زخم دوران هرگز|دردی نرسد نرگس بیمار تو را}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گفتی که منم ماه نشابور سرا|ای ماه نشابور نشابور تو را}} {{ب|آنِ تو تو را و آنِ ما نیز تو را|با ما به نگویی که خصومت ز چرا}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یا رب ز کرم دری به رویم بگشا|راهی که درو نجات باشد بنما}} {{ب|مستغنیم از هر دو جهان کن به کرم|جز یاد تو هر چه هست بَر از دل ما}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یا رب مکن از لطف پریشان ما را|هر چند که هست جرم و عصیان ما را}} {{ب|ذات تو غنی بوده و ما محتاجیم|محتاج به غیرِ خود مگردان ما را}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گر بر در دیر می‌نشانی ما را|گر در ره کعبه می‌دوانی ما را}} {{ب|اینها همگی لازمهٔ هستی ماست|خوش آنکه ز خویش وارهانی ما را}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|تا چند کشم غصهٔ هر ناکس را|وز خسّت خود خاک شوم هر کس را}} {{ب|کارم به دعا چو برنمی‌آید راست|دادم سه طلاق این فلکِ اطلس را}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یا رب به محمّد و علی و زهرا|یا رب به حسین و حسن و آل عبا}} {{ب|کز لطف برآر حاجتم در دو سرا|بی‌منّت خلق یا علی الاعلا}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای شیر سرافراز زبردست خدا|ای تیر شهاب ثاقب شست خدا}} {{ب|آزادم کن ز دست این بی‌دستان|دست من و دامن تو ای دست خدا}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|منصور حلاج آن نهنگ دریا|کز پنبهٔ تن دانهٔ جان کرد جدا}} {{ب|روزی که انا الحق به زبان می‌آورد|منصور کجا بود؟ خدا بود خدا}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در دیده به جای خواب آب است مرا|زیرا که به دیدنت شتاب است مرا}} {{ب|گویند بخواب تا به خواب‌ش بینی|ای بی‌خبران چه جای خواب است مرا}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|آن رشته که قوّتِ روان است مرا|آرامشِ جانِ ناتوان است مرا}} {{ب|بر لب چو کشی جان کشدم از پی آن|پیوند چو با رشتهٔ جان است مرا}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|پرسیدم ازو واسطهٔ هجران را|گفتا سببی هست بگویم آن را}} {{ب|من چشم توأم اگر نبینی چه عجب|من جان توأم کسی نبیند جان را}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای دوست دوا فرست بیماران را|روزی ده جن و انس و هم یاران را}} {{ب|ما تشنه‌لبانِ وادی حرمانیم|بر کشتِ امیدِ ما بده باران را}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|تسبیح ملک را و صفا رضوان را|دوزخ بد را بهشت مر نیکان را}} {{ب|دیبا جم را و قیصر و خاقان را|جانان ما را و جان ما جانان را}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|هرگاه که بینی دو سه سرگردان را|عیب ره مردان نتوان کرد آن را}} {{ب|تقلیدِ دو سه مقلّدِ بی‌معنی|بدنام کند ره جوانمردان را}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دی شانه زد آن ماه خم گیسو را|بر چهره نهاد زلف عنبر بو را}} {{ب|پوشید بدین حیله رخ نیکو را|تا هر که نه محرم نشناسد او را}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|بازآ بازآ هر آنچه هستی بازآ|گر کافر و گبر و بت‌پرستی بازآ}} {{ب|این درگهِ ما درگهِ نومیدی نیست|صد بار اگر توبه شکستی بازآ}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای دلبرِ ما مباش بی دل، برِ ما|یک دلبرِ ما به که دو صد دل، برِ ما}} {{ب|نه دل برِ ما نه دلبر اندر برِ ما|یا دل برِ ما فرست یا دلبرِ ما}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای کرده غمت غارت هوش دل ما|درد تو شده خانه فروشِ دل ما}} {{ب|رمزی که مقدسان ازو محرومند|عشق تو مر او گفت به گوش دل ما}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|مستغرق نیل معصیت جامهٔ ما|مجموعهٔ فعل زشت هنگامهٔ ما}} {{ب|گویند که روز حشر شب می‌نشود|آنجا نگشایند مگر نامهٔ ما}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|مهمان تو خواهم آمدن جانانا|متواریک و ز حاسدان پنهانا}} {{ب|خالی کن این خانه، پس مهمان آ|با ما کس را به خانه در منشانا}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|من دوش دعا کردم و باد آمینا|تا به شود آن دو چشم بادامینا}} {{ب|از دیدهٔ بدخواه ترا چشم رسید|در دیدهٔ بدخواه تو بادامینا}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|برتافت عنان صبوری از جان خراب|شد همچو ر کاب حلقه چشم از تب و تاب}} {{ب|دیگر چو عنان نپیچم از حکم تو سر|گر دولت پابوس تو یابم چو رکاب}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گه می‌گردم بر آتش هجر کباب|گه سر گردان بحر غم همچو حباب}} {{ب|القصه چو خار و خس درین دیر خراب|گه بر سر آتشم گهی بر سر آب}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|کارم همه ناله و خروشست امشب|نی‌صبر پدیدست و نه هو شست امشب}} {{ب|دوشم خوش بود ساعتی پنداری|کفارهٔ خوشدلی دوشست امشب}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|از چرخ فلک گردش یکسان مطلب|وز دور زمانه عدل سلطان مطلب}} {{ب|روزی پنج در جهان خواهی بود|آزار دل هیچ مسلمان مطلب}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|بیطاعت حق بهشت و رضوان مطلب|بی‌خاتم دین ملک سلیمان مطلب}} {{ب|گر منزلت هر دو جهان می‌خواهی|آزار دل هیچ مسلمان مطلب}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای ذات و صفات تو مبری زعیوب|یک نام ز اسمای تو علام غیوب}} {{ب|رحم آر که عمر و طاقتم رفت بباد|نه نوح بود نام مرا نه ایوب}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای آینه حسن تو در صورت زیب|گرداب هزار کشتی صبر و شکیب}} {{ب|هر آینه‌ای که غیر حسن تو بود|خواند خردش سراب صحرای فریب}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|تا زلف تو شاه گشت و رخسار تو تخت|افکند دلم برابر تخت تو رخت}} {{ب|روزی بینی مرا شده کشتهٔ بخت|حلقم شده در حلقهٔ سیمین تو سخت}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|تا پای تو رنجه گشت و با درد بساخت|مسکین دل رنجور من از درد گداخت}} {{ب|گویا که ز روز گار دردی دارد|این درد که در پای تو خود را انداخت}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|مجنون تو کوه را ز صحرا نشناخت|دیوانهٔ عشق تو سر از پا نشناخت}} {{ب|هر کس بتو ره یافت ز خود گم گردید|آنکس که ترا شناخت خود را نشناخت}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|آنروز که آتش محبت افروخت|عاشق روش سوز ز معشوق آموخت}} {{ب|از جانب دوست سرزد این سوز و گداز|تا درنگرفت شمع پروانه نسوخت}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دیشب که دلم ز تاب هجران می‌سوخت|اشکم همه در دیدهٔ گریان می‌سوخت}} {{ب|می‌سوختم آنچنانکه غیر از دل تو|بر من دل کافر و مسلمان می‌سوخت}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|عشق آمد و گرد فتنه بر جانم بیخت|عقلم شد و هوش رفت و دانش بگریخت}} {{ب|زین واقعه هیچ دوست دستم نگرفت|جز دیده که هر چه داشت بر پایم ریخت}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|عشق آمد و خاک محنتم بر سر ریخت|زان برق بلا به خرمنم اخگر ریخت}} {{ب|خون در دل و ریشهٔ تنم سوخت چنان|کز دیده بجای اشک خاکستر ریخت}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|می‌رفتم و خون دل براهم می‌ریخت|دوزخ دوزخ شرر ز آهم می‌ریخت}} {{ب|می‌آمدم از شوق تو بر گلشن کون|دامن دامن گل از گناهم می‌ریخت}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|از کفر سر زلف وی ایمان می‌ریخت|وز نوش لبش چشمهٔ حیوان می‌ریخت}} {{ب|چون کبک خرامنده بصد رعنایی|می‌رفت و ز خاک قدمش جان می‌ریخت}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|از نخل ترش بار چو باران می‌ریخت|وز صفحهٔ رخ گل بگریبان می‌ریخت}} {{ب|از حسرت خاکپای آن تازه نهال|سیلاب ز چشم آب حیوان می‌ریخت}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ایدل چو فراقش رگ جان بگشودت|منمای بکس خرقهٔ خون آلودت}} {{ب|می‌نال چنان‌که نشنوند آوازت|می‌سوز چنان‌که برنیاید دودت}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|آن یار که عهد دوستداری بشکست|می‌رفت و منش گرفته دامن در دست}} {{ب|می‌گفت دگر باره به خواب‌م بینی|پنداشت که بعد ازو مرا خوابی هست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|از بار گنه شد تن مسکینم پست|یا رب چه شود اگر مرا گیری دست}} {{ب|گر در عملم آنچه ترا شاید نیست|اندر کرمت آنچه مرا باید هست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|از کعبه رهیست تا به مقصد پیوست|وز جانب میخانه رهی دیگر هست}} {{ب|اما ره میخانه ز آبادانی|راهیست که کاسه می‌رود دست بدست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|تیری ز کمانخانه ابروی تو جست|دل پرتو وصل را خیالی بر بست}} {{ب|خوشخوش زدلم گذشت و می‌گفت بناز|ما پهلوی چون تویی نخواهیم نشست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست|چون هست ز هر چه نیست نقصان و شکست}} {{ب|انگار که هر چه هست در عالم نیست|پندار که هر چه نیست در عالم هست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دی طفلک خاک بیز غربال بدست|می‌زد بدو دست و روی خود را می‌خست}} {{ب|می‌گفت به های‌های کافسوس و دریغ|دانگی بنیافتیم و غربال شکست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|کردم توبه، شکستیش روز نخست|چون بشکستم بتوبه‌ام خواندی چست}} {{ب|القصه زمام توبه‌ام در کف تست|یکدم نه شکسته‌اش گذاری نه درست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گاهی چو ملایکم سر بندگیست|گه چون حیوان به خواب و خور زندگیست}} {{ب|گاهم چو بهایم سر درندگیست|سبحان الله این چه پراکندگیست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|آزادی و عشق چون همی نامد راست|بنده شدم و نهادم از یکسو خواست}} {{ب|زین پس چونان که داردم دوست رواست|گفتار و خصومت از میانه برخاست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|خیام تنت بخیمه می‌ماند راست|سلطان روحست و منزلش دار بقاست}} {{ب|فراش آجل برای دیگر منزل|از پافگند خیمه چو سلطان برخاست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|عصیان خلایق ارچه صحرا صحراست|در پیش عنایت تو یک برگ گیاست}} {{ب|هرچند گناه ماست کشتی کشتی|غم نیست که رحمت تو دریا دریاست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|هر چند بطاعت تو عصیان و خطاست|زین غم نکشی که گشتن چرخ بلاست}} {{ب|گر خسته‌ای از کثرت طغیان گناه|مندیش که ناخدای این بحر خداست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ما کشتهٔ عشقیم و جهان مسلخ ماست|ما بیخور و خوابیم و جهان مطبخ ماست}} {{ب|ما را نبود هوای فردوس از آنک|صدمرتبه بالاتر از آن دوزخ ماست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|غم عاشق سینهٔ بلا پرور ماست|خون در دل آرزو ز چشم ترماست}} {{ب|هان غیر، اگر حریف مایی پیش آی|کالماس بجای باده در ساغر ماست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یا رب غم آنچه غیر تو در دل ماست|بردار که بیحاصلی از حاصل ماست}} {{ب|الحمد که چون تو رهنمایی داریم|کز گمشدگانیم که غم منزل ماست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یاد تو شب و روز قرین دل ماست|سودای دلت گوشه نشین دل ماست}} {{ب|از حلقهٔ بندگیت بیرون نرود|تا نقش حیات در نگین دل ماست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گردون کمری ز عمر فرسودهٔ ماست|دریا اثری ز اشک آلودهٔ ماست}} {{ب|دوزخ شرری ز رنج بیهودهٔ ماست|فردوس دمی ز وقت آسودهٔ ماست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|آن آتش سوزنده که عشقش لقبست|در پیکر کفر و دین چو سوزنده تبست}} {{ب|ایمان دگر و کیش محبت دگرست|پیغمبر عشق نه عجم نه عربست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گویند دل آیینهٔ آیین عجبست|دوری رخ شاهدان خودبین عجبست}} {{ب|در آینه روی شاهدان نیست عجب|خود شاهد و خود آینه‌اش این عجبست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|از ما همه عجز و نیستی مطلوبست|هستی و توابعش زما منکوبست}} {{ب|این اوست پدید گشته در صورت ما|این قدرت و فعل از آن بمامنسو بست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گر سبحهٔ صد دانه شماری خوبست|ور جام می از کف نگذاری خوبست}} {{ب|گفتی چه کنم چه تحفه آرم بر دوست|بی‌درد میا هر آنچه آری خوبست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|پیوسته ز من کشیده دامن دل تست|فارغ ز من سوخته خرمن دل تست}} {{ب|گر عمر وفا کند من از تو دل خویش|فارغ‌تر از آن کنم که از من دل تست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دل کیست که گویم از برای غم تست|یا آنکه حریم تن سرای غم تست}} {{ب|لطفیست که می‌کند غمت با دل من|ورنه دل تنگ من چه جای غم تست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای دل غم عشق از برای من و تست|سر بر خط او نه که سزای من و تست}} {{ب|تو چاشنی درد ندانی ورنه|یکدم غم دوست خونبهای من و تست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ناکامیم ای دوست ز خودکامی تست|وین سوختگیهای من از خامی تست}} {{ب|مگذار که در عشق تو رسوا گردم|رسوایی من باعث بدنامی تست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای حیدر شهسوار وقت مددست|ای زبدهٔ هشت و چار وقت مددست}} {{ب|من عاجزم از جهان و دشمن بسیار|ای صاحب ذوالفقار وقت مددست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|اسرار ملک بین که بغول افتادست|وان سکهٔ زر بین که بپول افتادست}} {{ب|وان دست برافشاندن مردان زد و کون|اکنون بترانهٔ کچول افتادست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|عشقم که بهر رگم غمی پیوندست|دردم که دلم بدرد حاجتمندست}} {{ب|صبرم که بکام پنجهٔ شیرم هست|شکرم که مدام خواهشم خرسندست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|نقاش رخت ز طعنها آسودست|کز هر چه تمام‌تر بود بنمودست}} {{ب|رخسار و لبت چنان‌که باید بودست|گویی که کسی برزو فرمودست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در عالم اگر فلک اگر ماه و خورست|از بادهٔ مستی تو پیمانه خورست}} {{ب|فارغ زجهانی و جهان غیر تو نیست|بیرون زمکانی و مکان از تو پرست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|پی در گاوست و گاو در کهسارست|ماهی سریشمین بدریا بارست}} {{ب|بز در کمرست و توز در بلغارست|زه کردن این کمان بسی دشوارست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای برهمن آن عذار چون لاله پرست|رخسار نگار چارده ساله پرست}} {{ب|گر چشم خدای بین نداری باری|خورشیدپرست شو نه گوساله پرست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|آلودهٔ دنیا جگرش ریش ترست|آسوده‌ترست هر که درویش ترست}} {{ب|هر خر که برو زنگی و زنجیری هست|چون به نگری بار برو بیش ترست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یا رب سبب حیات حیوان بفرست|وز خون کرم نعمت الوان بفرست}} {{ب|از بهر لب تشنهٔ طفلان نبات|از سینهٔ ابر شیر باران بفرست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یا رب تو زمانه را دلیلی بفرست|نمرودانرا پشه چو پیلی بفرست}} {{ب|فرعون صفتان همه زبردست شدند|موسی و عصا و رود نیلی بفرست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای خالق خلق رهنمایی بفرست|بر بندهٔ بی‌نوا نوایی بفرست}} {{ب|کار من بیچاره گره در گرهست|رحمی بکن و گره گشایی بفرست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ما را بجز این جهان جهانی دگرست|جز دوزخ و فردوس مکانی دگرست}} {{ب|قلاشی و عاشقیش سرمایهٔ ماست|قوالی و زاهدی از آنی دگرست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|سرمایهٔ عمر آدمی یک نفسست|آن یک نفس از برای یک همنفسست}} {{ب|با همنفسی گر نفسی بنشینی|مجموع حیوت عمر آن یک نفسست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گفتی که فلان ز یاد ما خاموشست|از بادهٔ عشق دیگری مدهوشست}} {{ب|شرمت بادا هنوز خاک در تو|از گرمی خون دل من در جوشست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|راه تو بهر روش که پویند خوشست|وصل تو بهر جهت که جویند خوشست}} {{ب|روی تو بهر دیده که بینند نکوست|نام تو بهر زبان که گویند خوشست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دل رفت بر کسیکه سیماش خوشست|غم خوش نبود ولیک غمهاش خوشست}} {{ب|جان می‌طلبد نمی‌دهم روزی چند|در جان سخنی نیست، تقاضاش خوشست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دل بر سر عهد استوار خویشست|جان در غم تو بر سر کار خویشست}} {{ب|از دل هوس هر دو جهانم برخاست|الا غم تو که برقرار خویشست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|بر شکل بتان رهزن عشاق حقست|لا بل که عیان در همه آفاق حقست}} {{ب|چیزیکه بود ز روی تقلید جهان|والله که همان بوجه اطلاق حقست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گریم زغم تو زار و گویی زرقست|چون زرق بود که دیده در خون غرقست}} {{ب|تو پنداری که هر دلی چون دل تست|نی‌نی صنما میان دلها فرقست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گنجم چو گهر در دل گنجینه شکست|رازم همه در سینهٔ بی کینه شکست}} {{ب|هر شعلهٔ آرزو که از جان برخاست|چون پارهٔ آبگینه در سینه شکست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|آنشب که مر از وصلت ای مه رنگست|بالای شبم کوته و پهنا تنگست}} {{ب|و آنشب که ترا با من مسکین جنگست|شب کور و خروس گنک و پروین لنگست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دور از تو فضای دهر بر من تنگست|دارم دلکی که زیر صد من سنگست}} {{ب|عمریست که مدتش زمانرا عارست|جانیست که بردنش اجلرا ننگست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|نردیست جهان که بردنش باختنست|نرادی او بنقش کم ساختنست}} {{ب|دنیا بمثل چو کعبتین نردست|برداشتنش برای انداختنست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|آواز درآمد بنگر یار منست|من خود دانم کرا غم کار منست}} {{ب|سیصد گل سرخ بر رخ یار منست|خیزم بچنم که گل چدن کار منست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|تا مهر ابوتراب دمساز منست|حیدر بجهان همدم و همراز منست}} {{ب|این هر دو جگر گوشه دو بالند مرا|مشکن بالم که وقت پرواز منست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|عشق تو بلای دل درویش منست|بیگانه نمی‌شود مگر خویش منست}} {{ب|خواهم سفری کنم ز غم بگریزم|منزل منزل غم تو در پیش منست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|از گل طبقی نهاده کین روی منست|وز شب گرهی فگنده کین موی منست}} {{ب|صد نافه بباد داده کین بوی منست|و آتش بجهان در زده کین خوی منست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دردیکه ز من جان بستاند اینست|عشقی که کسش چاره نداند اینست}} {{ب|چشمی که همیشه خون فشاند اینست|آنشب که به روزم نرساند اینست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|آنرا که فنا شیوه و فقر آیینست|نه کشف یقین نه معرفت نه دینست}} {{ب|رفت او زمیان همین خدا ماند خدا|الفقر اذا تم هو الله اینست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دنیا بمثل چو کوزهٔ زرینست|گه آب درو تلخ و گهی شیرینست}} {{ب|تو غره مشو که عمر من چندینست|کین اسب عمل مدام زیر زینست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای دوست ای دوست ای دوست ای دوست|جور تو از آنکشم که روی تو نکوست}} {{ب|مردم گویند بهشت خواهی یا دوست|ای بیخبران بهشت با دوست نکوست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ایزد که جهان به قبضهٔ قدرت اوست|دادست ترا دو چیز کان هر دو نکوست}} {{ب|هم سیرت آنکه دوست داری کس را|هم صورت آنکه کس ترا دارد دوست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|چشمی دارم همه پر از دیدن دوست|با دیده مرا خوشست چون دوست دروست}} {{ب|از دیده و دوست فرق کردن نتوان|یا اوست درون دیده یا دیده خود اوست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دنیا به جوی وفا ندارد ای دوست|هر لحظه هزار مغز سرگشتهٔ اوست}} {{ب|میدان که خدای دشمنش می‌دارد|گر دشمن حق نه‌ای چرا داری دوست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|شب آمد و باز رفتم اندر غم دوست|هم بر سر گریه‌ای که چشمم را خوست}} {{ب|از خون دلم هر مژه‌ای پنداری|سیخیست که پارهٔ جگر بر سر اوست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست|تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست}} {{ب|اجزای وجودم همگی دوست گرفت|نامیست ز من بر من و باقی همه اوست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|غازی بره شهادت اندر تک و پوست|غافل که شهید عشق فاضلتر ازوست}} {{ب|فردای قیامت این بدان کی ماند|کان کشتهٔ دشمنست و این کشتهٔ دوست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|هر چند که آدمی ملک سیرت و خوست|بد گر نبود به دشمن خود نیکوست}} {{ب|دیوانه دل کسیست کین عادت اوست|کو دشمن جان خویش می‌دارد دوست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|عنبر زلفی که ماه در چنبر اوست|شیرین سخنی که شهد در شکر اوست}} {{ب|زان چندان بار نامه کاندر سر اوست|فرمانده روزگار فرمانبر اوست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|عقرب سر زلف یار و مه پیکر اوست|با این همه کبر و ناز کاندر سر اوست}} {{ب|شیرین‌دهنی و شهد در شکر اوست|فرمانده روزگار فرمانبر اوست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|آن مه که وفا و حسن سرمایهٔ اوست|اوج فلک حسن کمین پایهٔ اوست}} {{ب|خورشید رخش نگر و گر نتوانی|آن زلف سیه نگر که همسایهٔ اوست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|زان می‌خوردم که روح پیمانهٔ اوست|زان مست شدم که عقل دیوانهٔ اوست}} {{ب|دودی به من آمد آتشی با من زد|زان شمع که آفتاب پروانهٔ اوست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست|درد تو بجان خسته داریم ای دوست}} {{ب|گفتی که به دلشکستگان نزدیکم|ما نیز دل شکسته داریم ای دوست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|بر ما در وصل بسته می‌دارد دوست|دل را به فراق خسته می‌دارد دوست}} {{ب|من‌بعد من و شکستگی در دوست|چون دوست دل شکسته می‌دارد دوست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای خواجه ترا غم جمال ماهست|اندیشهٔ باغ و راغ و خرمن گاهست}} {{ب|ما سوختگان عالم تجریدیم|ما را غم لا اله الا اللهست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|عارف که ز سر معرفت آگاهست|بیخود ز خودست و با خدا همراهست}} {{ب|نفی خود و اثبات وجود حق کن|این معنی لا اله الا اللهست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در کار کس ار قرار می‌باید هست|وین یار که در کنار می‌باید هست}} {{ب|هجریکه بهیچ کار می‌ناید نیست|وصلی که چو جان بکار می‌باید هست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|تا در نرسد وعدهٔ هر کار که هست|سودی ندهد یاری هر یار که هست}} {{ب|تا زحمت سرمای زمستان نکشد|پر گل نشود دامن هر خار که هست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|با دل گفتم که ای دل احوال تو چیست|دل دیده پرآب کرد و بسیار گریست}} {{ب|گفتا که چگونه باشد احوال کسی|کو را بمراد دیگری باید زیست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|پرسید ز من کسیکه معشوق تو کیست|گفتم که فلان کسست مقصود تو چیست}} {{ب|بنشست و به های‌های بر من بگریست|کز دست چنان کسی تو چون خواهی زیست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|جسمم همه اشک شد از دیده گریست|در عشق تو بی جسم همی باید زیست}} {{ب|از من اثری نماند این عشق ز چیست|چون من همه معشوق شدم عاشق کیست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دیروز که چشم تو بمن در نگریست|خلقی بهزار دیده بر من بگریست}} {{ب|هر روز هزار بار در عشق تو ام|می‌باید مرد و باز می‌باید زیست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|عاشق نتواند که دمی بی غم زیست|بی یار و دیار اگر بود خود غم نیست}} {{ب|خوش آنکه بیک کرشمه جان کرد نثار|هجران و وصال را ندانست که چیست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گر مرده بوم برآمده سالی بیست|چه پنداری که گورم از عشق تهیست}} {{ب|گر دست بخاک برنهی کین جا کیست|آواز آید که حال معشوقم چیست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|می‌گفتم یار و می‌ندانستم کیست|می‌گفتم عشق و می‌ندانستم چیست}} {{ب|گر یار اینست چون توان بی او بود|ور عشق اینست چون توان بی او زیست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای دل همه خون شوی شکیبایی چیست|وی جان بدرآ اینهمه رعنایی چیست}} {{ب|ای دیده چه مردمیست شرمت بادا|نادیده به حال دوست بینایی چیست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|اندر همه دشت خاوران گر خاریست|آغشته به خون عاشق افگاریست}} {{ب|هر جا که پریرخی و گل‌رخساریست|ما را همه در خورست مشکل کاریست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در بحر یقین که در تحقیق بسیست|گرداب درو چو دام و کشتی نفسیست}} {{ب|هر گوش صدف حلقهٔ چشمیست پرآب|هر موج اشاره‌ای ز ابروی کسیست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|رنج مردم ز پیشی و از بیشیست|امن و راحت به ذلت و درویشیست}} {{ب|بگزین تنگ دستی از این عالم|گر با خرد و بدانشت هم خویشیست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ما عاشق و عهد جان ما مشتاقیست|ماییم به درد عشق تا جان باقیست}} {{ب|غم نقل و ندیم درد و مطرب ناله|می خون جگر مردم چشمم ساقیست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|چون حاصل عمر تو فریبی و دمیست|زو داد مکن گرت به هر دم ستمیست}} {{ب|مغرور مشو بخود که اصل من و تو|گردی و شراری و نسیمی و نمیست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دایم نه لوای عشرت افراشتنیست|پیوسته نه تخم خرمی کاشتنیست}} {{ب|این داشتنیها همه بگذاشتنیست|جز روشنی رو که نگه داشتنیست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دردا که درین سوز و گدازم کس نیست|همراه درین راه درازم کس نیست}} {{ب|در قعر دلم جواهر راز بسیست|اما چه کنم محرم رازم کس نیست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در سینه کسی که راز پنهانش نیست|چون زنده نماید او ولی جانش نیست}} {{ب|رو درد طلب که علتت بی‌دردیست|دردیست که هیچگونه درمانش نیست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در کشور عشق جای آسایش نیست|آنجا همه کاهشست افزایش نیست}} {{ب|بی درد و الم توقع درمان نیست|بی جرم و گنه امید بخشایش نیست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|افسوس که کس با خبر از دردم نیست|آگاه ز حال چهرهٔ زردم نیست}} {{ب|ای دوست برای دوستیها که مراست|دریاب که تا درنگری گردم نیست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گفتار نکو دارم و کردارم نیست|از گفت نکوی بی عمل عارم نیست}} {{ب|دشوار بود کردن و گفتن آسان|آسان بسیار و هیچ دشوارم نیست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|هرگز المی چو فرقت جانان نیست|دردی بتر از واقعهٔ هجران نیست}} {{ب|گر ترک وداع کرده‌ام معذورم|تو جان منی وداع جان آسان نیست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گر کار تو نیکست به تدبیر تو نیست|ور نیز بدست هم ز تقصیر تو نیست}} {{ب|تسلیم و رضا پیشه کن و شاد بزی|چون نیک و بد جهان به تقدیر تو نیست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|از درد نشان مده که در جان تو نیست|بگذر ز ولایتیکه آن زان تو نیست}} {{ب|از بی‌خردی بود که با جوهریان|لاف از گهری زنی که در کان تو نیست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در هجرانم قرار می‌باید و نیست|آسایش جان زار می‌باید و نیست}} {{ب|سرمایهٔ روزگار می‌باید و نیست|یعنی که وصال یار می‌باید و نیست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|جانی به زمین خاوران خاری نیست|کش با من و روزگار من کاری نیست}} {{ب|با لطف و نوازش جمال تو مرا|دردادن صد هزار جان عاری نیست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|اندر همه دشت خاوران سنگی نیست|کش با من و روزگار من جنگی نیست}} {{ب|با لطف و نوازش وصال تو مرا|دردادن صد هزار جان ننگی نیست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|سر تا سر دشت خاوران سنگی نیست|کز خون دل و دیده برو رنگی نیست}} {{ب|در هیچ زمین و هیچ فرسنگی نیست|کز دست غمت نشسته دلتنگی نیست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|کبریست درین وهم که پنهانی نیست|برداشتن سرم به آسانی نیست}} {{ب|ایمانش هزار دفعه تلقین کردم|این کافر را سر مسلمانی نیست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای دیده نظر کن اگرت بیناییست|در کار جهان که سر به سر سوداییست}} {{ب|در گوشهٔ خلوت و قناعت بنشین|تنها خو کن که عافیت تنهاییست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|سیمابی شد هوا و زنگاری دشت|ای دوست بیا و بگذر از هرچه گذشت}} {{ب|گر میل وفا داری اینک دل و جان|ور رای جفا داری اینک سر و تشت}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|آنرا که قضا ز خیل عشاق نوشت|آزاد ز مسجدست و فارغ ز کنشت}} {{ب|دیوانهٔ عشق را چه هجران چه وصال|از خویش گذشته را چه دوزخ چه بهشت}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|هان تا تو نبندی به مراعاتش پشت|کو با گل نرم پرورد خار درشت}} {{ب|هان تا نشوی غره به دریای کرم|کو بر لب بحر تشنه بسیار بکشت}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|از اهل زمانه عار می‌باید داشت|وز صحبتشان کنار می‌باید داشت}} {{ب|از پیش کسی کار کسی نگشاید|امید به کردگار می‌باید داشت}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|افسوس که ایام جوانی بگذشت|دوران نشاط و کامرانی بگذشت}} {{ب|تشنه بکنار جوی چندان خفتم|کز جوی من آب زندگانی بگذشت}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|روزم به غم جهان فرسوده گذشت|شب در هوس بوده و نابوده گذشت}} {{ب|عمری که ازو دمی جهانی ارزد|القصه به فکرهای بیهوده گذشت}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|سر سخن دوست نمی‌یارم گفت|در یست گرانبها نمی‌یارم سفت}} {{ب|ترسم که به خواب در بگویم بکسی|شبهاست کزین بیم نمی‌یارم خفت}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دل گر چه درین بادیه بسیار شتافت|یک موی ندانست و بسی موی شکافت}} {{ب|گرچه ز دلم هزار خورشید بتافت|آخر به کمال ذره‌ای راه نیافت}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|آسان آسان ز خود امان نتوان یافت|وین شربت شوق رایگان نتوان یافت}} {{ب|زان می که عزیز جان مشتاقانست|یک جرعه به صد هزار جان نتوان یافت}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|از باد صبا دلم چو بوی تو گرفت|بگذاشت مرا و جستجوی تو گرفت}} {{ب|اکنون ز منش هیچ نمی‌آید یاد|بوی تو گرفته بود خوی تو گرفت}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دل عادت و خوی جنگجوی تو گرفت|جان گوهر همت سر کوی تو گرفت}} {{ب|گفتم به خط تو جانب ما را گیر|آن هم طرف روی نکوی تو گرفت}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|آنی که ز جانم آرزوی تو نرفت|از دل هوس روی نکوی تو نرفت}} {{ب|از کوی تو هر که رفت دل را بگذاشت|کس با دل خویشتن ز کوی تو نرفت}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|آن دل که تو دیده‌ای زغم خون شد و رفت|وز دیدهٔ خون گرفته بیرون شد و رفت}} {{ب|روزی به هوای عشق سیری می‌کرد|لیلی صفتی بدید و مجنون شد و رفت}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یار آمد و گفت خسته میدار دلت|دایم به امید بسته می‌دار دلت}} {{ب|ما را به شکستگان نظرها باشد|ما را خواهی شکسته میدار دلت}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|علمی نه که از زمرهٔ انسان نهمت|جودی نه که از اصل کریمان نهمت}} {{ب|نه علم و عمل نه فضل و احسان و ادب|یا رب بکدام تره در خوان نهمت}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|صد شکر که گلشن صفا گشت تنت|صحت گل عشق ریخت در پیرهنت}} {{ب|تب را به غلط در تنت افتاد گذار|آن تب عرقی شد و چکید از بدنت}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دی زلف عبیر بیز عنبر سایت|از طرف بناگوش سمن سیمایت}} {{ب|در پای تو افتاد و بزاری می‌گفت|سر تا پایم فدای سر تا پایت}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای قبلهٔ هر که مقبل آمد کویت|روی دل مقبلان عالم سویت}} {{ب|امروز کسی کز تو بگرداند روی|فردا بکدام روی بیند رویت}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای مقصد خورشید پرستان رویت|محراب جهانیان خم ابرویت}} {{ب|سرمایهٔ عیش تنگ دستان دهنت|سررشتهٔ دلهای پریشان مویت}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|زنار پرست زلف عنبر بویت|محراب نشین گوشهٔ ابرویت}} {{ب|یا رب تو چه کعبه‌ای که باشد شب و روز|روی دل کافر و مسلمان سویت}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای در تو عیانها و نهانها همه هیچ|پندار یقین‌ها و گمانها همه هیچ}} {{ب|از ذات تو مطلقاً نشان نتوان داد|کانجا که تویی بود نشانها همه هیچ}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای با رخت انوار مه و خور همه هیچ|با لعل تو سلسبیل و کوثر همه هیچ}} {{ب|بودم همه بین، چو تیزبین شد چشمم|دیدم که همه تویی و دیگر همه هیچ}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گفتم چشمت گفت که بر مست مپیچ|گفتم دهنت گفت منه دل بر هیچ}} {{ب|گفتم زلفت گفت پراکنده مگوی|بازآوردی حکایتی پیچا پیچ}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|حمدا لک رب نجنی منک فلاح|شکرا لک فی کل مسای و صباح}} {{ب|من عندک فتح کل باب ربی|افتح لی ابواب فتوح و فتاح}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|رخساره‌ات تازه گل گلشن روح|نازک بود آن قدر که هر شام و صبوح}} {{ب|نزدیک به دیده گر خیالش گذرد|از سایهٔ خار دیده گردد مجروح}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گر درد کند پای تو ای حور نژاد|از درد بدان که هر گزت درد مباد}} {{ب|آن دردمنست بر منش رحم آید|از بهر شفاعتم بپای تو فتاد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در سلسلهٔ عشق تو جان خواهم داد|در عشق تو ترک خانمان خواهم داد}} {{ب|روزی که ترا ببینم ای عمر عزیز|آن روز یقین بدان که جان خواهم داد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|هر راحت و لذتی که خلاق نهاد|از بهر مجردان آفاق نهاد}} {{ب|هر کس که زطاق منقلب گشت بجفت|آسایش خویش بر دو بر طاق نهاد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در وصل زاندیشهٔ دوری فریاد|در هجر زدرد ناصبوری فریاد}} {{ب|افسوس ز محرومی دوری افسوس|فریاد زدرد ناصبوری فریاد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|با کوی تو هر کرا سر و کار افتد|از مسجد و دیر و کعبه بیزار افتد}} {{ب|گر زلف تو در کعبه فشاند دامن|اسلام بدست و پای زنار افتد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گر عشق دل مرا خریدار افتد|کاری بکنم که پرده از کار افتد}} {{ب|سجادهٔ پرهیز چنان افشانم|کز هر تاری هزار زنار افتد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|با علم اگر عمل برابر گردد|کام دو جهان ترا میسر گردد}} {{ب|مغرور مشو به خود که خواندی ورقی|زان روز حذر کن که ورق بر گردد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|آن را که حدیث عشق در دل گردد|باید که زتیغ عشق بسمل گردد}} {{ب|در خاک تپان تپان رخ آغشته به خون|برخیزد و گرد سر قاتل گردد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ما را نبود دلی که خرم گردد|خود بر سر کوی ما طرب کم گردد}} {{ب|هر شادی عالم که بما روی نهد|چون بر سر کوی ما رسد غم گردد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دل از نظر تو جاودانی گردد|غم با الم تو شادمانی گردد}} {{ب|گر باد به دوزخ برد از کوی تو خاک|آتش همه آب زندگانی گردد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای صافی دعوی ترا معنی درد|فردا به قیامت این عمل خواهی برد}} {{ب|شرمت بادا اگر چنین خواهی زیست|ننگت بادا اگر چنان خواهی مرد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دردا که درین زمانهٔ پر غم و درد|غبنا که درین دایرهٔ غم پرورد}} {{ب|هر روز فراق دوستی باید دید|هر لحظه وداع همدمی باید کرد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|فردا که به محشر اندر آید زن و مرد|وز بیم حساب رویها گردد زرد}} {{ب|من حسن ترا به کف نهم پیش روم|گویم که حساب من ازین باید کرد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دل صافی کن که حق به دل می‌نگرد|دلهای پراکنده به یک جو نخرد}} {{ب|زاهد که کند صاف دل از بهر خدا|گویی ز همه مردم عالم ببرد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گویند که محتسب گمانی ببرد|وین پردهٔ تو پیش جهانی بدرد}} {{ب|گویم که ازین شراب اگر محتسبست|دریابد قطره‌ای به جانی بخرد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|من زنده و کس بر آستانت گذرد|یا مرغ بگرد سر کویت بپرد}} {{ب|خار گورم شکسته در چشم کسی|کو از پس مرگ من برویت نگرد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|از چهرهٔ عاشقانه‌ام زر بارد|وز چشم ترم همیشه آذر بارد}} {{ب|در آتش عشق تو چنان بنشینم|کز ابر محبتم سمندر بارد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|از دفتر عشق هر که فردی دارد|اشک گلگون و چهر زردی دارد}} {{ب|بر گرد سری شود که شوریست درو|قربان دلی رود که دردی دارد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|طالع سر عافیت فروشی دارد|همت هوس پلاس پوشی دارد}} {{ب|جایی که به یک سال بخشند دو کون|استغنایم سر خموشی دارد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دل وقت سماع بوی دلدار برد|ما را به سراپردهٔ اسرار برد}} {{ب|این زمزمهٔ مرکب مر روح تراست|بردارد و خوش به عالم یار برد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گل از تو چراغ حسن در گلشن برد|وز روی تو آیینه دل روشن برد}} {{ب|هر خانه که شمع رخت افروخت درو|خورشید چو ذره نور از روزن برد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|شادم بدمی کز آرزویت گذرد|خوشدل بحدیثی که ز رویت گذرد}} {{ب|نازم بدو چشمی که به سویت نگرد|بوسم کف پایی که به کویت گذرد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گر پنهان کرد عیب و گر پیدا کرد|منت دارم ازو که بس برجا کرد}} {{ب|تاج سر من خاک سر پای کسیست|کو چشم مرا به عیب من بینا کرد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گفتار دراز مختصر باید کرد|وز یار بدآموز حذر باید کرد}} {{ب|در راه نگار کشته باید گشتن|و آنگاه نگار را خبر باید کرد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دردا که همه روی به ره باید کرد|وین مفرش عاشقی دو ته باید کرد}} {{ب|بر طاعت و خیر خود نباید نگریست|در رحمت و فضل او نگه باید کرد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|قدت قدم زبار محنت خم کرد|چشمت چشمم چو چشمه‌ها پر نم کرد}} {{ب|خالت حالم چو روز من تیره نمود|زلفت کارم چو تار خود در هم کرد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|من بی تو دمی قرار نتوانم کرد|احسان ترا شمار نتوانم کرد}} {{ب|گر بر تن من زفان شود هر مویی|یک شکر تو از هزار نتوانم کرد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|از واقعه‌ای ترا خبر خواهم کرد|و آنرا به دو حرف مختصر خواهم کرد}} {{ب|با عشق تو در خاک نهان خواهم شد|با مهر تو سر ز خاک برخواهم کرد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|خرم دل آنکه از ستم آه نکرد|کس را ز درون خویش آگاه نکرد}} {{ب|چون شمع ز سوز دل سراپا بگداخت|وز دامن شعله دست کوتاه نکرد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|آن دشمن دوست بود دیدی که چه کرد|یا اینکه بغور او رسیدی که چه کرد}} {{ب|می‌گفت همان کنم که خواهد دل تو|دیدی که چه می‌گفت و شنیدی که چه کرد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|جمعیت خلق را رها خواهی کرد|یعنی ز همه روی بما خواهی کرد}} {{ب|پیوند به دیگران ندامت دارد|محکم مکن این رشته که واخواهی کرد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|عاشق چو شوی تیغ به سر باید خورد|زهری که رسد همچو شکر باید خورد}} {{ب|هر چند ترا بر جگر آبی نبود|دریا دریا خون جگر باید خورد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|عارف بچنین روز کناری گیرد|یا دامن کوه و لاله‌زاری گیرد}} {{ب|از گوشهٔ میخانه پناهی طلبد|تا عالم شوریده قراری گیرد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|من صرفه برم که بر صفم اعدا زد|مشتی خاک لطمه بر دریا زد}} {{ب|ما تیغ برهنه‌ایم در دست قضا|شد کشته هر آنکه خویش را بر ما زد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|حورا به نظارهٔ نگارم صف زد|رضوان بعجب بماند و کف بر کف زد}} {{ب|آن خال سیه بر آن رخ مطرف زد|ابدال زبیم چنگ در مصحف زد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گر غره به عمری به تبی برخیزد|وین روز جوانی به شبی برخیزد}} {{ب|بیداد مکن که مردم آزاری تو|در زیر لبی به یا ربی برخیزد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|خواهی که ترا دولت ابرار رسد|مپسند که از تو بر کس آزار رسد}} {{ب|از مرگ میندیش و غم رزق مخور|کین هر دو بوقت خویش ناچار رسد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|این گیدی گبر از کجا پیدا شد|این صورت قبر از کجا پیدا شد}} {{ب|خورشید مرا ز دیده‌ام پنهان کرد|این لکهٔ ابر از کجا پیدا شد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|انواع خطا گر چه خدا می‌بخشد|هر اسم عطیه‌ای جدا می‌بخشد}} {{ب|در هر آنی حقیقت عالم را|یک اسم فنا یکی بقا می‌بخشد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دلخسته و سینه‌چاک می‌باید شد|وز هستی خویش پاک می‌باید شد}} {{ب|آن به که به خود پاک شویم اول کار|چون آخر کار خاک می‌باید شد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|از شبنم عشق خاک آدم گل شد|شوری برخاست فتنه‌ای حاصل شد}} {{ب|سر نشتر عشق بر رگ روح زدند|یک قطرهٔ خون چکید و نامش دل شد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|تا ولولهٔ عشق تو در گوشم شد|عقل و خرد و هوش فراموشم شد}} {{ب|تا یک ورق از عشق تو از برکردم|سیصد ورق از علم فراموشم شد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|از لطف تو هیچ بنده نومید نشد|مقبول تو جز مقبل جاوید نشد}} {{ب|مهرت بکدام ذره پیوست دمی|کان ذره به از هزار خورشید نشد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|صوفی به سماع دست از آن افشاند|تا آتش دل به حیلتی بنشاند}} {{ب|عاقل داند که دایه گهوارهٔ طفل|از بهر سکون طفل می‌جنباند}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|کی حال فتاده هرزه گردی داند|بی‌درد کجا لذت دردی داند}} {{ب|نامرد به چیزی نخرد مردان را|مردی باید که قدر مردی داند}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|اسرار وجود خام و ناپخته بماند|و آن گوهر بس شریف ناسفته بماند}} {{ب|هر کس به دلیل عقل چیزی گفتند|آن نکته که اصل بود ناگفته بماند}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|این عمر به ابر نوبهاران ماند|این دیده به سیل کوهساران ماند}} {{ب|ای دوست چنان بزی که بعد از مردن|انگشت گزیدنی به یاران ماند}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|چرخ و مه و مهر در تمنای تواند|جان و دل و دیده در تماشای تواند}} {{ب|ارواح مقدسان علوی شب و روز|ابجد خوانان لوح سودای تواند}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|آنها که ز معبود خبر یافته‌اند|از جملهٔ کاینات سر یافته‌اند}} {{ب|دریوزه همی کنند مردان ز نظر|مردان همه از قرب نظر یافته‌اند}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|زان پیش که طاق چرخ اعلاء زده‌اند|وین بارگه سپهر مینا زده‌اند}} {{ب|ما در عدم آباد ازل خوش خفته|بی ما رقم عشق تو بر ما زده‌اند}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|آن روز که نور بر ثریا بستند|وین منطقه بر میان جوزا بستند}} {{ب|در کتم عدم بسان آتش بر شمع|عشقت به هزار رشته بر ما بستند}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|آنروز که نقش کوه و هامون بستند|ترکیب سهی قدان موزون بستند}} {{ب|پا بسته به زنجیر جنون من بودم|مردم سخنی به پای مجنون بستند}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|قومی ز خیال در غرور افتادند|و ندر طلب حور و قصور افتادند}} {{ب|قومی متشککند و قومی به یقین|از کوی تو دور دور دور افتادند}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در تکیه قلندران چو بنگم دادند|در کاسه بجای لوت سنگم دادند}} {{ب|گفتم ز چه روی خاست این خواری ما|ریشم بگرفتند و به چنگم دادند}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|هوشم نه موافقان و خویشان بردند|این کج کلهان مو پریشان بردند}} {{ب|گویند چرا تو دل بدیشان دادی|والله که من ندادم ایشان بردند}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در دیر شدم ماحضری آوردند|یعنی ز شراب ساغری آوردند}} {{ب|کیفیت او مرا ز خود بیخود کرد|بردند مرا و دیگری آوردند}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|سبزی بهشت و نوبهار از تو برند|آنجا که به خلد یادگار از تو برند}} {{ب|در چینستان نقش و نگار از تو برند|ایران همه فال روزگار از تو برند}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|مردان خدا ز خاکدان دگرند|مرغان هوا ز آشیان دگرند}} {{ب|منگر تو ازین چشم بدیشان کایشان|فارغ ز دو کون و در مکان دگرند}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یارم همه نیش بر سر نیش زند|گویم که مزن ستیزه را بیش زند}} {{ب|چون در دل من مقام دارد شب و روز|می‌ترسم از آنکه نیش بر خویش زند}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|آن کس که به کوه ظلم خرگاه زند|خود را به دم آه سحرگاه زند}} {{ب|ای راهزن از دور مکافات بترس|راهی که زنی ترا همان راه زند}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|خوبان همه صید صبح خیزان باشند|در بند دعای اشک ریزان باشند}} {{ب|تا تو سگ نفس را به فرمان باشی|آهو چشمان ز تو گریزان باشند}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در مدرسه اسباب عمل می‌بخشند|در میکده لذت ازل می‌بخشند}} {{ب|آنجا که بنای خانهٔ رندانست|سرمایهٔ ایمان به سبل می‌بخشند}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|عاشق همه دم فکر غم دوست کند|معشوق کرشمه‌ای که نیکوست کند}} {{ب|ما جرم و گنه کنیم و او لطف و کرم|هر کس چیزی که لایق اوست کند}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|نقاش اگر ز موی پرگار کند|نقش دهن تنگ تو دشوار کند}} {{ب|آن تنگی و نازکی که دارد دهنت|ترسم که نفس لب تو افگار کند}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|با شیر و پلنگ هر که آمیز کند|از تیر دعای فقر پرهیز کند}} {{ب|آه دل درویش به سوهان ماند|گر خود نبرد برنده را تیز کند}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|نی دیده بود که جستجویش نکند|نی کام و زبان که گفتگویش نکند}} {{ب|هر دل که درو بوی وفایی نبود|گر پیش سگ افگنند بویش نکند}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در چنگ غم تو دل سرودی نکند|پیش تو فغان و ناله سودی نکند}} {{ب|نالیم به ناله‌ای که آگه نشوی|سوزیم به آتشی که دودی نکند}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|خواهی که خدا کار نکو با تو کند|ارواح ملایک همه رو با تو کند}} {{ب|یا هر چه رضای او در آنست بکن|یا راضی شو هر آنچه او با تو کند}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|زان خوبتری که کس خیال تو کند|یا همچو منی فکر وصال تو کند}} {{ب|شاید که به آفرینش خود نازد|ایزد که تماشای جمال تو کند}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|عاشق که تواضع ننماید چه کند|شبها که به کوی تو نیاید چه کند}} {{ب|گر بوسه دهد زلف ترا رنجه مشو|دیوانه که زنجیر نخاید چه کند}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دل گر ره عشق او نپوید چه کند|جان دولت وصل او نجوید چه کند}} {{ب|آن لحظه که بر آینه تابد خورشید|آیینه انا الشمس نگوید چه کند}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای باد! به خاک مصطفایت سوگند|باران! به علی مرتضایت سوگند}} {{ب|افتاده به گریه خلق، بس کن بس کن|دریا! به شهید کربلایت سوگند}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|درویشانند هر چه هست ایشانند|در صفهٔ یار در صف پیشانند}} {{ب|خواهی که مس وجود زر گردانی|با ایشان باش کیمیا ایشانند}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گر عدل کنی بر جهانت خوانند|ور ظلم کنی سگ عوانت خوانند}} {{ب|چشم خردت باز کن و نیک ببین|تا زین دو کدام به که آنت خوانند}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گه زاهد تسبیح به دستم خوانند|گه رندو خراباتی و مستم خوانند}} {{ب|ای وای به روزگار مستوری من|گر زانکه مرا چنان‌که هستم خوانند}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|شب خیز که عاشقان به شب راز کنند|گرد در و بام دوست پرواز کنند}} {{ب|هر جا که دری بود به شب بربندند|الا در عاشقان که شب باز کنند}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|مردان رهش میل به هستی نکنند|خودبینی و خویشتن پرستی نکنند}} {{ب|آنجا که مجردان حق می‌نوشند|خم خانه تهی کنند و مستی نکنند}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|خلقان تو ای جلال گوناگونند|گاهی چو الف راست گهی چون نونند}} {{ب|در حضرت اجلال چنان مجنونند|کز خاطر و فهم آدمی بیرونند}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|مردان تو دل به مهر گردون ننهند|لب بر لب این کاسهٔ پر خون ننهند}} {{ب|در دایرهٔ اهل وفا چون پرگار|گر سر بنهند پای بیرون ننهند}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دشمن چو به ما درنگرد بد بیند|عیبی که بر ماست یکی صد بیند}} {{ب|ما آینه‌ایم، هر که در ما نگرد|هر نیک و بدی که بیند از خود بیند}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|کامل ز یکی هنر ده و صد بیند|ناقص همه جا معایب خود بیند}} {{ب|خلق آینهٔ چشم و دل یکدگرند|در آینه نیک نیک و بد بد بیند}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در عشق تو گاه بت پرستم گویند|گه رند و خراباتی و مستم گویند}} {{ب|اینها همه از بهر شکستم گویند|من شاد به اینکه هر چه هستم گویند}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|آنروز که بنده آوریدی به وجود|می‌دانستی که بنده چون خواهد بود}} {{ب|یا رب تو گناه بنده بر بنده مگیر|کین بنده همین کند که تقدیر تو بود}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|اول رخ خود به ما نبایست نمود|تا آتش ما جای دگر گردد دود}} {{ب|اکنون که نمودی و ربودی دل ما|ناچار ترا دلبر ما باید بود}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|اول که مرا عشق نگارم بربود|همسایهٔ من ز نالهٔ من نغنود}} {{ب|واکنون کم شد ناله چو دردم بفزود|آتش چو همه گرفت کم گردد دود}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|چندانکه به کوی سلمه تارست و پود|چندانکه درخت میوه دارست و مرود}} {{ب|چندانکه ستاره است بر چرخ کبود|از ما به بر دوست سلامست و درود}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|رفتم به کلیسیای ترسا و یهود|دیدم همه با یاد تو در گفت و شنود}} {{ب|با یاد وصال تو به بتخانه شدم|تسبیح بتان زمزمه ذکر تو بود}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ز اول ره عشق تو مرا سهل نمود|پنداشت رسد به منزل وصل تو زود}} {{ب|گامی دو سه رفت و راه را دریا دید|چون پای درون نهاد موجش بربود}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|فردا که زوال شش جهت خواهد بود|قدر تو به قدر معرفت خواهد بود}} {{ب|در حسن صفت کوش که در روز جزا|حشر تو به صورت صفت خواهد بود}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گر ملک تو شام و گر یمن خواهد بود|وز سر حد چین تا به ختن خواهد بود}} {{ب|روزی که ازین سرا کنی عزم سفر|همراه تو هفت گز کفن خواهد بود}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گویند به حشر گفتگو خواهد بود|وان یار عزیز تندخو خواهد بود}} {{ب|از خیر محض جز نکویی ناید|خوش باش که عاقبت نکو خواهد بود}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|عاشق که غمش بر همه کس ظاهر بود|جمعیت او تفرقهٔ خاطر بود}} {{ب|در دهر دمی خوش نزده شاد بزیست|گویا که دم خوشش دم آخر بود}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|آن کس که زروی علم و دین اهل بود|داند که جواب شبهه بس سهل بود}} {{ب|علم ازلی علت عصیان بودن|پیش حکما ز غایت جهل بود}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|زان ناله که در بستر غم دوشم بود|غمهای جهان جمله فراموشم بود}} {{ب|یاران همه درد من شنیدند ولی|یاری که درو کرد اثر گوشم بود}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|بخشای بر آنکه جز تو یارش نبود|جز خوردن اندوه تو کارش نبود}} {{ب|در عشق تو حالتیش باشد که دمی|هم با تو و هم بی تو قرارش نبود}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|آن وقت که این انجم و افلاک نبود|وین آب و هوا و آتش و خاک نبود}} {{ب|اسرار یگانگی سبق می‌گفتم|وین قالب و این نوا و ادارک نبود}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|جایی که تو باشی اثر غم نبود|آنجا که نباشی دل خرم نبود}} {{ب|آن را که ز فرقت تو یک دم نبود|شادیش زمین و آسمان کم نبود}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|عاشق به یقین دان که مسلمان نبود|در مذهب عشق کفر و ایمان نبود}} {{ب|در عشق دل و عقل و تن و جان نبود|هر کس که چنین باشد نادان نبود}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|نه کس که زجور دهر افسرده نبود|نی گل که درین زمانه پژمرده نبود}} {{ب|آنرا که بیامدست زیبا آمد|دانی که بیامده چو آورده نبود}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|هر چند که جان عارف آگاه بود|کی در حرم قدس تواش راه بود}} {{ب|دست همه اهل کشف و ارباب شهود|از دامن ادراک تو کوتاه بود}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دوشم به طرب بود نه دلتنگی بود|سیرم همه در عالم یکرنگی بود}} {{ب|می‌رفتم اگرچه از سر لنگی بود|من بودم و سنگ من دو من سنگی بود}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|هر کو ز در عمر درآید برود|چیزیش بجز غم نگشاید برود}} {{ب|از سر سخن کسی نشانی ندهد|ژاژی دو سه هر کسی بخاید برود}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|عاشق که غم جان خرابش نرود|تا جان بود از جان تب و تابش نرود}} {{ب|خاصیت سیماب بود عاشق را|تا کشته نگردد اضطرابش نرود}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در دل چو کجیست روی بر خاک چه سود|چون زهر به دل رسید تریاک چه سود}} {{ب|تو ظاهر خود به جامه آراسته‌ای|دلهای پلید و جامهٔ پاک چه سود}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در دل همه شرک و روی بر خاک چه سود|با نفس پلید جامهٔ پاک چه سود}} {{ب|زهرست گناه و توبه تریاک وی است|چون زهر به جان رسید تریاک چه سود}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|روزی که چراغ عمر خاموش شود|در بستر مرگ عقل مدهوش شود}} {{ب|با بی دردان مکن خدایا حشرم|ترسم که محبتم فراموش شود}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گر دشمن مردان همگی حرق شود|هم برق صفت به خویشتن برق شود}} {{ب|گر سگ به مثل درون دریا برود|دریا نشود پلید و سگ غرق شود}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|تا مرد به تیغ عشق بی سر نشود|اندر ره عشق و عاشقی بر نشود}} {{ب|هر یار طلب کنی و هم سر خواهی|آری خواهی ولی میسر نشود}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|تا دل ز علایق جهان حر نشود|اندر صدف وجود ما در نشود}} {{ب|پر می نشود کاسهٔ سرها ز هوس|هر کاسه که سرنگون بود پر نشود}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|هرگز دلم از یاد تو غافل نشود|گر جان بشود مهر تو از دل نشود}} {{ب|افتاده ز روی تو در آیینهٔ دل|عکسی که به هیچ وجه زایل نشود}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|تا مدرسه و مناره ویران نشود|این کار قلندری به سامان نشود}} {{ب|تا ایمان کفر و کفر ایمان نشود|یک بنده حقیقة مسلمان نشود}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یک ذره زحد خویش بیرون نشود|خودبینان را معرفت افزون نشود}} {{ب|آن فقر که مصطفی بر آن فخر آورد|آنجا نرسی تا جگرت خون نشود}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گفتی که شب آیم ارچه بیگاه شود|شاید که زبان خلق کوتاه شود}} {{ب|بر خفته کجا نهان توانی کردن|کز بوی خوش تو مرده آگاه شود}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یا رب برهانیم ز حرمان چه شود|راهی دهیم به کوی عرفان چه شود}} {{ب|بس گبر که از کرم مسلمان کردی|یک گبر دگر کنی مسلمان چه شود}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|آن رشته که بر لعل لبت سوده شود|وز نوش دهانت اشک آلوده شود}} {{ب|خواهم که بدین سینهٔ چاکم دوزی|شاید که زغمهای تو آسوده شود}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|روزی که جمال دلبرم دیده شود|از فرق سرم تا به قدم دیده شود}} {{ب|تا من به هزار دیده رویش نگرم|آری به دو دیده دوست کم دیده شود}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ار کشتن من دو چشم مستت خواهد|شک نیست که طبع بت پرستت خواهد}} {{ب|ترسنده از آنم که اگر بر دستت|من کشته شوم که عذر دستت خواهد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دل وصل تو ای مهر گسل می‌خواهد|ایام وصال متصل می‌خواهد}} {{ب|مقصود من از خدای باشد وصلت|امید چنان شود که دل می‌خواهد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دلبر دل خسته رایگان می‌خواهد|بفرستم گر دلش چنان می‌خواهد}} {{ب|وانگه به نظاره دیده بر ره بنهم|تا مژده که آورد که جان می‌خواهد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یک نیم رخت الست منکم ببعید|یک نیم دگر ان عذابی لشدید}} {{ب|بر گرد رخت نبشته یحی و یمیت|من مات من العشق فقد مات شهید}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|آورد صبا گلی ز گلزار امید|یا روح قدس شهپری افگند سفید}} {{ب|یا کرد صبا شق ورقی از خورشید|یا نامهٔ یارست که آورد نوید}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گوشم چو حدیث درد چشم تو شنید|فی‌الحال دلم خون شد و از دیده چکید}} {{ب|چشم تو نکو شود به من چون نگری|تا کور شود هر آنکه نتواند دید}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|هر چند که دیده روی خوب تو ندید|یک گل ز گلستان وصال تو نچید}} {{ب|اما دل سودا زده در مدت عمر|جز وصف جمال تو نه گفت و نه شنید}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|معشوقهٔ خانگی به کاری ناید|کودل برد و روی به کس ننماید}} {{ب|معشوقه خراباتی و مطرب باید|تا نیم شبان زنان و کوبان آید}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در باغ روم کوی توأم یاد آید|بر گل نگرم روی توأم یاد آید}} {{ب|در سایهٔ سرو اگر دمی بنشینم|سرو قد دلجوی توأم یاد آید}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یاد تو کنم دلم به فریاد آید|نام تو برم عمر شده یاد آید}} {{ب|هرگه که مرا حدیث تو یاد آید|با من در و دیوار به فریاد آید}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|پیریم ولی چو عشق را ساز آید|هنگام نشاط و طرب و ناز آید}} {{ب|از زلف رسای تو کمندی فگنیم|بر گردن عمر رفته تا باز آید}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در دوزخم ار زلف تو در چنگ آید|از حال بهشتیان مرا ننگ آید}} {{ب|ور بی تو به صحرای بهشتم خوانند|صحرای بهشت بر دلم تنگ آید}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای خواجه ز فکر گور غم می‌باید|اندر دل و دیده سوز و نم می‌باید}} {{ب|صد وقت برای کار دنیا داری|یک وقت به فکر گور هم می‌باید}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|چشمی به سحاب همنشین می‌باید|خاطر به نشاط خشمگین می‌باید}} {{ب|سر بر سر دار و سینه بر سینهٔ تیغ|آسایش عاشقان چنین می‌باید}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای عشق به درد تو سری می‌باید|صید تو ز من قوی‌تری می‌باید}} {{ب|من مرغ به یک شعله کبابم بگذار|کین آتش را سمندری می‌باید}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|آسان گل باغ مدعا نتوان چید|بی سرزنش خار جفا نتوان چید}} {{ب|بشکفته گل مراد بر شاخ امید|تا سر ننهی به زیر پا نتوان چید}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|جانم به لب از لعل خموش تو رسید|از لعل خموش باده نوش تو رسید}} {{ب|گوش تو شنیده‌ام که دردی دارد|درد دل من مگر به گوش تو رسید}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گلزار وفا ز خار من می‌روید|اخلاص ز رهگذار من می‌روید}} {{ب|در فکر تو دوش سر به زانو بودم|امروز گل از کنار من می‌روید}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یا رب بدو نور دیدهٔ پیغمبر|یعنی بدو شمع دودمان حیدر}} {{ب|بر حال من از عین عنایت بنگر|دارم نظر آنکه نیفتم ز نظر}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|تا چند حدیث قامت و زلف نگار|تا کی باشی تو طالب بوس و کنار}} {{ب|گر زانکه نه‌ای دروغزن عاشق‌وار|در عشق چو او هزار چون او بگذار}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|چشمم که نداشت تاب نظارهٔ یار|شد اشک فشان به پیش آن سیم عذار}} {{ب|در سیل سرشک عکس رخسارش دید|نقش عجبی بر آب زد آخر کار}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|سر رشته دولت ای برادر به کف آر|وین عمر گرامی به خسارت مگذار}} {{ب|دایم همه جا با همه کس در همه کار|میدار نهفته چشم دل جانب یار}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ناقوس نواز گر ز من دارد عار|سجاده نشین اگر ز من کرده کنار}} {{ب|من نیز به رغم هر دو انداخته‌ام|تسبیح در آتش، آتش اندر زنار}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|هر در که ز بحر اشکم افتد به کنار|در رشتهٔ جان خود کشم گوهروار}} {{ب|گیرم به کفش چو سبحه در فرقت یار|یعنی که نمی‌زنم نفس جز بشمار}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یا رب بگشا گره ز کار من زار|رحمی که زعقل عاجزم در همه کار}} {{ب|جز در گه تو کی بودم در گاهی|محروم ازین درم مکن یا غفار}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|بستان رخ تو گلستان آرد بار|لعل تو حیوت جاودان آرد بار}} {{ب|بر خاک فشان قطره‌ای از لعل لبت|تا بوم و بر زمانه جان آرد بار}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گفتم: چشمم، گفت: براهش میدار|گفتم: جگرم، گفت: پر آهش میدار}} {{ب|گفتم که: دلم، گفت: چه داری در دل|گفتم: غم تو، گفت: نگاهش میدار}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یا رب در دل به غیر خود جا مگذار|در دیدهٔ من گرد تمنا مگذار}} {{ب|گفتم گفتم ز من نمی‌آید هیچ|رحمی رحمی مرا به من وامگذار}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|با یار موافق آشنایی خوشتر|وز همدم بی‌وفا جدایی خوشتر}} {{ب|چون سلطنت زمانه بگذاشتنیست|پیوند به ملک بینوایی خوشتر}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یا رب به کرم بر من درویش نگر|در من منگر در کرم خویش نگر}} {{ب|هر چند نیم لایق بخشایش تو|بر حال من خستهٔ دلریش نگر}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|لذات جهان چشیده باشی همه عمر|با یار خود آرمیده باشی همه عمر}} {{ب|هم آخر عمر رحلتت باید کرد|خوابی باشد که دیده باشی همه عمر}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|امروز منم به زور بازو مغرور|یکتایی من بود به عالم مشهور}} {{ب|من همچو زمردم عدو چون افعی|در دیدهٔ من نظر کند گردد کور}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای پشت تو گرم کرده سنجاب و سمور|یکسان به مذاق تو چه شیرین و چه شور}} {{ب|از جانب عشق بانگ بر بانگ و تو کر|وز جانب حسن عرض در عرض و تو کور}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای در طلب تو عالمی در شر و شور|نزدیک تو درویش و توانگر همه عور}} {{ب|ای با همه در حدیث و گوش همه کر|وی با همه در حضور و چشم همه کور}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|خورشید چو بر فلک زند رایت نور|در پرتو آن خیره شود دیده ز دور}} {{ب|و آن دم که کند ز پردهٔ ابر ظهور|فالناظر یجتلیه من غیر قصور}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گر دور فتادم از وصالت به ضرور|دارد دلم از یاد تو صد نوع حضور}} {{ب|خاصیت سایهٔ تو دارم که مدام|نزدیک توأم اگر چه می‌افتم دور}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|هر لقمه که بر خوان عوانست مخور|گر نفس ترا راحت جانست مخور}} {{ب|گر نفس ترا عسل نماید بمثل|آن خون دل پیر زنانست مخور}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در بارگه جلالت ای عذر پذیر|دریاب که من آمده‌ام زار و حقیر}} {{ب|از تو همه رحمتست و از من تقصیر|من هیچ نیم همه تویی دستم گیر}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در بزم تو ای شوخ منم زار و اسیر|وز کشتن من هیچ نداری تقصیر}} {{ب|با غیر سخن گویی کز رشک بسوز|سویم نکنی نگه که از غصه بمیر}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|شمشیر بود ابروی آن بدر منیر|و آن دیده به خون خوردن چستست چو شیر}} {{ب|از یک سو شیر و از دگر سو شمشیر|مسکین دل من میان شیر و شمشیر}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|مجنون و پریشان توأم دستم گیر|سرگشته و حیران توأم دستم گیر}} {{ب|هر بی سر و پا چو دستگیری دارد|من بی سر و سامان توأم دستم گیر}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای فضل تو دستگیر من، دستم گیر|سیر آمده‌ام ز خویشتن، دستم گیر}} {{ب|تا چند کنم توبه و تا کی شکنم|ای توبه ده و توبه شکن، دستم گیر}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گفتم که: دلم، گفت: کبابی کم گیر|گفتم: چشمم، گفت: سرابی کم گیر}} {{ب|گفتم: جانم، گفت: که در عالم عشق|بسیار خرابست، خرابی کم گیر}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|آگاه بزی ای دل و آگاه بمیر|چون طالب منزلی تو در راه بمیر}} {{ب|عشقست بسان زندگانی ور نه|زینسان که تویی خواه بزی خواه بمیر}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای سر تو در سینه هر محرم راز|پیوسته در رحمت تو بر همه باز}} {{ب|هر کس که به درگاه تو آورد نیاز|محروم ز درگاه تو کی گردد باز}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|تا روی ترا بدیدم ای شمع تراز|نی کار کنم نه روزه دارم نه نماز}} {{ب|چون با تو بوم مجاز من جمله نماز|چون بی تو بوم نماز من جمله مجاز}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در خدمت تو چو صرف شد عمر دراز|گفتم که مگر با تو شوم محرم راز}} {{ب|کی دانستم که بعد چندین تک و تاز|در تو نرسم وز دو جهان مانم باز}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در هر سحری با تو همی گویم راز|بر درگه تو همی کنم عرض نیاز}} {{ب|بی منت بندگانت ای بنده نواز|کار من بیچارهٔ سرگشته بساز}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|من بودم دوش و آن بت بنده نواز|از من همه لابه بود و از وی همه ناز}} {{ب|شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید|شب را چه گنه قصهٔ ما بود دراز}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گر چشم تو در مقام ناز آید باز|بیمار تو بر سر نیاز آید باز}} {{ب|ور حسن تو یک جلوه کند بر عارف|از راه حقیقت به مجاز آید باز}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دل جز ره عشق تو نپوید هرگز|جان جز سخن عشق نگوید هرگز}} {{ب|صحرای دلم عشق تو شورستان کرد|تا مهر کسی در آن نروید هرگز}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دانی که مرا یار چه گفتست امروز|جز ما به کسی در منگر دیده بدوز}} {{ب|از چهره خویش آتشی افروزد|یعنی که بیا و در ره دوست بسوز}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|جهدی بکن ار پند پذیری دو سه روز|تا پیشتر از مرگ بمیری دو سه روز}} {{ب|دنیا زن پیریست چه باشد ار تو|با پیر زنی انس نگیری دو سه روز}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دل خسته و جان فگار و مژگان خونریز|رفتم بر آن یار و مه مهرانگیز}} {{ب|من جای نکرده گرم گردون به ستیز|زد بانگ که هان چند نشینی برخیز}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|الله، به فریاد من بی کس رس|فضل و کرمت یار من بی کس بس}} {{ب|هر کس به کسی و حضرتی می‌نازد|جز حضرت تو ندارد این بی کس کس}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای جملهٔ بی کسان عالم را کس|یک جو کرمت تمام عالم را بس}} {{ب|من بی کسم و تو بی کسان را یاری|یا رب تو به فریاد من بی کس رس}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|نوروز شد و جهان برآورد نفس|حاصل زبهار عمر ما را غم و بس}} {{ب|از قافلهٔ بهار نامد آواز|تا لاله به باغ سر نگون ساخت جرس}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دارم دلکی غمین بیامرز و مپرس|صد واقعه در کمین بیامرز و مپرس}} {{ب|شرمنده شوم اگر بپرسی عملم|یا اکرم‌اکرمین بیامرز و مپرس}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در دل دردیست از تو پنهان که مپرس|تنگ آمده چندان دلم از جان که مپرس}} {{ب|با این همه حال و در چنین تنگدلی|جا کرده محبت تو چندانکه مپرس}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای شوق تو در مذاق چندانکه مپرس|جان را به تو اشتیاق چندان که مپرس}} {{ب|آن دست که داشتم به دامان وصال|بر سر زدم از فراق چندان که مپرس}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|شاها ز دعای مرد آگاه بترس|وز سوز دل و آه سحرگاه بترس}} {{ب|بر لشکر و بر سپاه خود غره مشو|از آمدن سیل به ناگاه بترس}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|اندر صف دوستان ما باش و مترس|خاک در آستان ما باش و مترس}} {{ب|گر جمله جهان قصد به جان تو کنند|فارغ دل شو، از آن ما باش و مترس}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای آینهٔ ذات تو ذات همه کس|مرآت صفات تو صفات همه کس}} {{ب|ضامن شدم از بهر نجات همه کس|بر من بنویس سیات همه کس}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای واقف اسرار ضیمر همه کس|در حالت عجز دستگیر همه کس}} {{ب|یا رب تو مرا توبه ده و عذر پذیر|ای توبه ده و عذرپذیر همه کس}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|تا در نزنی به هرچه داری آتش|هرگز نشود حقیقت حال تو خوش}} {{ب|اندر یک دل دو دوستی ناید خوش|ما را خواهی خطی به عالم درکش}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|چون ذات تو منفی بود ای صاحب هش|از نسبت افعال به خود باش خمش}} {{ب|شیرین مثلی شنو مکن روی ترش|ثبت العرش اولاً ثم انقش}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|چون تیشه مباش و جمله بر خود متراش|چون رنده ز کار خویش بی‌بهره مباش}} {{ب|تعلیم ز اره گیر در امر معاش|نیمی سوی خود می کش و نیمی می پاش}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در میدان آ با سپر و ترکش باش|سر هیچ بخود مکش بما سرکش باش}} {{ب|گو خواه زمانه آب و خواه آتش باش|تو شاد بزی و در میانه خوش باش}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گر قرب خدا می‌طلبی دلجو باش|وندر پس و پیش خلق نیکوگو باش}} {{ب|خواهی که چو صبح صادق‌القول شوی|خورشید صفت با همه کس یک رو باش}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|شاهی‌طلبی برو گدای همه باش|بیگانه زخویش و آشنای همه باش}} {{ب|خواهی که ترا چو تاج بر سر دارند|دست همه گیر و خاک پای همه باش}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|چون شب برسد ز صبح خیزان میباش|چون شام شود زاشک ریزان میباش}} {{ب|آویز در آنکه ناگزیرست ترا|وز هر چه خلاف او گریزان میباش}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|از قد بلند یار و زلف پستش|وز نرگس بی خمار بی می‌مستش}} {{ب|ترسا بکلیسیای گبرم بینی|ناقوس بدستی و بدستی دستش}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دل جای تو شد و گر نه پر خون کنمش|در دیده تویی و گر نه نه جیحون کنمش}} {{ب|امید وصال تست جان را ورنه|از تن به هزار حیله بیرون کنمش}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|سودای توأم در جنون می‌زد دوش|دریای دو دیده موج خون می‌زد دوش}} {{ب|در نیم شبی خیل خیال تو رسید|ورنه جانم خیمه برون می‌زد دوش}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دارم گنهان ز قطره باران بیش|از شرم گنه فگنده‌ام سر در پیش}} {{ب|آواز آید که سهل باشد درویش|تو در خور خود کنی و ما در خور خویش}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در خانه خود نشسته بودم دلریش|وز بار گنه فگنده بودم سر پیش}} {{ب|بانگی آمد که غم مخور ای درویش|تو در خور خود کنی و ما در خور خویش}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|شوخی که به دیده بود دایم جایش|رفت از نظرم سر و قد رعنایش}} {{ب|گشت از پی او قطره ز نان مردم چشم|چندان که زاشک آبله شد بر پایش}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|آتش بدو دست خویش بر خرمن خویش|چون خود زده‌ام چه نالم از دشمن خویش}} {{ب|کس دشمن من نیست منم دشمن خویش|ای وای من و دست من و دامن خویش}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|پیوسته مرا ز خالق جسم و عرض|حقا که همین بود و همینست غرض}} {{ب|کان جسم لطیف را به خلوتگه ناز|فارغ بینم همیشه ز آسیب مرض}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای بر سر حرف این و آن نازده خط|پندار دویی دلیل بعدست بخط}} {{ب|در جملهٔ کاینات بی سهو و غلط|یک عین فحسب دان و یک ذات فقط}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گشتی به وقوف بر مواقف قانع|شد قصد مقاصدت ز مقصد مانع}} {{ب|هرگز نشود تا نکنی کشف حجب|انوار حقیقت از مطالع طالع}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|کی باشد و کی لباس هستی شده شق|تابان گشته جمال وجه مطلق}} {{ب|دل در سطوات نور او مستهلک|جان در غلبات شوق او مستغرق}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دل کرد بسی نگاه در دفتر عشق|جز دوست ندید هیچ رو در خور عشق}} {{ب|چندانکه رخت حسن نهد بر سر حسن|شوریده دلم عشق نهد بر سر عشق}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|بر عود دلم نواخت یک زمزمه عشق|زان زمزمه‌ام ز پای تا سر همه عشق}} {{ب|حقا که به عهدها نیایم بیرون|از عهدهٔ حق گزاری یک دمه عشق}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ما را شده‌است دین و آیین همه عشق|بستر همه محنتست و بالین همه عشق}} {{ب|سبحان الله رخی و چندین همه حسن|انالله دلی و چندین همه عشق}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|خلقان همه بر درگهت ای خالق پاک|هستند پی قطرهٔ آبی غمناک}} {{ب|سقای سحاب را بفرما از لطف|تا آب زند بر سر این مشتی خاک}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دامان غنای عشق پاک آمد پاک|زآلودگی نیاز با مشتی خاک}} {{ب|چون جلوه گر و نظارگی جمله خود اوست|گر ما و تو در میان نباشیم چه باک}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گر فضل کنی ندارم از عالم باک|ور عدل کنی شوم به یک باره هلاک}} {{ب|روزی صدبار گویم ای صانع پاک|مشتی خاکم چه آید از مشتی خاک}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یا من بک حاجتی و روحی بیدیک|عن غیرک اعرضت و اقبلت علیک}} {{ب|مالی عمل صالح استظهر به|الجات علیک واثقا خذ بیدیک}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|بر چهره ندارم زمسلمانی رنگ|بر من دارد شرف سگ اهل فرنگ}} {{ب|آن رو سیهم که باشد از بودن من|دوزخ را ننگ و اهل دوزخ را ننگ}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|تا شیر بدم شکار من بود پلنگ|پیروز شدم به هرچه کردم آهنگ}} {{ب|تا عشق ترا به بر درآوردم تنگ|از بیشه برون کرد مرا روبه لنگ}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در عشق تو ای نگار پر کینه و جنگ|گشتیم سرا پای جهان با دل تنگ}} {{ب|شد دست زکار و ماند پا از رفتار|این بس که به سر زدیم و آن بس که به سنگ}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دستی که زدی به ناز در زلف تو چنگ|چشمی که زدیدنت زدل بردی زنگ}} {{ب|آن چشم ببست بی توأم دیده به خون|و آن دست بکوفت بی توأم سینه به سنگ}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|پرسید کسی منزل آن مهر گسل|گفتم که: دل منست او را منزل}} {{ب|گفتا که: دلت کجاست؟ گفتم: بر او|پرسید که: او کجاست؟ گفتم: در دل}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|درماند کسی که بست در خوبان دل|وز مهر بتان نگشت پیوند گسل}} {{ب|در صورت گل معنی جان دید و بماند|پای دل او تا به قیامت در گل}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|شیدای ترا روح مقدس منزل|سودای ترا عقل مجرد محمل}} {{ب|سیاح جهان معرفت یعنی دل|در بحر غمت دست به سر پای به گل}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای عهد تو عهد دوستان سر پل|از مهر تو کین خیزد و از قهر تو ذل}} {{ب|پر مشغله و میان تهی همچو دهل|ای یک شبه همچو شمع و یک روزه چو گل}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در باغ کجا روم که نالد بلبل|بی تو چه کنم جلوهٔ سرو و سنبل}} {{ب|یا قد تو هست آنچه می‌دارد سرو|یا روی تو هست آنچه می‌دارد گل}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای چارده ساله مه که در حسن و جمال|همچون مه چارده رسیدی بکمال}} {{ب|یا رب نرسد به حسنت آسیب زوال|در چارده سالگی بمانی صد سال}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|می‌رست زدشت خاوران لالهٔ آل|چون دانهٔ اشک عاشقان در مه و سال}} {{ب|بنمود چو روی دوست از پرده جمال|چون صورت حال من شدش صورت حال}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|هر نعت که از قبیل خیرست و کمال|باشد ز نعوت ذات پاک متعال}} {{ب|هر وصف که در حساب شرست و وبال|دارد به قصور قابلیات مل}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یا رب به علی بن ابی طالب و آل|آن شیر خدا و بر جهان جل جلال}} {{ب|کاندر سه مکان رسی به فریاد همه|اندر دم نزع و قبر هنگام سال}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گر با غم عشق سازگار آید دل|بر مرکب آرزو سوار آید دل}} {{ب|گر دل نبود کجا وطن سازد عشق|ور عشق نباشد به چه کار آید دل}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|هر جا که وجود کرده سیرست ای دل|می‌دان به یقین که محض خیرست ای دل}} {{ب|هر شر ز عدم بود، عدم غیر وجود|پس شر همه مقتضای غیرست ای دل}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|چندت گفتم که دیده بردوز ای دل|در راه بلا فتنه میندوز ای دل}} {{ب|اکنون که شدی عاشق و بدروز ای دل|تن درده و جان کن و جگر سوز ای دل}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در عشق چه به ز بردباری ای دل|گویم به تو یک سخن زیاری ای دل}} {{ب|هر چند رسد ز یار خواری ای دل|زنهار به روی او نیاری ای دل}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|با خود در وصل تو گشودن مشکل|دل را به فراق آزمودن مشکل}} {{ب|مشکل حالی و طرفه مشکل حالی|بودن مشکل با تو، نبودن مشکل}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|با اهل زمانه آشنایی مشکل|با چرخ کهن ستیزه رایی مشکل}} {{ب|از جان و جهان قطع نمودن آسان|در هم زدن دل به جدایی مشکل}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|بر لوح عدم لوایح نور قدم|لایح گردید و نه درین سر محرم}} {{ب|حق را مشمر جدا ز عالم زیراک|عالم در حق حقست و حق در عالم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|رنجورم و در دل از تو دارم صد غم|بی لعل لبت حریف دردم همه دم}} {{ب|زین عمر ملولم من مسکین غریب|خواهد شود آرامگهم کوی عدم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گر پاره کنی مرا ز سر تا به قدم|موجود شوم ز عشق تو من ز عدم}} {{ب|جانی دارم ز عشق تو کرده رقم|خواهیش به شادی کش و خواهیش به غم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|من دانگی و نیم داشتم حبهٔ کم|دو کوزه نبید خریده‌ام پارهٔ کم}} {{ب|بر بربط ما نه زیر ماندست و نه بم|تا کی گویی قلندری و غم و غم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|از گردش افلاک و نفاق انجم|سر رشتهٔ کار خویشتن کردم گم}} {{ب|از پای فتاده‌ام مرا دست بگیر|ای قبلهٔ هفتم ای امام هشتم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|هم در ره معرفت بسی تاخته‌ام|هم در صف عالمان سر انداخته‌ام}} {{ب|چون پرده ز پیش خویش برداشته‌ام|بشناخته‌ام که هیچ نشناخته‌ام}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|حک کردنی است آنچه بنگاشته‌ام|افگندنی است آنچه برداشته‌ام}} {{ب|باطل بودست آنچه پنداشته‌ام|حاصل که به هرزه عمر بگذاشته‌ام}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|بستم دم مار و دم عقرب بستم|نیش و دمشان بیکدگر پیوستم}} {{ب|شجن قرنین قرنین خواندم|بر نوح نبی سلام دادم رستم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گر من گنه جمله جهان کردستم|عفو تو امیدست که گیرد دستم}} {{ب|گفتی که به روز عجز دستت گیرم|عاجزتر ازین مخواه کاکنون هستم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|تب را شبخون زدم در آتش کشتم|یک چند به تعویذ کتابش کشتم}} {{ب|بازش یک بار در عرق کردم غرق|چون لشکر فرعون در آبش کشتم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دیریست که تیر فقر را آماجم|بر طارم افلاک فلاکت تاجم}} {{ب|یک شمه ز مفلسی خود برگویم|چندانکه خدا غنیست من محتاجم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|هر چند به صورت از تو دور افتادم|زنهار مبر ظن که شدی از یادم}} {{ب|در کوی وفای تو اگر خاک شوم|زانجا نتواند که رباید بادم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دی بر سر گور ذله غارت گردم|مر پاکان را جنب زیارت کردم}} {{ب|شکرانهٔ آنکه روزه خوردم رمضان|در عید نماز بی طهارت کردم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یا رب من اگر گناه بی حد کردم|دانم به یقین که بر تن خود کردم}} {{ب|از هرچه مخالف رضای تو بود|برگشتم و توبه کردم و بد کردم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|تا چند به گرد سر ایمان گردم|وقتست کز افعال پشیمان گردم}} {{ب|خاکم ز کلیسیا و آبم ز شراب|کافرتر از آنم که مسلمان گردم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|عودم چو نبود چوب بید آوردم|روی سیه و موی سپید آوردم}} {{ب|چون خود گفتی که ناامیدی کفرست|فرمان تو بردم و امید آوردم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|اندوه تو از دل حزین می‌دزدم|نامت ز زبان آن و این می‌دزدم}} {{ب|می‌نالم و قفل بر دهان می‌فگنم|می‌گردیم و خون در آستین می‌دزدم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گر خاک تویی خاک ترا خاک شدم|چون خاک ترا خاک شدم پاک شدم}} {{ب|غم سوی تو هرگز گذری می‌نکند|آخر چه غمت از آنکه غمناک شدم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|اندر طلب یار چو مردانه شدم|اول قدم از وجود بیگانه شدم}} {{ب|او علم نمی‌شنید لب بر بستم|او عقل نمی‌خرید دیوانه شدم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|آنان که به نام نیک می‌خوانندم|احوال درون بد نمی‌دانندم}} {{ب|گز زانکه درون برون بگردانندم|مستوجب آنم که بسوزانندم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|چونان شده‌ام که دید نتوانندم|تا پیش توای نگار بنشانندم}} {{ب|خورشید تویی به ذره من مانندم|چون ذره به خورشید همی‌دانندم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گر خلق چنان‌که من منم دانندم|همچون سگ ز در بدر رانندم}} {{ب|ور زانکه درون برون بگردانندم|مستوجب آنم که بسوزانندم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|آن دم که حدیث عاشقی بشنودم|جان و دل و دیده را به غم فرسودم}} {{ب|می‌پنداشتم عاشق و معشوق دواند|چون هر دو یکیست من خود احول بودم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|عمری به هوس باد هوی پیمودم|در هر کاری خون جگر پالودم}} {{ب|در هر چه زدم دست زغم فرسودم|دست از همه بازداشتم آسودم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|من از تو جدا نبوده‌ام تا بودم|اینست دلیل طالع مسعودم}} {{ب|در ذات تو ناپدیدم ار معدومم|وز نور تو ظاهرم اگر موجودم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|هرگز نبود شکست کس مقصودم|آزرده نشد دلی ز من تا بودم}} {{ب|صد شکر که چشم عیب بینم کورست|شادم که حسود نیستم محسودم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در کوی تو من سوخته دامن بودم|وز آتش غم سوخته خرمن بودم}} {{ب|آری جانی دوش به بامت بودم|گفتی دزدست دزد نبد من بودم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در وصل تو پیوسته به گلشن بودم|در هجر تو با ناله و شیون بودم}} {{ب|گفتم به دعا که چشم بد دور ز تو|ای دوست مگر چشم بدت من بودم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یک چند دویدم و قدم فرسودم|آخر بی تو پدید نامد سودم}} {{ب|تا دست به بیعت وفایت سودم|در خانه نشستم و فرو آسودم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ز آمیزش جان و تن تویی مقصودم|وز مردن و زیستن تویی مقصودم}} {{ب|تو دیر بزی که من برفتم ز میان|گر من گویم، ز من تویی مقصودم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در خواب جمال یار خود می‌دیدم|وز باغ وصال او گلی می‌چیدم}} {{ب|مرغ سحری زخواب بیدارم کرد|ای کاش که بیدار نمی‌گردیدم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|روزی ز پی گلاب می‌گردیدم|پژمرده عذار گل در آتش دیدم}} {{ب|گفتم که چه کرده‌ای که میسوزندت|گفتا که درین باغ دمی خندیدم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دیشب که بکوی یار می‌گردیدم|دانی که پی چه کار می‌گردیدم}} {{ب|قربان خلاف وعده‌اش می‌گشتم|گرد سر انتظار می‌گردیدم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گر در سفرم تویی رفیق سفرم|ور در حضرم تویی انیس حضرم}} {{ب|القصه بهر کجا که باشد گذرم|جز تو نبود هیچ‌کسی در نظرم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گر دست تضرع به دعا بردارم|بیخ و بن کوه‌ها ز جا بردارم}} {{ب|لیکن ز تفضلات معبود احد|فاصبر صبرا جمیل را بردارم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یا رب چو به وحدتت یقین می‌دارم|ایمان به تو عالم آفرین می‌دارم}} {{ب|دارم لب خشک و دیدهٔ تر بپذیر|کز خشک و تر جهان همین می‌دارم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|از هجر تو ای نگار اندر نارم|می‌سوزم ازین درد و دم اندر نرم}} {{ب|تا دست به گردن تو اندر نرم|آغشته به خون چو دانه اندر نارم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|از خاک درت رخت اقامت نبرم|وز دست غمت جان به سلامت نبرم}} {{ب|بردار نقاب از رخ و بنمای جمال|تا حسرت آن رخ به قیامت نبرم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|آزرده ترم گر چه کم آزار ترم|بی یار ترم گر چه وفادار ترم}} {{ب|با هر که وفا و صبر من کردم بیش|سبحان الله به چشم او خوارترم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|جهدی بکنم که دل زجان برگیرم|راه سر کوی دلستان برگیرم}} {{ب|چون پرده میان من و دلدار منم|برخیزم و خود را ز میان برگیرم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ساقی اگرم می ندهی می‌میرم|ور ساغر می ز کف نهی می‌میرم}} {{ب|پیمانهٔ هر که پر شود می‌میرد|پیمانهٔ من چو شد تهی می‌میرم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|نه از سر کار با خلل می‌ترسم|نه نیز ز تقصیر عمل می‌ترسم}} {{ب|ترسم ز گناه نیست آمرزش هست|از سابقهٔ روز ازل می‌ترسم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|تا ظن نبری کز آن جهان می‌ترسم|وز مردن و از کندن جان می‌ترسم}} {{ب|چون مرگ حقست من چرا ترسم ازو|من خویش پرستم و از آن می‌ترسم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|مشهود و خفی چو گنج دقیانوسم|پیدا و نهان چو شمع در فانوسم}} {{ب|القصه درین چمن چو بید مجنون|می‌بالم و در ترقی معکوسم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|عیبم مکن ای خواجه اگر می‌نوشم|در عاشقی و باده پرستی کوشم}} {{ب|تا هشیارم نشسته با اغیارم|چون بی‌هوشم به یار هم آغوشم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یا رب ز گناه زشت خود منفعلم|وز قول بد و فعل بد خود خجلم}} {{ب|فیضی به دلم ز عالم قدس رسان|تا محو شود خیال باطل ز دلم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|از جملهٔ دردهای بی درمانم|وز جملهٔ سوز داغ بی پایانم}} {{ب|سوزنده‌تر آنست که چون مردم چشم|در چشم منی و دیدنت نتوانم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|زان دم که قرین محنت وافغانم|هر لحظه ز هجران به لب آید جانم}} {{ب|محروم ز خاک آستانت زانم|کز سیل سرشک خود گذر نتوانم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یک روز بیوفتی تو در می‌دانم|آن روز هنوز در خم چوگانم}} {{ب|گفتی سخنی و کوفتی برجانم|آن کشت مرا و من غلام آنم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|بی‌مهری آن بهانه‌جو می‌دانم|بی درد و ستم عادت او می‌دانم}} {{ب|جز جور و جفا عادت آن بدخو نی|من شیوهٔ یار خود نکو می‌دانم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|رویت بینم چو چشم را باز کنم|تن دل شودم چو با تویی راز کنم}} {{ب|جز نام تو پاسخ ندهد هیچ‌کسی|هر جا که به نام خلق آواز کنم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|بی روی تو رای استقامت نکنم|کس را به هوای تو ملامت نکنم}} {{ب|در جستن وصل تو اقامت نکنم|از عشق تو توبه تا قیامت نکنم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|از بیم رقیب طوف کویت نکنم|وز طعنهٔ خلق گفتگویت نکنم}} {{ب|لب بستم و از پای نشستم اما|این نتوانم که آرزویت نکنم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|با چشم تو یاد نرگس‌تر نکنم|بی‌لعل تو آرزوی کوثر نکنم}} {{ب|گر خضر به من بی تو دهد آب حیات|کافر باشم که بی تو لب تر نکنم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|با درد تو اندیشهٔ درمان نکنم|با زلف تو آرزوی ایمان نکنم}} {{ب|جانی تو اگر جان طلبی خوش باشد|اندیشهٔ جان برای جانان نکنم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|عشق تو ز خاص و عام پنهان چه کنم|دردی که ز حد گذشت درمان چه کنم}} {{ب|خواهم که دلم به دیگری میل کند|من خواهم و دل نخواهد ای جان چه کنم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یادت کنم ار شاد و اگر غمگینم|نامت برم ار خیزم اگر بنشینم}} {{ب|با یاد تو خو کرده‌ام ای دوست چنانک|در هرچه نظر کنم ترا می‌بینم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|آن بخت ندارم که به کامت بینم|یا درگذری هم به سلامت بینم}} {{ب|وصل تو بهیچگونه دستم ناید|نامت بنویسم و به نامت بینم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|تا بردی ازین دیار تشریف قدوم|بر دل رقم شوق تو دارم مرقوم}} {{ب|این قصه مرا کشت که هنگام وداع|از دولت دیدار تو گشتم محروم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|غمناکم و از کوی تو با غم نروم|جز شاد و امیدوار و خرم نروم}} {{ب|از درگه همچو تو کریمی هرگز|نومید کسی نرفت و من هم نروم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یا رب تو چنان کن که پریشان نشوم|محتاج برادران و خویشان نشوم}} {{ب|بی منت خلق خود مرا روزی ده|تا از در تو بر در ایشان نشوم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|هر چند گهی زعشق بیگانه شوم|با عافیت کنشت و همخانه شوم}} {{ب|ناگاه پری‌رخی بمن بر گذرد|برگردم زان حدیث و دیوانه شوم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|هیهات که باز بوی می می‌شنوم|آوازه‌ی‌های و هوی و هی می‌شنوم}} {{ب|از گوش دلم سر الهی هر دم|حق می‌گوید ولی ز نی می‌شنوم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دانی که چها چها چها می‌خواهم|وصل تو من بی سر و پا می‌خواهم}} {{ب|فریاد و فغان و ناله‌ام دانی چیست|یعنی که ترا ترا ترا می‌خواهم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای دوست طواف خانه‌ات می‌خواهم|بوسیدن آستانه‌ات می‌خواهم}} {{ب|بی‌منت خلق توشه این ره را|می‌خواهم و از خزانه‌ات می‌خواهم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|نی باغ به بستان نه چمن می‌خواهم|نی سرو و نه گل نه یاسمن می‌خواهم}} {{ب|خواهم زخدای خویش کنجی که در آن|من باشم و آن کسی که من می‌خواهم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|سرمایهٔ غم ز دست آسان ندهم|دل برنکنم زدوست تا جان ندهم}} {{ب|از دوست که یادگار دردی دارم|آن درد به صد هزار درمان ندهم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در کوی تو سر در سر خنجر بنهم|چون مهرهٔ جان عشق تو در بر بنهم}} {{ب|نامردم اگر عشق تو از دل بکنم|سودای تو کافرم گر از سر بنهم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دارم ز خدا خواهش جنات نعیم|زاهد به ثواب و من به امید عظیم}} {{ب|من دست تهی می‌روم او تحفه به دست|تا زین دو کدام خوش کند طبع کریم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دی تازه گلی ز گلشن آورد نسیم|کز نکهت آن مشام جان یافت شمیم}} {{ب|نی نی غلطم که صفحه‌ای بود از سیم|مشکین رقمش معطر از خلق کریم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ما بین دو عین یار از نون تا میم|بینی الفی کشیده بر صفحهٔ سیم}} {{ب|نی نی غلطم که از کمال اعجاز|انگشت نبیست کرده مه را بدو نیم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|چون دایره ما ز پوست پوشان توایم|در دایرهٔ حلقه بگوشان توایم}} {{ب|گر بنوازی زجان خروشان توایم|ور ننوازی هم از خموشان توایم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|هر چند زکار خود خبردار نه‌ایم|بیهوده تماشاگر گلزار نه‌ایم}} {{ب|بر حاشیهٔ کتاب چون نقطهٔ شک|بی کارنه‌ایم اگر چه در کار نه‌ایم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|افسوس که ما عاقبت اندیش نه‌ایم|داریم لباس فقر و درویش نه‌ایم}} {{ب|این کبر و منی جمله از آنست که ما|قانع به نصیب و قسمت خویش نه‌ایم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|با یاد تو با دیدهٔ تر می‌آیم|وز بادهٔ شوق بی‌خبر می‌آیم}} {{ب|ایام فراق چون به سرآمده‌است|من نیز به سوی تو به سر می‌آیم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|مادر ره سودای تو منزل کردیم|سوزیست در آتشی که در دل کردیم}} {{ب|در شهر مرامیان چشم می‌خوانند|نیکو نامی ز عشق حاصل کردیم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|هر چند که دل به وصل شادان کردیم|دیدیم که خاطرت پریشان کردیم}} {{ب|خوش باش که ما خوی به هجران کردیم|بر خود دشوار و بر تو آسان کردیم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ما طی بساط ملک هستی کردیم|بی نقض خودی خداپرستی کردیم}} {{ب|بر ما می وصل نیک می‌پیوندد|تف بر رخ می که زود مستی کردیم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ما با می و مستی سر تقوی داریم|دنیی طلبیم و میل عقبی داریم}} {{ب|کی دنیی و دین هر دو بهم آید راست|اینست که ما نه دین نه دنیی داریم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|شمعم که همه نهان فرو می‌گریم|می‌خندم و هر زمان فرو می‌گریم}} {{ب|چون هیچ‌کس از گریه من آگه نیست|خوش خوش بمیان جان فرو می‌گریم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ما جز به غم عشق تو سر نفرازیم|تا سر داریم در غمت دربازیم}} {{ب|گر تو سر ما بی سر و سامان داری|ماییم و سری در قدمت اندازیم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در مصطبها درد کشان ما باشیم|بدنامی را نام و نشان ما باشیم}} {{ب|از بد بترانی که تو شان می‌بینی|چون نیک ببینی بدشان ما باشیم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یک جو غم ایام نداریم خوشیم|گر چاشت بود شام نداریم خوشیم}} {{ب|چون پخته به ما می‌رسد از مطبخ غیب|از کس طمع خام نداریم خوشیم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ببرید ز من نگار هم خانگیم|بدرید به تن لباس فرزانگیم}} {{ب|مجنون به نصیحت دلم آمده‌است|بنگر به کجا رسیده دیوانگیم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ما قبلهٔ طاعت آن دو رو می‌دانیم|ایمان سر زلف مشکبو می‌دانیم}} {{ب|با این همه دلدار به ما نیکو نیست|ما طالع خویش را نکو می‌دانیم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|من لایق عشق و درد عشق تو نیم|زنهار که هم نبرد عشق تو نیم}} {{ب|چون آتش عشق تو بر آرد شعله|من دانم و من که مرد عشق تو نیم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در حضرت پادشاه دوران ماییم|در دایرهٔ وجود سلطان ماییم}} {{ب|منظور خلایقست این سینهٔ ما|پس جام جهان نمای خلقان ماییم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|افتاده منم به گوشهٔ بیت حزن|غمهای جهان مونس غمخانهٔ من}} {{ب|یا رب تو به فضل خویش دندانم را|بخشای به روح حضرت ویس قرن}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای چشم من از دیدن رویت روشن|از دیدن رویت شده خرم دل من}} {{ب|رویت شده گل، خرم و خندان گشته|روشن مه من گشته ز رویت دل من}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای دوست ترا به جملگی گشتم من|حقا که درین سخن نه زرقست و نه فن}} {{ب|گر تو زوجود خود برون جستی پاک|شاید صنما به جای تو هستم من}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|بگریختم از عشق تو ای سیمین تن|باشد که زغم باز رهم مسکین من}} {{ب|عشق آمد واز نیم رهم بازآورد|مانندهٔ خونیان رسن در گردن}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|فریاد ز دست فلک بی سر و بن|کاندر بر من نه نو بهشت و نه کهن}} {{ب|با این همه نیز شکر می‌باید کرد|گر زین بترم کند که گوید که مکن}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای خالق ذوالجلال وحی رحمان|سازندهٔ کارهای بی سامانان}} {{ب|خصمان مرا مطیع من می‌گردان|بی‌رحمان را رحیم من می‌گردان}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|بحریست وجود جاودان موج زنان|زان بحر ندیده غیر موج اهل جهان}} {{ب|از باطن بحر موج بین گشته عیان|بر ظاهر بحر و بحر در موج نهان}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|جانست و زبانست زبان دشمن جان|گر جانت بکارست نگه‌دار زبان}} {{ب|شیرین سخنی بگفت شاه صنمان|سر برگ درختست، زبان باد خزان}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|چندین چه زنی نظاره گرد میدان|اینجا دم اژدهاست و زخم پیلان}} {{ب|تا هر که در آید بنهد او دل و جان|فارغ چه کند گرد سرای سلطان}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|رفتم به طبیب و گفتم از درد نهان|گفتا: از غیر دوست بر بند زبان}} {{ب|گفتم که: غذا؟ گفت: همین خون جگر|گفتم: پرهیز؟ گفت: از هر دو جهان}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|رویت دریای حسن و لعلت مرجان|زلفت عنبر صدف دهان در دندان}} {{ب|ابرو کشتی و چین پیشانی موج|گرداب بلا غبغب و چشمت طوفان}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|فریاد و فغان که باز در کوی مغان|می‌خواره ز می نه نام یابد نه نشان}} {{ب|زانگونه نهان گشت که بر خلق جهان|گشتست نهان گشتن او نیز نهان}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|هستی به صفاتی که درو بود نهان|دارد سریان در همه اعیان جهان}} {{ب|هر وصف زعینی که بود قابل آن|بر قدر قبول عین گشتست عیان}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|آن دوست که هست عشق او دشمن جان|بر باد همی دهد غمش خرمن جان}} {{ب|من در طلبش دربدر و کوی به کوی|او در دل و کرده دست در گردن جان}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یا رب ز قناعتم توانگر گردان|وز نور یقین دلم منور گردان}} {{ب|روزی من سوختهٔ سرگردان|بی منت مخلوق میسر گردان}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یا رب زدو کون بی‌نیازم گردان|وز افسر فقر سرفرازم گردان}} {{ب|در راه طلب محرم رازم گردان|زان ره که نه سوی تست بازم گردان}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یا رب ز کمال لطف خاصم گردان|واقف بحقایق خواصم گردان}} {{ب|از عقل جفا کار دل‌افگار شدم|دیوانهٔ خود کن و خلاصم گردان}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دارم گله از درد نه چندان چندان|با گریه توان گفت نه خندان خندان}} {{ب|در و گهرم جمله بتاراج برفت|آن در و گهر چه بود دندان دندان}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دنیا گذران، محنت دنیا گذران|نی بر پدران ماند و نی بر پسران}} {{ب|تا بتوانی عمر به طاعت گذران|بنگر که فلک چه می‌کند با دگران}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|بر گوش دلم ز غیب آواز رسان|مرغ دل خسته را به پرواز رسان}} {{ب|یا رب که به دوستی مردان رهت|این گمشدهٔ مرا به من باز رسان}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یا رب تو مرا به یار دمساز رسان|آوازهٔ دردم بهم آواز رسان}} {{ب|آن کس که من از فراق او غمگینم|او را به من و مرا به او بازرسان}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|قومی که حقست قبلهٔ همتشان|تا سر داری مکش سر از خدمتشان}} {{ب|آنرا که چشیده زهر آفاق زدهر|خاصیت تریاق دهد صحبتشان}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|فریاد ز شب روی و شب رنگیشان|وز چشم سیاه و صورت زنگیشان}} {{ب|از اول شب تا به دم آخر شب|اینها همه در رقص و منم چنگیشان}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|رخسار تو بی نقاب دیدن نتوان|دیدار تو بی‌حجاب دیدن نتوان}} {{ب|مادام که در کمال اشراق بود|سر چشمهٔ آفتاب دیدن نتوان}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|با گلرخ خویش گفتم: ای غنچه دهان|هر لحظه مپوش چهره چون عشوه دهان}} {{ب|زد خنده که: من بعکس خوبان جهان|در پرده عیان باشم و بی پرده نهان}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|حاصل زدر تو دایماً کام جهان|لطف تو بود باعث آرام جهان}} {{ب|با فیض خدا تا بابد تابان باد|مهر علمت مدام بر بام جهان}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|بنگر به جهان سر الهی پنهان|چون آب حیات در سیاهی پنهان}} {{ب|پیدا آمد ز بحر ماهی انبوه|شد بحر ز انبوهی ماهی پنهان}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|چون حق به تفاصیل شون گشت بیان|مشهود شد این عالم پر سود و زیان}} {{ب|گر باز روند عالم و عالمیان|با رتبهٔ اجمال حق آیند عیان}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|سودت نکند به خانه در بنشستن|دامنت به دامنم بباید بستن}} {{ب|کان روز که دست ما به دامان تواست|ما را نتوان ز دامنت بگسستن}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|پل بر زبر محیط قلزم بستن|راه گردش به چرخ و انجم بستن}} {{ب|نیش و دم مار و دم کژدم بستن|بتوان نتوان دهان مردم بستن}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|از ساحت دل غبار کثرت رفتن|به زانکه به هرزه در وحدت سفتن}} {{ب|مغرور سخن مشو که توحید خدا|واحد دیدن بود نه واحد گفتن}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|عشق آن صفتی نیست که بتوان گفتن|وین در به سر الماس نشاید سفتن}} {{ب|سوداست که می‌پزیم والله که عشق|بکر آمد و بکر هم بخواهد رفتن}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|از باده بروی شیخ رنگ آوردن|اسلام ز جانب فرنگ آوردن}} {{ب|ناقوس به کعبه در درنگ آوردن|بتوان نتوان ترا بچنگ آوردن}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|تا لعل تو دلفروز خواهد بودن|کارم همه آه و سوز خواهد بودن}} {{ب|گفتی که بخانهٔ تو آیم روزی|آن روز کدام روز خواهد بودن}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|سهلست مرا بر سر خنجر بودن|یا بهر مراد خویش بی سر بودن}} {{ب|تو آمده‌ای که کافری را بکشی|غازی چو تویی خوشست کافر بودن}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دنیا نسزد ازو مشوش بودن|از سوز غمش دمی در آتش بودن}} {{ب|ما هیچ و جهان هیچ و غم و شادی هیچ|خوش نیست برای هیچ ناخوش بودن}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در راه خدا حجاب شد یک سو زن|رو جملهٔ کار خویش را یک سو زن}} {{ب|در ماندهٔ نفس خویش گشتی و ترا|یک سو غم مال و دختر و یک سو زن}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یا رب تو زخواب ناز بیدارش کن|وز مستی حسن خویش هشیارش کن}} {{ب|یا بی‌خبرش کن که نداند خود را|یا آنکه زحال خود خبردارش کن}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یک لحظه چراغ آرزوهاپف کن|قطع نظر از جمال هر یوسف کن}} {{ب|زین شهد یک انگشت به کام تو کشم|از لذت اگر مست نگردی تف کن}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|خواهی که کسی شوی زهستی کم کن|ناخورده شراب وصل مستی کم کن}} {{ب|با زلف بتان دراز دستی کم کن|بت را چه گنه تو بت‌پرستی کم کن}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|درویشی کن قصد در شاه مکن|وز دامن فقر دست کوتاه مکن}} {{ب|اندر دهن مار شو و مال مجوی|در چاه نشین و طلب جاه مکن}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گفتم که: رخم به رنگ چون کاه مکن|کس را ز من و کار من آگاه مکن}} {{ب|گفتا که: اگر وصال ما می‌طلبی|گر میکشمت دم مزن و آه مکن}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یا رب تو به فضل مشکلم آسان کن|از فضل و کرم درد مرا درمان کن}} {{ب|بر من منگر که بی کس و بی هنرم|هر چیز که لایق تو باشد آن کن}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یا رب نظری بر من سرگردان کن|لطفی بمن دلشدهٔ حیران کن}} {{ب|با من مکن آنچه من سزای آنم|آنچ از کرم و لطف تو زیبد آن کن}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای غم گذری به کوی بدنامان کن|فکر من سرگشتهٔ بی سامان کن}} {{ب|زان ساغر لبریز که پر می ز غمست|یک جرعه به کار بی سرانجامان کن}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای نه دلهٔ ده دله هر ده یله کن|صراف وجود باش و خود را چله کن}} {{ب|یک صبح با خلاص بیا بر در دوست|گر کام تو بر نیامد آنگه گله کن}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در درگه ما دوستی یک دله کن|هر چیز که غیرماست آنرا یله کن}} {{ب|یک صبح به اخلاص بیا بر در ما|گر کار تو بر نیامد آنگه گله کن}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای شمع چو ابر گریه و زاری کن|وی آه جگر سوز سپه‌داری کن}} {{ب|چون بهرهٔ وصل او نداری ای دل|دندان بجگر نه و جگر خواری کن}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای ناله گرت دمیست اظهاری کن|و آن غافل مست را خبرداری کن}} {{ب|ای دست محبت ولایت بدر آی|وی باطن شرع دوستی کاری کن}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|افعال بدم ز خلق پنهان می‌کن|دشوار جهان بر دلم آسان می‌کن}} {{ب|امروز خوشم به دار و فردا با من|آنچ از کرم تو می‌سزد آن می‌کن}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|رازی که به شب لب تو گوید با من|گفتار زبان نگرددش پیرامن}} {{ب|زان سر به گریبان سخن برنارد|پیراهن حرف تنگ دارد دامن}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|عاشق من و دیوانه من و شیدا من|شهره من و افسانه من و رسوا من}} {{ب|کافر من و بت‌پرست من ترسا من|اینها من و صد بار بتر زینها من}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای زلف مسلسلت بلای دل من|وی لعل لبت گره گشای دل من}} {{ب|من دل ندهم به کس برای دل تو|تو دل به کسی مده برای دل من}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای عشق تو مایهٔ جنون دل من|حسن رخ تو ریخته خون دل من}} {{ب|من دانم و دل که در وصالت چونم|کس را چه خبر ز اندرون دل من}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|شد دیده به عشق رهنمون دل من|تا کرد پر از غصه درون دل من}} {{ب|زنهار اگر دلم بماند روزی|از دیده طلب کنید خون دل من}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|بختی نه که با دوست درآمیزم من|صبری نه که از عشق بپرهیزم من}} {{ب|دستی نه که با قضا درآویزم من|پایی نه که از دست تو بگریزم من}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای آنکه تراست عار از دیدن من|مهرت باشد بجای جان در تن من}} {{ب|آن دست نگار بسته خواهم که زنی|با خون هزار کشته در گردن من}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای گشته سراسیمه به دریای تو من|وی از تو و خود گم شده در رای تو من}} {{ب|من در تو کجا رسم که در ذات و صفات|پنهانی من تویی و پیدای تو من}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|سلطان گوید که نقد گنجینهٔ من|صوفی گوید که دلق پشمینهٔ من}} {{ب|عاشق گوید که درد دیرینهٔ من|من دانم و من که چیست در سینهٔ من}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|اسرار ازل را نه تو دانی و نه من|وین حرف معما نه تو خوانی و نه من}} {{ب|هست از پس پرده گفتگوی من و تو|چون پرده درافتد نه تو مانی و نه من}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|زد شعله به دل آتش پنهانی من|زاندازه گذشت محنت جانی من}} {{ب|معذورم اگر سخن پریشان افتاد|معلوم شود مگر پریشانی من}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دارم ز جفای فلک آینه گون|وز گردش این سپهر خس پرور دون}} {{ب|از دیده رخی همچو پیاله همه اشک|وز سینه دلی همچو صراحی همه خون}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|شوریده دلی و غصه گردون گردون|گریان چشمی و اشک جیحون جیحون}} {{ب|کاهیده تنی و شعله خرمن خرمن|هر شعله ز کوه قاف افزون افزون}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|فریاد ز دست فلک آینه گون|کز جور و جفای او جگر دارم خون}} {{ب|روزی به هزار غم به شب می‌آرم|تا خود فلک از پرده‌چه آرد بیرون}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|تا گرد رخ تو سنبل آمد بیرون|صد ناله ز من چون بلبل آمد بیرون}} {{ب|پیوسته ز گل سبزه برون می‌آید|این طرفه که از سبزه گل آمد بیرون}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در راه یگانگی نه کفرست و نه دین|یک گام زخود برون نه و راه ببین}} {{ب|ای جان جهان تو راه اسلام گزین|با مار سیه نشین و با ما منشین}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گر سقف سپهر گردد آیینهٔ چین|ور تختهٔ فولاد شود روی زمین}} {{ب|از روزی تو کم نشود دان به یقین|میدان که چنینست و چنینست و چنین}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گر صفحهٔ فولاد شود روی زمین|در صحن سپهر گردد آیینهٔ چین}} {{ب|از روزی تو کم نشود یک سر موی|حقا که چنینست و چنینست و چنین}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای در همه شان ذات تو پاک از شین|نه در حق تو کیف توان گفت نه این}} {{ب|از روی تعقل همه غیرند و صفات|ذاتت بود از روی تحقق همه عین}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یا رب به رسالت رسول الثقلین|یا رب به غزا کنندهٔ بدر و حنین}} {{ب|عصیان مرا دو حصه کن در عرصات|نیمی به حسن ببخش و نیمی به حسین}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|بر ذره نشینم بچمد تختم بین|موری بدو منزل ببرد رختم بین}} {{ب|گر لقمه مثل ز قرص خورشید کنم|تاریکی سینه آورد بختم بین}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|هان یاران هوی وها جوانمردان هو|مردی کنی و نگاه داری سر کو}} {{ب|گر تیر چنان رسد که بشکافد مو|باید که ز یک دگر نگردانی رو}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|هر چند که یار سر گرانست به تو|غمگین نشوی که مهربانست به تو}} {{ب|دلدار مثال صورت آینه است|تا تو نگرانی نگرانست به تو}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای آینه را داده جلا صورت تو|یک آینه کس ندید بی صورت تو}} {{ب|نی نی که ز لطف در همه آینه‌ها|خود آمده‌ای به دیدن صورت تو}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دورم اگر از سعادت خدمت تو|پیوسته دلست آینهٔ طلعت تو}} {{ب|از گرمی آفتاب هجرم چه غمست|دارم چو پناه سایهٔ دولت تو}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|جان و دل من فدای خاک در تو|گر فرمایی بدیده آیم بر تو}} {{ب|وصلت گوید که تو نداری سرما|بی سر بادا هر که ندارد سر تو}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای گشته جهان تشنهٔ پرآب از تو|ای رنگ گل و لالهٔ خوش‌آب از تو}} {{ب|محتاج به کیمیای اکسیر توایم|بیش از همه عقل گشته سیراب از تو}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای شعلهٔ طور طور پر نور از تو|وی مست به نیم جرعه منصور از تو}} {{ب|هر شی جهان جهان منشور از تو|من از تو و مست از تو و مخمور از تو}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای رونق کیش بت‌پرستان از تو|وی غارت دین صد مسلمان از تو}} {{ب|کفر از من و عشق از من و زنار از من|دل از تو و دین از تو و ایمان از تو}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای سبزی سبزهٔ بهاران از تو|وی سرخی روی گل عذاران از تو}} {{ب|آه دل و اشک بی قراران از تو|فریاد که باد از تو و باران از تو}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ابریست که خون دیده بارد غم تو|زهریست که تریاق ندارد غم تو}} {{ب|در هر نفسی هزار محنت زده را|بی دل کند و زدین برآرد غم تو}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|از دیدهٔ سنگ خون چکاند غم تو|بیگانه و آشنا نداند غم تو}} {{ب|دم درکشم و غمت همه نوش کنم|تا از پس من به کس نماند غم تو}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای پیر و جوان دهر شاد از غم تو|فارغ دل هیچ‌کس مباد از غم تو}} {{ب|مسکین من بیچاره درین عالم خاک|سرگردانم چو گرد باد از غم تو}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای نالهٔ پیر قرطه پوش از غم تو|وی نعرهٔ رند می‌فروش از غم تو}} {{ب|افغان مغان نیره‌نوش از غم تو|خون دل عاشقان بجوش از غم تو}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای آمده کار من به جان از غم تو|تنگ آمده بر دلم جهان از غم تو}} {{ب|هان ای دل و دیده تا به سر برنکنم|خاک همه دشت خاوران از غم تو}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای نالهٔ پیر خانقاه از غم تو|وی گریهٔ طفل بی‌گناه از غم تو}} {{ب|افغان خروس صبح گاه از غم تو|آه از غم تو هزار آه از غم تو}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای خالق ذوالجلال و ای رحمان تو|سامان ده کار بی سر و سامان تو}} {{ب|خصمان مرا مطیع من می‌گردان|بی رحمان را ز چشم من گردان تو}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای کعبه پرست چیست کین من و تو|صاحب نظرند خرده بین من و تو}} {{ب|گر بر سنجند کفر و دین من و تو|دانند نهایت یقین من و تو}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای شمع دلم قامت سنجیدهٔ تو|وصل تو حیوت این ستمدیدهٔ تو}} {{ب|چون آینه پر شد دلم از عکس رخت|سویت نگرم ولیک از دیدهٔ تو}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای در دل من اصل تمنا همه تو|وی در سر من مایهٔ سودا همه تو}} {{ب|هر چند به روزگار در می‌نگرم|امروز همه تویی و فردا همه تو}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای در دل و جان صورت و معنی همه تو|مقصود همه زدین و دنیی همه تو}} {{ب|هم با همه همدمی و هم بی همه تو|ای با همه تو بی همه تو نی همه تو}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|شبهای دراز ای دریغا بی تو|تو خفته بناز ای دریغا بی تو}} {{ب|دوری و فراق ای دریغا بی تو|من در تک و تاز ای دریغا بی تو}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|درد دل من دواش می‌دانی تو|سوز دل من سزاش می‌دانی تو}} {{ب|من غرق گنه پردهٔ عصیان در پیش|پنهان چه کنم که فاش می‌دانی تو}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|من می‌شنوم که می نبخشایی تو|هر جا که شکسته‌ایست آنجایی تو}} {{ب|ما جمله شکستگان درگاه توایم|در حال شکستگان چه فرمایی تو}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ما را نبود دلی که کار آید ازو|جز ناله که هر دمی هزار آید ازو}} {{ب|چندان گریم که کوچه‌ها گل گردد|نی روید و نالهای زار آید ازو}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|زلفش بکشی شب دراز آید ازو|ور بگذاری چنگل باز آید ازو}} {{ب|ور پیچ و خمش ز یک دگر باز کنی|عالم عالم مشک فراز آید ازو}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|عشقست که شیر نر زبون آید ازو|از هر چه گمان بری فزون آید ازو}} {{ب|گه دشمنیی کند که مهر افزاید|گه دوستیی که بوی خون آید ازو}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ابر از دهقان که ژاله می‌روید ازو|دشت از مجنون که لاله می‌روید ازو}} {{ب|خلد از صوفی و حور عین از زاهد|ما و دلکی که ناله می‌روید ازو}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|سودای سر بی سر و سامان یک سو|بی مهری چرخ و دور گردان یکسو}} {{ب|اندیشهٔ خاطر پریشان یک سو|اینها همه یک سو غم جانان یکسو}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای دل چو فراق یار دیدی خون شو|وی دیده موافقت بکن جیحون شو}} {{ب|ای جان تو عزیزتر نه‌ای از یارم|بی یار نخواهمت زتن بیرون شو}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای در صفت ذات تو حیران که و مه|وز هر دو جهان خدمت درگاه تو به}} {{ب|علت تو ستانی و شفا هم تو دهی|یا رب تو به فضل خویش بستان و بده}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|اندر شش و چار غایب آید ناگاه|در هشت و دو اسب خویش دارد کوتاه}} {{ب|در هفتم و سوم بفرستد چیزی|اندر نه و پنج و یک بپردازد راه}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای خاک نشین درگه قدر تو ماه|دست هوس از دامن وصلت کوتاه}} {{ب|در کوی تو زان خانه گرفتم که مباد|آزرده شود خیالت از دوری راه}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای زاهد و عابد از تو در ناله و آه|نزدیک تو و دور ترا حال تباه}} {{ب|کس نیست که از دست غمت جان ببرد|آن را به تغافل کشی این را بنگاه}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|اینک سر کوی دوست اینک سر راه|گر تو نروی روندگان را چه گناه}} {{ب|جامه چه کنی کبود و نیلی و سیاه|دل صاف کن و قبا همی پوش و کلاه}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|از بس که شکستم و ببستم توبه|فریاد همی کند ز دستم توبه}} {{ب|دیروز به توبه‌ای شکستم ساغر|و امروز به ساغری شکستم توبه}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|جز وصل تو دل به هر چه بستم توبه|بی یاد تو هر جا که نشستم توبه}} {{ب|در حضرت تو توبه شکستم صدبار|زین توبه که صد بار شکستم توبه}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|معمورهٔ دل به علم آراسته به|مطمورهٔ تن ز کینه پیراسته به}} {{ب|از هستی خود هر چه توان کاسته به|هر چیز که غیر تست ناخواسته به}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در گفتن ذکر حق زبان از همه به|طاعت که به شب کنی نهان از همه به}} {{ب|خواهی ز پل صراط آسان گذری|نان ده به جهانیان که نان از همه به}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|از مردم صدرنگ سیه پوشی به|وز خلق فرومایه فراموشی به}} {{ب|از صحبت ناتمام بی خاصیتان|کنجی و فراغتی و خاموشی به}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای نیک نکرده و بدیها کرده|و آنگاه نجات خود تمنا کرده}} {{ب|بر عفو مکن تکیه که هرگز نبود|ناکرده چو کرده کرده چون ناکرده}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|زاهد خوشدل که ترک دنیا کرده|می خواره خجل که معصیت‌ها کرده}} {{ب|ترسم که کند امید و بیم و آخر کار|ناکرده چو کرده کرده چون ناکرده}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گر جا به حرم ور به کلیسا کرده|زاهد عمل آنچه کرده بی جا کرده}} {{ب|چون علم نباشد عملش خواهد بود|ناکرده چو کرده کرده چون ناکرده}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|چشمم که سرشک لاله گون آورده|وز هر مژه قطرهای خون آلوده}} {{ب|نی نی به نظاره‌ات دل خون شده‌ام|از روزن سینه سر برون آورده}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|بحریست نه کاهنده نه افزاینده|امواج برو رونده و آینده}} {{ب|عالم چو عبارت از همین امواجست|نبود دو زمان بلکه دو آن پاینده}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|افسوس که عمر رفت بر بیهوده|هم لقمه حرام و هم نفس آلوده}} {{ب|فرمودهٔ ناکرده پشیمانم کرد|افسوس ز کرده‌های نافرموده}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ما درویشان نشسته در تنگ دره|گه قرص جوین خوریم و گه گشت بره}} {{ب|پیران کهن دانند میران سره|هر کس که بما بد نگره جان نبره}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|تا کی زجهان پر گزند اندیشه|تا چند زجان مستمند اندیشه}} {{ب|آن کز تو توان ستد همین کالبدست|یک مزبله گو مباش چند اندیشه}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|هجران ترا چو گرم شد هنگامه|بر آتش من قطره فشان از خامه}} {{ب|من رفتم و مرغ روح من پیش تو ماند|تا همچو کبوتر از تو آرد نامه}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دنیا طلبان ز حرص مستند همه|موسی کش و فرعون پرستند همه}} {{ب|هر عهد که با خدای بستند همه|از دوستی حرص شکستند همه}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای چشم تو چشم چشمه هر چشم همه|بی چشم تو نور نیست بر چشم همه}} {{ب|چشم همه را نظر بسوی تو بود|از چشم تو چشمه‌هاست در چشم همه}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|چون باز سفید در شکاریم همه|با نفس و هوای نفس یاریم همه}} {{ب|گر پرده ز روی کارها بر گیرند|معلوم شود که در چه کاریم همه}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای روی تو مهر عالم آرای همه|وصل تو شب و روز تمنای همه}} {{ب|گر با دگران به ز منی وای بمن|ور با همه کس همچو منی وای همه}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|سودا به سرم همچو پلنگ اندر کوه|غم بر سر غم بسان سنگ اندر کوه}} {{ب|دور از وطن خویش و به غربت مانده|چون شیر به دریا و نهنگ اندر کوه}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|آنم که توأم ز خاک برداشته‌ای|نقشم به مراد خویش بنگاشته‌ای}} {{ب|کارم چو بدست خویش بگذاشته‌ای|می‌رویم از آنسان که توأم کاشته‌ای}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای غم که حجاب صبر بشکافته‌ای|بی تابی من دیده و برتافته‌ای}} {{ب|شب تیره و یار دور و کس مونس نه|ای هجر بکش که بی‌کسم یافته‌ای}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دارم صنمی چهره برافروخته‌ای|وز خرمن دهر دیده بر دوخته‌ای}} {{ب|او عاشق دیگری و من عاشق او|پروانه صفت سوخته‌ای سوخته‌ای}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|من کیستم آتش به دل افروخته‌ای|وز خرمن دهر دیده بر دوخته‌ای}} {{ب|در راه وفا چو سنگ و آتش گردم|شاید که رسم به صبحت سوخته‌ای}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|من کیستم از خویش به تنگ آمده‌ای|دیوانهٔ با خرد به جنگ آمده‌ای}} {{ب|دوشینه به کوی دوست از رشکم سوخت|نالیدن پای دل به سنگ آمده‌ای}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|هستی که ظهور می‌کند در همه شی|خواهی که بری به حال او با همه پی}} {{ب|رو بر سر می حباب را بین که چسان|می وی بود اندر وی و وی در می وی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای خالق ذوالجلال و ای بار خدای|تا چند روم دربدر و جای به جای}} {{ب|یا خانه امید مرا در دربند|یا قفل مهمات مرا دربگشای}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یا پست و بلند دهر را سرکوبی|یا خار و خس زمانه را جاروبی}} {{ب|تا چند توان وضع مکرر دیدن|عزلی نصبی قیامتی آشوبی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یا سرکشی سپهر را سرکوبی|یا خار و خس زمانه را جاروبی}} {{ب|بگرفت دلم ازین خسیسان یا رب|حشری نشری قیامتی آشوبی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|عهدی به سر زبان خود بربستی|صد خانه پر از بتان یکی نشکستی}} {{ب|تو پنداری به یک شهادت رستی|فردات کند خمار کاکنون مستی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|غم جمله نصیب چرخ خم بایستی|یا با غم من صبر بهم بایستی}} {{ب|یا مایهٔ غم چو عمر کم بایستی|یا عمر به اندازهٔ غم بایستی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|زلفت سیمست و مشک را کان گشتی|از بسکه بجستی تو همه آن گشتی}} {{ب|ای آتش تا سرد بدی سوختیم|ای وای از آنروز که سوزان گشتی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای شیر خدا امیر حیدر فتحی|وی قلعه گشای در خیبر فتحی}} {{ب|درهای امید بر رخم بسته شده|ای صاحب ذوالفقار و قنبر فتحی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در کوی خودم مسکن و مأوا دادی|در بزم وصال خود مرا جادادی}} {{ب|القصه به صد کرشمه و ناز مرا|عاشق کردی و سر به صحرا دادی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|اول همه جام آشنایی دادی|آخر بستم زهر جدایی دادی}} {{ب|چون کشته شدم بگفتی این کشتهٔ کیست|داد از تو که داد بی‌وفایی دادی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای شاه ولایت دو عالم مددی|بر عجز و پریشانی حالم مددی}} {{ب|ای شیر خدا زود به فریادم رس|جز حضرت تو پیش که نالم مددی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|من کیستم از قید دو عالم فردی|عنقا منشی بلند همت مردی}} {{ب|دیوانهٔ بیخودی بیابان گردی|لبریز محبتی سرا پا دردی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|از چهره همه خانه منقش کردی|وز باده رخان ما چو آتش کردی}} {{ب|شادی و نشاط ما یکی شش کردی|عیشت خوش باد عیش ما خوش کردی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|عشقم دادی زاهل دردم کردی|از دانش و هوش و عقل فردم کردی}} {{ب|سجاده نشین با وقاری بودم|میخواره و رند و هرزه گردم کردی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|با فاقه و فقر هم نشینم کردی|بی خویش و تبار و بی قرینم کردی}} {{ب|این مرتبهٔ مقربان در تست|آیا به چه خدمت این چنینم کردی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای دیده مرا عاشق یاری کردی|داغم زرخ لاله عذاری کردی}} {{ب|کاری کردی که هیچ نتوان گفتن|الله الله چه خوب کاری کردی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای دل تا کی مصیبت‌افزا گردی|ای خون شده چند درد پیما گردی}} {{ب|انداختیم دربدر و کوی به کوی|رسوا کردی مرا، تو رسوا گردی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای آنکه به گرد شمع دود آوردی|یعنی که خط ارچه خوش نبود آوردی}} {{ب|گر دود دل منست دیرت بگرفت|ور خط به خون ماست زود آوردی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای چرخ بسی لیل و نهار آوردی|گه فصل خزان و گه بهار آوردی}} {{ب|مردان جهان را همه بردی به زمین|نامردان را بروی کار آوردی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای کاش مرا به نفت آلایندی|آتش بزدندی و نبخشایندی}} {{ب|در چشم عزیز من نمک سایندی|وز دوست جدا شدن نفرمایندی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای خالق ذوالجلال هر جانوری|وی رهرو رهنمای هر بی‌خبری}} {{ب|بستم کمر امید بر درگه تو|بگشای دری که من ندارم هنری}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دستی نه که از نخل تو چینم ثمری|پایی نه که در کوی تو یابم گذری}} {{ب|چشمی نه که بر خویش بگریم قدری|رویی نه که بر خاک بمالم سحری}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|هنگام سپیده دم خروس سحری|دانی که چرا همی کند نوحه گری}} {{ب|یعنی که نمودند در آیینهٔ صبح|کز عمر شبی گذشت و تو بی‌خبری}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای ذات تو در صفات اعیان ساری|اوصاف تو در صفاتشان متواری}} {{ب|وصف تو چو ذات مطلقست اما نیست|در ضمن مظاهر از تقید عاری}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|عالم ار نه‌ای ز عبرت عاری|نهری جاری به طورهای طاری}} {{ب|وندر همه طورهای نهر جاری|سریست حقیقة الحقایق ساری}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یا رب یا رب کریمی و غفاری|رحمان و رحیم و راحم و ستاری}} {{ب|خواهم که به رحمت خداوندی خویش|این بندهٔ شرمنده فرونگذاری}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گیرم که هزار مصحف از برداری|با آنچه کنی که نفس کافر داری}} {{ب|سر را به زمین چه می‌نهی بهر نماز|آنرا به زمین بنه که بر سر داری}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای شمع نمونه‌ای زسوزم داری|خاموشی و مردن رموزم داری}} {{ب|داری خبر از سوز شب هجرانم|آیا چه خبر ز سوز روزم داری}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|چون گل بگلاب شسته رویی داری|چون مشک بمی حل شده مویی داری}} {{ب|چون عرصه گه قیامت از انبه خلق|پر آفت و محنت سر کویی داری}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای دل بر دوست تحفه جز جان نبری|دردت چو دهند نام درمان نبری}} {{ب|بی درد زدرد دوست نالان گشتی|خاموش که عرض دردمندان نبری}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|پیوسته تو دل ربوده‌ای معذوری|غم هیچ نیازموده‌ای معذوری}} {{ب|من بی تو هزار شب به خون در خفتم|تو بی تو شبی نبوده‌ای معذوری}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یا شاه تویی آنکه خدا را شیری|خندق جه و مرحب کش و خیبر گیری}} {{ب|مپسند غلام عاجزت یا مولا|ایام کند ذلیل هر بی‌پیری}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یا گردن روزگار را زنجیری|یا سرکشی زمانه را تدبیری}} {{ب|این زاغوشان بسی پریدند بلند|سنگی چوبی گزی خدنگی تیری}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|از کبر مدار هیچ در دل هوسی|کز کبر به جایی نرسیدست کسی}} {{ب|چون زلف بتان شکستگی عادت کن|تا صید کنی هزار دل در نفسی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای در سر هر کس از خیالت هوسی|بی یاد تو برنیاید از من نفسی}} {{ب|مفروش مرا بهیچ و آزاد مکن|من خواجه یکی دارم و تو بنده بسی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گر شهره شوی به شهر شر الناسی|ورخانه نشینی همگی وسواسی}} {{ب|به زان نبود که همچو خضر والیاس|کس نشناسد ترا تو کس نشناسی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|تا نگذری از جمع به فردی نرسی|تا نگذری از خویش به مردی نرسی}} {{ب|تا در ره دوست بی سر و پا نشوی|بی درد بمانی و به دردی نرسی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گه شانه کش طرهٔ لیلا باشی|گه در سر مجنون همه سودا باشی}} {{ب|گه آینهٔ جمال یوسف گردی|گه آتش خرمن زلیخا باشی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|مزار دلی را که تو جانش باشی|معشوقهٔ پیدا و نهانش باشی}} {{ب|زان می‌ترسم که از دلازاری تو|دل خون شود و تو در میانش باشی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|جان چیست غم و درد و بلا را هدفی|دل چیست درون سینه سوزی و تفی}} {{ب|القصه پی شکست ما بسته صفی|مرگ از طرفی و زندگی از طرفی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|بگشود نگار من نقاب از طرفی|برداشت سفیده دم حجاب از طرفی}} {{ب|گر نیست قیامت ز چه رو گشت پدید|ماه از طرفی و آفتاب از طرفی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای آنکه به کنهت نرسد ادراکی|کونین به پیش کرمت خاشاکی}} {{ب|از روی کرم اگر ببخشی همه را|بخشیده شود پیش تو مشت خاکی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|وصافی خود به رغم حاسد تا کی|ترویج چنین متاع کاسد تا کی}} {{ب|تو معدومی خیال هستی از تو|فاسد باشد خیال فاسد تا کی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای دل زشراب جهل مستی تا کی|وی نیست شونده لاف هستی تا کی}} {{ب|گر غرقهٔ بحر غفلت و آز نه‌ای|تردامنی و هواپرستی تا کی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای از تو به باغ هر گلی را رنگی|هر مرغی را زشوق تو آهنگی}} {{ب|با کوه زاندوه تو رمزی گفتم|برخاست صدای ناله از هر سنگی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|تا بتوانی بکش به جان بار دلی|می‌کوش که تا شوی ز دل یار دلی}} {{ب|آزار دلی مجو که ناگاه کنی|کار دو جهان در سر آزار دلی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|از درد تو نیست چشم خالی ز نمی|هر جا که دلیست شد گرفتار غمی}} {{ب|بیماری تو باعث نابودن ماست|ای باعث عمر مامبادت المی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|بی پا و سران دشت خون‌آشامی|مردند ز حسرت و غم ناکامی}} {{ب|محنت زدگان وادی شوق ترا|هجران کشد و آجل کشد بدنامی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دل داغ تو دارد ارنه بفروختمی|در دیده تویی و گرنه می‌دوختمی}} {{ب|دل منزل تست ورنه روزی صدبار|در پیش تو چون سپند می‌سوختمی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|حقا که اگر چو مرغ پر داشتمی|روزی ز تو صد بار خبر داشتمی}} {{ب|این واقعه‌ام اگر نبودی در پیش|کی دیده ز دیدار تو برداشتمی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گر در یمنی چو با منی پیش منی|گر پیش منی چو بی منی در یمنی}} {{ب|من با تو چنانم ای نگار یمنی|خود در غلطم که من توأم یا تو منی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دردی داریم و سینهٔ بریانی|عشقی داریم و دیدهٔ گریانی}} {{ب|عشقی و چه عشق، عشق عالم سوزی|دردی و چه درد، درد بی‌درمانی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گر طاعت خود نقش کنم بر نانی|و آن نان بنهم پیش سگی بر خوانی}} {{ب|و آن سگ سالی گرسنه در زندانی|از ننگ بر آن نان ننهد دندانی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|نزدیکان را بیش بود حیرانی|کایشان دانند سیاست سلطانی}} {{ب|ما را به سر چاه بری دست زنی|لاحول کنی و دست بر دل رانی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|نزدیکان را بیش بود حیرانی|کایشان دانند سیاست سلطانی}} {{ب|ما را چه که وصف دستگاه تو کنیم|ماییم قرین حیرت و نادانی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|هستی که عیان نیست روان در شانی|در شان دگر جلوه کند هر آنی}} {{ب|این نکته بجو ز کل یوم فی شان|گر بایدت از کلام حق برهانی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گر در طلب گوهر کانی کانی|ور زنده ببوی وصل جانی جانی}} {{ب|القصه حدیث مطلق از من بشنو|هر چیز که در جستن آنی آنی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای آنکه دوای دردمندان دانی|راز دل زار مستمندان دانی}} {{ب|حال دل خویش را چه گویم با تو|ناگفته تو خود هزار چندان دانی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|آنی تو که حال دل نالان دانی|احوال دل شکسته بالان دانی}} {{ب|گر خوانمت از سینهٔ سوزان شنوی|ور دم نزنم زبان لالان دانی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گفتی که به وقت مجلس افروختنی|آیا که چه نکتهاست بردوختنی}} {{ب|ای بی‌خبر از سوخته و سوختنی|عشق آمدنی بود نه آموختنی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ما را به سر چاه بری دست زنی|لاحول کنی و شست بر شست زنی}} {{ب|بر ما به ستم همیشه دستی داری|گویی عسسی و شامگه مست زنی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|تا چند سخن تراشی و رنده زنی|تا کی به هدف تیر پراکنده زنی}} {{ب|گر یک ورق از علم خموشی خوانی|بسیار بدین گفت و شنوخنده زنی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای واحد بی مثال معبود غنی|وی رازق پادشاه و درویش و غنی}} {{ب|یا قرض من از خزانه غیب رسان|یا از کرم خودت مرا ساز غنی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|خواهی چو خلیل کعبه بنیاد کنی|و آنرا به نماز و طاعت آباد کنی}} {{ب|روزی دو هزار بنده آزاد کنی|به زان نبود که خاطری شاد کنی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گر زانکه هزار کعبه آزاد کنی|به زان نبود که خاطری شاد کنی}} {{ب|گر بنده کنی ز لطف آزادی را|بهتر که هزار بنده آباد کنی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای آنکه سپهر را پر از ابر کنی|وز لطف نظر به سوی هر گبر کنی}} {{ب|کردند تمام خانه‌های تو خراب|ای خانه خراب تا به کی صبر کنی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای خوانده ترا خدا ولی ادر کنی|بر تو ز نبی نص جلی ادر کنی}} {{ب|دستم تهی و لطف تو بی پایانست|یا حضرت مرتضی علی ادر کنی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|تا ترک علایق و عوایق نکنی|یک سجدهٔ شایستهٔ لایق نکنی}} {{ب|حقا که ز دام لات و عزی نرهی|تا ترک خود و جمله خلایق نکنی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یا رب در خلق تکیه گاهم نکنی|محتاج گدا و پادشاهم نکنی}} {{ب|موی سیهم سفید کردی به کرم|با موی سفید رو سیاهم نکنی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|یاقوت ز دیده ریختم تا چه کنی|در پای غم تو بیختم تا چه کنی}} {{ب|از هر که به تو گریختم سود نکرد|از تو به تو در گریختم تا چه کنی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دنیای دنی پر هوس را چه کنی|آلودهٔ هر ناکس و کس را چه کنی}} {{ب|آن یار طلب کن که ترا باشد و بس|معشوقهٔ صد هزار کس را چه کنی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|از سادگی و سلیمی و مسکینی|وز سرکشی و تکبر و خود بینی}} {{ب|بر آتش اگر نشانیم بنشینم|بر دیده اگر نشانمت ننشینی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|باز آی که تا صدق نیازم بینی|بیداری شبهای درازم بینی}} {{ب|نی نی غلطم که خود فراق تو بتا|کی زنده گذاردم که بازم بینی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای دل اگر آن عارض دلجو بینی|ذرات جهان را همه نیکو بینی}} {{ب|در آینه کم نگر که خودبین نشوی|خود آینه شو تا همگی او بینی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|میدان فراخ و مرد میدانی نی|مردان جهان چنان‌که میدانی نی}} {{ب|در ظاهرشان به اولیاء می‌مانند|در باطنشان بوی مسلمانی نی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای در خم چوگان تو سرها شده گوی|بیرون نه ز فرمان تو دل یک سر موی}} {{ب|ظاهر که به دست ماست شستیم تمام|باطن که به دست تست آنرا تو بشوی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|هان مردان هان و هان جوانمردان هوی|مردی کنی و نگاه داری سر کوی}} {{ب|گر تیر آید چنان‌که بشکافد موی|زنهار زیار خود مگر دانی روی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در کوی تو می‌دهند جانی به جوی|جانی چه بود که کاروانی به جوی}} {{ب|از وصل تو یک جو بجهانی ارزد|زین جنس که ماییم جهانی به جوی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|تحقیق معانی ز عبارات مجوی|بی رفع قیود و اعتبارات مجوی}} {{ب|خواهی یابی ز علت جهل شفا|قانون نجات از اشارات مجوی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در ظلمت حیرت ار گرفتار شوی|خواهی که ز خواب جهل بیدار شوی}} {{ب|در صدق طلب نجات، زیرا که به صدق|شایستهٔ فیض نور انوار شوی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در مدرسه گر چه دانش اندوز شوی|وز گرمی بحث مجلس افروز شوی}} {{ب|در مکتب عشق با همه دانایی|سر گشته چو طفلان نوآموز شوی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|از هستی خویش تا پشیمان نشوی|سر حلقهٔ عارفان و مستان نشوی}} {{ب|تا در نظر خلق نگردی کافر|در مذهب عاشقان مسلمان نشوی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گر صید عدم شوی زخود رسته شوی|ور در صفت خویش روی بسته شوی}} {{ب|می‌دان که وجود تو حجاب ره تست|با خود منشین که هر زمان خسته شوی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دنیا راهی بهشت منزلگاهی|این هر دو به نزد اهل معنی کاهی}} {{ب|گر عاشق صادقی زهر دو بگذر|تا دوست ترا به خود نماید راهی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|آمد بر من قاصد آن سرو سهی|آورد بهی تا نبود دست تهی}} {{ب|من هم رخ خود بدان بهی مالیدم|یعنی ز مرض نهاده‌ام رو به بهی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|تا تو هوس خدای از سر ننهی|در هر دو جهان نباشدت روی بهی}} {{ب|ور زانکه به بندگی فرود آری سر|ز اندیشهٔ این و آن بکلی برهی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|پاکی و منزهی و بی همتایی|کس را نرسد ملک بدین زیبایی}} {{ب|خلقان همه خفته‌اند و درها بسته|یا رب تو در لطف بما بگشایی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گفتم که کرایی تو بدین زیبایی|گفتا خود را که من خودم یکتایی}} {{ب|هم عشقم و هم عاشق و هم معشوقم|هم آینه جمال و هم بینایی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای دلبر عیسی نفس ترسایی|خواهم که به پیش بنده بی ترس آیی}} {{ب|گه اشک زدیدهٔ ترم خشک کنی|گه بر لب خشک من لب ترسایی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|بردارم دل گر از جهان فرمایی|فرمان برم ار سود و زیان فرمایی}} {{ب|بنشینم اگر بر سر آتش گویی|برخیزم اگر از سر جان فرمایی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|آنجا که ببایی نه پدیدی گویی|آنجا که نبایی از زمین بر رویی}} {{ب|عاشق کنی و مراد عاشق جویی|اینت خوشی و ظریفی و نیکویی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|آیینه صفت بدست او نیکویی|زین سوی نموده‌ای ولی زان سویی}} {{ب|او دیده ترا که عین هستی تو اوست|زانش تو ندیده‌ای که عکس اویی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای آنکه بر آرنده حاجات تویی|هم کافل و کافی مهمات تویی}} {{ب|سر دل خویش را چه گویم با تو|چون عالم سر و الخفیات تویی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای آنکه گشایندهٔ هر بند تویی|بیرون ز عبارت چه و چند تویی}} {{ب|این دولت من بس که منم بندهٔ تو|این عزت من بس که خداوند تویی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|سبحان الله بهر غمی یار تویی|سبحان الله گشایش کار تویی}} {{ب|سبحان الله به امر تو کن فیکون|سبحان الله غفور و غفار تویی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|الله تویی وز دلم آگاه تویی|درمانده منم دلیل هر راه تویی}} {{ب|گر مورچه‌ای دم زند اندر تک چاه|آگه ز دم مورچه در چاه تویی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|ای آنکه به ملک خویش پاینده تویی|وز دامن شب صبح نماینده تویی}} {{ب|کار من بیچاره قوی بسته شده|بگشای خدایا که گشاینده تویی}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|از زهد اگر مدد دهی ایمان را|مرتاض کنی به ترک دینی جان را}} {{ب|ترک دنیا نه زهد دنیا زیراک|نزدیک خرد زهد نخوانند آن را}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|آن عشق که هست جزی لاینفک ما|حاشا که شود به عقل ما مدرک ما}} {{ب|خوش آنکه ز نور او دمد صبح یقین|ما را برهاند ز ظلام شک ما}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در رفع حجب کوش نه در جمع کتب|کز جمع کتب نمی‌شود رفع حجب}} {{ب|در طی کتب بود کجا نشهٔ حب|طی کن همه را بگو الی الله اتب}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|شیرین‌دهنی که از لبش جان می‌ریخت|کفرش ز سر زلف پریشان می‌ریخت}} {{ب|گر شیخ به کفر زلف او ره می‌برد|خاک ره او بر سر ایمان می‌ریخت}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گر طالب راه حق شوی ره پیداست|او راست بود با تو، تو گر باشی راست}} {{ب|وانگه که به اخلاص و درون صافی|او را باشی بدان که او نیز تراست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|من بندهٔ عاصیم رضای تو کجاست|تاریک دلم نور و صفای تو کجاست}} {{ب|ما را تو بهشت اگر به طاعت بخشی|این بیع بود لطف و عطای تو کجاست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|دوزخ شرری ز آتش سینهٔ ماست|جنت اثری زین دل گنجینهٔ ماست}} {{ب|فارغ ز بهشت و دوزخ ای دل خوش باش|با درد و غمش که یار دیرینهٔ ماست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|سوفسطایی که از خرد بی‌خبرست|گوید عالم خیالی اندر گذرست}} {{ب|آری عالم همه خیالیست ولی|پیوسته حقیقتی درو جلوه گرست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|کردیم هر آن حیله که عقل آن دانست|تا بو که توان راه به جانان دانست}} {{ب|ره می‌نبریم وهم طمع می‌نبریم|نتوان دانست بو که نتوان دانست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|آنرا که حلال زادگی عادت و خوست|عیب همه مردمان به چشمش نیکوست}} {{ب|معیوب همه عیب کسان می‌نگرد|از کوزه همان برون تراود که دروست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|عالم به خروش لااله الا هوست|عاقل بگمان که دشمنست این یا دوست}} {{ب|دریا به وجود خویش موجی دارد|خس پندارد که این کشاکش با اوست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در درد شکی نیست که درمانی هست|با عشق یقینست که جانانی هست}} {{ب|احوال جهان چو دم به دم می‌گردد|شک نیست درین حال که گردانی هست}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|گر درویشی مکن تصرف در هیچ|نه شادی کن بهیچ و نه غم خور هیچ}} {{ب|خرسند بدان باش که در ملک خدای|در دنیی و آخرت نباشی بر هیچ}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|بی شک الفست احد، ازو جوی مدد|وز شخص احد به ظاهر آمد احمد}} {{ب|در ارض محمد شد و محمود آمد|اذ قال الله: قل هو الله احد}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|جانی من و تو نمونهٔ پرگاریم|سر گر چه دو کرده‌ایم یک تن داریم}} {{ب|بر نقطه روانیم کنون چون پرگار|در آخر کار سر بهم باز آریم}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|در درویشی هیچ کم و بیش مدان|یک موی تو در تصرف خویش مدان}} {{ب|و آنرا که بود روی به دنیا و به دین|در دوزخ یا بهشت درویش مدان}} {{پایان شعر}} {{سه ستاره}} {{شعر}} {{ب|از هر چه نه از بهر تو کردم توبه|ور بی تو غمی خوردم از آن غم توبه}} {{ب|و آن نیز که بعد ازین برای تو کنم|گر بهتر از آن توان از آن هم توبه}} {{پایان شعر}} [[رده:رباعیات]] [[pl:Czterowiersze (1895)]] 3rcodxztnupkhkd67p498l2yb1f9q3h هدایت، صادق 0 2148 302104 3389 2026-10-05T14:24:04Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302104 wikitext text/x-wiki #REDIRECT [[Author:صادق هدایت]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} irp7ul16bc1p6809uu0ioe2rl1bx3of میرزاده عشقی 0 2267 302105 3677 2026-10-05T14:24:08Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302105 wikitext text/x-wiki #REDIRECT [[مؤلف:میرزاده عشقی]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} g6kbd79pol084i6qfbq2wjow8qsyqku رده:آثار صمد بهرنگی 14 2342 302316 56713 2026-10-05T20:30:32Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302316 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|بهرنگی، صمد]] 0lor3cva1l2lyo1mjx2loak8281lxn2 رده:آثار احمد بهمنیار 14 2345 302265 56714 2026-10-05T20:23:22Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302265 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|بهمنیار، احمد]] gujg6rb9hi9riizm9cn8dwcv28wyj15 رده:املای فارسی 14 2350 302486 82517 2026-10-05T20:54:14Z Hanooz 17889 302486 wikitext text/x-wiki [[رده:آثار احمد بهمنیار]] از خداوند متعال مسئلت دارم {{حس|خالی}} ip1dfekdyp7rlwi5f24crvbqm4r45zo رده:آثار جلال آل‌احمد 14 2351 302266 56712 2026-10-05T20:23:26Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302266 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|آل‌احمد، جلال]] 2xjmlk2tbnj1mefwb25f9ccxcjzcgiv پدیدآورنده:غلامحسین ساعدی 102 2364 302106 69479 2026-10-05T14:24:12Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302106 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[ویکی‌نبشته:موارد مغایر حق تکثیر]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} ly6scg7xuhrmoh0fzdmgq3y77ucm9mi پدیدآورنده:سیاوش کسرایی 102 2413 302107 69477 2026-10-05T14:24:16Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302107 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[ویکی‌نبشته:موارد مغایر حق تکثیر]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} ly6scg7xuhrmoh0fzdmgq3y77ucm9mi ژاله قائم‌مقامی 0 2504 302108 41926 2026-10-05T14:24:20Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302108 wikitext text/x-wiki #REDIRECT [[مؤلف:ژاله قائم مقامی]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} gpi4d1w1ovhoh56d4klsxarvie4b8ei ابوسعید ابوالخیر 0 19063 302058 21449 2026-10-05T14:21:01Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302058 wikitext text/x-wiki #REDIRECT [[مؤلف:ابوسعید ابوالخیر]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} g3pmhbbk3q7uncwnjabzavk92a0jxi2 نظامی گنجوی 0 19697 302109 23344 2026-10-05T14:24:24Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302109 wikitext text/x-wiki #REDIRECT [[مؤلف:نظامی]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} 4m59z5jx6n015f3d6odjfdvgtq4layf نظامی 0 19698 302110 23345 2026-10-05T14:24:28Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302110 wikitext text/x-wiki #REDIRECT [[مؤلف:نظامی]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} 4m59z5jx6n015f3d6odjfdvgtq4layf بیدل دهلوی 0 19762 302059 94186 2026-10-05T14:21:05Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302059 wikitext text/x-wiki #REDIRECT [[پدیدآورنده:بیدل دهلوی]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} fh3dupherpkezg1mhabkbabllw97x7e بحث:بیدل دهلوی 1 19763 302060 41930 2026-10-05T14:21:09Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302060 wikitext text/x-wiki #REDIRECT [[بحث مؤلف:بیدل شیرازی]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} oit6k3hkd7ylp7fpykl9g0jjtjpa5ej فخرعظمی ارغون 0 20265 302061 276489 2026-10-05T14:21:13Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302061 wikitext text/x-wiki #تغییرمسیر [[پدیدآورنده:فخرعظمی ارغون]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} 3qeq6q00zjgqogljz8mu2go49s5yjf8 سهراب سپهری 0 20298 302062 276491 2026-10-05T14:21:17Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302062 wikitext text/x-wiki #تغییرمسیر [[پدیدآورنده:سهراب سپهری]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} 4935aio93e1lw6vrn3tj9aeu5t1j2vt ژاله قائم مقامی 0 20302 302111 276485 2026-10-05T14:24:32Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302111 wikitext text/x-wiki #تغییرمسیر [[پدیدآورنده:ژاله قائم مقامی]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} pq02mfgfyglpnwzna0x94ty8hua3rsl سجاد 0 20761 302063 71517 2026-10-05T14:21:21Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302063 wikitext text/x-wiki #تغییرمسیر [[پدیدآورنده:علی بن الحسین سجاد]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} p4yotvmbb1w5brau1v5wkqgnyq8f2xp سخنرانی ها 0 20890 302064 44074 2026-10-05T14:21:25Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302064 wikitext text/x-wiki #REDIRECT [[درگاه:سخنرانی‌ها]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} oi1xi3689x8abb1xrn6lwf3houcup39 پدیدآورنده:فاضل خان گروسی 102 22891 302135 277395 2026-10-05T14:42:37Z Hanooz 17889 302135 wikitext text/x-wiki {{پدیدآورنده |نام = فاضل خان گروسی |حرف‌اول = گ |سال تولد = ۱۱۶۳ |سال مرگ= ۱۲۲۲ |توضیح = ادیب دربار فتحعلی‌شاه قاجار |تصویر = |پیوندویکی‌پدیا = فاضل خان گروسی |پیوندویکی‌گفتاورد = |پیوندکامانز = }} == مجموعه آثار موجود == * [[ترجمه کتاب مقدس (گروسی)|ترجمه کتاب مقدس (تورات و انجیل)]] {{ترتیب‌پیش‌فرض:گروسی، فاضل خان}} [[رده:پدیدآورندگان ایرانی]] [[رده:مترجمان]] p17xh1mfvnl3vle4ii3qhhd59es798x نظیری نیشابوری 0 23258 302112 39242 2026-10-05T14:24:36Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302112 wikitext text/x-wiki #تغییرمسیر [[مؤلف:نظیری نیشابوری]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} llmuhexraixnvrrcbmrtslat6oqcle7 رضی‌الدین نیشابوری 0 23259 302065 39244 2026-10-05T14:21:29Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302065 wikitext text/x-wiki #تغییرمسیر [[مؤلف:رضی‌الدین نیشابوری]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} tsed70wtvctesta9i056s2fl3emogd5 لطف الله نیشابوری 0 23260 302066 39246 2026-10-05T14:21:33Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302066 wikitext text/x-wiki #تغییرمسیر [[مؤلف:لطف الله نیشابوری]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} klvxfcky6a4k9xyxnndkmbl2szwtgys ادیب نیشابوری 0 23261 302067 39248 2026-10-05T14:21:37Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302067 wikitext text/x-wiki #تغییرمسیر [[مؤلف:ادیب نیشابوری]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} rm8grvoo5modlex034okzv9nef1pom3 امیرمعزی 0 23262 302068 39250 2026-10-05T14:21:41Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302068 wikitext text/x-wiki #تغییرمسیر [[مؤلف:امیرمعزی]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} 8fmkz1h4zaxbc9e1a09n9zndhraqr5v پدیدآورنده:فریدون مشیری 102 23943 302113 69449 2026-10-05T14:24:41Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302113 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[ویکی‌نبشته:موارد مغایر حق تکثیر]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} ly6scg7xuhrmoh0fzdmgq3y77ucm9mi سخنرانی‌ها 0 24301 302069 43680 2026-10-05T14:21:45Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302069 wikitext text/x-wiki #تغییرمسیر [[درگاه:سخنرانی‌ها]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} rgit2atfux1xn0j031trugc3clygm8f بحث:سخنرانی‌ها 1 24302 302070 43682 2026-10-05T14:21:49Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302070 wikitext text/x-wiki #تغییرمسیر [[بحث درگاه:سخنرانی‌ها]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} 1kdw35dcx6afx7tgqjg338zwg813ix8 قانون اساسی کشورها 0 24823 302071 45410 2026-10-05T14:21:53Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302071 wikitext text/x-wiki #تغییرمسیر [[درگاه:قانون اساسی کشورها]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} 1fl5v5yvx27lvdr19o1d7rgaol3cr4j بحث:قانون اساسی کشورها 1 24824 302072 45412 2026-10-05T14:21:57Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302072 wikitext text/x-wiki #تغییرمسیر [[بحث درگاه:قانون اساسی کشورها]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} jnokk3aebczrnbu5m438j31f9dbqwmy پدیدآورنده:صابر کرمانی 102 24920 302114 69476 2026-10-05T14:24:45Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302114 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[ویکی‌نبشته:موارد مغایر حق تکثیر]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} ly6scg7xuhrmoh0fzdmgq3y77ucm9mi پدیدآورنده:محمدتقی جعفری 102 26229 302115 69541 2026-10-05T14:24:49Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302115 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[ویکی‌نبشته:موارد مغایر حق تکثیر]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} ly6scg7xuhrmoh0fzdmgq3y77ucm9mi پدیدآورنده:حسین‌علی منتظری 102 26689 302116 69570 2026-10-05T14:24:53Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302116 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[ویکی‌نبشته:موارد مغایر حق تکثیر]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} ly6scg7xuhrmoh0fzdmgq3y77ucm9mi پدیدآورنده:فریدون جنیدی 102 26699 302117 83693 2026-10-05T14:24:57Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302117 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[ویکی‌نبشته:موارد مغایر حق تکثیر]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} ly6scg7xuhrmoh0fzdmgq3y77ucm9mi درگاه:Index 100 27161 302073 291033 2026-10-05T14:22:01Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302073 wikitext text/x-wiki #تغییرمسیر [[ویکی‌نبشته:فهرست]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} c1otgmdv3x1v0awmqu99g7z2rcqit9r محمدحسن شریعت سنگلجی 0 28134 302074 62331 2026-10-05T14:22:05Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302074 wikitext text/x-wiki #تغییرمسیر [[پدیدآورنده:شریعت سنگلجی]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} sewmeqmg8nikpfsuuczuco5kxtn9np0 شریعت سنگلجی 0 28135 302075 61273 2026-10-05T14:22:09Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302075 wikitext text/x-wiki #تغییرمسیر [[مؤلف:شریعت سنگلجی]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} 64vlipnqgb005tulljm2xpocr208r4k مؤلف:شریعت سنگلجی 0 28348 302076 62332 2026-10-05T14:22:13Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302076 wikitext text/x-wiki #تغییرمسیر [[پدیدآورنده:شریعت سنگلجی]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} sewmeqmg8nikpfsuuczuco5kxtn9np0 لارن مارغو 0 28466 302137 301680 2026-10-05T17:21:10Z Hanooz 17889 جایگزینی «[[محمدطاهر میرزا]]» با «[[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]]» 302137 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = لارن مارگون | مؤلف = الکساندر دوما | قسمت = | قبلی = | بعدی = | سال = | یادداشت = }} # [[لارن مارغون (جلد اول)]] برگردان از [[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]] [[رده:رمان‌ها]] [[رده:آثار نوشته‌شده به زبان فرانسوی]] t1klvzfhu8683qwlx9k3ghk8wwk37lc محمدطاهر میرزا 0 28468 302118 262405 2026-10-05T14:25:01Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302118 wikitext text/x-wiki #تغییرمسیر [[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} a14leeyt4ysmjourx91ymmaj2i27l7r لارن مارغو/جلد ۱/فصل ۱ 0 28470 302138 301616 2026-10-05T17:21:14Z Hanooz 17889 جایگزینی «[[محمدطاهر میرزا]]» با «[[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]]» 302138 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = لارن مارغون (جلد اول) | مؤلف = الکساندر دوما | قسمت = فصل ۱ | قبلی = | بعدی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۲|فصل ۲]] | سال = | یادداشت = ترجمه از [[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]] }} دوشنبه هچدهم ماه او از سال هزار و پانصد و هفتاد و دو از تاریخ میلادی در عمارت لور در شهر پاریس جشنی مهیا شده بود. روزنها و پنجرهای این عمارت قدیم که عادتا غالب ایام بسته و تاریک است. امشب تمام روشن و گشوده بود: اماکن و معابر که در سایر ایام بعد از ساعت نه بالمره خالی و بدون تردد بود. امشب با وجود اینکه ساعت از نصف شب تجاوز کرده بود پر از مترددین و تماشاییان بود. این جمعیت و ازدحام که چون بحر زخار و دریای مطلاطم مواج در طلاطم و موج زدن بود هر لحظه در فزایش بوده. وصدای همهمه مردم بیشتر میشد. و جزر و مد این دریا از کوچه فوسه – سنت – ژرمن گرفته تا کوچه آسزوس رسیده و در ساحل دیوارهای لور منکسر گردیده و رجوع میکرد تا زیر عمارت هوتل دبوربون که در روبروی عمارت لور واقع شده بود. با وجود اینکه این جشن پادشاهی بود. بلکه بهمین واسطه رایحه فتنه و فسادی از این ازدحام استشمام میشد و هیئت این جمعیت و مردم موحش بود. زیرا که میدانستند که این اجتماع مقدمه ازدحام دیگری است که هنوز در پرده غیب مستور و پوشیده است که بروز و ظهور نیافته. و عنقریب این گروه عامه مدعو خواهند شد که حاضر شوند بر واقعه خونریزی که میل ایشان بر این و از صمیم قلب طالب وی میباشند. دربار فرانسه جشن گرفته بود از برای عروسی مادام مارکرنت و والوا دختر هنری دوم و خواهر شارل نهم که بالفعل پادشاه فرانسه بود. از برای هنری دبوربون پادشاه مملکت ناوار که امروز صبح کاردینال دبوربون عقد ازدواج عروس و داماد را با رسومات و تشریفات چنانکه درخور سلاطین بزرگست در کلیسیای نوتردام اجرا داشته بود. این وصلت زباد متعجب ساخته بود تمام دنیا را و موجب تفکرات بیشمار گردیده از برای اشخاصیکه دور اندیشند. و نظر در عواقب امور دارند. و متحیر داشته بود مردم را که نمیدانستند سر و سبب مواصله این دو طایفه مختلف المذهب را که نهایت خصومت را با هم دارند و بخون همدیگر تشنه‌اند یعنی پروتستان و کاتولیک. و نفهمیدند و از خود سوال میکردند که چگونه شاهزاده جوان پرنس دکونده عفو خواهد نمود برادر شاه دوک دانژو را از قتل پدرش درژناک که بفرمان و تحریک مشارالیه مونتکیو او را بقتل آورد (مترجم گوید که در سال هزار و پانصد و شصت و نه طایفه کاتولیک بریاست دوک دانژو برادر شاه که در آخر شاه فرانسه شد و با سم هنری سوم موسوم گشت. و طایفه پروتستان بریاست پرنس کونده پدر پرنس کونده جوان مذکور در فوق لشگری فراهم آوردند و تلاقی فریقین در ژارناک شده بعد از جنگ سختی طایفه کاتولیک غالب آمدند و پس از جنگ تحریک دوک دانژو و مونتکیو پرنس کونده را کشت و این پرنس کونده عموی همین هنری داماد و پادشاه ناوار که در آخر شاه فرانسه شده و موسوم بهنری چهارم گردیده بود پس میانه پرنس کونده جوان و شاه فرانسه پدرکشتگی بود.) و همچنین مردم از خود جویا میگردیدند که آیا این وصلت چگونه آشتی خواهد داد میانه دوک دکیز جوان و امیرال بزرگ کولینیه رائیس طایفه پروتستان را و قتل پدرش را چگونه فراموش میکند یعنی دوک دکیز که بتحریک امیرال کولینیه پدرش را در اورلئان پولترو دمره بحیله بقتل رسانید. و بالاتر از اینها ژآن زن انطوان دبوربون که مادر هنری بود هنگامیکه خود هنری را بفرانسه آورد تا نامزد خود را بگیرد بمحض رسیدن بپاریس بی علتی ظاهری فوت گردید. و مردم در باب این مرگ ناگهانی حرفها گفتند که در این مردن سری مخفی باید باشد و بعضی بالصراحه میگفتند که کاترین ملکه مادر شاه بواسطه دستکشی مسموم که رنه و مقتولش نمود. که این رنه در این قبیل کارها مهارت کاملی داشت. اینخبر چندان شهرت پیدا کرده و معروف شده بود که بعد از این فوت این ملکه ماوار باجازه پسرش هنری طبیب و دانشمند معروف آمبوازه پاره شکم او را شکافته و احشای میت را ملاحظه نمود تا ببیند آثار زهری در وی هست یا نیست و با طبیب دیگر اذن یافتند که تمام بدن میت را الا مغز سرش را تشریح نمایند. و چون کاترین میدانست که این ملکه باستشمام رایحه مسمومه هلاک شده و آثار سمین در مغز ظاهر خواهد شد نه در غیر بدن. فلهذا اجازه نداد که سر او را تشریح نمایند و بر مردم آثار این جنایت ظاهر گردد. ما باسم جنایت اینمرگ را خواندیم زیرا که بر کسی مشتبه نبود که ژآن ملکه ناوار مسموم مقتول شده است. و این تنها نبود. شارل نهم مخصوصا از این وصلت قصد داشت که ببهانه اینکه استقرار آسودگی در مملکت مینمایم تمام طایفه و روسای پروتستانرا بپاریس جلب نماید حتی انهاییکه بشدت از آمدن تحاشی داشتند و یکبارگی انها را هلاک کرده و خود را آسوده سازد. با بجمله چون داماد و عروس از دو مذهب مختلف بودند عروس کاتولیک و داماد پروتستان بود. ناچار بودند که اجازه از پاپ بخواهند. و چون این اجازه طول و تاخیر مینمود. روزی ملکه ناوار اظهار دلتنگی نموده بود که رخصت پاپ نمیرسد. شارل پاسخ فرستاد که عمه گرامی من بهیجوجه مضطرب نباشید زیرا که من شمارا بیشتر از پاپ گرامی میدارم و خواهر خود مارغو را (شارل بمارکریت مارغو میگفت) بقدری دوست دارم که از پاپ نمیترسم و از وی حذر نمیکنم. من هوگنو یعنی پروتستان نیستم. اما اینقدرها هم احمق چون کاتولیکها نباشم که بالمره مطیع و منقاد پاپ شودم. پس اگر مسیو پاپ بنای اسفاهت و بدسری گذارد. خود دست مارغو را گرفته و بناوار میآورم و به پسرت عروسی کرده و میسپارم. اینکلام شهرت نمود و هوگنوها (کاتولیکها در فرانسه پروتستانها از راه تمسخر هوگنو میگفتند که در معنی اشتقاقی این کلمه یکنوع خفتی بود.) شاد شده و بر کاتولیکها مسرت انها گران و ناگوار میآمد که با خود می‌گفتند که آیا شاه از انها رو گردان شده یا حکمتی در این ضمن هست که روزی معلوم خواهد شد. و رفتار شارل نهم درباره امیرال کولینیه خاصه مایه حیرت بود. زیرا که مشارالیه شش سال در مقابل شاه یاغی گری کرده و عصیان میورزیر بدرجه که شارل بیکصد پنجاه هزار اکوی طلا سر مشارالیه را بقیمت گذاشته بود که هر کس سر او را بیاورد بمبلغ مزبور را بگیرد. و اکنون او را پدر خطاب میکرد و بچد محترم میداشت و قسم میخورد که تمام امورات جنگ را بوی محول خواهد نمود. و این احترام را بدرجه برده بود که مادرش کاترین مدیسی که تمام تدابیر و تمهیدات را بمشاوره او انجام میداد و پسر جوانش سلطنت را بی رای او نمیکرد کم کم درباره امیرال مزبور متوحش گردید و این رفتارات پسرش را از روی حقیقت و از صمیم قلب گمان نمود. و پرغیر محق نیز در این باب نبود زیرا که شارل نهم روزی در اثنای گفتگو و مشاوره در اموری متعلقه بجنگ بامیرال کولینیه چنین گفته بود که این مطلب را سخت پنهان و پوشیده دار که مادرم مطلع نشود که من ذات مادرم را میشناسم که اگر بویی از این فقره بمشامش برسد کار را بالمره فاسد خواهد کرد. پس با وجود اینهمه تجربه و جهان دیدگی که امیرال کولینیه را بود فریب خورده و چنین اعتماد شاهانه و وثوق خسروانه را درباره خود نتوانست پنهان دارد. و با وجود اینکه با کمال حذر و احتیاط بپاریس آمده بود. با وجود اینکه روزیکه از شایتلون بفرم پاریش حرکت میکرد یکنفر روستایی خود را بپای وی افکنده و زاری نمود و گفت که مسیود آقای بلندمقدار ماترک این عزیمت کن و باین سفر مرو زیراکه اگر بر وی کشته میشوی و تمام انهاییکه با تو میروند بهلاکت خواهند رسید. این حذر و احتیاط کم‌کم در دل امیرال زوال یافت. همچنن در دل انها که همراهش بودند از جمله تلینیه دامادش انکه شارل نهم کمال مرحمت را درباره او مبذول میداشت و او را بنام برادر میخواند چنانکه امیرال را پدر میگفت و از راه خصوصیه و مهربانی در مخاطبات بلفظه تو با وی خطاب میکرد که علامت کمال خصوصیه بود. پروتستانها الا بعضی از انهاییکه بسیار محتاط بودند اطمینان یافته و خاطرجمع شده و آسوده گردیدند. و فوت ملکه ناوار را حمل بر ناخوشی ذات‌الجنب نمودند. تالارهای وسیع عمارت لور از دلیران هوگنو که عروسی رئیس جوانشان جلب کرده بود پر شده و بامید شغل و منصب بدور هنری گرد آمده بودند. امیرال کولینیه و لاروشغکولا و پسر پرنس کونده که بعد از کشته شدن پدرش او پرنس کونده شده بود. تلینیه داماد امیرال کولینیه و غیره از بزرگان و روسای اینطایفه مجملا تمام اشخاصی که سه ماه قبل اگر بدست میآمدند کاترین میخواست که بدار زند. کلیته جمع بودند. الا مارشال مونت‌مورانسی که بهیچ قولی فریب نخورده و بهیچ اظهار محبتی مطمئن نشده در عمارت و قصر خود ایسل‌آدام منزوی شده و بیرون نمیآمد و متمسک بر این عذر بود که در عزای پدرم امیرالامرا آن د مونت مورانسی که بضرب طپانچه رو بر استوارد در جنگ سنت – دنی مقتول شده نشسته‌ام و حال مراوده باکسی ندارم. اما چون این واقعه بیشتر از سه سال بود که اتفاق افتاده کسی باور نمیکرد که این عذر از روی حقیقت باشد و همه مارشال مزبور را ملامت مینمودند و عذرش را موجه نمیشمردند. باری شاه و ملکه و دوک دانژو و دوک دالانون برادران شاه با کمال اهتمام در این جشن سلطنی کوشش داشتند. دوک دانژو پذیرایی میکرد پروتستانها را که باکرمی تمام با انها صحبت میداشت و انها نیز او را میستودند و تمجید میکردند از فتوحاتیکه او را دست داد در دو جنگ بزرگ ژارناک و مونکونتور که با وجود این که هچده سال بیشتر نداشت کاری کرد که دلیران و جنگاوران سلف نکرده بودند و از سمتی نیز دوک دالانسون برادر دیگر شاه با ان نظرهای ملایم و مهرانگیز که عادی وی بود بر انها نظر کرده و ملاطفت مینمود. و ملکه مادر شاه کاترین یا سو طبیعت و بدی طینت که در باطن داشت اظهار مسرت و خوشرویی میکرد و تهنیت میگفت بر پرنس هنری دکونده از عروسی او با ماری دکلو. بالاخره مسیو دکیز تبسم میکرد بروی دشمن بزرگ خانواده خودشان امیرال کولیتیه. و با دوک دمایاان که او نیز از فامیل دکیز بود با امیرال از جنگ متوقع‌الوقوع که با فلیپ دوم پادشاه اسپانیا در نظر داشتند صحبت میکردند. در میان این جشن و گروه جوانی میرفت و میآمد که کمی سر به پیش افکنده و بر تمام محاورات گوش فرا داشته. اینجوان نوزده ساله با نگاهی عیار و زلفی سیاه و کوتاه و ابروان انبوه و پیوسته و دماغی کشیده و خم دار چون منقار عقاب و تبسمی حیله‌باز و فریبنده و شار بی تازه دمیده و خط غباری بر عارضش نشسته بود. اینجوان که نامی برای خود ظاهر نساخته مگر دلیری و کوششی که در جنگ آرنای لدوک که بسیار دلیرانه کوشیده و جان خود را بمخاطرات افکنده بود از هر طرف اورا تهنیت میگفتند و تمجیدش میکردند. امیرال کولینیه او را تعلیم فنون جنگ آموخته و بسیار عزیر و محبوب امیرال مزبور بوده سه ماه قبل از انکه مادرش بمیرد او را پرنس بآزن میگفتند و اکنون پادشاه ناوار تا روزی هنری چهارم پادشاه فرانسه بنامند. لحظه بلحظه غبار ملالتی بچهره او مینشست لیکن فورا ازایل شده و اثری در پیشانیش باقی میماند. شاید از این بابت بود که بخاطر میآورد که دو ماه بیش نیست که مادرش مرده و او نیز چون دیگران بلکه بیشتر گمان داشت که مادرش را مسموم ساخته‌اند و این غبار ملالت بزودی زایل میشد زیرا که انها که با وی صحبت میداشتند و تهنیت میگفتند همانها بودند که در فوت مادرش قاتل را یاری نموده و بقتل مادرش خوشحال بودند. و در چند قدمی پادشاه ناوار جوانی نیز چون او غمناک و متفکر بود که عمدا خودداری کرده و اظهار مسرت مینمود و با لتمینیه داماد امیرال صحبت میداشت اینجوان مسیو دکیز بود که در سن بیست و دو سالگی آوازه شجاعت و دلیریش بلند گردیده و شهرت پدرش فرانسوای بزرگ دکیز مقتول را یافته. این دکیز جوانی بود ظریف و آراسته قدبلند با نگاهی مغرور و متکبر وبالطبع تشخصی داشت که هر کس میدید میگفت سایر شاهزادگان در پیش او وقعی ندارند و چون سایر عامه بنظر میآیند. با وجود جوانی و حداثت سن جماعت کاتولیک او را رئیس طایفه خود میدانستند همچنانکه گروه پروتستان هنری شاه ناوار را که وصف نمودیم بزرگ طایفه خود میشمردند. نخست او را پرنس د ژوانویل مینامیدند. اول قدم که بمیدان کارزار نهاد در محاصره اورلئان بود که در تحت فرمان پدر جنگ میکرد. و پدرش را در انجا کشتند که در آغوش او مرد و قبل از مردن امیرال کولینیه را قاتل خود نشان داد. و این دوک جوان در انجا در روی مرده پدرش قسم یاد کرد که انتقام پدرش را از امیرال مزبور و فامیلش بگیرد و خصومت دائمی و ابدی با طایفه هوگنو نماید و در روی زمین قابض ارواح این طایفه باشد. پس این محل حیرت و تعجب بود که میدیدند این پرنس جوان را که عادتا در عهد خود استوار بود اکنون دست داده و دوستانه صحبت مینماید با انهاییکه قسم خورده است که ابداله هر دشمن و خصم او باشند و میگوید و میخندد در کمال خصوصیه با داماد انکه بخون او تشنه و قتل او را بانواع فضیحت طالبست. لیکن این شب سراپا شب تعجب بود. پس از انجاییکه آینده را خداوند عالم است و بس و علام‌الغیوب و عالم بر سرایر و ضمایر تنها اوست جلت عظمته انسان غیر از حال حاضر نمیداند و بجز ظاهری نمی‌بیند پس با خصم خود می‌نشیند و میگوید اما نمیداند که در دل چه دارد و در غیب چه مقدر است. با بجمله بعلاوه اشخاصیکه حاضر و در داخل این مجالس جشن بودند. جماعت بسیاری نیز از تماشاییان خارجی از عامه در بیرون گرد آمده و بلور نظاره کرده و میغریدند و متغیر بودند که چرا شاه فراسه و امرا و بزرگاه با این طایفه ضاله هوگنو اینطور بدوستی رفتار مینمایند. گروهی دیگر از عامه از پنجره‌های مجالس بال اگر چه در کمال استحکام بسته بود آواز موزیک می‌شنیدند. موزیک مست میکرد شنوندگان را و منظم و مرتب میساخت حرکت رقص‌کنندگان را در داخل و از خارج میدیدند حرکت بیروح بازیگران مقوایی را که بی‌اراده رقص مینمودند و میخندیدند و تعجب میکردند. موزیکی که هوگنوها را مست کرده بود غرور انها بود. و فروغی که در تاریکی شب از چشم پاریسها نمایان بود تابش آتش غلیظ و غضب و کینه انها بود که آینده را روشن ساخته و مینمود که بر هوگنوها چه خواهد رفت و در پیش چه دارند و چه بر آنها مقدر است. و تمام مشغول عیش و عشرت بودند که همهمه در مجلس شد که در این اثنا عروس را با آرایش وزینت تمام وارد مجلس بال نمودند بهمراهی دوشس خوشگل آفتاب روی دوشس نور که دوست صمیمی عروس بود و شارل نهم برادر عروس عروس را دست گرفته بر اهل مجلس عرضه نمود. این عروس دختر هنری دوم پادشاه متوفای فرانسه و پدر شاه حاضر شارل نهم بود که صاحب جمال و کمال و عزیز طایفه و گوهر وسط قلاده و دانه گران بهای تاج سلطنت مارکریت دوالوا بود که در نزد برادران و مادرش چنان عزیز بود که شاه اورا عزیزم و خواهرم مارغو خطاب میکرد. محقق است که هیچ پذیرایی بزرگ و محترمی از کسی نشده که اینقدر درخور و شایسته او باشد که از این ملکه تازه مملکت ناوار نمودند. مارکریت در این تاریخ تقریبا بیست سال داشت و شعرا در ستایش وی شعرها می‌گفتند و او را برافتاب و پریان تشبیه مینمودند. فی‌الواقع در این درباری که بفرمان کاترین د مدیسی تمام خوشگلهای فرانسه جمع بود مارکریت بلامنازع اولین خوشگل بود که نظیر و مانند نداشت. موی سیاه و تن سفید و چشمی شهوت‌انگیز و مژگانهای سیاه و برگشته دهانی کوچک و لبانی لعل گون و نازک و گردنی ظریف و کشیده و قامتی دلکش و دست و پایی کوچک و قشنگ چون دست و پای کودک و از هر بابت شوخ و شنگ. و مملکت فرانسه فخر و نازش داشت که چنین گلی در باغ او رسته اهالی خارجه که بفرانسه میآمدند اگر تنها او را میدیدند مفتون حسن و جمالش شده و اگر با وی صحبت میداشتند مبهوت علم و کمالش گردیده. زیرا که مارکریت نه تنها صاحب جمال بی‌مثل و مانند بود بلکه صاحب کمالی بود که در میان زنان انعصر منحصربفرد بود. شخصی از دانشمندان ابطالیا که بحضورش رفت بعد از ساعتی که با زبان ایطالیای و اسپانیا و یونانی و لاطینی صحبت داشت متحیرانه بیرون رفته و میگفت بدربار فرانسه رفتن و مارکریت د والوار را ندیده و صحبت نداشته برگشتن مثل آنست که هیج فرانسه و دربارشرا ندیده‌اند همه میدانند که طایفه هوگنو در فن سخنوری و خطابه ماهر بودند. پس از برای این ملکه تازه مملکت ناوار خطابه کم نبود و متصل بایستی خطابه شنیده و جواب میداد. همچنین برادرش شارل نهم که دائما مجبور باین کار بود. فن خطابه مستلزم دانستن تلفیق کلمات فصیحه است و آگاهی تمام از علم تاریخ میخواهد تا کنایات و اشاراتی که در طی کلام و ضمن خطاب و بیان درج مینمایند بر مخاطب معلوم باشد و بداند که چه میگویند. و شارل نهم و خواهرش مارکریت نهایت آگاهی را از فنون خطابه داشتند و بدقت کلام خطیب را گوش داده و کنایات و اشارات را می‌فهمیدند شارل گوش میکرد و جواب میداد و تبسمی از روی حیله و تزویر مینمود. و مکرر میگفت بدادن خواهرم مارغو بهنری د ناوار خواهرم را بتمام پروتستانهای مملکت داده‌ام. و اینکلام باعث اطمینان بعضی شده و بعضی را متبسم میساخت زیرا که اینکلام ذووجهین بود هم این معنی را میداد که برای خاطر پروتستانها که در نزد من عزیز است خواهر مرا داده‌ام بهنری و دیگری اینکه محض از برای دست آوردن این طایفه یاغی و مضمحل ساختن انها بهنری داده‌ام. معنی دشنام آمیز دیگری هم دارد که موجب رسوایی هم برای مارکریت و هم برای هنری و هم برای شارل میشود زیرا که بخاطر میآورد هرزگیهاییکه از مارکریت خاصه با جوانان هوگنو روایت کرده‌اند و بدگویان دربار فرانسه با فراط نسبت داده و یکیک شمرده‌اند. بالجمله گفتیم که دوک دکیز با تلینیه داماد امیرال صحبت میداشت اما لحظه بلحظه برگشته بطرف مجمع خانمها که مارکریت چون ماه در میان ستارگان در وسط انها نشسته و انها بدورش هاله‌وار حلقه زده بودند نظر میافکنده و در این وقت اگر نظرش با نظر مارکریت مصادف میشد غبار ملالتی بر چهره ان ماه تابان که متغرق جواهرات بود می‌نشست و اضطرابی در حالتش ظهور مییافت. پرنس کلود خواهر بزرگ مارکریت که چند سال قبل بدوک دلورن شوهر کرده بود ملتفت این اضطراب شده آمد و خود را نزدیک بمارکریت نمود تا سبب این اضطراب را استعلام کند. در این اثنا هر کسی خود را بکنار می‌کشید تا از سر راه ملکه کاترین بلند شود که مشارالیها تکیه بدست پرنس جوان کونده داده و پیش میآمد. پس ازدحام مردم پرنسس کلود را پس برده از خواهرش جدا ساخت. و اضطراب و انقلابی بجهته آمدن ملکه در مجلس شد که دوک دکیز فرصت را غنیمت شمرده دست از صحبت داشته و برخواست که به بهانه نزدیک شدن بخواهر زن خود مادام دنور بمارکریت نزدیک بشود. مادام دلورن که مارکریت را از نظر دور نداشت دید که انوقت بجای غبار ملالتی که بر چهره خواهر نشسته بود سرخی در صورت او پیدا شده و چهره‌اش برافروخت و چون دوک دکیز بدون قدمی مارکریت رسید مشارالیها سربالا کرده و بوی ملتقت شد که دوک باحترام تمام بوی تعظیم کرده و بآهستگی بزبان لاطین گفت ایپس آتولی که مقصودش این بود که در خدمتگذاری هستم. مارکریت بجواب تعظیم دوک برخواسته و در حین برخواستن آهسته بزبان لاطین گفت نوقتو پرو مور یعنی امشب هم بعادت هر شب. این سوال و جواب لطیف بواسطه گریبانهای وسیع آهاردار مانع از شنیدن دیگران شد و خود مارکریت و دوک شنیدند و بس این دو کلمه صحبت که با کمال اختصار در میانه این دختر و پسر جوان مبادله شد با وجود اینکه بسیار مجمل و مختصر بود در ادای مطلب و فهمیدن مقصود هر دو را کافی بود زیرا که چون هر دو از هم دور شدند مارکریت زیاد متفکر شده و دوک با چهره گشاده و مسرور بود. و این واقعه مختصر چنان گذشت که از نظر انکه بیشتر از همه اهتمام داشت بملاحظه کردن غافل و غایب ماند. یعنی هنری هیج ملتفت نشد زیرا که در انوقت تمام هوش و حواس هنری متوجه یک شخصی بود که از ازدحام مردم بطرف او تقریبا بهمانقدرها بود که بطرف مارکریت ملکه ناوار. و این شخص خانم خوشگل آفتاب طلعت مادام سو بود. شارلوت د بون سامبلان سای. زن سیمون دفیز بارون دسو یکی ازدام داتورهای کاترین بود. که یکی از اسباب کارهای عمده و موحشه کاترین بشمار میرفت که وقتیکه میخواست شخصی را بدام آورد او را میگفت که با آن شخص معاشقه کند و بچاشنی شربت عشقبازی او را فریب دهد و بدام اندازد در صورتیکه این شخص جانب عالی داشت که کاترین جرات نمیکرد که با زهر علاج او را نماید و این عشوه‌گر طناز قریب بدو سه ماه بود که با هزاران ناز چنان دلربایی از شاه ناوار کرده بود که مارکریت با احسن و جمال در نظر هنری جلوه نمیکرد. و انکه همه دنیا را بتعجب آورده بود این بود که کاترین مدیسی با انهمه اهتمام که داشت در اینکه این ازدواج میانه دخترش و شاه ناوار باستحکام تمام صورت پذیرد و فتوری دست ندهد از این معاشقه اغماض کرده و بهیچوجه منع و زجر نمیکرد سهلست که معاونت هم کرده تسهیل راه این مواصلت مینمود و غریب‌تر از این این بود که با وجود سهولت معاشقه و آسانی مواصله که معمول‌العصر بود و تمام این عمل را می‌پسندیدند و همه مشغول اینکار بودند. این مادام دسو تا انروز با عشق هنری مقاومه کرده و با وی دست در آغوش وصال ننموده بود اگر چه ممانعتی از طرف ملکه نبود بلکه معاونتی هم مشهود می‌گردید مع ذلک هنوز معشوقه بکام عاشق زار یاری نکرده و مساعدت بخواهش وی ننموده بود. و این سختی او در تمکین موجب زیادتی عشق شده و دل هنری را چنان مشغول خود ساخته که جسارت و دلیری و غرور و تکبر که طبیعی او بود از یاد برده تا بی‌قیدی و فیلسوفی که مبنای خوی و طبیعت او بود از خاطرش محو و زایل ساخته بود. با بجمله مادام دسو چند دقیقه پیش از این داخل مجلس بال شده بود اعم از خشم و غضب یا بجهته غم و غصه مادام دسو مصمم شده بود که باین مجلس حاضر نشود و عروسی و ظفر رقیب خود را نبیند بیحالی و کسالت را بهان کرده بهمان رفتن شوهرش که دبیر مملکت بود بلور اکتفا کرده و خود در خانه مانده بود. اما چون کاترین بارون دسو را دید که تنها و بی‌همراهی زنش مجلس آمده از مسبب پرسید گفتند که مادام دسو اظهار کسالتی نموده است و چون مادام دسو از محارم خاص و مقربان ملکه بود که بسیار دوستش میداشت و عزیزم شارلوت بوی خطاب میکرد نبودن او را مناسب ندیده فورا دوکلمه دستخطی نوشته و مشارالیها را احضار نمود که فی‌الفور اطاعت نموده و حاضر مجلس گردید. هنری نخست چون دید که بارون تنها مجلس آمد دلگیر شد بعد عدم حضور معشوقه را غنیمت شمرد که بفراغت و خاطر آسوده در مجلس حرکه نماید و با مارکریت امشب که شب عروسی است بطوریکه رسم است رفتار نماید و از عهده تکالیف و لازمه تشریفات برآید. پس مصمم شد که بطرف عروس رفته خوش آمدی بگوید و اظهار محبتی نماید در این اثنا که بطرف مارکریت روان بود ناگاه در یکطرف مجلس دید که مادام دسو چون افتاب طلوع کرده و جمعی از جوانان مجلس او را دوره نموده هر یک بزبانی او را خوش‌آمد گفته و بای صحبت میدارند. در مشاهده این حال و رویت غیرمترقبه معشوقه هم در مکان خود خشک شده از رفتارمانده لحظه متفکر شد بعد بفرمی ثابت بطرف معشوقه روی کرده و از مارکریت منصرف شده و بانسمت رفت. و کورتیزانها و ندما و خوش‌آمدگویان پادشاه ناوار چون میل شاه خود را بطرف معشوقه ماه رو شارلوت طناز دیدند از دور مارکریت آفتاب طلعت پاشیده از عقب شاه ناوار روان گردیده با هنری وقتی بنزد مادام دسو رسیدند که دوک دکیز با مارکریت ان دو کلمه مکالمه را بزبان لاطین آهسته کردند و هنری ندید. شاه ناوار با معشوقه چون ملاقات نمود بزبان فرانسه اگر چه خالی از لهجه کاسکون نبود بنای صحبت گذاشت و این صحبت علی روس‌الاشهاد بی‌باکانه و آشکار بود. هنری گفت آه ماه من آمدی در هنگامیکه من مایوس از دیدار شما بودم که گفتند خدای نخواسته کسالتی داری – مادام دسو در جواب گفت اعلیحضرت شما میخواهید که بمن بفهمانید که امید دیدار من بقدری در انحضرت عزیز و خوش است که ناامیدی از این دیدار ناگوار و تلخ میباشد که خاطر مبارک را باعث ملال میگردد – هنری پاسخ داد که بخون مسیح سوگند که در نزد من چنین است که گفتی. آیا نمیدانی که تو افتاب تابان روز منی و ستاره درخشان شبم هستی؟ سخن درست گویم و هم‌اکنون خود را در تاریکی سخت میدیدم و جهان در نظرم تیره و تار بود که ناگاه افتاب جمالت طلوع کرد و ان ظلمت زایل گشت و عالم بچشم روشن گردید. – گفت شهریایرا پس مرتکب خلافی شده و کار بدی کردم که آمدم – هنری متعجبانه نگریست و گفت از این سخن چه مقصود داری و چه میگویی عزیزم؟ - گفت میخواهم عرض نمایم که وقتیکه شخصی مالک زیباترین و خوشگلترین خانمی در عالم شد و بهترین و طنازترین زنان فرانسه را صاحب گردید غایت آرزو و نهایت آماش این خواهد بود که چراغها خاموش شود و روشنایها برطرف گردد تا در تاریکی دست در آغوش محبوبه نماید و از وصالش کامیاب شود و نیکبخت گردد – گفت عزیزم تو خوب میدانی که نیک‌بختی که می‌گویی از بهر من در دست تنها یک شخصی است که ان شوخ عیار بیچاره هنری را دست انداخته و بروزگارش میخندد. – گفت اوه برخلاف. انشخص که میفرمایید گویا بنده باشم که بعکس گمانم چنین است که ملعبه و طرف تمسخر و خنده پادشاه ناوار شده‌ام. هنری از این درآمد سخن متوحش شده و مضطرب گردید. بعد فکر کرد که این خشم دروغی و بنا بر ظاهر است که خشم معشوقکان را پرده و روپوش عشق نامیده‌اند پس گفت – عزیزم شارلوت بناحسابی بر من تعرض میکنی و نمیدانم که دهانی باین خوشگلی چگونه شده که اینطور سخنان ناگوار و ناحساب میگوید. گمان میکنی که این من بودم که زن گرفتم و این منم که از برای خود عروسی میکنم؟ اه نه ابدا وانتر-سن- غری (کلمه مهملی که هنری عادت داشت در مواضع قسم و غیره میگفت که کلمه مستقلی در ترجمه یافت نشد پس بهمان لفظ بعینه نوشته گردید.) این من نبودم و نیستم. – مادام دسو گفت پس در اینصورت من بودم که برای شما عروسی کرده و زن گرفتم. – هنری گفت با این چشمهای نازنین قدری دورتر بین تا معلومت شود که این هنری د ناوار نبوده که مارکریت دوالوا را نکاح نموده – گفت پس این کدام کس است که فاعل این عمل گردیده؟ - گفت بخون مسیح سوگند که این مذهب پروتستان بود که بپاپ شوهر نمود والسلام. – گفت نه خیر نه خیر شهریارا من فریب فرمایشات شما را نمیخورم. اعلیحضرت شما مادام مارکریت را دوست دارید و در این باب ملامتی ندارم خدا نخواهد که چنین ناحسابی از من سربزند زیرا که ایشان خوشگلتر از آنست که محبوب نباشد. هنری متفکر شده و در اثناییکه فکر میکرد یکنوع تبسمی در گوشه لبهای او ظاهر گردید. و گفت بارون چنان مینماید که با من سرجنگ دارید و پی بهانه میگردید خوب حال ببینم تو از برای من چه کردی که بملاحظه ان من از نکاح مارکریت دست بردارم و بخاطر تو اینکار را نکنم؟ در حقیقت هیج. و هر وقت طالب مواصله شدم به ناامیدی برگشتم. – گفت اکنون که زن گرفته‌اید با من ستیزه میفرمایند – گفت آه من او را گرفتم بجهته این که شما مرا دوست نمیداشتید – گفت شهریارا اگر انرا که شما طالب بودید من بعمل می‌آوردم بایستی یکساعت بعد از این میمردم – هنری متعجبانه گفت یکساعت بعد از این چه معنی دارد و چرا میمردی؟ - گفت از شدت حسد. زیرا که یکساعت بعد از این ملکه ناوار خانمهای خود را و اعلیحضرت شما نجبای خود و اصلزادگان را اذن مرخصی داده و خانه را خلوت مینمایید و من از حسرت میمردم – گفت واقعا این خیال تو را گرفته و مشغول دارد عزیزم؟ - گفت من چنین نگفتم من عرض کردم که اگر شما را دوست میداشتم مشغولیه من فراوان میشد. – هنری گفت اگر شاه ناوار امشب اصلزادگان خود را اذن مرخصی ندهد و خلوت نکند چطور؟ - مدام سو بتعجب بهنری نگریسته و گفت اعلیحضرتا شما چیزی میفرمایید که محال و باورکردنی نیست. – هنری گفت از برای این که شما باور نمایید چه باید کرد. – گفت برای اینکار برهانی لازمست که بمن بدهید. و این برهانرا هم شما نمیتوانید که بمن بدهید. – هنری نگاهی که از عشق افروخته بود بوی کرده و گفت چرا چرا نمیتوانم. برخلاف با کمال پاکیزگی میتوانم و خوب هم میتوانم. – مادام دسو چشمها را پایین افکنده و صدا را پست نموده و گفت اعلیحضرتا محال است که چنین عملی را بتوانید صورت بدهید. نمی‌فهمم که چه گونه از چنین نیکبختی و سعادت شما دست بر داشته و کف نفس خواهید فرمود. – گفت عزیزم در این مجلس و در اینمکان چهار نفر هنری هست یکی هنری برادر شاه که دوک دوالانسون باشد و دیگری هنری دکونده. و یکی هم دوک دکیز و چهارم بنده شما شاه ناوار. و اگر امشب را تمام من در نزد شما باشم مطمئن میشوی که هنری دناوار بخانه دیگری نبوده – گفت اوه اعلیحضرتا اگر چنین کاری میکردید! – گفت بشرف اصلزادگی قسم که خواهم کرد. مادام دسو چون این وعده را شنید چشم را اشک‌آلود ساخته سر را بالا کرده و بروی هنری با غنج و دلال تمام تبسمی کرد که دل این شاهزاده جوانرا پر از مسرت و امید ساخت – هنری گفت حالا ببینیم اگر چنین کاری کردم چه خواهید کرد؟ - گفت در انصورت خواهم گفت که شما حقیقت مرا دوست میداریم. – هنری گفت وانتر-سن – غری پس شما از حالا بگویید زیرا که این محقق است بارون. – مادام دسو گفت نمیدانم چه کنم؟ - هنری گفت شما دور خود را خالی کرده و خانه را خلوت سازید که من در خدمتگذاری حاضرم – گفت من خدمتکاری بنام داریول دارم که از او خاطرجمع میباشم که اگر قطعه قطعه نمایند بروز امری از او داده نمیشود. که در حقیقت گنجی است که قیمت ندارد. – هنری گفت بخون مسیح که چون شاه فرانسه شدم چنانکه منجمین خبر داده‌اند این دختره را از مال دنیا مستغنی خواهم کرد. شارلوت تبسم کرد زیرا که در همین ایام این احکام منجمین زیاد معروف شده بود. – گفت حال از این دختره در ازای اینمرحمت چه خدمت میخواهید؟ - گفت بسیار چیز مختصری از برای او که تمام نتیجه در حقیقت از برای خود من است – گفت بفرمایید گفت منزل شما در بالای عمارت من است؟ - گفت آری – گفت بگوی بداریول که در پشت در باشد چون من سه بار آهسته در را زدم در را بگشاید تا من آمده و بر شما مدلل سازم که امشب را تمام در خدمتگذاری شما خواهم بود. مادام دسو لحظه سکوت کرده و بعد چون اینکه میخواهد ببیند که کسی بوی گوش نمیدهد بطرفی که ملکه بود متوجه شده و لحظه چشم بچشم ملکه دوخته و اشاره در میانه کاترین و مادام دسو مبادله شد. و این زمان اگر چه قلیل بود لیکن انقدر کافی شد که هر دو مقصود و مطلب همدیگر را فهمیدند پس شارلوت بلخی شیرین و دلکش و بعشوه و نازی هر چه خوشتر بهنری گفت کاش میتوانستم اعلیحضرت شما را با مواعید دروغ مالک شده و نگهداری میکردم. – گفت عزیزم هر چه توانی در دلداری سعی کن . . . – گفت بجان خودم که هر چه توانستم مقاومت با عشق شما کردم دیگر چه کم نمیتوانم – هنری گفت حال خود را مغلوب ساز که معشوقه هر چه مطیعتر باشد عاشق را بیشتر مسخر دارد – شارلوت سبک صحبت را تغیری داده و گفت اعلیحضرتا من وعده شما را درباره داریول فراموش نمیکنم و در خاطر دارم تا روزی که پادشاه فرانسه شوید. هنری از اینکلام که ضمنا وعده وصل داشت زیاد اظهار مسرت نمود. و این اظهار بشاشت درست همان وقت بود که مارکریت زبان لاطین بدوک دکیز میگفت که امشب هم مثل سایر شبها بعادت دیرین. اینوقت هنری از مادام دسو خداحافظ گفته با دل شاد و خرم دور شد بهمان طور که دوک دکیز با خوشحالی تمام باشاره چشم از ملکه ناوار وداع کرده و جدا گردید. یکساعت بعد از این دو واقعه که ذکر نمودیم شاه شارل نهم و ملکه مادر شاه باطاق خود رفتند و مجلس کم‌کم خالی شده و غالیرها تهی میشد امیرال و پرنس کونده بهمراهی چهارصدنفر از جوانان و اصلزادگان هوگنو از مجلس بیرون آمده و بمنازل خود رفتند در حالتیکه مردم در دیدن انها بر آشفته و میغریدند و بر انها بد نگاه میکردند. بعد دوک دکیز با آقایان و متشخصین لورین و روسای کاتولیک بیرون آمده و راه منازل خود را در پیش گرفتند و از هرجا که عبور میکردند عامه برانها آفرین گفته و صدا بزنده باد بلند میکردند. اما مارکریت دوالوا هنری دناوار و مادام دسو همه میدانند که در لور منزل داشتند و در همان عمارت سلطنتی میخوابیدند. sa0ar3j07cxnyghrc69hwe42a4an4od لارن مارغو/جلد ۱/فصل ۲ 0 28472 302139 301618 2026-10-05T17:21:19Z Hanooz 17889 جایگزینی «[[محمدطاهر میرزا]]» با «[[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]]» 302139 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = لارن مارغون (جلد اول) | مؤلف = الکساندر دوما | قسمت = فصل ۲ | قبلی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۱|فصل ۱]] | بعدی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۳|فصل ۳]] | سال = | یادداشت = ترجمه از [[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]] }} دوک دکیز خواهر زن خود دوشس دنور را بهمراه خود برده بعمارت خودش که در کوچه شوم برابر کوچه براک بود رسانیده و خود رفت بعمارت خود و لباس بال را کنده و یک بالاپوش شبروی دربرنموده و خنجری بران در کمر استوار ساخته که وقتی اصلزادگان بعوض شمشیر بعضی وقت همراه داشتند. لیکن بهنگام برداشتن خنجر کاغذی کوچکی دید که بخنجر آویخته‌اند. پس کاغذ را گرفته و باز کرده و خواند و دید که ایندو کلمه را نوشته‌اند امیدوارم که مسیو دکیز امشب را دیگر بلور برنگردد و اگر حتما خواهد رفت پس زرهی در زیر لباسها بپوشد و شمشیری خوبی همراه داشته باشد دکیز روی بطرف خادم خود کرده و گفت روپین در نبودن من کسی داخل این اطاق شده – گفت مون سینیور غیر مسیو دغاست کسی داخل نشده. – دکیز باخود گفت که گویا خط او را شناختم پس روی بخادم کرده و گفت مطمئن هستی که جز او دیگری داخل نشده – گفت خاطر جمع هستم زیرا که ساعتی هم با وی صحبت داشته‌ام – گفا در اینصورت پیروی بنصیحت او میکنم. پس روپین ژاکت مرا با شمشیرم بیاور (ژاکت نیم‌تنه مانند لباسی است که از زیر لباس میپوشند و در اینجا مقصود لباسی است که بطانه‌اش زره است) خادم عادت باین قسم تغیر لباس مخدوم خود را داشت فورا رفته هر دو را آورد دوک انوقت ژاکت را پوشید که از فولاد بسیار محکمی زرهی در جوف داشت و از روی او لباسهای دیگر و چکمه بلندی که تا بالاتر از زانو میرسید و طاقیه از مخمل سیاه بسر نهاد و بالاپوشی برنگ تیره برخود پیچید و شمشیر خود را داد بدست پاژی تنها که او را همراه خود میبرد و با اتفاق او روانه لور گردیدند (پاژ پسری ساده که هنوز موی بر صورتش ندمیده که بزرگان و خانمها و سلاطین خدمت مخصوصی میکردند و در فرانسه معمول بود بیک لحاظ میشود غلام بچه گفت). باری چون قدم از منزل بیرون نهادند ساعت یک صبح را زد. با وجود این که شب خیلی گذشته و کوچها در انتاریخ کمال ناامنی را داشت دوک دکیز با پاژی که همراه داشت صحیح و سالم بی‌حدوث حادثه رسیدند برابر عمارت لور که تمام چراغها خاموش شده و سکوت کامل و تاریکی شدید بجای انها نشسته بود. خندقی عمیق در جلو عمارت بود که غالب نشیمنهای پرنسهای لور بر انخندق مشرف بود عمارت مارکریت در طبقه اول بود و تقریبا تا سطح زمین از اطاق مارکریت سی قدم میشد. دوک دکیز چون ببرابر انجا رسید بخندق فرود آمد و همانلحظه از بالا صدای پنجره شنیده گردید که باز شد. و این پنجره شبکه آهنینی داشت که قبل از وقت یکی دوتایی از میلهای آهنین او را کنده بودند و دوباره بطوری جا گذاشته بودند که در وقت ضرورت برداشته میشد. اینهنگام میلهای آهن را بالا کشیدند و راه گشوده شد و متعاقب رشته ابریشمین از انجا بپایین آویخته شده و تا خندق رسیده دوک دکیز سربالا کرده و آهسته گفت تو هستی ژیلون؟ - زنی از بالا آهسته گفت آری منم مون سینیور مارکریت شما را منتظر است. دوک روی بپاژ کرده و اشاره نمود که از زیر بالاپوش نردبانی از ابریشم در نهایت استحکام بیرون آورده و سررشته را بست بر نردبان و گفت بالا بکش. ژیلون بالا کشیده و نردبانرا بر شبکه بست. انگاه دکیز شمشیر را از پاژ گرفته و در کمر بسته و از نردبان بنای بالا رفتن گذاشت بعد از لحظه بدون حادثه بالا رسیده و داخل گردید و میل شبکها را دوباره بجای خود نهادند. پاژ هم چون دید که مخدوم بلاحادثه داخل شده و در بسته شد و چندین بازها بهمراه مخدوم خویش آمده و آموخته بود بالاپوش را سرکشیده در میان خندق خوابید. شبی بسیار تاریک بود و ابری تیره آسمان را فرو گرفته حامل قوه برقیه که گاهی دو سه قطره بارانی از وی میچکید که گرم و درشت بود. ژیلون که دختر ژاکه د ماتینیون مارشال فرانسه و محرم اسرار مارکریت بود چندان اسرار از خانمش در دل داشت که این فقره دوک دکیز کوچکتری انها بوده و در جنب انها نقلی نداشت پیش افتاده و دوک از عقبش روانشد. تمام چراغها از بالا و پایین خاموش شده و هیج روشنایی نبود الا در دهلیز که فروغ کمی از چراغی که میخواست خاموش شود لمحه روشنی کمی داده و باز ناپدید میشد. دوک دکیز دست بژیلون داده مشارالیها او را در تاریکی میبرد تا رسید بپای پله پیچ و خم داریکه در شخن دیواری ساخته بودند که منتهی میشد بدری مخفی که باطاق خلوت مارکریت باز میشد که این خلوت چون سایر اطاقهای پایین غرق تاریکی بود. چون رسیدند باطاق بیرونی ژیلون توقف کرد و از دوک آهسته پرسید که انچه مارکریت خواسته بود همراه آورده است؟ - گفت آورده‌ام. اما بغیر از خودش بدیگری نخواهم داد. در تاریکی مارکریت که ایستاده بود گفت پس بیایید و لحظه تاخیر نمایید که دیر است. و هماندم پرده از دیبای سبز و زرد و زرابالا کرده که روشنایی از اطاق دیگر تابید و دوک مارکریت را دید که از بیقراری پیش دوید و دست دوک را گرفته برد تا باطاق خوابگاه و چون رشک و بدگمانی دکیز را میدانست انجا ایستاده همه جای اطاق را بوی نموده و گفت راضی شدی دوک. – دکیز متعجبانه گفت از چه بابت راضی باشم خانم بفرمایید تا بدانم. – گفت از این دلیلی که بشما نمودم که بدانید که من متعلقم بمردی که در شب عروسی خود هم نمیآید که بمن تهنیتی بگوید از اینکه او را بشوهری خود قبول نموده‌ام – دکیز با افسردگی تمام گفت مطمئن باشید مادام که خواهند آمد علی‌الخصوص که میل شما براین باشد. – مارکریت گفت این شمایید که چنین سخنی میگویید هنری (اسم دوک هم چنانکه گفتیم هنری بود) و حال انکه شما بهتر از همه از حقیقت حال اطلاع دارید. و اگر چنانکه میگویید من میل داشتم دیگر چرا شما را بلور وعده میگرفتم؟ - دکیز گفت خانم شما مرا بلور وعده خواستید تا محو و تمام نمایید تمام آثاریکه از معاشقه سابقه ما باقی مانده. و این عشق در دلم باقیست و زوال پذیر نیست اگر چه انچه در این جعبه است زایل و نابود گردد. دکیز جعبه از نقره بیرون آورده و نمود. مارکریت چشم را بروی دوک دکیز دوخته پس گفت هنری میخواهی که یک چیزی بتو بگویم؟ و ان این است که این عمل شما در من اثر عمل شاهزادگان نکرد و مثل عمل تلانده مدرسه نمود من انکار کنم که شما را دوست داشتم! من خواسته باشم که خاموش نمایم آتش عشق را که شاید روزی خاموش گردد اما فروغش در دلم باقی و پاینده خواهد بود. زیرا که عشق کسانی که از جنس منند چون برافروخته شد جاودانی میباشد. نه نه دوک من چیزی از تو نمیگیرم کاغذهای مارکریت خود را با جعبه که بتو داده است نگاهداری نمای و این مارکریت از تمام این کاغذهاییکه در این جعبه هست الا یک کاغذ چیز دیگری از تو نمیخواهد و انهم محض اینکه خطرش از برای تو بیشتر است تا انکه برای او – دوک گفت تمام از خودت است هر کدامرا که میخواهی بردار. مارکریت جعبه را بشتاب از دست دوک گرفته انچه کاغذ در میان جعبه بود ملاحظه کرده و انچه میخواست نیافت باضطراب تمام بدوک نظر کرده و گفت کاغذی که میخواهم در میان اینها نیست خدای نخواسته بلکه گم شده است – دوک پرسید که ان کدام است؟ - ماکریت گفت ان کاغذیست که در وی بشما نوشته بودم که بزودی زن بگیر – دوک گفت از برای اینکه بیوفایی شما پوشیده بماند. مارکریت شانه جنبانیده و گفت نه بلکه از برای اینکه زندگانی شما در خطر نباشد انکاغذ را میخواهم که در او بشما گفته‌ام که شاه چون عشق مرا بتو دید و فهمید که من کوشش کرده‌ام تا مزاوجه تو را با دختر شاه پرتکال بهم زدم برادر حرامزاده خود دانغولم را بحضور طلبید و دو شمشیر بوی نموده و فرمود که یا با یکی از این شمشیرها امشب دوک دکیز را هلاک ساز یا با دیگری فردا تو را خواهم کشت. انکاغذ کجاست؟ - دوک دکیز کاغذی از بغل بیرون آورده و گفت این است. مارکریت بشتاب دست پیش برده و کاغذ را از دست دوک بیرون آورده و گشوده و خواند و مطمئن گردید که اوست که میخواهد پس چراغ را پیش کشیده و کاغذ را سوزانید و خاکسترش را بر باد داد. دوک دکیز در تمام این حرکات مارکریت بوی نگاه میکرد و چیزی نمیگفت تا انکه مشارالیها از کار فارغ شد انگاه دوک گفت بسیار خوب خانم آسوده شدی و راضی گردیدی؟ - گفت آری زیرا که اکنون که تو پرنسس دپورسیان را گرفتی اگر شاه برادرم اینکاغذ را میدی نه معاشقه تو را با من میبخشید. و نه مرا عفو میفرمود از بروز دادن چنین سری را که من از محبتی که بتو داشتم نتوانستم خودداری نمایم تو را خبر دادم. – دوک دکیز گفت حق است در انزمانها تو مرا دوست میداشتی. – مارکریت گفت هنری عزیزم من تو را هم‌اکنون همانطور که میخواستیم میخواهم و دوست دارم. – دوک گفت شما خانم؟ - گفت آری من. زیرا که امروز کمال احتیاج را بوجود دوست صمیمی از همه وقت بیشتر دارم زیرا که ملکه هستم که تاج ندارم و زنی که شوهرم نیست. دکیز با نهایت حزن سر را تکان داد. مارکریت گفت که بالصراحه بشما میگویم که شوهرم بعلاوه که مرا دوست نمیدارد از من بدش میآید و تحقیرم میکند بنظرم چنان میآید که حضور شما اکنون در این خانه این دعوی را ثابت میکند و محتاج بذکر شاهد و دلیل نیست – دکیز گفت که مضطرب نباشید خانم شب هنوز خیلی است شاه ناوار تا اصلزادگان خود را رخصت انصراف بدهد طول میکشد و هم‌اکنون بخدمت میرسد – مارکریت با خشم گفت که بشما میگویم که نخواهد آمد. در این هنگام ژیلون پرده را پس کرده و گفت مادام شاه ناوار از منزل خود بیرون آمد و هم الآن میرسد – دوک دکیز فریادی زده و گفت آخر من میدانستم که خواهد آمد. – مارکریت گفت دوک داخل شو باین اطاق خلوت تا معلوم کنی که من در قول خود ثابت و پایدارم و میتوان بر قول من اطمینان نمود. – دوک گفت خانم بگذار بروم زیرا که در اولین علامت عشق که با شما بمیان آورد من از این اطاق خلوت بیرون خواهم آمد. انوقت وای بر حال او – مارکریت گفت دیوانه هستی دوک داخل شو و مطمئن باش که امری واقع نخواهد شد. و دکیز را بعنف داخل اطاق خلوت نمود. هنوز دیر نشده بود بمجرد داخل شدن دوک باطاق خلوت و افتادن پرده که در اطاق گشوده گردید و هنری دناوار در آستانه اطاق ظاهر شد با دو پاژ که پیشاپیش وی چراغ در دست میکشیدند مارکریت بجهته مخفی داشتن اضطراب خود تعظیمی بسیار مفصل و مطول بهنری نمود. هنری نیز با خوشرویی تمام خرم و خندان گفت تا بحال نخفته‌اید خانم پس معلوم است که منتظر من بوده‌اید. – مارکریت گفت نه منتظر نبودم زیرا که شما خود فرمودید که این وصلت از روی مصالح پولتیکی است نه از روی زن و شوهری و که شما هیچوقتی مرا مجبور نخواهید کرد بر اینکه میانه ما بگذرد انچه میان زن و شوهر رسم است که واقع گردد. فلهذا من نیز منتظر قدوم عالی نبودم. – هنری گفت چنین است و حق بجانب شماست اما این مانع نیست از اینکه ساعتی با هم نشسته و صحبت بداریم ژیلون برو بیرون و در را ببند. – مارکریت برخواسته و بدو پاژ که مهیای خروج بودند امر کرد که بجای باشند و نروند. هنری چون چنین دید گفت اگر میل دارید بفرمایید تا ژیلون را بطلبم بیاید و اینجا باشد اگر چه میل دارم که صحبتی که میخواهم با شما نمایم در خلوت بی‌حضور غیر باشد. شاه ناوار قمی بطرف اطاق خلوت برداشت که مارکریت متوحشانه پیش دویده و گفت ضرور خلوت نیست هم اینجا را خلوت میکنیم. – هنری انچه میخواست بفهمد فهمید و قبل از وقت هم میدانست پس نظری دقیق بر اطاق خلوت افکنده تبسمی کرده و برگشت بطرف زن عشوه‌گر طناز خود که رنگ از رخسار نازنینش پریده و زیاد متوحش شده بود و گفت بسیار خوب پس در اینخانه صحبت بداریم. پس ایندختر جوان نیمه‌جان افتاد بروی صندلیکه شوهرش بوی نموده بود و گفت چنان باشد که میل اعلیحضرت شماست. – هنری نیز آمد و در پهلوی ملکه نشست و گفت خانم مردم میگویند که عروسی ما واقع شده و صحیح است. دیگران انچه میخواهند بگویند بنا بر عقیده من بسیار وصلت مناسبی است از برای ما هر دو – مارکریت متوحشانه گفت اما . . . و سکوت کرده باقی کلام را نتوانست بگوید. -هنری بدون انکه چنان بنماید که ملتفت تلجلج مارکریت شده گفت ما را لازمست که با هم متفقا مثل دو شخص معاهد و متحد در امورات عمل نماییم زیرا که در حضور خداوندی قسم باتحاد با هم یاد نموده‌ایم. چنین نیست خانم؟ - گفت چنین است مسیو. – گفت پس خانم من میدانم که چقدر هوش شما دقیق و نظر شما عمیق است و میدانم که چقدر دربار فرانسه مشتمل و مشحون بر وزطهای خطرناک است. و من هم جوان هستم با وجود اینکه بکسی بدی نکرده‌ام اشخاص زیادی با من دشمن هستند. پس میپرسم این خانمیکه با من در حضور خداوند در پای محراب به پیمان یگانگی و اتحاد سوگند یاد نموده اکنون خود را در کدام طرف خواهد داشت با دشمنان من متفق خواهد شد یا اتحادش با من خواهد بود؟ - مارکریت گفت اوه مسیو میتوانید که خیال بکنید . . . – هنری با تمام کلام مجال نداده و گفت من هیچ خیالی نمیکنم مادام امیدی دارم و میخواهم که خود را مطمئن سازم که این امید من بموقع است یا نه. محقق است که اینوصلت ما یا بهانه‌ایست یا دامی. حال بفهمیم از این دو احتمال کدام محقق و قریب بصوابست. مارکریت بر خود لرزید زیرا که محتمل بود که این خیال همان وقت او را نیز بخاطر آمده بود. باز هنری گفت شاه مرا دوست ندارد. دوک دانژو مرا دشمن میدارد و همچنین دوک دالانسون کاترین د مدیسی نیز مادرم را بیشتر از من عداوت داشت – مارکریت مضطرب شده و گفت اوه مسیو چه میفرمایید؟ - هنری گفت راستی و حقیقت مادام تا اینکه کسی گمان نکند که من فریب خورده و از قتل مسیو دموی و مسموم شدن مادرم در اشتباهم و باور کرده‌ام که بناخوشی فوت شده ای کاش در پس این پرده یکی بود و سخنان مرا می‌شنید و میدانست که من مشتبه نیستم. – مارکریت انچه میتوانست سعی کرد که اضطراب خود را پنهان دارد و تبسمی نموده و گفت شما بهتر میدانید که در اینجا غیر از شما و من کسی نیست. – هنری گفت بهمین جهته است که باطمینانخاطر با شما صحبت میدارم و جسارت کرده بشما میگویم که از این اظهار مهربانی که خاندان فرانسه و خانواده لورین درباره من می‌نمایند گول نمیخورم و بصداقت اینها باور نمیکنم. – مارکریت مضطربانه بانگ برآورد که اعلیحضرتا. اعلیحضرتا. – هنری تبسمی کرده و گفت چه شد خانم؟ - مارکریت گفت چیزی نشد لیکن این سخنان مستلزم بسی خطرهاست – هنری گفت وقتیکه خلوت باشد و کسی نشنود چه خطری خواهد داشت. باری میگفتم که . . . مارکریت محسوسا در عذاب و شکنجه بود میخواست هر کلمه را قطع کرده و مگذارد که هنری تلفذ نماید لیکن هنری تجاهل کرده و حرف خود را میگفت پس گفت که من بشما می‌گفتم که از هر طرف تهدید میشنوم. از جانب شاه و از جانب دوک دانژو و از جانب دوک دکیز و از جانب دوک دمایان و از جانب کاردینال دلورن مجملا اینکه همه عالم مرا تهدید میکنند و این علم مرا بالطبع دست میدهد ضرور شنیدن و گفتن کسی نیست و شما هم میدانید مادام. و در مقابل اینهمه تهدیدات اگر یاری شما باشد میتوانم مقاومت نمایم و دوام کنم. زیرا که شما محبوب اینهمه اشخاصی که با من عداوت دارند هستید و تمام شما را دوست میدارند. مارکریت گفت من! – هنری با سادگی تمام گفت آری خانم شما محبوب شاه و مادر شاه و دوک دانژو و دوک دالانسون و دوک دکیز هستید و در این دو اسم آخری هنری صدا را بآهنگی ادا نمود که معلوم بود که خواستنی که باینها نسبت میدهد غیرخواستنی است که بشاه و مادرش و ا یکی برادرش دوک دانژو نسبت میدهد اما این برادرش دوک دالانسون و دوک دکیز خواستنشان از سنخ و جنس دیگر است وفی‌التحقیقه این برادر معاشقه داشت با خواهر. – مارکریت در شنیدن این سخن در زیر لب گفت مسیو . . . – هنری گفت بسیار خوب چه تعجبی باشد اگر تمام عالم شما را بخواهند وانگهی اینهاییکه من نام بردم برادران و خویشان شما هستند محبت خویشان و پیوندان ملامتی ندارد و خواستن مشروعیست که کسی حرفی و اعتراضی ندارد. مارکریت بتنگ آمده و گفت مسیو نمیدانم از این صحبت منظور چه‌چیز است و بکجا منتهی خواهد شد؟ - هنری گفت مقصود معلوم است و ان این است که اگر شما خواسته باشید (نمیگویم که دوست من باشید) اما معاهد و متفق و یار و معین من شوید من جواب همه را میدهم و الا شما هم دشمن باشید من تمام و نابود میشوم و تلف میگردم. – مارکریت بانگ برآورد و گفت اوه مسیو اینکه دشمن شما باشم هرگز و ابدا نخواهد شد از اینفقره مطمئن باشید - هنری گفت اما دوست من انهم یقین میگویید که انهم هرگز و ابدا همچنین نخواهد شد. مارکریت گفت شاید که چنین بگویم – هنری گفت اما متفق و معاهد من چطور؟ - مارکریت دست دراز کرد و گفت این را مضایقه ندارم. هنری دست او را گرفته با کمال میل بوسید و در دست خود نگاه داشت و گفت نعم‌المطلوب مادام باور کردم و شما را از برای خود متفق و معاهد قبول نمودم. ما را با هم زن و شوهر کردند پیش از انکه همدیگر را ببینیم و همدیگر را دوست داشته باشیم بی‌مشورت و مصلحت بما ما را بهمدیگر ندیده و نشناخته دادند. پس معلوم است که زن و شوهر چنانکه باید با هم نخواهیم شد. حال می‌بینید مادام. که من پیش‌گیری کردم بر مقصود شما و بر شما گفتم انچه که در دل داشتید چیزیرا که فردا بمن میگفتید امشب بشما گفتم. و بدون انکه دیگری ما را مجبور سازد با هم اتفاق کردیم در کمال آزادی و با هم متحد شدیم مثل دو دل آزاد و صادق که معاونت و یاری همدیگر را لازمه تکلیف خود میدانند و از یاری همدیگر مضایقه و دریغ ندارند. آیا این بهتر نیست مادام؟ - مارکریت گفت البته بهتر است. و دست خود که در دست هنری بود آهسته پس کشید. – هنری چشمها را بر پرده اطاق خلوت دوخته و گفت بسیار خوب. چون اولین شرط اتحاد و اتفاق بر اعتماد کامل و مطلق درباره همدیگر است من میروم بشما بگویم که چه عزم و قصد دارم که مخاصمه با دشمنان بطریقی و تدبیری نمایم که با فتح و فیروزی از این جنگ باز آیم. – مارکریت بی اختیار چشم خود را دوخت بر پرده اطاق خلوت در اثنای انکه هنری چون دید تدبیر خود موافق آمد در پیش خود میخندید و گفت مسیو . . . هنری بدون انکه ظاهر سازد که مارکریت مضطرب است گفت این است انچه که من میروم بکنم من میروم . . . – مارکریت بی‌اختیار با اضطراب از جای خود برخواست و دست هنری را گرفته و گفت مسیو مرخص کنید که نفسی تازه کنم که از گرمی و اضطراب نزدیک است خفه شوم. فی‌التحقیقه مارکریت چنان بر خود میلرزید و رنگش پریده بود که چیزی نمانده بود که بر زمین افتد. هنری او را برد بطرف دری که بر سمت رودخانه باز میشد و در را گشود و گفت استنشاق هوای تازه بکن مادام – مارکریت گفت اعلیحضرتا قدری بآهستگی تکلم بفرمایید و از برای نفس خود ترحم نمایید – هنری چنانکه عادت خود بود خندید و گفت مادام مگر شما نگفتید که تنها هستید؟ - گفت چرا اما شما میدانید- که بواسطه لوله که بسقف یا بدیوار کار برده باشند از همه جا میشود انچه را میگویند شنید – هنری آهسته گفت آری مادام راست میگویید. شما اگر چه مرا دوست نداریم اما زنی معقول و پاکنهاد هستید. – مارکریت گفت که چه میخواهید بگویید مسیو؟ - هنری گفت میخواهم بگویم که اگر شما کسی بودید که راز را فاش میکردید. مرا منع از صحبت نکرده میگذاشتید تا حرف زده خود راز خود را فاش میکردم پس پاکنهاد بودید که مرا مانع از حرف زدن شدید. من اکنون دانستم که در اینجا کسی مخفی شده و شما از حیثیت زن و شوهری باوفا نیستید اما از بابت اتحاد و اتفاق و یاری باوفا میباشید و مرا هم این اوقات زنی میباید که در مقام پولتیک مرا بکار آید نه از بابت عشق و عاشقی مختصرا اینکه من محتاج بوجود زنی هستم که مرا در پولتیک وفاداری نماید و با سایر کارهایش کاری ندارم. -مارکریت گفت اعلیحضرتا . . . و از شرمساری سر پیش افکنده نتوانست کلامرا تمام نماید – هنری گفت خوب خوب وقتی دیگر از این فقرات صحبت میداریم وقتیکه همدیگر را بهتر شناختیم. پس صدا را بلند کرده و گفت احوالتان بهتر شده استنشاق هوای جیذ کردید مادام؟ - گفت بلی اعلیحضرتا بلی. – هنری گفت پس در اینصورت بیشتر از این مصدع نمیشوم من بشما مقروضم کمال احترامرا با تشکر و امتنان از دوستی صادق شما که امیدوارم قبول نمایید اکنون استراحه نمایید خداحافظ. مارکریت بسوی شوهرش با نهایت حق‌شناسی نگاه کرده دست بطرف او دراز کرده و گفت این عهد و پیمان میان ما برقرار است. – هنری گفت یعنی اتحاد و اتفاق در پولتیک مطلق و آزاد و راست مادام – مارکریت گفت آری آزاد و صادق. انگاه هنری بطرف در روان شده و اشاره کرد بملکه که بیا. او نیز تا اطاق دیگر همراهی نمود چون پرده میانه اطاق بیرون و اطاق خوابگاه افتاد. هنری آهسته گفت مرسی خانم حقا که تو دختر فرانسه هستی. اکنون با دل آسوده میروم اگر عشق تو را همراه نمیبرم دوستی تو را می‌برم از طرف شما مطمئن میروم چنانکه شما هم از طرف من اطمینان خواهید داشت. اکنون خدا حافظ مادام و دست مارکریت را گرفته آهسته فشاری داد و بوسیده و رفت و در دهلیز عمارت با خود گفت کدام ابلیس در خانه او بوده آیا از برادرهاش یا دکیز یا رفقاش و معشوقها یا هر دو بهر حال کسی محققا بوده اکنون تقریبا متغیر شدم از وعده دادن ببارون اما چون قول داده‌ام و داریول هم منتظر است چاره نیست باید رفت. بجان خودم که این مارکریت محبوبی دلنواز و معشوقی دلچسب است. پس از پله که میرفت بعمارت مادام دسو بالا رفت مارکریت تا هنری نمایان بود او را پایید و چون از نظر غایب گردید او نیز داخل اطاق خود شده دوک دکیز را دید که متغیرانه در اطاق خلوت ایستاده و ابروها را درهم کشیده متفکر است. چون مارکریت را دید گفت امروز مارکریت دیگر بیطرف است و در هشت روز دشمن ما خواهد بود مارکریت گفت اه شما گوش داده‌اید؟ - گفت پس چه میخواستی که بکنم در این اطاق خلوت؟ - مارکریت گفت شما آیا دیدید که بر خلاف تکلیف ملکه ناوار بودن من رفتار کردم؟ - گفت نه اما برخلاف تکلیف میترس بودن دوک دکیز رفتار نمودید. – مارکریت گفت ممکن است که من شوهرم را نخواهم اما کسی را حق ان نیست که از من بخواهد که من او را خیانت کنم و راز او را بروز بدهم. آیا کسی حق ان دارد که از شما متوقع شود که راز پرنسس دپورسیان زن خود را بروز بدهی؟ - دوک دکیز گفت عجب عجب خانم من می‌بینم که شما دیگر مرا دوست ندارید کار که باینجا رسید دیگر حاصلی از برای معاشقه نمیماند و در این کلام دوک سری فرود آورده و بیرون رفت بدون انکه مارکریت حرکتی از برای نگهداری او نماید. در بیرون ژیلون منتظر بود دوک را برد بکنار پنجره و دوک نیز سر نردبان را گرفته و فرود آمد و پاژ که خوابیده بود بیدار ساخته بطرف منزل روان گردیدند. از انطرف مارکریت هم بعد از رفتن کیز زمانی برخواسته در کنار پنجره نشست و بخارج نگاه کرد با خود میگفت چه شبی است و چه شب عروسی است شوهر از من میگریزد و معشوق مرا ترک می‌نماید. در این اثنا از راهگذرها از انسمت رودخانه آوازه خانی میکردند مارکریت قدری گوش برانها داد تا اینکه صدا دور شد انگاه برخواسته و در را بسته و ژیلون را صدا زد تا لباس او را آمده کنده و خوابگاه را مهیا نموده و خوابید- 6mgrasqk2ikazjlorzlhud7cf5j1j4d لارن مارغو/جلد ۱/فصل ۳ 0 28484 302140 301620 2026-10-05T17:21:22Z Hanooz 17889 جایگزینی «[[محمدطاهر میرزا]]» با «[[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]]» 302140 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = لارن مارغون (جلد اول) | مؤلف = الکساندر دوما | قسمت = فصل ۳ | قبلی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۲|فصل ۲]] | بعدی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۴|فصل ۴]] | سال = | یادداشت = ترجمه از [[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]] }} فردا و روز دیگرش بشادی و جشن و باله گذشت. و مهربانی و خاطرنوازی در حق هوگنو از طرف شاه بعمل میآمد بطوریکه بالمره عقل انها را وز دیده و غافل مینمود و این دو طایفه کاتولیک و پروتستان با هم سازش کرده و با هم عیش کرده و روسای کاتولیک با روسای هوگنو در یکجای نشسته و با هم صرف غذا کرده و با هم گردش مینمودند. دوک دکیز سوار زورق شده با پرنس کونده در روی رودخانه سن تفریح میکردند. شاه شارل که همیشه متفکر بوده و بخود مشغول بود. چنان مینمود که دلش شکفته شده و بی‌نهایت مسرور است. و از هنری شوهر خواهرش نمیتوانست جدایی نماید. و کاترین مادر شاه خوشحال و خندان با کمال مسرت سوزن‌دوزی مینمود. و بقدری مشغول بود که خفت و خواب را فراموش نموده بود. و هوگنوها خود را مخلوط کاتولیکها کرده و لباس درشت جنگاوری را از برکنده و لباس نرم حریر را پوشیده بطوری رفتار میکردند که گویا کاتولیک شده‌اند. و بنظر چنان میآمد که عنقریب تمام دربار پروتستان خواهد شد. چنان شده بود که امیرال با انکه زیاد باهوش و زیرک بود فریب ظاهر را خورده و چنان گرم صحبت میشد که یکشبی فراموش کرد که خلال را چنانکه عادت داشت بخاید. این عادت دیرین او بود که بعد از دو ساعت بعد از ظهر که نهار او ختم میشد خلال را بدست گرفته و دندانها را خلال میکرد و خود خلال را میخایید تا هشت شاعت عصر که شام او شروع میشد. انشبی که این ترک فوق‌العاده اتفاق افتاد برحسب اتفاق شارل نهم میل کرده بود که با هنری دناوار و دوک دکیز یکجا غذا صرف نمایند. بعد از صرف غذا شاه انها را برد باطاق خود و بر انها نمود تله گرگ‌گیری که بطرز خاص خود اختراع کرده و خود ساخته بود. در اثنای صحبت غفلته شاه فرمود که امشب امیرال چرا نیامده؟ کی او را دیده و کی از حال او خبر دارد؟ - هنری گفت بحمدالله سلامتند امروز ساعت شش صبح و ساعت هفت عصر او را دیده‌ام خاطر مبارک آسوده باشد. شاه لحظه بهنری بدقت نگاه کرده و فرمود هنریواز برای شخصی که تازه عروسی کرده است صبح باین زودی ساعت شش چرا باید بیدار بشود و از منزل بیرون برود! – گفت اعلیحضرتا رفته بودم که استعلام کنم از امیرال که از هر جا خبر دارد. آیا چند نفری از نجبا و اصلزادگان که در عقب است رسیده یا در راه میباشند. – شاه متعجبانه پرسید که باز اصلزادگان! روزی که عروسی میکردی هشتصد نفر اصلزاده داشتی و متصل هم میآیید مگر خیال غوغا داری! شاه خندید. دوک دکیز از خنده شاه ابروها را درهم کشید.- هنری گفت اعلیحضرتا چنان مشهور شده که با فلاندر خیال جنگ دارید. فلهذا اصلزادگان مملکت خود را بدور خویش جمع میکنم که اگر نزاعی اتفاق افتد شاید خدمتی باعلیحضرت همایونی کرده باشم. دوک دکیز بخاطر آورد انچه هنری شب عروسی بمارکریت میگفت که قصدی در نظر دارد. پس بدقه متوجه شد که ببیند هنری چه میگوید. – شاه فرمود بسیار خوب بسیار خوب جمع کن و اصلزادگانرا بخواه که بیایند هر قدر زیادتر بیایند من خوشحالتر و راضیتر میشوم. اما کیها هستند این اصلزادگان که منتظر هستید؟- گفت اعلیحضرتا اکنون نمیدانم که کدامها هستند که باید بیایند. اصلزادگان من البته همسنگ بنجبای شاهی و نجبای دوک دانژو و نجبای دوک دکیز نخواهند شد لیکن اینقدر هست که من تمام انها را اسم باسم میشناسم و این شناسایی موجب این میشود که با خلاص و خوب خدمت میکنند از برای انها این بهتر است شاه پرسید حال جماعتی را منتظر هستی؟ - گفت ده دوازده نفری – گفت اسم انها چیست؟ - گفت اعلیحضرتا اکنون اسم انها را فراموش کرده‌ام اگر ببینم بخاطرم میآید. اسم یکنفری که تلینیه بمن سفارش کرده که جوان آراسته ایست و از هر جهت تمام است در نظرم هست که مول مینامند . . . شاه فرمود دلامول! آیا نیست همان که لراک دلامول میگویند و پرو وانسال است یعنی از اهل پروونس است؟ گفت اعلیحضرت همانست که فرمودید. ملاحظه بفرمایید که در جمع آوری انها چقدر اهتمام کرده‌ام. تا از پروونس نیز طلبیده‌ام – دوک دکیز تبسمی از روی تمسخر کرده و گفت من در جمع‌آوری دور تر هم رفته‌ام تا پیمون از کاتولیکهای خاطرجمع گرد آورده‌ام – شاه حرف او را قطع کرده و فرمود کاتولیکها یا هوگنو از برای من تفاوت ندارد همینقدر که دلیر باشند. شاه در تلفذ کردن اینفقره چنان سادگی و بی‌تفاوت بودن انها را بیان کرد که کیز نیز مشتبه شده و بتعجب بشاه نگریست. در این بین امیرال که شاه اذن داده بود که بدون اذن و اجازه هر وقت بخواهد داخل اطاق شاه بشود داخل گردید و گفت اعلیحضرت شما از امور فلاماند صحبت میدارند. شاه برگشت و بغل گشود و فرمود اه این پدرم امیرال است گفت آری پدر از جنگ صحبت میداریم و از اصلزادگان و نجبا سخن در میانست برادرم شاه ناوار و عموزاده‌ام دوک دکیز انتظار جماعتی از نجبا دارند که گرد آرند از برای لشگر شما. و این است حاصل صحبت ما پدر. – امیرال گفت این قشون چریک رسیده است – هنری پرسید که شما مسیو خبر دارید؟ - امیرال گفت آری دلامول دیروز در اورلئان بوده است امروز یا فردا باید حتما در پاریس باشد. دوک دکیز گفت عجب است که از چهل فرسخ راه بخاطر جمعی تمام امیرال حکم بقطع و یقین مینماید. کاش من نیز این علم را داشتم و میدانستم که در برابر اورلئان چه گذشته است! کولینیه بالمره از این کنایه تجاهل کرده و بهیجوجه بروی خود نیاورد که مقصود کیز چه‌چیز است. معلوم بود که کیز از قتل پدرش فرانسوا دکیز کنایه میگفت که در برابر اورلئان کشته شد و قاتل پولترومره بود که ظن غالب این بود که تحریک امیرال اینکار را کرده است. – امیرال جواب داد با کمال و فروتمکین گفت مسیو من علم دارم وقتیکه میخواهم چیزیرا بفهمم که فایده برای من دارد یا از برای شاه در ان ضمن خیری و مصلحتی است. این علم من اینست که چاپار مخصوص من یکساعت نمیشود که از اورلئان آمده از قرار تقریر او لامول در اورلئان بوده است این چاپارسی و ده فرسخرا در یکروز طی کرده است و مول چون با اسب خود سفر میکند روزی بیشتر از ده فرسخ نمیتواند بیاید پس در اینصورت روز بیست و چهارم اینجا خواهد رسید این است علم من. – شارل نهم بانگ برآورد و گفت آفرین بر تو پدرم که خوب جواب دادی بر این جوانها بفهمان که این عقل و تجربهاست که ریش شما را اینطور سفید کرده. این جوانها را بفرست از اسب تازی و چوگان بازی وعشق و عاشقی خود صحبت بدارند و ما را بگذارند که از میدان جنگ با مثل شما آموخته کارزار صحبت بداریم. باری آقایان ما را تنها بگذارید که سخنان لازم با امیرال دارم. این دو جوان از حضور بیرون رفتند اول هنری بعد از ان دوک دکیز چون بیرون شدند تعارفی بسیار با برودت بهمدیگر نمودند هر کدام بطرفی متوجه گردیدند. امیرال از عقب این دو جوان نگاه میکرد و خالی از تشویش نبود زیرا که میدانست که عداوتی که انها دارند هرگز میانه انها صلح و صفا نخواهد بود و میترسید که مبادا در بیرون چیزی بگویند که موجب حدوث واقعه شود. شاه نگاه امیرال را دید و مافی‌الضمیرا و را فهمید فرمود نه تشویش نکن من اینجا هستم نمیگذارم که کسی خلاف نماید. خاطر آسوده دار. از وقتیکه ملکه کاترین مادرم دیگر ملکه نیست من پادشاه حسابی هستم و او نیز ملکه نیست از وقتیکه شما پدر من شده‌اید. – امیرال گفت اعلیحضرتا این چه فرمایشی است ملکه همیشه. شاه مجال اتمام نداد و گفت همیشه مغشوش‌کننده کارهاست. با وجود ایشان هرگز صلح و صفا انجام نمی‌یابد – کاتولیکهای ایطالیای او آشوب‌طلبند و غیر از کشتن چیزی نمیخواهند. برخلاف من همواره صلح‌جوی هستم بعلاوه میخواهم بپروتستانها ترقی بدهم و رتبشان را بیفزایم دیگران زیاد فاحش الاخلاق هستند و مرا بسیار میرنجانید با عشقبازیهای بی‌قاعده و بی‌نظمیهای متصل خود. و حذر میکنم از تمام انهاییکه مرا دور کرده‌اند الا انهاییکه تازه بخدمت آمده‌اند. جاه‌طلبی تاوان مرا ناگوار است. و ویل ویل دوست ندارد الا شراب خوب را و بعید نیست که از برای ظرفی شراب راز پادشاه خود را فاش سازد. مونت مورنسی بغیر از شکار بهیج چیز میل ندارد. و روز خود را تمام صرف باز و یوز مینماید لکنت درتزاز اهل اسپانیا و خانواده کیز از لورن هستند. پس در فرانسه فرانسوی خالص نمانده غیر از من و شما و هنری دناوار من که لبته بتاج و تختم و ممکن نمیشود که قشونکشی نمایم و سرداری کنم همین است حظ من اگر بگذارند بدلخواه خود شکار نمایم در سنت ژرمن یا در رامبتوتلی. برادرم هنری دناوار زیاد جوان است و کم‌تجربه و مثل پدرش میل زیادی بزنها دارد. پس بجای نماند غیر از شما برای سپاه‌کشی شما پدرم که لشگرکشی را چون قیصر میدانید و عاقل چون افلاطون هستید. فی‌الحقیقه معطلم و نمیدانم چه کنم بلشگرکشی فرستمت یا برای تدبیر مملکت و اجرای امورات دولتی نگهدارمت اگر بسرداری روانه کنمت در اینجا چه کسی را برای مصالح دولتی بگمارم. و اگر در اینجا نگهدارمت کدامین شخص را به سرداری بفرستم؟. امیرال گفت اعلیحضرتا اول باید فتح کرد و دشمت را شکست داد بعد از ان بمصالح مملکتی پرداخت. – شارل گفت این رای توست پدر چنین باشد روز دوشنبه تو میروی بجانب فلاندر و من میروم بطرف امبواز- کولینیه گفت اعلیحضرت شما پاریس را خالی میگذارید؟ - شاه فرمود آری خسته شده‌ام از این صداها و جنجال. من شخص کار نیستم من از برای شاهی متولد نشده‌ام بلکه از برای شاعری تولد یافته‌ام و از برای فکر کردن خوبم. تویک نوع مجلس شورایی مهیا میکنی که مادامی که در جنگ هستی اداره امورات مملکتی را مینماید مشروط بر اینکه مادرم دخیل کاری نشود تا امورات بخوبی بگذرد. خبر کرده‌ام برونسارد شاعر که آمده و بما ملحق شود و در انجا من و او تنها دور از مردم و دور از جنجال و دور از مردمان بداصل و خبیث بدلالته جنگلبان خود در جنگلها و کنار رودخانها میگردیم و تماشای صنع خداوند کرده از آثار موجودات عالم صحبت میداریم. گوش بدار و بشنو این چند بیت را که من در باب دعوت رونسارد امروز صبح گفته‌ام. شارل قطعه خواند که تقاضای آمدن شاعر مزبور کرده. و اظهار اشتیاق فراوان نموده بود بملاقات او. چون فارغ از انشا و شعر گردید امیرال صدا بآفرین بآفرین بلند کرده و عرض کرد که من هرگز گمان نداشتم که اعلیحضرت شما چنان قوه شعرگویی داشته باشید اگر چه من در شعر و شاعری چندان سررشته ندارم اما بنظرم چنین میآید که از شعرای متقدمین و معاصریت کمتر کسی باشد که باین پایه قوه شعرگویی داشته باشد. امیرال و شاه لحظه نیز سخن از شعر و شاعری گفتند و بعد شارل گفت امشب دیگر نمیتوانم بشما نشان بدهم نوشتجاتیکه میانه من وفلیپ دوم رد و بدل شده تا شما را از چگونگی واقعه مطلع سازد و بدانید که ابتدای گفتگو چه بوده تا منجر بنقار و قطع مراوده گردیده و غیر این نیز نقشه از برای جنگ هست که وزاری من ترتیب داده‌اند که انرا هم شما باید به بینید من امشب تمام را حاضر میکنم و فردا صبح زود بشما میدهم – امیرال پرسید در چه ساعت اعلیحضرتا؟ - شاه فرمود در ساعت ده تو میآیی اگر برحسب اتفاق اینجا نبودم حتما مشغول شعر گفتن بوده‌ام پس مرا مشوش خاظر نمی‌سازی بهمین اطاق آمده و تمام کاغذهاییکه در روی اینمیز می‌بینی برداشته و در این کیف که رنگ سرخ دارد میگذاری و میبری بفراغت ملاحظه مینمایی. من اکنون میروم برونسارد شاعر کاغذ بنویسم. – امیرال برخواست و گفت خدانگهدا اعلیحضرتا. – و شاه در جواب فرمود خداحافظ پدرم – امیرال گفت اعلیحضرتا دستتان را بدهید تا ببوسم – شاه آغوش گشوده فرمود دست تنها کفایت نمیکند امیرال را بطرف خود کشید و در بغل گرفته و مویهای سفید او را بوسید. امیرال بیرون رفت و اشک چشمهای خود را پاک کرد که از مرحمت شاه برقه آمده و گریه کرده بود. شاه مدتی از عقب براو نگریست بعد برخواسته آهسته از انجا باطاق اسلحه رفت. و این اطاق خلوت خاص شاه بود و اسلحه از هر قبیل فراوان در انجا بود از جملگی تفنگی بسیار ظریف و اعلی هم انروز از برای شاه آورده بودند. شاه بعد از انکه در را از داخل بست رفت پرده را بلند کرد که باطاق دیگر میرفت و در ان اطاق زنی زانو زده مشغول دعا بود و نفهمید که شاه آمده و بر او از عقب مینگرد فلهذا روی را برنگرداند این زن تقریبا سی و چهار یا سی و پنج سال داشت خوشگل بود و لباس روستاییان در برداشت. شاه بعد از زمانی که ایستاده و تماشای او را میکرد پیش رفته سلام کرد. و زن چون صدای شاه را شنید برگشت و تبسمی کرد و گفت تو هستی فرزند. – شاه فرمود آری دایه جان من منم بیا اینجا و پرده را افکنده و رفت در روی صندلی نشست و دایه آمد و گفت چه میخواهی شارلو؟ - شاه فرمود بیا اینجا و آهسته جواب بده. دایه نزدیک آمده و گفت اینک من چه میگویی بگوی – شارل پرسید شخصیرا که خواسته بودم که حاضر شود از کی آمده است؟ گفت قریب نیمساعت میشود. شاه برخواسته و از پنجرها نگاه کرد و گوش داد که مطمئن بشود که کسی نیست و همه جای را نگریست چون خاطر جمع شد که کسی نباشد انگاه بدایه گفت که بگوی تا بیاید. دایه بیرون رفت و شارل برخواست و در روی صندلی نشست لحظه نکشید که پرده بالا رفته و شخصی داخلی شد. و این شخص تقریبا چهل سال داشت چشم سیاه بدرنگ دماغ خم دار مثل منقار بوم و زنخی طولانی صورتا سعی میکرد که سیمای نیکوکاری بر خود به بندد لیکن غیر از تبسمی منافقانه در روی لبهایی که از ترس رنگش پریده بود چیز دیگر ظاهر نمیشد. شارل دست برد و طپانچه که تازه اختراع شده بود که بجای انکه با فتیله آتش میگرفت با سنگ و چقماق که بهم میخورد آتش میگرفت نزد خود گذاشت. بعد باین شخص نگاهی خیره کرد و بآهنگ شکار میخواند و صفیر میزد و مدتی این ملاحظه امتحان طول کشید و رنگ و رخساز این شخص تغییر میکرد و لرزه بر تن وی میرسید. بالاخره شاه بوی خطاب کرده و پرسید تو هستی که مینامند فرانسو د لویه موزول؟ - عرض کرد بلی اعلیحضرتا. – شاه فرمود رئیس طرقه سازها؟ - عرض کرد بلی اعلیحضرتا – شاه فرمود که میخواستم تو را ببینم. موزول تعظیمی کرد – شاه فرمود که تو میدانی که من بالسویه تمام رعیتهای خود را در هر مذهبی و آیینی که باشند دوست میدارم. – موزول با تلجلج تمام گفت میدانم که اعلیحضرت شما پدر همه رعیتهای خود هستید- باز شاه فرمود که هوگنو و کاتولیک تمام فرزندان من هستند بلا تفاوت. – موزول سکوت کرد و لرزش بیشتر شد – شاه فرمود این سخن گویا تو را موافق طبخ نیفتاد تو که همواره در جنگ با پروتستانها میباشی؟ - موزول بشنیدن این کلام بزانو افتاد و با لکنت تمام عرض کرد که اعلیحضرتا باور بفرمایید که . . . – شارل نظر غضب آلودی بوی افکنده و فرمود آری باور دارم که تو در مونقونتور زیاد میل داشتی که بکشی امیرال را انکه الآن از اینجا بیرون رفت. و باور دارم که تیر شما بخطا رفت و بمسیو امیرال نخورد. و که انوقت تو خود را بلشگر برادرم دوک دانژو افکندی. و بالاخره باور دارم که تو دوباره داخل در دسته مسیو د مویه شدی د مویه جوانمرد و اصلزاده دلیری و شجاع پیکارد که تو را در کمال پاکیزگی پذیرایی کرد و چون فرزند خود قبول نمود و منزل وخوراک و لباس داد. و تو او را پدر خطاب میکردی و با پسر جوانش ایضا بنام د مویه رابطه مودت را کامل ساختی و او را برادر میگفتی. موزول بزانو افتاده و سر بر زمین افکنده و شارل بالای سرش ایستاده و غضبناک. و گفت آیا تو نبودی که قبول کردی که از دوک دکیز ده هزار اکو بگیری اگر مسیو امیرال را بکشی؟ . موزول در اینجای کلام شاه پیشانی بر زمین نهاد. شاه باز فرمود که دمویه که بجای پدر نیکوکار تو بود که تنها با تو میرفت تازیانه از دستش بر زمین افتاد پیاده شد تا او را بردارد تو او را با طپانچه زده و کشتی و فرار نمودی. چنین نیست؟ . موزول ساکت بود شاه باز مدتی بآهنگ شکار صفیر زد و دو سه قدمی در اطاق راه رفت و آمد بالای سر او ایستاد و فرمود آقای قاتل هیج میدانی که من میل زیادی دارم بر اینکه تو را بدار زنم؟ - موزول فریاد زد و الامان گفت – شاه باز فرمود دمویه جوان پسر مقتول هم دیروز آمده و تظلم میکرد و خون پدرش را میطلبید من ندانستم چه جواب بگویم زیرا که حق بجانب او بود. چنانکه هم‌اکنون گفتی که من پدر رعیتهای خود هستم و همچنانکه من خود گفتم هوگنوها مثل کاتولیک تمام رعیت من میباشند و فلهذا فرزندان منند پس حال چه باید بکنم؟ موزول پیشانی بر زمین نهاده و گفت اعلیحضرتا جان من در قبضه اقتدار شماست هر چه میل دارید بکنید که مرا قدرت نفس کشیدن نیست – شاه فرمود که راست گفتی قصاص حق من است و از حق خود نخواهم گذشت و البته قصاص خواهم کرد. – موزول عرض کرد که اعلیحضرتا آیا خدمتی نیست که چون بفرمایید بکنم تلافی این جنایت گردد.؟ شاه سری تکان داد و فرمود که من چیزی نمی‌بینم. لیکن اینقدر هست که میدانم اگر درست فکر نمایی تو خودت میتوانی خدمتی پیدا نمایی که تلافی جنایت بکند. موزول که سر بزمین نهاده بود در شنیدن این سخن سربلند کرد و بدقه بروی شاه نگریست تا بفهمد که شاه از روی تمسخر میفرماید یا بطریق جداست. – شاه فرمود که من زیاد دوست دارم دمویه جوان را و همچنین بسیار دوست دارم پسرعموی خود دوک دکیز را. پس اگر یکی از انها قتل شخصیرا از من بخواهد و دیگری زندگی او را. متحیرم در حقیقت که چه کنم؟ کدام را راضی نمایم. لیکن با همه اینها بملاحظه پولتیک و بملاحظه رعایت مذهب ناچارم که رضای دکیز را مرعی دارم زیرا که با وجود اینکه دمویه جوانی دلیر و سرهنگی قابل است اما نمیشود بنا بخاطر او پرنسی مثل دکیز را آزرده کرد. در اثناییکه شاه اینکلام را میفرمود دمورل مثل اینکه متدرجاجیات می‌یابد و زنده میشود جانی گرفته و از زمین بلند میگردید. شاه فرمود پس از برای اینکه در این حالتیکه تو میباشی تحصیل اطمینانی برای خود نمایی لامحاله باید خود را بطرف دوک دکیز بکشانی و در زیر پر او خود را جای دهی. واقعا او دیروز چیزی بمن میگفت. مورول نزدیکتر آمد شاه فرمود که میگفت که تصور بفرمایید اعلیحضرتا که هر روز در ساعت ده بهنگام مراجعت از لور دشمن مهلک من از کوچه سنت ژرمن عبور میکند و او را از شبکه پنجره معلم قدیم من پیرپیله رهیان می‌بینم که عبور میکند. پس هر روز دشمن خود را میبینم که از پیش روی من عبور مینماید و هر روز از شیطان میطلبم که او را در ورطه هولناکی بیندازد که خلاصی نداشته باشد – شاه فرمود اگر تو بجای شیطان باشی استاد مورول اقلا یک لحظه هم باشد خیلی پسرعمویم دوک دکیز را خوشحال خواهی نمود. مورول که تا بحال از ترس میلرزید بحال آمده و تبسم نمود و گفت اعلیحضرتا من اما انقدرت را ندارم که چون شیطان زیر پای او زمین را بگشایم تا انخصم دکیز بر او افتد و در ان ورطه مانده و هلاک گردد. – شاه فرمود ولیکن تو زمین را از برای پیچاره دمویه دلیر گشادی حال خواهی گفت ان بتوسط طپانچه بود. در جواب میگویم مگر انطپانچه را نداری؟ - مورول گفت اعلیحضرتا بخشایش میطلبم. من انوقت تفنگ را بهتر میانداختم تا طپانچه را – شاه فرمود طپانچه با تفنگ چه تفاوت دارد مقصود دوک دکیز بعمل آید بتو ایرادی نخواهد گرفت. – مورول گفت در اینصورت برای من تفنگی لازم است که خوب باشد و دورزن زیرا که ممکن است که از دور باید انداخت و خطا نکند. – شارل گفت من ده قبضه تفنگ در این اطاق دارم که با هر کدام در یکصد قدم اکو را میزنم تو هر کدام از انها را خواسته باشی ببر و امتحان کن. – مورول گفت با کمال امتنان اعلیحضرتا یکی را برمیدارم این را گفت و بطرف تفنگی که در گوشه نهاده بودند و این همان تفنگ بود که صبح از برای شاه آورده بودند روان شد. شاه فرمود این تفنگ را از برای خودم مخصوص کرده‌ام احتمال دارد که در این روزها شکار بزرگی بمیان آید و بکار من بخورد. غیر از ان هر کدام را که میخواهی بردار. مورول تفنگ دیگری از میانه تفنگها سوا کرد و بعد آمد پیش و پرسید که اعلیحضرتا حال نام ان دشمن را بفرمایید که کیست – شارل بکمال اهانت بروی نگریسته و فرمود من چه میدانم مگر من دشمنان دوک دکیز را میشناسم؟ - گفت پس از این قرار او را از دوک دکیز باید بپرسم. – شاه شانه جنبانیده و فرمود زحمت نکش و استعلام مکن که مسیو دکیز جواب نخواهد داد. مگر باین نوع چیزها جواب میدهند. کسی که میخواهد گذارش بچوبه دار نیفتد خود پیدا میکند. گفت اقلا علامتی لازم است که او را بشناسم. – شاه فرمود که گفتم که هر روز ساعت ده از محاذی خانه رهبان میگذرد. – گفت اعلیحضرتا بسیار کسان در ساعت مزبور از انجا میگذرند اگر مرحمت فرموده نشان دیگری میفرمودند بهتر بود. – شاه فرمود اینهم ممکن است. و فردا مثلا کیفی در دست خواهد داشت از بلغار سرخ. – گفت اعلیحضرتا کافیست – شاه فرمود تو قطعا داری ان اسبی را مسیو دمویه بتو داده بود که بسیار خوب میدوید؟ - عرض کرد دارم. – شاه فرمود که اینهم لازم است که تو بدانی که صومعه راهب را دری دیگر از عقب هست که از برای فرار خیلی خوب است. – گفت مرسی اعلیحضرتا اکنون التماس دعا دارم – شاه فرمود از شیطان التماس دعا کن زیرا که بحمایت اوست که از دار خلاص شدی. – گفت خداحافظ اعلیحضرتا – شاه فرمود واقعا تو میدانی که اگر فردا قبل از ساعت ده از تو ذکری شد در لور جایی هست که فراموش خانه‌اش میگویند که اگر کسی را بانجا فرستادیم بالمره از خاطرها فراموش میشود. بعد از گفتن اینفقره آخری شارل باز بنا کرد بآهنگ شکار صفیر زدن. debsucrc6impim29pxf1n2jnbe684nr لارن مارغو/جلد ۱/فصل ۴ 0 28593 302141 301622 2026-10-05T17:21:26Z Hanooz 17889 جایگزینی «[[محمدطاهر میرزا]]» با «[[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]]» 302141 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = لارن مارغون (جلد اول) | مؤلف = الکساندر دوما | قسمت = فصل ۴ | قبلی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۳|فصل ۳]] | بعدی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۵|فصل ۵]] | سال = | یادداشت = ترجمه از [[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]] }} البته قاری محترم ما فراموش نفرموده که در فصل سابق گفتیم که هنری در کمال اهتمام انتظار اصلزاده موسوم بلامول را داشت که در حوالی غروب شب بیست و چهارم ماه او سال هزار و پانصد و هفتاد و دو چنانکه امیرال خبر داده بود داخل پاریس شد از دروازه سنت مارسل و از چپ و راست نظر میافکند و میآمد به آنسینی یعنی تعرفه هر مهمانخانه که در بالای درش در تخته و لوحه نوشته میگذارند و میگذشت تا اینکه بوسط شهر رسیده بعد از عبور کردن پل نوتردام کنار سنگ بست رودخانه را گرفته میآمد تا رسید بانتهای کوچه آربرسک یعنی چوب خشک و پیش رفت تا در در مهمانخانه موسوم به لابل اتوال ایستاد و نگاه کرد بصورتیکه در روی تعرفه انجا کشیده بودند که از برای مسافر خسته و گرسنه زیاد پسندیده بودن این صورت مرغی چاق بود که کباب میکردند و شخصی هم ایستاده بود با کمال اشتها دست بطرف کباب دراز کرده و سرکیسه پول را گشوده میخواست پول بدهد اصل‌زاده را دیدن این صورت موافق میل افتاد و با خود گفت این تعرفه علامت خوبیست و بسیار مشهی است باید مسافری که در اینجا منزل کند غذاهای خوب تناول بکند و خوش بگذراند در همین مهمانخانه فرود آیم بهتر است. بعلاوه شنیده‌ام که کوچه آربرسک نزدیک لور است پس اگر مهمانخانه هم مصدق تعرفه باشد بسیار خوب خواهد بود. در اثناییکه این مسافر با خود خیال میکرد مسافر دیگری از جانب دیگر یعنی از کوچه سنت هونوری رسیده و در مقابل تعرفه مهمانخانه بل اتوال عنان کشیده و ایستاد. و یکیرا که باسم میشناسیم باسبی سفد از نژاد اسپانیا سوار بود و نیم‌تنه سیاه مزین بکهربای سیاه و بالاپوش بنفش از مخمل و چکمهای از چرم سیاه و شمشیری قبضه فولاد و منبت و همچنین کمر خنجری داشت و این شخص جوانکی بود بسن بیست و چهار و پنج گندم گون چشمهای کبود و سبیلهای باریک و دندانهای ریزه و براق که میدرخشید وقتیکه تبسم میکرد تبسمی ملایم و دهانی خوشگل و خوش ساخت داشت. اما مسافر دومی با اولی در تمام نقاط مخالف و نقطه مقابل بود اما در همه بسیار مطبوع طباع و بطور دیگر خوشگل بود. قدی بلند و رسا و سواری در فروسیه بدرجه اعلی و بهر سویی که نگاه میکرد زنها از نگاه کردن بوی سیر نمیشدند. و مردها بجوانی او آفرین گفته و تحسین میکردند و این اول او بود که خطاب کرد باصلزاده نخستین چنانکه گفتیم ایستاده و نگاه میکرد بتعرفه مهمانخانه بل اتوال و گفت مسیو چنین نیست که ما در حوالی لور هستیم؟ در هر صورت چنان بنظر میآید که شما بسلیقه من باشید خیال فرود آمدن در اینجا دارید – او جواب داد که فی‌الواقع من نیز گمان میکنم که در نزدیکی لور هستیم و اگر شما را هم رای این است که من دارم من بخودم تهنیت میگویم که همرای شما گردیده‌ام. – ان اصلزاده گفت واقعا مهمانخانه مناسب بنظر میآید علی‌الخصوص که اینصورت که در تعرفه نقش شده بسیار مشهی است گفت صحیح است اگر حقیقت داشته باشد پاریس از مردمان متقلب پر است من اما از دورویی و دروغ خوشم نمیآید میرویم اگر از برای خوراک چنانکه اعلان کرده است مرغی کباب کرده نیاورد خود صاحب مهمانخانه را بسیخ زده و انقدر نگاه میدارم که چون مرغ کباب گردد. – اصلزاده اولی خندید و گفت بفرمایید بیش تا داخل شویم. – اصلزاده دومی گفت معاذالله مسیو من هرگز چنین گستاخی نمیکنم من نوکر شما کنت آنیبال کوکوناس هستم شما بفرمایید. – اندیگری گفت اما من مسیو نیستم الا کنت بونیفاس لراک دلامول بنده و خدمتگذار شما – کوکوناس گفت چون چنین است دست همدیگر را گرفته با هم داخل شویم. پس هر دو پیاده شده و عنان مرکوب خود را دادند بدست مهتر مهمانخانه و دست همدیگر را گرفته داخل شدند. صاحب مهمانخانه در روی آستانه در ایستاده بود با شخصی بدشکل بد صورت که بالاپوشی تیره رنگ بر خود پیچیده چون جغد سر بزیر پر کشیده مستغرق صحبت بود چنانکه هیج ملتفت این مهمانان جدیدالورود نشده و اعتنایی بر انها نکرده و این دو اصلزاده چنان از پهلوی این شخص و صاحب مهمانخانه گذشتند که حوصله کوکوناس تنگ شده از این بی‌اعتنایی آستین صاحب مهمانخانه را گرفته و کشید که مشارالیه سر بالا کرده و اشخاص جدیدالورود دید بانشخص خداحافظی گفته و گفت گاهی اینجا بیا و مرا از وقایع باخبر نما. کوکوناس برآشفت و گفت نادرست آیا نمی‌بینی که جمعی آمده و با تو کار دارند صاحب مهمانخانه تعارفی کرده و گفت به بخشید آقا من شما را ندیدم. – کوکوناس خیره شده و گفت موردی (کلمه مهملی ایت که بجای قسم بعضی استعمال میکنند) مگر باید ما را دید و ملتفت شد. و بجای تنها مسیو مگر نمیتوانستی مسیو لکنت بگویی؟. لامول از پس کوکوناس میآمد و چیزی نمیگفت اما از در هم کشیدن ابروها معلوم بود که آماده است که بکوکوناس یاری نماید اگر کاری بمنازعه منجر گردد – صاحب مهمانخانه با کمال آرامی گفت بسیار خوب مسیو لکنت چه میخواهید؟ - کوکوناست سری تکان داده و برگشت بطرف لامول و گفت چنین نیست که مسیو لکنت و بنده چون تعرفه شما را دیدیم هوس کردیم که در اینجا فرود آییم و شبرا شام بخوریم خاصه از ان مرغی که در صورت بسیخ زده‌ایم تناول نماییم و در اینجا بخوابیم. – مهماندار گفت شرمسارم از روی آقایان خودم و عذر میخواهم که غیر از یک اطاق خالی ندارم و میترسم که بوجود آقایان بد بگذرد. – لامول گفت در اینصورت میرویم و بمهمانخانه دیگر منزل میکنیم. – کوکوناس گفت اسب من خیلی خسته شده من همان یک اطاق را میگیرم و شما اگر میل دارید منزل دیگری از برای خویش پیدا نمایید – مهماندار بهمان صورت بی‌اعتنایی جواب داد که اگر یکنفر هم باشید کم است نمی‌توانم باز جای بدهم کوکوناس برآشفت و گفت بجان خودم که این حیوان غریبی است سخن مضحک میگوید چطور یکنفر را جای نمیدهی و میگویی دو نفر زیاد است و یکنفر کم؟ پس از اینقرار یکنفر و نیم میخواهی؟ - مهماندار گفت چون چنین است ناچارم که حقیقته را بگویم شما اگر یکی آقا بودید و یکی نوکر یا دو آقا بودید و نوکر هم داشتید شما را جای میشد. اما شما هردو آقا تشریف دارید و اطاق آقا می‌خواهید و اگر دو اطاق یا یک اطاق آقا بشما بدهم اطاق نوکر خالی میماند و این نمیشود. – کوکوناس روی بمول کرده و گفت مسیو دلامول چطور بنظر شما میآید منکه چنین می‌بینم که این نادرست را با شمشیر ابدار پاسخ دهیم شما چه میفرمایید؟ - دلامول گفت شمشیر خود را آلوده بخون این نانجیبها نمی‌کنیم اما با قمچی و شلاق پوستش را میکنیم و مهیا شد که اجرای گفته خود نماید – مهماندار قدمی پس گذاشته و همچنان با کمال بی‌اعتنایی گفت آقایان انوقتیکه صاحب مهمانخانه را می‌کشتند و میزدند که چرا جای نمیدهی گذشت حال رسم تغییر کرده بزرگان و آقایان را می‌کشند با نانجیبها کار ندارند قتل و ضرب را مخصوص نجبا نموده‌اند حال شما نصیحت میکنم که بیخود داد نکشید و الا عملجات مهمانخانه را صدا میزنم شما بضرب شلاق پوست کنده از مهمانخانه بیرون میکنند. کوکوناس از غیظ و غضب بر خود لرزیده و بانگ زد که موردی حال تمسخر میکنی و تهدید مینمایی؟ - مهماندار خطاب بخدمتکار مهمانخانه کرده بهمان لحنی که گوید که یکصندلی از برای مسیو بیار گفت کرکوار ان تفنگ مرا بیار. – کوکوناس شمشیر خود را از غلاف کشیده و بانگ بر مول زده گفت هنوز گرم نشده‌اید مسیو دلامول؟ - مول گفت نه هنوز زیرا که در اثناییکه ما مشغول گرم شدن بشویم شام سرد میشود. – کوکوناس فریاد برآورد که چطور مگر چه تصور میکنید؟ - مول گفت تصور میکنم که مسیو مهماندار حق دارد الا اینکه نفهمیده است که با همه نمیشود بیکنوع سخن گفت خاصه که انمسافر از نجبا و اصلزاده باشد. بجای اینکه بدرشتی بما بگوید که از برای شما جای ندارم. بهتر بود که با ادب و ملایمت میگفت داخل شوید. و بعد از ان در صورت مخارجش مینوشت که اطاق از برای آقایان کرایه فلان و منزل ملازمان کرایه فلان. زیرا که اگر نوکری همراه نداریم بعد از دیدن این انسانیت مجبور میشدیم که مخارج نوکر را قبول نمایم. بعد از گفتن این حرف دست مهماندار را که دراز کرده بود که تفنگ را از دست خدمتکار بگیرد گرفته و نگذاشت که تفنگ را بگیرد و خود برگشت بطرف کوکوناس و او را جلو انداخته خود از پس او داخل اطاق مهمانخانه گردیده. کوکوناس شمشیر خود را غلاف کرد و گفت چنین باشد اگر چه مرا بس صعب و گران است که شمشیر را بکشم و قبل از انکه بکار ببرم غلاف نمایم. – مول گفت آرام باشید رفیق و تحمل نمایید مهمانخانها تمام پر است از اصلزادگان و نجبا که بآوازه جشن و عروسی و شهرت اینکه جنگی با فلاندر در میان است از اطراف بپاریس کشیده شده‌آند و هر جا برویم همین اوضاع خواهد بود و جای پیدا نخواهیم کرد. و گذشته از این شاید در پاریس رسم چنین است که با مسافرین اینطور رفتار مینمایند. – کوکوناس از غیظ سبیلهای خود را میتابید و خیره‌خیره بمهماندار نظر میکرد و میغرید و میگفت باشد اگر غذا خوب نباشد و خوایگاه بود و اگر شرابش سه ساله و خدمتکارش با ادب نباشند دیگر تاب و تحمل نخواهم داشت تمام مهمانخانه را زیر و زبر خواهم نمود. – مهماندار که چند قدمی دورتر نشسته بود و کارد کمر خود را تیز مینمود گفت لا لا لا آقای من مطمئن باشید که در جایی هستید که وفور نعمت و فراوانیست. انگاه آهسته زیرلب با خود گفت این یکی از هوگنوهاست و اینطایفه ضاله از وقتیکه هنری دناوار مارکریت را گرفته است. بسیار جسور و دیوانه شده‌اند. پس انگاه تبسمی کرد و سری تکان داد و با خود گفت که غریب است که امشب هوگنوها بچنگ من بیفتند. معنی این تبسم و تکان دادن سر را اگر مهمانها میدانستند از هول زهره ترک میشدند. باری کوکوناس خودبخود حرف زدند مهماندار را قطع نموده و بخشونت تمام گفت شام خواهیم خورد؟ - مهماندار گفت هر وقت میل داشته باشید. – کوکوناس گفت البته میل داریم خیلی زود هم. انگاه روی بمول کرده و گفت مسیو لکنت تا اطاق ما را حاضر میکنند بفرمایید ببینم که برحسب اتفاق از شهر پاریس خوشتان آمد و شهر دلچسبی بنظرتان رسید؟ - مول گفت نه و الله صورتهای موحش دیدم که با نظرهای غضب‌آلود نگاه میکردند شاید اهل پاریش از انقلاب هوا و طوفان وحشت دارند و علامت انقلاب هوا و آثار طوفان مشاهده کردند نمیبینید که هوا چطور سنگین است و چطور ابرهای تیره افق را فرا گرفته است – بگوییم بمن کنت که شما هم در سراغ لور بودید؟ - مول گفت شما چطور مسیو دکوکوناس کوکوناس گفت آری منهم میخواهم بلور بروم اگر میل داشته باشید با هم میرویم. – گفت قدری دیر نیست از برای بیرون رفتن از منزل؟ - کوکوناس گفت دیر یا زود حکم من صریح است که بمحض ورود بپاریس بروم و مسیو دوک دکیز را ببینم در شنیدن اسم دکیز مهماندار نزدیکتر آمد تا خوبتر صحبت انها را بشنود. – کوکوناس گفت بنظرم چنین میآید که این مهماندار بما گوش میدهد – مهماندار دست بکلاه برده و تعظیمی کرد و گفت آری آقایان من گوش میدهم از برای خدمتگذاری شما که چه فرمایشی باشد انجام بدهم – کوکوناس گفت که چنان مینماید که این اسم افسونی بود که شما را رام کرد . . . اسم شما چه چیز است؟ - مهماندار سری فرود آورد و گفت لاهریز. – کوکوناس گفت متر لاهریز آیا گمان میکنی که دست من سبکتر از دست دوک دکیز است که اسم اور تو را چنین مطیع ساخت؟ - گفت نه مسیو لکنت اما دست او طولانی‌تر است و این را هم بشما بگویم که دوک دکیز معبود محبوب ما اهل پاریس است که این هنری بزرگ را می‌پرستیم. – مل پرسید کدام هنری را میگویی؟ - مهماندار گفت مگر هنری دیگر هم غیر دوک دکیز هست؟ - مول گفت پاردون مسیو دو هنری دیگر نیز هست یکی هنری دناوار و یکی هم هنری دکونده – مهماندار گفت من اینها را نمیشناسم. – مول گفت اما من خوب میشناسم انها را. و چون از جانب شاه ناوار احضار شده‌ام بشما نصیحت میکنم که در حضور من مبادا بخلاف احترام از ایشان یاد نمایی و سخن بگویی. مهماندار بدون انکه جواب بدهد مختصرا دستی بکلاه برده و برگشت بطرف کوکوناس و نگاههای دوستانه و ملایم بوی کرده و گفت پس مسیو میروند دوک دکیز را ملاقات نمایند و قطعا آمده‌اید از برای . . . اینجا مهماندار سکوت کرد و کوکوناس پرسید از برای چه؟ - مهماندار تبسمی بطرز مخصوص کرده و گفت از برای جشن. کوکوناس گفت لازم بود که میگفتی از برای جشنها زیرا که از قرار مذکور پاریس مملو است از جشنها که هر ساعتی جشنی بنوع دیگر بمیان میآید. نه چنین است که اهل پاریس حظ وافری از این جشنها پی در پی میکنند؟ - مهماندار گفت اما تا بحال باعتدال بود امیدوارم که من بعد بافراط تفریح نمایم – مول گفت عروسی اعلیحضرت شاه ناوار قطعا بسیاری از نجبا و اصلزادگان را باین شهر ریخت – لاهریز گفت یعنی بسیاری از هوگنوها بعد ملتفت شد که شاید بد گفته باشد گفت پاردون بلکه مسیوها از پروتستان باشند؟ - کوکوناس گفت خدا نکند که من از هوگنو باشم کاتولیکم مثل پدر مقدس ما پاپ. – لاهریز برگشت بطرف مول مثل اینکه از او نیز جواب میطلبد اما یا اینکه مول ملتفت نشد یا اینکه نخواست جواب بدهد سوال دیگر کرد و گفت اگر شما اعلیحضرت شاه ناوار را نمیشناسید لامحاله مسیو امیرال را باید بشناسید زیرا که مشهور است که طرف اعتنا و اعتبار پادشاهیست و در دربار محل وثوق خسروانی گردیده. چون مخصوصا باو سپرده شده‌ام میخواستم اگر آدرس منزل او را گفتن گلوی شما را نمیخراشد بمن بگویید- مهماندار با مسرت داخلی که نمیتوانست پنهان بکند گفت مشارالیه در کوچه پطیری منزل دارد. – مول بانگ زد که چطور گفتی مگر نقل تحویل کرده است؟ - مهماندار گفت از این دنیا شاید. جوانان هر دو بیکبار فریاد برآوردند و گفتند چطور میگویی. امیرال از ایندنیا نقل و تحویل کرده است؟. – مهماندار با تبسمی از روی ناپاکی خطاب کرد بکوکوناس و پرسید چطور مسیو. شما که از طرف دوک دکیز هستید و مسئله را نمیدانید؟. – کوکوناس پرسید چه مسئله؟ - مهماندار گفت که پریروز امیرال وقتیکه از محاذی خانه رهبان در سنت ژرمن عبود میکرد تفنگی از برای او انداختند و مجروحش ساختند – مول بانگ زد کشتند؟ مهماندار گفت نه. اما گلوله دو انگشت او را قطع نموده ساعدش را شکسته امیدوار هستند که گلوله زهرآلود بوده باشد. – مول بانگ زد که ناپاک چطور امیدوار بودند! – مهماندار گفت میخواستم بگویم که گماندارند بزبانم اینطور جاری گردید در سر لفظ نزاع نکنیم. روی از مول برگردانیده و بکوکوناس اشاره کرده و زبانش را بوجه مضحکی بیرون آورده حرکت داد و با چشم اشاره هوشمندی کرد هر دو اصلزاده بیکبار پرسیدند واقعا اینطور است – هریز گفت چنانکه بخدمت آقایان عرض کردم خلافی ندارد. - مول گفت در اینصورت الآن میروم بلور شاید در انجا بتوانم پیدا نمایم هنری شاه ناوار را – مهماندار گفت ممکن است زیرا که ایشان در همانجا منزل دارند – کوکوناس گفت من هم میروم بلور که باشد که دوک دکیز را بیابم – مهماندار گفت ممکن است زیرا که لحظه پیشتر او را دیدم که از اینجا گذشت قریب بدویست نفر از نجبا همراهش بودند. – مول گفت پس مسیو دکوکوناس بیایید برویم – مهماندار گفت آقایان پس شام را چه میکنید – مول گفت شاید در خدمت شاه ناوار غذا صرف نمایم. – کوکوناس هم گفت من هم ممکن است که در منزل دوک دکیز چیزی تناول نمایم. هر دو برخواستند و روانه بطرف لور شدند. مهماندار از عقب انها نگریسته و با خود گفت من هم بروم سالاد خود را صرف کنم و فتیله تفنگ خود را عوض نمایم نمیدانم که امشب چه خواهد شد. 1df6h0qv5zdnc9gw9sjz0vyxxnfghkj لارن مارغو/جلد ۱/فصل ۵ 0 28595 302142 301624 2026-10-05T17:21:31Z Hanooz 17889 جایگزینی «[[محمدطاهر میرزا]]» با «[[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]]» 302142 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = لارن مارغون (جلد اول) | مؤلف = الکساندر دوما | قسمت = فصل ۵ | قبلی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۴|فصل ۴]] | بعدی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۶|فصل ۶]] | سال = | یادداشت = ترجمه از [[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]] }} این دو جوان پرسان پرسان آمدند تا رسیدند بلور بهنگامیکه سایه عصر برگشته و نزدیک غروب بود. در مشاهده این عمارت قدیم سلاطین فرانسه و ان عظمت و هیبت او مول ب‌اختیار ایستاد. کوکوناس پرسید شما را چه میشود- مول گفت نمیفهمم دلم میطپد و حال انکه من ترسو نیستم دیدن این عمارت ندانستم چرا مرا مضطرب کرد. و چرا این عمارت بنظرم موحش و هولناک آمد؟ - کوکوناس گفت من نمیدانم که مرا چه شده اما یکمریت فوق‌العاده دست داده است انگاه بلباس خود نظری افکنده و گفت قدری در راه مندرس شده اما عیبی ندارد سفارشنامه من محکم است انطوریکه باید رفتار نمایند خواهند کرد. لور بسیار مضبوط حفظ شده بود چنان معلوم بود که قراول هر محل را مضاعف و علاوه کرده‌اند. اما بر این دو اصلزاده مشکل آمد از همه این قراولان گذشتن لیکن کوکوناس را بخاطر آمد که نام کیز یکنوع افسونیست در پیش پاریسیها که درهای بسته را میگشاید پس پیش رفته بقراولی که در دخول را داشت گفت مسیو من باید دوک دکیز را ببینم لازم است راه بدهید بروم اسم دکیز درباره قراول همان اثر را بخشید قراول با ادب تمام پرسید که اسم جواز داری گفت نه قراول گفت در اینصورت عبور نمیشود. کوکوناس متفکر بود که چه کند. در این اثنا شخصی که با صاحب منصبی صحبت میداشت گفتگوی کوکوناس را با قراول شنیده صحبت خود را قطع نموده پیش آمد و از اصلزاده پرسید که شما میخواهید با مسیو دکیز ملاقات نمایید؟ و این کلام را بلحن غریبی و مضحکی تلفذ کرد که کوکوناس تبسم کرده گفت آری مسیو – انشخص باز بهمان لهجه آلمان گفت که محال است و در پیش شاه است – گفت شما کاغذی دارید که مهم است؟ - گفت آری از بیمون – گفت خوب خوب این مطلب دیگری شد اسم شما چه چیز است؟ -گفت لکنت آنیبال دکوکوناس – گفت پس کاغذ را بدهید بمن – مول با خود گفت عجب آدم خوبیست کاش من هم چنین شخصی را از برای خود پیدا میکردم تا کاغذ مرا بشاه ناوار میرسانید. باری اصلزاده آلمانی دید که کوکوناس ایستاده است گفت چرا معطلی کاغذ را بده تا ببرم – کوکوناس گفت من شرافت شناسایی شما را ندارم مسیو. – گفت من بسم نام دارم و بدوک دکیز منسوبم – کوکوناس زیر لب گفت بسم نمیشناسم – قراول گفت مسیو بسم معروفست و احتیاط ندارد کاغذ را بدهید و مطمئن باشید. – کوکوناس گفت اوه مسیو بسم من نشناختم ببخشید این کاغذ است بگیرید و تردید مرا عفو نمایید. شخص را لازم است که در این مواقع احتیاط نماید – گفت اعتذار لازم نیست کاغذ را بده – مول در اینوقت پیش آمده و گفت مسیو بسم شما چون اینقدر خوب و خاطرنواز هستید پس التفات کرده کاغذ مرا هم برسانید چنانکه کاغذ رفیق مرا قبول فرمودید – گفت اسم شما چه چیز است؟ - گفت لکنت لراک دلامول – گفت نمیشناسم – مول گفت حق است زیرا که من نیز چون رفیقم لکنت دکوکوناس امروز عصری بپاریس رسیده‌ام – گفت از کجا می‌آیی؟ - گفت از پروونس – گفت کاغذ داری گفت دارم بسم گفت برای دکیز – گفت نه از برای اعلیحضرت شاه ناوار – بسم روی درهم کشید گفت کاغذ شما را من نمیتوانم ببرم بمن ربطی ندارد. انگاه روی خود را از مول برگردانیده و بکوکوناس گفت بیا و داخل لور گردید و مول تنها ماند. در این بین از در دیگر لور که کوکوناس و بسم داخل شدند. قریب بصد نفر سوار بیرون آمدند قراول برفیقش گفت رفیق این دموی است که با جمعیت خود از هوگنو از حضور شاه بیرون آمده گویا شاه وعده داده است که قاتل امیرال را پیدا کرده سیاست نماید. و چون قاتل امیرال همانست که پدر دموی را کشته پسرش میخواهم که بیک تیر دو نشان بزند هم قاتل امیرال را بکشد و هم قصاص پدرش را بگیرد. – مول چون سخن قراول را شنید پیش آمد و بقراول گفت مسیو شما گفتید که این که بیرون آمد مسیو دموی است؟ - قراول گفت آری و انها هم که همراهش هستند هوگنوها میباشند – مول گفت مرسی همینقدر میخواستم که فهمیدم روانه شد بطرف رئیس سوارها. چون نزدیک رسید سلامی کرده و گفت مسیو از قراریکه شنیدم شما مسیو دموی هستید – گفت آری مسیو منم چه فرمایشی دارید؟ - مول گفت چون نام گرامی شما در میانه طایفه پروتستان خیلی مشهور و معروفست فلهذا جسارت کرده و بشما زحمتی که دارم میدهم – دموی گفت بفرمایید. اما اول بدانم که اسم شریف شما چه چیز است؟ - گفت کنت لراک دلامول. اینجوانها بهمدیگر سلام کرده دموی گفت چه فرمایشی است بفرمایید – مول گفت مسیو من از اکس میآیم و از حاکم اکس کاغذی از برای شاه ناوار دارم که مشتمل است بر مطلبی بسیار مهم و معجل. معطل مانده‌ام که چگونه کاغذ را بخدمت ایشان برسانم و خود چگونه داخل لور گردم – دموی گفت دخول بلور سهلست لیکن گمان ندارم که شاه ناوار این لحظه فراغت انرا داشته باشند که از شما پذیرایی نمایند بهر حال همراه من بیا من شما را میبرم تا درعمارت شاه ناوار دیگر باقی با خودتان است – مول گفت التفات شما زیاد بغیر از این دیگر زحمتی ندارم – گفت پس بیا. دموی از اسب فرود آمده و عنان را بدست جلودارش داده دست مول را گرفته آمد تا بدر دربچه و بقراول خود را معرفی کرده و با مول داخل شده و مول را آورد تا دم در عمارت شاه ناوار و در عمارت را گشوده گفت بروید و خود سلامی کرده و برگشت. اطاق بیرونی خالی بود و یک در اندرونی باز بود. مول چند قدمی پیش رفته خود را در دهلیزی یافت چندانکه صدا کرد و در کوبید کسی جواب نداد این قسمت از عمارت لور گویا مسکون نبود. پس با خود گفت که اینهمه روایت که از لور و استحکام و نظام و تشریفاتش شنیده بودیم واهی بوده است در اینجا نیز بمثل سایر جاها هرکس میخواهد میآید و میرود پس دوباره بنای کوبیدن در و صدا زدن کرد اما مثل اول نتیجه مترتب نشد. انگاه با خود گفت که بیشتر برویم شاید بکسی مصادف گردیم. پس شروع کرد در دالان پیش رفتن که لحظه بلحظه تاریک میشد ناگاه دری که در مقابل بود گشیوده شده و دو پاژ نمایان شدند که چراغ در دست داشتند و پیشاپیش زنی بسیار متشخص و بی‌نهایت خوشگل میکشیدند. روشنایی چراغ بروی مول افتاد که در جای خود ایستاده بود. خانم هم ایستاد در وقتیکه دید مول ایستاده است. و بیک لحنی که بهتر از لحن موسیقار بود خطاب بمول کرده و گفت مسیو چه میخواهی؟ - مول سر پیش افکنده و گفت مادام عفو میطلبم مسیو دموی مرا اینجا راه نمایی کرد. میخواستم بخدمت شاه ناوار برسم – گفت اعلیحضرت شاه ناوار اینجا نیستند گویا خانه برادرزنش باشند اما در نبودن ایشان مطلب خود را بملکه ناوار نتوانی بگویی؟ - گفت چرا مادام اگر کسی مرحمت داشته مرا بخدمت ایشان دلالت کند – گفت مسیو شما بالفعل در خدمت ایشان هستید – زیرا که من ملکه ناوار هستم. – در شنیدن این حرف مول چنان حرکتی از تعجب کرد که مارکریت را خنده گرفته و تبسمی کرد و گفت پس مطلب خود زود بگویید که من باید بروم خانه ملکه مادر شاه که مرا منتظرند – مول گفت مادام در اینصورت که منتظر شما میباشند مرا مرخص بفرمایید و برم زیرا که دیدار ناگهانی شما مرا چنان مشوش کرد که نمیتوانم خیالات خود را بیک جای گرد آورم – مارکریت در شنیدن اینکلام مول که واقعا و از روی حقیقه گفت نه از روی تملق و خوش آمد گویی بیشتر آمده و گفت مسیو خاطر آسوده و آرام دارید من شتاب ندارم قدری منتظر من خواهند بود عیبی ندارد و انقدر توقف مینمایم تا شما مطلب خود را بگویید – مول گفت بی‌اندازه معذرت میخواهم که من ان احترام و تعظیم لازم که بایستی در حق شما بعمل آورم نیاوردم اما . . . مول سکوت کرد مارکریت گفت میخواهی بگویی من شما را گمان کردم که یکی از دام دنورهای ملکه هستید. – مول ربه العشق است که از محل قدس فرود آمده برای صید دل ما بیچارگان – مارکریت تبسمی کرده و گفت مسیو از طرف شما بالمره مطمئن شدن که باین بلاغت و طلاقت لسان که شما دارید در دربار فرانسه عنقریب بدرجات عالیه خواهید رسید حال اگر مکتوبی بشاه ناوار دارید بدهید. فی‌الفور مول از بغل خود پاکتی از حریر بیرون آورده و تقدیم ملکه نمود. که مارکریت گرفته و گشود و مطالعه نمود. و سربالا کرده و گفت شما مسیو دلامول میباشید؟ - گفت آری مادام و کمال شرافترا یافتم که نام من بعلیا حضرت ملکه معروف و خود شخصا شناخته حضور شده . . . گفت من اسم شما را از شاه ناوار و دوک دالانسون برادرم شنیده‌ام که منتظر شما بودند. بعد کاغذ را گذاشت در حبیب خفتان خود که سراسر یراق و الماس بود و مول بحسرت نگاه میکرد بکاغذیکه دو دقیقه قبل در بغل خود بود و اکنون بحرارت بدن خودش گرم است و الآن میرود که هم آغوشی بکند با ماه طلعتی که راضی است که عمر خود را بدهد و خود بجای کاغذ باشد. – مارکریت گفت حال مسیو بروید در غالری پایینی باشید تا کسی از طرف شاه ناوار یا از جانب دوک دالانسون بیاید و بشما بگوید که چه باید کرد. اکنون یکی از پاژها شما را همراهی میکند تا غالری. انوقت مارکریت روانه شد چون معبر تنگ بود مول خود را بدیوار چسبانید تا ملکه بگذرد و لباس ملکه بسر و صورت مول مالیده گردید و بوی عطر چیزی نمانده بود که او را مدهوش نماید و بر خود لرزید و بزحمت خود را نگاه داری نمود تا بر زمین نیفتاد. مارکریت چون طیف خیال از نظر ناپدید گردید. – انگاه پاژی که مامور ببردن مول بود گفت مسیو نمیآیید برویم؟ - مول چون مستان گفت اوه آری آری و راه افتاد و شتاب میکرد زیرا که راهیکه پاژ نمود همان سمت بود که ملکه از ان راه رفت مول امید داشت که بلکه بملکه برسد و باز دیداری تازه نماید. فی‌الحقیقه چون بمنتهی الیه پله رسید مارکریت را دید که میخواهد از خم راه بگذرد یا بصدای پا یا برحسب اتفاق در اینوقت مارکریت برگشت و نگاهی کرد مول مجددا دیدار کرد و بی‌اختیار گفت بزرگ است خدا که چنین صورتی در بشری افریده. پاژ متحیرانه پرسید که چه شد؟. مول گفت هیج چیزی خوب دیدم بی‌اختیار تحسین گفتم باری تا رسیدند بمحل موعود پاژ ایستاد و دری نشانداد و گفت داخل شده و منتظر باشید. مول داخل شد بغالری که خالی بود الا یکنفری که راه میرفت گویا او هم منتظر بود هوا تاریک شده بود در بیست قدمی شناسایی دشوار گردیده بود. مول قدری هم پیشتر رفت یکباره بانگ زد که عجب است این مسیو لکنت دکوکوناس است. باین صدا کوکوناس برگشت و مول را دید و گفت موردی! مول هستی انگاه پرسید که شما را نیز مسیو بسم داخل کرد یا دیگری؟ مسیو بسم که جوانی آلماند و خوشرویی بود. – مول گفت مسیو دموی مرا داخل کرد. معلوم میشود که هوگنوها هم در دربار خالی از تقرب نیستند بهر حال دوک دکیز را ملاقات کردی؟ - گفت نه هنوز. شما چطور بار حضور شاه ناوار را یافتید؟ - گفت من نیز نه اما عنقریب بخدمت ایشان میرسم و طولی نخواهد کشید زیرا که مرا در اینجا نشانیده‌اند که منتظر باشم کوکوناس گفت چنین می‌نماید که مهمانی بزرگی امشب اینجا خواهد بود و ما نیز البته مدعو خواهیم شد. از دو ساعت باینطرف بخت بروی ما خندیده . . . اوه شما را چه میشود که چنین متفکر و بخود مشغول هستید – مول بخود لرزیده و گفت مرا میگویید؟ من هیچ تفکری ندارم اما رویت این مکان در من اثری کرد که قدری مبهوتم ساخته. راست میگفت اثری غریبی دروی بود اما نه از رویت مکان بلکه از دیدار جمال ملکه. کوکوناس گفت یقین تو هم مثل من فکر فیلسیوفی میکردی. وقتیکه شما آمدید درست من انچه را که معلمم در زمان تدریس بمن تعلیم کرده بود بخاطر می‌آوردم. واقعا شما پلوتارک دیده‌اید؟ - مول تبسمی کرده و گفت این کتاب از جمله کتابهای محبوب و مختار من است – کوکوناس گفت بسیار خوب این مصنف خوب تشبیه کرده است حسن و جمال را بکلی که خوشرنگ و با طراوت است لیکن یکروزیست که دوام ندارد بمحض شکفتن زود پژمرده میگردد. اما فضیلت و دانش مانند گیاهیست که عطر بلسان و خوشبوی و رایحه با دوام دارد که هرگز زایل نمیشود و همواره اثر غریبی در معالجات و بهبودی از امراض دارد – مول بتعجب بکوکوناس نگریسته نگریسته و گفت شما زبان یونانی میدانید؟ - گفت نه اما معلمم همواره بمن سفارش میکرد که روزی که بدربار رفتی در انجا از فضایل و کمالات حرف بزن که این نوع صحبت شخص را با وقار و در نظرها سنگین جلوه میدهد بهر حال بگویید ببینیم گرسته هستید – گفت نه – گفت قطعا بیخیال کباب مرغی که در بل اتوال دیدید که صورت کشیده بودند هستید. من که بسیار گرسنه هستم از گرسنگی فضیلت‌گویی نمیتوانم – گفت چرا مسیو کوکوناس همان مصنف میگوید که خوبست روح را در حزن پرورش داد و معده را بگرسنگی آموخته کرد. – کوکوناس متحیرانه گفت مگر شما یونانی بلدید؟ - مول گفت آری معلم من یاد داده است. – کوکوناس گفت موردی کار شما هیج عیبی ندارد و عنقریب بدولت میرسید زیرا که با شارل نهم شعر میسازید و با ملکه مارکریت بیونانی صحبت میدارید. مول خندید و گفت از این فقره غفلت کردید که با شاه ناوار نیز بزبان کاسکون حرف میزنم. در این بین صدای پایی آمد و مسیو بسم در راه گشوده و داخل گردید و در تاریکی پیش آمده بدقت نگریست تا اصلزاده خود را بشناسد بعد اشاره کرد بکوکوناس که بهمراه او بیاید. کوکوناس با دست اشاره بمول کرده وداع نموده و روانه شد. دبسم او را برد بمنتهی الیه غالری و دری را گشوده که بپله نخستین پله گشوده گردید و انجا ایستاده باطراف نگاهی کرده و پرسید که مسیو شما کجا منزل نموده‌اید؟ - گفت در مهمانخانه موسوم به بل اتوال در کوچه آربرسک – گفت خوب خوب در دو قدمی اینجاست زود زود برگرد بمنزل خود که امشب. بعد سکوت کرده و باطراف خود نگاه نمود – کوکوناس پرسید که امشب چه خواهد شد بفرمایید – گفت امشب برگرد باینجا با صلیبی سفید در کلاه و اسم شب هم کیز است. گفت اما در چه ساعت بیایم. – گفت انوقت که صدای توکسین را شنیدید (توکسین ناقوسی است که بآهنگ مخصوص در وقوع حادثه و مصیبت میزنند که ناقوس مصیبت میتوان گفت) کوکوناس متحیرانه نگریست و گفت توکسین – گفت آری حرف دیگر مزن – کوکوناس سلامی کرده و برگشت و با خود می‌گفت چه شد و مقصود چه بود از برای چه توکسین خواهند نواخت چه حادثه واقع شده است یا خواهد شد بهر حال مسیو بسم شخص بامزه‌ایست. حال برویم منزل مول را منتظر نشویم قطعا در خدمت شاه ناوار صرف شام خواهد کرد و بطرف مهمانخانه روانه شد. از این سمت هم بعد از رفتن کوکوناس مول چند دقیقه تنها ماند و ناگاه در باز شده و پاژی داخل گردید و گفت شما لکنت دلامول میباشید؟ - گفت آری منم – گفت کجا منزل دارید؟ - گفت کوچه آربرسک مهمان خانه بل اتوال – گفت در این نزدیکیست. گوش دهید . . . شاه ناوار میفرمایند که الآن مجال ملاقات شما را ندارم بروید بمنزل خود اگر در اثنای شب فرصتی یافتم پی شما میفرستم و الا فردا صبح زود خود بیایید – گفت اگر قراول مانعشد چطور کلمه جواز ناوار است چون گفتید کلمه جواز ناوار است چون گفتید دیگر قراول ممانعت نخواهد کرد – گفت مرسی خواست برود پاژ گفت صبر نمایید بمن فرموده‌اند که شما را تا دربچه ببرم که مبادا در لور گم شوید. بهمراه مول آمد تا از دربچه بیرونش کرد. چون مول خود را در خارج عمارت دید با خود گفت کوکوناس لامحاله شامرا در نزد کیز صرف خواهد کرد دیگر منتظر او نباشیم و برویم بمنزل شامل بخوریم. اما چون بمنزل رسید کوکوناس را دید که ظرف کوکوی بسیار بزرگی در پیش نهاده و مشغول خوردن است چون چشمش بمول افتاد بقهقهه بلند خندید و گفت معلوم است که شما هم چون من در خدمت شاه ناوار شام نخوردید چنانکه من در نزد کیز – گفت نه کنت – گفت اشتها بشما عود نمود؟ - گفت گویا – گفت با وجود سفارش پلوتارک؟ - گفت مسیو لکنت پلوتارک در موضع دیگر هم گفته است که انرا که دارد سزاوار است که با انکه ندارد قسمت و مواسات نماید حال اگر میل دارید این کوکو را با شما تقسیم نمایم و در اثنای غذا صحبت از فضایل مینمایم – گفت نه بجان خودم صحبت فضایل در لور خوبست که بیم ان باشد که گوش بدهند که شخص چه میگوید و شکم هم خالی باشد اما در اینجا فضیلت درخوردنست بفرمایید شام بخوریم – گفت چنین باشد حال که قسمت اینطور خواسته که سهم ما در همه جا یکی باشد. در اینجا هم میخوابید؟ - گفت نمیدانم – گفت من هم نمیدانم – گفت اما من اینقدر میدانم که در کجا خواهم خوابید – گفت کجا؟ - گفت همانجاییکه شما خواهید خفت. پس هر دو خندید و از کوکوی مترلاهوریر صحبت کنان بقدر کفایت خوردند. ikz040tp5qha0wj78u5e3yw1k2c96ck لارن مارغو/جلد ۱/فصل ۶ 0 28596 302143 301626 2026-10-05T17:21:35Z Hanooz 17889 جایگزینی «[[محمدطاهر میرزا]]» با «[[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]]» 302143 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = لارن مارغون (جلد اول) | مؤلف = الکساندر دوما | قسمت = فصل ۶ | قبلی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۵|فصل ۵]] | بعدی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۷|فصل ۷]] | سال = | یادداشت = ترجمه از [[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]] }} حال اگر کسی خواسته باشد که بفهمد چرا باین اصلزادگان بی نیل مقصد از لور برگشتند شاه ناوار چرا مول را معذرت خواست و چرا کوکوناس دوک دکیز را ندید. و چرا در لور شام نخوردند و بجای کیک و دراج که طمع داشتند در لور بخورند بکوکوی مترلاهوریر قناعت کردند لازمست که با ما داخل شود بعمارت قدیم سلاطین فرانسه و تعاقب نماید ملکه مارکریت را از انجاییکه دیدیم از نظر مول غایب شد در مدخل غالری بزرگ. هنگامیکه مارکریت از پلهای این غالری فرود میآمد دوک دکیز در عمارت شاهی در خلوت خانه شاه بود . و از انشب عروسی مارکریت دیگر او را ندیده بود. و از این پله که مارکریت فرود میآمد راهی بود. و از ان اطاق خلوت که کیز در انجا بود دری بود. و این راه و این در هر دو منتهی میشدند بدالانی که ان دالان نیز میرفت بعمارت کاترین دمیدیسی مادر شاه. کاترین دمدیسی اینوقت تنها در برابر میزی نشسته بود. مرفق را گذاشته بروی کتابیکه در روی میز بود و سر خود را تکیه داده بدست خویش و هنوز هم صورتی بدیع و خوشگل داشت از اثر دوای ملین الجلدرنه که عطرساز کاترین بود چینی و تابی برویش نیفتاده جوان بنظر میآمد که آثاری از پیری هنوز در وی نمایان نگشته بود. این رنه فلورانسی بعلاوه عطرسازی زهرسازی هم از برای کاترین میکرد که جمعی مسموم وقتیل ملکه از زهر این ایطالیایی شده بودند. کاترین لباس سیاه در برداشت که از روزیکه شوهرش هنری دوم فوت شده بود از برنکنده بود. در این تاریخ زنی بود میانه پنجاه و دو و پنجاه و سه ساله و بواسطه فربهی تقریبا همان خوشگلی زمان جوانی خود را از دست نداده بود و بهمان طراوت باقی بود عمارت او هم زینتی و زیوری نداشت مثل نشیمن بیوه زمان عاری از زینت و ساده بود. مجملا اینکه انچه در این عمارت از اثاث البیت میرسید تمام رنگ تیره داشت و در بالای صندلی بزرگی که روپوش داشت سگی خوابیده بود که هنری دناوار برای مادر زن خود تعارف نموده بود که بسیار پسند ملکه شده او را زیاد دوست میداشت و عزیز بود و فبه نام گذاشته بودند. ملکه متفکر بود در بین اینکه فکر میکرد در گشوده شد و پرده بالا رفت مسیو دوک دکیز سر از پرده درون کرده و گفت تمام وضع خوبی ندارد – کاترین سر بالا کرده گفت مقصود از اینکه گفتی چیست هنری؟ -گفت میگویم که شاه بی‌اندازه از هوگنوها حمایت میکند و اگر صبر نمایم و انتظار اجازه ایشان را بکشیم از برای اجرای عزمی که داریم باید بسیار طولانی یا همیشه منتظر باشیم – کاترین با چهره گشاده که عادی او بود و لیکن برحسب مواقع بهر سیمایی که میخواست صورت را انطور ظاهر میساخت گفت مگر چه واقع شده؟ - کیز گفت این واقع شده که اکنون بیست دفعه با اعلیحضرت شاه آغاز مطلب کرده و پرسیدم که تا کلی باید تحمل کرد این اظهار دلیری را که این طایفه هوگنو بعد از زخمی شدن امیرال ظاهر میسازند و میدان داری مینمایند – کاترین گفت فرزندم چه جواب داد – گفت جواب داد که مسیو لدوک مردم گمان کرده‌اند که شما تحریک کرده‌اید که مسیو امیرال را که بمنزله پدر ثانوی من بود زخمدار کرده‌اند حال رفع این تهمت را بهر قسم که میتوانی از خودت بکن. اما من از خوردم بطوریکه میتوانم دفاع خواهم کرد اگر بمن خلاف احترام نمایند. بعد از گفتن اینجواب پشت بمن کرده و رفت لبکهای خود شام بدهد. – کاترین گفت شما هیج شعی نکردید که ایشان را از رفتن باز دارید؟ - گفت چرا مادام. اما ایشان با ان صدایی که میشناسید و با ان نگاهی که مخصوص خود شانست بمن نگاهی کرده و گفتند مسیو لدوک سگهای من گرسنه هستند و کسی را در عالم نمیشناسم که از برای خاطر او سگان خود را گرسنه بگذارم. من چون چنین دیدم آمدم تا شما را آگاه نمایم که تفصیل از این قرار است – کاترین گفت خوب کردید – دکیز گفت پس چه باید کرد؟ - کاترین گفت حتی‌المقدور باید سعی و کوشش کرد – گفت این کوشش را کی باید بکند؟ - گفت من آیا شاه تنهاست؟ - گفت نه مسیو تاوان در حضور است. – ملکه گفت منتظر من باشید در اینجا یا از عقب من بیایید و دورتر بایستید و خود بلند شد و روانه گردید باطاقیکه سگها را در انجا در روی مخدهای مخمل و فرشکهای ترکی جای داده بودند و سه چهار باز با یک کشکرکی در پهلوی دیوار در روی نشیمنهای خود قرار گرفته. که شارل نهم با ان کشکرک در باغ لور و تویلری که تازه بنا میکردند شکار گنجشک و مرغهای کوچک میکرد و از این شکار حظ زیاد مینمود. در اثنای راه کاترین خود را زیاد غمناک و غصه دار نمود و چند دانه اشک از چشمها بروی رخسار زرد و رنگ پریده جاری ساخت و آهسته داخل اطاق گردید که شارل نفهمید و مشغول بود بسگها غذا میخورند – کاترین از پشت سر آمده و قدری ایستاد و دانه اشکی برخسار سرازیر کرد و بصدای گرفته در گلوی و بریده بریده چنانکه شاه را بلرزه در آورد گفت فرزند. – شاه برگشت و مادر را بانحال دید سراسیمه گفت مادر شما را چه میشود؟ -کاترین گفت فرزند آمده‌ام تا از شما خواهش نمایم که مرا اذن بدهید تا بروم در یکی از قصرهای شما منزوی گردم هر کدام باشد چندان دربندش نیستم الا اینکه از پاریس دور باشد. – شارل انچشمهای زجاجی را که بعضی از اوقات زیاد نفوذ داشت بروی مادرش دوخته و پرسید که از برای چه؟ - گفت برای انکه هر روز بی‌احترامی تازه از این طایفه هوگنو مشاهده میکنم حتی امروز دیدم بچه نوع در خود لور آمده و تهدیدات میکردند و میدانم آخر این کار چه خواهد شد و شخص سلطنت تا چه مقام در خطر است. پس چون من تحمل اینکار را ندارم از اینجا دور باشم بهتر است – شارل با کمال خاطر جمعی گفت نه مادر این بیچارها تقصیر نداشتند که دادخواهی نمایند زیرا که امیرال انها را زدند و قصد کشتن داشتند و مجروح ساختند. و قبل بر این نیز سردار دلیر اینطایفه مسیو دمویه را بقتل رسانیدند. پس حق دادخواهی دارند در یک مملکتی اجرای عدالت ناچار است – گفت فرزند دلگیر مباش اجرای عدالت میشود. اگر شما هم مجری ندارید انها خود مجری میدارند. امروز درباره مسیو دکیز فردا در حق من یکروزیهم در حق شما یقین داشته باشید که بعمل خواهند اورد – شارل را دل مشوش شده بلختی که معلوم بود که کمی تشویش پیدا کرده گفت اوه مادام چنین گمان می‌کنید؟ - کاترین خود را متفکر ساخت و همچنان متفکرانه گفت اوه فرزند مگر نمی‌دانید که اصل مطلب در اینها نیست که کیز را میکشند یا امیرال کشته شد یا سخن در مذهب پروتستان یا کاتولیک است اینها تمام مغلطه است و اصل مقصود برداشتن پسر هنری دوم از تخت سلطنه و نصب کردن پسر انطوان دبوربون بجای اوست. – شارل گفت بس بس مادر باز رفتید بسر مسئله عادی و قدیمی خودتان که داشتید. – کاترین گفت پس رای چه‌چیز است فرزند؟ - گفت صبر کردن و منتهز فرصت بودن تمام عقل و حکمت انسانی در این دو کلمه است صبر کردن و عجله ننمودن. چیره دست و غالب بر همه انست که صبرش بیشتر باشد – کاترین گفت پس شما صبر بکنید اما من تحمل ندارم و روانه شد بطرف در. – شارل او را نگهداری کرد و گفت پس چه کنم مادر؟ زیرا که قبل از همه من باید اجرای حق و عدالت نمایم و من میخواهم که همه از من راضی باشند. – کاترین نزدیک آمد و گفت مسیو تاوان که کشکرک شاهی را نوازش میکرد مسیو شما هم بیایید و رای خود را بشاه عرض نمایید که چه باید کرد – کنت عرض کرد اعلیحضرت شما اذن میدهید؟ - شاه فرمود بگویید تاوان بگویید. – عرض کرد اعلیحضرت شما در شکار چه میکنند وقتیکه گراز بطرف ایشان برگشت؟ - شاه فرمود. موردیو (قسمی بود) مسیو بجای می‌ایستم و حرکت نمیکنم تا نزدیک آید و با حربه گلوی او را میشکافم- کاترین گفت محض از برای دفاع؟ شاه فرمود از برای وفا به نفس و از برای تفریح خاطر در شکار. شاه آهی کشید و فرمود اما من در کشتن رعیتهای خودم تفریحی ندارم. زیرا که طایفه هوگنو هم از رعیتهای من هستند همچنانکه کاتولیکها بلا تفاوت – کاترین گفت اگر باین رعیتهای هوگنو مهلت دهید و مثل گراز حربه بحلقش فرو نبرید هر آینه سینه سلطنت را خواهند در هم شکافت – شاه بلخی که معلوم بود بحرف کاترین وقعی نمیگذارد فرمود. باه! مادام اعتقاد شما بر این است. – کاترین گفت مگر شما امروز مسیو دموی و کسان او را ندیدید؟ - شاه فرمود که چرا دیدم زیرا که انها به پیش من آمده بودند. چیزی غیر از حق نگفتند تظلم میکردند و کشنده پدرش را مسیو دموی از من میخواست و این حق بود زیرا که پسر را میرسد که قاتل پدرش را قصاص کند. آیا ما مسیو دمونت غومری را در عوض خون پدرم و شوهر شما نکشتیم با وجود اینکه این قتل از روی عمد نبود (مترجم گوید مونت غومری کاپیتن قراولها در سلطنت هنری دوم بود در اثنای جرید بازی در سر سواری سهوا زخمی منکر بهنری زد که از ترس فرار کرد. بعد گرفتار شد و سرش را بریدند.) کاترین آزرده از جای برخواست و گفت اعلیحضرتا چنین باشد که شما میفرمایید دیگر از این مرحله سخن نگویم. اعلیحضرت شما موید من عندالله هستید و خدا بشما قدرت و قوت و عقل و هوش داده و او شما را نگهداری میکند .اما من که زنی مسکین و بیکسم که خدا مرا ترک کرده و بجهته گناهانم مرا بخودم گذاشته حمایتی از من ندارد. پس من میترسم و بشما واگذاشتم و بامورات مملکت شما کار ندارم و میروم. این را گفت و بیرون شد و اشاره کرد بدوک دکیز که از جاییکه ایستاده بود داخل شود و دنباله مطلب را گرفته بقدریکه میتواند سعی و کوشش نماید بلکه کاری از پیش برود. شارل نهم از عقب بمادر نگاه میکرد که میرود اینمرتبه اعتنایی نکرده پیش نطلبید و مشغول شد بنوازش سگهای خود و سفیر میزد بآهنگ شکار. شارل یکمرتبه سکوت کرده و قدری توقف نموده بعد بلند با خود گفت. مادرم واقعا عقل سلطنتی دارد. اعتقادش این است که بکشتن ده دوازده نفری که آمده‌اند و تظلم مینمایند و دادخواهی میکنند همه کارها تمام میشود و انجام میگیرد این بیچارها آیا تقصیر دارند که حق خودشان را میخواهند. – دوک دکیز بزیر لب گفت ده دوازده نفر! – شارل شنید و برگشت و گفت مثل اینکه همین بار اول است که او را دیده آه دوک شما هم اینجا بوده‌اید. آری چند نفری مثل اینکه بکشتن انها بالمره من آسوده میشوم! آری اگر کسی میآمد و بمن میگفت اعلیحضرتا من کاری میکنم که شما از تمام دشمنان خود آسوده بشوید و فردا دیگر کسی نیست که بیاید و خونخواهی دیگران را بکند و شما را بر قتل انها مذمت و ملامت نماید. آه! انوقت من میگفتم بکن. پس متوجه تاوان شده که با کشکرک بازی میکرد – و گفت مارغو را خسته کردی بگذار روی نشیمن خود آسوده باشد. و بجهته اینکه اسم خواهر مرا دارد نباید که همه مردم او را دستکاری نمایند پس تاوان کشکرک را بروی نشیمن خودش گذاشته متوجه یکی از سگها شده و گوش او را گرفته زیر و بالا میرکد – اینوقت دوک دکیز پیش آمد و عرض کرد اعلیحضرتا فردا تمام دشمنان شما نابود خواهند شد و از کیدانها تمام خاطر مبارک فارغ خواهد گردید. – شارل گفت بتوسط کدام یک از ارواح مقدسه این معجزه بظهور خواهد آمد؟ - دوک عرض کرد که اعلیحضرتا امشب شب بیست و چهارم ماه او است و متعلق بسنت بارتلومی است و این کرامت از طرف ایشان ظاهر خواهد شد. – شاه فرمود عجب مقدسی است که پوستش را گذاشت زنده زنده کندند – دوک گفت بهتر زیرا که هر قدر بوی زیادتر اذیت شده زیاد تر انتقام خویش را خواهد گرفت – شاه بقهقهه خندید و گفت پسرعموجان این شما خواهید بود که با این شمشیر ظریف مقبول قبضه طلای خود از حالا تا فردا ده هزار هوگنو را خواهید کشت! واقعا پسرعمو جان شما شخص بسیار مضحکی بوده‌اید و بنای خنده را گذاشت و چنان خنده که معلوم بود که از راه غیظ است که صدایش می‌پیچد باطاق و صدای موحش و هولناکی منعکس میشد – دوک دکیز را که این صدای هولناک بلرزه در آورده بود با هزار بیم و هراس گفت اعلیحضرتا یکحرف بیش ندارم او را هم اضعا بفرمایید تا مرخص گردم. الآن بنقد من جمعی سویس و هزار و یکصد نفر اصلزاده و تمام سواره نظام و کلیه اهل شهر را در زیر فرمان دارم. بعلاوه اعلیحضرت شما نیز قراولان شاهی و نجبای کاتولیک و غیر دارید که تقریبا بیست نفر در مقابل یکنفر داریم. – شارل گفت بسیار خوب حال که شما این قوه و استعداد را دارید پس نمیدانم چرا آمده و مرا اذیت میکنید خود بکنید انچه میتوانید من حرفی ندارم و گوش مرا آسوده بگذارید . . . شاه متوجه سگها گردید. اینوقت پرده بالا رفته و کاترین باز داخل اطاق گردید و بدوک گفت کار نزدیک است که تمام شود اصرار بکنید شاه آخر اذن خواهد داد. این دو کلمه را گفته و بسرعت بازگشت و پشت پرده مختفی گردید بدون اینکه شاه به بیند یا چنان بنماید که دید – دوک دکیز باز بشاه عرض نمود که نمیدانم که اگر انچه بتوانم بکنم پسند و مقبول خاطر مبارک خواهد بود یا نه؟ - شاه برگشت بطرف دکیز گفت واقعا شما مرا دست و پای بسته و کارد بحلقم گذاشته میخواهید بجبر و اکراه از من اذن بگیرید. من آیا شاه نیستم؟ - دکیز گفت نه هنوز اما اگر خواسته باشید فردا شاه میشوید شاه مستاصل شده بصداییکه در حلق گرفته بود گفت این ابدا نخواهد شد که در لور در پیش چشم من هنری دناوار و پرنس دکونده را بکشید در بیرون لور من حرف ندارم در انچه که بکنید – دکیز گفت هنری و پرنس دکونده امشب رفته‌اند با پرنس دوک دالانسون برادر شاه عیش نمایند. شاه در کمال بیقراری گفت تاوان شما سگ مرا کشتید و بدآموز و لجوج نمودید بیا بیا آکتئون بیا بیا. شارل سگرا همراه برد و از انجا رفت باطاق خلوت خود. دکیز و تاوان را همچنان مردد گذاشت که اول بودند. مجلسی از قسم دیگر در خانه کاترین مرتب شده بود. بعد از انکه بکیز گفت پادار باشد و خود را سخت نگهداری نماید باطاق خود داخل شد و در انجا یافت اشخاصی که عادتا همواره در وقت خفتن او حضور بهم میرسانیدند. در وقت مراجعت بسیار مسرور و خوشحال آمد از انکه در وقت رفتن گرفته و منقبض رفته بود و کم‌کم خانمها را با کمال خوش‌رویی مرخص نمود و ندمای خود را رخصت بازگشتن فرمود. کسی دیگر نماند غیر از مارکریت که بعد از غیبت ملکه آمده و منتظر مادرش بود. در پهلوی پنجره که باز بود در روی صندلی نشسته و بآسمان نگاه میکرد و مستغرق خیال خود بود. کاترین چون دختر خود را تنها دید دو سه بار دهان گشود که چیزی بگوید در هر بار خیالی تیره حرف او را که بفضای دهان رسیده بود بدرون سینه عقب راند. در این بین پرده بالا رفت و هنری دناوار داخل اطاق گردید. سگ کوچک که در روی تخت خوابیده بود چون هنری را دید جستنی کرده و دوید و پیش او آمد. – کارتین چون او را دید بر خود لرزید و گفت اوه فرزند شما مگر امشب در لور شامل میخورید؟ - هنری گفت نه مادام امشب من و پرنس کونده با دوک دالانسون عزم گردش شهر کرده آمدم که اگر خدمت شما هستند با ایشان برویم – کاترین گفت بروید فرزند خوشا بحال شما که اینطور میتوانید گشت نمایید. روی بمارکریت کرده و گفت چنین نیست دخترم؟ - مارکریت گفت حق است و بهترین چیزهای عالم آزادیست. – هنری تعظیمی بزنش کرده و گفت خانم یعنی میفرمایید که من شما را محبوس داشته و سلب آزادی از شما کرده‌ام؟ - مارکریت گفت نه مسیو مقصود خودم نیست. حالت بیچاره زنها را میگویم عموما – کاترین بهنری گفت فرزند گویا شما میخواهید دیداری از امیرال نمایید؟ - هنری گفت شاید مادام – کاترین گفت بسیار خوب است بروید و احوالی بپرسید و فردا صبح از برای من خبر بیاورید – گفت در اینصورت که شما تصدیق کردید میروم – کاترین گفت من چیزی را تصدیق نمیکنم . . . اگر کسی را انجا خواهید فرستاد بفرستید. هنری قدمی بطرف در برداشت تا اجرا نماید فرمایش ملکه را. در اینوقت پرده بالا رفت و صورت چون ماه مادام دسو نمایان گردید و بکاترین عرض کرد که مادام رنه عطرساز ملکه که احضار فرموده بودید حاضر است – کاترین نظری سریعتر از برق بروی هنری افکند دید رنگش سرخ شده و فی‌الفور باز بحال خود آمد. واقعا نام مسموم‌کننده مادرش را شنید و دید که احوالش منقلب گردید رفت بطرف پنجره و بدست‌انداز ارسی تکیه کرد. سگ که هنری را از پیش خود دور دید ناله کرد و خوابید. در اینوقت پرده بالا رفت و دو نفر داخل شدند که یکی با اذن و دیگری که محتاج باذن نبود. نخست رنه بود که با احترام و توقیر بی اندازه بملکه نزدیک شد در دست گرفته بود جعبه که گشود و نزد ملکه نهاد. تمام حجرات جعبه پر بود از شیشها و گردها. دومی مادام لورین خواهر بزرگتر مارکریت بود که از در مخفی که را بخلوتگاه شاه داشت در نهایت اضطراب با رنگ پریده داخل شد و میخواست که کاترین او را نبیند که سرش مشغول بود بملاحظه و امتحان انچه در جعبه بود که یکیک با مادام دسو امتحان میکردند. پس همانطور مضطرب و لرزان آمد و در پهلوی مارکریت که هنری هم در پهلوی او ایستاده و دست بر پیشانی نهاده مثل اینکه خیالی را از خود دور میکند نشست. اینوقت کاترین برگشت و بمارکریت گفت عزیزم شما بروید بمنزل خود. و بهنری هم گفت که شما هم بروید در شهر قدری بگردید. مارکریت برخواست و هنری مهیای رفتن شد. – مادام دلورین دست مارکریت را گرفته و آهسته با کمال سرعت و چابکی گفت بخاطر مسیو دکیز که تواش خلاص کردی چنانکه او شما را خلاص نمود (مسبوق بر حکایتی است که در اینجا نیست) که از اینجا بیرون نروید و بخانه خود برنگردید. – کاترین برگشت و گفت چه گفت کلود؟ - گفت چیزی نگفتم مادر. – گفت نه دیدم آهسته چیزی بمارکریت گفتی – گفت تنها گفتم شب شما بخیر و هزار چیز دیگر از جانب دوشس دنور- گفت خود این دوشس خوشگل کجا است؟ - گفت در نزد برادر شوهرش مسیو دکیز. کاترین خیره بر این دو خواهر نگریسته و ابرو را در هم کشید و گفت بیا اینجا کلود. کلود بمادر اطاعت کرده برخواست و نزد مادر رفت که کاترین دست او را گرفت و سخت فشرد چنانکه او بی‌اختیار فریاد کرد و گفت چه بوی گفتی و چقدر بی‌احتیاط و پنچرم بوده. هنری که بی‌گوش دادن تمام انچه ملکه و کلود و مارکریت گفتند میشنید بزنش گفت مادام بمن شرافه بوسیدن دست خویش را میدهی؟ مارکریت بطرف او دراز کرد دستی را که میلرزید. هنری سر پیش برد که دست او را ببوسد آهسته از وی پرسید که چه گفت بتو؟ - مارکریت گفت که گفت از ایجا بیرون مرو. هنری از این دو کلمه فهمید که فتنه و فسادی امشب در پیش دارند – مارکریت باز گفت کاغذی هم است که جوانی اصلزاده از اهل پروونس داده که فرصت نکردم بشما بدهم اینک بگیرید و کاغد را داد – هنری گفت مسیو دلامول آورده است؟ - مارکریت گفت آری – هنری گفت مرسی و کاغذ را در بغل نهاد و از پیش زنش گذشت در هنگام عبور دست بشانه رنه گذاشته و گفت متر رنه کار و بار تجارت چطور است؟ - رنه تبسم منافقانه کرده و گفت بسیار خوبست مونسینیور – هنری گفت باید اینطور باشد. در صورتیکه مشتریان شما تمام تاجداران فرانسه و خارجه باشند البته که تجارت شما رونق کامل خواهد داشت – رنه با کمال گستاخی جواب داد که الا پادشاه ناوار که خود را از بودن در سلک مشتریان این تجارت خارج ساخته است – هنری گفت وانتر- دسنت – غری متر رنه گویا حق بجانب شماست زیرا که مادرم که از مشتریان شما بود. و هنگامیکه میمرد شما را بمن سپرد. فردا یا پس‌فردا هر چیز نفیسی که داری بیاور بعمارت من تا معامله با شما نمایم – کاترین خندید و گفت معامله شایانی خواهد بود – هنری گفت که بشما گفته مادام که این روزها کیسه من تهی است. یقین مارکریت بروز داده – کاترین گفت نه اینرا مادام دسو گفته فرزند. در اینوقت مادام لادوشس دلورین که با وجود اینکه سعی زیاد داشت که خودداری نماید نتوانست بی‌اختیار صدا را بگریه بلند کرد. هنری هیج برنگشت – اما مارکریت دوید بطرف کلود و گفت شما را چه میشود خواهر؟ - کاترین خود را بمیانه این دو خواهر افکنده و دست کلود را سختر از اول فشار داده و گفت هیج باکش نیست مارغو. همان شب عصبانی را دارد که ناریل بوی سپرده که از استشمام عطریات اجتناب نماید. پس بمارکریت گفت فرزند مگر نشنیدی که من بتو گفتم که برو بمنزل خود اگر انحرف کفایت نمیکند الآن تو را امر میکنم که بروی. – مارکریت لرزان و ترسان گفت عفو نمایید و خداحافظ شما باشد – کاترین هم گفت خوش آمدی فرزند. مارکریت بیرون رفت در حالتیکه بزحمت خودداری میکرد و هرچند خواست که هنری را بطرف خود ملتفت سازد هنری بدون سمت نگاه نکرد. چند دقیقه سکوت شد و در این اثنا کاترین چشمها را دوخته بود بروی مادام لورن دخترش که از انطرف او نیز دستها را برویهم نهاده و بمادرش نگاه میکرد. هنری اگر چه پشت بر انها کرده بود. اما تمام این تفصیلات را در آینه که در جلو داشت میدید و ببهانه اینکه سبیلها را میتابد باروغنی که رنه بوی تقدیم کرده بود. کاترین چون دید هنری ایستاده است و نمیرود گفت هنری شما مدتیست که میگویید که میروم و نمیروید و ایستاده‌اید – هنری گفت آه راست میفرمایید واقعا فراموش کرده‌ام که دوک دالانسون و پرنس کونده منتظر منند. و این عطر بدیع بود که اینطور هوش مرا برد و مرا مست نمود. خدا نگهدار مادام – کاترین گفت خدانگهدار فرزند. فراموش مکن که فردا خبر امیرال را برای من بیاوری در اینوقت سگ کاترین دامن هنری چسبیده و نمیگذاشت برود هنری گفت فبه چه میخواهی – کاترین بناشکیبایی گفت فبه! هنری گفت صداش بزنید مادام که نمیگذارد بروم. کاترین از جا بلند شده و قلاده سگ را گرفته نگهداری نمود تا هنری بیرون رفت ظاهرا با کمال آسودگی خاطر که گویا هیج نمیدانست که او بخطری میرود که مرگ در اوست. چون هنری بیرون رفت کاترین سگرا رها کرد که اینحیوان دوید که خود را بهنری برساند لیکن در بسته بود نتوانست بیرون برود پس پوزه را از پرده داخل کرده و بدر تکیه داده بنای زوزه و فریاد طولانی گذاشت که خالی از وحشت نبود. پس از ان کاترین بمادام دسو رو کرده و گفت شارلوت برو مسیو دکیز را با مسیو تاوان که در اطاق نمازخانه من هستند بیاور و خودت هم همراهی کن بدوشس دلورن که حال ندارند. fjtx7z7hn47t58dxy4wlsboookcb3ty لارن مارغو/جلد ۱/فصل ۷ 0 28601 302144 301628 2026-10-05T17:21:39Z Hanooz 17889 جایگزینی «[[محمدطاهر میرزا]]» با «[[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]]» 302144 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = لارن مارغون (جلد اول) | مؤلف = الکساندر دوما | قسمت = فصل ۷ | قبلی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۶|فصل ۶]] | بعدی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۸|فصل ۸]] | سال = | یادداشت = ترجمه از [[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]] }} بعد از انکه لامول و کوکوناس غذای مختصر خود را باتمام رسانیدند و طمع مرغ کباب شده بریدند زیرا که مرغ کباب نبود مگر در فراز همان لوحه تعرفه مهمان خانه. کوکوناس صندلی را چندان بلند کرد که سه پایه صندلی از زمین کنده شد و در روی پایه چهارم باقی ماند انگاه چرخانده و بدور خود چرخی زده و روی بمیز ایستاد و کوکوناس پایهای خود را دراز کرده و مرفق خویش را بمیز تکیه داده و گیلاس آخر از شراب بسر کشید. انگاه پرسید که مسیو لامول آیا برخلاف معمول خیال خفتن دارید؟ - مول گفت زیاد میل دارم که بخوابم لیکن میترسم که در اثنای خواب بیایند و بیدارم نمایند. – کوکوناس – کوکوناس گفت بمرگ خودم که من هم زیاد میل خواب دارم اما بیم اندازم که در بین خواب بیدارم کنند. بهتر انست که خود را مشغول داریم و ورق بازی بخواهیم و مشغول گردیم و این بهتر است که در هنگام ضرورت حاضر و مهیا باشیم – مول گفت قبول دارم لیکن از برای بازی کردن پول لازم است و من از جمیع جهت یکصد اکوی طلا همراه دارم و با همین تنخواه میخواهم مخارج خود را بگذرانم و تحصیل مکنت و ثروت هم نمایم – کوکوناس بانگ برآورد که یکصد اکوی طلا داری و ناراضی هم هستی و حال انکه من بیش از ده اکو ندارم – مول گفت چه میگویید! و حال انکه من دیدم که از چسب خود کیسه بیرون آوردید که پر بود از مسکوک طلا – کوکوناس گفت اه انچه دیده‌اید مال من نیست تنخواهیست که بیکی از دوستان پدرم که مرکاندون نام دارد و گمانم اینست که از طایفه هوگنو است مقروض هستم که آورده‌آم بدهم. اما از برای مخارج خودم شش اکو را مالکم لا غیر – مول گفت در این صورت چطور میشود بازی کرد؟ - کوکوناس گفت مخصوصا از برای همین است که در بازی اصرار دارم. بعلاوه خیالی بخاطرم رسیده – گفت چه خیال؟ - گفت ما هر دو بپاریس آمده‌ایم بیک قصد و خیال. و هر دو حامی بزرگی داریم که هر دو بجامی خود مغرور و امید داریم پس چنین خیال کردم که ما اول با تنخواه خود که داریم بازی میکنیم و بعد در سر اولین سود و عایده که از حامی خود بما برسد یا اینکه تعارفی و هدیه از منترس خویش تحصیل کنیم – مول تبسمی کرد و گفت خیال خوبی کرده‌اید اما من انقدر حرص بازی ندارم که تمام نتیجه زحمات خود را بیک نقش ورق یا یک خال کعبتین متعلق نمایم زیرا که اولین التفات و عطیه که از طرف دربار بتوسط حامی خود بما برسد همان سرمایه تمام عمر ما خواهد بود – کوکوناس گفت چنین باشد عطیه که از جانب دربار برسد باو دست نمیزنیم لیکن هدیه که از معشوقه بچنگ آید در سرا و بازی مینماییم – مول گفت اینفقره عیبی ندارد الا اینکه من مترسی ندارم و انچه هم از معشوقه عاید میگردد و از جنس دیگر است که بدیگری نمیشود داد – کوکوناس خندید و گفت من هم معشوقه ندارم اما خدا را شکر حسن صورت و جوانی که بما عنایت کرده است دیری نمیکشد که صاحب معشوقه و مترس میشویم – مول گفت در حق خود انچه میگویید صحیح و درست است یقین میدانم که عنقریب معشوقه آفتاب‌طلعتی در آغوش خواهید کشید. اما من بخود ان امید را ندارم که صاحب چنین نعمتی گردم. پس در اینصورت مثل این میشود که با دست خالی با شما بازی میکنم و این در شرع قمار نوعی از دزدی بشمار میآید و پسند نباشد. لیکن اگر میل دارید اینطور بازی میکنم که اول در سران شش اکو که دارید بازی میکنم اگر بدبدختانه باختید و انگاه باز میل بازی داشته باشید شما از نجبا و اصلزادگانید قول شما معتبر است باطمینان قول شما بازی میکنیم – کوکوناس گفت مرحبا و آفرین حرف صحیح همین است واقعا قول اصلزاده همسنگ طلا است خاصه که این اصلزاده در دربار تقربی هم داشته باشد علاوه بر این از عقل نیست که اولین حظ خود را شخص بمقام خطر بگذارد شاید باختم. – مول گفت محال نیست اما من نمیتوانم ببرم زیرا که و البته شاه ناوارم و چگونه عطیه که از جانب دوک دکیز باشد میتوانم نگهدارم – مهماندار که در گوشه صحبت را می‌شنید از این کلام بجوش آمده و زیر لب با خود گفت او خبیث اینطور بوده است من خوب حدس زده بودم تو هوگنو بوده. انگاه استعاذه کرده و بروی خود صورت صلیبی کشید. -در این بین خادم مهمانخانه یکدسته ورق کنجفه آورد داد دست کوکوناس که گرفت و بهم زد و در اثنای بهم زدن پرسید از مول که واقعا اینطور است؟ - مول گفت که چه چیز – گفت که شما هوگنو هستید؟ - گفت تصور نمایید که باشم آیا خیالی در حق این گروه دارید؟ - مول گفت حمد خدا را نه. از برای من تفاوتی ندارد. اگر چه این طریقه را دوست ندارم و بشدت بدم میآید. لیکن از اشخاصیکه گرویده اینمذهب هستند با انها عداوتی ندارم. گذشته از اینها اکنون رسم اینطور شده. مول خندید گفت که شاهد اینمطلب شلیک بروی امیرال است. شما هم اگر میل دارید ما هم در سر شلیک بازی نماییم – کوکوناس گفت هر طور شما میل داشته باشید مشروط بر اینکه بازی بکنم هر بازی که باشد خوب است – مول ورقرا بدست گرفته گفت حالا بازی کنیم – کوکوناس گفت بی دغدغه بازی بکنید که اگر صد اکو هم ببازم فردا میتوانم بدهم – مول گفت توانگری بشما در خواب میآید؟ - گفت نه ببیداری من میروم او را بدست میآورم – گفت در کجاست بمن هم بگوی تا من هم با شما بروم – گفت در لور – گفت امشب او را یافتید؟ گفت آری امشب مرا بیک قسم مخصوصی بلور بحضور دوک اعظم مسیو دکیز طلبداشته‌اند – در اثناییکه کوکوناس این صحبت را میکرد لاهوریر سالاد که میخورد کنار گذاشته و آمد خود را در پشت صندلی مول قرار داد بقسمیکه مول او را نمیدید و او مواجه کوکوناس نشسته و بمشارالیه بعضی اشارات میکرد که او ببازی خود مشغول بوده و ملتفت او نمیشد – مول گفت این است که غرابت دارد من و شما چنانکه شما گفتید بیک طالع زاده‌ایم مقدرات هر دو یکسان دیده میشود من هم امشب بلور احضار شده‌ام. همین قدر تفاوت دارد که من بخدمت شاه ناوار و شما بخدمت دو دکیز – گفت اسم شب دارید؟ - گفت آری – گفت نشان مخصوص چطور؟ - گفت نه – کوکوناس گفت اما من دارم اما اسم شب من . . . در این کلام کوکوناس مهماندار اشاره سختی کرد که کوکوناس سربالا کرده و بجای خشک شد هم از اشاره مهماندار و هم از نقش مخالف حریف که موجب باختن سه اکو شد. مول چون بهت کوکوناس را دید برگشت که موجب حیرت او را بفهمد چیزی ندید الا اینکه مهماندار را در پشت سر خود دید ایستاده و دستها را در بغل نهاده و تماشا می‌کند. پس از کوکوناس پرسید شما را چه میشود؟ اما کوکوناس نمیدانست که چه بگوید زیرا که از اشاره لاهوریر چیزی نفهمید و گاهی بمول و گاهی بمهماندار نگاه میکرد مهماندار دید که لابد است که باید بیاری او بیاید گفت چیزی نبود الا اینکه چون من از بازی زیاد خوشم میآید چون نقش مقابل را دیدم که موجب بردن مسیو گردید بی‌اختیار بانگ برآوردم. مول خندید و ورقها را بهم زده باز شروع در بازی نمود مهماندار هم بجای خود برگشت و انگشت بر دهان گذاشته سکوت مطلق بکوکوناس امر کرد. و این اشاره گویا سبب شد که حواص کوکوناس پرت شده سه اکوی دیگر هم باخت. مول گفت این درست شش اکوی نقد شما حال میخواهید در حظ آتیه شما بازی بکنیم – گفت بدیده منت دارم – لامول گفت پیش از انکه ببازی شروع نمایم بفرمایید که میگفتید شما امشب بطرز مخصوص باید بخدمت دوک دکیز بروید؟ - کوکوناس برگشت که بطرف مهماندار که به بیند چه میگوید چشمهای درشت او را دید که اشاره بسکوت میکند پس متوجه مول شده گفت آری اما هنوز وقت نشده قدری از شما مسیو دلامول صحبت بداریم – مول گفت نه بهتر این است که باز مشغول بازی شویم. زیرا که چنین مینماید که من شش اکو از شما برده‌ام. – کوکوناس گفت موردی راست است باخته‌ام. همیشه بمن میگفتند که طایفه هوگنو سهم غریبی در بازی دارند. بر شیطان لعنت منهم میل دارم که هوگنو بشوم. در شنیدن این کلام چشمهای مهماندار مانند دو اخگر سوزان درخشید و برق زد اما کوکوناس که مشغول بازی بود ملتفت نشد. – مول گفت آری کنت پروتستان شو آری آری که طایفه ما بجان منت دارند و شما را بالای سر خود جای میدهند. – کوکوناس گوش خود را خارید و بعد گفت اگر فی الواقع میدانستم خط و بخت شما از این رهگذر است بشما میگفتم که بگیر که آمدم زیرا که من چندان بمس معتقد نیستم چنانکه شاه هم معتقد بمس نیست – مول گفت بعلاوه این طریقه ما طریقه بسیار خوب و سهل و آسانست – کوکوناس گفت بعلاوه حالا مطابق مود است و موجب خوش نقشی در بازی میشود. چنانکه از اول بازی من شما را برآورد میکنم که با کمال سادگی بی‌دغلی و خلاف بازی میکنید و این نیست مگر از برکت مذهبی که دارید. – مول در نهایت آسوده گی گفت اکنون شش اکو از نو بمن مقروض شدید. کوکوناس گفت شما مرا استمالت و تشویق میکنید. اگر امشب از مسیو دکیز ناراضی شدم فردا میآیم که مرا بحضور شاه ناوار ببرید تا هوگنو بشود و خاطر آسوده دار که اگر هوگنو شدم از تمام هوگنوها بالاتر و بهتر بشوم.مول گفت آهسته که مهماندار اگر بشنود با شما قطع دوستی که عنوان کرده خواهد کرد. – کوکوناس گفت راست میگویید و برگشت و نگاه کرد و گفت نه گوش نمیدهد و مشغول صحبت است – مول پرسید که با چه کسی گفت با انکه وقتیکه امدیم اینجا بود و حرف میزد انکه ببوم میماند و اکنون بچه حرارتی با مهماندار صحبت میکند در اینوقت مهماندار بکوکوناس اشاره کرد که مشارالیه با وجود میل مفرطی که ببازی داشت از جایخود برخواسته و رفت به پیش مهماندار که مول از عقب فریاد زد که چه میکنید؟ - گفت از برای شما شراب میطلبم. مهماندار دست او را گرفت و بخادم مهمانخانه گفت از برای مسیوها شراب بیاور. انگاه آهسته بگوش کوکوناس گفت ساکت باش ساکت باش اگر جان خود را میخواهی و رفیقت را بگذا دیگر ترک بازی کن. لاهوریر بالمره رنگش پریده بود و ان شخص که با صحبت میداشت چنان متوحش و مضطرب بود که کوکوناس را از مشاهده حال او و کلام مهماندار لرزه بر اندام افتاد و برگشت بطرف مول و گفت عزیزم مسیو مول متوقعم که مرا دیگر از بازی معاف دارید قریب به پنجاه اکو باختم امشب نقش با من نیست بیخود است بازی کردن هر چه بازی بکنم خواهم باخت – مول گفت هر چه میل شماست مسیو. منهم زیاد کسل هستم بدم نمی‌آید که لحظه خود را بخوابگاه اندازم پس بانگ زد که مسیو مهماندار – گفت چه میفرمایید مسیو لکنت؟ گفت اگر آمدند پی من از طرف شاه ناوار مرا بیدار کنید که فورا بر میخیزم زیرا که بالمره با لباس میخوابم – کوکوناس گفت مثل من که مهیا و حاضر باشم و سبب معطلی نکردم مترلاهوریر از برای من کاغذ سفید و مقراض بیاور تا از برای خود نشان درست نمایم – مهماندار از ترس اینکه مول ملتفت نشود بخادم گفت کاغذ از برای تحریر و مقراض از برای چیدن پاکت بیاور – کوکوناس با خود گفت امشب اینجا واقعه فوق‌العاده واقع خواهد شد من کاغذ از برای چیدن نشان میگویم مهماندار میگوید کاغذ از برای تحریر بیاور که مسیو میخواهد کاغذ بنویسد! – مول برخواست و گفت بون سوار کوکوناس و بمهماندار گفت آقا زحمت کشیده مرا باطاق خوابگاهم همراهی نمایید و رفت با مهماندار از پله پیچدار بالا. انگاه انشخص مجهول دست کوکوناس را گرفته و آهسته و بسرعته بوی گفت مسیو چند بار شما نزدیک بود که بروز بدهید سری را که بخت مملکتی در او بود. خدا خواست که بموقع شما دهان بستید. و اگر یک کلمه هم زیادیگ فته بودید با این تفنگ شما را هلاک کرده بودم بحمدالله که بخیر گذشت حال که تنها هستیم گوش بده – کوکوناس گفت اول بفهمم که شما کی هستید که با من باین لحن فرماندهی متکلم میشوید – گفت هیج بر حسب اتفاق نام سیر دمورول را شنیده باشید؟ - گفت وهم کشنده کاپیتان دموی انشخص من هستم – کوکوناس بی‌اختیار گفت اوه اوه – دمورول انگشت بر دهان نهاد. کوکوناس سکوت نمود. در اینوقت شنیده شد صدای در اطاقی که مهماندار بست و بعد صدای در دهلیز و بعد صدای کولون در دهلیز و خود بسرعت آمد بپهلوی کوکوناس و دمورول و هر سه در نزدیک هم نشستند. مهماندار گفت همه درها را بسته‌ام حال مسیو دمورول با آسوده گی میتوانیم حرف بزنیم ساعت در این بین یازده را زد که مورول یکیک بدقت شمرد پس رو کرد بکوکوناس که بالمره متحیر مانده بود از این احتیاطهاییکه اینها میکنند و گفت مسیو شما کاتولیک پاک خالص هستید؟ - کوکوناس گفت خودم چنان گمان میکنم – باز پرسید که مطیع و فرمان بردار شاه هستید؟ - گفت از سر و جان اما مسیو شما مرا رنجه داشتید که چنین سوالی از من کردید زیرا که چنین سوالی از من سزاوار نباشد – گفت در این باب نزاعی نداریم. شما همراه من بیایید – گفت کجا؟ - گفت لازم فهمیدن نیست اینقدر هست یا هلاک میشوید یا بدولت و توانگری کامل میرسید – گفت پس لازمست که شما را خبر دهم امشب در ساعت دوازده من در لور وعده مخصوصی دارم که باید انجا بروم – گفت درست من هم انجا میروم – گفت مسیو دکیز مرا منتظر است – گفت ما را همچنان – کوکوناس از اینفقره خوشش نیامد که با انها در این احضار که مخصوص خودش میدانست شریک باشد گفت من یک کلمه جوازی مخصوص دارم – هر دو گفتند ما هم داریم – گفت من یک نشان مخصوص دیگری دارم مورول تبسمی کرده و از جیب خود مشتی صلیب از پارچه سفید بریده شده بیرون آورده و یکی را داد بمهماندار و یکی را هم بکوکوناس و یکی هم گرفت از برای خود که بر کلاه خود نصب کردند. کوکوناس متحیرانه گفت که یک موعد و یک کلمه جواز و یک نشان . پس همه دنیا که در این شرافت اشتراک داشته‌اند؟ - گفت آری مسیو از برای تمام اشخاصیکه از مذهب کاتولیک هستند – کوکوناس گفت پس دعوتی بزرگ و عمومی در لور هست که از این دعوت اینطایفه ملعون هوگنو را خارج ساخته‌اند. باشد خیلی انها جسور شده بودند – مورول گفت آری جشن غریبی از جنس غریب هست که بازیگران این جشن تمام هوگنو هستند که کاتولیکها انها را برقص فوق‌العاده خواهند رقصاند اگر با من همراهی نمایید میرویم که اول رئیس اینطایفه را از منزل بیرون آورده رقص کاملی باو بدهیم – کوکوناس گفت امیرال را؟ - گفت آری این پیره سگ که سفیهانه خطا کردم در زدن و حال انکه با تفنگ مخصوص شاه زدم. مهماندار گفت آری باین جهته بود مسیو که کارد و شمشیر خود را اصلاح کرده و صیقل میدادم کوکوناس کم‌کم فهمید و شروع کرد بفهمیدن که مطلب چه‌چیز است و رنگ از رخسارش پریدن گرفت و گفت چطور مگر امشب هوگنوها را . . . – گفت آری میکشند – کوکوناس گفت و مشا هم متقبل کشتن امیرال شده‌اید؟ - مورول تبسم کرده و دست کوکوناس را گرفته کشید بطرف پنجره و گفت نگاه کنید آیا می‌بینید در پشت کلیسا در انموضع گشاده در منتهی الیه اینکوچه جمعی در سایه دیوار صف کشیده و ساکت ایستاده‌اند؟ - گفت آری – گفت هر کدام از انها در کلاه خود چون من و شما صلیبی سفید دارند تمام از دسته سویس هستند. و این دسته سواران را ببین میشناسی صاحب منصب انها را ؟ - گفت چگونه شناسم که امروز بپاریس آمده‌ام – گفت خوب این همانست که شما از او امشب در لور مدعو هستید میرود که منتظر شما باشد – گفت دوک دکیز؟ - گفت خودش است. و آنانکه بهمراهش است مارسل ملک‌التجار سابق و شورون ملک‌التجار کنونی و میروند تجار و کسبه و اهل سوق و اعیان شهری را برانگیزانند. ببینید که کدخدای محله امنیت که حال وارد شد ملاحظه نمایید که چه میکند؟ - گفت ببینم که بعضی درها را میکوبد این چه باشد که در روی بعضی درها گذاشته‌اند؟ - گفت صلیب سفید است نظیر انچه ما در کلاه داریم. در سلف خدا این علامت را مینهاد میانه سبطی و قبطی که بهم مشتبه نشوند اکنون چون ما زیادتر مسیو یلزی شده‌ایم ما خود این علامت را میگذاریم که کاتولیک بهوگنو مشتبه نگردد – گفت ببینم که بهروری که میکوبد در باز شده و اهل شهری مسلح برون میآیند. و مرا عار میآید که این همه تدارک از برای کشتن امیرال که پیری نیم جان است مهیا می‌کنند و حال انکه این کار قصاب است نه کار دلیران مصاف – مورول گفت جوان اگر پیر نمی‌پسندی جوان هم زیاد است از برای خود جوان انتخاب نما از برای هر مذاقی هست بحمدالله فراوان است اگر خنجر از برای اسلحه نمی‌پسندی با شمشیر جدال کن زیرا که هوگنو اشخاصی نیستند که بگذارند بآسانی و سهولت سر انها را برید لامحاله دفاع خواهند کرد و سخت هم خواهند کوشید. شما میدانید که هوگنوها جان سخت دارند. – کوکوناس متوحشانه بانگ زد و گفت مگر تمام انها را خواهند کشت؟ - گفت تمام انچه بدست آید – گفت بفرمان شاه؟ - گفت آری هم بفرمان شاه و هم بفرمان دکیز – گفت پس باین جهت بود که انشخص ظریف آلمانی که از کسان مسیو دکیز است اسمش را فراموش کرده‌ام چه چیز است؟ - گفت مسیو دبسم – گفت آری مسیو دبسم بمن میگفت بمجرد شنیدن صدای توکسین همه سرعه کنید – گفت مگر مسیو بسم را دیدید؟ - گفت آری با وی صحبت هم کردم – گفت در کجا؟ گفت در لور او بوده که مرا داخل کرد و او بود که کلمه جواز بمن آموخت – گفت ببین میشناسی؟ - کوکوناس نگاه کرد و او را دید که در میان جمعیت عبور میکرد – گفت میل داری که با وی حرف بزنی؟ - گفت آری میل دارم – مورول در پنجره را گشود و چون بسم و بیست نفری از انجا میگذشتند صدا زده و گفت کیز و لورن (این کلمه جواز بود.) بسم سربالا کرده و انها را دید و فهمید که او را میطلبند نزدیک آمد. و گفت اه اه شمایید مسیو دمورول – گفت آری من هستم شما پی چه میگردید؟ - گفت پی مهمانخانه اتوال که مسیو کوکوناس نامی در انجا هست او را اطلاع بدهم – کوکوناس سر پیش برده و گفت اینک منم – گفت انچه مسیو دمورول بشما بگوید بکنید زیرا که او کاتولیک خالص و درست است – مورول گفت میشنوید؟ - کوکوناس گفت آری اما شما مسیو دبسم بکجا میروید؟ - بسم خندید و گفت مختصر حرفی بامیرال دارم میروم او را بگویم – مورول گفت بگویید اگر حرف اول اثری بخشید لامحاله این حرف دوم موثر خواهد شد. – بسم گفت آسوده باش مسیو مورول و این جوان را خوب تربیت کن – مورول گفت مطمئن باش که کوکوناس از نژاد خوبست سگ خوب شکاری از نژاد خوب میباشد. – بسم گفت خداحافظ شکار خوب بکنید و دور شد و مورول نیز در را بست و گفت ایجوان شنیدید؟ حال فرصت را غنیمن دانسته اگر دشمن مخصوص شخصی هم داشته باشید او را هم امشب و فردا میتوانید که در شمار هوگنوها اگر نباشد بخرج بگذارید. کوکوناس از انچه دید و شنید متحیر و مبهوت مانده باطراف خود نگاه میکرد گاهی بمهماندار که وضع مهیبی بر خود گرفته بود و گاهی بر مورول که بآسوده گی کاغذی از جیب خود برآورده و بر او نظر میکرد و میگفت سیصد نفر حصه من است اگر هر کسی از روسا بقدر من نفری قسمت داشت دیگر فردا از هوگنوها در روی زمین کسی نمیماند. در این بین صدای ناقوس ویل و ثبور بلند گردید. مورول گفت اخبار قتل عام است اما تعجیل کردند قرار در نصف شب بود هنوز مانده و ساعت نصف شبرا نزده چه عیب دارد در کار خیر تعجیل بهتر است تا تاخیر. بمحض بلند شدن صدای ناقوس صدای تفنگ نیز بلند شد و همچنان روشنایی مشعل چندی کوچه اربرسک را روشن ساخت. کوکوناس را عرق بر پیشانی نشست و مورول گفت بسم‌الله روانه شویم. مهماندار گفت اندکی تامل نمایید که اول از خانه خود مطمئن شویم بعد براه افتیم زیرا که من نمیخواهم عیال و اطفال مرا بقتل رسانند. در این مهمانخانه یکنفر هوگنو هست. کوکوناس در شنیدن این حرف جستنی کرده و گفت مسیو دلامول را میگویید؟ - گفت آری این خبیث خود را بپای خود در دهان اژدها افکنده – کوکوناس گفت چطور مهمان خود را میکشی؟ - گفت مخصوص از برای او بود که من کارد خود را تیز میکردم – کوکوناس ابرو درهم کشید و گفت آه آه – مهماندار گفت من تا بامروز غیر از مرغ و مرغابی و خرگوش هیج ذی‌حیاتی را نکشته‌ام و نمیدانم که آدم را چگونه میکشند اگر خیره‌دستی از من دیده شود باری در خلوت بهتر تا مرا تمسخر ننمایند. – کوکوناس گفت این درست نیست مسیو زیرا که لامول رفیق من است با من باینجا رسیده و با من یکجا غذا خورده و با من بازی کرده – مورول گفت درست میگویید اما مسیو دلامول هوگنو است و تمام هوگنوها اکنون محکوم بقتل شده‌اند اگر ما نکشیم دیگری خواهد کشت. مهماندار گفت بعلاوه مبلغ پنجاه اکو هم از تو برده است- کوکوناس گفت راست است اما براستی و درستی بی‌غل و غش برده است مهماندار گفت بدرستی یاد غلی عجالته که برده است و باید بگیرد اما اگر من او را کشتم دیگر کسی از تو مطالبه نمیکند – مورول بانگ زد که تمام بکنیم که باید زود برویم و خود را بمنزل امیرال برسانیم و مسیو دکیز را یاری نماییم. امر را انجام بدهید با ضرب گلوله یا شمشیر یا دشته زود کارش را بسازید که در وقت فرصت نمانده شتاب کنید که صدای های و هو بلند است. – لاهوریر گفت اکنون من میروم که کارش را بسازم شما مرا منتظر باشید که اکنون برمیگردم و با هم میرویم و رفت – کوکوناس گفت این رفت که او را بکشد و بعذاب و مشقت این بیچاره جوان را خواهد کشت و قطعا پولی که دارد هم خواهد دزدید. اکنون من میروم که نگذارم که دست بپوش بزند و اگر ناچار باید کشت اقلا باستراحت باشد نه بعذاب و مشقت. پس کوکوناس نیز از عقب او روان شد و زود بمهماندار رسید زیرا که مشارالیه گویا جرات نمیکرد که بسرعت برود آهسته آهسته قدم برمیداشت کوکوناس هم از پس او همچنان میآمد در این بین چند تیر تفنگ متعاقب هم در کوچه بلند شد و از صدای انها لامول بیدار شده از فراز خوابگاه خود را بپایین انداخت که مهماندار صدای پای او را شنیده و گفت این خبیث هم بیدار شد و ناچار مدافعه خواهد کرد – کوکوناس از عقب گفت البته که نمیایستد که تو او را سر ببری و اگر او تو را بکشد چطور؟ - مهماندار گفت هوهو مگو که میترسم بعد ملتفت شد که تفنگ خوبی در دست دارد جرات پیدا کرده به پشت درآمد چون در از داخل بسته بود بضرب لگدی در را شکست. انگاه دیدند لامول را سر بیکلاه اما بالتمام لباس در بر در پس خوابگاه ایستاده و بهر دستی طپانچه گرفته وشمشیرش بدندان دارد و خوابگاه را سنگر کرده و مصمم قتال است کوکوناس چون چنین دید گفت اوه اوه امر صعب شد و کار اهمیت پیدا کرد. مترلاهوریر پیش برو. مول وضع را دیگرگون دید و گفت میخواهند مرا بکشند و بمهماندار گفت این تو هستی بدبخت؟ - مهماندار باینکلام جوابی نداد لیکن تفنگ را راست کرد بطرف مول که مول خود را بر زمین افکند و تفنگ در رفت و گلوله از بالای سرش رد شد و مول برخواست فریاد کرد که ایمردم مرا می‌کشند بفریادم برسید مسیو کوکوناس چرا ایستاده – مهماندار هم فریاد کرد مورول را بیاری خواند – کوکوناس گفت بمرگ خودم مسیو دلامول از قراریکه معلوم است امشب تمام هوگنوها را بامر شاه بقتل میرسانند من درباره تو چیزی نمیتوانم الا اینکه خود اقدام بقتل شما نمیکنم حال بهر طور که میتوانی خود را خلاص کن- مول گفت اه خاین اینطور بوده است پس بگیر که آمد و طپانچه را که در دست داشت خالی کرد مهماندار که مراقب او بود خود را بکنار گرفت تیر خطا کرد اما کوکوناس که غافل بود گلوله بشانه او خورد و مختصری زخم کرد و گفت اوه ظالم حال که چنین است باشد شمشیر را کشید و بمول تاخت. اما مول اگر تنها کوکوناس را میدید در محل خود می‌ایستاد لیکن مهماندار را میدید که تفنگ خود را پر میکند و صدای پای مورول را میشنید که از پله‌ها بالا میآید پس مصلحت را در توقف ندید و خود را افکند باطاقیکه در پهلو بود و در را بست و از پشت کلون کرد. کوکوناس آمد در را تکان داد دید بسته است فریاد کرد ای حق ناشناس من آمدم که نگذارم تو را بطوری بکشند که اذیت بینی و نگذارم پولت را بدزدند. تو مرا جزا و پاداش با گلوله میدهی باش تا اینقدر بتو شمشیر بزنم که تو از من اکو امشب برده. در اینوقت مهماندار تفنگش را پر کرده و آمد و در را با یک لگد شکست کوکوناس خود را بدرون افکند اما اطاق خالی و در پنجره باز و گشوده بود و کسی در وی نبود. مهماندار گفت خود را از پنجره پرت کرده و چون زیاد مرتفع است لامحاله هلاک گردیده است. کوکوناس گفت میشود که از بام همسایه راه فراری یافته باشد و از جای بلند شد که خود را ببام همسایه برساند. مورول و مهماندار مانع شدند و گفتند که راه سخت و لغزنده است می‌افتی و هلاک میشوی. کوکوناس گفت من در کوهستان بزرگ شده‌ام عادت دارم براههای سخت و صعب‌العبور علاوه بر این اگر کسی مرا بی‌احترامی کرد تا هر جا برود من هم از عقب میروم بآسمان بالا برود میروم و بجهنم فرود شود منهم میشوم بگذارید بروم. مورول گفت بیکاری حال با او از سقوط مرده یا دو رفته بهر حال تعاقب تو بیفایده است بیا برویم اگر این یک نفر از تو فوت شد غم مادر انقدر هست که عوض او بشود بجای یکی ده تا بکش. کوکوناس بانگ زد که راست میگویی برویم. انگاه هر سه بشتاب از پله‌ها پایین آمدند مهماندار و مورول فریاد برآوردند که بخانه امیرال برویم کوکوناس گفت حالا که چنین است بخانه امیرال برویم پس هر سه از مهمانخانه بیرون آمدند و مهمانخانه را بامید عملجات گذاشته رو بطرف خانه امیرال که در محله بطیزی بود نهادند صدای تفنگ و های هوی و روشنایی آتش انها را راهنمایی میکرد. در اثناییکه بشتاب میرفتند یکی را دیدند که میدوید بی کلاه و بی بالاپوش کوکوناس گفت که آیاکه باشد؟ - مورول گفت یکی از هوگنوهاست که میخواهد خود را خلاص نماید – کوکوناس گفت پس چرا معطلی بزن که تفنگ پر داری گفت من باروط و سربم را باین پروپوچها ضایع نمیکنم بشکاری لایقتر نگاه میدارم. پس مهماندار گفت تامل کن تا درست بنشان بروم. کوکوناس گفت تا تو بقراول بروی شکار از دست رفته خود شمشیر را آخته از عقب بنای دویدن گذاشت و چون نمیخواست از پشت بزند فریاد میکرد که ای هوگنو روی بطرف من کن که تو را از پیش روی مردانه بزنم معلوم است که انشخص اطاعت بچنین فرمانی نمیکرد و میدوید که ناگاه گلوله در بیخ گوش کوکوناس صفیری زد و متعاقب ان هوگنوی بدبخت بر زمین افتاد و صدای آفرین از عقب شنیده شد و این مهماندار بود که خود ضرب دست خود را تحسین میکرد و تفنگ خود را در هوا میگردانید بکوکوناس گفت این بار تیرم چطور دیدید؟ - گفت بد نبود لیکن چیزی نمانده بود که مرا هم باو لاحق سازی. یکمرتبه مهماندار فریاد زد که مسیو خود را حفظ کن که کوکوناس ملتفت شد که این مجروح از زمین بلند شده با کاردی که دارد مهیا است که بسینه او فرو برد که کوکوناس خود را پس کشید و گفت او دم بریده واجب‌القتل بوده وشمشیر خود را سه بار تا دسته بر شکم ان فلک‌زده فرو کرد پس بخشم چون دیوانگان فغان برداشت که بخانه امیرال برویم. مورول خندید و گفت مسیو چنان میبینم که بمذاقت خوشمزه آمد و اشتها را بحرکه آورد – گفت بمرگ خودم که چنین است نمیدانم بوی باروط یا صدای شلیک با دیدن خون حالت مرا منقلب ساخت تا بحال شکار خرس و گرگ بسیار کرده‌ام اما در هیج کدام اینطور در حالت خود انقلاب ندیده بودم شکار آدمیزاد لذتی دیگر داشته است. با بجمله دو باره این سه نفر بنای رفتن گذاشتند. 41ycl8herl3pj4nqsq96dp7zk9176q2 پدیدآورنده:مستوره اردلان 102 28614 302136 277840 2026-10-05T14:43:00Z Hanooz 17889 302136 wikitext text/x-wiki {{پدیدآورنده |نام = مستوره اردلان |حرف‌اول = ا |سال تولد خورشیدی = ۱۱۸۴ |سال مرگ خورشیدی = ۱۲۲۷ |توضیح = |تصویر = |پیوندویکی‌پدیا = |پیوندویکی‌گفتاورد = |پیوندکامانز = }} [[رده:تاریخ‌نویسان]] [[رده:پدیدآورندگان زن]] qn97j4fe5k17zuzv45l4fuy0tmlttk3 مستوره اردلان 0 28621 302119 64180 2026-10-05T14:25:05Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302119 wikitext text/x-wiki #تغییرمسیر [[پدیدآورنده:مستوره اردلان]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} guc6g3cp9t16msxc0xbhypdky5l9og0 لارن مارغو/جلد ۱/فصل ۸ 0 28622 302145 301630 2026-10-05T17:21:43Z Hanooz 17889 جایگزینی «[[محمدطاهر میرزا]]» با «[[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]]» 302145 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = لارن مارغون (جلد اول) | مؤلف = الکساندر دوما | قسمت = فصل ۸ | قبلی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۷|فصل ۷]] | بعدی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۹|فصل ۹]] | سال = | یادداشت = ترجمه از [[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]] }} عمارتیکه امیرال منزل داشت چنانکه گفتیم در کوچه بطیزی واقع بود در نهایت حیاطی عمارتی بزرگ با دو گوشواره که مشرف بودند بکوچه مزبوره. دیوارهای بلند این حیاط دری بزرگ و دو شبکه کوچک در جنبین داشت که مدخل این عمارت منحصر بود بر انها. وقتیکه این سه نفر طرفداران دکیز رسیدند بآخر کوچه بطیزی که متمم کوچهای فوسه – سنت ژرمن – لکرزوا بود. دیدند عمارت امیرال را احاطه کرده‌اند سویس و سرباز و اهل شهر تمام مسلح همه در دست راست نیزه و شمشیر و خنجر یا تفنگ و بعضی در دست چپ مشعل که روشنایی میانداخت بر این ازدحام که چون دریا در طلاطم بود و بر اسلحه که چون ستاره میدرخشید و برق میزد. و در تمام این کوچها قتل و خونریزی بعمل آمده و میآمد و خون چون سیل از هر طرف جاری بود صدای ناله و زاری و انین کشتگاه با فریاد و طنین تفنگ و طپانچه آمیخته صدایی درهم و مخلوط از هر جانب مسموع میگردید و هر لحظه بیچاره از خوابگاه برخواسته نیمه عریان و مجروح و خون چکان افتان و خیزان از هول جان میدوید و این ستمکاران امان نداده از عقب تاخته و کارش را ساخته چون خیلی شیاطین در روشنایی مشاعل و برق طپانچه و تفنگ رقصی بآهنگ داشتند. و این دیوساران ستمکار چون از دور کوکوناس و لاهوریر و مورول را دیدند که علامت صلیب سفید در کلاه داشتند پیش دویده و مرحبا و خیرمقدم گفته و داخل بجماعت خود نمودند لیکن جماعت بقدری بود که عبود مقدور نبود. بعضی در انمیانه مورول را شناخته و بزحمت تمام راهی از برای او و کوکوناس و لاهوریر پیدا کرده و انها را داخل حیاط امیرال که مملو بود از جمعیت نمودند. در وسط این حیاط شخصی ایستاده و بر شمشیر خود تکیه داده و مردم بجهته احترام دایره وار دور او را خالی گذاشته و انشخص چشم بر بالکونی دوخته که تقریبا پانزده قدم ارتفاع داشت و در جلو عمارت اصلی کشیده شده بود. و این شخص از بیقراری پای بر زمین میکوفت و لحظه بلحظه برمیگشت و از کسانیکه نزدیک باو ایستاده بودند خبر میپرسید و میگفت هنوز هیج خبری از او نشد یقین قبل از وقت مطلع شده و فرار کرده. در جواب میگفتند محالست مونسینیور که فرار کرده باشد – انشخص گفت چرا محالست آیا شما نگفتید که شخصی لمحه پیشتر از انکه ما برسیم سری بیکلاه و شمشیری برهنه در دست چنان میدوید که گویا تعاقبش کرده‌اند نفس زنان خود را رسانید بدر خانه امیرال و در را زد باز کردند و رفت بداخل؟ - گفتند بلی مونسینیور اما متعاقب ان همانوقت مسیو بسم رسیده و دور عمارت را احاطه کردند و درها را شکستند و انشخص خبررسان بداخل رفت اما محققا بیرون نیامد – کوکوناس گفت بهوریر آیا من مشتبه نشده‌ام این شخص مسیو دکیز است که من میبینم؟ - گفت آری خودش است و منتظر است که امیرال را بیرون بیاورند تا در حق او مجری دارد انچه را که او درباره پدرش مجری داشت دنیا دار مکافات است هر کسی روزی دارد بحمدالله که امروز روز ماست. – اینوقت دوک دکیز از پایین بانگ زد که مسیو بسم چه می‌کنید آیا کار تمام نشد؟ و از بیقراری از نوک شمشیر که بروی سنگفرش حیاط میرد نشر شراره مینمود. در این بین از داخل عمارت صدای هایهوی و هرج‌مرج بزرگ برخواست و صدای تفنگ و طپانچه آمد و حرکت شدیدی احساس گردید. مجددا باز سکوت شد. دوک حرکتی کرد تا خود را بعمارت برساند لیکن نزدیکان او مانع شده و گفتند شان شما اقتضا میکند که در جای خود بوده و حرکت ننمایید. دوک دکیز نیز تصدیق کرده گفت منتظر میباشم تا چه خبر برسد اما میترسم که صید از دست رفته باشد. در این هنگام صدای پای نزدیکتر شده وشیشهای طبقه اول عمارت روشن شده و در منظری که دوک مکرر بر او مینگریست باز شده شخصی با رنگ پریده و سرو بر تمام خون‌آلوده نمایان شد. دوک فریاد زد که آخر این تو هستی بسم؟. مشارالیه خم شده و چیزی را که سنگین بود اززمین بلند نمود و گفت بدوک عقب بروید و از بالکون بپایین افکند که آمد در پیش دوک بزمین افتاد و صدای افتادن و جستن خون که از این جسد که بدن امیرال بود چنان موحش بود که همه وحشت کردند حتی خود دوک هم. این وحشت تا لحظه کشید و زایل گردید پس مشعل نزدیک آورده و یکیک پیش آمدند تا تماشا نمایند پس صورتی محترم و ریشی سفید دیدند و مسرت بی‌نهایت گفت آری امیرال است همه باز گفتند امیرال است دوک پای را بلند کرده لگدی بسینه او زد و گفت تو بودی که پدر مرا تحریک کردی کشتند اینک من هم انتقام پدرم را از تو گرفتم. اما همانلحظه چشمهای امیرال گشوده شد که بقیه روحی در وی مانده بود و با صدای ضعیفی گفت هنری دکیز یکروزیهم تو احساس لگد قاتلی را در روی سینه خود خواهی کرد. من پدر تو را نکشتم لعنت بر تو باد! دوک را لرزه بر اندام افتاد گویا آبی سرد در تمام رگهای او جریان یافت دست بر پیشانی نهاد تا نفس خود را تسکین دهد و خیال موحش را از خود دور سازد و چون دست از پیشانی گرفت و باز بروی او نگریست دید که این پیرمرد چشمها را بروی هم نهاده و خونی سیاه از دهان بروی ریش سفیدش ریخته و در گذشته و مرده است. پس شمشیر خود را از روی جسد او برداشت. و بسم پیش آمد و گفت دوک از من راضی شدی؟ - گفت آری آفرین بر تو که انتقام گرفتی – گفت انتقام پدرت فرانسوا دکیز را – گفت نه انتقام شریعت و مذهب را. اکنون مشغول اجرای باقی عمل باشید. کوکوناس اینوقت پیش آمده و به بسم سلام کرده و آفرین گفت. در این بین صدای ناله از راه درماندگی شنیده گردید و یکی از پنجرهای اطاق غالیرها روشن شده و دید که دو نفر را جمعی تعاقب کرده و انها هم میدوند که خود را خلاص نمایند یکی شلیک تفنگ یکی از انها را کشت و دیگری رسید برابر پنجره که بی‌تامل گشوده وبی ملاحظه ارتفاع و بی ملاحظه جمعیت که در پایین بودند خود را بپایین افکنده و از بالا فریاد زدند که بکشید بکشید این شخص شمشیر خود را که در وقت افتادن از دستش بر زمین افتاده بود بر داشت و از میان این جماعت رو بدویدن نهاد چند نفر را بر زمین انداخت و یکی را هم کشت چون برق از میان انها گذشت و شلیک چندین که سرباز بروی او کردند نخورد و از پیش کوکوناس که ایستاده و حربه در دست داشت چون عبور نمود کوکوناس انداخت که روی او را مجروح ساخت و کوکوناس فریاد برآورد که اه شناختم این مسیو دلامول است. مورول و لاهوریر یکمرتبه بانگ برآوردند مسیو دلامول. – چند نفر از سربازها نیز از عقب فریاد برآوردند که این همانست که آمده امیرال را مطلع کرد. از اطراف همه فریاد کردند که بکشید بکشید. کوکوناس و هوریر و ده سرباز او را متعاقب کردند. لامول از هول جان چنان میدوید که گویی برق است و از تنش خون میرقت بجایی رسیده بود که آخر نفس او بود در کوچهای پاریس نابلد و بی راهنما علی‌الفهیما جست و خیز میکرد وصدای پا که از عقب بگوشش میرسید پر و بال بر او میداد و بر سرعتش میافزود و گاهی گلوله در بیخ گوش او صفیری شده و دوباره بر تندی و دویدن او علاوه کرده و او را پیش میراند و چنان نفس میزد که از مسافتی بعیده شنیده میشد و عرق مخلوط بخون از مویهای او بصورتش جاری بود. کم کم رختهای او سنگینی کرده و شمشیر در دستش مانع از سرعت میشد بالاپوش را کنده و شمشیر را دور افکنده و سبکتر شده باز سرعت گرفته و چون قدری میدوید صدای پا را از عقب کمتر میشنید گمان میکرد که خلاص شده باز چون گوش میداد دوباره استماع میکرد که از عقب صدای پا نزدیکتر میشود. ناگاه مشاهده کرد که بپهلوی رودخانه رسیده و در طرف راست خود لور را که تاریک و ساکت است دید اول از خیالش گذاشت که خود را برودخانه افکند بعد ترک این عزیمت کرده پناه بر خدا گفت و بطرف لور دوید و از عقب متصل میشنید که فریاد بکش بکش میزنند از پهلوی سربازی که گذشت دشنه بر پهلویش زد اما زخم پرکاری نشده خود را بلور افکند با وجود ممانعت قراول و از پلها و دهلیز گذشته دری دید که شناخت همان دریست که اول شب دیده بود بنا کرد بکوبیدن صدای زنی بگوشش رسید که گفت کیست – گفت منم بگشای که رسیدند خدایا آمدند بگشای بگشای که دیگر مجال نیست – زن از داخل گفت تو کیستی؟ - مول را اسم شب بخاطر آمد گفت ناوار ناوار فی‌الفور در گشوده شد. مول بشتاب خود را درون افکند و از دو سه اطاق گذشت باطاقی رسید که لامپی از سقف آویخته بودند. و زنی در روی خوابگاهی در پس پرده زر دوز خفته بود که از صدای پای مول که بشتاب وارد شد بیدار گردید. مول بطرف او دوید و این زن ملکه ناوار بود که چون این شخص را باین هیئت دید واهمه کرد که مول گفت مادام برادران مرا کشتند و مرا هم می‌کشتند مرا خلاص کن مادام و خود را بزانوی مارکریت انداخت و لکه خون بسیاری بر زمین ریخت مول فریاد زد که شناختم شما ملکه ناوار هستید اهانت مرا خلاص بکنید ملکه خواب‌آلود چیزی نفهمید و وحشتش بیشتر شده و فریاد برآورد و بیاری طلبید. – مول بزحمت از زمین برخواسته و گفت مادام از برای خدا فریاد نکنید که کشندگان از عقب من میآیند و مرا می‌کشند آه این است که رسیدند ای خدا آمدند خلاصم نمایید مادام. ملکه سکوت نکرده و از هول دوباره فریاد کرد و بیاری طلبید- مول فغان برآورد که پس شما مرا می‌کشید خانم هرگز کمان نداشتم که صدایی باین لطافت و دستی باینظرافت موجب قتل من بشود. اینوقت در باز شد و جماعتی نفس زنان و بشتاب وارد از تفنگ و طپانچه و نیزه و شمشیر چون خیل شیاطین هجوم آوردند. پیشرو آنها کوکوناس مویهای ژولیده و چشمها بی‌اندازه فراخ گردیده و صورت از شمشیر مول ورم کرده و از ترکیب افتاده. چون چشم بر مول افکند فریاد زد که این است این است این بار دیگر او را بدست آوردیم و خلاصی نخواهد داشت – مول باطراف خود نگریست که چیزی بلکه پیدا نماید تا دفاع کند چیزی نیافت و بملکه نظر کرد دید که اثر ترحم زیاد در چهره‌اش نمایان است و فهمید که غیر از او کسی نمی‌تواند او را رهایی دهد دوید و خود را بپای ملکه افکند و کوکوناس سه قدم پیش آمد و نوک شمشیر خود را بشانه او فرو کرد که چند قطره خون بر پرده و روپوش ماهوت سفید ملکه پاشیده شد که ملکه از هول او را و خود را بروثل خوابگاه افکند ( روثل فاصله کم ایست میانه خوابگاه و دیوار که اسم فارسی ندارد) مول دیگر آخر نفسش بود بالمره تاب و توان از وی رفته بود سر را تکیه داد بدوش مارکریت و گفت اه مادام مرا خلاص کن و دیگر تکلم نتوانست چشمها را رویهم نهاده و از هوش رفت و افتاد بزمین و ملکه را نیز همراه خود برد کوکوناس که از بوی خون و حرکت شدید بهیجان آمده بود بالمره مست شده شمشیر را دراز کرد که از پس آنها فرو برد و مول و مارکریت را بیکضربه هلاک نماید. مارکریت که این جسارت را دید عرق سلطنتی بحرکت آمده قد را راست کرده و بانگی از روی غضب بکوکوناس زد که ای بدبخت چه میکنی که کوکوناس از مشاهده ملکه بانحال و که آثار سلطنت از یک نظر او هویدا گردید بجای خود خشکید که در این بین دری مخفی باز شده و جوانی شانزده و هفده ساله لباس سیاه در بریانمان شده و فریاد کرد که غم مدار خواهر که آمدم – مارکریت چون برادر رادید فریاد کرد که فرانسوا فرانسوا مرا دریاب – هوریر او را شناخته و زیر لب گفت دوک دالانسون و تفنگ را که راست کرده بود بطرف مارکریت سر پایین کرد و کوکوناس هم قدمی پس رفت و گفت برادرشاه! – دوک دالانسون نظری باطراف افکنده خواهر خود را با موی پریشان دید غضب‌آلود ایستاده و جمعی با شمشیر آخته او را تهدید می‌نمایند برآشفته و گفت بدبختهاس ملاعین چه میکنید بیرون روید و دور شوید. مارکریت چون برادر را دید گفت برادر مرا خلاص کن. – دوک دالانسون برافروخته شده و با وجود اینکه سلاحی نداشت مشت را گره کرده و باعتماد نام و رتبه خود پیش رفته برانها حمله برد که انها متوحش شده و قدمی چند پس رفتند و با خود گفتند بچه مستمسک پسر فرانسه و برادر شاه را بقتل آوریم ( مترجم گوید که پسران و دختران شاهان فرانسه را اصطلاح کرده‌اند که دختر فرانسه و پسر فرانسه میگویند بجهته امتیاز از سایر شاهزادگان) که فرانسوا دوک دالانسون بانگ زد که کاپیتن قراولان من کجایی بیا و این سفها را ببر تمام بدار بزن. اگر چه نه کاپیتنی ظاهر شد و نه کسی آمد اما لحن کلام لحن پادشاهی داشت و بآهنگ سلطنت تلفذ میشد موجب بیم و هراس حضرات شده کوکوناس بی‌درنگ از در بیرون رفت و لاهوریر خود از پلها پرت کرد و سربازها یکیک دود و بنای بازگشت و فرار نهاده در لمحه اطاق خالی شد. مارکریت لحافرا بروی مول که در پشت خوابگاه بر زمین افتاده در حالت غش بود افکند که دیده نشود و خود از وی دور شد. چون دوک دالانسون دید که انها رفتند از طرف انها فارغ گردید برگشت بطرف مارکریت و او را بخون آلوده دیده بانگ برآورد خواهر تو را چه میشود که غرق خون هستید مگر زخمی بشما رسیده و بحالتی بطرف خواهر دوید که ظاهر بود که چقدر میل بخواهر دارد و این میل و محبت از برادر بخواهر پسندیده است اگر بعضی روایات نمیشد و مردم بعضی حرفها نمی‌گفتند و بعضی نسبتها میدادند با بجمله مارکریت گفت نه برادر گمان ندارم که زخمی بمن رسیده باشد و اگر هم باشد بسیار خفیف و غیرمحسوس خواهد بود. دوک دالانسون دست بر تمام بدن مارکریت مالیده و گفت پس اینهمه خون از کجا بشما رسیده – مارکریت گفت نمیدانم شاید از این اشرار که بمن نزدیک شدند دست بمن نهاده‌اند و دست او مجروح بوده است. – گفت اوه ملاعین دست بروی خواهر من دراز می‌کنید کاش میدانستم که او که بود و در کجا میشود او را پیدا کرد . . . مارکریت گفت آهسته آهسته تر فرانسوا – گفت از برای چه؟ - گفت از برای اینکه صدای تو را می‌شنوند که در اینوقت شب در اطاق خوابگاه من هستی – گفت مارکریت مگر برادر شب نمیتواند خواهر را ملاقات نماید؟ مارکریت یک نگاهی بروی برادر کرد که برادر سر پیش افکنده و سرح شده و گفت آری حق بجانب شما است من میروم اما میخواهی که ژیلون را بخوانم زیرا که در چنین شبی هولناک تنها بودن تو سزاوار نیست مارکریت گفت نه نه نمی‌خواهم برو فرانسوا از همان راهی که آمدی. پرنس جوان اطاعت کرده آهی کشید و از همان در مخفی رفت متقارن اینحال ناله از پشت خوابگاه شنیده شد که مارکریت بتعجیل در مخفی را از این رو چفت و کلون کرد و دوید درهای دیگر را نیز محکم بسته درست در همانوقت دسته از نظام که مامور بقتل هوگنوهاییکه در لور مسکن دارند شده بودند و همگروه از دهلیز عمارت میگذشتند. بعد در کمال دقه باطراف خود نظر کرد تا مطمئن گردد که کسی نیست و از جایی نگاه نمی‌کنند پس متوجه شد بطرف روثل خوابگاه ولحاف را از روی مول دور کرده و او را بغل کرده و آورد در وسط اطاق بر زمین نهاد ملاحظه نمود که هنوز نفس دارد پس بر زمین نشسته و سر او را بر زانوی خود نهاد و آب سرد بروی او پاشید تا بحال آید. چون آب گرد و غبار و خون از صورتش شست و رویش پاک گردید انوقت او را شناخت که این همان جوانیست سه چهار ساعت قبل آمده بود و کاغذی بشاه ناوار داشت و از او استدعای حمایت میکرد و رفت در حالتیکه او را شیفته خود کرده و خود نیز اسیر جمال ملکه ناوار شده. مارکریت چون او را شناخت بی‌اختیار فریادی کشید زیرا که اکنون تنها ترحم نبود که در حق او او را به پرستاری وا داشته بود اکنون در حقیقت معشوق را در حالت مردن در برابر خود بر زمین افکنده میدید. پس دست بروی قلبش نهاد و احساس حرکتی در قلب وی نمود انگاه دست برد بشیشه که در روی میز بود و جوهر سرکه داشت و بدم دماغش گرفت تا استشمام کرد انگاه مول چشمها را گشود و باطراف خود نظر افکنده و کفت خدایا من در کجا هستم؟ مارکریت بانگ زد که بحمدالله خلاص شدی دیگر خطر ندارد. – مول چشمها را برگرداند بطرف ملکه و زمانی بدقه بروی نگریست و گفت اوه چه صورتی نیک و رفتاری پسندیده داری. و مثل انکه خیره شد چشمها را برویهم نهاد و آهی کشید مارکریت گمان کرد که دم واپسین مود که مول زد بی‌اختیار او نیز فریادی کشید و گفت خدایا خدایا چه کنم؟ در این بین در را سخت کوبیدند. مارکریت برخواست و پرسید که کیست – گفت منم مادام منم دوشس دنور – مارکریت گفت هنریت است او خطری نیست و ایشان دوستند میشنوی مسیو؟ - مول حرکتی نمود و سعی کرد تا بروی یکزانو برخواست و نشست ملکه گفت خود را انقدر نگهداری بکن تا من در را بگشایم- مول یکدست خود را بر زمین تکیه داد و خود را نگاه داشت – مارکریت قدمی بطرف در برداشت ناگاه ایستاد و بر خود لرزید و گفت هنریت مگر شما تنها نیستید که صدای اسلحه میشنوم – گفت نه دوازده نفر قراول همراه دارم که برادر شوهرم مسیو دکیز بهمراه من کرده. – مول که اسم دکیز شنید بی‌اختیار گفت آه آدم‌کش آدم‌کش – مارکریت آهسته گفت ساکت باش و دم درکش و باطراف خود نگاه کرد که ببیند مول را کجا میتواند مخفی نماید – مول گفت یکشمشیری یکخنجری بمن بدهید – مارکریت گفت اگر میخواهی دفاع کنی بیفایده است زیرا که شنیدی که انها دوازده نفرند و تنها هستی – گفت نه از برای مدافعه بلکه از برای این میخواهم که زنده بدست انها نیفتم – مارکریت گفت نه نه مطمئن باش من تو را خلاص میکنم بیا باین اطاق خلوت و در انجا باش تا من اینها را روانه کنم. مول با هزار مشقت و یاری مارکریت خود را باطاق خلوت رسانید ملکه در را بست و کلید را در جیب نهاد و از لای در گفت ابدا ناله و صدایی نکنید که هلاک خواهید شد. انگاه بالاپوش بوش گرفت و در را باز کرده و هنریت را در بغل کشید هنریت بعد از معانقه پرسید که در این شبی پر از آشوب و انقلاب بشما که واقعه و حادثه نرسیده مادام؟ - مارکریت گفت نه بحمدالله. و از بیم انکه لکه خون از لباسش ظاهر شود بالاپوش را بر خود پیچید – هنریت گفت بسیار خوب اکنون من میروم و از این دوازده قراول که همراه دارم شش نفر را از برای شما میگذارم که مسحفظ شما باشند و شش نفر دیگر همراه خودم میبرم که مرا بمنزل برساند شش قراول دکیز در این شب بهتر از یکفوج قراول شاهیست مارکریت جرات نکرد که قبول نکند. شش نفر را در دهلیز بقراولی نهاد و شش نفر دیگر را همراه برداشت که او را بعمارت دکیز برسانند که در نبودن شوهرش در پاریس در انجا منزل میکرد. 9q71a858aiwtq1j6e2twwdjx0s7enmq لارن مارغو/جلد ۱/فصل ۹ 0 28623 302146 301632 2026-10-05T17:21:48Z Hanooz 17889 جایگزینی «[[محمدطاهر میرزا]]» با «[[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]]» 302146 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = لارن مارغون (جلد اول) | مؤلف = الکساندر دوما | قسمت = فصل ۹ | قبلی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۸|فصل ۸]] | بعدی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۱۰|فصل ۱۰]] | سال = | یادداشت = ترجمه از [[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]] }} کوکوناس فرار نکرد و معاودت کرد. و همچنین لاهوریر هر نیت نشد شتاب و عجله کرد در رفتن. اولین بمنزله پلنگی که از نظر غایب گردید. دومین مانند گرگی که از تاخت لحظه ایستاد. نتیجه این شد که لاهوریر باز خود را در محل سنت ژرمن – لکرزوا دید. کوکوناس غیر از انکه از لور خارج شد کاری نکرد. هر دو بهمان هیجان و شدت خود بودند. لاهوریر که خود را با تفنگش تنها در میان جمعیتی دید که فرار میکنند و جمعی نیز انها را تعاقب مینماید و از بالا خانها اجساد مردگان قطعه قطعه یا درست بپایین پرتاب میشود و متصل گلوله در بیخ گوشش و از بالای سرش صفیر میزند و میگذرد کم‌کم شروع بوحشت کرد. و میل نمود که خود را متدرجا بمهمانخانه خند بکشاند. اما چون از کوچه آربرسک بیرون میآمد و داخل بکوچه آورون میشد مصادف گردید بدسته سویس و سواران نظام که ابوالجمعی مورول کرده بودند. و مورول که خود را بلقب قتال‌السلاطین و کشنده پادشاهان ملقب نموده بود او را دید و بانگ زد بر او که کار را تمام کردی و بمنزل میروی؟ و چه کردی کوکوناس را. آسیبی و صدمه که بوی وارد نیامد؟ حیف است خوب از عهده خدمت برمیآید – هوریر گفت نه گمان ندارم که صدمه باو رسیده باشد و احتمال دارد که بما ملحق گردد – گفت عجاله تو از کجا میآیی؟ - گفت از لور میآیم که ما خوب پذیرایی نکردند – گفت چه کسی بدرفتاری نمود؟ - گفت مسیو لدوک دالانسون او مگر از ماها نیست؟ - گفت مونسینیور دوک دالانسون از هیج طرف نیست مگر از طرفی که مقتضی مصلحت شخصی خود باشد. بهر حال تو بهمراهی این اشخاص دلیر مگر نمی‌روی؟ - گفت بکجا میروند؟ - گفت اوه خدایا میروند بکوچه مونتوگیل در انجا یکی از ملاهای هوگنوهاست با یکزن و شش طفل در انجا خانه دارند. این هوگنوها کثیرالاولاد میشوند وخیلی غریب است – گفت شما خود بکجا میروید؟ - گفت من پی کار مخصوص خودم – شخصی از عقب گفت پی من نروید که منهم همراه بیایم شما جایهای خوب را بلدید منهم میخواهم بلد شود – مورول گفت اوه شما هستید مسیو کوکوناس هوریر گفت گمان من بود که شما از عقب من میآیید پس کجا مانده بودید؟ - گفت موردی شما چنان میدوید که محالست رسیدن بشما. و گذشته از این یکطفلی دیدم که داد میزد زنده باد امیرال و هلاک باد پاپ و پیروان پاپ. من او را گرفتم و بردم برودخانه انداختم اما نادرست شنا میدانست از انطرف آب بیرون آمد این هوگنوها را اگر کسی بخواهد در آب غرق نماید باید مثل گربه چشم باز نکرده باشد و الا شنا بلد شده و غرق نمیشوند – مورول گفت شما گفتید که از لور میآیید. ان هوگنو که تعاقب میکردید چطور شد بانجا پناه برد؟ - گفت آری – مورول گفت من وقتیکه او خود را از عمارت امیرال بزمین افکند من طپانچه از برای او انداختم نمیدانم چطور شد که خطا کرد. – کوکوناس گفت اما من خطا نکردم بهنگامیکه خود را بپناه ملکه ناوار میافکند شمشیری بشانه‌اش فرو کردم که بقدر پنج اصبع فرو رفت و در آغوش مارکریت افتاد بدم نمیآید که میمرد زیرا که بسیار بد کینه بنظر آمد دور نیست که اگر نمیرد تا زنده است کینه مرا خواهد داشت. باری نگفتید شما که بجایی میروید؟ - مورول گفت میل دارید که با من بیایید؟ - کوکوناس گفت موردی من هنوز سه چهار نفر نکشته‌ام وقتیکه سرم گرم بقتال نیست زخم شانه‌ام اذیت میکند. بسم‌الله برویم. مورول بصاحب منصب مامورین گفت سه نفر همراه ما کنید که با ما باشند و خود بروید و مهم خود را انجام بدهید. سه نفر سویس از جماعت جدا شده و آمده بمورول پیوستند و تا بالای کوچه تیرشاپ با هم بودند انجا سواره نظام و دسته سویس راه کوچه تونلری را پیش گرفتند. و مورول و کوکوناس و هوریر و انسه نفر دیگر راه کوچه فرونری را گرفته و از کوچه تروس واش گذشته و رسیدند بکوچه سن آووا – این حرکت بیهوده طولانی کوکوناس را کسل کرده و گفت برای خاطر شیطان ما را بکجا میبرید – مورول گفت بعد از امیرال و تلینیه و سایر بزرگان هوگنو کسی که اینقدر اهمیت داشته باشد نیست مگر اینجاییکه شما را میبرم. صبر داشته باشید این در کوچه شوم است که کار داریم و عنقریب بانجا میرسیم. – کوکوناس گفت کوچه شوم در نزدیکی تامپل نیست؟ گفت آری انجا است و از برای چه این سوال را کردید؟ گفت اه از برای این بود که باید در اینجا باشد منزل شخصی که طلبکار فامیل ماست شخصی موسوم بلامبر مرکاندون که پدرم مبلغ یکصد نوبل آلاروز (مسکوکو طلاییست که در انوقت رایج بوده است) بمن داده است که باو برسانم و اینک در جیب من است – مورول گفت خوب بموقع است خود را از دین فارغ سازید – گفت بچه قسم؟ - گفت امروز وقت آنست که کهنه حسابها را باید تمام کرد. این مرکاندون شما آیا هوگنو نیست؟ - کوکوناس گفت اوه اوه فهمیدم باید هوگنو باشد – گفت ساکت باش که رسیدیم – گفت این عمارت عالی با این کشکی که مشرف بر کوچه دارد از کیست؟ - گفد این عمارت دوک دکیز است – گفت عجب است من باید باینجا اول میآمدم زیرا که بفرمان دوک دکیز بپاریش آمده‌ام. باری این محله عجب محله ساکتیست مثل این است که همه خفته‌اند و بهیجوجه صدای تفنگی شنیده نمیشود. فی‌الحقیقه عمارت دکیز چنانکه در سایر اوقات در این شب هم آسوده و آرام بود تمام پنجرها بسته و تنها یک پنجره روشن بود که پشت شبکها روشنایی میدرخشید که هم از اول ورود باینکوچه نظر دقت کوکوناس را جلب کرده متوجه انجا شد. مورول در گوشه کوچه پتی و شانتیه و کوچه کاترفی که کی انطرف عمارت دکیز بود ایستاد و گفت این است مسکن شخصی که میجویم – هوریر گفت یعنی انکه تو میجویی – گفت چون ما همراه هستیم پس ما میجوییم. – گفت اینخانه که اهلش خفته‌اند و هیج صدایی نیست؟. – گفت همانجا. و تو هوریر که خدایت صورتی و سیمایی داده بصورت نیکوکاران میماند و باینواسطه مردم فریب میخورند و نیکوکار ونیکمروت می‌پندارند. برو در را بکوب و این تفنگ را بده بمسیو کوکوناس نگهدارد که موجب توحش انها نشود. و اگر تو را راه دادند بگو که میخواهم با سینیور دموی ملاقات نمایم – کوکوناس گفت فهمیدم شما هم در اینکوچه طلبکاری دارید – گفت درست فهمیدید. باری لاهوریر تو خود را هوگنو جلوه میدهی تا فریب تو را بخورند و مثل اینکه از واقعه امشب خبر آورده خود را ظاهر میسازی دومی دلیر است و از منزل بیرون میآید . . . هوریر پرسید بعد از انکه پایین آمد تکلیف چیست؟ - گفت انوقت من شمشیر خود را شمشیر او قدمیگیرم یعنی بمارزتش میطلبم. – کوکوناس گفت بجان خودم که ان اصلزاده نجیبی است همین کار را من با مرکاندون خواهم کرد. اگر عذر آورد که پیرم با یکی از پسران یا نوادها یا برادرزادهای او مبارزت مینمایم. هوریر رفت و در معهود را کوبیدن گرفت. بصدای کوبیدن در انخانه در عمارت دکیز را باز کردند انوقت دید که عمارت مزبوره با وجود اینکه بنظر آرام و ساکت میآمد پر بود از سرباز و سپاهی. و چند سری از انها نمایان شد و باز پس رفت. گویا فهمیدند که مسئله چه و کیفیت چه چیز است؟ - کوکوناس خانه را که هوریر میکوبید نشان داده و از مورول پرسید که دموی شما اینجا منزل دارد؟ - گفت نه این خانه مترس اوست – کوکوناس گفت چه ظرافه طبع درباره او بخرج میدهید که در پیش چشم معشوقه او را بمبارزت میطلبید. و ما هم شاهد معرکه میشویم. چقدر دل من میخواهد که من هم انطور مبارزت نمایم. زخم شانه‌ام عجب اذیت مینماید. – مورول گفت زخم صورت شما هم غریب ورم کرده چه صورتی شده‌اید – کوکوناس صدایی مثل غرش درنده کرده و گفت موردی امیدوار هستم که مول مورده باشد و الا برمیگشتم بلور کارش را تمام میکردم. از انطرف هوریر در انخانه را میکوبید اخرالامر در پنجره گشوده گردید و شخصی بی اسلحه و با شبکلاه در روی بالکون خانه ظاهر شد و گفت کیست چه میخواهد؟ در این بین مورول و همراهانش خود را بسایه دیوار کشیدند که نمایان نشوند. هوریر گفت اه مسیو دموی شمایید؟ - گفت آری منم چه میخواهی؟ مورول با خود گفت که خودش است و از شادی بر خود لرزید – هوریر گفت اوه مسیو نمیدانید چه شده. مسیو امیرال را کشتند و هر جا یکنفر هم مذهب ما را پیدا کردند کشتند و می‌کشند. زود خود را بیاری برادران دینی خود برسان – گفت آه من شبهه کرده بودم که امشب یک تمهید فسادی نموده‌اند و فتنه خواهد شد. چشم برادران خود را یاری خواهم کرد منتظر من باش که اینک آمدم پس بدون اینکه در پنجره را ببندد بالاپوش واسلحه خود را برداشته و عزم فرود آمدن کرد. صدای زنها شنیده میشد که ناله و زاری میکردند. مورول بخوشحالی تمام گفت فرود آمد فرود آمد و آهسته بگوش سویسها که همراه داشت گفت حاضر باشید. پس تفنگ را از دست کوکوناس گرفته و فتیله را پف کرد مطمئن باشد که آتش خاموش نشده و داد بدست هوریر که آمده و خود را بر انها لاحق کرده بود – کوکوناس گفت اینک ماهرا مشاهده نمایید که از زیرا بر بیرون شده سیاحت این ملاقات بدیع را مینماید من خیلی میل داشتم که مرکاندون در اینجا بود و ثانی دموی میشد. – مورول گفت نه چنین است دموی خود بتنهایی با ده نفر مقابل و همسنگ است ما شش نفر اگر بتوانیم که از عهده او براییم. و برسولیها اشاره کرد که خود را در پشت در مخفی نمایند که چون از در بیرون آمد او را بزنند – کوکوناس چون چنین دید گفت اوه اوه من گمان نداشتم که امر را اینطور میخواهید صورت بدهید. صدای کلون در شنیده شد که دموی باز کرد. و سویسها از محل خود بیرون آمدند که خود را به پشت در برسانند مورول و هوریر آهسته آهسته با سرانگشتها قدم بر میداشتند تا خود را بکمین گاه برسانند. اما بجهته بقیه که از نجابت و صفت اصلزادگی در کوکوناس مانده بود نپسندید اینحرکت را و همچنان بر مکان خود ایستاده ماند. در این بین زنی جوان در بالکون نمایان شده و سویسها و مورول و هوریر را دید که بچه وضعی میباشند فریادی هولناک کشید. که دموی که در را نیمه باز کرده بود توقف کرد. زن بانگ زد که بیرون مرو که جمعی در کمین تو هستند برق اسلحه میبینم و آتش فتیله تفنگی میدرخشد این جوان دلیر چون این سخن شنید غرید و گفت پس میبینم که اینها چه معنی دارد. دوباره در را بست و کلون را محکم کرد و خود بالا رفت. مورول دید که ترتیب جنگ تغییر کرد وضع دیگرگونه شد و هرگز دموی از منزل بیرون نخواهد آمد. سویسها رفتند از انطرف کوچه مقام گرفتند. و هوریر در مکان خود ایستاد تفنگ در دست منتظر اینکه دموی در پنجره ظاهر شود و او را بزند. و این انتظار پر طولی نکشید که دموی با یکجفت طپانچه بسیار بلند در بالکون ظاهر شد. هوریر تصور کرد که اگر من بتوانم او را بزنم بطریق اولی او نیز میتواند که مرا بزند. پس صرفه در ایستادن و سینه سپر کردن بگلوله دموی ندید و در حقیقت او سپاهی نبود اتفاق او را باین راه آورده بود پس خود را آهسته دور کشید و در گوشه از کوچه بارک بقدری دور ایستاد که گلوله دموی باو نمیرسید. دموی نیز ایستاد باطراف خود نظر کرد چیزی در مقابل ندید فریاد کرد ای انکه برای من خبر آوردی از قراریکه معلوم است تفنگ خود را در در خانه من فراموش کرده و گذاشته کو کجایی چرا خود را نشان نمیدهی بیا ببینم تا چه کسی؟ . کوکوناس با خود گفت واقعا شخص دلیر است – باز دموی گفت نمیدانم چه کسی دشمنی یا دوست منتظر شما هستم چرا ظاهر نمیشوی؟. جوابی از مورول و دیگران نیامد. کوکوناس قدری صبر کرد چون دید رفقایش جواب نمیدهند پیش آمد در وسط کوچه ایستاد کلاهش را برداشته و گفت مسیو ما آدم‌کش نیستیم و اینجا نیامده‌ایم از برای کشتن شما بوجه دیگر. ما خیال دول داریم و من همراه دارم یکنفر دشمن شما را مسیو مورول را. پس شما قبول بکنید مبارزت را با وی. دموی در شنیدن اسم مورول بانگ زد که مورول قاتل پدرم مورول که خود را قتال‌السلاطین نامیده. البته قبول دارم. پس طپانچه را بطرف او که میرفت در خانه دکیز را بکوبد و بیاری طلبد راست کرده و خالی نمود که گلوله بکلاه مورول خورد و مورول فریادی کرد که بصدای او و صدای طپانچه از عمارت قراولانی که دوشس دنور را آورده بودند بیرون آمدند بهمراهی سه چهار نفر اصلزاده با پاژهای خود و رو بطرف خانه مترس دموی نهادند. در این بین یکتیر طپانچه دیگر نیز خالی شده و یکنفر قراولی که در پهلوی مورول بود بر زمین افتاد. چون دیگر طپانچه خالی و بیمصرف ماند و دشمن هم در دست رس شمشیر نبود و دموی خود را بپناه غالری بالکون کشید. همسایها از صدای هایهوی و طپانچه بیدار شدند و پنجرها را گشودند. در میان این پنجرها که گشوده میشد یک پنجره که در برابر عمارت دکیز بود گشوده گردید و شخصی پر از انجا سر بیرون کرد تا ببیند چه کیفیتی است دموی چون او ا دید بانگ برآورد که مسیو مرکاندون مرا دریاب و یاری کن. – مرکاندون گفت مگر بشما کار دارند سیر دموی؟ - دموی گفت مرا و تو را و بر تمامی پروتستان از قراریکه معلوم میشود. و اینهم دلیل. واقعا همانلحظه هوریر که دموی را دید که ظاهر شد تفنگ را بر او خالی کرد که تیر خطا کرد و بشیشه ارسی خورد. کوکوناس که این غوغا را دید طلبکارش را که از خاطرش فراموش کرده بود. به شنیدن نام مرکاندون بخاطرش آمد و جدی کرد و گفت من حریف خود را پیدا کردم هر کسی با حریف خود. در اثناییکه اشخاص عمارت دکیز در خانه که دموی در انجا بود شکستند. و در اثناییکه مورول مشعلی در دست سعی میکرد که خانه مزبور را آتش بزند. در اثناییکه دموی از خانه بیرون آمده یک تنه با جماعتی دلیرانه جنگ میکرد. کوکوناس سنگی برداشته در خانه مرکاندون را می‌شکست که مشارالیه نیز بدون اینکه ملتفت شود که چه میکنند از پنجره خانه تفنگ میانداخت. اینمحله و کوچه که بالمره ساکت و تاریک و آرام بود در این هنگامه جنجال شده پر از چراغها و مشاعل گردید مثل روز روشن گشت. زیرا که از عمارت مونت مورانسی هفت هشت نفر از اصلزادگان هوگنو با ملازمانشان و دوستانشان بیرون آمدند و با اشخاص مورول بنای جنگ گذاشته و از پنجرها نیز شلیک میشد و کسان مورول یعنی انهاییکه از عمارت دکیز بیاری آمده بودند کم‌کم پای ثباتشان تزلزل یافته دیگر دوام نکرده فرار کرده باز بعمارت دکیز پناه برده و درها را بروی خود بسته و متحصن گردیدند کوکوناس که هنوز در را نشکسته بود در میان این ازدحام افتاد پس بدیوار تکیه داده و شمشیر در دست گرفته نه تنها از خود دفاع میکرد بلکه حملاتی سخت و شدید هم مینمود و نعرهای هول انگیز نیز می‌کشید از چپ و راست بدوست یا دشمن کیف ما اتفق مینواخت هر وقتیکه نوک شمشیرش سینه مصادف میشد بی باکانه شمشیر فرو میکرد تا خون به سر و صورتش ریخته و چون استنشاق خون تازه میکرد حالتش دگرگون گردیده پرهای دماغش گشوده شده و دندانها برویهم فشرده گشته راهی از برای خود باز کرده باز میرفت بسرکار نخستین و مشغول شکستن در میشد. دموی بعد از انکه دلیرانه در روی پله و دهلیز خانه جنگی کرد از خانه که آتش گرفته و میسوخت مانند پهلوانی بیرون آمده و نعره میزد که کجایی مورول پیش بیا تا ببینم چه هنر داری و کلمات بسیار مهیجانه میگفت و تمسخر و استهزا میکرد بالاخره در کوچه ظاهر شد که مترس خود را که نیمه عریان از خوابگاه بیرون آمده و قریب بمدهوشی در آغوش گرفته و خنجری در دندان و شمشیری در دست گرفته باین نحو جدال میکرد و شمشیر میزد. مورول مصلحت را در گریز دیده و فرار نمود هوریر که دموی پیش انداخته میراند تا بنزد کوکوناس رسید که او را نشناخته نوک شمشیر را بطرف او یازید که ان بیچاره بخشایش طلبید در این بین که مرکاندون او را از فراز بالاخانه میپایید از علامت صلیبی سفید که داشت شناخت که از کدام اشخاص است تفنگ را بطرف او خالی کرد که هوریر فریادی رده و تفنگ از دستش بزمین افتاد و بروبر زمین آمده و همچنان در زمین ماند دموی اینوقت فرصت را غنیمن شمرده خود را انداخت بکوچه پارادی و از نظر غایب گردید. مقاومت هوگنوها بدرجه بود که قراولان و اشخاص عمارت دکیز داخل عمارت شده و در رای بروی خود بستند. کوکوناس که از بوی خون و مشاهده غوغا و گیر و دار مست شده باندازه که بهیجوجه ملتفت اطراف خود نبود که چه شده است و چه مشود وقتی ملتفت شد که پهلوی او کسی نمانده و دید خانه آتش گرفته و میسوزد و شخصی در نزدیکی او بر زمین افتاده و در خون خود غلط زده گویا مرده است. نزدیک رفته دید که هوریر است در اثناییکه نفس تازه میکرد و ملاحظه بیچاره هوریر را مینمود ناگاه در خانه که میخواست بشکند باز شد. مرکاندون با پسرش و دو برادرزاده‌اش بیرون آمدند و تاختند بکوکوناس که مشغول نفس تازه کردن بود. کوکوناس که در اینوقت در وسط کوچه ایستاده بود خیال کرد مبادا از پشت سر باو صدمه برسد جست و خیزی نمود و خود را عقب کشید تا پهلوی عمارت دکیز و در انجا تکیه بدیوار عمارت داده مهیای نبرد ایستاد. و بلحن تمسخر و استهزا گفت اوه پدر مرکاندون مگر مرا نمیشناسید؟ - گفت ای بدگوهر بدسرشت خوب میشناسم اما تو مرا که دوست و رفیق پدرت هستم نمیشناسی! – کوکوناس گفت و همچنین طلبخواه او – مرکاندون گفت حالا که خودت گفتی آری طلبخواه او – گفت آری و از بهر همان آمده‌ام که حساب خود را پرداخت نمایم – مرکاندون گفت پس چنین است. ناگاه روی بجوانی که همراه داشت کرده و گفت این حق ناشناس را گرفته و بندش نهید تا همراه ببریم. جوانان بصدای پدر تاختند بروی که کوکوناس خندید و گفت پر تعجیل نکنید شما که شخص مرا میخواهید بدست آورید پس چرا بحکومت عارض نشدید بعد از گفتن اینکلام شمشیر حواله انکه نزدیکتر بود نمود که از صدمه شمشیر فریادکنان پس رفت. اینوقت صدای گشوده شدن دری از بالای سر کوکوناس مسموع گردید. که مشارالیه بگمان اینکه یکجمله هم از انسمت باو میشود جستنی کرده و ملتفت شد که بجای دشمن این زنی است که بر او تماشا میکند و بجای اسلحه یکدسته گلی بپای وی افتکند که کوکوناس با شمشیر سلامی بخانم کرده و خم شد تا دسته گل را از زمین بردارد که انزن از بالا فریاد کرد که بر حذر باش ایجوان کاتولیک برحذر باش. کوکوناس خواست قد راست نماید که یکی از انها خنجری بشانه دیگر او که زخم نبود زد. که خانم از بالا فریادی کشید که کوکوناس قد راست کرده و تشکری از خانم نمود و برگشت بطرف انجوان که از پیش او خواست که فرار نماید پایش در روی خون لغزید و بر زمین افتاد که کوکوناس شمشیر را بر او فرو برد. خانم از بالا افرین گفت و تحسین نمود و گفت ایجوان دلیر هم‌اکنون از برایت جمعی را می‌فرستم تا یاریت نمایند – کوکوناس گفت که لازم زحمت کشیدن شما نیست خانم من خود کفایت مهم اینها را میکنم شما تماشا نمایید که خواهید دید که کنت آنیبال دکوکوناس چطور از عهده اینها خواهد آمد و چگونه هوگنوها را اصلاح مینماید. در این سخن بودند مه پسر مرکاندون طپانچه کشید برای کوکوناس که بچابکی بزانو بر آمد که گلوله بقدر دو قدم از انجاییکه خانم بالا خانه نشسته بودند بدیوار خورده و فرو رفت وقتیکه کوکوناس بزانو نشست از برای رد کردن گلوله انخانم گمان کرد که آسیبی بر او وارد آمد بی‌اختیار فریادی برآورد که کوکوناس بلند شده و تشکری بعمل آورد. در این اثنا از بالاخانه منزل مرکاندون صدای فریادی از غیظ برآمد که عجوزی کوکوناس را با ان صلیب سفید شناخت که از طایفه کاتولیک است و از غیظ کوزه گلی را برداشته از برای او پرتاب نمود که ببالاتر از زانوی او خورد که کوکوناس گفت عجب یکی از برای من دسته گل و دیگری کوزه‌اش را میافکند اگر کار باین نحو بگذرذ باید خانشانرا بکوچه نقل نمایند انگاه روی کرد بان ضعیفه و گفت مرسی مادر مرسی – مرکاندون بزنش گفت که تو هم یاری کن اما ما را بپا که سهوا چیزی توی سر ما نیندازی. زن جوان عمارت دکیز فریاد کرد مسیو کوکوناس تحمل نمایید تا بدهم بران پنجره شلیک نمایند. کوکوناس گفت جنگ با زنان در گرفت یکی بحمایت و دیگری بخصومت من برخواسته پس زودتر این غوغا را فرو نشانیم بهتر است. کوکوناس ملاحظه کرد که در مقابل چه دارد دید مرکاندون پیر هفتاد ساله و پسرش طفلی هفده ساله که طپانچه خالی را از دست افکنده و شمشیری کوچک در دست دارد و پدرش نیز تفنگ خالی را هشته و خنجری بکف گرفته و مادر پسره در پنجره سنگی بزرگ در دست گرفته و منتظر فرصت ایستاده که پرتاب نماید پس تاخت بطرف پسره و از زمین ربود و چون سپری در دست گرفت و رو بطرف پدره آورد که سعی داشت با خنجر بلکه کاری بکند و پسر که دست و پا میزد که خود را خلاص نماید کوکوناس در زیر بغل چنان فشرد که نزدیک بود اضلاعش در هم شکند و از هول جان فریاد میزد و پدر را بیاری می‌طلبید و کوکوناس قدری فشار را سخت‌تر کرد که نفس طفل بشماره افتاد و دیگر نتوانست فریاد برآورد. پدر مضطرب شده تهدید و وعیدی که میکرد ترک نموده بنای عجز و التماس گذاشت و گفت مسیو کوکوناس پسرم را ببخش و مکش اولاد من در این پسری منحصر بهمین است از برای خدا چه میخواهی بدهم بگیر و پسرم را رها کن مادر پسره نیز سنگ را برزمین نهاده شروع بعجز و لابه نمود که این پسر من است و منحصر بهمین است او را مکش که ثمره عمر من غیر از این نیست پدره گفت تمسک طلبی که دارم بتو وامیگذارم و تنخواه نمیخواهم علاوه بر این ده هزار اکو طلا در خانه دارم و بسیاری از جواهرات فامیل تمام بتو میدهم پسرم را ببخش. و ان خانم عمارت دکیز هم آهسته گفت که من هم عشق خودم را نثار تو میکنم کوکوناس چند ثانیه توقف کرد وفکر نمود بعد از پسره پرسید که هوگنو هستی؟ - پسر گفت پروتستانم – گفت در اینصورت باید بمیری. پدر شنید و ناله و فغان برداشت و روی بدوش کرده گفت مادام لا دوشس شما توسط کنید که پسر مرا نکشد که دعای شما ورد صبح و شام من و مادر پیرش خواهد بود. لادوشس گفت چه مضایقه اگر ترک مذهب هوگنو نماید. – پسر گفت من پروتستان هستم. کوکوناس گفت در صورتیکه مثل این خانم افتاب رو میگوید که ترک کیش خود کرده و زنده بمان تو قبول نمیکنی پس بمیری بهتر است شمشیر را بلند کرد که مادر چون برق شمشیر را دید فریاد برآورد که فرزند ترک مذهب کن و ترک کیش خود گوی و بر جان خود رحم نمای. و مرکاندون خود را بر پای کوکوناس انداخت و شروع بگریه و زاری نمود. کوکوناس گفت پس هر سه پدر و مادر و فرزند ترک آیین پروتستان بگویید تا هر سه را ببخشم – گفتند قبول داریم – کوکوناس گفت پس در اینصورت زانو زده شما هم بگویید انچه من میگویم. پس پدر و پسر زانو زده کوکوناس شروع کرد بتلقین کلمات شهادت. اما در این بین احساس کرد که پسره خود را می‌کشد بطرفیکه شمشیر از کفش بزمین افتاده بود پس خود را غافل ساخت تا وقتیکه دید پسره خود را بشمشیر رسانیده و دست بقبضه شمشیر برده و خواست از زمین بردارد که کوکوناس جستنی کرده و خود را بوی رسانده و گفت ای خاین اینطور بوده است و شمشیر خود را بر گلوی او گذاشت و فرو برد که پسره فریادی زده و برخواست و دوباره افتاد و مرد که پدر فغان برداشته گفت ای جلاد تو ما را بیرحمانه میکشی محض برای اینکه تنخواهی که پدرت بمن مقروض است ندهید و پایمال نمایید. – کوکوناس گفت نه اینطور است که تصور کرده تنخواه شما اینک در این کیسه موجود است که همچنان برای ادای قرض سربسته همراه آورده‌ام بگیر تا بدانی که دروغ نمیگویم و دست کرده از جیب کیسه بیرون آورده و بطرف او افکند گفت بگیر که این تنخواه شماست . . . همانلحظه مادر پسر نیز از بالاخانه فریاد زد که تو هم مرگ خودت را بگیر که آمد سنگی عظیم از برای او پرتاب نمود که تا دوشی از بالا فریاد زد که خود را حفظ کن که سنگ رسیده بسر کوکوناس خورد که مدهوش برزمین افتاد. و مرکاندون از جای برخواسته با خنجر برهنه خود را رساند ببالین کوکوناس که کارش را بسازد که در عمارت دکیز باز شده جمعی بران پیرمرد تاختند که فرار کرد و کوکوناس را از زمین برداشته بعمارت دکیز بنزد دوشس مزبوره بردند که همان دوشس دنور بود. 1dcoc52jcoqy5xqbag1ntaoqtaoh2m1 لارن مارغو/جلد ۱/فصل ۱۰ 0 28641 302147 301634 2026-10-05T17:21:52Z Hanooz 17889 جایگزینی «[[محمدطاهر میرزا]]» با «[[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]]» 302147 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = لارن مارغون (جلد اول) | مؤلف = الکساندر دوما | قسمت = فصل ۱۰ | قبلی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۹|فصل ۹]] | بعدی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۱۱|فصل ۱۱]] | سال = | یادداشت = ترجمه از [[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]] }} چنانکه گفتیم مارکریت در را بست و برگشت باطاق خود. و ژیلون را دید متحیرانه بر زمین و خوابگاه و مبل اطاق که همه خون‌آلور شده‌اند نگاه میکند. چون ملکه را دید متوحشانه گفت اوه مادام مگر مرد؟ - مارکریت بآهنگی که معلوم بود که چقدر مرد در نزد او اهمیت دارد ژیلون را امر بسکوت کرد و ژیلون ساکت شد و مارکریت کلید اطاق خلوت را بیرون آورده و در را باز کرد و انجوان را بروی نمود. لامول بزحمت تمام خود را توانسته بود که بکنار ارسی برساند و در اثنای حرکت خنجری کوچک که در ان ایام مود چنین بود که زنها بهمراه برمیداشتند بدستش خورد که برداشته همینکه صدای گشودن در را شنید خنجر را کشید و مهیای دفاع ایستاد مارکریت چون حالت او را دید گفت بهیجوجه بیم مدار که بجان خودم که هیج ترسی دیگر از برای تو نیست و بالمره درمحل امنی. لامول خود را بزانو افکنده و گفت خانم شما از بهر من ملکه نیستید شما درباره من موجود خدایی هستید. مارکریت گفت اینقدرها اضطراب منما و آرام باش که هنوز خون از جراحاتت جاریست. اوه ژیلون ببین این طفلک را که چقدر رنگ از رخسارش پریده . . . ببینیم زخم در کجا داری؟ - گفت مادام گمانم انیست که اولین زخم شمشیر در شانه و دومین در سینه و سایر جراحات قابل ذکر نباشند. مارکریت گفت باید دید. ژیلون انجعبه جراحی مرا بیاور ژیلون اطاعت کرد بعد از لحظه جعبه جراحی با جمیع لوازم عمل آورد. – مارکریت گفت ژیلون کمک کن تا او را بلند نمایم زیرا که انجوان بدبخت در حالتیکه خواست خود را بلند کند بالمره عذر خواست و گفت مادام مرا عفو نمایید که نتوانستم خودداری نمایم و کمال شرمساری را دارم از اینکه شما زحمت بکشید – مارکریت گفت اکنون تکلیف تو این است که بگذاری ما چنانکه توانیم در علاج تو کوشیم و جانت را خلاص نمایم. در صورتیکه ما را ممکن است که تو را یاری نموده و رهایی دهیم پس اگر مضایقه شود گناهی عظیم خواهد بود. – گفت مادام هزار بار مردن برای من بهتر است که ببینم مثل شما بلکه دست و پنجه نازنین خود را بخون نالایق من آلوده سازد. و باحترام خود را پس کشید و گفت ابدا ابدا هرگز نخواهد شد – ژیلون تبسم کرده و گفت جوان دلیرم از خون خود که اینقدر تحاشی میکنی تاکنون تمام خوابگاه و لباس حضرت ملکه را آلوده ساخته چند قطره هم حال دست ملکه را رنگین سازد عیبی ندارد. مارکریت واقعا بالاپوش خود را جمع کرد که بمول لکهای خونرا که لباس او را آلوده کرده‌اند دیده نشود انوقت مول ملتفت شد که فی‌الحقیقه ملکه او را لمحه قبل با اینجراحته خونین در آغوش کشیده بود و باینخیال زیاد شرمگین شده و سرخ گردید و با خجلت تمام عرض کرد که آیا نمیشود که حضرت ملکه این خدمت را بعهده جراح محول فرمایند؟ - ملکه بآهنگی که مول را بلرزه درآورد گفت جراح کاتولیک میخواهی؟ بعد تبسمی کرده و گفت مگر نمیدانی که ما بنات ملوک از جمله تکالیف خود میدانیم که در خواص ادویه و ترکیب مراهم و معالجات جراحات سررشته داشته و همه وقت حاضر از برای تخفیف دردی و زایل ساختن رنجی و استراحه ملهوفی باشیم. خاصه من که کمال سررشته را در این باب دارم که خوش‌آمدگویان میگویند در فن جراحی و طبابت هیج جراحی و طبیبی علم مرا ندارد. پس خطاب کرد به ژیلون که مشغول کار باش. لامول با وجود اینهمه سخنان باز بنای خیره‌سری گذاشته و میگفت مردن از برای من بهتر است تا اینکه راضی شوم که شما زحمت بکشید و ممانعه مینمود پس بقدریکه دست و پا زد باز ضعف بر وی استیلا یافته بار دوم مدهوش گردید. مارکریت و ژیلون فرصت یافته و لباسش را که ممکن نبود کندن با چاقو و مقراض بریدند و شکافتند. ژیلون پارچه را با آب سرد خیسانده و جراحت شانه و سینه را میشست و مارکریت با کمال مهارت جراحت را میل زده و عمق زخم را معلوم میکرد زخم شانه عمقش بیشتر از مال سینه بود و هیچکدام داخل بفضاییکه دل و ریه در انجاست نشده بود فلهذا هیجکدام خطر نداشت. پس گفت ژیلون مرهم و پارچه برای بستن حاضر نمای. ژیلون که این حکم بر او شد قبل از وقت سینه بلورین انجوان را از خون پاک کرده وبدیده استعجاب بر این پیکر نازنین و بدن که صاف و صیقلی چون یکپارچه رخام یا سیم خام بود نظر میکرد که مارکریت ملتفت استعجاب او شده با سادگی تمام گفت که آیا خوشگل نیست؟ - ژیلون گفت چرا مادام بسیار هم خوشگلست اما بنظر من چنین میآید که بجای آنکه این بیچاره را اینجا بگذاریم خوابگاهی از برایش مهیا کنیم که استراحت نماید مارکریت گفت حق بجانب تو میباشد پس این دو زن بیاری همدیگر در پهلوی ارسی جایی صفه مانند از برای او ساختند و او را برداشته در انجا نهادند و پنجره را نیمه باز گذاشتند تا هوای خارج بحالش آورد فی‌الواقع سوزش جراحت بعد از گذاشتن مرحم و بستن کمتر شده بود این حرکت و استنشاق هوای خارج او را بحال آورد چشم گشوده و حالت خود را بهتر یافت و آهی کشید و کلماتی چند زیر لب گفت که مفهوم نشد مارکریت تبسمی کرده و انگشت بر لب نهاد. همین وقت صدای کوبیدن دری مسموع شد. مارکریت گفت در مخفی را میکوبند. – ژیلون بوحشت تمام گفت آیا که باشد؟ مارکریت گفت تو پهلوی اینجوان باش و لحظه ترکش مکن تا من بروم و ببینم کیست. مارکریت بعد از انکه در اطاق خلوت بروی انها بست داخل اطاق خود گردید و راه مخفی که بعمارت شاه و مادر شاه میرفت گشود. که مادام دسو که بهیجوجه منتظر نبود وارد گردید که ماکریت بی‌اختیار پس رفته و بانگ برآورد که مادام دسو زیرا که این محالست که زنی از دیدار رقیب خود مسرور گردد. – مادام دسو در نهایت ادب دستها را برویهم نهاده و گفت آری مادام منم کمینه کنیز علیا حضرت شما مادام دسو – مارکریت بآهنگ برتری و تفوق گفت شما باینجا بچه عنوان و چه مستمسک آمده اید شارلوت زانو زده و گفت مادام عفو و بخشایش میطلبم اگر چه میدانم که تقصیرم درباره شما تا چه مقدارست اما با همه اینها اگر غوررسی بفرمایید خواهید فهمید که گناه من بانقدرها عظیم نیست زیرا که حکم حتمی ملکه کاترین . . . – مارکریت مجال اتمام کلام نداده و گفت برخیز چون من میدانم که شما محض اینکه از من عذر تقصیرات بخواهید نیامده‌اید بلکه از برای مطلبی مهم است پس بمن بگوی که از برای چه چیز آمده‌اید. – مادام دسو از زمین برنخواست همچنان زانو زده گفت مادام از برای این آمده‌ام که بدانم که اینجاست یا اینجا نیست؟ - مارکریت گفت نمیفهمم چه میگویی و از که میپرسی؟ - گفت از شاه ناوار – مارکریت گفت عجیب که او را تعاقب مینمایی حتی اینجا هم تا خانه من. و حال انکه میدانی که او اینجا نمیآید. – مادام لا بارون دسو بدون اینکه جوابی بر این حمله مارکریت بدهد یا اینکه ملتفت بشود گفت کاش اینجا بود – مارکریت گفت از چه بابت؟ - گفت بجهته اینکه مادام. هوگنوها را می‌کشند و شاه ناوار رئیس هوگنوهاست. – مارکریت دست مادام دسو را گرفته از زمین بلندش کرد و گفت اوه من از این مسئله غفلت کردم و گمان هم نمیکردم که خطر رعیت ممکن است باو نیز شامل گردد – شارلوت نالید و گفت هزار بار هم بیشتر مادام. – فی‌الواقع مادام دلورن بمن گفت و من هم باو گفتم که از منزل بیرون نرود. حال مگر بیرون رفته است؟ - گفت نه نه بیرون نرفته است یقین دارم که در لور است اما پیدایش نمیکنم – مارکریت گفت اینجا که نیست. – مادام فریاد برآورد که واویلاه کار او تمام شد ملکه قسم یاد کرده است که او را هلاک سازد – مارکریت گفت هلاک او را! و این محالست تو مرا متوحش ساختی مادام دسو بهمان لهجه که معلوم بود باملای عشق است و غیر از انکه از بابت اضطراب میگوید چیزی در میان نیست گفت و نالید و فغان برداشت و گفت که عرض کردم که کسی سراغ شاه ناوار را نمیدهد. فکری نمایید مادام – مارکریت گفت که کاترین کجاست؟ -گفت ملکه مرا فرستاد که بطلبم دوک دکیز و مسیو تاوان را که هر دو در نمازخانه ملکه بودند. بعد از ان مرا مرخص کرد. من هم برحسب رسم رفتم باطاق خود و منتظر شدم – مارکریت گفت که را منتظر شدی. شوهر مرا؟ چنین نیست؟ - گفت عفو میطلبم آری شوهر شما را. اما تشریف نیاوردند مادام. انگاه بسراغ ایشان برخواستم و از هر کسی و هر جا جویا شدم یکنفر قراول گفت که گمان میکنم که او را دیدم در میان قراولهای خود که با شمشیر برهنه او را دور کرده میرفتند. و این کمی پیش از ان بود که قتل عام شروع شود و حال یکساعته است که شروع شده. – مارکریت گفت مرسی مادام اگر چه علتی که شما را محرک شده است از برای اینهمه تفحص علتی بوده است که موجب آزردگی من میشود مع ذلک مرسی مادام. – شارلوت گفت پس مادام مرا از صمیم قلب عفو نمایید که من برگردم بخانه خود با دل شاد و قوی از تحصیل بخشایش مادام زیرا که من هیج وقت جرات نمیکنم که نزدیک شما بیایم – مارکریت دست بوی داد. بعد گفت من میروم ملکه کاترین را پیدا نمایم و تو هم برو بمنزل خود و از طرف شاه ناوار خاطر آسوده دار که او در حمایت من است و با هم عهد اتفاقی و اتحادی داریم که خلاف نخواهم کرد – مادام دسو گفت اگر شما نتوانستید تا خدمت ملکه بروید چه باید کرد؟ - گفت انوقت برمیگردم بطرف برادرم شارل و ناچار باید با او حرف بزنم. شارلوت خود را بکنار گرفت و راه راه باز گذاشت و گفت تشریف ببرید که خدا یار و یاور شما باشد. مارکریت از راه دهلیز روانه شد اما چون بآخر دهلیز رسید برگشت و بعقب نگاه کرد تا ببیند که مادام دسو میآید یا در انجا مانده دید که میآید پس او را پایید تا وقتیکه دید بالا رفت از پلهاییکه باطاق خودش میرفت پس راه خود را پیش گرفت بطرف اطاق کاترین. دید تمام ترتیبات بهم خورده بجای کورتیزانهایی که بمجرد پیدا شدن مارکریت همیشه برخواسته و سلام میکردند و برکنار شده و راه میدادند. قراولهایی دید که با اسلحه ایستاده‌اند و تمام لباس واسلحه انها خون‌آلود است. و اصلزادگان دید با بالاپوشهای پاره پاره و صورتهای سیاه از دود باروط که متصل نوشتجات باندرون میبرند و جواب گرفته بخارج میرسانند و متصل در دهلیزها در تردداند. مارکریت بانها اعتنا نکرده همانطور میرفت تا رسید باطاق بیرونی دید این اطاق نگهداری شده با دو صف سرباز که نمیگذارند کسی داخل اطاق ملکه شود مگر بعد از گفتن کلمه جواز. مارکریت چندانکه سعی کرد که بلکه راهش بدهند ممکن نشد و چندین بار در گشوده شد و در نیمه باز ماند که مارکریت از انجا مادرش را میدید که نشسته است و مشغول کار است گاه مینویسد گاه میخواند گاه مهر مینماید گاه فرمان میدهد گاه استماع تقریرات میکند و گاه بتازه رسیدگان که سر و صورت و لباس زیاده خون‌آلود است پذیرایی کرده و تبسم شیرین بروی انها مینماید و بالمره جوان شده چنانکه گویی بیست سال بیشتر ندارد. و در میان این جنجال و آشوب گاه گاهی صدای شلیک تفنگ خارج که در کوچهای نزدیک دست میداد شنیده میشد که معلوم بود که در شهر چه قیامت است. مارکریت بعد از انکه هر قدر میتوانست سعی کرد و دید که بیحاصل است با خود گفت که من هرگز کاترین را امشب نخواهم دید بیهوده وقت خود را ضایع نکنم بروم و برادر را پیدا نمایم. اینوقت مسیو دکیز که خبر قتل امیرال را برای کاترین آورده بود و باز میگشت که برود بسرکار خود از پهلوی مارکریت گذشت که مارکریت صدا زد که هنری شاه ناوار کجاست؟ - دوک دکیز بتعجب بمارکریت نظر کرده و تبسمی نموده و تعظیمی کرد با قراولان خود بیرون رفت بدون اینکه جوابی گوید. مارکریت دوید بطرف سرهنگی که میخواست از لور بیرون رود و قبل از بیرون آمدن تفنگهای سربازها را حکم میکرد که پر نمایند از او پرسید که مسیو از شاه ناوار چه خبر داری شاه ناوار کجا هستند؟ - گفت خبر ندارم مادام زیرا که از قراولان ایشان نیستم. در این بین چشم مارکریت برنه افتاد و صدا زد که عزیزم رنه شما که از خانه مادرم میآیید البته خبر خواهید داشت که شوهر من چه شده و در کجا میباشند – رنه گفت مادام اعلیحضرت شاه ناوار دوست من نیستند البته شما میدانید و بخاطر شما میرسد که ایشان جسارت کرده و مرا متهم داشتند بر اینکه مادر ایشانرا من بیاری ملکه کاترین مسموم ساخته‌ام – مارکریت بانگ زد که نه نه عزیزم رنه چنین حرف را باور ننمایند هرگز او چنین نسبتی بشما نداده – رنه گفت تفاوتی بحالم نمیکند چه گفته باشد چه نگفته باشد عجالته که ایشان و کسان ایشان محل بیم و ترس نیست این را گفت و پشت بر مارکریت کرد مارکریت برگشت بطرف تاوان که از انجا عبور میکرد همین سوال را از وی نمود. مشارالیه بلند چطور که همه شنیدند گفت چه میدانم شاه ناوار کجاست الآن با دوک دالانسون و پرنس کونده در کدام محله شهر گردش مینمایند. بعد بسیار آهسته چنانکه خود مارکریت شنید گفت اگر میخواهی ببینی انکه را میطلبی در اطاق خلوت و اسلحه شاه را بکوب که انجا شاید بیابی – مارکریت اظهار تشکر کرده و بطرف عمارت شاه روان شد. و دست بدر گذاشت که در را گشوده و داخل شود که صاحب منصبی بشتاب دوید و گفت بخدمت شاه کسی نمی‌رود. – مارکریت گفت من هستم – گفت من که خواهرش هستم و همه وقت بی‌اجازه و اذن میروم و میآیم از برای من چه قدغنی! – گفت مرا عفو نمایید در حکمی که بمن شده استثنا نیست (انگاه در را بست. مارکریت با خود گفت کار ان بیچاره را هم ساختند. حالا درست فهمیدم که مرادانه دام قرار داده بودند که بواسطه من این بیچارگان را مطمئن نمایند و چون درست فریب خورده و بدام افتادند انگاه بر احدی ابقا نکنند. اوه هر طور باشد باید خود را داخل نمایم اگر تلف هم بشوم. مارکریت بنا دویدن گذاشت و چون دیوانگان بطور و عرض غالریها و دهلیزها میدوید. ناگاه از پیش در کوچکی میگذشت صدای تلاوت زبور بآهنگ حزین به گوشش رسید که خیلی موثر بود. مارکریت متذکر شد که این دایه شاه است که تلاوت زبور و مزامیر مینماید. فورا خیالی بخاطرش رسیده پس این بار بامیدواری تمام در را آهسته کوبید. فی‌الحقیقه هنری دناوار بعد از انکه در خانه کاترین مارکریت باو گفت که از لور بیرون نرود. بعد از انکه با رنه ان صحبتها که کرد و گفتیم و بعد از انکه فبه سگ کاترین او را بحس حیوانی مانع از رفتن شد و نمیخواست بگذارد برود. بالاخره بیرون آمد جمعی از اصلزادگان کاتولیک ببهانه انکه باو احترام مینمایند با او همراهی کردند تا بمنزل خودش. در انجا تقریبا بیست نفری از هوگنوها منتظر او بودند که نمیخواستند از او جدا شوند زیرا که هنوز خبری نشده وحشتی در جوهر هوا پیدا شده بود که بی عله دهشت همه را گرفته بود. انها انجا بودند و کسی هنوز نمیخواست که انها را از محل خود برانگیزاند. تا وقتیکه ناقوس مصیبه و ویل‌سنت ژرمن لکرزوا بصدا در آمد و در اولین صدای توکسین که صدای حزن‌انگیزش در تمام دلها پیچید و افسرده ساخت که گویی یخی در عروق و اعصاب بجای خون در حرکت آمد. در اولین صدای ناقوس مرگ تاوان از در درآمد و بهنری دناوار گفت که شاه شارل نهم میل دارد که شما را ببینند و با شما چند کلمه صحبت بدارد. عذر و ممانعه‌المکان نداشت علاوه بر اینها بخاطر کسی هم نمیرسید که از این دعوت طفره بزند و عذری بیاورد. صدای پای قراولها و سربازها که در تمام غالریها راه میرفتند و بتمام آپارتمانها که بیشتر از دو هزار در لور بود مستحفظ و سرباز نهاده بودند ( هر چند اطاقی که با هم راه داشته باشند یک آپارتمان است) هنری بعد از وداع کردن با دوستان که مقدر چنین بود که دیگر انها را نبیند بهمراهی تاوان روانه گردید که او را برد بغالری کوچکی که متصل بود بمنزل شاهی و او را در انجا گذاشت بی اسلحه و تنها با کمال احتراز و اضطراب که دو ساعت درست در انجا بوده و دقیقها را میشمرد و صدای توکسین و صدای تفنگها که در خارج میانداختند و آشوبیکه واقع بود تمام را با پریشانی خاطر می‌شنید. و از پشت شیشه دربچه روشنایی مشاعل که متصل در حرکت بودند در شهر میدید و جمعی را میدید که فرار میکنند و جمعی با اسلحه انها را تعاقب میکنند و میدید انقلاب و آشوب غریبی در شهر افتاده است. و با وجود کمانبغی شناختن شارل نهم و کاترین و دوک دکیز را که چه ذاتی دارند باز چنانکه باید اینواقعه را در تصور نمیگنجاند. هنری دلیر و شجاع بود اما شجاعت او جسمانی نبود و قوتی فوق‌العاده نداشت اما بی‌باکانه بهر خطری در روز جنگ خود را میافکند و هراس نمیکرد. اما در اینجا عدم اطلاع از کیفیت و گرفتن اسلحه از او و در مکانی تنها او را مثل محبوس داشتن و هر لحظه صدای آشوبی که نمیدانست چه خبر است به گوشش میرسید و مضطرب میشد خاصه درمکانی که انقدر روشن نبود که ببیند کسی را که بقصد کشتن او میآید او را باندازه متوحش ساخته بود که در مدت عمرش بوی انقدر بد نگذشته بود که این دو ساعت. در این دو ساعت مهلک که در انجا بود کم‌کم میرفت بفهمد که چه خبر است که سرهنگی وارد شده او را بحضور شاه خواند و از دهلیزی او را برد بآپارتمان شاهی و از هر دری که او را داخل میکرد فورا در عقب سر او بسته میشد تا اینکه هنری رسید باطاقیکه شاه در او بود. و این خلوتی بود که اسلحه شاهی درانجا بود. وقتیکه هنری وارد شد شاه در روی صندلی بزرگ بازوداری نشسته بود و هر دو دست را ببازوهای صندلی نهاده و سر را بر روی سینه افکنده بود. وقتیکه هنری وارد شد بصدای در شاه سر بالا کرد هنری دید که از پیشانیش عرق بقطرهای درشت میریزد. شاه چون هنری را دید بسرهنگ فرمود که بیرون برو و ما را تنها بگذار پس روی بهنری کرده و بدرشتی گفت بون سوار هنریو بعد لحظه سکوت کرد. در اثنای این سکوت هنری باطراف خود نظر کرد و دید که کسی نیست اوست و شاه. در این بین شاه سر را بلند کرده و موی سرکه ببرابر چشمها افتاده بود پس کرده و گفت بخون مسیح. هنریو راضی شدی که در پیش من آمدی؟ - هنری گفت مسلم است که همواره شرافت و سعادت خود را در حضور همایون یافته‌ام – باز فرمود که البته خشنودتری از انکه در بیرون باشی. – هنری گفت اعلیحضرتا منظور را نفهمیدم. – شارل برخواست و بشدت دست او را گرفته و کشید آورد بکنار پنجره که برودخانه سن مشرف بود. و فرمود ببین تا بفهمی. هنری نگاه کرد در روی تخته کشتی که در کنار آب ایستاده است جمعی را دید که ایستاده‌اند و هر کسی را میآورند و بدست انها میسپارند یا خوابانیده سرش را میبرند یا در آب غرقش مینمایند. هنری باضطراب تمام و با رنگ پریده فریاد زد که بنام پروردگار بفرمایید که چه شده و امشب چه خبر است؟ - شارل گفت امشب این خبر است که مرا از طایفه خبیثه هوگنوها متخلص مینمایند. از روی عمارت بوربون نگاه کن بدور تران دودی که برخواسته و بآسمان میرود دود عمارت امیرال است که آتش زده‌اند میسوزد. و ببین این جسدی را که کاتولیکهای خوب و باایمان بر زمین میکشند. جسد داماد امیرال دوست گرامی توتلینیه است. هنری در استماع اینکلمات و مشاهده این حالات بی‌اختیار دست بپهلو زد که شمشیر بکشد چیزی در پهلو ندید و از خجلت و غضب برخود لرزید زیرا که میدید او را هم استهزا میکنند و هم تهدید مینمایند پس گفت اینها چه معنی دارد. – شارل بی‌اندازه متغیر شده و رنگش با فراط زرد گردید و بغیظ تمام گفت این معنی دارد که من نمیخواهم در دور من هوگنو باشد فهمیدی هنری؟ آیا من شاه نیستم؟ آیا من آقا و صاحب‌اختیار میباشم؟. هنری گفت اما اعلیحضرت شما . . . شاه- مجال اتمام کلام نداد و بغیظ گفت اعلیحضرت من در این ساعت میکشد و قتل عام مینماید هر کس را که کاتولیک نیست این میل خاطر اوست و لحظه بلحظه غضب شاه تزاید میافت و با خشم تمام گفت. تو کاتولیک هستی یا نه؟ - هنری گفت اعلیحضرتا. کلام خود را بخاطر بیاورید که مکرر میفرمودید کسی که بمن خوب خدمت میکند با مذهب و کیش او کار ندارم. – شارل قهقهه از روی غضب زد و گفت قول خودم را میگویی بخاطر آورم. حرف جزو هواست اعتباری ندارد چنانکه خواهرم مارغو میگوید بلاطین (ورباولان)و با دست اشاره بشهر کرد و گفت آیا اینها هم بمن خوب خدمت میکنند؟ آیا دلیر در میدان جنگ و عاقل و باهوش در مجلس مشورت و باوفا در همه جا نیستند؟ و اندیگران هم رعیت کارآمد و با فایده بودن لیکن هوگنو هستند. و من نمیخواهم الا کاتولیک. هنری ساکت ماند و جوابی نداد – شارل گفت میفهمی هنریو – گفت اعلیحضرتا می‌فهمم – گفت پس چه میگویی؟ - گفت اعلیحضرتا میگویم من که شاه ناوار هستم چرا نکنم انچه را که رعایا و تبعه بیچاره و مسکین من کردند. زیرا که اینها که همه کشته میشوند بتمام انها هم همان تکلیفی را کرده‌اند که اعلیحضرت شما بمن می‌کنید پس انها که کشته میشوند قبول نکرده‌اند. پس من نیز قبول نمیکنم. – شارل بازونی هنری را گرفت و خیره بروی او نظر کرد نظری که رفته رفته تند میگردید و گفت تو گمان میکنی که انها را که می‌کشند اشخاصی هستند که من بانها هم همین تکلیف را کرده‌ام. – هنری دست خود را از دست شارل بیرون کرده و گفت اعلیحضرتا شما مگر در دین آبا و اجداد خود نخواهید مرد؟ - شارل گفت بخون مسیح سوگند که آری تو چطور؟ - هنری گفت من نیز همچنان اعلیحضرتا. شارل از خشم غرید و با دست لرزان از غضب تفنگ خود را که در روی میز بود برداشت. هنری با ان استیلایی که در نگهداری خود داشت ابدا از جای خود حرکتی نکرد و بر جای خود برقرار بماند و بشارل نگاه میکرد چون گنجشکی که در نظر ماری مجذوب شده و بیحس بماند. شارل تفنگ خود را وارسی کرده و از غیظ پای بر زمین می‌کوفت تفنگ را راست کرده و گفت مس میخواهی؟ - هنری جواب نداد. – شارل چنان فریادی کرد که صدا باطاق عمارت پیچید و لور بلرزه در آمد و گفت یا مرگ یا مس یا باستیل و تفنگ را بروی هنری راست کرد – هنری بی‌اضطراب ظاهری با ان قوه که در نگهداری خود داشت و در هیج واقعه خود را گم نمیکرد از جواب منفی دادن اجتناب کرد و سخن را تغییر داد زیرا که بمجرد اینکه جوابرا بعدم قبول داده بود شارل تفنگ را خالی کرده بود و هنری کشته شده بود. پس این حالت ثبات هنری و عدم اضطراب وی شارل را از حالت خشم نخستین فرود اورد. دیگران سوال نخستین را تکرار نکرد و در اثنای دقیقه که مردد ماند و میغرید برگشت بطرف پنجره که باز بود و تفنگ را راست کرد بطرف شخصی که در ساحل رودخانه از انطرف میدوید و خالی کرد و گفت ناچار بایستی کسی را هلاک میکردم پس بحرکت آمده دوباره تفنگ را پر کرده و شخص دیگر را نیز از پنجره زد و از اینکار وجدی پیدا کرده شروع نمود بتکرار اینعمل که هر باری که بیچاره را هدف گلوله میکرد و تیرش خطا نمیشد اظهار شادی و خرمی مینمود شاه ناوار با خود میگفت کار درست است وقتیکه دیگر کسی را نیافت که بکشد مرا خواهد کشت. ناگاه یکی از در وارد شده و گفت آخر کار بکجا رسید؟ و این کاترین مدیسی بود که بعد از تیر آخری که شاه انداخت وارد شده و صدای پایش شنیده نگردید – شاه بصدای مادر تفنگ را از دست گذاشت و بخشم تمام گفت نه این لجوج بدبخت سرسخت بهیجوجه راضی نمیشود – کاترین متوجه شد بطرفیکه هنری ایستاده بود و او را دید که چون نقش دیوار بیحس و حرکت ایستاده است و دوباره متوجه بطرف شاه شده و نگاهی بشاه کرد که مفهومش این بود که در اینصورت پس چرا زنده است. – شارل معنی این نگاه را بخوبی فهمیده و جواب داد که بلی زنده است و از برای ان زنده است که خویش و پیوند منست. کاترین تبسمی کرد و هنری دید و فهمید که این کاترین است و حال باید باو شروع بزد و خورد و مجادله شد. پس برگشت بطرف او و گفت مادام حالا میدانم که هر چه هست از شماست و خوب میبینم که برادر زنم شارل هیج تقصیری ندارد. و این شما بوده‌اید که مرا بدام انداختید. و شما بودید که خیال کردید دختر خود را دانه این دام قرار بدهید که تمام مارا بکشتن داید. و این شما بودید که میان مرا با زنم جدا ساختید تا اینکه ببیند که مرا چطور میکشند – صدایی از خارج آمد که گفت آری همینطور است. لیکن این نخواهد شد. شارل از این صدا که غفلته شنید از جای جست و کاترین از غیظ بر خود لرزید هنری بوجد تمام گفت مارکریت. و شارل بتعجب گفت مارغو. کاترین زیر لب غرید و گفت اخ دختر! پس مارکریت خطاب بهنری کرده و گفت این آخرین کلام شما قدری مرا متهم میسازد و شما را ظاهر میکند که هم حق دارید و هم غیرمحق هستید. اما حق دارید زیرا که راستست که مرا آلتی قرار دادند بجهته تمامی شما. اما اینکه محق نیستید گماندارید که من از این تمهیدات اطلاع داشته‌ام. زیرا که من بهیجوجه نمیدانستم که شما در اینکار بطرف هلاکت خود میروید. و من خود چنانکه میبینید مسیو برحسب اتفاق است که زنده مانده‌ام. شاید از این بابت باشد که مادرم فراموش کرده که مرا اول هلاک باید سازد بعد شما را زیرا که بمجرد اینکه شنیدم شخص شما در خطر است تکلیف خود را بعمل آوردم زیرا که تکلیف زن این است در هر حال با شوهر شریک باشد اگر شوهر را نفی بلد می‌کنند او نیز با شوهر باشد و اگر شوهر را محبوس مینمایند او نیز با شوهر بزندان برود و اگر شوهر را می‌کشند او نیز با شوهر کشته شود. پس دست بطرف شوهر دراز کرد که هنری بذوق و حق‌شناسی تمام گرفته و بوسید – شارل گفت اه بیچاره و فقیر مارغو تو بهتر از همه اینها میتوانی باو بگویی که کاتولیک بشود و بالمره خلاصی یابد – مارکریت با ان تشخصی که او را ذاتی بود گفت اعلیحضرتا از من بشنوید از برای حفظ شان و ناموس سلطنت خودتان هم باشد بپرنسی که از خانواده خودتان است تکلیف بیغیرتی و رذالت نکنید – کاترین اشاره بشارل نمود که مارکریت نیز فهمید که مقصودش چه چیز است فلهذا بانگ زد و گفت برادر من شما او را شوهر من قرار داده‌اید – شارل در میانه نگاه متحکمانه کاترین و نظرهای متظلمانه مارکریت متحیر مانده نمیدانست چه کند. زمانی دیر مردد و دودل مانده و بالاخره سر نزدیک گوش کاترین برآورده و گفت مادام. مارغو حق دارد و راست میگوید هنریو شوهر خواهر منست. – کاترین نیز سر نزدیک گوش شارل برده و گفت بلی . . . اما اگر شوهرش نباشد چطور؟. kdy09qz78k67v8es65gmiw11ttcs31d لارن مارغو/جلد ۱/فصل ۱۱ 0 28642 302148 301636 2026-10-05T17:21:56Z Hanooz 17889 جایگزینی «[[محمدطاهر میرزا]]» با «[[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]]» 302148 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = لارن مارغون (جلد اول) | مؤلف = الکساندر دوما | قسمت = فصل ۱۱ | قبلی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۱۰|فصل ۱۰]] | بعدی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۱۲|فصل ۱۲]] | سال = | یادداشت = ترجمه از [[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]] }} مارکریت بعد از انکه هنری را از مرگ خلاص کرد بمنزل خود برگشت اما بسیار فکر کرد که بفهمد که کاترین چه بگوش شارل گفت ذهنش بجایی نرسید. یکقسمتی از صباح را به پرستاری مول صرف کرد و قسمتی را هم در حل این معما گذرانید. شاه ناوار در لور مثل محبوس مانده بود و نمیتوانست بخارج برود و هوگنوها را هر جا میدیدند میکشتند و بر احدی ابقا نمیکردند. عقب انشب هولناک روزی شد که بمراتب موحشتر و هولناکتر از انشب بود. این ناقوسی که امروز میزدند دیگر آهنگ توکسین نبود. آهنگ تو دوم بود. یعنی تشکر که مینواختند. و این آهنگ تشکر در میانه قتل و حریق که متصل در کار بود. گویا در تابش آفتاب وحشتش هول‌انگیزتر و فجیعتر از ان بود که در تاریکی و ظلمت شب صورت میافت. و این تمام نبود. امری اتفاق افتاد که نهایت غرابت را داشت. بته در منه که جاورد و ثغامه نیز گویند نباتیست که در اول بهار گل میدهد و ذرتستان تمام میشود. در گورستان انوسان یعنی بیگناهان بته از این درمنه بود که در بهار گل خود را داده و تمام شده بود. از قضایای اتفاقیه در همانشب سنت بارتلومه کا مطابق بیست و چهارم ماه او و اول سنبله بود دوباره این گیاه گل داده برگهای تازه کرد. که مصداق خدایار است گویم فتنه از تو است بظهور پیوست طایفه کاتولیک در این امر غیرمعتاد معجزه ملاحظه کردند که در این شب که مملکت را از طایفه هوگنو پاک کرده‌اند درختیکه در بهار گل میداد در خریف بگل آمد. پس کاتولیکها بجهته جذب قلوب عامه و عوام فریبی گروه گروه بزیارت این بته از جای انگیخته گردیدند. و صلیبها در دست با طبل و علم هجوم بگورستان مزبور کردند. این واقعه بر شدت وبطش قاتلین افزوده کمال شدت در اجرای قتل بعمل آوردند. در لور از انهاییکه بمذهب پروتستان بودند و بلور پناه آورده بودند تمام را در همانجا کشتند پروتستانی در لور نماند بغیر از هنری دناوار و پرنس کونده و مول. مارکریت بعد از مطمئن شدن از حالت مول که جراحات او مهلکه نیستند تمام بهمتشرا مقصور کرد بر اینکه شوهر خود را از مهلکه خلاص نماید که هنوز هم در خطری سخت بود. و بسیار دلش میسوخت و ترحم میکرد بر شخصیکه که قسم خورده است که اقلا اگر عشق در میانه نیست لامحاله عهد اتحاد محکم و استوار باشد. و باین احساس خالص که محض از خاطر بی‌غرض ناشی میشد. یک غرضی هم مارکریت داشت که اگر چه محض انسانیه و ترحم نبود اما در نگهداری هنری کافی بود. و انغرض این بود که با وجود کشاکش دولت فرانسه و دولت اسپانیا در خصوص مملکت ناوار که هر یک از طرفی از سرحدات این مملکت باستمرار می‌بردند و مترصد بودند که اگر بیکفایتی از پادشاه ناوار سربزند بالمره انمملکت را ضمیمه مملکت خود نمایند. و مارکریت خیلی میل و آرزو داشت که هنری باشد و مملکت خود را کماینبغی ضبط نماید و او بالاستقلال ملکه ناوار باشد و اگر هنری را از دست میداد تنها شوهری را از دست نمیداد بلکه تاج و تخت سلطنتی را نیز از کف مینهاد. پس حفظ هنری از این راه نیز بر مارکریت حتم بود. در عالم این خیال غرق بود که ناگاه شنید که در دهلیز مخفی را میزنند. مارکریت بی‌اختیار بر خود لرزید زیرا که از این در غیر از سه نفر نمیآید و ان شاه و مادرش کاترین و برادرش دوک دالانسون بود. پس برخواست و اول در اطاق خلوتیکه مول و ژیلون در انجا بودند باز کرده و بر انها سکوت مطلق امر کرد و بعد رفت و در مخفی را باز نمود. و این دوک دالانسون بود. اینجوان از دیروز مفقودالاثر شده بود. مارکریت را بخاطر رسید که حمایت از شوهرش را بعهده دوک دالانسون بگذارد و از او بخواهد که از شوهرش حمایت نماید. اما خیالی دیگر بذهنش رسید که مانع از اینفقره شد و متذکر شد که این وصلت با هنری برخلاف میل دوک بود. و هنری را بشدت دشمن دارد. و اینکه بنای دوستی ظاهرا با شاه ناوار گذاشته باینجهته است که میداند که مارکریت با شوهرش صفایی ندارد و اگر بفهمد که مارکریت با هنری ساخته‌اند دشمنی را آشکار خواهد نمود. مارکریت در دیدن این برادر بیشتر بوحشت شد از انکه شاه را یا کاترین را میدید. فرانسوا بطرزی که لباس پوشیده بود و اهتمام در آرایش خود نموده بود معلوم میشد که بهیجوجه اعتنایی بر انجه در شهر و لور گذشته است و میگذرد ندارد. رایحه عطر مخصوص از او منتشر بود که شاه از بوی این عطر خوشش نمیآمد مع‌ذلک او اصرار داشت در استعمالش با وجود رعشه کمی که در دست کوچک بسیار ظریفش محسوس بود زیاد خوشحال بنظر میآمد و چنان مینمود که احساس بسیار مسرت‌بخشی در قعر دلش مقام دارد. از در که وارد شد پیش آمد و بغل گشود لیکن مارکریت بجای انکه صورت پیش آورد تا که ببوسد پیشانی را پیش آورد. دوک دالانسون آهی کشید و پیشانی را بوسید. پس از ان نشست در روی صندلی و از تفصیلات دیشب حکایت کرد از کشتن امیرال قصه گفت که مشارالیه زیاد سخت جان بود و دیر مرد. برخلاف دامادش تلینیه که فوری بدون درنگ بمجرد خوردن گلوله روح از بدنش مفارقت کرد. و بسیاری از این حکایات گفت و مارکریت گوش داد تا اینکه قصه‌ها تمام گردید و فرانسوا ساکت شد. پس مارکریت گفت که معلومست تنها از برای گفتن این قصه‌ها نبوده که تشریف آورده‌اید. دوک دالانسون تبسمی کرد. – مارکریت گفت پس چه فرمایشی هست بفرمایید – فرانسوا گفت نه دیگر حرفی نداشتم. اما منتظرم – گفت انتظار چه دارید؟ - گفت شما بمن نگفتید که این مزاوجه شما با شاه ناوار برخلاف میل شماست؟ - مارکریت گفت چنین است و حق است زیرا که من هیج او را ندیده بودم و نمیشناختم. – گفت بعد از انکه مزاوجه وقوع یافت باز گفتید که بهیجوجه احساس عشقی بوی در خود نمیکنید – گفت آری گفتم – گفت آیا شما نگفتید که ظن و اعتقاد شما بر این است که این ازدواج از برای شما بالاخره اسباب بدبختی خواهد شد – گفت لامحاله مواصله که بخلاف میل شخص نشد موجب ملالت میگردد. - گفت پس عزیزم مارکریت چنانکه گفتم منتظرم – مارکریت گفت چه چیز را منتظرید؟ - گفت انرا که شما اظهار مسرت و خوشحالی نمایید – گفت از چه واقعه اظهار مسرت و خوشحالی نمایم؟ - گفت از این موقعی که غیرمترقیه ظهور یافت تا آزادی خود را تحصیل نمایید. مارکریت که میخواست فرانسوا را مجبور نماید تا مقصود ما‌فی‌الضمیر خود را بالصراحه بگوید گفت آزادی خود را تحصیل نمایم – گفت البته – شما میروید که از وی مفارقت نمایید. مارکریت گفت مفارقت نمایم! و خیره نگاهی بروی برادر کرد که برادر تاب نظر او را نیاورده سر بزمین افکند. مارکریت گفت بفهمیم برادر که بچه طور و بچه علته گماندارند ما را از هم جدا سازند؟ - دوک دالانسون بزیر لب گفت آخر هنری پروتستانست بمارکریت گفت این فقره پنهان نیست و وقتیکه این ازدواج را اجرا نمودند همه میدانستند که هنری هوگنو است مع‌هذا مذاعقه مواصله را بستند. حال دیگر رای از برای مفارقه نمانده – فرانسوا گفت صحیح است اما بعد از این مواصلت هنری چه کرده؟ - گفت این را تو بهتر میدانی برادر. زیرا که دائما با تو بوده است یا در شکار بوده‌اید یا در سواری و اسب تازی یا در غیر از اینها از سایر تفریحات و حظوظ نفسانی و روحانی مختصرا اینکه همواره در مصاحبت شما بوده است – دوک دالانسون گفت صحیح است تمام اینها بوده است اما اینها مشغولیه روزانه او بوده است شغل شبانه او چه‌چیز است؟ اینوقت مارکریت سکوت کرد و نوبه سر بزمین افکندن او رسید. و دوک تکرار که بفرمایید کار شبش چه بوده؟ مارکریت دید که ناچار باید جوابی بدهد گفت خوب شما بفرمایید که چه بوده است؟ - گفت تمام شبها را در خانه مادام دسو میگذرانیده است. – مارکریت گفت از کجا شما میدانید؟ - فرانسوا رنگش زرد شده و سوزن دوزی آستین لباس خود را نفهمیده گرفته و می‌شکافت و گفت میدانم بجهته اینکه غرضی از فهمیدن او دارم. مارکریت کم‌کم فهمید که کاترین بگوش شارل چه گفت. اما تغافل کرده و گفت این حرف را برای چه بمن گفتی برادر از بهر آنکه مرا بخاطر آوری که در اینجا احدی مرا دوست ندارد. حتی انهم که طبیعت از برای من حامی اصلی و طبیعی. وکلیسیا شوهر قرار داده است؟ - دوک دالانسون بسرعت صندلی خود را پیش آورده و بماکریت نزدیک شده و گفت اینحرف را ناحساب گفتید خواهر. من شما را دوست دارم و زیاد هم دوست دارم و حامی شما هستم و بشدت هم حمایت میکنم. مارکریت قدری خیره ببرادر نگاه کرد گفت برادر تو یکحرفی داری که میخواهی بمن بگویی یا یک پیغامی از طرف مادرم ملکه آورده – فرانسوا گفت مشتبه شده خواهر. چه چیز شما را بر این خیال واداشت خواهر؟ - گفت انچه که مرا باینخیال واداشت. این است که می‌بینم شما ان دوستی که با شوهرم داشتید ترک کرده و حمایت و طرفداری او را بالمره بکنار گذاشته‌اید – فرانسوا پریشان شده و باضطراب گفت من طرفداری شاه ناوار را ترک نموده باشم! – مارکریت گفت آری بلاشبهه حال بیا بآزادی تمام حرف بزنیم تو فرانسوا چندین بار اقرار کردی که بی‌همدیگر یعنی بی‌شاه ناوار نمیتوانی زیست کنی و این اتحاد و عهد اتفاق شما . . . فرانسوا مجال اتمام نداد و گفت انعهد اتفاق ممتنع گردید- مارکریت گفت چرا؟ - گفت بجهته اینکه شاه خیالی در حق شوهرت دارد و مادرت همه چیزها را فهمیده است. من با هوگنوها خصوصیته میکردم و متفق میشدم زیرا که انها را مقرب میدانستم حال میبینم که انها را در همه چا می‌کشند و هفته نمیگذرد که پنجاه نفر از انها در همه مملکت نخواهد ماند. دست دوستی دادم بشاه ناوار بجهته اینکه شوهر تو بود. حال میبینم که دیگر شوهر تو نیست. تو که از همه زنان مملکت باعقلتر و با هوشتری حال چه میگویی؟ - گفت میگویم که ما برادر خودمان شارل را میشناسیم دیروز او را دیدم که در نهایت درجه سرسام بود. و هر کدام از این سرسامها که بوی عارض میشود بقدر ده سال از عمر او کوتاه میکند. و این اوقات بکثرت او را عارض میگردد. و میگویم که این برادر ما عمر زیادی نخواهد کرد. باز میگویم که شاه پولونی فوت شده و گفتگوی این در میان بوده است که از خانواده سلطنت فرانسه شاهزاده را از برای سلطنت انجا انتخاب نمایند. و میگویم در صورتیکه چنین امری اتفاق افتاده دیگر فرصت را نباید از دست داد و دوست و متفق خود را نباید از خود جدا ساخت که در وقت احتیاج بحمایت یکمملکتی خیلی کار عهده میشود از پیش برد – فرانسوا گفت شما آیا بمن خیانت نکردید که غیر را بر بمن که برادرت هستم ترجیح دادید؟ - مارکریت گفت بیان و توضیح نمایید که کی و چطور و بچه علت بشما خیانت کرده‌ام؟ - گفت دیروز از شاه عفو طلبید از برای هنری شوهرت که شاه از سر قتل او در گذشت. – مارکریت با تجاهل تمام و سادگی که بر خود بست پرسید که بسیار خوب. مقصود چه باشد. – دوک بسرعه برخواسته و چند بار اطاق را گردید و آمد دست مارکریت را گرفت و گفت خداحافظ شما خواهر شما که تجاهل کردید و نخواستید حرف مرا بفهمید. پس هر مصیبتی و بلایی که بشما وارد گردد از چشم خود بدانید. مارکریت را رنگ از رخسار پرید اما در جای خود ماند و از محل خود حرکه نکرد. دوک دالانسون دور شد لیکن بمجرد اینکه از نظر غایب گردید باز مراجعت کرد و بمارکریت گفت من فراموش کردم که بگویم فردا در چنین وقت و ساعتی شاه ناوار زنده نخواهد بود – مارکریت فریادی هولناک برآورد زیرا که اینخیال که موجب قتل او گردید و فرانسوا را متغیر کرد تا تدبیری از برای کشتن این بیچاره در ذهن خود محمر نمود. سخت ضمیر او را مشوش ساخت. و گفت تو ممانعت از این قتل نمیکنی و راضی میشوی تا بهترین دوستان و صادقترین متفقین و معاهدین تو را بکشند – گفت شاه ناوار از دیروز دیگر معاهد و متفق من نیست – گفت پس متفق و معاهد شما چه کسیست؟. – گفت مسیو دوک دکیز که بعد از قتل عام نمودن هوگنوها پادشاه کاتولیکها است. – مارکریت گفت عجب است از شما که پسر هنری دوم باشید و یک دوک دلورن را بر خود شاه بخوانید! . . . –گفت حقیقت شما مارکریت در روز بدی هستید که هیج چیز نمی‌فهمید. – گفت من خود هم اقرار دارم که انچه سعی میکنم که مقصود شما را بفهمم میسر نمیشود. – فرانسوا گفت خواهرم. تو از خانواده هستی که بمراتب بهتر و شایسته‌تر از خانواده پرنسس دپورسان هستی (زن دوک دکیز) و دوک دکیز چون شاه ناوار زنده جاوید نباشند و مرگ بر هر دو و همه وقت جایز است. حال سه چیز فرض کن که هر سه ممکن است اول اینکه مسیو بپادشاهی پولون منتخب گردد. دوم اینکه تو مرا دوست داری انچنانکه من تو را دوست دارم. سوم من پادشاه فرانسه گردم و تو ملکه کاتولیکها شوی. (مترجم گوید از این کلام فرانسوا نتیجه این بیرون میآید که شارل بمیرد و برادر بزرگم نیز در پولون شاه باشد پس بلزوم من شاه فرانسه گردم انگاه تو با من معاشقه کنی و مترس من شوی و زن دکیز هم بمیرد و تو را دکیز بگیرد زیرا که شاه ناوار را کشته‌اند و تو بی‌شوهر هستی و مانعی از برای معاشقه نداریم و دکیز هم زن ندارد میتواند تو را بگیرد). مارکریت از این خیال دقیق و دوراندیشی این جوان مراهق که هنوزش کردبهی نیست گرد سیب زنخدان خیره شده و دست بسر نهاده و ساعتی متفکر ماند بعد سربالا کرد و گفت انوقت از دوک دکیز دیگر رشک نمیبری چنانکه حال از شاه ناوار میبری؟ - فرانسوا گفت انچه نبایست بشود شده است اگر بایست از دوک دکیز رشک ببرم الآن هم همان حالت را دارد و بر او رشک میبرم – مارکریت گفت این نقشه عیبی ندارد و از برای اینکه بعرصه ظهور آید یک مانعی دارد – گفت ان چه چیز است؟ - گفت آنست که من دیگر دوک دکیز را دوست ندارم. – گفت پس کرا دوست داری؟ - گفت هیج کس را. دوک دالانسون نظری بتعجب بمارکریت افکند نظر شخصی که نمیفهمد که چه میگویند. و آهی کشید و از آپارتمان بیرون رفت و پیشانی خود را می‌فشرد و چنانکه گویا میخواست بترکد. مارکریت متفکر و تنها ماند. موقع زیاد باریک بود و امر واضح مینمود شاه گذاشت تا کاترین و دوک دکیز در سنت بارتلومی انچه خواستند کردند. حال دوک دالانسون و دکیز که بنای اتفاق دارند و نتیجه این اتفاق اتلاف هنری دناوار خواهد بود که غرض اصلی از این حادثه عظیمه اوست و کشتن او مقصود بود و اینها همه بهانه. و چون شاه ناوار فوت شد مملکتش را ضبط مینمایند. مارکریت بی‌تاج و تخت و بی‌شوهر میماند و ناچار باید در صومعه منزوی گردد و مدت عمر خود را گریه کند بشوهری که یکروز هم شوهر او نبود. مارکریت در این خیال مستغرق بود که از طرف کاترین آمدند و گفتند ملکه میفرماید اگر میل دارد که بزیارت درمنه گورستان انوسان بیاید همراه باشیم. اولین خیال مارکریت این شد که از این سواری امتناع نماید. لیکن فکر کرد که شاید در این سواری تحصیل اطلاعی از حالات متعلقه بهنی نماید و بفهمد که در حق او چه خیالی دارند. پس پیغام داد که اگر اسبی نیز از برای او حاضر نمایند او نیز ملتزم رکاب همایون خواهد بود. پنجدقیقه بعد از ان یکنفر پاژ آمد و خبر کرد که موکب همایونی حرکت میکنند. مارکریت برخواست و باشاره بژیلون فهماند که از پرستاری مول غفلت نکند و از منزل بیرون آمد. شاه و کاترین و تاوان و روسای کاتولیک تمام سوار شده بودند. مارکریت بسرعت نظری بر این جمعیت افکند شاه ناوار را در میانه انها ندید اما مادام دسو بود که نظری بر مارکریت افکند که فهمید که مترس شوهرش را مطلبی است که فرصت میجوید تا بگوید. موکب شاهی براه افتاد و از کوچه استروس رو بکوچه سنت هونوری. مردم که شاه و ملکه را با بزرگان کاتولیک دیدند که معا حرکت مینمایند کم‌کم جمعیت گرد آمد. و صدای شاه زنده باد و مس پاینده و مرگ بر هوگنوها از مردم بلند شد. و اینصدا را مقرون میداشتند بحرکت دادن شمشیر که از خون سرخ بود و بچرخانیدن تفنگ که از دو باروط سیاه گشته و مقصود از این خود نمایی بود که ما هم در قتل هوگنوها تا چه درجه شرکت داشته‌ایم. و چون ببالای کوچه پروول رسیدند دیدند جمعی جسدی بی‌سر را در زمین می‌کشند و این جسد امیرال بود که میبردند او را در مونت فوکون از پایش بدار بزنند موکب شاهی از در مقبره داخل شد. کشیشها و اهل کلیسیا تمام آمدن شاه و ملکه را شنیده بودند جمع گردیده بودند تا خطبه بخوانند. مادام دسو وقتیکه کاترین مشغول استماع خطبه بود فرصت کرده بمارکریت نزدیک شده و اذن خواست تا دستش را ببوسد مارکریت نیز دست خود را پیش برد مشارالیها دهان پیش برده دست او را بوسید و در اثنای بوسیدن کاغذی کوچک لوله کرده داخل آستین مارکریت کرد هر چند دور شدن مادام دسو از محل خود بسیار بچابکی و چالاکی صورت یافت اما باز کاترین دید و درست انوقتیکه دست مارکریت را میبوسید برگشت و بانطرف نگاهی کرد که این هر دو نگاه او را دیدند و خود را جمع‌اوری کردند. و مادام دسو فورا بمحل خود معاودت کرد. بعد از انکه ملکه از استماع خطبه فراغت یافت با دست بمارکریت اشاره کرد که نزدیک شود. و او نیز اطاعت کرد. چون نزدیک شد کاترین باو گفت فرزند معلوم است که با مادام دسو کمال خصوصیه را دارید؟ - مارکریت تبسمی نمود و چهره خود را ترش و منقبض کرده و گفت مادام مار آمد دستم را گزید و رفت. – کاترین خندید و گفت معلوم است شما زیاد حسود میباشید! – مارکریت گفت اشتباه کرده‌اید مادام من حسود نیستم اما اینقدر است دوست و دشمن خود را فرق میدهم و کسیکه مرا دوست ندارد و بغض مرا در دل گرفته من نیز او را دوست ندارم و کینه او را در دل دارم. و اگر اینطور نبودم دختر شما نمیشدم. کاترین تبسمی کرد بقسمی که بمارکریت معلوم شد که اگر شبهه بمادرش عارض شده بود زایل شده است. در این بین زوار تازه بدرمنه گورستان رسید و کاترین متوجه انطرف شد انصحبت قطع گردید. دوک دکیز با جماعتی از نجبا و اصلزادگان که از خونریزی تازه بهیجان آمده بودند و تختی را دور کرده رسیدند برابر شاه ایستادند و از تخت دوشس دنور بیرون آمد. شاه فرمود به به دوشس خوشگله ماست که چکیده کاتولیک است از فرط غیرت شنیدم که دیشب از روزنه پنجره بضرب سنگ یکی را از طایفه ضاله کشت چنین است دوشس؟ - دوشس بالمره سرخ شده و در حضور شاه زانو زده و عرض کرد برخلاف یک کاتولیکی را که هوگنوها میخواستند بکشد من از دست انها گرفته و از مرگ نجات دادم. – شاه فرمود بسیار خوب خدمت بمن کردن دو قسم است یا هوگنوها را هلاک نمودن یا کاتولیکها را نجات دادن همه خدمت بمن است هر کس هر چه بتواند بکند. در اینوقت که مردم میدیدند که شاه چقدر اظهار التفات بدوک دکیز و خانواده او دارد یکمرتبه آواز برآوردند که زنده باد شاه و زنده باد دوک دکیز و زنده باد مس. ملکه کاترین بدوشس گفت که با ما بلور خواهی آمد؟ - مارکریت که پهلوی او بود دستی آهسته بدست او زد که دوشس اشاره را فهمید و گفت نه مادام مگر اینکه حکم بفرمایید والا با ملکه ناوار در شهر کاری داریم – کاترین پرسید چه کاریست که دو نفر معا میخواهید انجام بدهید؟ - مارکریت گفت بعضی کتابهای قدیم بلغه یونانی هست که در برج سنت ژاکه لا بوشره بودیعت نهاده‌اند میرویم انها را ببینیم – شارل گفت تو بهتر از این تما میتوانی بکنی که آخرین هوگنو را از فراز پل مونیر برود خانه سن چطور میاندازند- دوشس دنور گفت اگر امر اعلیحضرت باشد میرویم کاترین متشککانه نظری بر انها نمود. مارکریت که از کمینگاه ان نظر را دید. خود را مضطرب ساخته باضطراب باطراف نظر میکرد. کاترین پرسید پی چه میگردی گفت مادام دسو را نمیبینم آیا بلور برگشته؟ - کاترین گفت وقتیکه من میگویم تو حسود هستی خلاف نمیگویم. بعد بدوشس گفت این را ببر. مارکریت باز قدری باطراف نظر کرده و اهسته بگوش دوشس گفت مرا زودتر از اینجا ببر که هزار گونه حرف با شما دارم. دوشس تعظیمی بشاه و کاترین کرده و بعد متوجه بمارکریت شده و گفت علیا حضرت میل دارید که سوار تخت بنده بشوید؟. – گفت بدیده منت دارم لیکن شما مجبور میشوید که فیما بعد مرا بلور برگردانید. – دوشس گفت خودم و آدمهام تمام متعلق بعلیا حضرت شماست. مارکریت بتخت سوار شد و دوشس را هم پیش خود خواند که با احترام تمام آمد و در پیش نشست. کاترین و ملتزمین رکابش نیز حرکت بطرف لور کردند و از همان راهی که آمده بودند مراجعت نمودند. و در اثنای راه کاترین بدون اینکه سخن را قطع نماید بگوش شاه تفصیلی میگفت و اشاره بطرف مادام دسو میکرد. و هر بار شاه میخندید اما خنده که بمراتب سخت‌تر از تهدید بود. اما مارکریت بعد از انکه دید تخت براه افتاد و مطمئن شد که از مدنظر کاترین دور شده. کاغذ مادام دسو را از آستین خود درآورده و این کلمات را خواند بمن حکم شده است که امشب دو کلید بدهم بشاه ناوار یکی کلید همان اطاقی که در او محبوس است و دیگری کلید اطاق خودم را. و بمن حکم شده که بعد از انکه وارد اطاق من گردیدند درانجا نگهدارم تا ساعت شش صبح. حال علیا حضرت شما درست فکر نمایند که چه باید بکنند و وجود مرا چندان مهمل و بیمصرف نشمارند مارکریت بعد از خواندن زیر لب گفت واضح است این زن بیچاره را آلت قرار داده‌اند از برای تمامی ما بیچارگان. اما حالا ببینیم لارن مارغو را چنانکه برادرم شارل میگوید باین سهولت میتوان مغلوب کرد یا نه. دوشس که مارکریت را مشغول خواندن کاغذ دید پرسید که از کیست اینکاغذ که شما را اینقدر مشغول ساخته مارکریت گفت اوه دوشس هزار فقره سخن دارم که بشما بگویم و کاغذ را پاره کرد و بصحرا ریخت. na24z83vm04q1xgrbuq0btlammck9d0 لارن مارغو/جلد ۱/فصل ۱۲ 0 28643 302149 301638 2026-10-05T17:22:00Z Hanooz 17889 جایگزینی «[[محمدطاهر میرزا]]» با «[[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]]» 302149 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = لارن مارغون (جلد اول) | مؤلف = الکساندر دوما | قسمت = فصل ۱۲ | قبلی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۱۱|فصل ۱۱]] | بعدی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۱۳|فصل ۱۳]] | سال = | یادداشت = ترجمه از [[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]] }} مارکریت گفت اول بفهمیم که کجا میرویم؟ و قطعا این ببیل مویز نیست زیرا که از دیشب بقدری قاتل و مقتول دیده‌ایم که از برای تماشا کافیست عزیزم هنریت! – دوشس گفت من جسارت میورزم که علیا حضرت شما را ببرم . . . مارکریت سخن او را قطع کرده و گفت پیش از همه چیز علیاحضرت ما از شما متوقع است که این علیا حضرت را بکنار بگذارید حال بفرمایید که مرا بکجا میبرید. – گفت اول اگر میل داشته باشید بعمارت دکیز. – مارکریت گفت نه عمارت دکیز را نمیخواهم. منزل خود شما بهتر است انجا دوک دکیز نمیآید و شوهرت هم اینجا نیست؟ - گفت نه بحمدالله نیست و بنشاط تمام گفت نه برادر شوهرم و نه شوهرم و نه کس دیگر آزادم و در کمال آزادی. مثل هوا و مثل مرغها و مثل ابرها آزادم آزاد فهمیدی عزیزم ملکه جانم که چه معافی در این کلمه آزاد مندرج است و چقدر معنیها دارد. میروم و میآیم بمیل خود اراده خود امر و نهی میکنم. بیچاره ملکه من تو اینطور نیستی تو آزاد نیستی میفهمی چه میگویم. – مارکریت گفت آزادی تو همین است که میآیی و میروی و امر و نهی میکنی. آیا بهمین منحصر است! پس تو اینهمه نشاط و شادیرا از برای همین داری – دوشس گفت علیا حضرت شما بمن وعده کرده‌اید که اول شما راز دل شروع بگفتن نمایید. – مارکریت گفت باز این علیاحضرت که موجود است مرا تو باین ادب غیرموقع خود متغیر میکنمی. مگر فراموش کردی هنریت. قرارداد میانه ما را ؟ - گفت نه قرار این است که در روبروی مردم کمینه کنیز شما بوده و با کمال احترام رفتار نمایم. اما در خلوت همراز شوخ و شنگ و رفیق ظریف و قشنگ شما باشم چنین نیست مارکریت؟ - ملکه خندید و گفت آری آری چنین است – دوشس گفت بعلاوه اینکه هرگز رقیب هم نشویم و هرگز خیانت بهمدیگر خاصه در مسئله عشقبازی نکنیم. در کمال صفا و نهایت وفا باهم بسر بریم. و پیمان اتفاق و عهد اتحاد تدافعی و تعارضی با هم داشته باشیم و سعادت و خوشگذرانی هر جا بیابیم اخذ نمایم. – مارکریت گفت احسنت دوشس عزیزم خوب گفتی پس بجهته اینکه عهد و پیمان را تجدید نمایم بیا و مرا در آغوش گیر. پس این دو زن جوان خوشگل با هم در آغوش یکدیگر دویدند و لب لعل همدیگر را مکیدند (بمهمانی ماه رفت آفتاب). پس دوشس گفت چه تازه داری بیا و بیار – مارکریت گفت نمیبینی که همه چیز تازه است در این دو روز؟ - دوشس گفت اوه. من از عشق و عشقبازی میگویم نه از پولتیک و دولتی. هر وقت بسال مادام کاترین نه نه جونت شدیم انوقت از پولتیک سخن میگویم حال بیست سال نداریم. صحبت از عالم دیگر بکنیم. حال بگوییم صحیح و کامل شوهر کردی یا نه هنوز. مارکریت خندید و گفت به که؟ - دوشس گفت اه تو مرا مطمئن کرده بودی در حقیقه. – مارکریت گفت نعم‌المطلوب هنریت. اینکه تو را مطمئن ساخته مرا پریشان خاطر نموده. باید که کاملا شوهر نمایم – گفت کی بمبارکی اینکارا خواهید کرد – گفت فردا – گفت به به راستی! بیچاره دوستم و عزیزم آخر لزوم پیدا کرد که اینغذای خوشمزه را نوش جان بفرمایید. و تناول بکنید؟ - گفت مطلقا با اشد لزوم – گفت موردی. چنانکه یکی از آشنایان من میگوید ( مقصود کوکوناس است) این است که زیاد کار پرزوریست عزیزم. – مارکریت خندید و گفت تو با کسی آشنایی داری که میگوید موردی! – گفت آری – گفت این کس کیست؟ - گفت عجب همه را تو از من سوال میکنی و خود چیزی نمیگویی؟ وقتیکه تو حرفهای خود را گفتی و تمام کردی انوقت من شروع خواهم کرد. – مارکریت گفت از من چندان تفصیلی ندارد مجملا این است که شاه ناوار عاشق است و دلش در جای دیگر مشغول است و از من چیزی نمیخواهم. و من نیز عاشق بوی نیستم و از ایشان چیزی توقع ندارم. اما لزوما باید طالب وصال همدیگر شده و تغییری در سبک رفتار خود بدهیم. با چنان بنظر مردم بدهیم که ما با هم کمال اتصال را داریم. بهر تقدیر از حالا تا فردا باید اینکار صورت بگیرد. – گفت بسیار خوب تو تغییر وضع بده. اما مطمئن هستی که او نیز در وضع خود تغییری خواهد داد. مارکریت گفت بدرستی اشکال در همین جا است زیرا که من بهیجوجه مهیا نیستم بر اینکه تغییری در وضع خود بدهم. – گفت امیدوارم که این تنها درباره شوهرت باشد. – مارکریت گفت هنریت من یک پروایی و دغدغه خاطری دارم. – گفت پروا از چه دارید؟ - گفت از طرف شریعت. شما آیا میانه هوگنو و کاتولیک فرقی نمیگذارید؟ - گفت در پولتیک؟ - گفت آری – گفت البته که فرق میگذارم. – گفت در عشق چطور؟ - گفت عزیزم ما طایفه زنان در مقام عشق چنان کافر و بیمذهبیم که از مردان از هر دینی و مذهبی که داشته باشند روگردان نیستیم. و از رب‌النوع عشق بسیاری میپرستیم – گفت بعنوان واحد چنین نیست دوشس؟ - چشمهای دوشس درخشید و گفت آری انخدای عشقی که ارونس و کپیدو و آمور مینامند. آری انکه تیر و ترکش و عصا به در چشم و بال و پر دارد . . .موردی زنده باد پارسایی! – مارکریت گفت اما تو یک قسمی باین قبیله عبادت میکنی که مطرودست. مثلا سنگ بسر هوگنوها میزنی. – گفت عمل خوب را می‌کنیم و مردم هر چه میگویند بگویند . . . اه مارکریت چگونه بهترین اعمال بعد از انکه بدهان عامه افتاد چقدر تغییر معنی میکند – مارکریت گفت اینجا عامه چه میکند برادرم شارل شما را باین عمل تهنیت میگفت چنین نبود؟ - گفت مارکریت برادر تو شکارچی بزرگیست که از صبح تا شام بوق میزند. و باین جهت چقدر لاغر است . . . من قبول ندارم هیج چیز او را حتی تبریک و تهنیت او را. گذشته از اینها من آخر برادرت شارل جوابی دادم. مگر جواب مرا تو نشنیدی؟ - گفت زیاد آهسته حرف میزدی نه نشنیدم – گفت بسیار خوب مجددا بتو هم میگویم حال تو راز خود را که میگفتی تمام کن. خوب مارکریت؟ - گفت این است که اگر فقره سنگ انداختن شما بسر هوگنوها وقوع داشته باشد پس از این انتخابیکه کرده‌ام اجتناب و احتراز نمایم. – هنریت بانگ زد و گفت عجب تو مگر انتخابی از هوگنوها کرده. اگر چنین است. پس باشد بجهته آسودگی ضمیر و اطمینان خاطر منیز شما من هم باولین فرصت معشوقی از هوگنو بگیرم تا دانیکه من هم در این طریقه یک ملحد پابرجایم. – مارکریت گفت حال از شوق کلام شما را چنین مینماید که بنقد معشوقی از کاتولیک گرفته‌اید – دوشس گفت موردی! – مارکریت خوش خوش فهمیدم – دوشس گفت حال این معشوق هوگنوی تو چطور است؟ - مارکریت گفت من اینجوان را منتخب نکرده‌ام. و عجاله اینجوان برای من چیزی نیست و ظاهرا هم من بعد چیزی نخواهد بود. – گفت پس چطور شده است که تا بحال بمن نگفتی و حال انکه تو میدانی که من چقدر متجسس هستم. گفت این تفصیلی ندارد جوانی فقیر وبیچاره لیکن چون پنجه افتاب و قرص ماه و سر و روان خود را بعمارت من افکند و بمن ملتجی شد – گفت اوه اوه تو او را هیج بمبارزت نخواندی؟ - مارکریت گفت مسکین جوان. هنریت شوخی مکن. زیرا که این بیچاره هنوز هم در خظر است معلوم نیست که بمیرد یا بماند – گفت مریض است؟ - گفت نه اما بسختی زخمدار است. – گفت اوه کاری بسیار زحمت داریست یک هوگنو. زخمدار. خاصه در این ایام. پس چه کردی بیچاره مارکریت. این هوگنوی مجروح را که هنوز ار برای تو چیزی نیست و من بعد هم چیزی نخواهد بود؟ - گفت در اطاق خلوت خود پنهان کرده‌ام و امیدوارم که خلاصش نمایم – گفت خوشگل و جوان و زخمدار تو او را در خلوت خود پنهان کرده و میخواهی خلاصش نمایی زهی بی‌انصاف اگر او قدر این نعمت را نداند و بتو بی‌وفایی کند. – گفت او از حالا اظهار قدرشناسی میکند . . . و از این اظهار ترس دارم و نمیخواهم – گفت اینجوان بیچاره طرف میل شما شده که اهتمام در نگهداریش دارید؟ - گفت آری محض از راه انسانیه. – گفت آه ملکه بیچاره من انسانیته. این همان انسانیه است که ما بیچاره زنها را تلف میکند. امان از این انسانیه! – گفت بهرحال تو میدانیکه شاه با مادرم دوک دالانسون یا شوهرم متصل باطاق من میآیند و میروند . . . – گفت فهمیدم ضرور اینهمه طول و تفصیل نیست. تو میخواهیکه این هوگنو کوچلوی شما را تا وقتیکه ناخوش است من برده نگهداری نمایم وقتیکه چاق شد و بکار خورد دوباره تسلیم نمایم؟ - مارکریت خندید و گفت نه اینقدرها هم دوراندیشی ندارم . اما همین قدر میخواهم اگر بیک وسیله توانستید این بیچاره را که من از مرگ رهانیده‌ام در جایی مخفی دارید تا چاق شود من بیاندازه از شما ممنون میشوم. و در کمال آزادی هستی نه شوهری داری و نه برادر شوهری که بی‌اذن و اجازه به هر جای منزلت خواسته باشند بیایند و بروند. در پشت عمارت خلوت بزرگی دارید که میتوانید این بیچاره را در انجا جای بدهید تا انکه بهبودی حاصل نماید. انوقت در قفس را باز کنید مرغ پرواز کرده و بپرد. گفت درست میفرمایید اما یکمانع دارد. و ان این است که قفس خالی نیست پرنده دیگری در اوست. گفت چطور؟ مگر تو نیز یک نیمه جانی را خلاص کرده. – گفت درست همانست که ببرادرت گفتم. – گفت حالا فهمیدم که چرا تو انقدر آهسته میگفتی که من نشنیدم. – گفت حالا بشنو مارکریت اینقصه‌ایست بدیع. بعد از انکه شش نفر قراول از برای شما گذاشته و بمنزل با شش نفر دیگر مراجعت کردم. دیدم در جوار عمارت دکیز خانه را اتش زده‌اند میسوزد . صدای زن و مرد شنیده میشود. بجهته تماشا ببالکون رفتم اول دیدم شمشیری مثل افتاب میدرخشد. خوشم آمد که ببینم این شمشیر را چه کسی اینطور میگرداند. زیرا که من از هر چیز بدیعی خوشم میآید. در میانه این آشوب پهلوانی کوه پیکر و جوانی دلیر دیدم که چنان شمشیر میراند که عقل حیران میماند و برق شمشیرش چشم را خیره میکرد. با کمال لذت و استعجاب باو می‌نگریستم و محفوظ بودم که ناگاه عجوزی از بام سنگی از برای انجوان بیچاره پرتاب کرد که جوان افتاد. که من بی‌اختیار فریاد زدم و قراولها را فرستادم جوان را برداشته مدهوش و بیخود آوردند در ان قفسی که تو میخواهی از برای بلبل خود. جای دادند – مارکریت گفت هلا! عزیزم هنریت اینقصه را خوب فهمیدم زیرا که مشابه قصه من است – گفت عزیزم ملکه اینقدر فرق دارد که من چون از برای ملت و مذهب و شاه خود خدمت کرده‌ام مسیو آنیبال دکوکوناس را به پنهانی نگهداری نمیکنم و آشکارا دارمش بخلاف تو که باید از سوراخی بسوراخی مخفی نمایی. – مارکریت گفت که اینجوان شمشیر زن دلیر شما آنیبال دکوکوناس نام دارد؟ و خنده بلندی کرد – هنریت گفت اسم مهیبی است و صاحبش سزاوار است که چنین اسمی داشته باشد. موردی چه دلیری کرده و چه خونهایی که ریخته است. رسیدم بعمارت ماسک خود را بگذار و روی خویش را بپوش. – گفت چرا ماسک بگذارم؟ - گفت بجهته اینکه میخواهم پهلوان خود را بتو بنمایم. – گفت چطور است خوشگل است؟ - گفت شب در روشنایی مشعل و در اثنای جدال و گیر و دار بنظرم بسیار خوشگل و بدیع آمد اما امروز در روشنایی روز انمقدار نبود. لیکن گماندارم که مقبول طبع تو گردد. – مارکریت گفت پس جوانک من از عمارت دکیز ممنوع شد و از اینفقره بسیار دلگیر شدم. زیرا که مامن خوبی بود از برای او که ابدا کسی در انجا برای تفتیش هوگنو نمیآمد. – گفت کسی ممانعت نکرد امشب او را هم آورده در اینجا جای میدهم آسوده باشید – گفت اگر همدیگر را بشناسند همدیگر را شاید اسیبی برسانند. – گفت باکی نیست مسیو کوکوناس در صورت زخمی برداشته که درست نمیتواند نظر کند. و هوگنوی شما نیز در سینه زخمی دارد که مانع از حرکت وی است. بعلاوه تو بوی میفهمانی که در باب مذهب سکوت نماید در اینصورت کار بر وفق دلخواه میگذرد – گفت چنین باشد. – گفت داخل شویم قرار بر این شد. – مارکریت گفت کمال تشکر را از شما خواهم داشت. – گفت اینجا شما باز علیا حضرت خواهید بود. اذن بدهید که چنانکه درخور شما است حرکه نمایم. دوشس از تخت پایین آمده یکپای بزمین نهاده و زانو را خم نمود تا مارکریت پای بروی زانوی او نهاده و فرود آمد و دوشس راه عمارت را بمارکریت نمود و خود قدمی چند بجهته احترام عقب ماند. مارکریت داخل عمارت شد که دو قراول با تفنگ در در عمارت قراولی میکردند چون داخل اطاق شدند دوشس در را بست و خدمتکار خود را طلبید و بزبان ایطالیایی بوی گفت احوال کنت چطور است؟ - کنیز گفت خیلی خوبست – دوشس گفت میکا الآن بچه کار مشغول است؟ - گفت غذا میخورد. – مارکریت گفت اگر اشتها عود نموده باشد علامت خوبیست دوشس – گفت واقعا من فراموش کرده بودم که شما شاگرد طبیب دانشمند امبروازپاره هستید. بروید میکا. – مارکریت گفت او را چرا مرخص نمودید؟ - گفت از برای اینکه قراولی ما را بکشد. میکا رفت انوقت دوشس گفت شما انجا میروید. یا او را بخدمت بیاورم؟. مارکریت گفت هیجکدام. میخواهم او را ببینم بدون انکه خود دیده شوم – گفت تو که ماسک خود را داری دیگر این احتیاط از برای چه؟ - گفت ممکن است مرا بشناسد بواسطه لباس یا گیسو یا قد و قواره – دوشس گفت این را ببین که چقدر با احتیاط شده از وقتیکه شوهر کرده؟ - مارکریت تبسمی کرد. – دوشس گفت بسیار خوب اما از برای اینکار راهی نیست غیر از اینکه از سوراخ کلید در نگاه کنید. – گفت باشد. مرا راهنمایی بکن – دوشس مارکریت را برد تا نزد دری و کلید را از قفل کشید و از سوراخ کلید نگاه کرده و گفت درست محاذی است با وی غذا میخورد و روی بطرف ما دارد بیا ببین. مارکریت پیش رفت و چشم بسوراخ کلید نهاده دید کوکوناس را که نشسته است و غذای بسیاری در جلو دارد و میخورد. اما مارکریت بمجرد نگاه کردن فریاد زد و خود را پس کشید. – دوشس متعجب شده پرسید که چه واقع گردید؟ - گفت الله اکبر خودش است همان است! – گفت که؟ - گفت همان که میخواست هوگنوی مرا بکشد. و او را تعاقب کرده بود تا باطاق من و او را با شمشیر زد حتی در بغل من. خوب شد که مرا ندید – دوشس گفت بسیار خوب پس او را در وفت جدال هم دیده. حالا بگو که چطور است؟ و از برای انفقره خوبست؟ - مارکریت گفت درست نفهمیدم زیرا که در انوقت من بمقتول نگاه میکردم نه بقاتل – گفت واقعا اسم مقتول چه چیز است؟ - گفت اسم او را در پیش قاتل نمیبریکه؟ - گفت نه با شما عهد میکنم که اسمش را نبرم. – گفت لراک دلامول گفت او را چطور یافتی؟ - گفت مول را؟ - گفت نه کوکوناس را – مارکریت گفت بجانم قسم است که او را یافتم . . . و توقف کرد. – دوشس گفت دانستم تو با او عداوت داری بجهته اینکه هوگنوی تو را زخمدار کرده. – مارکریت خندید گفت بنظرم چنین میآید که اینها دیگر با هم حق و حسابی نباید داشته باشند اینطور که مول بروی او نواخته کوکوناس هم حق خود را ادا نموده و با هم حق و حساب را تفریح نموده‌اند – دوشس گفت راست میگویی پس هوگنوی خود را به فرست تا ان باین در کرده تلک بهذا گفته اینها را با هم صلح بدهیم- مارکریت گفت نه هنوز حال قدری زود است فیما بعد چنان میکنیم – گفت پس کی؟ - گفت انوقتیکه از برای مال خود یک اطاقی سوا مهیا کردی. ماکریت و دوشس زمانی بهمدیگر نگاه کردند. بعد دوشس خندید و گفت بر عهد اتحاد برقراریم – مارکریت هم گفت دوستی و راستی پیش از همه – دوشس گفت کلمه جواز و علامت حق‌شناسی چه باشد اگر وقتی محتاج شدیم یکی بدیگری؟. – مارکریت گفت اسم سه ‌گانه خدایان عشق که تو میپرستی. اروس – کپیدو – آمور. انگاه این دو خانم دلنواز خود را در آغوش هم انداخته و همدیگر را بوییدند و بوسیدند و وداع کردند و از هم دیگر جدا شدند. 9xm5k3eownhf5aek9jmgyvcsn63k19t لارن مارغو/جلد ۱/فصل ۱۳ 0 28654 302150 301640 2026-10-05T17:22:04Z Hanooz 17889 جایگزینی «[[محمدطاهر میرزا]]» با «[[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]]» 302150 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = لارن مارغون (جلد اول) | مؤلف = الکساندر دوما | قسمت = فصل ۱۳ | قبلی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۱۲|فصل ۱۲]] | بعدی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۱۴|فصل ۱۴]] | سال = | یادداشت = ترجمه از [[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]] }} مارکریت وقتیکه بلور وارد شد ژیلون را از یاد مضطرب یافت. مادام دسو در نبودن او در منزل آمده بود وکلیدی آورده بود که کاترین بوی داده بود. واین کلیدی بود که در اطاقی را میگشود که شاه ناوار در انجا محبوس بود. معلوم میشود که کاترین را مقصودیست از اینکه امشب هنری در اطاق مادام دسو بگذراند. مارکریت کلید را گرفته و متفکر شد و درست پیغام مادام دسو را بمیزان عقل سنجید بالاخره مقصود را فهمید که کاترین چه قصدی دارند. پس قلم برداشت و در روی پاره کاغذ نوشت بجای رفتن امشب بخانه مادام دسو بیایید بخانه ملکه ناوار. ماکریت پس کاغذ را لوله کرده در سوراخ کلید نهاد و کلید را داد بژیلون و سپرد که چون شب شد کلید را ببرد بزیر در اطاق هنری بگذارد بقسمیکه هنری ملتفت شده بردارد چون این کار انجام یافت. مارکریت بخیال مول بیچاره افتاد برخواست اول تمام درها را بست بعد در خلوت را گشود و داخل شد و با کمال تعجب مول را دید برخواسته و رخت‌های پاره‌پاره و خون‌آلود خود را پوشیده است و در روی خوایگاه خفته. و چون مارکریت را دید سعی کرد که از جای برخیزد نتوانست و باز افتاد بروی نیم تختی که از برایش خوابگاه قرار داده بودند. مارکریت چون چنین دید گفت چه واقع شده مسیو که اینطور نافرمانی بامر من که الآن طبیب شما هستم می‌کنید؟ من بشما امر کرده‌ام که استراحه نمایید شما بعوض اینکه اطاعت فرمان مرا نمایید. برخلاف انچه بشما امر شده است مینمایید!. ژیلون پیش آمده و گفت مادام تقصیر من نیست. هر قدر خواستم ممانعه کنم مسیو گفت را از این دیوانگری مفید نیفتاد. بالصراحه بمن گفت که من بعد از این دیگر در لور نخواهم ماند و هیج‌چیزی مرا در اینجا نمیتواند نگهداری نماید. مارکریت نگاهی بجوان کرد که سر بزمین افکند و گفت از لور بیرون رفتن بهیجوجه ممکن نمیشود و محالست. شما نمیتوانید راه بروید. شما ضعیف و نحیف میباشید. زانوهای شما توانایی نگهداری بدن را ندارد و میلرزد. از جراحت شانه شما امروز نیز خون میآمد. – جوان گفت مادام. بقدریکه دیروز بشما شکرگذاری کردم از اینکه مرا جای در اینجا دادید. امروز بشما عجز و التماس میکنم که مرا بگذارید بروم. – مارکریت گفت نمیدانم باین دیوانگی چه نام بگذارم. این بمراتب بدتر از ناسپاسی است. – اینحرف مول را بدرد آورد و دستها را روی هم نهاد و گفت مادام چنین مفرمایید که ناسپاسی مرا نیست بعلاوه در قعر ضمیرم یک احساس شکرگذاری از احسان شما هست که تا عمر دارم امکان زوال در او نیست و باقی خواهد بود. – مارکریت از اینکلام که محقق بود که از صمیم قلب میگوید زیاد متاثر شده و گفت عزیزم این عزمی که تو نموده این احساس زیاد طول نمیکشد و باقی نخواهد ماند زیرا که بمجرد بیرون رفتن یکی از دو کار خواهد شد یا زخمت گشوده شده بقدری خون میآید که هلاک میشوی یا دو قدمی در کوچه نمیگذاری که میشناسند که تو هوگنو هستی و بقتلت میرسانند – مول زیر لب گفت مع ذلک لازم است که از لور بیرون بروم. – مارکریت نگاهی دقیق بمول کرده و رنگش تغییر کرد و گفت. اوه فهمیدم پاردون مسیو معلومست که در خارج لور شخصی است که دوری شما او را مشوش و پریشان میسازد. حق است مسیو دلامول حق است و این طبیعی است فهمیدم. چرا پیشتر نگفتی؟ و چرا من زودتر نفهمیدم. این نیز از لازمه مهمانداریست که آسودگی خاطر مهمان را بدست آورد. چنانکه جراحت بدنت را معالجه می‌کنند همانطور هم جراحت روحش را نیز علاج کرد – مول که اینکلام را شنید تاوهی کرده و گفت هلا مادام عجب اشتباه غریبی کردید. من در دنیا تقریبا تنها و بیکسم و در پاریس که هیچکس را نمیشناسم کسی را ندارم. قاتل من اولی شخصی است در این شهر که با من متکلم شده. و علیاحضرت شما هم نخستین زنی هستید که مرا بشرف خطاب خود مفتخر و ممتازم نموده‌اید – مارکریت متعجب شده و گفت در اینصورت پس از برای چه میخواهید بروید؟ - گفت از برای اینکه علیاحضرت شما دوش هیج استراحت نفرمودید. و که امشب نیز . . . ملکه حرف او را قطع کرده و خطاب بژیلون کرده گفت شب شده برو و کلید را ببرد. ژیلون تبسمی کرده و بیرون رفت. انگاه مارکریت گفت پس تو که در پاریس بالمره بیکس هستی چطور زندگانی خواهی کرد؟ - گفت مادام. وقتیکه از اینجا بیرون رفتم دوستان زیاد پیدا خواهم کرد. زیرا که انوقتیکه مرا تعاقب کرده بودند. بیاد مادرم بودم که مذهب کاتولیک دارد. و چنان بنظرم میآمد که مادرم پیشاپیش من میرود و صلیبی در دست دارد و مرا بلور راهنمایی میکند. من انوقت با خود نذر کردم که اگر از این مخمصه نجات یافتم بکیش مادرم درآیم. خداوند بالاتر از انکه جان مرا حفظ نمود. یکی از فرشتهای خود را بر من فرستاد تا او را خوبتر پرستش کنم. – گفت اما تو نمیتوانی راه بروی بیست قدم نرفته مدهوش و بیحال میافتی – گفت مادام. من تجربه کردم امروز قدری در اطاق راه رفتم بزحمت میتوانم راه بروم. پس همینقدر که توانستم خود را از لور خارج ساختم بعد از ان انچه میشود بشود باکی نیست. – مارکریت سر را بدون دست گرفته بفکر فرو رفت. بعد از زمانی فکر سر برآورد و گفت هیج از شاه ناوار چیزی نگفتی. مگر بعد از انکه تغییر در مذهب دادی خیال داری که از خدمت ایشان خود را معاف داری؟ - رنگ مول زرد شد و گفت مادام فی‌الحقیقه شما سبب اصلی رفتن مرا یافتید . . . من میدانم که در این حوادث شاه ناوار در مخاطره عظیم است با وجود دختر فرانسه بودن شما. این شان و قرب منزله کافی نمیشود از برای نجات دادن ایشان یا همینقدر میشود که بتوانید جانش را خلاص نمایید. – مارکریت گفت چطور مسیو! چه میخواهی بگویی؟ و از چه خطر سخن میگویی؟ - مول با درنگ کردن در سخن چنین جواب داد. که مادام از این خلوتیکه مرا مکان داده‌اید تمام صحبتی که میشود در اینجا مسموع میگردد. مارکریت با خود گفت که راست میگوید دکیز بمن این فقره را گفت. پس متوجه مول شده گفت بسیار خوب حال شنیده‌اید بگویید؟ - مول گفت اول تمام ان صحبتهاییکه امروز صبح با برادرتان کردید. مارکریت سرخ شده گفت با فرانسوا؟ - گفت آری مادام. با دوک دالانسون بعد از ان بعد از تشریف بردن شما صحبتی که ژیلون با مادام دسو میداشت. – مارکریت پرسید سبب همین شنیدن این دو صحبت است که . . . مول گفت آری هشت روز نیست که شوهر کرده‌اید و شوهرتان را زیاد دوست دارید. ایشان میآیند با شما صحبت بدارند من بناچاری صحبت شما را میشنوم و همچنین صحبت با سایرین که میدارید مثل دوک دالانسون و مادام دسو و غیره من میشنوم و نمیخواهم که بشنوم – مارکریت گفت مختصرا انکه انچه در این اطاق گفته شده شما شنیده‌اید؟ - گفت آری مادام. – مارکریت گفت که دیگر نمیخواهید زیادتر بشنوید. و باینجهته امشب میخواهید بروید که گوشتان آسوده باشد؟- گفت اگر علیا حضرت شما مرخص کنید هم اکنون میروم مارکریت با لحنی بس دلنواز و آهنگی بسیار شیرین گفت طفلک فقیر!. مول منتظر جوابی درشت و خشن از طرف مارکریت بود. این جواب باین دلنوازی و مهربانی او را متعجب ساخته سربالا کرد و چشمش مصادق شد با چشم ملکه که با چه محبتی باو نگاه میکرد و این نظر محبوب بطوری او را آشفته و مبهوت نمود که نتوانست چیزی بگوید. مارکریت که تکیه کرده بود به پشت صندلی و در سایه پرده ضخیم مستور شده بدرستی میتوانست درست ملاحظه نماید مول را او بخواند انچه را در دلش میگذرد و از علامات سیمای او به مافی‌الضمیرش پی برد بدون انکه مول بتواند از چهره مارکریت که در سایه است انچه در دل میگذراند چیزی استنباط نماید. در این حالت مارکریت گفت. پس از این قرار شما در خود ان قوه را نمی‌بینید که سر نگهدارید مسیو. دلامول – مول گفت مادام. من بسیار طبیعت بدی دارم. چنانکه از طبع خود گریزانم و نمیتوانم سعادتمندی دیگران را ببینم و بر من بسی دشوار است (که میخورند حریفان و من نظاره کنم) – مارکریت تبسم کرده و گفت سعادتمندی که را میگویی؟ اوه فهمیدم. از سعادتمندی شاه ناوار؟ بیچاره هنری! بیچاره هنری! – مول بسرعت گفت حال میبینی مادام که ایشان سعادت‌مند هستند – گفت چطور سعادتمند؟ - گفت اینطور که چون شما علیاحضرتی تاسف حالش را میخورید. مارکریت بقسمی از خود بیخبر شده بود که گلابتون لباس خود را در دست گرفته بود و میکند و نمیدانست که چه میکند. پس گفت شما بذهن خود جای داده‌اید که شاه ناوار را ملاقات نکنید و بر خود محمر داشته‌اید که در خدمتگذاری او نباشید؟ - گفت میترسم که در این حالت حاضره مصدع ایشان گردم. گفت در خدمت برادرم دوک دالانسون چطور؟ - مول باضطراب گفت اوه مادام. نه نه او هم نمیشود – مارکریت قدری مضطرب شده بود که میلرزید. و گفت چرا؟ گفت بجهته اینکه اگر چه چنان بد هوگنو هستم که سزاوار خدمت شاه ناوار نیستم انقدر هم کاتولیک کامل نشده‌ام که لایق خدمت دوک دالانسون یا دوک دکیز باشم. این بار نوبه مارکریت بود که سر پیش افکنده و چشم برزمین دوخت و احساس کرد که این تیریکه مول انداخت در قعر دلش جای کرد. و نفهمید که آیا این کلمه که مول گفت از برای او نوازش‌کننده است یا دردناک. در اینوقت ژیلون وارد گردید مارکریت باشاره از او جویا شد که چه کردی. او نیز باشاره فهماند که کلید را بخود شاه ناوار دادم. پس مارکریت متوجه مول شد که متردد و دو دل سر پیش افکنده بحاله زار منتظر بود که مارکریت چه خواهد گفت. مارکریت گفت که مسیو دلامول چنان مغرور و متکبر است که اگر تکلیفی بوی نمایند قبول نخواهد کرد. مول برخواست و پیش آمد و برابر ملکه ایستاد که تعظیمی نماید که مطیع و منقادر اوامر ملکه هستم. اما جراحت بقسمی درد گرفت که بی‌اختیاراشک از چشمهایش جاری گردید و چیزی نمانده بود که بیفتند که دست یازیده گوشه پرده را گرفت و خودداری نمود مارکریت چون چنان دید بی‌اختیار دوید و در آغوش خود او را نگهداری کرد و گفت حال میبینید مسیو که هنوز محتاج بنگهداری من هستید. یکحرکه غیرمحسوسی لبهای مول را بحرکت آورده و بصدای ضعیفی گفت حق است مثل این روز که میبینم و مانند این هواییکه نفس میکشم. اینوقت در را کوبیدند. ژیلون متوحشانه گفت میشنوی خانم؟ مارکریت گفت آری میشنوم. گفت در را بگشایم. گفت قدری صبر کن شاید شاه ناوار باشد. – با وجود اینکه مارکریت این دو سه کلمه را چنان گفت که تنها ژیلون بشنود باز مول شنید و گفت مادام بعجز و لابه تمنی میکنم که در را بگشایید زنده یا مرده مرا از اینجا بیرون کنید. رحم نمایند. اوه مادام بمن جواب نمیدهید. من هم حرف بلند میزنم در انوقت البته شما متغیر شده و مرا بیرون مینمایید. مارکریت از این اضطراب مول حظی میکرد و گوش میداد که چه میگوید. گفت ساکت شو مسکین ساکت و حرف مزن. – مول در آهنگ سخن مارکریت اندرشتی و سختی که گمانداشت بشنود نشنید. گفت مادام بشما تکرار میکنم که از این خلوت شنیده میشود تمام انچه که در ان اطاق گفته میگردد اگر چه بسیار آهسته باشد. پس چرا میخواهید مرا بکشید بعذابی که هیج جلادی نمیتواند چنان عذابی اختراع نماید. مارکریت گفت ساکت باش ساکت باش – مول گفت اوه مادام چقدر بیرحم هستید. و نمیخواهید مطلب مرا بفهمید و تجاهل میکنید منهم بالصراحه میگویم تا جای تغافل باقی نماند. من شما را دوست دارم . . . مارکریت شتاب کرد و درست بر دهان مول نهاد که مول دست او را گرفت و بوسید و گفت اما . . . مارکریت گفت دیگر اما ندارد طفلک. کیست این بچه که اینقدر بملکه خود نافرمانست ساکت شو ساکت شو؟ انگاه از اطاق خلوت بیرون جسته و در را بروی مول بست و خود لحظه دست بروی دل نهاده بدیوار تکیه کرد و گفت ژیلون دررا بگشای و لحظه ببعد سر زیرک و هوشیار و کمی مضطرب و بیقرار شاه ناوار که پرده را بلند کرد نمایان شد که بمارکریت گفت شما مرا احضار کرده بودید مادام؟ - مارکریت گفت بلی اعلیحضرت شما رقعه مرا خواندید؟. – گفت آری اما نه بدون بعضی تعجب و در این کلام باطراف خود نگاهی بدقت نمود تا مطمئن گردید. – مارکریت گفت میخواهید بفرمایید نه بدون بعضی احتراز و احتیاط. چنین نیست؟ - گفت اقرار میکنم که چنین است. دشمنان عنود و فراوان. خاطر دارم که یک شبی در چشم شما فروغ جوانمردی و فتوت دیدم. این شب عروسی ما بود. و روز دیگر هم دیدم که تایید ستاره شجاعت از پیشانی انسانیه شما. اینهم دیروز بود روزی که از برای قتل من من معین شده بود. – مارکریت تبسمی کرده و گفت خوب از این سخنان چه منظور است؟ - هنری نظری دقیق کرده چنانکه میخواهم تا قعر دل مارکریت را بخواند و گفت. مادام بتصور کردن تمام اینها با خود گفتم وقتیکه رقعه شما را خواندم. که شاه ناوار بیکس و بیدوست محبوس و بی‌اسلحه. راهی ندارد از برای مردن بمرگی که در تاریخها بنویسند الا اینکه بدستیاری زنش کشته گردد. پس آمدم. مارکریت گفت اعلیحضرتا. این فرمایشات را دیگر نمی‌کنید این لهجه را تغییر میدهید وقتی که دانستید که تمام این کارها عمل شخصی است که شما را دوست دارد و شما هم او را دوست دارید. هنری از اینکلام قدمی پس گذاشته و بحیرت نگاه بمارکریت نمود. – مارکریت تبسمی کرده و گفت آسوده خاطر باشید از انشخص مقصود من خودم نیست. – هنری گفت اما مادام این کلید را شما فرستاده و این رقعه را شما نوشته‌اید – گفت اینها را درست میفرمایید. اما این کلید تا بشما رسیده بدست چهار نفر زن گشته. – هنری بتعجب پرسید چهار نفر زن؟ - گفت اول کاترین دوم مادام دسو. سوم ژیلون. چهارم من. – هنری اینخیال حل اینمعما افتاد. مارکریت گفت اعلیحضرتا بآزادی اکنون صحبت بداریم. بفرمایید بدانم اینکه معروق شده شما ترک مذهب پروتستان نموده‌اید راست است؟ - گفت بخلاف معروف شده مادام. من هنوز باین فقره مصمم نشده‌آم. – مارکریت گفت مع ذلک شما عزم کرده‌اید بتغیر مذهب. – هنری گفت یعنی با خود مشورت نمودم دیدم بیست سال دارم. و تقریبا شاهم. و انترسنت غری دیگر چه میخواهی؟ چیزهاییکه بقبول مس میارزد – گفت در میانه انها خاصه نگهداری زندگانی بجنین نیست؟ - هنری نتوانست خود داری کند تبسم مختصری کرد. – مارکریت گفت اعلیحضرتا شما تمام خیال خود را بمن نفرمودید. – گفت مادام انها را نگهداشته‌ام از برای معاهدین خود مادام. زیرا که شما تنها معاهد من هستید هر وقت معاهد و . . . سکوت کرد – مارکریت گفت میخواهید بگویید هر وقت معاهد و زن من شدید. چنین نیست اعلیحضرتا؟ - گفت بجانم قسم که آری – گفت انوقت چطور؟ - گفت انوقت تفاوت پیدا میکند. انوقت طالب ان میشوم که حفظ سلطنت خود را نیز نمایم الا حالا همیندر است که بتوانم جان خود را نگهداری نمایم. مارکریت نگاه غریبی بهنری کرد و گفت شما مطمئن هستید که باین نتیجه خواهید رسید؟ . گفت یحتمل مادام. زیرا که شما میدانید که در این دنیا شخص از هیج چیز چنانکه باید مطمئن نمیتواند بشود. – مارکریت گفت راست است چندان تانی بکار برده و چندان بیغرضی آشکار نموده‌اند. که بعد از دست برداشتن از سلطنت خود و دست کشیدن از مذهب خویش. امیدوار هستند که دست خواهید برداشت از اتحادی با یک دختر فرانسه. اینکلمات مفهومی داشت که هنری را با وجود او بلرزه در آورد. اما بزودی خود را جمع‌آوری کرده و گفت مادام التفات کرده بخاطر بیاورید که من الآن فاعل مختار نیستم اختیار من در دست شاه فرانسه است. انجه بفرماید باید اطاعت کنم. اما اگر اختیار در دست من بود من دست از همه چیز برداشته یا در یکقصری منزوی میشدم و غیر از شکار بکار دیگر نمیپرداختم. یا در صومعه بالمره تارک دنیا می‌گشتم. این آسودگی خاطر و این ادای کلمات باین نحو مارکریت را متوحش نمود. ترسید که مبادا قرارداد طلاق میانه کاترین و شارل نهم و هنری گذاشته باشد و هنری باین فقره رضا داده باشد. و ان حرص جاه طلبی که دارد و خیالات تاجداری که برای آتیه او را در نظر داشت تمام باطل و مضمحل گردد. پس مارکریت با لحن هزل و شوخی گفت چنان میبینم که اعلیحضرت شما را چندان وثوقی و اعتمادی بر اینکه میگویید نیست. که هر شاهی را ستاره بختی در پیشانی میباشد. – گفت اه مادام. من ان ستاره را بقدر امکان تفحص کردم و اکنون نیافتم نمیدانم در کدام ابری تیره مستور و مختفی گردیده است – گفت اعلیحضرتا اگر دم زنی این ابرهای تیره را مضمحل ساز دو ستاره بخت شما در کمال لمعان و درخشندگی طاهر گردد چه میفرمایید؟ - گفت بسیار مسئله مشکلی بنظرم میآید مادام. – گفت وجود چنین زنی را منکر هستید؟ - گفت وجودش را منکر نیستم اما چنین قوه و قدرتی داشته باشد اعتقاد ندارم. – گفت میخواهید بگویید که چنین اراده – گفت نه قدرت و قوت گفتم و باز هم میگویم. زیرا که زنان ذاتا قدرتی ندارند مگر وقتیکه عشق و غرضی بدرجه مساوی در انها پدید آید. و اگر یکی از این دو احساس از وی قصور نماید کاری از پیش نمیتوانند ببرند. پس این زن اگر اشتباه نکرده باشم بمن عشقی ندارد. مارکریت سکوت کرد. هنری گفت در آخرین صدای ناقوس سنت ژرمن لکرزوا شما را لازم بود که فکری از برای آزادی خودتان میگردید که در گرو تمام کردن و مضمحل ساختن طایفه من گذاشته‌آند. و مرا هم لازم بود که در خلاصی جان خود میکوشیدم. و این بسیار معجل بود . . . میدانم که ناوار را از دست میدادیم. اما از دست رفتن ناوار نقلی نیست در صورتیکه آزادی خود را تحصیل نمایم چنانکه بتوانی در منزل خود بلند حرف بزنی که حالا نمیتوانی اگر کسی در خلوت باشد که تمام سخنان شما را بشنود. اگر چه مارکریت زیاد بخود مشغول بود باز نتوانست از خنده خودداری نماید. هنری از جای برخواست که برود زیرا که مدتی بود که ساعت زنگ یازده را زده بود. و تمام در لور خوابیده بودند. سه چهار قدمی بطرف در برداشت اما یکمرتبه ایستاد مثل انکه الآن متذکر شد که چرا بخانه ملکه آمد است و گفت واقعا مادام شما مطلبی و خبر تازه ندارید که بمن بگویدد. پس بگذارید که شکر این التفات را که دیروز بمن کردید بجای آورم زیرا که چون فرشته بموقع بجهته خلاصی من بزمین فرود آمدید و باطاق اسلحه شارل تشریف آوردید و مرا از مرگ نجات دادید. – مارکریت آهسته گفت مسکین بدبخت چطور شده که هنوز نمیبینی که برخلاف هیج چیز مستخلص نشده. نه آزادی شما. و نه تاج و تخت و نه عمر و زندگانی. که تاکنون همه در معرض خطر باقیست بیچاره نابینا. بیچاره مجنون. مگر در رقعه من چیز دیگری ندیدید که دلالت بکند که مقصود همان ملاقات نیست؟ گمان کردید که مارکریت از این بی‌اعتنایی شما به تنگ آمده و میخواهد بهر وسیله باشد شما را بخانه خود بکشد؟. هنری رفت که جوابی بدهد که صدایی از پشت در مخفی احساس شد که شخصی در را بوجه مخصوصی میخراشد. مارکریت هنری را برد بطرف اندرو گفت گوش بده. صدایی از پشت در گفت که کاترین از اطاق خود بیرون آمد و باینطرف میآید. هنری شناخت که صدای مادام دسوست. و فورا صدای فرار مادام دسو شنیده شد که دلالت میکرد بر نزدیک شدن کاترین. هنری گفت اوه اوه. مارکریت گفت من یقین داشتم – هنری گفت. من کمال وحشت را داشتم و اینهم دلیلش ملاحظه نماید. انگاه در کمال چالاکی دست زده و خفتان خود را گشود و در روی سینه‌اش زرهی در نهایت سبکی و محکمی از فولاد نمایان گردید و خنجری بلند و برنده ظاهر شد. مارکریت گفت اعلیحضرتا در اینجا اسلحه لازم نیست اینها را مخفی نمایید که این کاترین است که میآید. و تنها است. ساکت شوید. و سر پیش برده بگوش هنری چند کلمه گفت که هنری با کمال دقت گوش داد و متعجب بود. و هماندم هنری خود را کشید به پس پرده خوابگاه. بعد مارکریت چون پلنگی ماده در نهایت چالاکی دوید بطرف اطاق خلوت که مول لرزان و ترسان منتظر بود و در تاریکی او را جست و دستش را فشرد و مطمئن ساخت و آهسته‌ام بسکوت کرد. و بشتاب داخل اطاق خود گردیده و در را بست و لباس را بتعجیل از بر کنده و او نیز داخل خوابگاه شد. لحظه نکشید که کلید در قفل در حرکت نموده و در گشوده شده و کاترین داخل اطاق شد. زیرا که کاترین از برای تمام درهای لور کلید داشت. و چهار نفر از اصل‌زادگان که همراه داشت در بیرون در بقراولی گذاشت. مارکریت اولی بانگی زد که کیست بعد سراسیمه چنانکه گویا الآن از خواب بیدار شده نیمه عریان از خوابگاه بیرون آمده چشمها را مالید باطراف نگاه کرده مادر را دیده خود را متعجب ساخته پیش آمد و دست مادر را گرفته و بوسید بطوریکه با ان همه مکاری و عیاری کاترین قرین خورد. 59o0xpjw1tetbe6nha5ua02elt32a80 لارن مارغو/جلد ۱/فصل ۱۴ 0 28655 302151 301642 2026-10-05T17:22:08Z Hanooz 17889 جایگزینی «[[محمدطاهر میرزا]]» با «[[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]]» 302151 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = لارن مارغون (جلد اول) | مؤلف = الکساندر دوما | قسمت = فصل ۱۴ | قبلی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۱۳|فصل ۱۳]] | بعدی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۱۵|فصل ۱۵]] | سال = | یادداشت = ترجمه از [[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]] }} کاترین در نهایت سرعت و چابکی نظری باطراف افکنده رختهای مارکریت را دید که در روی صندلی افتاده. و کفشهای مخمل در پای خوابگاه نهاده. و خود در بیرون خوابگاه با یک قطیفه نیمه عریان ایستاده و چشمها را میمالد. یقین کرد که دخترش را از خواب بیدار کرده است. انگاه مثل کسی که در قصد خود خطا نکرده است تبسمی نموده و صندلی بازوداری بزرگ پیش کشیده گفت بنشینیم مارکریت و صحبت نماییم. مارکریت گفت بفرمایید من حاضرم – کارترین چشمها را رویهم نهاده مثل کسیکه با فکر میخواهد سخن بگوید. یا مانند شخصی که میخواهد ما فی‌الضمیر خود را پنهان سازد. گفت فرزند دیگر وقت ان شده که بفهمیکه من و برادرت شاه چقدر سعی داریم که تو را سعادتمند سازیم. اینمقدمه از برای کسیکه کاترین را میشناخت سخنی موحش بود مارکریت با خود گفت آیا چه میخواهد بگوید؟ - کاترین بعد از این عنوان مطلب را اینطور شروع کرد. که واضح است که در ازدواج تو ما تکمیل کردیک یک عمل پولتیکی را که اسلاف ما بتاکید سفارش کرده‌اند که مجری بشود. اما باید اقرار کرد که ما گمان نداشتیم که شاه ناوار شما را که اینهمه خوشگل و فتان و دلبر و عاقل و هوشیار هستید دوست نخواهد داشت و مکروه خواهد شمرد و تا بایندرجه لجاجت خواهد نمود. – مارکریت برخواسته و قطیفه را بخود پیچیده و تعظیمی بمادر نمود. – کاترین باز گفت هم امشب تنها مطلع شدم. و الا زود تر بتفحش میآمدم. و مطلع شدم که شوهر تو بهیجوجه ملاحظه درباره تو ندارد ملاحظه احترامیکه حق انها است که درباره زن خوشگلی داشته باشند قطع نظر از انکه ایندختر فرانسه است و لازم الاحترام. مارکریت آهی کشید و چیزی نگفت. کاترین از این سکوت مارکریت جسارت پیدا کرده باز گفت فی‌الواقع شاه ناوار بآشکاری با یکی از دختران خدمتکار من معاشقه میکند و از کسی پروایی ندارد. و ما بیچارگان با وجود کمال قدرت که داریم نمیتوانیم او را منع نماییم. و حال انکه ادنی اصلزاده تحمل نکرده گوشمالی بسزا میداد. مارکریت سر را بپایین افکند. کاترین بازن چنین گفت که مدتی است که من میبینیم عزیزم که بسکه گریه کرده چشمهایت سرخ شده و میبینم که چطور بخشم بر مادام دسو مینگری که دلاله دارد که تا چه درجه دلت از دست او خون است. در این کلام حرکت مختصری پرده خوابگاه را بجنبش آورد. اما خوشبختانه کاترین ندید. و باز کاترین گفت که این جراحت که در دل داری عزیزم. بهبودیش در دست مادرت است. مادری که محض برای سعادت‌مندی تو اینوصلت را نمود. و حال میبیند که هر شب هنری دناوار عمدا اشتباه میکند در راه اطاق شما بعوض اینکه شبرا با شما بسر برد میرود باطاق دیگر با کسی دیگر بسر میبرد که از برای او و تو سزاوار نیست. و همواره در این خیالست که بمحض یافتن فرصت تو را از خانه خود بیرون کرده و با فامیل ما بنای مخاصمه گذارد. – ماکریت گفت مادام با وجود اینهمه مهر مادری و مهربانی که بسرافرازی من فرمودید. جسارت کرده و عرض مینمایم که با همه اینها شاه ناوار هر طور باشد شوهر منست. – کاترین بشنیدن اینکلام از غیظ حرکتی نموده و خود را بمارکریت نزدیک کرد و گفت. شوهر تو! مگر کافی انست از برای اینکه شوهر تو باشد اجرای رسوم مقرره و قول کشیشان و تقدیس در کلیسیا او شوهر تو!. آه دخترم چه میگویی. اگر تو فی‌المثل مادام دسو بودی میتوانستی که بمن چنین پاسخی گویی او کجا شوهر تو میشود که بخلاف رسوم و قرارداد لازمه زن و شوهری الآن میدانی کجا است. میخواهی ببینی شوهرت را الآن در آغوش مادام دسو خفته بیا با من بگیر این کلید را بگشا در اطاق او را تا انچه نادیدنی است ان بینی. در این کلام کاترین صدا را بلند کرد. مارکریت گفت اوه مادام قطع نظر از انکه شما اشتباه کرده‌اید اینطور که داد می‌کشید شوهر مرا بیدار خواهید کرد. بمجرد گفتن اینحرف مارکریت با عشوه و نازی تمام که دل عابد شب زنده‌دار را مفتون میسازد از جای برخواست و عمدا قطیفه که بخود پیچیده بود ول کرد تا تن تقریبا عریانش ظاهر گردید و شمعی کافوری بدست گرفته نزدیک خوابگاه آورده و پرده خوابگاه را آهسته بالا زد و تبسمی با کمال غنج و دلال نموده با انگشت نیمرخ هنری را با زلفهای سیاه و دهانی نیمه‌باز که با کمال استراحه خفته بود بکاترین بنمود. که مشارالیها را رنگ از رخسار پریده و چشمها در حدقه دور زد مثل کسیکه غفله ببیند ورطه در زیر پایش گشوده گردید دستها را پیش داده و خود را پس کشیده و فغان برآورد و غرید. – مارکریت گفت مادام ملاحظه فرمودید که بعلیاحضرت شما بد خبر داده‌اند. کاترین نگاهی بمارکریت و نظری بهنری کرده لبهای باریک خود را غاییدن گرفت با غیظ تمام پیش آمده وزمانی بدقت بهنری نگاه کرد. مارکریت بعد پرده را افکنده آهسته برگشت و در جای خود نشست. مارکریت با کمال ساده‌لوحی گفت چه میفرمودید مادام؟ - کاترین مدتی باین اظهار ساده‌لوحی دختر خود نگریسته غیر از آسوده‌گی خاطر و صافی ضمیر جیزی دیگر نیافت برخواست و گفت دیگر هیج و بشتاب از اطاق بیرون رفت. بمحض اینکه صدای پای کاترین از دهلیز عمارت بریده گردید. هنری از خوابگاه فرود آمده و خود را بپای مارکریت افکند مارکریت دست او را گرفته و فشاری داده و بی‌اختیار خندید. که هنری گفت آه مادام. آه مارکریت چگونه از عهده شکر این انسانیه که در حق من نمودید بتوانم برآیم. شروع کرد ببوسیدن دستهایش که کم‌کم بوسه از دست تجاوز کرده و بمواضع دیگر تعدی کرد. مارکریت خود را بملایمت پس کشید و گفت اعلیحضرتا مگر فراموش کرده‌اید که در این ساعت زنیکه جان شما را خریده است و حق حیات بگردن شما دارد. از برای دیدار شریف در آه و فغانست؟. بعد آهسته گفت که مادام دسو از برای شما از حسد و رشک زنان گذشت و چه معلوم که بعد از انکه رشک و حسد را بکنار نهاد جان خود را نیز در سر اینکار نگذارد زیرا که میدانی که غیظ و کینه کاترین چقدر شدید است. هنری بر خود لرزید و از جای برخواست تا برود. – مارکریت با عشوه و نازی بدیع گفت من فکر کردم و یقینم شد که کلید را بدون تعیین بشما داده‌اند و شما اینجا را امشب ترجیح دادید. – هنری گفت اگر تو راضی شوی مارکریت من همیشه اینجا را ترجیح میدهم . . . مارکریت گفت قدری آهسته‌تر که از اطاق خلوت میشنوند. هنری نیمه خندان و نیمه دلگیر گفت اوه اوه راست است و این در سهم من نبود که در این تماشاخانه بازی‌گری نمایم. این خلوت . . . مارکریت دیگر مجال نداد گفت بانجا داخل شویم زیرا که میخواهم بشما عرضه دهم اصلزاده نجیبی را که در این آشوب زخم خطرناکی برداشته و با وجود زخمداری خود را باینجا رسانید تا با اعلیحضرت شما آگاهی دهد از خطری که ایشانرا در پیش است. پس ملکه از پیش و هنری از عقب روان شدند. هنری دید شخصی در این اطاق خوابیده که سراسیمه از خواب برخواست و بحیرت نگران شد. و هنری نظری از راه تمسخر بمارکریت افکند که مارکریت تحمل کرده و گفت اعلیحضرتا من ترسیدم که در منزل مخصوص من بکشند این اصلزاده را که در کمال امیدواری خود را بطل حمایت اعلیحضرت سرکاری انداخته است فلهذا اینجا پنهان نمودم تا بحضور عرضه دهم. – مول عرض کرد که اعلیحضرتا چاکر کنت لراک دلامول هستم که اعلیحضرت شما منتظر هستید همانم که بیچاره تلینیه که در پهلوی من بقتل رسید مرا سفارش بحضور اعلی نموده است. – هنری گفت آری ملکه انکاغذ را بمن رسانید. اما تو کاغذیهم از حاکم لاندوک نداشتی؟. گفت اعلیحضرتا همان لحظه یعنی دیشب که وارد گردیدم آمدم بلور. اما اعلیحضرت شما چنان مشغولیت داشتید که ممکن نشد چاکر را بحضور بار دهید – هنری گفت صحیح است اما چنان بنظرم میآید که ممکن بود که مکتوب را بمن بفرستید. – گفت از طرف مسیو داوریاک مامور بودم که ندهم مکتوب را الا بخود اعلیحضرت شما زیرا که مشتمل بود بر مطلب زیاد مهمی از قرار گفته ایشان که بدیگری اعتبارنداشت که سپرده شود – هنری مکتوب را گرفت و خواند و گفت فی‌الواقع. مطلب مهم است و بمن چنان مصلحت دیده است که دربار فرانسه را ترک کرده و خود را به بئارن برسانم. مسیو داوریاک از جمله دوستان صدیق من است با وجود اینکه کاتولیک است و از انجا که حاکم است از کیفیتها مطلع شده است. افسوس که این مکتوب سه روز قبل بمن نرسید که بسی کارها از پیش میرفت – مول گفت چاکر تقصیر ندارم زیرا که بقدریکه ممکن بود سرعت کردم و زودتر از دیشب نتوانستم برسم. – هنری گفت از بدبختی است زیرا که اگر زود آمده بودی حال ما در کمال اطمینان در مامنی بودیم و دوسه هزار سوار هم در دور خود داشتیم – مارکریت گفت اعلیحضرتا برگذشته افسوس خوردن تضیع وقت نمودن است حال کاری بفرمایید که ثمری داشته باشد از برای آینده. – هنری گفت مادام اگر بجای من بودید باز امیدی داشتید؟ - مارکریت گفت آری محققا. زیرا که میبینم که کار هنوز فوت نشده یک قسمت از سه قسمت اگر از دست رفته باشد باقی هنوز عیبی ندارد – هنری خیلی آهسته گفت که اگر مادام مطمئن بودم که شما از طرف من هستید؟ . . . –مارکریت گفت که اگر من میخواستم که با خصم شما متفق گردم لامحاله اینقدر صبر نمیکردم. هنری گفت راست است من اشتباه کردم باز میشود کارها را اصلاح کرد. – مول گفت من از برای اعلیحضرت شما از خدا میخواهم که همواره با بخت و سعادت هم‌عنان باشید اما افسوس که دیگر امیرانی نداریم هنری مثل روستاییان حیله‌باز تبسمی کرد. که در دربار فرانسه معروف نبود مگر روزیکه شاه فرانسه گردید – هنری بعد از انکه بدقت تمام نظری بمول کرد بمارکریت گفت مادام این اصلزاده نمیتواند که در اینجا باشد. و اگر مطلع شوند از بودن او در اینجا نتیجه موحشی خواهد پیدا کرد. پس چه خیال دارید که بکنید؟ - مارکریت گفت اعلیحضرتا در هر حال من تابع فرمایش شما هستم. اما اگر میشد او را از لور خارج ساخت بهتر بود. – گفت این سخت دشوار است. – گفت اعلیحضرتا. مسیو دلامول آیا نمتواند که محلی در منزل عالی برای خود پیدا نماید؟ - گفت هلا مادام شما مرا گمان میکنید که شاه ناوارم و رعیتی و تبعه دارم. و نمی‌بینید که من نیمه کاتولیک شده نه رعیتی دارم و نه سلطنتی. هر کسی غیرمارکریت بود فورا جواب میداد که او نیز کاتولیک شده. اما مارکریت میخواست خیری را که میخواهد تحصیل نماید خود هنری بوی تکلیف کند. مول نیز چون ملکه را دید که خودداری کرده و چیزی نمیگوید. او نیز دانست که چه بگوید. و در این زمین لغزنده دربار که اینطور خطرناک شده. پای خود را کجا بگذارد تا بر زمین نخورد. پس او نیز ساکت ماند. هنری دوباره بمطالعه کاغذیکه مول آورده بود مشغول شده بعد گفت مسیو دلامول حاکم نوشته است که مادرت کاتولیک است و از این راه با تو خصوصیت داشته است. – مارکریت گفت واقعا مسیو دلامول شما از عزم تغیر مذهب بمن چیزی گفتید که من درست ملتفت نشدم و از خاطرم محو شده نذری چیزی بود بهر حال باز مجددا بگویید شاید نتیجه بیرون آورد. – مول گفت هلا مادام. شما بقسمی کلام مرا استماع فرمودید که من اکنون جرات انرا ندارم که انچه گفتم تکرار نمایم. – مارکریت گفت این برای ان بود که این مطلب ربطی بهیجوجه بمن نداشت. حال بخود اعلیحضرت او را عرض نمایید تا چه میفرمایند. – هنری پرسید که خوب ان نذر چه چیز است؟ - مول گفت اعلیحضرتا وقتیکه قاتلهای من مرا تعاقب کرده بودند و من هم در آخرین نفس بودم و میمردم از جراحاتیکه داشتم. بنظرم چنین آمد که صورت مادرم برابر چشم ممثل شد که صلیبی در دست داشت و مرا راهنمایی میکرد بطرف لور. پس انگاه من نذر کردم که اگر از این ورطه نجات یافتم و کشته نشدم مذهب مادرم را اختیار کنم زیرا که او را خدا اذن داده که از قبر خود بیرون آمده و مرا بلور راه نمایی میکند. در چنان شبی دهشتناک خدا بود که مرا بلور رساند و بزیر حمایت دختر فرانسه و شاه ناوار انداخت. و جان من رهایی یافت بخواست و الآنم حاضرم تا خود را کاتولیک سازم. هنری با وجود اینکه مذهب پا برجایی نداشت و میدانست که این تغییرات مذهب از روی اعتقاد و حقیقت نیست و اغراض دنیویه شخص را مجبور میکند که ای کیشی بکیشی منتقل میشود. باز در شنیدن این قصه روی در هم کشید. مارکریت با خود گفت که شاه ناوار میل ندارد که ان را که من حمایت دارم نگهداری نماید. مول هم در میانه دو اراده مختلفه متردد مانده نمیدانست چه کند و هنری نیز ساکت بود و چیزی نمیگفت. تا بالاخره مارکریت بسخن آمده و گفت اعلیحضرتا. ما فراموش کرده‌ایم که این بیچره زخمدار محتاج باستراحه است و من خود نیز از بیخوابی نزدیکست که از پای در افتم واقعا مشاهده بفرمایید که رنگ این بیچاره چطور زرد میشود. فی‌الحقیقه رنگ مول تغیر کرده بود. اما از این کلام آخری مارکریت بود که در پیش خود بدمعنی کرد بگمان کرد که مارکریت میخواهد با شوهر همخوابکی نماید. هنری گفت مادام مسئله سهلست بگذارید برود استراحه نماید. مول در شنیدن اینحرف بعجز و التماس نظری بمارکریت کرده و با وجود حضور دو اعلیحضرت رفت خود بروی صندلی که در انجا بود افکند. مارکریت درک کرد تمام انچه در این نظر ناامیدی و عجز و انکسار بود و دید حالت ضعف و زبونی او را. پس ترحم نموده و بهنری گفت اعلیحضرتا بسیار بجا و سزاوار است که باین جوان که جان خود را در راه شما بخطر افکنده و بعد از دیدن قتل امیرال و دامادش دویده آمد که شما را اطلاع دهد که جان خود را مستخلص نمایید. که مرحمتی بفرمایید که شرافتی تحصیل نماید که تا عمر دارد فراموش نکرده و حق‌شناس ان امتیاز بماند. – هنری گفت انچه بفرمایید حاضرم که اطاعت نمایم مادام. – گفت پس مرخص نمایید که مسیو دلامول در زیر پای اعلیحضرت شما بخوابد. من هم میروم ژیلون را صدا میزنم که آمده و لباس مرا بکند و بخواباند. هنری زیاد هوش داشت بطوریکه دوستان و دشمنان این فقره را از جمله ایرادات او شمرده بودند. در این مسئله خوب فهمید که مقصود مارکریت این است که امشب او را از خوابگاه خود و همخوابکی با وی دور دارد و این انتقام بی‌اعتنایی بود که درباره او میکرد پس حال حق اوست که انتقام بگیرد. پس باینجهته از جوابی که داد بالمره غرور و تکبر را خارج ساخت چنانکه گفت مادام اگر مسیو دلامول بتوانند که بروند بمنزل من من خوابگاه خود را بایشان بدل مینمایم – مارکریت گفت مرحمت میفرمایید اما در حاله حاضره منزل شما محل امنی چه از برای خود شما و چه از برای او نیست. و ناچار است که اعلیحضرت شما امشب را در اینجا بسر برید. و بدون انکه منتظر جواب از هنری شود ژیلون را صدا زد تا خوابگاه شاه ناوار را درست کرده و خوابگاهی هم از برای مول در زیر پای خوابگاه هنری مهیا کرد. که مشارالیه از این امتیاز بقدری خوشحال شد که درد زخمهای خویش را فراموش نمود. انگاه مارکریت تعظیمی در کمال احترام بهنری کرده و رفت باطاق مخصوص خود و درها را محکم بسته و داخل خوابگاه خود گردید و با خود گفت بهر حال فردا باید در لور از برای مول حامی و نگهداری پیدا کرد. پس ژیلون را پیش طلبید و آهسته بوی گفت که ژیلون فردا پیش از ساعت هشت بهر تدبیر و بهانه که باشد برادرم دوک دالانسون را اینجا باید بیاوری. اینوقت ساعت دو را در لور زد. مول زمانی هم با شاه ناوار از پولتیک صحبت داشته بعد هنری خوابید. شاید مول نیز بخواب میرفت لیکن مارکریت را خواب نمیبرد و در خوابگاه خود متصل غلط میزد و بصدای حرکت او در خوابگاه مول را نیز خواب نمیبرد. مارکریت با خود میگفت هنوز خام است رسم عشقبازی را نمیداند بعد آموخته میشود. این چشمهای فتان و قد و قامت چون سرو روان حیف است که از قانون و قاعده دلبری آگاه نباشد. باید گذاشت که خود بخود یاد بگیرد و بخدایان سه گانه این هنریت مجنون پناه برد. همینطور مارکریت با خود سخن میگفت تا در نزدیکی صبح اروس – کپیدو – آمور گفته و خوابش برد. mrlx60r4lyzpmk70ba9uxjhkl8kkqla لارن مارغو/جلد ۱/فصل ۱۵ 0 28656 302152 301644 2026-10-05T17:22:12Z Hanooz 17889 جایگزینی «[[محمدطاهر میرزا]]» با «[[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]]» 302152 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = لارن مارغون (جلد اول) | مؤلف = الکساندر دوما | قسمت = فصل ۱۵ | قبلی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۱۴|فصل ۱۴]] | بعدی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۱۶|فصل ۱۶]] | سال = | یادداشت = ترجمه از [[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]] }} مارکریت حق داشت و اشتباه نکرده بود. کاترین که غیظ مفرط از این حقه بازی در درون دل جمع کرده بود. که بهیچوجه نمیدانست چه تلافی نماید. مستقیما رفت بخانه مادام دسو مشارالیها در پیش خود بدو ملاقات منتظر بود. امید ملاقات هنری را داشت. و از ملاقات کاترین متوحش بود. در خوابگاه نیمه ملبس خفته بود و داریول بقراولی در اطاق خارج منتظر بود. که ناگاه دید که کلیدی در سوراخ قفل در حرکت نمود. و صدای پایی شنید که شناخت که مال هنری نیست. و فهمید که او را نخواهند گذاشت که پیش برود و خبر دهد پس خود را بخواب زد. کاترین گذشت باطاق مادام دسو مشارالیها کاترین را دید که ظاهرا آرام و غیرمضطربست لیکن میدانست که اعتباری باین ظاهر نیست و دیده بود که هر وقت کاترین ظاهرا خود را آرام نشان میدهد. در باطن بشدت متغیر و در فکر انتقام کاریست مادام دسو خواست از خوابگاه خود را بیرون افکند لیکن کاترین اشاره کرد که بجای باشد. بیچاره طفل بوحشت تمام بجای خشکید. و در دل بخود تمام جرات میداد که چگونه با این طوفان بلا مقابله و مقاومه نماید. با لحنی که بهیجوجه علامت اضطراب در وی نبود الا اینکه لبها بشدت سفید شده و کمی هم میلرزید. پرسید که کلید را بشاه ناوار دادی؟ - شارلوت با صدایی که بیهوده سعی میکرد که آرام و غیرمضطرب نماید. گفت آری مادام – کاترین گفت که تو او را دید؟ - گفت که را مادام؟ - گفت شاه ناوار را – گفت نه مادام. اما منتظر او هستم حتی صدای باز شدن در را که شنیدم گمانم این شد که ایشان هستند. از اینجوابی که شارلوت داد خبر میداد که یا اطمینانی کامل یا تزویری اعلی. کاترین نتوانست که بالتمام خودداری نماید مختصر لرزی در وی ظاهر شد و دستها را بشدت بهم مالید و تبسمی از روی شرارت و ناپاکی کرده و گفت با همه اینها تو که میدانستی امشب شاه ناوار باینجا نخواهد آمد – شارلوت بانگ برآورده خود را کاملا متعجب ساخته و گفت مادام. من چگونه میدانستم که امشب نخواهد آمد – گفت آری تو میدانستی – شارلوت بلرزه در آمد و گفت پس باید هلاک شده باشد که نیاید و الا محال است که نیاید. و اینکه شارلوت را اینطور جسور کرده بود که بجرات دروغ میگفت از این راه بود که میدانست که اگر کاترین مختصری از اینکار بداند. انتقام بسیار شدید از او خواهد کشید. کاترین بهمان تبسم از او پرسید که تو چیزی بهنری نوشته بودی؟ - شارلوت با اظهار نهایت ساده‌لوحی گفت مادام شما چنین امری بمن نکرده بودید. زمانی سکوت شد و کاترین بمادام دسو نگاه میکرد چنانکه ماریکه میخواهد گنجشکی را مجذوب نماید باو نگاه میکند. بعد از لحظه گفت تو خود را خوشگل و هوشیار میدانی؟ - گفت نه مادام. بمن اظهار التفات و مرحمت مینمایید. و خوشگلی و هوشیاری بسیار بمن نسبت داده و مرا تمچید میفرمایید. – کاترین بهیجان آمده و با غیظ تمام گفت خیر خانم شما فریب خورده و اشتباه کرده‌اید. من دروغ گفته‌ام اگر بتو چنین تمجیدی کرده‌ام. تو نیستی مگر یک سفیه بی‌عقلی و بدگلی در برابر دخترم مارغو – گفت اوه مادام. اینفقره را انکار ندارم خاصه در حضور شما – کاترین باز گفت شاه ناوار هم دخترم را بتو ترجیح میدهد و این نیست انچه تو میخواهی و انچه ما گمان داشتیم – شارلوت ایندفعه شروع کرد بگریه کردن و گفت در اینصورت وای بر من که چقدر بدبخت بوده‌ام. – کاترین چون دو خنجری دو شعاع چشم خود را بدل اندختر بیچاره فرو کرده و بیرحمانه گفت آری چنین است و اینطور هست – شارلوت گریست و با گریه پرسید که چه کسی شما را در این باب خاطر جمع و مطمئن کرده است؟ - گفت تشریف ببرید بمنزل مارکریت و با چشم کور خود ببین انچه را که گمان نداری – شارلوت صدای گریه را بلند کرد و بهایهای گریست. کاترین شانه را حرکت داده و گفت برحسب اتفاق شما رشک برده و حسود واقع شدید – مادام دسو تمام قدرت خود را تزلزل یافته بود بیکجای جمع کرده و کفت من مادام! – کاترین گفت آری تو. من زیاد میل دارم که ببینم حسد فرانسوی چطور میشود – مادام دسو گفت علیاحضرت شما چه میخواهید که بتوانم بکنم. غیر از خودپسندی و غرورفروشی. من شاه ناوار را نمیخواهم مگر بقدریکه از برای شما خدمت بکنم و الا در پیش خود و از برای خود انقدرها هم شیفته و بیقرار ایشان نبوده و نیستم – کاترین لحظه متفکرانه بوی نگریسته و زیرلب گفت انچه تو بمن در این باب میگویی میشود راست باشد – گفت علیا حضرت شما ما فی‌الضمیر مرا میخوانید و میدانید – گفت آیا ایندل بالمره بمن اخلاص کیش و جان‌نثار است؟ - گفت حکم بفرمایید مادام تا حقیقت را بدانید. – گفت بسیار خوب حال که خود را بخدمتگذاری من وقف نمودی. برای خدمت من لازم است که همیشه شیفته و بی‌قرار از عشق شاه ناوار باشی. و علی‌الخصوص حسود و بسیار حسود مثل ایطالیاییها. – گفت بسیار خوب بتو خواهم گفت و دو مرتبه سر خود را از بالا بپایین حرکت داده و برخواست در کمال آرامی روان شد بهمانطور که آمده بود رفت. شارلوت از ترس دیگر حرفی نزد و گذاشت که تا برود. تا وقتیکه صدای بسته شدن در را شنید و داریول آمده بوی خبر داد که مار بسوراخ خود رفت. انوقت نفسی بآسودهگی کشیده و گفت داریول یکصندلی پهلوی خوابگاه من بگذار و اینجا باش زیرا که نمیتوانم تنها باشم. داریول اطاعت کرد و چراغ را هم روشن گذاشت مع هذا مادام دسو را خواب نبرد مگر وقتیکه افتاب طلوع کرد. و همواره صدای کاترین در پنج گوش او مانند زنگ صدا میکرد. از انطرف مارکریت هم اگر چه تا طلوع صبح نخوابیده بود. باولین صدای شیپور نوبت و نخستین بانگ سگها از خواب بیدار شد. و لباس پوشیده و خدمتکارهای خود را صدا زده و گفت باطاق انتظار داخل نمایند تمام اصلزادگان را که از برای خدمت شاه ناوار علی‌الرسم حاضر شده‌اند. انوقت باطاقیکه هنری و مول خفته بودند داخل شده. و نظری از روی مهربانی بمول افکنده بعد بهنری گفت اعلیحضرتا این کافی نباشد که تنها بملکه فهماند که خصوصیت میانه ما پابرجا و برقرار است باید شما بتمام اصلزادگان بگویید که میانه ما رسم زن و شوهری بقراریست که هیج عیب و قصور ندارد. مطمئن باشید که بعد از این از این قبیل زحمتها بشما نخواهد بود. شاه ناوار تبسم کرده و اذن داد که اصلزادگانرا بحضور بطلبند در بین اینکه اصلزادگان علی‌الرسم مشغول خدمت بودند هنری عمدا تغافل کرده و گفت بالاپوش شاه در خوابگاه ملکه مانده و ملکه سرخ شده و رفت بالاپوش را از خوابگاه خود آورد و بدست خود به هنری پوشانید. بعد هنری برگشت بطرف اصلزادگان و پرسید که در شهر چه خبر است و در بخانه چه میگویند. مارکریت از گوشه چشم میدید که این رفتار او با شاه ناوار چقدر اثر در این اصلزادگان کرده تا چه اندازه انها را متعجب ساخته. اینوقت حاجبی با سه نفر از اصلزادگان وارد شده و خبر داد که نواب و الا دوک دالانسون تشریف میاورند. و از برای اینکه او را از جای برانگیزد همانقدر کافی بود که ژیلون او را مطلع ساخته بود که شاه ناوار امشب در پیش مارکریت خوابید. فرانسوا چنان بشتاب آمد که چیزی نمانده بود که شخصی را که بروی مقدم بود سرنگون نماید. بمحض ورود اول نظری بهنری کرد و بعد بمارکریت هنری بمهربانی بسیار او را جواب داد. مارکریت بسیار خود را بشاش نمود. دوک نظری دیگر هم بر خوابگاه افکند بعضی علامت اینکه با مارکریت هنری یکجا خفته است در خوابگاه ظاهر بود. فرانسوا را رنگ پرید. اما بزودی خود را جمع‌آوری کرد. بهنری گفت میآیند بمجلس بیلارد شاه حاضر شویم؟ - هنری گفت شاه احضارم فرموده یا اینکه شما از پیش خود وعده میگیرید؟. – گفت نه شاه چیزی نفرموده است. لیکن شما محتاج بوعده گرفتن نبودید همیشه بمجلس بازی حضور یافته بود تاکنون بسی امورات واقع گردیده بود که محتاج بود که بار حضور بیابد و بی‌اذن و اجازه نرود. و خندان گفت منهم بروم! – دوک گفت شما هم بیایید چه ضرری دارد. – مارکریت پرسید که شما میروید؟ - گفت آری خواهر. – گفت زیاد عجله دارید؟ - گفت بسیار – مارکریت گفت دو سه دقیقه با شما برادر کاری دارم. این قسم خواهش از مارکریت بفرانسوا زیاد کم واقع میشد. دوک تغییر رنگ نمود گاهی سرخ و گاهی زرد گردید. هنری نیز از شنیدن این سخن متعجب شده با خود گفت آیا چه خواهد گفت – مارکریت خیال او را یافت و روی بطرف او کرده و گفت شما اگر بحضور شاه خواهید رفت بروید. زیرا که این مطلبی که ببرادرم خواهم گفت بشما مجهول نیست زیرا که همانمطلب را از شما اعلیحضرت شما متوقع گردیدم قبول نشد. و دوباره نخواستم مصدع شوم حال میخواهم از فرانسوا درخواست نمایم. – فرانسوا متحیرانه بهر دو نگاه کرده و گفت چه مطلبی است؟. – هنری خندید و از خشم سرخ شده و گفت فهمیدم مادام که چه خواهی گفت. و فی‌الواقع من بسیار متاسف هستم از اینکه آزاد نیستم. و اگر خود نتوانستم از برای مسیو دلامول کاری پیدا نمایم اقلا اینقدر میتوانم که من نیز از دوک دالانسون برادرم بعد از شما از برای او بذل عنایتی بخواهم زیرا که شما مادام کمال میلرا دارید که او را بدرجه برسانید. شاید دوک برادرم وسیله پیدا نمایند که او را در خدمت شما بطوری خاص نگهداری نمایند. مارکریت با خود گفت که این دو نفر با هم خواهند کرد کاریرا که هر یک بتنهایی نمیکردند انگاه در خلوت را گشود و مسیو مول را از انجا بیرون آورد و بهنری گفت حال نوبه شما است که ببرادرم توضیح نمایید که چقدر درباره او اهتمام داریم. هنری بدون کلمه در کمال اختصار بدوک حالی کرد که چطور مول از برای او کاغذی از مسیو اوریاک میآورد چطور او را زخمدار کرده‌اند. – فرانسوا برگشت بمول نظری کرد و انقدر خوشگلی و صباحت که در وی دید در دل گفت عجب کاری میخواهم بکنم و چه رقیبی از برای خود حاضر مینمایم. مارکریت تامل برادر را فهمید گفت برادرم این اصلزاده را به هر خدمتی وا دارید خواهید دید که چقدر خدمتکار لایقی است و بچه خوبی از عهده خدمت بر میآید. و اگر شما او را برای خدمت خود نگهداری نمایید. او در شما آقایی و مالکی قادر خواهید یافت و شما در او مملوکی باوفا و هنرمند خواهید پیدا نمود. انگاه صدا را آهسته نمود بطوریکه همان دوک دالانسون تنها شنید و گفت این اوقات چنین شخصی از برای شما لازم است علی الخصوص که حسب جاه دارید و بدبختانه پسر سوم فرانسه هم واقع شده‌اید. – فرانسوا گفت خواهر اگر بمسیو دلامول پسند افتد الآن او را در منزل خود مقام میدهم که از همه چیز ایمن و مطمئن باشد و مرا دوست داشته و من هم او را دوست میدارم. فرانسوا دروغ میگفت زیرا که در قعر دلش او را دشمن داشته و مکروهش میشمرد. ماکریت گفت خوب خوب من اشتباه نکرده بودم و دید که هنری روی در هم کشید با خود گفت همین است از برای اینکه شما را محکوم دارم هر دو. باید یکیرا در برابر دیگری داشته باشم. هنریت البته در شنیدن این تدبیر خواهد گفت احسنت بر تو مارکریت که استاد بوده. نیم ساعت ببعد مول بدرستی درس اصول دین از مارکریت آموخته دامن مارکریت را بوسید بآهستگی تمام که حالت جراحاتش اقتضا میکرد از پله‌های آپارتمان دوک دالانسون بالا رفته و خود را در منزل فرانسوا بخدمت‌گذاری برقرار نمود. دو سه روز گذشت که موافقت کامل متدرجا میانه هنری و مارکریت پدید آمد. و هنری تحصیل کرد این را که تبدل مذهب را علی روس‌الاشهاد نکند و اینکار در خلوت صورت بگیرد. و هر صباح بمس حاضر شود. و هرشبی از در رسمی با حضور همه داخل شده و بعمارت مارکریت میرفت بطوریکه همه میدیدند و زمانی در انجا بسر برده بعد از در مخفی بیرون آمده باطاق مادام دسو میرفت که مشارالیها او را از کید کاترین مطلع میساخت و از مخاطراتش آگاه میکرد. و همچنین از سمتی هم مارکریت باو از واقعات آگاهی میداد که او هم با کمال احتیاط میزیست بطوریکه کاترین بهیجوجه ایرادی نمیتوانست پیدا نماید. تا اینکه روزی تبسمی در لب کاترین مشاهده کرد که علامت خوبی بود. اما انروز احتیاط را بیشتر کرده و چیزی نخورد مگر تخم مرغی که خود پخته بود و نیاشامید مگر آبی که در حضور خودشت از رودخانه سن برداشته بودند. قتل عام طایفته هوگنو هنوز باستمرار باقی بود که جمع کثیری از ان گروه بقتل آورده و جمعی هم فرار کرده و گروهی هم مخفی شده بودند. و گاه‌گاهی هم صدای آشوبی از محله بلند میشد و این وقتی بود که هوگنویی در انجا پیدا کرده بودند. و اجرای قتل یا در حضور مردم یا در همانجا میشد. برحسب صورت و ترکیب واقعه. و در صورت اینکه اجرای قتل در محضر عامه واقع میگردید شادی بزرگی از برای مردم بود که وجدها و عیشها میکردند و روز بروز بر وحشیگری کاتولیکها افزوده زیادتر بر قتل این بیچارگان حریص میشدند. شارل نهم زیاد تفریح و وجد پیدا کرده بود بر شکار هوگنو که اگر خود هم مشغول شکار نمیشد از صدای شکار دیگران حظ کرده و لذت میبرد. یکروز با کمال وجد و بشاشت بنزد کاترین آمده و گفت هیج خبر داری مادر که استخوانهای بدن امیرال که گمان میکردند مفقود شده پیدا گشته. و مردم عزم نموده‌اند که او را از قلاب مونت فقون بیاویزند. بعد شارل شعری که خودش گفته بود یک بیت او را بمادر خواند که مضمونش این بود. ز بالا فکندند پایین تو را ز پایین ببالا کنون میبرند. – کارترین گفت خوب مقصود چه باشد؟ - شارل گفت من میل داشتم که بعد از مردن این شخص عزیز را ببینم. امروز هوا خوبست و خودم هم مزاجم خیلی سالم است اگر میل داشته باشید مادر عزیزم امروز سوار اسب شویم و برویم و امیرال را زیارت نمایم – کاترین گفت بسیار شوق داشتم اگر نه امروز شخصی را وعده داده‌ام که بیاید و کار عهده دارم. گذشته از اینها امیرال شخصی نیست که باین خفت از او دیدن کنیم تشریفات مفصلی باید از برایش فراهم آورد. فردا جمعی را هم خبر نماییم با دبدبه زیاد برویم بهتر است – شارل گفت ما در حق بجانب شما است بماند فردا بشما وعده گیران خود را نمایید من نیز کسی را که باید وعده بگیرم خواهم گرفت یا بشخصه کسی را وعده نمیگیریم همنقدر خبر میکنیم که ما خواهیم رفت هر کس میآید بیاید. اجباریتی در میانه نباشد هر کس بمیل خود باشد. من حال میروم که بوق بزنم – کاترین گفت شما فرزند خود را صدمه میزنید. مکرر آمبرواز پاره میگوید که اینمشق بوق زدن از برای شما مشق بسیار سختی است و صدمه دارد و شخص را هلاک میکند. – شارل باستهزا گفت باه باه باه!. کاش میدانستم که اسباب هلاکت منحصر بهمین بوق زدن است. من همه انهاییکه اینجا هستند تمام را بخاک میسپارم و خود زنده هستم. حتی هنریو را که نوستراداموس منجم گمان کرده است که بعد از ما وارث تاج و تخت فرانسه خواهد شد. کاترین ابرو در همه کشید و گفت فرزند. احتراز بکن همیشه از چیزیکه وقوعش بنظر محال میآید و وجود خود را صدمه مزن. – گفت همان دو سه سر بیشتر بوق نمیزنم انهم از برای خاطر سگها که بیچاره حیوانها از کساله کم مانده است هلاک شوند. تا نشاطی پیدا نمایند که میخواهم با انها شکار هوگنو نمایم. شارل با مادر وداع گفته و از پیش او بیرون رفته باطاق اسلحه داخل شده بوقی را که بدیوار آویخته بود. برداشته چنان دم دمید که صدای عظیمی از وی بیرون آمده که هر کس می‌شنید تعجب کرده و حیرت مینمود که از این جثه ضعیف و لبهای باریک چگونه صدایی باین سختی بیرون میآید و اینطور قوه تنفس دارد. کاترین راست میگفت شخصی را منتظر بود. زمانی بعد از بیرون رفتن شارل یکی از دام دنورهای ملکه آمده و آهسته چیز بگوش او گفت که ملکه تبسمی کرد و برخواست و سلامی بر حضار کرده. و از اطاق بیرون رفت. و در اطاق نمازخانه وی رنه منتظر او بود. چون کاترین او را دید گفت زیاد منتظر تو بودم – رنه سری فرود آورد – کاترین گفت چیزیکه نوشته بودم بتو رسید؟ - رنه گفت بزیارتش مشرف شدم – کاترین گفت. زایجه که منجم روغژیره کشیده بود. و خیلی وفق میداد با زایجه که نوستراداموس منجم کشیده و حکم کرده بود که سه پسر من سلطنه خواهند کرد. بتو گفته بودم که مجددا امتحان نمایی کردی؟ چند روز است که امورات زیاد تعدیل یافته. رنه. یک خوب نظر کن و امتحان بنما شاید ستاره طالع از نحوست بیرون آمده و کارها بهتر شود. رنه سری تکان داده و گفت علیا حضرت شما بخوبی میدانید که مقدرات را اشیا تغییر نمیدهند بلکه مقدرات مدبر اشیا میباشند – گفت مع هذا تو تجدید نکردی امتحان ذبیحه را؟ - رنه گفت چرا. زیرا که اطاعت بفرمان شما اولین تکلیف من است – گفت چه نتیجه بعمل آمد؟ - گفت همان نتیجه قبل – گفت چطور! بره سیاه همان سه فریاد را کرد؟ گفت آری مادام – کاترین زیرلب گفت علامت سه مرگ بی‌قاعده در فامیل من است. – رنه گفت ایدریغ. – کاترین گفت بعد از ان؟ - گفت بعد از ان مادام. در احشای ذبیحه همان تبدیل محل کبد را دیدم که در دو ذبیحه سابقه این علامت عجیبه را ملاحظه کرده بودیم. که بطرف مختلف و عکس طبیعی خمیده بودند. – کاترین فغان برداشت و گفت همان علامت تغیر و عوض شدن خانواده. باید رنه. چاره کرد و با تقدیر مقاومه نمود. – در دست تقدیرات است و امکان تغیر بر مقدرات نیست – کاترین گفت اعتقاد تو همین است؟ - گفت آری مادام – گفت زایجه ژان دالبر ملکه ناوار مادر هنری در نظرت هست رنه؟ - گفت آری مادام – گفت او را بمن بخوان که من او را کمی فراموش کرده‌ام. رنه کلماتی چند بلاطین خواند که کاترین اینطور ترجمه کرد. تو بسعادت زندگی میکنی و میمیری در صورتیکه از تو میترسند. و تو بزرگ خواهی بود چنانکه بزرگتر از انکه ملکه هستی کاترین خندید و گفت عجب بسعادت زندگی کرد که از برای معیشت خود درمانده و محتاج بود. و عجب از او میترسیدند که ما استهزا و تمسخرش میکردیم. و عجب بزرگی کرد که مرد و بزرگی او در میان گوری خفت که ما فراموش کردیم که اسمش را هم در لوحی بنویسیم. مسکین زن! – رنه گفت مادام شما ترجمه را خوب نکردید. زیرا که واقعا ملکه ناوار با کمال سعادت زندگانی کرد و معزز و محترم و محبوب همه کس بود که از صمیم قلب او را دوست میداشتند خاصه پسرش هنری که بی‌اندازه دوستش میداشت و بسیار احترام میکرد. با وجود فقر و بیچیزیش تا بود بسعادت و شرافت زیست نمود. و اگر شما از او بیم و احتیاط نداشتید مسمومش نمیکردید. اما بزرگی او کسی آینده را چه میداند که درباره اولادش چه مقدر است؟. کاترین زیاد مقید باعتقادات باطله بود. از این خاطر جمعی رنه بیشتر متوحش شد تا از نتیجه احکام زایجه پس وضع صحبترا تغیر داده و گفت از عطریات تازه از ایطالیا از برایت آورده‌اند – گفت آری مادام – گفت یکصندوق از برای من بفرست – گفت از چه قسم – گفت از ان قسم آخرین که ملکه ناوار دوست میداشت. مقصود را رنه فهمید که از سمومات میخواهم. گفت علیا حضرت شما که بهتر میتوانید ترکیب انچه بخواهید نمایید و شما الآن از من بیشتر مهارت دارید – گفت این گمان تو است مهارت آنست که نتیجه بدلخواه برآید. – گفت دیگر فرمایشی بمن داشتید؟ - گفت عجالته که چیزی بخاطرم نمیآید. اگر مجددا ذبیحه بکار ببری و امتحان نمایی. مرا نیز اطلاع بده. واقعا ذبیحه بره را متروک داریم. و ایندفعه امتحان را در مرغ نمایم. – رنه گفت هلا! مادام سخت میترسم که با وجود تغیر دادن ذبیحه چیزی را از احکام و علامات تغیر ندهیم – گفت انچه میگویم بکن چه کار داری. رنه گفت چشم اطاعت میکنم و سلامی کرده و بیرون رفت. کاترین زمانی در جای خود متفکر ماند. بعد از ان برخواست و باطاق خود برگشت و بخانمها خبر داد که فردا بمونت فقون خواهند رفت. این خبر در شهر شایع شده و مایه صحبت امشبی مجالس لور گردیده خانمها در فکر آرایش جدید. و اصلزادگان در تدارک اسلحه و اسب و غیره شدند. تجار دکاکین را بستند. و ولگردهای محله اینجا انجا چند نفری از هوگنوها را که عمدا بقتل نرسانیده بودند و نگهداری نموده بودند از برای مواقع رسمی کشتند. تا از برای جسد امیرال رفیقی داشته باشند. و هنگامه غریبی از عصر تا نصف بیشتری از شب در شهر بر پا بود و غلغله و آشوب عجیبی همه جا مهیا گردیده. مول چند روز و شب بسیار غمناک و محزونی را گذرانیدند دوک دالانسون از برای خاطر مارکریت او را در منزل خود جای داد. اما او را هیج ملاقات دیگر نکرد. مول خود را مثل طفلی میدید که خویشان و پیوندانش ترک کرده باشند. و خود را میدید که محروم مانده از پرستاریکه در حقش ژیلون و مارکریت بجای میآوردند. که حظ زیادی میبرد. و از آمبرواز پاره جراح مخصوص که برایش مارکریت فرستاده بود احوال انها را میپرسید. اما پرسش از حال معشوقه از مردی پنجاه ساله چه مزه میداد. یکباریهم ژیلون از جانب خود بپرسش حال مجروح آمده. و این تفقد حال درمزاج مول اثر روشنایی آفتاب را که بر زندانی تاریک بتابد نمود. مول خیره ماند و منتظر شد که انکه میخواهد بلکه بیاید. و دو روز از این ملاقات گذشت و اثری ظهور نیافت. باری مول را آگاهی شد که فردا سواری و جمعیتی خواهد بود. از دوک دالانسون استدعا کرد که در رکاب او باشد. دوک اذن داد و بدون اینکه بپرسد آیا حال سواری داری؟ همینقدر جواب داد. که بسیار خوب اسبی بجهته سواری او بدهند. مول چیزی علاوه متوقع نبود. و از امبروز پاره که بجهته ملاحظه زخمهای او آمده بود اجازه سواری خواست مشارالیه هم اجازه داد مشروط بر اینکه حرکتی شدید بر خود ندهد و مشمعی از تافته بروی زخم‌های او چسبانیده و رفت. مول کمال خوشحالی را داشت. الا اینکه رفتن خون زیاد قدری او را ضعیف ساخته بود دیگر باکی از برایش نبود. و فکر میکرد که لامحاله مارکریت در این سواری او نیز خواهد بود و یقین داشت که دیدار معشوقه در مزاجش اثر غریبی خواهد کرد. باری مول فرستاد لباس دوخته از برایش آوردند با کمال دقت لباسی را که می‌پسندید انتخاب نمود. و بالاپوشی برنگ کل شفتالوگلابتون دوزی و نیم‌تنه و جلتقه از اطلس سفید که تمام را در آیینه دیده در بر خودپسند کرده و انتخاب نمود. در اثناییکه اینکار در لور میگذشت. کاری هم قریب بهمان جنس در عمارت دوک دکیز صورت میآفت. یک اصلزاده قویهیکل در برابر آیینه ایستاده و بصورت خود مینگریست که خطی سرخ رنگ اثر زخمی در چهره‌اش بوجه غیر مستحسی مانده و هر کاری که میکرد که این اثر محو گردد نمیشد سفیداب بسیاری مالید نشد بعد سرخاب کاملی برویش کشید نشد. آخر متغیر شده از روی غیظ خیالی کرد. و ان این بود که آفتاب تندی از تابستان راحت مهتابی اشعه افکنده بود که کلاه از سر گرفته چشم‌ها را روی هم نهاده روی بجشمه سوزان خورشید بنای راه رفتن گذاشت و قریب بده دقیقه روی خود را عرضه این اشعه نمود که تمام چهره‌اش رنگ گلناری شده و اثر بی پر برنگ زرد باقی مانده و ترکیب قوس قزحی احداث نمود که ناچار رنگ گلناری بروی اثر مزبور کشید که بهزار ماجرا آخر تمام صورت بیک رنگ گردید. انگاه البته که در روی میز نهاده بودند برداشته و در بر نمود. و بحیاط فرود آمده. مشغول تیمار و سرکشی شد باسبی که از برایش مهیا کرده بودند که از نژاد خوب بود. بعد از قدری ملاحظه از اسب نیز خوشش آمده چنانکه از خودش و لباسش رضامندی کامل داشت اسب را سوار شده در ساحت وسیع جلو خان عمارت بنای جولان گذاشت و هر وقتیکه اسب بنای بدهوایی و سرکشی مینهاد بیک آهنگی سخت و درشت میگفت موردی که اسب ترک توسنی نموده و مجبور میشد از انکه بدلکامی نکند مختصر اینکه در سر چند دقیقه اسب صاحب خود را شناخت و رام گردید. و آوازه این غلبه و تسخیر انچنان اسبی مردم را بتماشا کشید و خانمی را از بالای عمارت به پشت شیشه آورد که از انجا با کمال عشوه و ناز تهنیت گفت که اصلزاده نیز با کمال خودپسندی جواب تهنیت او را داد. پنج دقیقه بعد از ان مادام نور ناظر خود را طلبید و جویا گردید که مسیو آنیبال دکوکوناس درست و بقاعده صرف نهار کرده است؟ - ناظر جواب داد که آری مادام کاملا صرف غذا نموده‌اند. بخصوصه امروز بهتر از سایر ایام اشتها داشتند.- دوشس گفت بسیار خوب مسیو. پس روی را باولین اصلزاده خود کرده و گفت مسیو آرکوزون. برویم بلور. اما مراقب باش که بمسیو کنت آنیبال دکوکوناس صدمه وارد نیاید زیرا که مشار الیه زخمدار است و هنوز هم ضعف دارد نمیخواهم صدمه باو برسد. زیرا که موجب خنده و استهزای هوگنوها که از شب سنت بارتلومی کینه او را در دل دارند میشود. پس مادام دنور خود نیز سوار اسب شده بطرف لور که میعاد عمومی بود روانه گردید. ساعت دو بعد از ظهر بود که دسته از سواران که غرق گلابتون و زردوزی بودند در کوچه سنت دنی نمایان شدند. بطرف گورستان انوسان روان گشتند که افتاب بر لباس انها تابیده و چشمها را خیره میکرد. 99w3m59dzvmo9gbekoy5bpa224k7oj3 لارن مارغو/جلد ۱/فصل ۱۶ 0 28793 302153 301646 2026-10-05T17:22:16Z Hanooz 17889 جایگزینی «[[محمدطاهر میرزا]]» با «[[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]]» 302153 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = لارن مارغون (جلد اول) | مؤلف = الکساندر دوما | قسمت = فصل ۱۶ | قبلی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۱۵|فصل ۱۵]] | بعدی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۱۷|فصل ۱۷]] | سال = | یادداشت = ترجمه از [[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]] }} هیچ موکبی که از ان با شوکت‌تر نباشد نمیتواند نمونه این موکب را نشان بدهد. خاصه با الوان لباس که بتابش آفتاب میدرخشید که از اختراعات فرانسوای اول بود که با خلاف خود بیادگاری گذاشته بود. و هنوز تغیری در وضع و صورت انها پدید نگشته و رخت نظام و البته رسمیه بمیان نیامده بود. پاژها و جلوداران و اصلزادگان جوان سگها و سوارها تمام در پهلوی موکب میراندند نظیر لشگری سلطنتی که از عقب این لشگر مردم میآمدند اگر چه میتوان گفت که عامه محلی معین نداشتند و همه جا بودند. مردم فریاد میکردند و بر هوگنوها و روسای اینمذهب لعنت مینمودند. صبح همین روز شارل نهم در حضور هنری دناوار بکاترین و دکیز مثل یک کار معمول بهی متداول میگفت برویم و چوبه دار و جسد مصلوب امیرال را دیداری بکنیم. حرکت اول هنری این شد که از این تماشا خود را معاف دارد. کاترین هم بر این امتناع منتظر بود بمحض شنیدن اولین کلمه که دلالت بر تحاشی میکرد. کاترین تبسمی نموده و نظری بطرف کیز افکند. هنری این نظر و تبسم را دیده و مقصود انها را فهمید. پس استدراکی نموده و گفت نمیدانم چرا نروم من که الان کاتولیک صحیح شده‌ام بلازمه این مذهب جدید باید رفتار نمایم. پس خطاب بشارل کرده و گفت که اعلیحضرت شما مرا نیز از ملتزمین رکاب بشمار آورید که شرافت من در التزام رکاب همایون است. بعد از گفتن این سخن بچابکی باطراف خود نظری افکند تا ببیند که چقدر ابروها در هم شد باری از جمله اشخاص این موکب که بیشتر از همه مردم تماشا میکردند. این پسر بی‌مادر. و این شاه بی‌تاج و تخت و این هوگنوی تازه کاتولیک شده بود که صاحب چهره موصوفه و صورت مستطیله و مانوس که انس خود را با مردم کمتر از خود بدرجه اعلی رسانیده بود و با همه بطوری مهربانی و خصوصیه میکرد که منافی شان پادشاهی بود. و این انس و آشنایی را از طفولیت در کوهستان مملکت خود آموخته بود. و چنان عادت کرده بود مرکوز طبیعت وی گشته و تا آخر عمر خود این عادت را داشت و با غیر اکفا خود با خصوصیت و آشنایی رفتار میکرد. چنانکه یکی از تماشائیان باو بانگ زد که هنری بمس نمیروی؟ - هنری هم با کمال خصوصیه جواب داد. دیروز رفته بودم امروز هم از انجا میآیم. و فردا هم بانجا خواهم رفت. وانتر سنت غری بنظرم کافی میآید مارکریت نیز اسبی ظریف و خوشگلی سوار بوده با نهایه استادی میراند که جمعی بدور او گرد آمده تحسین میکردند. و دوشس دنور هم سوار اسبی سفید بیک طنازی میراند که مایه حیرت گردیده بود. مارکریت و او چون بهم رسیدند مارکریت از وی جویا شده و گفت خوب دوشس چه تازه داری؟ دوشس بلند گفت خبری جدید ندارم و چیزی قابل عرض نیست بعد آهسته گفت هوگنو را چه کردی. – مارکریت گفت دارم و جایی خوب و خاطر جمع از برایش پیدا کرده‌ام. شما شمشیرزن بزرگ و قتال کبیر را چه کردید؟ - گفت هست میل کرد که او هم جزو موکب باشد. اسبی کوه پیکر مثل فیل از اصطبل مسیو دنور سوار شده و با کمال مهارت جولان میدهد. من اذن دادم که همراه باشد زیرا که یقین داشتم که هوگنوی تو در خانه خواهد بود و باینواسطه محذوری دست نمیدهد و ملاقاتی واقع نمیگردد. مارکریت تبسمی کرده و گفت اینجا نیست و اگر هم باشد از ملاقات او وحشتی نباشد. این هوگنوی من جوانکی خوبیست ملایم است مثل کبوترک میزند اما گاز نمیگیرد. ما گمان هوگنو کرده‌ایم. شاید مذهب برا همه داشته باشد که خونریزی را جایز نمیداند. – هنریت باطراف خود نظری افکنده گفت دوک دالانسون کجا است که نمیبینم؟. – گفت باید ملحق شود بما چشمش صبح دردی داشت خواست نیاید. و چون از بهر اینکه بمذاق و عقیده برادرانش شارل و هنری نباشد مایل بطرف هوگنوها شده. پس بوی فهمانیدند که شاه این نیامدن را بد تفسیر خواهد کرد پس بهتر این است که بیایی. اینک صدایی بلند شد مردم بوی شاباش میکنند گویا آمد. دوشس گفت فیٰالواقع اوست اما امروز سیمای بشاشی دارد. چندی میشود بسر و صورت خود زیاد پیله دارد و خودسازی مینماید باید عشقی داشته باشد. ببین چقدر خوبست که شخص پرنس باشد از خانواده سلطنت. ببین بهر طرف که میخواهد اسب میراند همه مردم باحترامش صف میکشند. – مارکریت خندید و گفت واقعا بطرف ما میآید. خدا ببخشد ما را اگر لگدمال نکند خوبست. باصلزادگان خود بگوی که از سر راه دور شوند و در کنار صف ببندند اینک یکی را از اصلزادگانت میبینم که از سر راه بکنار نمیشود. و خود را تلف خواهد نمود. دوشس نظری کرده و گفت اوه این دلیر بی‌باک من است. واقعا کوکوناس در اینوقت از صف خود بیرون آمده بود که بمادام دنور نزدیک بشود. در این وقت سواری از سواران دوک دالانسون را اسب سرکشی کرده و او را برداشت جوانک هرقدر خواست اسب را نگهداری نماید ممکن نشد یکسر آمد و خورد بکوکوناس که کوکوناس تکان خورده کلاه از سرش میخواست بیفتند که نگهداری کرد و بغضب برگشت که ببیند این جسور بی‌ادب کیست. مارکریت که ملتفت بود بی‌اختیار گفت خدایا. و خم شده بگوش هنریت گفت این مول بود – هنریت نگاهی کرده و بی‌اختیار گفت اینجوان خوشگل رنگ‌پریده. – هنریت گفت اوه خدا حفظ نماید که اینها یکدیگر را شناخته و خیره خیره بهم نگاه مینمایند. میترسم که امری هولناک بمیان آید – فی‌الواقع که کوکوناس گمان داشت که مول را کشته است یا اقلا بطوری مجروح نموده که مدتها بستری خواهد بود. غفلته که او را زنده دید مبهوت شده و عنان مرکب از دستش رها شد. مول نیز از اینطرف او را شناخته آتش خشم در دلش شعله‌ور گردید. و سرخی زیادی در رویش نمایان شد. بقدر چند ثانیه بهم نگاه تند نمودند بطوریکه این دو خانمها را بلرزه درآوردند. اما مول باطراف خود نگریسته فهمید که محل نزاع بد واقع شده پس مهمیزی بر اسب زده خود را بدوک دالانسون رسانید. کوکوناس بر جای زمانی ایستاده و سبیلهای خود را میخائید بعد سبیلها را پیچانیده و تاب داد بقسمی که سر سبیلها چون سوزن شده و نزدیک بود که بچشمهایش فرو رود و بعد چون دید که مول دور شد بدون انکه چیزی بگوید محل خود را در یافت. مارکریت اینحرکت مول را حمل بر جبن و ترس نموده و گفت من اشتباه نکرده بودم. و این بار بسیار بد حرکت کرد. و از غصه و غیظ بنای خاییدن لبها را گذاشت. دوشس با شفقت تمام گفت بسیار خوشگل است. درست اینوقت دوک دالانسون بشاه پیوست و آمده و جای خود را در عقب شاه و ملکه مادرش گرفت بقسمیکه اصلزادگان او مجبور بودند که برای نگهداری صف خود از برابر مارکریت و دوشس دنور بگذرند. مول در وقت گذشتن از حضور مارکریت کلاه را از سر برداشته و چنان تعظیمی کرد که سرش بیال اسب خورد و همچنان سر را برهنه داشته و میگذشت و امیدوار بود که شاید مارکریت نظر التفاتی بوی بیندازد. لیکن مارکریت با غرور تمام روی برتافته و متحمل نگردید. گویا مول در این نظر مارکریت تحقیر و اهانتی درک کرد که از رنگ پریده که داشت تجاوز کرده رنگش زرد و کبود گردید. و بجهته اینکه از اسب بر زمین نیفتند یال اسب را محکم گرفت. دوشس گفت اوه اوه نظر کن ستمکار باینطفب که حالتش دگرگون گردید. ملکه ناوار گفت همین را کسیر داشتیم آیا همراه جوهر سرکه داری؟ اما مادام نور در تصور خود اشتباه کرده بود مول بهر طور بود خودداری کرده و خود را به تیپ دوک دالانسون رسانید. باری موکب در حرکت بود تا چوبه دار پیدا شد. قراول و سواره نظام پرده زده دور دار را حلقه وار گرفتند لاشخور و کلاغ چندی که در روی دار و جسد مصلوب نشسته بودند بنزدیک شدن این جمعیت پرواز کرده و از مصلوب دور شدند. چوبه داری که نصب شده در مونت فقون. در ورای تل و بلندیهای محل همیشه سگهای فراوان خفته و در گودیهای مکان غالبا طراران و عیاران کمین کرده و منتظر میباشند که شخصی را از مترددین تنها بگیر آورده انچه دارد از وی بگیرند. وان روز علی‌الظاهر در مونت فقون نه سگی و نه دزدی بود سگها که همیشه ببوی شکار در انجا جمع میشدند رم یافته و متفرق گردیدند. و طراران نیز خود را داخل جماعت نموده رفت بودند. تا کجا فرصت کرده جیب کدام بیچاره را خالی نمایند. شاه و کاترین اول رسیدند. بعد دوک دانژو و دوک دالانسون و شاه ناوار و مسیو دکیز و اصلزادگان ایشان. بعد مارکریت و دوشس دنور بعد تمام خانمهاییکه مردم مینامیدند دستجات طیار ملکه کاترین. بعد پاژها و جلوداران و ملازمان. بعد عامه تماشاییان. که مجموعا قریب بده هزار جمعیت میشدند. از چوبه دار جسمی آویخته بودند که نامعلوم بود. لاشه بود سیاه که خونها در وی خشکیده و گل و غبار لکهای سفید در وی ظاهر ساخته و سر نداشت و از پایهایش آویخته بودند و سری مصنوعی ساخته و بنا بر عادت امیرال بدهان انسر خلالی نهاده بودند. یک هنگامه غریبی برپا بودید وراینچوبه دار و لاشه بی‌سر متصل جوانان زیبا و خانمهای خوشگل و رعنا طواف میکردند و میخندیدند. و جمعی از هوگنوها را از مشاهده این احوال رنگ‌پریده و میلرزیدند و ناچار خودداری کرده و چیزی نمیگفتند – هنری با وجود اینکه کمال قدرت را در نگهداری خود داشت رنگ از رخسارش پریده بود. آخر خود داری نتوانست و بنزد شارل آمد که بلکه کاری بکند که اینمعرکه را تمام نماید. شارل با کاترین در روبروی این لاشه ایستاده بودند و تماشا می‌کردند. هنری گفت اعلیحضرتا این لاشه بسیار بوی بدو رایحه عفنه دارد و منافی حفظ صحبت است. اگر از اینجا دور میشدید بهتر بود. شارل سر بالا کرده و گفت هنریو بنظر تو چنین میآید؟ - گفت آری اعلیحضرتا – شارل گفت اما در نظر من چنین نیست. و در مشام من جسد دشمن مقتول همواره بوی خوش دارد. تاوان پیش آمده و گفت اعلیحضرتا در صورتیکه میدانستید که ما دیداری از مسیو امیرال خواهیم کرد. چرا پس پیررونسارد شاعر را نطلبیدید تا حضورا شعری از برای لوح مزار امیرال میگفت. – شاه فرمود ضرور حضور رونسارد نبود. زیرا که خودمان میتوانیم بگوییم. پس شارل زمانی فکر کرد بعد شعری ساخت که مضمونش این بود نشاید گفت که در اینجا خفته. بلکه میگویم در اینجا بدارش زده‌اند. و بجهته نداشتن سر از پایش آویخته‌اند. جوانان کاتولیک که این شعر را شنیدند همه بیکبار صدا بآفرین آفرین بلند کردند. و هوگنوها ابرو درهم کشیده ساکت ماندند. هنری چون اینوقت با مارکریت و دوشس دنور صحبت میکرد تغافل نمود مثل اینکه چیزی نشنیده این وقت کاترین با وجود استعمال عطریات زیاد از بوی لاشه زیاد متاذی شده و دیگر دوام نیاورده و گفت آقایان بمسیو امیرال وداع گفته و بپاریس برگردیم انگاه از روی تمسخر در برابر لاشه سری حرکت داد و از تل فرود آمد و موکب هم بطریق د فیله از برابر جثه گذشتند. افتاب در افق در حال غروب کردن بود و جمعیت تمام بهمراهی موکب شاهی روان شدند. بعد از ده دقیقه دیگر کسی در حول دار نماند. الا جوانی سوار اسبی سیاه گویا در حضور شاه درست نتوانسته بود تماشای مصلوب نماید فلهذا بدقت تمام الآن که خلوت شده بود تماشا میکرد. این کوکوناس بود. دوشس دنور که کوکوناس را از نظر نمیگذاشت دید که مشارالیه در میان موکب نیست و مول را نیز دید که از راه منحرف شده راهی را پیش گرفت که بطرف دار عود میکرد. پس بمارکریت نزدیک شده و گفت ما اشتباه کرده‌ایم کوکوناس عقب مانده و اینک مول هم بطرف او میرود. مارکریت خندید و گفت موردی پس اینجا واقعه اتفاق خواهد افتاد. بدم نمیآید که باز باعتقاد اولی درباره مول برگردیم. پس اینوقت این دو پرنسس بخیال این افتادند که از جمعیت جدا شوند. دوشس اشاره بکاپیتن خود کرد که او نیز بگوش ژیلون چیزی گفت که هر چهار نفر از جمعیت جدا. شده آمدند و در پشت مکانیکه گمان میرفت که میانه این دو جوان مبارزتی بشود کمین کردند که ببینند چه خواهد شد. سی قدم از انجا که اینها کمین کرده بودند تا موضعی که کوکوناس ایستاده تماشای جسد امیرال را میکرد فاصله بود مارکریت و دوشس و ژیلون پیاده شده و اسبها را سپردند بکاپیتن که او نیز پیاده شده و عنان هر چهار اسب را بدست گرفته در گودیی اسبها را نگهداری کرد و مارکریت و دوشس در جایی بودند که تمام مکالمات انها را می‌شنیدند. مول آمد و در پشت کوکوناس ایستاده و آهسته دستی بشانه او زد. مشارالیه برگشت و مول را دید و گفت پس این خواب نیست و بیداریست و تو زنده – مول گفت آری مسیو هنوز که زنده‌ام و این تقصیر شما نیست شما قصور در قتل من نکردید لیکن قضا و قدر نخواست. – کوکوناس گفت موردی. من شما را شناختم با وجود رنگ پریده که دارید زیرا که سابقا رنگ شما سرخ بود. – مول گفت من هم شما را شناختم با وجود این خط طولانی زرد رنگ که در صورت دارید. زیرا که رنگ شما پریده تر از این بود وقتیکه من این خط را بروی شما کشیدم. – کوکوناس لبها را خایید. اما صحبت را نخواست قطع نماید و گفت. خیلی عجب مسیو دلامول که یک هوگنو اینطور ببیند امیرال سرنگون از قلاب دار آویخته است و ما را متهم سازند که اینکه تمام هوگنوها را حتی اطفال رضیع انها را بقتل رسانیدیم مول تعظیمی کرده و گفت مسیو شما تبدیل مذهب کردید؟ اوه چقدر اوستا و چیره‌دست بوده‌اید! – مول بهمان آهنگ ادب گفت مسیو من نذر کرده بودم که اگر از این قتل عام رهایی یابم کاتولیک کردم. – کوکوناس گفت کنت این نذر شما نذر بسیار هوشیارانه و معقولانه بود بشما در این باب تهنیت میگویم. آیا نذر دیگری هم کرده‌اید؟ - مول با کمال آرامی گفت آری مسیو نذر دیگری هم نموده‌ام – کوکوناس پرسید که ان چه باشد؟ - گفت اینکه شما را بر این چوبه دار از قلابی دیگر بیاویزم – گفت راستی همچنان زنده زنده! – گفت نه مسیو بعد از انکه شمشیر خود را تا دسته بسینه تو فرو کردم. کوکوناس سرخ شده و از چشمها شرار افکند و بتمسخر گفت از این قلاب خواهید آویخت اوه اوه! مسیو. اما حیف که قدت قدری کوتاه است و دستت نمی‌رسد مسیو کوچلو موچلوی من! – گفت غصه مخور مسیو گنده منده من باسب تو سوار میشوم دستم میرسد آقای آدم‌کش. گمانداری که مردم را میکشی و فخرداری که صد نفر یکنفر را دور کرده و بقتل میرسانید و مباهات هم مینمایید. نه هرگز چنین چیزی صحیح نیست و نشاید. آخر روزی میآید که شخص بجزای خود میرسد و حریف خود را پیدا مینماید گماندارم که انروز رسیده باشد. خیلی میل دارم که بضرب گلوله این سرقبیح و بدشکلت را درهم شکنم اما چه فایده که دستم هنوز ضعف دارد و میلرزد درست بنشان نمیتوانم بروم. کوکوناس متغیر شده و گفت سر مرا قبیح و بدشکل مینامی. و از اسب جستنی کرد و شمشیر را کشید و گفت اینک من حاضرم تو چه داری بیا و بیار. دوشس آهسته بگوش مارکریت گفت گمان میکنم که هوگنوی تو گفت سر بدشکل. چنین است مارکریت. تو هم بدشکل میبینی؟ - گفت نه بر خلاف خوشگل هم هست. اما غیظ شخص را نا حساب میکند. حال سخن مگوی تا ببینیم چه میکنند. مول از اسب پیاده شده و بالاپوش برنگ گل شفتالو از بر کنده و بر زمین نهاد و شمشیر کشیده منتظر ایستاد. اما چون دست دراز کرد بی‌اختیار گفت آی. کوکوناس نیز چون دست حرکت داد گفت اوف زیرا که هر دو از شانه زخمدار بودند و از حرکت دست متاذی میشدند. مارکریت و دوشس چون حالت آنها را دیدند بی‌اختیار خنده را ول کردند. صدای خنده بگوش این دو نفر مبارز رسید نگاه کردند و خانمهای خود را شناختند. پس بوجد آمده با دل قوی عزم جدال کردند. مارکریت خواست که مانع شود. اما دوشس گفت بگذار تا سر و کله بهم بزنند بعد جدا میکنیم. دوشس باطنا میخواست مول را مغلوب و کوکوناس را غالب ببیند. مارکریت چیزی نگفت این دو جوان بهم تاختند اما چنان معلوم بود که مول در فن شمشیربازی از کوکوناس ماهرتر است که لحظه بلحظه کوکوناس را پس میبرد و هر دو کم‌کم نزدیک شدند بگودیکه خانمها در پس ان مخفی شده بودند یکمرتبه شمشیر کوکوناس بسینه مول خورده و او را مجروح کرد که مارکریت فریادی زده همانوقت شمشیر مول را دیدند که کوکوناس را سخت پیچاند و زخمی منکر بر وی زد که کوکوناس بی‌اختیار شده خود را افکند بروی مول و او را در بغل گرفت لیکن همان لحظه ضعفی بر وی مستولی گردیده افتاد بگودی اما در وقت افتادن مول را هم همراه خود برد و هر دو بمیان گودید افتادند. اما با وجود اینکه هر دو نفس در دیگر پیش از این صبر را جایز ندیده با کاپیتن دویدند بطرف انها که از هم جدا سازند. اما پیش از رسیدن انها هر دو چشمها را روی هم نهاده و شمشیرها را از دست افکنده از خود رفته بودند. خون بسیار در دور انها ایستاده بود. مارکریت دیگر خودداری نکرده بنای ناله و زاری گذاشته میگفت اوه دلبرم مول مرا عفو کن که لحظه در خصوص تو بدگمان شدم و عذر میخواهم دلیر و شجاع بوده و هستی. و از طرفی هم دوشس نوحه و ندبه میکرد و میگریست . کاپیتن هم سعی میکرد تا بلکه خون بسته بشود نمیشد. و با خود میگفت عجب زخم ناقولاییست. در این بین شخص سوار بیکنوع عراده بارکشی از چند قدمی راه میرفت که کاپیتن دید و صدا زد. این شخص که زمزمه میکرد و میرفت خوانندگی را قطع نموده و عراده را راند و در پهلوی گودی ایستاد و فرود آمد و پهلوی این دو جوان رفت و خم شد و نگاه کرد و گفت زخم مقبولی است اما من بهتر از این را بلد بزنم مارکریت از قیافه و حرف این شخص بر خود لرزید و پرسید که تو کیستی که چنین میگویی؟ - گفت من مترکابوش جلاد معروف اداره نقابه شهر هستم و از برای اینکه امیرال تنها نباشد کشته را میبرم که در پهلوی وی بیاویزم – مارکریت گفت من هم ملکه ناوار مارکریت هستم و بتو حکم میکنم که مرده که در عراده داری بر زمین افکن و این دو جوانرا بعراده خود بگذار و ببر بلور. hx5vwek78vkw9zpcifpytb5tog0xrta لارن مارغو/جلد ۱/فصل ۱۷ 0 28794 302154 301648 2026-10-05T17:22:20Z Hanooz 17889 جایگزینی «[[محمدطاهر میرزا]]» با «[[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]]» 302154 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = لارن مارغون (جلد اول) | مؤلف = الکساندر دوما | قسمت = فصل ۱۷ | قبلی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۱۶|فصل ۱۶]] | بعدی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۱۸|فصل ۱۸]] | سال = | یادداشت = ترجمه از [[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]] }} عراده که این دو اصلزاده را میبرد براه افتاد و خانمها و کاپیتن نیز از پیش میراندند تا بلور رسیدند و در انجا ایستاد اجرت شایانی بوی داده و برگردانیدند و جوانها را بردند باطاقیکه دوک دالانسون از برای مول معین کرده بود. و فورا فرستادند بعقب استاد آمبرواز پاره چون مشارالیه آمد هنوز هیچکدام بهوش نیامده بودند. مول بطور خطرناک زخمدار نشده بود. از زیربغل راست شمشیر فرو رفته بود اما بهیجوجه صدمه باعضای راسه نرسانیده بود. اما کوکوناس را شمشیر برنه رسیده. و عضو تنفس را سوراخ کرده بود بقسمیکه بادیکه از انسوراخ بیرون میشد شعله چراغی را که نزدیک او میبردند تکان میداد. آمبروازپاره از کوکوناس اطمینان نداد دوشس بسیار دلگیر شد و این انبودکه مارکریت را مانع شد از اینکه نگذارد انها مبارزت نمایند. زیرا که بزور و قوت کوکوناس مطمئن بوده و یقین داشت که او غالب خواهد بود. دوشس را ممکن نبود که این بار او را بمنزل ببرد و در انجا معالجه نماید. زیرا که شوهرش در همان ایام از روم بیرون آمده میآید. و حسنی نداشت که شخص اجنبی را در منزل خود ببیند. مارکریت بجهته پنهان کردن مسئله اینها را نقل بمنزل دوک دالانسون نمود که مول مسبوق بود باقامت انجا و گفت که در اثنای سواری این اصلزادگان از اسب زمین خورده و مجروح کشته‌اند. اما کاپیتن که حاضر معرکه بود مسئله را بروز داده و افتابی نمود. یکجراح که اینها را مداوا میکرد معلوم بود که یکطور حالت پیدا نمیکردند زیرا که زخم اینها از دو موضع مختلف بود و در مزاج دو اثر مختلف داشت که بیک قسم معالجه صحیح نبود. مول که زخمش سبکتر بود زودتر بحال آمد اما کوکوناس که بهوش آمد تب بسیار شدیدی او را عارض گردید که منجر بسرسام و هذیان سختی شد. با وجود اینکه هر دو در یک اطاق منزل کرده و نزدیک هم خفته بودند. مول که زودتر بهوش آمد کوکوناس را ندید یا اگر دید چیزی نگفت و سخنی نگفت و حرکتی نکرد که دلاله بکند بر اینکه او را شناخته است. و برخلاف کوکوناس که چون چشم گشود خیره بمول نگاهی کرد بطوری که واضح بود که او را میشناسد و خونی که از وی رفته است تخفیفی در هیجان غضب او نداده. وسیلان دم اطفا حرارت غیظ و غضب او را نکرده کوکوناس گمان میکرد که خواب میبیند و در اثنای خواب تصور مینمود که صورت خصمی را که دو بار یقین نموده که کشته است باز زنده شده و برابر چشمش مجسم گردیده و او را بیم میدهد. اما تعجب داشت که اینخواب چقدر خواب طولانی است که تمامی ندارد میدید که این خصم اول در پهلوی او خفته بود و میدید که او را نیز چون او جراحتش را مرهم میگذارند و همان جراح که او را معالجه میکند او را نیز معالجه مینماید. بعد میدید که خصمش در روی خوابگاه می‌نشیند و کمکم برمیخیزد. و جراح دستش را گرفته راه میبرد بعد با عصا و بعد از ان خودش بی‌استعانت غیر راه میرود. و او برخلاف بیک جای مانده قوه حرکت ندارد و از سختی تب مینالد. کوکوناس در عالم اغمی و سرسام تمام بهبودی مول را متدرجا میدید. و باو نظر میکرد گاهی مغضب و گاهی ملایم و با ضعف اما همواره با تهدید. تمام این اوضاع در قوه متخیله کوکوناس اثرهای غریب میکرد. یقین داشت که مول را کشته است و بعوض یکبار دو بار هم. و این صورت مثالی روح اوست که باو ظاهر شده اما چرا در پهلوی او میخوابد و چرا او را نیز معالجه میکنند چیز غریب انکه روح بطرف او میآید و در پهلوی خوابگاه او می‌ایستد و باو نگاه میکند و نظرهای با شفقت باو مینماید. و این نظر ترحم و شفقت را کوکوناس بر تمسخر و استهزا حمل مینمود. پس انگاه بهیجان میآمد و متغیر شده میخواست که انتقام خود را بگیرد. کوکوناس را خیالی دیگر نبود غیر از انکه تحصیل اسلحه از هر قبیل باشد نماید. و وقتیکه این روح بنزدیک او آمد با ان اسلحه بزند که او را بسیار متاذی دارد. لباسهای او را که تمام خون‌آلوده بودند از پیش چشمش برداشته بودند. اما خنجر او را که میدانستند حال مدتها طول دارد که تا بتواند استعمال نماید در روی صندلی بجای گذاشته بودند کوکوناس سه شب متوالی وقتیکه مول خفته بود سعی کرد که بتواند خنجر را بردارد اما هر بار که دست دراز کرد زخمش بدرد آمد و نتوانست بردارد تا شب چهارم تحمل وجع کرده دست را رسانید بهر طور که بود خنجر را گرفت و آورد و در زیر متکای خود مخفی ساخت فردا چیزی تاکنون ندیده دید وان این بود که روح را دید که از خوابگاه خود بیدار شده و برخواست و چند دوری در اطاق زده بعد لباس خود را پوشیده و شمشیر بکمر بسته و کلاه بسر نهاده و در را باز کرده و بیرون رفت. کوکوناس نفسی بآسودگی کشیده و یقین کرد که این صورت خیالی زایل شده دیگر بعد از این آسوده خواهد بود. در اثنای سه چهار ساعت که خیالش آسوده شد خون در بدنش بآسودگی دور زده و آرامی و استراحتی در خود دید که از هنگام منازعه تا انوقت ندیده بود. و اگر امر چنین میگذشت یقین کرد که در یکهفته بالمره چاق میشد. اما از بدبختی بعد از چند ساعت مول را دید که باز معاودت نمود. این عودت مول از برای کوکوناس یکمصیبت تازه شد. مول تنها نبود و کسی نیز همراهش بود. و این شخص کسی بود که صورت و هیئت غریبی داشت و لباسی پوشیده بود که گویا عمدا تبدیل لباس کرده بود بمجرد ورود رفت برابر خوابگاه کوکوناس ایستاده و نگاهی کرد اما کوکوناس باو نگاه نمیکرد چشم دوخته بود بروی مول بطور مخصوص باو نگاه میکرد. و انشخص بعد از انکه بدقت بکوکوناس نگاه کرد سری تکان داده و برگشت بطرف مول و گفت اصلزاده من شما خیلی دیر آمدید. – مول گفت من خود نیز زودتر از این نمیتوانستم حرکت نمایم. – گفت در انصورت لازم بود که میفرستادید کسی را بطلب من – مول گفت کسی را نداشتم – گفت حق است فراموش کردم که شما در لور هستید. بخانمها هم اینطور گفتم اما سخن مرا نپذیرفتند اگر انطور که من گفتم رفتار کرده بودند و بعوض این الاغ نادان مرا آورده و بمن رجوع کرده بودند حال مدتها بود که بهبودی حاصل شده و پی کار خود رفته بودید. باری حال ببینیم. این رفیق شما ادراک میکند و هوش دارد؟ - گفت نه جندان – پس گفت بکوکوناس که زبانت را بیرون آر. کوکوناس زبان بیرون نموده و بطرز غریبی بمول نگاه میکرد که باز موجب این شد که انشخص دوباره سر را تکان داد و زیر لب گفت اوه اوه تشنجی در اعصاب پیدا شده که دیگر نباید باهمال گذرانید. من امشب دوایی ساخته از برای شما میفرستم که در سه مرتبه باو بخورانید و ابتدا از نصف شب کرده خوراک دوم را یکساعت بعد و خوراک سوم نیز بفاصله یکساعت میدهید که دو ساعت از نصف شب گذشته تمام میشود – مول گفت بسیار خوب – گفت اما چه کسی دوا را باو خواهد خوراند؟ - گفت من خودم – گفت عهد میکنی که غیر از خودت دیگری مباشر اینکار نشود. – گفت عهد میکنم که بغیر از خودم دیگری نباشد. – گفت اگر طبیب یا دیگر کسی خواسته باشد قدری از این دوا بردارد بجهته اینکه تجزیه نماید تا ببیند که اجزای او چه چیز است – گفت نمیگذارم و تا قطره آخرش را خالی میکنم و دور میریزم – گفت قسم میخوری؟ - گفت آری قسم میخورم. – گفت حال این دو را بواسطه چه کسی بفرستم؟ - گفت با هر کس که بخواهید – گفت آدم مرا نمیگذارند که داخل لور بشود – گفت تدبیر این را هم اندیشیده‌ایم. آدم شما میگوید که از طرف رنه عطرساز ملکه میآیم – گفت انکه در بالای پل سنت میشل منزل دارد؟ - گفت آری هم اوست که کسی روز یا شب خودش و فرستاده‌اش را در لور مانع از دخول نمیشود. انشخص تبسم کرده و گفت چنین باشد ما هم یکبار نام او را بر خود میگیریم. او که بی‌اذن و اجازه متصل شغل ما را اجرا میکند – مول گفت بسیار خوب بشما مطمئن باشم؟ - گفت مطمئن باش – مول گفت اجرت چه باشد؟ - گفت بعد از این بهبودی با خود اصلزاده بکنار خواهیم آمد – مول گفت در این باب آسوده خاطر باش که کماینبغی بشما خدمت خواهد کرد – گفت من نیز همین اعتقاد در درحق ایشان دارم . بعد تبسمی بقسم غریبی کرده و گفت اگر چه عادت مردمان بر این نیست که بعد از بهبودی مرا بخاطر آورند و یادی از من نمایند – مول تبسمی کرده و گفت عجب عجب ! من هستم و بخاطر ایشان میآورم آسوده باشید – گفت بهر صورت من تا دو ساعت دوا را میفرستم. درست فهمیدید؟ از نصف شب شروع مینماید ساعتی یکحضه میدهید و سه قسمت باشد خداحافظ شما. – مول گفت باز بخدمت میرسیم – گفت قرار من در وداع نیست که بشرط دیدار بگویم من همیشه خدانگهدار میگویم پس خدا نگهدار. بعد از گفتن این سخن شخص بیرون رفت و مول با کوکوناس تنها ماند. کوکوناس تمام این صحبت را شنید اما همان لفظ را و چیزی نفهمید الا کلمه نصف شب و همان در خاطرش ماند. و باستمرار و اتصال بمول نظر میکرد که در اطاق راه میرفت و فکر میکرد. دکتر مجهول بقراریکه وعده داده بود دوا را فرستاد که مول گرفته در زیر سرپوشی نهاد. بعد از اتمام اینعمل خوابید. اینحرکت مول بکوکوناس کمی استراحه داد که او نیز بتقلید مول چشمها را رویهم نهاده بخواب رفت و لیکن این خواب تب‌دار و اغمایی متمم هذیان و سرسام بیداری او بود. و همانخیال در خواب نیز او را تعاقب کرده و مول را میدید که باو بتهدید تمام نظر میکند بعد صدای بگوشش رسید که تکرار میکرد کلمه نصف شب را. بعد ساعت زنگ دوا زده را زد و صدای زنگ کوکوناس را هم بیدار کرد و از حرارت تب عطش مفرطی بوی دست داده لبها و زبان و دهان خشکیده وعادتا لامپ کوچکی تمام شبرا میسوخت و روشنایی ضعیف و تاریک او در نظر مریض تب دار هزار نوع خیالات بجلوه آورده بود. ناگاه دید که مول از خوابگاه برخواسته و دو سه دوری در اطاق زده و نزدیک بوی آمد. کوکوناس انوقت دست برد بخنجری که زیر متکا مخفی کرده بود و قبضه خنجر را گرفته منتظر شد که تا مول بیاید و شکمش را پاره نماید. مول یکپیاله برداشته و نزدیک آمد تا رسید ببالین مریض که کوکوناس قوه خود را جمع کرده دست پیش برد که بزند که دست در نصف راه از کار مانده و خنجر از دستش بر زمین افتاد و سر را بروی متکا نهاده بی‌حرکت ماند. مول پیش آمده سر او را از روی متکا بلند کرد و پیاله را پیش لبهای او برده گفت بنوش بیچاره رفیق من که میدانم چقدر تشنه. کوکوناس که احساس برودت دوا را کرد بالطبع میل کرد بخوردن و چون خورد برودتی در خود احساس نمود که احوالش بهتر شده چشمها را گشود مول را دید که او را در آغوش و سرش را بسینه خود چسبانیده و بروی او تبسم میکند. قطره اشکی از چشمش جاری شده و آهسته گفت. موردی مسیو دلامول اگر از این بلا رستم تا هستم دوست تو خواهم بود. – مول گفت خواهی رست اگر دو پیاله دیگر از انکه خوردید بخورید. و خواب آشفته دیگر نبینید. مول بطوریکه دکتر مجهول گفته بود یکساعت درست بعد از ان برخواسته پیاله دیگر ریخته و آورد. کوکوناس این بار دیگر او را با خنجر ملاقات نکرده با روی گشاده دوا را گرفته با میل تمام خورد. این بار خوابی خوش او را برده و باستراحه خوابید. پیاله سوم اثر کاملی بخشید و نفس بترتیب افتاده و با نظم طبیعی نفس میکشید. خوب خوابید. صبح که آمبروازپاره بدیدن مریض آمد از حالت کوکوناس بسیار خوشحال و راضی شده و گفت من بعد دیگر از بهبودی کوکوناس میتوانم خاطر جمعی بدهم. با بجمله زخمهای کهنه و تازه مول و کوکوناس روی ببهبودی گذاشته دیگر وحشتی و اضطرابی باقی نماند. مول بقدریکه ممکن بود از کوکوناس یاری و پرستاری میکرد. و بدوستی مول مشارالیه مستظهر شده روز بروز حالش بهتر میشد. اما یک چیز هر دو را خاطر مشوش داشت. و ان این بود که در ایام ناخوشی واغمی و تب و هذیان هر دو را چنان بنظر میآمد که معشوقه را میبینند و از ظهور معشوقه در خیال خوشحال بودند اما بعد از انکه بر و صحت حاصل گردید دیگر اثری از معشوقه ظاهر نشد مارکریت و دوشس نمیتوانستند آشکار از دو نفر اصلزاده ساده دیدار بکنند و باحوالپرسی هم از جانب ایشان اقتضا نداشت که کسی مخصوصا فرستاده شود گاهی ژیلون از طرف خود به پرسش میآمد و گاهی نیز ان اصلزاده که حاضر معرکه بود بنام خود دیدنی میکرد. اما نه مول جرات داشت که از مارکریت سخنی بمیان آورد و نه کوکوناس را یارای انکه از دوشس صحبتی بدارد. 2hyutard83xtic62kkmad1n30p8enor لارن مارغو/جلد ۱/فصل ۱۸ 0 28795 302155 301650 2026-10-05T17:22:24Z Hanooz 17889 جایگزینی «[[محمدطاهر میرزا]]» با «[[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]]» 302155 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = لارن مارغون (جلد اول) | مؤلف = الکساندر دوما | قسمت = فصل ۱۸ | قبلی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۱۷|فصل ۱۷]] | بعدی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۱۹|فصل ۱۹]] | سال = | یادداشت = ترجمه از [[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]] }} مدتی این دو جوان سر عشق خود را ازهم پوشیده داشته و در سویدای دل خویش نگهداری کرده آخر نتوانستند که با دعوی دوستی و یگانگی بهمدیگر این سر را از هم پنهان دارند پس گفتند و بذکر محبوبه صفایی و رونقی بصحبتهای خود دادند دوستی را با محرمیت کامل و مستحکم نمودند که یکی به پرنسسی و دیگری بملکه عاشق شده و معشوقه از این سنخ دارند. و میدیدند که با رفعت مقام و بلندی مکان معشوقه دست رس انها که تنها اصلزاده ساده پیش نیستند قریب بمحالست. مع هذا باز امید داشتند که دست وصال بدامان معشوقه برسانند. زیرا که امید در دل انسانی احساس است که ریشه را تا بجاهای دور برده است. و بسیار دیر ناامید میشود. و بر حسن و جمال خود نیز اعتمادی وافر داشته و متصل با آمینه خود گفتگو نموده خود را سزاوار هم آغوشی معشوقه میدیدند غیر از اینها مشاهده میکردند که شخصی مجهولی در غیب از انها مراقبت کامل دارد چنانکه چون از بستر ناتوانی برخواستند و توانستند در اطاق راه بروند هر کدام در پهلوی خوابگاه خود لباسی خانگی یافتند که برداشته و پوشیدند. و چون ممکن شد که لباس در بر نمایند صبح که از خواب برخواستند در روی صندلی هر یک پهلوی خوابگاه خویش یکدست لباس تمام از پیراهن گرفته تا بالا پوش یافتند که بنا بر رسم و عادت زمان دوخته شده بود و باصطلاح. آلامود بود و در جیب بالاپوش هر کدام کیسه بود که مملو از پول یافتند که محتاج بخارج نباشند و معطل نمانند. پس این نیکوکار و حامی غیبی دوک دالانسون که در خانه او بودند نبود. زیرا که پرنس مشارالیه هیج یکمرتبه هم باطاق انها بعیادت قدم نگذاشت سهلست که هیج یکباریهم کسی را نفرستاد که پرسشی از احوال انها نمایید. پس یک امیدی در قعر ضمیر انها بود که این التفاتها و مراقبتها از جانب معشوقها باید باشد. پس هر دو با کمال بیقراری انتظار می‌کشیدند که کی از منزل بیرون خواهند رفت؟. مول زودتر و بهتر از کوکوناس چاق شده بود اگر میخواست مدتی بود ک از برای خود کاری ساخته بود لیکن ضمنا با خود عهدی داشته بودند که تنها پی هیج کاری نروند و حظ و نصیب خود را بهم پیوند داده بودند که از هم جدا نشوند. و قرار گذاشته بودند که دفعه اول که از منزل بیرون رفتند مخصوص باشد بر سه ملاقات. اول بدکتر نامعلوم که دوای او کوکوناس را چاق کرد. ملاقات دوم یعنی دیدار از مهمانخانه بل اتوال نمایند که اسب و خورجین و غیره از حوائج سفر در انجا مانده بود و بلاهوریر متوفی سپرده بودند. و ملاقات سوم را از برای رنه عطرساز ملکه مخصوص کرده بودند زیرا که شنیده بودند که او در بعضی علوم غریبه سررشته دارد و بخصوص بعضی جاده‌ها بلد است که میانه عاشق و معشوق تحبیب مینماید. تا از او بلکه چاره از برای درد خود نمایند و باستعانت او بلکه از معشوقه کامی حاصل نمایند. با بجمله دو ماه باین انتظار گذشت تا بالمره بر حاصل گردید. و در این مدت چند بار خواسته بودند که بیرون روند قراولی مانع شده و نگذاشته بود که تا اجازه از آمبروازپاره نباشد اذن ندارد بگذارد که انها بیرون بروند. باری تحصیل اذن جراح نیز نمودند و یکروزی از روزهای خوب پاییز این دو دوست دو ساعت بعد از ظهر دست هم را گرفته از لور بیرون شدند. مول همان بالاپوش معروف گل شفتالویی را که بهنگام مبارزت از برکنده و امروز بهنگام بیداری از خواب در پهلوی خوابگاه یافته بود در برداشت. و کوکوناس هم تنخواهی معتدبهی حاضر کرده بود از برای دکتر مجهول که دوای او او را در یکشب صحت بخشید بر خلاف علاج آمبرواز پاره که احتمال داشت که او را بهلاکت بکشاند – باری مول و کوکوناس دست همدیگر را گرفته از لور بیرون آمده و بقصد دیدار دکتر مجهول و غیره روانه شدند. در اثنای راه که از میدانگاه هاله میگذشتند بنایی هشت گوشه بطرز غریب دیدند که شخصی در روی ان ایستاده و بمترددین اشارات مضحک میکند و مردم بعضی میخندند و میگذرند و بعضی قطعه سنگی و پاره کلوخی بوی میاندازند و او نیز زبان خود را در آورده و چشمها را کج کرده و خود را بشکلهای عجیب بر انها مینماید و این همان دکتر بود. کوکوناس گمان کرد که مول او را آورده است محض از برای تماشا اینحرکات عجیب بعد از قدری ایستادن و تماشا خواست برود که مول گفت اینجا نه از برای تماشا آمده‌ایم بلکه کار دیگری هست همراه بیایید. کوکوناس همراه او رفت تا پهلوی دری که از انطرف بنای مزبور بود. و همان شخص در انجا ایستاده بود. چون کوکوناس و مول را دید شناخته و پیش آمد و باحترام سلامی کرد که کوکوناس آهسته از مول پرسید که این چه کسی است. مول گفت این همان است که دوای او تو را در یکشب چاق کرد. کوکوناس دست دراز کرد بطرف وی لیکن انشخص دست عقب کشید و پس رفت و گفت شما مرا نمیشناسید و الا دست بمن نمیدهید اول به شناسید بعد دست بدهید. – کوکوناس گفت اگر شیطان هم باشید چون مرا چاق کرده‌اید لامحاله دست بشما خواهم داد. شخص گفت بنده مترکابوش جلاد معروف نقابه شهر هستم. کوکوناس فی‌الفور دست عقب کشید جلاد گفت حال دید که من حق دارم! کوکوناس گفت من بهر حال دست تو را لمس خواهم کرد. دست را فرا دار. – جلاد دست را پیش آورد کوکوناس مشتی مسکوک طلا ریخت در مشتش. جلاد گفت اوه پول! بسیار دوست میداشتم که دستت را لمس نمایم زیرا که پول فراوانست و دارم. اما دست اصلزاده که دست مرا لمس نماید ندارم. بهر صورت احسان شما را بمنت قبول دارم خدا شما را توفیق بدهد خانه آباد. – کوکوناس گفت خوشحال شدم که شما را شناختم این شما هستید که مقصرین را شکنجه و سیاست مینمایید پوست میکنید و پایشرا می‌شکنید و سرش را جدا میسازید و غیره؟ - گفت من اعوان دارم که مرا خدمت میکنند و من خود بنفسه اکثر اینکارها را نمیکنم. اما اگر اصلزاده چون شما و چون رفیق شما باشد ان امر دیگریست من خود مباشر تمام کارهای او میشوم. اینکلام کوکوناس و مول را اثری غریبی بخشید که مثل اینکه آب یخی در عروق و اعضایشان در حرکت آمد و بر خود لرزیدند. کوکوناس از خود منفعل شد که اینطور بلا سبب و بلاجهت خارجی بلرزه درآمد و بیم کرد خواست بشوخی این صحبت را تمام نماید گفت استاد کابوش با من شرط کن که چون قضا و قدر خواست که مرا نیز بدست شما سپارد از شکنجه و غیره انچه در حق من مقرر شده که مجری شود خود شما بنفسه مباشر عمل باشید و بدست اعوان خود ندهید – گفت بدیده منت دارم و قبول کردم – کوکوناس دست دراز کرد و گفت ایندفعه بگیر دست مرا لمس کن تا عهد و پیمان را استحکام دهیم. پس جلاد دست کوکوناس را گرفته و عهد نمود. مول دیگر پیش از این معطلی را لازم ندید دست کوکوناس را گرفته و روانه شدند – وقتیکه مول و رفیقش بموضع صلیب تراهوار رسیدند مول بکوکوناس گفت تصدیق میکنی که در اینجا بهتر و آسوده تر نفس میکشد تا در محل هاله – کوکوناس گفت تصدیق دارم و خوشحال هستم از اینکه دوستی از برای خود تحصیل کردم و با مترکابوش شناسایی بهم بستم. البته شخص را در همه جا دوستی باشد بهتر است. – مول خندید و گفت اگر چه در مهمانخانه لاهل‌اتوال باشد – کوکوناس گفت اوه. اما چه فایده که بیچاره لاهوریر کشته شد. خود دیدم که در پهلوی من بضرب گلوله تفنگ افتاد و همچنان افتاده بود که من از انجا نقل مکان کردم. اگر او را یکی از دوستان فرض نمایم از دوستانی خواهد بود که در ان دنیا خواهیم داشت. همچنان صحبت‌کنان آمدند تا رسیدند بکوچه آزبرسک و برابر تعرفه که مشهی است و مسافرین را اشتها میدهد. هر دو جوان منتظر بودند که وضع مهمانخانه را متغیر دیده و زن مهماندار لباس عزا در برو مشغول سوگواری و عملجات مهمانخانه کلا پریشان حال و غمناک و عزادار. لیکن برخلاف تصور ایشان مهمانخانه را با کمال رونق و شکوه و عملجات را در کار و مشتریها در آمد و رفت و زن مهماندار در کمال مسرت و نشاط میخرامد. – مول گفت اه بیوفا باین زودی شوهر کرد. و بیچاره شوهر را فراموش نمود بعد پیش رفته و گفت مادام ما دو نفر اصلزاده هستیم که بیچاره لاهوریر میشناخت. در این مهمانخانه گذاشته‌ایم دو اسب و دو خورجین که حال مطالبه مینمایم. – زن مهماندار قدری بدقت بر انها نگریسته بعد گفت آقایان شما را نشناختم. اگر میخواهید شوهرم را بخوانم و ببینم او چه میگوید. بعد بخادم مهمانخانه گفت غرغوار آقات را صدا کن. خادم رفت بداخل مهمانخانه – کوکوناس آهسته گفت بر شیطان لعنت که چقدر بر من گران میآید که ببینم اینخانه را که بایستی محزون و غمناک باشد اینقدر مسرور و خوشحال است بیچاره لاهوریر! – مول گفت اگر چه میخواست مرا بکشد اما صمیم قلب بخشیدمش. هنوز این سخن را مول تمام نکرده بود که شخصی ظاهر گردید که دیگی در دست داشت که در ته دیگ پیاز سرخ کرده بود که با قاشق بهم میزد چون نزدیک آمد کوکوناس و مول هر دو بیکبار فریاد برآوردند. و بفریاد انها اینشخص برگشت و بر انها نگاهی کرده او نیز فریادی برآوره و دیگ از دستش افتاده و چیزی غیر از قاشق در دستش نماند. اصلزادگان فریاد برآوردند که مترلاهوریر! و مشار الیه نیز بانگ زد که مسیو کوکوناس و مسیو لامول! کوکوناس گفت نمردی! مهماندار شما هم زنده‌اید! – کوکوناس گفت من تو را دیدم که گلوله بتو خورد و صدای شکستن عضوی هم از تو شنیدم و تو را افتاده دیدم در میان خون که از دماغ و دهان و چشمهات جاری بود – متر لاهوریر گفت تمام انچه گفتی حق و صحیح است مثل انجیل. اما انچه گلوله خورد وشکست دسته ساطور بود که در بغل داشتم گلوله بروی ساطور خورده و نگذاشت اما دسته‌اش را شکست لیکن بسیار سخت خوردم بزمین که از دماغم خون جاری شد. این دو جوان در شنیدن اینکلام بقهقهه خندیدند. – مهماندار گفت آه آه! شما میخندید. پس معلومست نیت بد ندارید؟ - گفتند تو چطور مترلاهوریر دیگر از صرافت جنگجویی و دلاوری افتاده؟ - گفت آری آقایان من و نذر هم کرده‌ام که هیج آتشی نبینم مگر آتش مطبخ خودم. – کوکوناس گفت مرحبا و آفرین واقعا احتیاط همین است. باری مترلاهوریر ما در اصطبل شما دو راس اسب داریم و در اطاق شما دو عدد خورجین. – مهماندار گوش را خارید و گفت لعنت بر شیطان! گفتند خوب جواب چه شد؟ - گفت دو راس اسب گفتید؟ - گفتند آری در اصطبل. – گفت دو خورجین؟ - گفتند آری در اطاق نهادیم. گفت حقیقت اینست که شما مرا یقین داشتید که مقتول شده‌ام. چنین نیست؟ - گفتند آری – گفت پس شما اقرار میکنید و تصدیق دارید که چنانکه شما در حق من اشتباه کرده‌اید من نیز در حق شما مشتبه شده‌ام – گفتند یعنی تو نیز ما را مرده تصور کردی و خود را آزاد و بالمره با اختیار گمان نمودی. – گفت آری چنین است و من حالا میبینم که اشتباه کرده‌ام که خود را وارث شما تصور کرده بودم. حالا معلوم میشود که نبوده‌ام – گفتند یعنی اسبها را و خورجینها را بمصرف رسانیده – گفت نه خورجینها باقیست اما انچه در میانش بود نیز تلف گردیده – کوکوناس گفت مول بگو چه باید کرد این ملعون غریبی است مشکل بتوانیم از چنگ او چیزی برآریم؟ بهتر نیست که دو نیمش نماییم؟. این تهدید گویا در مزاج مهماندار اثر کرد. و بعجز درخواست نمود و گفت میشود آخر اصلاحی کرد. – مول گفت گوش بده این منم که باید بیشتر از همه از تو شکایت داشته باشم – گفت محققا مسیو لکنت. زیرا که چنان بخاطرم میآید که در وقت شدت هیجان دیوانگی شما را تهدید کردم. – گفت آری با گلوله که دو انگشت از بالای سرم گذشت – گفت واقعا؟ - گفت بجان عزیزت – لاهوریر با اظهار شرمساری خم شده دیگ را از زمین برداشته و گفت در اینصورت من چاکر شما هستم و از شما معذرت میطلبم و شما را تکذیب نمیکنم – مول گفت من از طرف خودم با شما اینطور اصلاح مینمایم که چیزی از شما مطالبه نمیکنم الا اینکه هر وقت گذارم باینجاها افتاد خودم با دوستانم که همراه باشند لقمه غذا در اینجا صرف نمایم. – مهماندار بی‌اندازه خوشحال گردید و گفت با کمال امتنان قبول دارم. شما چطور مسیو کوکوناس باین معامله شما هم رضا دارید؟ - گفت آری منهم مثل رفیقم باینمعامله راضی میباشم. الا اینکه یکمختصر شرطی هم دارم – مهماندار متوحشانه پرسید انشرط چه باشد؟ - گفت اینکه پنجاه اکو که بشما سپردم بدهید بمسیو مول که بایشان مقروضم. – لاهوریر متعجبانه نظر کرد و گفت کی شما بمن چیزی سپرده‌اید؟ - گفت یکربع ساعت پیش از انکه شما اسب مرا با خورجین بفروشید. – گفت فهمیدم و رفت بطرف صندوقی و گشوده یکیک پنجاه اکو از او بیرون آورده و بنزد مول آورد که گفت بسیار خوب کوکویی از برای ما ترتیب بده و این پنجاه اکو را برسم انعام بده به غرغوار – لاهوریر بوجد آمده و فریاد کرد که واقعا شما اصلزاده نجیبی هستید و دل شاهزاده دارید. و من تا عمر دارم بنده شما میباشم – کوکوناس گفت پس حال کوکوی مزبور را حاضر کن و از روغن و تخم مضایقه ننما. بعد بساعت نگاه کرده و گفت بقدر سه ساعت نیز ما معطل خواهیم شد هنوز راه ما تا پل سنت میشل نصف نشده پس از این مقالات غذا حاضر شده و صرف کردند در همان مکانی که بار اول غذا صرف کرده و در سر عطیه اولین مترس با هم تکلیف بازی کردند. اما باید اقرار کرد که این بار از مذاکره انمقولات صحبتی نکردند. 2ylff1ttk9u0hskach49op4sint0m0g لارن مارغو/جلد ۱/فصل ۱۹ 0 28796 302156 301652 2026-10-05T17:22:28Z Hanooz 17889 جایگزینی «[[محمدطاهر میرزا]]» با «[[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]]» 302156 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = لارن مارغون (جلد اول) | مؤلف = الکساندر دوما | قسمت = فصل ۱۹ | قبلی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۱۸|فصل ۱۸]] | بعدی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۲۰|فصل ۲۰]] | سال = | یادداشت = ترجمه از [[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]] }} از برای عبور از اینطرف شهر بانسمت در انتاریخ که اینقصه را میگویم غیر از پنج عدد پل نبود که یکی از انها از سنگ بود و چهار دیگر از چوب که پل سنت میشل در شمار پنج پل مزبور بود. و غیر از این پلها کلکها نیز در مواضع دیگر برای عبور بود که بیکنوعی عوض از پل میگردید. و در روی این پلها خانها ساخته بودند که مردم منزل داشتند. بشرح و تفصیل این پلها نمیپردازیم که هر کدام جداگانه قصه و حکایات دارند عجاله کلمه چند از پل سنت میشل میگویم که پل مزبور در سال هزار و سیصد و هفتاد و سه از سنگ بنا کرده بودند. و در سی و یکم ژانویه سال هزار و جهارصد و هشت آب رودخانه طغیان نمود و نصف بیشتری از پل را خراب کرد که در سال هزار و چهارصد و شانزده از چوب ساختند و در شب شانزدهم دسامبر هزار و پانصد و چهل و هفت باز طغیان آب خراب کرد و بیست و دو سال قبل از تاریخ ابتدای این حکایت مجددا پل مزبور را ساختند در میان خانهاییکه در روی این پل ساخته شده بود خانه بود دو طبقه و مزین که در پیشاپیش او اینطور نوشته بودند. رنه فلورانتین عطرساز علیا حضرت ملکه مادر شاه. اینخانه با وجود اینکه چفت و کلون مستحکمی داشت که شبها از حمله و هجوم دزدان محفوظ باشد. موجب وحشت و هراس مردم شده بود که از اینخانه شبها میترسیدند که میگفتند اینجا مسکن جادوگران و منزل ارواح خبیثه و ماوای شیاطین است که در عبور از محاذات اینخانه چشم پوشید و راه را کج میساختند چنانکه همسایگان اینخانه از یسار و یمین از روزیکه رنه فلورانتین در انجا مسکن کرده بود منازل خود را تخلیه کرده و رفته بودند. مع هذا باز بعضی از مترددین که شب دیروقت از برابر انخانها میگذشت از شکاف در روشنایی دیده و بعضی صداها می‌شنیدند که شبیه بود بناله و فریاد. و نمیدانستند که اینها کیستند و چرا مینالند آیا اینخانهای جنبین خالی است یا مسکونست از طایفه بشر یا شیاطین و جنسی دیگر از مردمان ایندنیا یا دنیای دیگر. و بجهته اینکه رنه همشهری کاترین و طرف التفات و مرحمت ایشان بود. مردم کمال احتیاط از او داشته و جرات شکوه یا شکایتی یا غمز و سعایتی از او نداشتند حال اگر قاری محترم ما از کسانی نیست که معتقد عقاید باطله باشد بجادو و جادوگر اعتقاد ندارد و از این اباطیل وحشتی ندارد. با ما قدری بیاید و داخل مسکن رنه گردد. دکان طبقه سفلی پس از ساعت هشت عصر بسته شده و تاریک و خالی از سکنه بود تا فردا خیلی دیر. بعد از گشودن ایندکان در انجا خرید و فروخت میشد بعضی عطریات و روغنها و غیره. و دو نفر شاگرد بود که چیز میفروختند و انجا نمیخوابیدند و میرفتند در کوچه کالاندر منزل داشتند و روزها صبح میآمدند و در جلو دکان انقدر راه میرفتند تا در دکان گشوده میشد. و از این دکان دو پله بود که بطبقه بالا راه داشت. و در طبقه بالا باطاقی میرفت که ببزرگی همین اطاق پایین بود. الا اینکه از وسط بواسطه فرشی که انداخته بودند بدو حجره جداگانه مفروز شده بود. در آخر حجره اول دری باز میشد که میرفت بپله بیرون. در جنب حجره دوم دری گشوده میشد که میرفت بپله مخفی الا اینکه این در نمایان نبود زیرا که در برابر او گنجه فرنگی بلندی نهاده بودند که او را مستور داشته بود که بحیله مجهول راه باز میشد و بسته میگردید و کاترین از این حیله مطلع بود و این در مخصوص بود از برای آمد و رفت ملکه مزبوره. و در پشت در میایستاد و سوراخهای مخفی که در گنجه بود چشم و گوش بر انها نهاده داخل اطاقرا میدید و انچه میگفتند می‌شنید. و دو در دیگر آشکار و نمایان باز میشد با پنجره دوم. که یکی میرفت باطاق کوچکی که از سقف روشنایی میگرفت و چیزی در این اطاق نبود الا تنوری بزرگ مشحون بقرع و انبیق که اعمال شیمی و تقطیرات در انجا بعمل میآمد. و در دیگر گشوده میشد بحجره دیگری که بالمره تاریک بوده و روزنه نداشت و فرشی و مبلی نبود. و یکنوع محرابی از سنگ ساخته بودند. بدیوار میخها کوبیده و اسبابهای مختلف‌الشکل آویخته بودند. و در یک گوشه دو قطعه مرغ سیاهی از پایها بسته بودند که پر میزدند. اینحرم شریف تفال و تطیر بود که احکام حال و استقبال و خوشبختی و بدبختی و غیرذلک در اینجا بیان میشد. حال برگردیم باطاق وسط و اطاقیکه دو حجره داشت. و این اطاقی بود که اشخاصی که بمتر رنه رجوع داشتند در انجا پذیرایی میشدند. و اشیا چند که قلوب را مشمئز و حواسرا مضطرب میکرد در انجا مشهود میشد که منسوب بود بجادوگران و اثاث‌البیت ایشان محسوب میگشت از قبیل کله مرده و اجساد مومیایی مصرتن و غیره که کلا در نظر عوام از قبیل اشیایی بود که موحشه بود که غیر از سحره و جادوگران را نبود. و تمام اینها روشن میشدند بواسطه دو لامپی از نقره که قندیل وار از سقف آویخته بود و روغنی معطر که بوی خوشی میداد در وی میسوخت و روشنایی زرد رنگ نشر میکرد که بر وحشت مکان و هولناکی مقام میافزود. رنه در اطاق وسط در حجره دوم دستها را ببغل نهاده و سر بزمین افکنده و فکر میکرد و بسرعت تمام راه میرفت و گاهی سر را تکان میداد. ناگاه در مقابل شیشه ساعت ریگی ایستاده و گفت به به چه غفلتی کرده‌ام و ساعت را زیر و بالا نکرده‌ام نمیدانم چه مدتی است که ریگ تمام شده و گذشته است بعد بماه نظر کرد که از ابر بیرون آمده بود. و با خود گفت ساعت نه است اگر خواهد آمد علی‌الرسم باید همین وقتها یعنی تا یکساعت یا یکساعت و نیم بیاید. پس وقت خواهد بود از برای همه کار. اینوقت بعضی صدا شنیده شد در روی پل. پس رنه گوش بدهان لوله گذاشت که یکسرش بخارج و کوچه منتهی میشد. و گوش داد و گفت نه این صدای پای او نیست و صدای پای انها هم نیست این صدای پای مرد است که بدرخانه من ایستادند و اینجا میآیند. اینوقت در خانه را زدند رنه بتعجیل پایین آمده گفت چه کسی است؟ شخصی گفت لازم است که نام خود را بگویم؟ - رنه گفت لازم است – گفت بنده را نام کنت آنیبال دکوکوناس است. و دیگری گفت من هم کنت لراک دلامول هستم – رنه گفت تامل نمایید آقایان که الآن در را باز میکنم. پس در را گشود و وارد شدند و در را دوباره بست و انها را از پله بیرونی بالا برده و بحجره دوم داخل نمود. چون داخل شدند مول را اضطرابی دست داد که انچه سعی میکر که تسکین بدهد نمیشد و سخت میلرزید در زیر بالاپوش نقش صلیبی کشید. اما کوکوناس مشغول ملاحظه مکان شده بدقت همه جا را ملاحظه نموده و در حجره را خواست بگشاید که رنه دست او را گرفت و گفت اصلزاده محترم من کسی که بملاقات من میآید حق تجاوز از اینجاییکه او را نشانیده‌ام ندارد – کوکوناس گفت چنین باشد اما محتاج بنشستن هستم پس بنشینم. و در روی صندلی نشست مدتی سکوت شد. رنه هم منتظر بود که انها اظهار مطلب نمایند. بعد از لحظه که کوکوناس نفس میزد زیرا که هنوز بالمره چاق نشده بود گفت متر رنه شما شخصی با اطلاع هستید آیا من همینطور خواهم ماند یعنی دو قدم که راه بروم اینطور باید نفس بزنم – رنه پیش آمده و گوش داد بصدای تنفس او بعد گفت نه چنین نخواهد ماند و چاق میشود مطمئن باشید – کوکوناس گفت ممنون شما شدم که مرا خوشحال کردید. بعد مجددا باز سکوت شد. رنه بعد از تامل لحظه پرسید که دیگر چیز دیگری نمیخواستید بفهمید؟ - کوکوناس گفت چرا میخواستم بفهمم که من بدرستی عشق دارم یا نه؟ - رنه گفت عاشق هستی. – گفت از کجا میدانی؟ - گفت از انجا که میپرسی – گفت موردی گمان میکنم که راست میگویی اما برکه؟ - گفت برانکه این قسم را از برای او یاد کردی – کوکوناس گفت مول تو بگو. مول سرخ شده و شرمنده شد و چیزی نگفت رنه گفت خجلت از برای چه تو هم بگوی انچه میخواهی و برای چه منفعل میگردی.؟ مول گفت که مسیو رنه من چون رفیقم نمیپرسم که آیا عشق دارم یا نه زیرا که میدانم که عاشقم. اما میپرسم که معشوقه هم مرا دوست دارد یا نه. زیرا که انچه را امید داشتم بر نفع من باشد. حال مشاهده مینمایم که بر ضرر من شده – رنه گفت شاید انچه لازمه اینکار بود و باید میکردی نکردی – مول گفت چه چیز بکنم غیر از انکه با احترام بخانمی که معشوقه من است بفمانم که او را دوست میدارم – رنه گفت میدانید که غالبا این اظهارات بیثمر میمانند – گفت پس باید ناامید شد؟ - رنه گفت نه نباید ناامید شد. و استعانت بعلم برد. در طبع انسانی بعضی نفرتها هست که باید بر انها غلبه کرد و بعضی میلها میباشد که باید انها را تحریک نمود. میدانید که آهن بالذات مغناطیس نیست اما بصنعت و علم او را مغناطیس میتوان کرد که آهن را جذب نماید – مول کفت راست است لیکن من از طلسمات و اعمال سحریه طبعا بدم میآید – رنه گفت در صورتیکه چنین است پس اینجا چرا آمدی؟ - کوکوناس گفت طفلانه پرسش نمایم. آیا شما میتوانید شیطان را بمن بنمایید؟ - رنه گفت نه مسیو لکنت – گفت افسوس مسیو رنه. که اگر شیطان را میدیدم دو کلمه بوی میگفتم که موجب جرات و جسارت مول میشد. – مول گفت اینطور باشد حال در اصل مطلب سخن گویم. حال بگویید که صورت معشوقه را میگویند که از موم درست مینمایند و بعضی افسونها بر او میدمند و اعمال سحریه بعمل میآورند حاصلی و ثمری دارد و سود می‌بخشد یانه؟ - گفت صحیح است بطوریکه تخلف نمیکند – گفت ضرری و زیانی بمزاج و شخص محبوبه که نمیرساند؟ - گفت مطلقا باکی نخواهد داشت. – گفت در اینصورت پس امتحان نمایم- گفت میل داری که بفهمی با چه کسی سر و کار داری مسیو دلامول؟ - گفت باین آرزون میمیرم در اینوقت دستی بدر کوچه زدند اما بقدری آهسته و ملایم که کسی غیر از رنه نشنید و او هم بجهته اینکه گویا منتظر بود. – گفت اکنون بخوان محبوبه خود را و او را دعوت کن . مول زانو زد چنانکه نام مقدس را میخواند و مشغول شد بدعوت محبوبه. رنه فرصت کرد و گذشت بقسمت اولی مکان و از پله مخفی فرود آمد و زود بچابکی برگشت و انوقت صدای پای خفیفی آمد که بسبکی در روی تخته فرش راه میرفتند. مول چون از دعوت فارغ شد برخواست و رنه را دید که صورتی از موم در دست دارد که بالاپوشی بر او پوشانیده و تاجی بر سرش نهاده. خطاب بمول کرده گفت آیا عزم داری که این محبوبه سلطنی خود را همیشه بخواهی و میل داری که محبوب او باشی؟ - گفت آری بر این عزمم اگر خود میرود سر. و جان در سر اینکار ببازم. رنه گفت بسیار خوب و قطره چندی از آفتابه آب بدست ریخته و کلماتی چند بزبان لاطین تلفذ نموده و آب را افشاند بسر و صورت ان تمثال مومی و گفت تو را مارکریت نام نهادم و دل تو را از محبت مول انباشتم. و تخم عشق او را در دل تو کاشتم. پس کاغذی سرخ گرفته و خطی چند بسریانی در روی او کشید و سوزنی از فولاد از ان کاغذ گذرانیده و سوزن را بدل صورت فرو برد. عجب انکه قطره خونی ظاهر شد پس کاغذ را سوزانید و حرارت آتش سوزانرا گرم کرده و قدری از موم آب شده و خون را نیز خشکانید. رنه گفت بقوه امتزاج طبیعی حرارت عشق تو همینطور دل زنی را که دوست داری سوراخ کرده و میسوزاند. کوکوناس باطنا تمسخر میکرد و در پیش خود بر عقل مول میخندید. اما مول براستی عشق داشت چشم بصیرتش پوشیده شده و از صمیم قلب باور کرده عرق سردی از بیخ مویهای او قطره قطره بیرون میریخت. انگاه رنه گفت لبها را بلبهای تمثال بگذارد بگو. مارکریت من تو را دوست دارم بیا مارکریت. مول اطاعت کرد. همانوقت صدای در اطاق دوم شنیده شد که باز گردید. و صدای پایهای خفیف مسموع شد. و کوکوناس از انجا که متجسس بود و اعتقاد بر این مقولات نداشت خواست تا پرده را بالا بکند ترسید که رنه مانع شود چنانکه گشودن در مانع شد. پس خنجر را کشید و آهسته پرده را قدری پاره کرد و چشم بر سوراخ او نهاده و فریادی زد. و صدای دو زن بر فریاد او بفریاد خودشان جواب دادند. مول که تمثال مومی را که در دست داشت میخواست بیندازد که رنه گرفت. گفت بکوکوناس چه خبر است؟ - کوکوناس گفت خبر این است که دوشس دنور و مادام مارکریت در پشت این پرده حاضرند. – رنه تبسمی تند و تلخ کرده و گفت ای بی‌اعتقاد هنوز بقوه افسون و امتزاج طبیعی باور نداری؟ - مول که ملکه را دید بجای خشک ماند. و کوکوناس هم چون دوشس را دید لحظه مبهوت گردید. مول تصور داشت که سحر رنه روح و مثال مارکریت را احضار کرده واینکه می‌بیند طیف مارکریت و صورت و نبمیه ایشان است. و کوکوناس هنوز دری را که اینها از ان در داخل شده بودند و نیمه باز مانده بود میدید و سر این خارق عادت و عله این معجزه را میفهمید. پس در اثناییکه مول مبهوت و متحیر مانده و چنان آه میکشید که سنگ را میترکاند کوکوناس بعضی سوالات فیلسوفی با خود کرده و مسئله بر وی کشف گردید. و از سیمای دوشس و تبسم مارکریت درک مطلب کرده و فهمید که شخص از برای دوست خود میتواند بکند و بگوید انچه را که از برای خود جرات نمیکند پس یکسر رفت به پیش مارکریت و در حضور ملکه زانو زده و گفت مادام هم‌اکنون بنا بر خواهش دوست گرامی من دلامول متر رنه. احضار کرد صورت و همیه شما را. و با کمال تعجب دیدم که طیف شما بهمراهی جسم کسی که در پیش من بسیار عزیز است حاضر شد. حال ای روح و طیف علیا حضرت ملکه ناوار از مشا درخواست میکنم که باین جسمی که همراه دارید بفرمایید تا بانطرف پرده بگذرند. – مارکریت خندید و اشاره نمود بهنریت که بدانسوی پرده بگذرد – کوکوناس گفت دوست عزیزم مول گوش فرا دار و بقدریکه در قوه داری فصاحت و بلاغت بخرج بده و بفهمان بجسم مادام لا دوشس دنور که من فدوی وفادار و غلام جان نثار ایشان هستم. مول تاملی کرد. کوکوناس گفت عزیزم انچه میگویم بکن. و برنه نیز گفت شما هم زحمت بکشید و نگذارید کسی ما را مزاحمت برساند. رنه اطاعه کرد. – مارکریت بکوکوناس گفت موردی مسیو تو شخص صاحب عقل و هوش هستی گوش میدهم چه مطلب داری بگوی – کوکوناس گفت انچه من بشما میگویم ای طیف ظریف و ای روح لطیف بجسم نازنین خود بگویید که ایندوست بیچاره من مول مسکین را بنظر رحمت دیده و التفاتی در حقش بفرمایید. و اگر شما با جسم و بدن خود در اینجا بودید من هرگز این جسارت را نمیکردم و چنین سخنی بدختر هنری دوم و خواهر شارل نهم و زن هنری شاه ناوار نمیگفتم. اما چون شما روح مجرد هستید و کبر و غرور در مجردات نیست و از غیظ و غضب و سایر آلایش و نقایص ارضیه عاری و مبرا هستید. روح ابدا متغیر و غضبناک نمیشود و بخشم نمیآید در صورتیکه بایشان گویند که شما را دوست میداریم. پس ای روح مجرد از بدن لطیف خود درخواست نمای که این مول بدبخت را دوست دارد. این بیچاره را که چقدر مشقتها کشیده گاهی شمشیر رفیقش یکوجب بجوفش فرو میرود. و گاهی بآتش عشق تو میسوزد. اگر تو روح مجردی و تلفذ نمیتوانی اقلا برویش بخند و اشاره نما که موجب مسرت این بدبخت شود. موردی خواهش مرا بپذیر و الا این شمشیر خود را بشکم متر رنه فرو مینمایم تا او که اینقدر قدرت دارد و بر ارواح اینقدر مستولی است از روح محترم شما درخواست نماید که عرایض مرا قبول فرمایند. در این خاتمه کلام کوکوناس مارکریت دیگر خودداری نتوانست بی‌اختیار خندید و دست خود را بکوکوناس داد که او نیز اندست ظریف را در دست خود گرفت و مول را اینطور صدا زد که ای روح دوست من مول تو هم علاقه بدن را بگسل و داخل مجردات شو و بمجمع روحانیان در آی و شتاب کن و باینجا بیا. – مول متحیر و مبهوت با کمال اضطراب پیش آمد. کوکوناس سر او را گرفته و پیش آورد گفت تو هم روی خود را بگذار بروی این دست لطیف و روی مول را وصل کرد بدست مارکریت و دیرزمانی اینطور نگهداری نمود که هیجکدام نخواستند از هم جدا گردند. مارکریت متصل تبسم میکرد. لیکن دوشن بهیجوجه تبسم نمیکرد زیرا که از این فقره که کوکوناس کار مخصوص خود را ترک کرده و مشغول کار مول شده از برای او تلاش میکند دلگیر شده و غرق رشک و حسدش بحرکه آمده بود. مول ملتفت شد و دید که دوشس ابرو در هم کشیده و از حالت طبیعی بیرون رفته و بر خود میلرزد. پس رفیق خود را در خطر دید در فکر اصلاح کار افتاد. از جای برخواسته و دست مارکریت را در دست کوکوناس نهاده و آمد دست دوشس را گرفته و زانو بر زمین گذاشته و چنین خطاب کرد. ای نیکوترین نیکوان و ای محبوبترین دلبران بر این دلیر شجاعان و پهلوان زمان انکه با همه دلیری ذلیل و خاکسار شماست و از عشق تو شبانه روز نالان است و از آرزوی وصال تو همواره گریان بحدیکه بمن میگوید که اگر محبوبه رام نشد و معشوقه بکام نگشت مستدعم که شمشیر خود را دوباره بر دل من فرو کنی و خلاصم سازی که زندگی بی‌معشوقه بکارم نمیآید. رحمی بوی نمای و تبسمی برویش بفرما تا روحش بپرواز آید و سر قدم ساخته و نقد دل بکف نهاده نثار حضورت نماید. و هم اکنون منتظر نگاه است و چشم براه هنریت بعد از گوش دادن بدقه بکلام مول برگشت و متوجه کوکوناس گردید که ببیند آیا انچه مول میگوید. مطابق است با آثار سیمای کوکوناس. گویا مطابق یافت و دید انچه را میخواست پس تبسمی کرده و گفت آیا انچه میگوید راست میباشد و صحیح است؟ - کوکوناس گفت موردی. صحیح نباشد پس چه است.صحیح است مادام. درست است عمرم. راستست عزیزم. – دوشس گفت در انصورت پس چرا معطل مانده و نمیآیی. زود بیا که دیرم شد. کوکوناس دیگر نگذاشت که تکرار مطلب بشود بچابکی و چالاکی خود را بپای معشوقه رساند و از انطرف مارکریت اشاره بمول کرد که خود را بآغوشش افکند. مشغول بوس و کنار شدند پنجدقیقه دو عاشق و معشوقه گرم صحبت بودند که ناگاه متر رنه داخل شد و انگشت بر لب نهاد و امر بسکوت کرد. و همانلحظه از درون دیوار صدای کلیدی شنیده شد که بسوراخ قفل داخل شد. و دری گشوده گردید. مارکریت متغیرانه گفت وقتیکه ما در اینجا هستیم گماندارم که کسی را حق ان نباشد که بیاید. – رنه سر بگوشش نهاد و گفت حتی ملکه کاترین هم! در استماع این سخن مارکریت از جای جسته و دست مول را گرفته از پله خارجی فرود آمد و هنریت با کوکوناس هم از پی انها بسرعت رفتند. 5lhu4jl1qzl94elo9l0y6qp40slru8g لارن مارغو/جلد ۱/فصل ۲۰ 0 28797 302157 301654 2026-10-05T17:22:31Z Hanooz 17889 جایگزینی «[[محمدطاهر میرزا]]» با «[[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]]» 302157 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = لارن مارغون (جلد اول) | مؤلف = الکساندر دوما | قسمت = فصل ۲۰ | قبلی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۱۹|فصل ۱۹]] | بعدی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۲۱|فصل ۲۱]] | سال = | یادداشت = ترجمه از [[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]] }} هنوز مارکریت و مول وکوکوناس و هنریت از پلها فرود نیامده بودند و صدای پایشان میآمد که کاترین وارد اطاق گردید. و از رنه پرسید که اینها چه کسان بودند؟ - رنه گفت عاشق و معشوقها که بحرف من باور کرده و دل قوی داشته و یقین کردند که از عشق هم بیقرار هستند دست در گردن هم کرده و رفتند – کاترین گفت خوش بحالشان بگذاریم بروند. دیگر کسی در اینجا نیست؟ - گفت نه مادام غیر از علیا حضرت شما و این چاکر دیگر کسی نیست – کاترین گفت انچه گفته بودم بجای آوردی؟ - گفت در باب مرغهای سیاه؟ - گفت آری – گفت حاضر و مهیاست مادام – گفت کاش تو جهود بودی – گفت من جهود بودم! مادام. از چه جهت؟ - گفت بجهت اینکه میتوانستی بخوانی کتابهاییکه در باب ذبیحه بعبری نوشته‌اند. من یکی از این کتابها را دادم ترجمه کردند و خواندم معلوم شد که عبریها در دل و جگر تفحص فال مطلوب را نمیکردند مانند رومنها بلکه در مغز سر ذبیحه از خطوطیکه قلم قدرت رسم کرده است تفرس حال نموده و فال از حال و استقبال میگرفتند. – گفت آری مادام من هم نیز شنیده‌ام که یکی ازدوستان من از ریتون چنین میگفت – کاترین گفت آری خطوط بسیاری هست ک راه بر کسانیکه گوینده فال هستند باز مینماید. اما کلدانیون سفارش نموده‌اند که این امتحانات را در مغز سر انسانی بعمل آورند که در انجا خطوط بهتر و آشکار تر است – گفت مادام شما میدانید که اینعمل محال است – گفت یعنی مشکل میباشد اگر در سنت بارتلومی اینفقره را میدانستیم امتحانهای خوب و فراوان میکردیم. حال اولین مقصری را که بقتل میرسانیم در مغز سر او نیز امتحان را خواهم کرد. عجاله امتحان خودمانرا بکنیم. اطاق ذبیحه را مهیا نموده‌اید؟ - گفت آری مادام – گفت پس بگذریم بانجا رنه چراغی روشن کرد که از مواد مختلفه ساخته شده بود. گاهی روشن میشد و معطر بود. و گاهی دود میکرد و بوی خوش داشت. و پیش افتاد و کاترین را برد بحجره که مرغها در انجا بودند. کاترین خود از برای ذبیح کاردی فولادین تند و تیز و صیقلی منتخب کرد و گفت چگونه امتحان نمایم؟ - گفت یکیرا از جگر و دیگری را از مغز سر امتحان مینمایم. اگر نتیجه یکی شد و با امتحانات سابقه مطابق آمد عمل صحیح و بی‌عیب است. – گفت اول از کدام شروع نمایم؟ - گفت نخست در جگر امتحان نماییم. – گفت چنین باشد. پس مرغرابست بمحراب چنانکه پشت بر زمین مانده واستطاعت حرکه نداشت. کاترین کارد را گرفته بیکضرب سینه او را شکافت. مرغ سه مرتبه بانگ زد و مدتی پر زد و جانداد کاترین بدلگیزی تمام گفت همیشه سه بار بانگ که علامت سه مرگ است در خاندان! انگاه احشا را گشود و جگر را در طرف چپ آویخته یافت و بدلخوری گفت سه مرگ متوالی بعد از ان انقراض خاندان! میدانی رنه که این هولناک و دهشتناک است. – گفت حالا ببینیم مادام که امتحان دومی نیز با اولی وفق خواهد داد. رنه رفت بطرف مرغ دیگر که از دست رنه رها شده بدور اطاق میدوید و گرفته نمیشد. بالاخره در یک گوشه خواست که بگیرد مرغ از بالای سر رنه پرواز کرده و چراغ را که در دست ملکه بود خاموش کرد. – ملکه گفت میبینی رنه اینطور خانواده ما خاموش خواهد شد مرگ از بالا میدمد و چراغ هستی ما خاموش شده و از روی زمین محو و نابود میشود. سه پسر و سه پسر میمیرند. آه چه کنم!. رنه چراغ را از دست ملکه گرفت و برد روشن کرد و آورد. مرغ را دیدند که سر در سوراخ قیفی کرده است و مخفی شده – کاترین گفت اقلا از سه بانگ ایندفعه خلاص میشویم زیرا که با یکضربه سر مرغ را جدا میسازم. واقعا کاترین چنانکه گفته بود بعد از بستن مرغ بیکضربه سرش را جدا ساخت لیکن سر مرغ سه مرتبه دهان گشود مثل اینکه بانگ میزند – کاترین باضطراب گفت ببین رنه که بجای سه بانگ که ممکن نبود سه بار نفس میزند و جان میدهد. همواره همان عدد سه هر سه خواهند مرد. حال میبینم که مغزش چه حکم میکند. انگاه کاترین تاج خروس را برید و باحتیاط سرش را گشود پس مغز سرش را با کما دقت نظر و تامل نموده و دستها را بهم زده. و بناله گفت رنه بیا و ببین. مشارالیه آمده و خم شده و گفت چهار حرف H میبینم. – کاترین گفت همانست صریح میگوید هنری چهارم صاحب تاج و تخت خواهد شد. پس کارد را از دست افکند و فغان برداشته و گفت چه بدبخت بوده‌ام. صورت این زن در اینوقت بس هولناک بود. رنگ پریده مثل میت در روشنایی چراغی حزن‌انگیز و دست و پنجه خونین منظر متوحشی داشت. با کمال تاسف گفت. او آخر سلطنت کرد. رنه بفکر فرو رفته او نیز تکرار کرد و گفت او هم سلطنت خواهد کرد. بعد از لحظه سکوت گویا خیالی تازه بذهن کاترین رسید که آثار دلگیری از سیمای او محو شد و برنه گفت قصه از طبیبی بخاطرم رسید که بتوسط تفرجی و گشت و گذاری دخترش را با رفیق دخترش مسموم ساخت تو چنین قصه در خاطر داری؟ - گفت آری مادام. گفت گویا رفیق دخترش . . . رنه گفت لا دیس لاس نام شاهی بود مادام. – کاترین گفت آری بخاطرم رسید. آیا تفضیلی از این قصه بلد هستی؟ - رنه گفت کتابی کهنه دارم که از این داستان در انجا تفصیلی میگوید. – ملکه گفت برویم باطاق دیگر تو انجا انکتاب را بمن میدهی میخوانم. پس هر دو از حجره بیرون آمده و رنه در حجره بست و گفت علیاحضرت شما فرمانی دیگر متعلق بذبیحه دارید اگر بفرمایید؟ - گفت نه عجاله باید صبر نمایم تا مقصری بدست آورده و سرش را بعد از سیاست از جلاد بگیریم. و امتحان جدید در او نمایم. رنه تعظیمی کرده و چراغ را بدست گرفت و از قطار کتابها کتابی را بیرون آورده و داد بدست کاترین. که گرفته و نظر کرد. گفت این در باز و شاهین سخن میگوید باید کتاب شکار باشد. – رنه گفت پاردون اشتباه کردم و عوضی دادم اما این کتاب در فن شکار کتاب بسیار نفیسی است و از همه جهت در دنیا سه نسخه از او هست جلدی در کتابخانه ونیز و نسخه هم در نزد لورن جد شما بود و نسخه سوم همین است که ملاحظه میفرمایید. – کاترین گفت بجهته کمیابی نسخه‌اش او را عزیز دارم اما چون عجاله بکارم نمیخورد. بشما رد میکنم و پس داد. رنه گرفته و کتابی که میخواست آورده و موضعی را گشود و بملکه داد که قدری مطالعه کرد بعد کتاب را رویهم نهاده و گفت بقدریکه میخواستم خواندم. کتاب را روی میز گذاشته و برخواست لیکن در خیال خود ضبط کرد انچه را که عزم نموده بود اجرا دارد. کاترین سر بزمین افکنده چند قدمی بطرف در بر داشت. ناگاه ایستاده و چشم بروی رنه دوخته و خیره بروی او نگریسته و گفت اقرار کن که تو سحری و افسونی از برای ازدیاد عشق از برای او نموده؟ - رنه مضطربانه پرسید از برای که؟ - گفت از برای مادام دسو – رنه گفت ابدا مادام چنین کاری نشده و در این باب سوگند میخورم. – گفت مع هذا این از اثر جادو باید باشد که چنین دیوانه و مفتون او شده – گفت چه کسی را میفرمایید؟ - گفت هنری این ملعونیکه میخواهد بعد از فرزندانم شاه شود و خود را هنری چهارم لقب دهد. انکه پسر ژآن دالبره است. و اینکلمه آخر را کاترین با آهی گفت که رنه را بلرزه در آورد. زیرا که بخاطرش آمد دستکشی که بفرمان او زهرآلود ساخته بود که موجب هلاکه ملکه ناوار مادر هنری گردید – رنه پرسید که هنری باز بانجا میرود؟ - گفت همیشه و هر شب. – گفت پس من گمانداشتم که شاه ناوار بالمره بطرف زن خود میل کرده و از او بریده است – گفت چنین بازی درآوردند و نمیدانم بچه خیال همه متفق شده‌اند تا مرا فریب دهند. حتی دخترم گاهست که او نیز مرگ برادرهایش را طالب است و میخواهد ملکه فرانسه گردد. آخر خواهیم دید. بعد از گفتن اینکلمه تهدید آمیز ملکه از پلها فرود آمد. و رسید بدکان عطرفروشی. روی برنه کرده و گفت تو بمن روغن ملین جلد وعده کرده بودی برای دستها و لبهایم رنه. اینک هواها سرد میشود و زمستان میرسد تو میدانی که پوست دستهایم و لبهایم چقدر نازک و لطیف هستند و دوام سرما را ندارند. – گفت مادام مشغول ساختن هستم و فردا بخدمت میآورم. گفت فردا قبل از ساعت نه من بکار عبادت خود مشغولم – گفت من در ساعت نه در لور خواهم بود – کاترین به بیقیدی تمام گفت واقعا مادام دسو نیز بشره بسیار لطیفی دارد. از کدام روغن برای نرمی بشره استعمال میکند؟ گفت از برای نرمی دست روغن تخم گل آفتاب گردان و از بهر لبها موم روغنی که درست میکنم که فردا ار برای او یکقوطی و همچنان از برای شما بیاورم. کاترین لحظه متفکر ماند. و بعد با خود گفت این زن خیلی خوشگل است و عشق هنری بر او غرابتی ندارد. رنه که می‌شنید گفت از قراریکه گماندارم مخلص باوفای علیاحضرت ملکه است. – کاترین تبسم کرد و شانه حرکت داد و گفت زن بعد از انکه کسی را خواست هرگز از برای دیگری وفاداری نمیکند. تو رنه از برای او تجیبی کرده – گفت قسم میخورم که کاری نکرده‌ام مطمئن باشید – گفت بسیار خوب دیگر از این مقوله صحبت نداریم. حال ان موم روغنی که از برای او ساختی ک لبها را نرم و گلناری میکند بمن بنما تا ببینم چطور است؟ - رنه برخواست و شش قوطی کوچکی از نقره که یکجور بودند نشان داد و گفت اینها هستند که من مخصوصا از برای او ساخته‌ام. کاترین یکیرا باز کرده دید که موم روغنی دارد بست و داد و گفت از روغنی که برای دست داری قدری برای من بده که میخواهم همراه ببرم. رنه برخواست و رفت باطاق دیگر که ملکه بچابکی یکی از قوطیهای نقره را برداشت و در جیب نهاد. رنه برگشت و روغنی که آورده بود داد. ملکه گفت مرسی رنه. بعد از قدری تامل گفت موم روغنی که از برای مادام دسو درست میکنی تا هشت روز بمشارالیها مده اول من خودم میخواهم امتحان بکنم. پس مهیای رفتن شد. رنه گفت من هم همراه باشم – ملکه گفت تا سر پل بیا انجا اصلزادگان من با تخت روان انجا منتظرند. ملکه پایین آمد و رنه همراهی کرد تا سرپل انجا چهار نفر اصلزاده سواره با تخت روان ملکه منتظر بودند. رنه ملکه را روان کرد و خود برگشت اولین کاریکه در منزل کرد این بود که قوطیها را شمرد دید که یک قوطی مفقود است. 00s4m2uk8rdidaiyl1y1ow6t483vr90 لارن مارغو/جلد ۱/فصل ۲۱ 0 28798 302158 301656 2026-10-05T17:22:36Z Hanooz 17889 جایگزینی «[[محمدطاهر میرزا]]» با «[[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]]» 302158 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = لارن مارغون (جلد اول) | مؤلف = الکساندر دوما | قسمت = فصل ۲۱ | قبلی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۲۰|فصل ۲۰]] | بعدی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۲۲|فصل ۲۲]] | سال = | یادداشت = ترجمه از [[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]] }} کاترین در حدس خودش خطا نکرده بود. هنری باز عادت قدیم را از سر گرفته و هر شب میرفت پیش مادام دسو. در اوایل پنهانی شدید و کم‌کم احتیاط را بکنار گذاشته چنان میآمد که ملکه کاترین را در فهمیدن اشکالی نبود. و میدانست که مارکریت باسم زن هنریست اما رسم با مادام دسو است. در اول اینقصه مختصری از آپارتمان مادام دسو ذکر کردیم. اما دریکه داریول بروی هنری باز کرده و بعد از دخول هنری میبست بمکانی بود که بالمره بما مجهول است. این منزل مثل منزل انهاییکه پرنسها مکان میدهند به همسفرهای خود. که میخواهند در دم دست داشته باشند. بسیار کوچک و ناراحت بود. در طبقه دوم تقریبا بالای عمارت هنری واقع. در این آپارتمان بدهلیزی باز میشد که در منتهای اندهلیز روزنه بود که روشنایی کمی میداد. در زمستان سه ساعت بعد از ظهر مجبور بودند که چراغ روشن نمایند. در همه وقت این لامپ روغن بیک اندازه و مقدار داشت که کم و زیاد نمیشد پس از اینقرار همیشه در حوالی ساعت ده عصر خاموش میگشت و در فصل زمستان مامنی از برای عشاق بود که بآسودگی با محبوبه در انجا خلوت کرده و بخاطر جمعی تردد مینمودند بیک اطاقی بیرونی مفروش با پرنیان گلدار و یک اطاق پذیرایی مفروش با مخمل آبی و یک اطاق خوابگاه با پرده از اطلس سرخ و مزین با روئیل که آینه با چارچوبه نقره و دو تابلو از کار اوستاد صورت ربه‌النوع عشق نهاده بودند. همین عبارت بود از مسکن بعبارت اخری آشیانه مادام دسو دام دانور یعنی مشاطه ملکه کاترین. و در گوشه میزی با اسباب بزک و تمام لواحقش بود. و در گنجی دری بود که گشوده میشد بنمازخانه که بعضی اسباب معمول عبادت در انجا بود. و دو سه قطعه اسلحه از دیوار آویخته بودند که رسم‌الزمان بر این بود که زنها نیز اسلحه بر میداشتند و بعضی از اوقات بکار میبردند و احیانا بهتر از مردها استعمال مینمودند. فردای انشبی که ان تفصیل در خانه رنه گذشت عصری بود که مادام دسو در اطاق خوابگاه خود در فراز خوابگاهی نشسته بود و به هنری صحبت میکرد از عشق خود. و از خدماتیکه باو کرده بود. هنری نیز باو شکرگذاری میکرد و اظهار امتنان مینمود دسو امشب خیلی محبوب و دلیر بود در لباس شب که عبارت از قطیفه ساده بود. بهنری گفت که راست بگو آیا انشب که در خانه ملکه ناوار خفتید و لامول در پایین پای شما خوابید بر شما چه گذشت آیا میخواستید که لامول در انجا نباشد و بآسودگی عیشی نمایید؟ - هنری گفت واقعا چنین بود. و بر من خوش نگذشت. – مادام دسو تبسمی کرده و گفت بعد از انشب چند بار دیگر بانجا رفته‌اید؟ - گفت هر چند بار که رفته‌ام بتو گفته‌ام. – گفت حال بمن نگفته هیج بانجا نرفته‌اید؟ - گفت نه – گفت قسم میخوری؟ - گفت البته اگر هوگنو بودم. اما . . . – گفت اما چه؟ - گفت اما اینکه حال کاتولیکم و مذهب کاتولیک قسم را منع میکند. – دسو سری تکان داد و چیزی نگفت – هنری گفت حال ببینیم هر چه من میپرسم تو هم جواب خواهیی داد؟ - گفت البته جواب میدهم زیرا که چیزی ندارم که از تو پنهان سازم – هنری گفت بگو ببینم چرا اینقدر با من سخت گیری میکردی و تن بوصال در نمیدادی قبل از عروسی من. اما بعد از عروسی رام شدی و دست در آغوشم کردی. سر این چه باشد – گفت هنری. از من سوال میکنمی مسئله را که فیلسوفان از سه هزار سال باینطرف جان کندند که بفهمند هنوز نفمیده‌اند و مسئله لاینحل مانده هنری هرگز هیج زنی مپرس که چرا مرا خواستی که این سوال جواب ندارد. بهمین قدر راضی شو و قناعت کن که بپرسی آیا مرا دوست داری؟. هنری تبسمی کرد و گفت خوب حال شارلوت مرا دوست داری؟ - مادام دسو خندید و دست ظریف خود را گذاشت بدست هنری و گفت که آری دوستت دارم. هنری این دست را گرفت و نگهداری کرد و گفت ایکاش انکلمه را که فیلسوفان از سه هزار سال تاکنون تفحص کرده‌اند و نیافته‌اند من میافتم. اقلا مال دیگران نباشد مال شما را میدانستم که چه بوده است؟. مادام دسو سرخ شد و هنری باز گفت پس شما مرا دوست دارید در اینصورت هیج چیز دیگر نمیخواهم. و خود را سعادتمندترین مردم میدانم. اما اینقدر هست که انسان بالطبع همیشه میخواهد که چیزیرا که از او منع کردند درک نماید و مجهول نداشته باشد. پدر ما حضرت آدم علیه السلام از چیزی که ممنوع شده بود تحمل نکرد و انهمه نعیم بهشتی را از برای تفحص چیزی از دست داد. پس من نیز میخواهم مجهولی نداشته باشم پس بمن بگوی عزیزم. که آیا اینطور نبوده است که ملکه کاترین تو را حکم کرده بود که مرا دوست داری؟ - مادام دسو گفت هنری هر وقت که از کاترین صحبت میداری بسیار آهسته سخن گوی. – هنری با بی‌اعتنایی تمام بطوریکه مادام دسو نیز مشتبه شد گفت اوه این سابق خوب بود که از این مادر مهربان احتراز میکردم. که میانمان خوب نبود. حال که شوهر دخترش هستم دیگر چه احتیاط دارم که بکنم. – شارلوت از رشک و حسد سرخ شده و گفت شوهر مادام مارکریت! – گفت آری. اما تو هم آهسته‌تر حرف بزن. آری شوهر دخترش و مذهب کاتولیک دیگر چه بیشتر از این میخواهند. توفیق رفیق شده سنت بارتلومی مرا نجات داد. حال همه با هم سازگار شده‌ایم و برادروار هم‌کیش و هم‌مذاق هستی. – گفت با ملکه مارکریت چطور؟ - گفت کمال صفا را داریم. و اوست که باعث اتحاد ما شده و ما را بهم ربط داده – گفت هنری تو بمن گفتی که مادام مارکریت بپاداش خدمتی که بوی کردم کمال التفات را بمن دارند. و تو را بمن واگذار نموده‌اند. پس اگر این سخن راست است و این عنایت درباره من صحت دارد و تو باین سخن امیدوار شده این اطمینان تو خطا است نباید باین درجه مطمئن شد. – گفت مع هذا من کمال اطمینان را دارم – مادام دسو بانگ زد و گفت هنری پس از اینقرار تو مرا فریب داده. و زن حسابی تو مادام مارکریت است. – هنری تبسم کرد. – مادام دسو متغیرانه گفت بس است هنری این از ان تبسمهاست که مرا بخشم میآورد به قسمیکه با وجود اینکه تو پادشاهی بعضی از اوقات میخواهم چشمت را بکنم – هنری گفت نزدیک است که از این ادعای دوستی مفروض تو شبهه نمایم. زیرا که میخواهی که چشمهای مرا بکنی بجهته اینکه مدعی اخلاص من هستی و میگویی که مرا دوست داری. – مادام دسو گفت هنری! هنری! نمیدانم چه در دل داری گماندارم که کسی نباشد که بتواند از ما فی‌الضمیر تو آگاه باشد – هنری گفت من خیال میکنم که امر چنین بوده است که نخست کاترین بتو فرمان داد که بمن اظهار محبت نمایی. اما در آخر تو هم خودت مرا دوست داشتی اول بحکم ملکه بود و آخر بفرمان دل. و اکنون پیروی میل قلبی را میکنی و با فرمان کاترین کاری نداری. فلهذا من نیز دوستت دارم ولی جرات انرا ندارم که اگر سری داشته باشم بتو بگویم. زیرا که بدوستی ملکه فریفته شده و باو میگویی. و همان سر بالاخره موجب هلاکت تو میشود زیرا که بدوستی ملکه اعتماد نیست و همیشه در تغیر است – مادام دسو اینجواب را در شمار نداشت و اینطور میل نداشت که بشنود. دید که میل دارد که قدری گریه کند. اینوقت ساعت ده را زد مادام دسو گفت اعلیحضرتا وقت آنست که مرا مرخص نمایید که استراحت کنم زیرا که فردا صبح زود باید بجهته خدمات ملکه بیدار شوم. – هنری گفت عزیزم مرا امشب بیرون میکنید؟ - گفت هنری امشب من محزونم و چون محزون باشم مرا بیمزه خواهید یافت. و چون بیمزه‌ام یافتید دیگر مرا دوست نخواهید داشت. پس بهتر اینست که شما تشریف ببرید. – گفت میروم اگر میل شما بر این باشد شارلوت. اما وانتر سنت غری اینقدر متوقعم که مجال بدهید تا تماشا کنم بزک کردن و لباس کندن و بخوابگاه رفتن شما. – گفت اعلیحضرتا ملکه مارکریت را از برای اینکار اینقدر معطل میکردید؟ - هنری خود را موقر ساخته و با وقر تمام گفت شارلوت قرار ما بر این بود که از ملکه ناوار بهیجوجه صحبت نداریم و با کمال تاسف میبینم که شما امشب همه را از او صحبت میدارید. – شارلوت آهی کشید و نشست در برابر اسباب بزک از برای شب هنری نیز آمده در پهلوی او نشست و می‌گفت اه چه عطریات و چه اسباب آرایش تمام اینها از برای دلربایی هنری فقیر است. گفت اینها بنظرت زیاد میآید هنری؟ با وجود اینهمه اسباب آرایش کی میتوانم تحصیل نمایم وسیله را که خود تنها بدل شما حاکم باشم و غیری در انجا راه نداشته باشد – هنری گفت خانم ولمان کن باز میرویم که بیفتیم بپولتیک. این قلم مویین باین لطافه چه‌چیز است؟ گماندارم که از برای رنگ‌آمیزی ابورهای شماست. – مادام دسو تبسم کرده و گفت مرحبا و آفرین بر ذهن اعلیحضرت شما که باولین نظر یافتید که از برای چه کار است. – گفت این آلتی از عاج که مثل شانه دندانه دارد بهر چه کار است؟ - گفت از برای تسویه خطوط گیسوان. – گفت این قوطی نقره باین ظرافت چه چیز است؟ - گفت این قوطی را متر رنه از برای من فرستاده مدتیست که بمن وعده داده بود که موم روغنی ترکیب نماید از چیزها از برای نرم ساختن لبهای من که شما بعضی از اوقات بسیار لطیف میافتید. هنوز تجربه نکرده‌ام. هنری گفت عجاله قدری از ان لبها بچشم تا ببینم چطور است؟ پس لبها را بلبهای شارلوت نهاد که او در میان آینه بدقت میدید. و شارلوت بجهته امتحان دست برد بقوطی که از ان موم روغن بلبها بمالد. که در را کوبیدند. دسو بداریول گفت ببین کیست در را میکوبد. داریول رفت هنری بتعجب بدسو نگاه میکرد و در خیال پنهان شدن در نمازخانه بود که داریول برگشت و گفت متر رنه هستند – هنری از شنیدن این اسم ابرو در هم کشید و بی‌اختیار لبها را خایید – دسو گفت میخواهید جوابش بگویم و برگردانم؟ - گفت نه بیاید زیرا که متر رنه از همه چیز مطلع است. و میداند که من اینجا هستم – گفت شما دلخوری از او دارید؟ - هنری با وجود خودداری نتوانست باز خود را کاملا ضبط نماید. گفت نه کمی میانه ما برودت بود انهم از شب سنت بارتلومی رفع گردید. – دسو بداریول گفت داخل کن. بعد از لحظه رنه وارد اطاق گردید و در اول ورود بدقت بتمام اطاق نگریست دسو در برابر میز بزک نشسته بود. هنری هم در جای نخستین خود رفته بود. هنری در سایه بود و شارلوت در روشنایی. رنه با کمال خصوصیه گفت مادام من از برای معذرت بخدمت آمدم – شارلوت با کمال عشوه و ناز گفت از برای چه رنه؟ - گفت از برای اینکه مدتهاست که بشما وعده موم روغنی داده‌ام و تاکنون مجال نشده که بخدمت بفرستم. – شارلوت گفت امروز که فرستاده‌اید. رنه بدقت نظر کرد و دید که همان قوطی مال خودش که مفقود شده بود در سر میز است رنه بزیر لب گفت که من حدس زده بودم که مسئله چطور است. حال از این موم روغن استعمال نکرده‌اید؟ - گفت نه هنوز. اما میرفتم استعمال نمایم که شما در زدید و تشریف آوردید. – صورت و سیمای رنه حالت فکر گرفت که از هنری پوشیده نماند. و کمتر چیز از او پوشیده میماند پس پرسید از وی که چه فکر می‌کنید متر رنه – گفت اعلیحضرتا منتظرم که شما مرحمت فرموده بکلمه مرا شرف دهید تا از خدمت مادام لا بارون مرخص شوم – هنری تبسم کرده و گفت دست از ما بکش متر رنه. میخواهی که بگویم که بسیار محظوظ شدم از ملاقات شما. – رنه باطراف خود نظری افکنده و در اطاق دوری زده بدقت همه جا را دید و برگشت بطوری مقام گرفت که بیک نظر هر دو را میدید. هم هنری و هم شارلوت را. هنری با احساسی که مخصوص او بود که میشد گفت حس ششم است که علاوه دارد. درک کرد که خطری در پیش دارد. برگشت بطوریکه خود تمام در سایه و رنه بالمره در روشنایی ماند و متوجه شده و پرسید که در اینوقت شب شما بچه علتی اینجا تشریف آورده‌اید بی‌موجبی نباید باشد؟ - رنه قدمی بطرف در برداشته و گفت اگر بدبختانه سبب زحمتی باعلیحضرت شما شدم عفو بفرمایید میروم – گفت نه از این سوال مقصود استعلام تنها است زحمتی بمن ندارید. میخواستم چیزی بپرسم. – گفت اعلیحضرتا چه چیز میخواستید بفهمید؟ - گفت شما گمان میکردید که من اینجا باشم؟ - گفت یقین داشتم. گفت پس از اینقرار مرا می‌جستید؟ - گفت اقلا شرافت داشتم از درک حضور اعلی – گفت در اینصورت لامحاله سخنی با من داشتید؟ - رنه گفت شاید اعلیحضرتا. – شارلوت از استماع اینکلام رنه مضطرب شد و ترسید که صحبت از رفتار سابق او نسبت بهنری بمیان آید پس تغافل کرد مثل اینکه هیج چیزی نشنید و ملتفت نبود. دست کرد و ان قوطی نقره را برداشت و صحبت هنری و رنه را قطع کرده و گفت اه واقعا چه مقبول قوطی است. شما رنه چه شخص دلنوازی هستید. و این موم روغن چه رنگ خوشی دارد. و چون خود شما حضور دارید میروم که در پیش شما امتحان نخست را بکنم تا ببینم این ترکیب تازه شما چطور است. پس با دستی قوطی را گرفت و با دستی دیگر سرانگشت را مالید بموم روغن تا بلبها بمالد – رنه بلرزه درآمد و رنگش تغیر کرد. هنری ملتفت حالت رنه و حرکت شارلوت بود. که انگشت را بالا برده که بلبها بمالد که رنه بشتاب دست شارلوت را گرفت و هنری نیز از طرفی بلند شد که او نیز همینکار را نماید. زیرا که استنباط کرده بود که در اینموم روغن چیزی باید باشد اما چون رنه را دید که دست شارلوت را گرفت دیگر او برنخواست. رنه گفت مادام قدری صبر نمایید. که این ترکیب را بدون بعضی دستورالعملها نباید استعمال نمایند – گفت که دستور عمل بمن خواهد داد ؟ - گفت من. – گفت چه وقت؟ - گفت بعد از انکه تمام کردم انچه را که باید با اعلیحضرت شاه ناوار بگویم – شارلوت متحیرانه گوش میداد باینکلام مرموز و مبهوت مانده بیک دست قوطی را گشوده گرفته بود و دست دیگر انگشت را همچنان آلوده بموم روغن نگهداری کرده متحیر بود. هنری از جای بلند شد و متحرک گشت با خیالی که مثل سایر خیالات او ذووجهین بود. وجهی که سطحی و ظاهری و وجه دیگر عمیق و باطنی بود. دست شارلوت را گرفته انگشت آلوده او را برد که بلبهای او بمالد. رنه بتعجیل پیش آمده و گفت قدریهم دست نگهدارید و صابونی از چسب بیرون آورده و گفت اول این دستهای نازنین خود را با این صابون ناپل بشویید که اینضابون خیلی نقل دارد میخواستم که از برای شما بفرستم فراموش شد حال خودم آوردم. و زانو بر زمین زده و لکن پیش آورد و آفتابه بدست گرفت و گفت من آب میریزم شما بشویید. هنری بتعجب نگاه کرده و گفت متر رنه شما امروز طور دیگر شده‌اید و رفتاری مینمایید که ظرفای دربخانه هرگز چنین رفتار نمیتوانند. شارلوت با صابون دست میشست و از عطر صابون تحسین مینمود تا انکه از شستن فارغ گردید رنه هوله آورده داد دستها را خشکانید بعد بهنری گفت حال بآسودگی مشغول عیش خود باشید. هنری دست شارلوت را گرفته و بوسید و برگشت بجای خود و یقین کرد که چیزی فوق‌العاده در ضمیر متر رنه می‌گذرد. اینوقت شارلوت پرسید که بعد از اینها مقصود چه شد؟ - رنه گویا تمام عزم و اراده خود را جمع کرده و متوجه هنری شد. svfga5fjottcxcuq60kpwm6g4ns74z5 لارن مارغو/جلد ۱/فصل ۲۲ 0 28799 302159 301658 2026-10-05T17:22:39Z Hanooz 17889 جایگزینی «[[محمدطاهر میرزا]]» با «[[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]]» 302159 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = لارن مارغون (جلد اول) | مؤلف = الکساندر دوما | قسمت = فصل ۲۲ | قبلی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۲۱|فصل ۲۱]] | بعدی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۲۳|فصل ۲۳]] | سال = | یادداشت = ترجمه از [[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]] }} رنه رو بهنری کرده و گفت اعلیحضرتا من آمده‌ام بشما بگویم چیزی را که مدتهاست که من مشغول او بوده‌ام. – هنری گفت قطعا گفتگو از عطریات است و تبسمی کرد – رنه با لحنی که آثار مسرت از او هویدا بود. گفت آری اعلیحضرتا سخن از عطریست که رایحه‌اش مشام عالم را معطر خواهد کرد – هنری گفت بگویید که استماع میکنم. و بحرف شما مسرورم. زیرا که میدانم که هر چه باشد اهمیت خواهد داشت – رنه نظر کرد بهنری که بلکه ما فی‌الضمیر او را درک نماید چون زحمت بیجایی دید که هر قدر نظر نماید چیزی نخواهد فهمید پس چنین گفت. اعلیحضرتا یکی از دوستان من که تازه از فلورانس آمده است مهارت زیادی در علم تنجیم دارد. – هنری گفت میدانم که تمام فلورانسیها این هوس را دارند. – رنه گفت آری همراه دارد اولین دانشمند دنیا را که زایجه غالب نجبای اورپا را کشیده. و چون شما شخص اول این خانواده بوربون هستید پس زایجه شما را هم بطریق اولی کشیده است. هنری بدقت زیاد گوش داد. برنه گفت که شما انزایجه را در نظر دارید؟ - رنه سری تکان داد و گفت زایجه شما چیزی نیست که شخص فراموش بکند هنری با تمسخر تمام گفت واقعا – رنه گفت بلی اعلیحضرتا بر حسب مدلول زایجه شما بمقام رفیع خواهید رسید. چشم هنری بی‌اختیار برقی زد که بعد خودداری نمود. و خنده کرده و گفت تمام این ایطالیها خوش‌آمد گو میباشند. – رنه گفت اعلیحضرتا زایجه بهتر از اینها خبر میدهد. – هنری گفت خبر میدهد یقین که با لشگری با خصم روبرو شده و فتح خواهم کرد – گفت بهتر از اینها. اعلیحضرتا. خبر میدهد که شما شاه خواهید شد. – گفت وانتر سنت غری. مگر الآن نیستم؟ - گفت اعلیحضرتا. دوست من میداند که چه میگوید. مقصودش اسم خالی نیست بلکه میگوید که سلطنت خواهید کرد. – هنری بهمان لحن تمسخر گفت پس از اینقرار دوست شما متوقع ده اکو طلاست زیرا که چنین غیب‌گویی ارزش زیاد دارد. اما چون من بالفعل تنخواهی ندارم عجاله پنج اکو حالا میدهم. و پنج اکوی دیگر وقتی که بسلطنت رسیدم – شارلوت تبسمی کرد و گفت اعلیحضرتا در خاطر داشته باشید که شما بداریول هم وعده مرحمتی در چنان روز کرده‌اید پس بار را سنگین مفرمایید تا بتوانید از عهده برآیید. – هنری گفت انروز مردم که مرا شاه می‌بینند با من شاهانه رفتار می‌کنند انوقت هر کسی به نصف انچه وعده داده‌ام متقاعد میشوند و حرفی نخواهند داشت . رنه گفت اعلیحضرتا بگذارید تا عرض نمایم. – هنری گفت اوه مردم که مرا شاه می‌بینند با من شاهانه رفتار می‌کنند انوقت هر کسی به نصف انچه وعده داده‌ام متقاعد میشوند و حرفی نخواهند داشت. رنه گفت اعلیحضرتا بگذارید تا عرض نمایم. – هنری گفت اوه هنوز باز چیزی هست. زهی سعادت اگر امپراطور شدم مضاعف میکنم انچه را که وعده داده‌ام – رنه گفت اعلیحضرتا دوست من این زایجه را از فلورانس آورده. و در پاریس نیز تکرار عمل کرد همان نتیجه را یافت و سری نیز بمن سپرده است – شارلوت بشتاب گفت این سر ربطی باعلیحضرت ایشان دارد؟ - رنه گفت که گماندارم که چنین باشد. هنری با خود گفت که رنه میگردد که لفظی مناسب مطلب پیدا نماید. تا یاری نکنم مشکل میدانم که چیزی بگوید. شارلوت گفت آخر بگوی که سر چه‌چیز است؟ - رنه کلمه بکلمه سخن را می‌سنجید و میگفت سریست که ربط دارد بر اینکه در دربار مدتیست که این سخن شایع است که بمردم زهر میدهند. – هنری پرسید که از کیفیت زهر خورانیدن و مسموم ساختن ایندوست تو را هیج اطلاعی هست؟ - گفت آری اعلیحضرتا. – هنری با کمال سادگی گفت که متر رنه چگونه سری باین اهمی را بمن میگویید با وجود اینکه سر کسی دیگر است نه سر شما؟. – گفت این دوست من مصلحی را از شما میخواهد بجوید – هنری اظهار تعجب کرده و گفت از من! – رنه گفت چه محل تعجب است. مگر در خاطر ندارید که سرباز پیری از اوکست مصلحی پرسید. – هنری گفت اوکست آوگا بود و من نیستم – گفت اعلیحضرتا وقتیکه دوست من این سر را بمن گفت شما پروتستان بودید. و شما رئیس طایفه این مذهب بودید و پرنس کونده رائیس دوم – هنری گفت بسیار خوب مقصود چه‌چیز است – گفت دوست من استدعا دارد که بموجب استعلامی که در حق او دارند پرنس کونده را از صرافت خصومت درباره او یعنی دوستم بیندازید که با او عداوت نورزد – هنری بدون اینکه تغیری در سیما و صورت ظاهر کند گفت اگر میخواهید که بفهمم که چه میگویید. مطلب را توضیح نمایید. – گفت اعلیحضرت شما باولین کلمه مطلبرا می‌فهمید. این دوست من جمیع تفصیلات که از برای مسموم ساختن پرنس کونده بعمل آورده‌آند میداند. – هنری باوستادی تمام اظهار تعجب کرده و پرسید مگر می‌خواستند پرنس کونده را مسموم سازند؟ کی بوده است اینکار – رنه خیره بروی هنری نگاهی کرد و گفت هشت روز میشود اعلیحضرتا. هنری گفت از دشمنان وی بوده است؟ - گفت آری از دشمنانیکه شما میشناسید و او نیز شما را میشناسد – هنری گفت واقعا منهم چیزی شنیدم اما اطلاع از تفصیل ندارم. حال تفصیلی که دوست شما میخواهد بمن بگوید شما بگویید. – گفت تفصیل اینست که شخصی سیبی معطر به پرنس مزبور هدیه کرد برحسب اتفاق طبیب پرنس حضور داشت سیب را گرفته و بویید و شبهه کرده و سیب را دور افکند لیکن دو روز دیگری ورمی در روی طبیب بهمرسید و خون در بدنش فاسد گردید و قرحهای شقا قلوسی در صورت پدید آمد و گوشت صورت ریخت نتیجه حسن خدمت و وفاداری به پرنس یا نتیجه بی‌احتیاطی این شد – هنری گفت از انجا که نیمه‌کاتولیک شده‌ام ان تسلطی و استیلایی که درباره پرنس داشتم دیگر ندارم. دوست شما خطا کرده که این توقع را از من میکند. – گفت اعلیحضرت شما تنها از برای دوستم در نزد پرنس کونده فایده ندارید بلکه در نزد پرنس پورسیان برادر انکه مسموم گردید میتوانید کاری نمایید – شارلوت گفت ای وای متر رنه. هیج میدانید این صحبت شما شخص را بلرزه میآورد. شما بد قسمی عنوان کرده‌اید از برای خواهش و تمنا کردن حقیقتا از عطریات شما صحبت بهتر است تا این صحبتها. و شارلوت مجددا دست برد بقوطی که بردارد. – رنه گفت مادام صبر نمایید تا انچه میگویم بشنوید که مردمان بدذات چطور از دشمنان خود تلافی مینمایند – شارلوت گفت امشب شما واقعا موحش شده‌اید. – هنری ابروها در هم کشید و دانست که رنه از اصرار باین صحبت مطلبی دارد که هنوز بانمطلب نرسیده. پس خواست این صحبت را زود بپایان برساند. زیرا که این صحبت در خاطرش مردن مادرش را میآورد و دلگیر میگردید. پس متوجه رنه شده و پرسید که از تفصیل مسموم شدن پرنس پورسیان اطلاع داری که چگونه شده است – گفت آری چون فهمیده بودند که پرنس مزبور شبها لامپی را میگذارد پهلوی خوابگاه خود که تا صبح میسوزد. پس روغن لامپرا مسموم کردند که بوی ان سم در مغزش اثر کرده و بقتلش رسانید. – هنری دستها را بخشم بهم مالید و گفت پس انکه این قصه را بشما گفته لا محاله میداند که فاعل این فعل که بوده؟ - گفت آری میداند و بهمین جهت است که میداند که شما تسلطی در مزاج پرنس دارید از شما متوقعست که کاری بکنید که قتل برادرش را عفو نماید. – هنری گفت از بدبختی چون هنوز باز نیمه هوگنو هستم و ان تسلط را ندارم پس در اینجا هم میگویم که خطا کرده که این خواهش را از من میکند – گفت از میل و خیال پرنس کونده و پرنس پورسیان نسبت بهم چه میدانید. – هنری بتعجب گفت من چگونه بفهمم خیال انها را خدا علم غیب را هنوز بمن عنایت نفرموده – رنه گفت بقلب خود رجوع بفرمایید که آیا در دوره زندگانی خود هرگز نشده است که برای شما واقعه بسیار دلگیر و محزون برسد که با وجود صدمه شدید. از کسی که باعث این صدمه بشما شده او را ببخشید. و اینجوانمردی را ظاهر سازید. این سخن شارلوت را نیز مضطرب ساخت زیرا که چنان صریح بود که شارلوت بی‌اختیار سرخ شد و فهمید که این کنایه دامان او را نیز میگیرد از خلافی که سابقا در حق هنری و مادرش نموده از خجلت روی خود را برگرداند تا چشمش بچشم هنری نیفتد. هنری نیز سعی بلیغ کرد تا خود را آرام ساخت و گفت نه رنه از برای من چنین امری واقع نشده و اگر چنین امری هم بوده است جوانی و شباب زود از نظر محو میکند. رنه نظر میکرد گاهی بشارلوت و گاهی بهنری شارلوت بجهته اینکه خود را مشغول سازد باز دست بقوطی موم روغن برد که بردارد. رنه روی بهنری کرده و گفت شما بفرمایید که در صورت فرض اگر کسی برادر و پدرت را چون پرنس کونده و پرنس پورسیان بقتل رسانیده بود چه میکری انجوان مردی را داشتی که عفوش نمایی شما را قسم میدهم بخدای بخشنده مهربان که جواب مرا بده؟ - هنری قدری سر بزمین افکنده بعد گفت چون بمن پناه آورده بود از تقصیرش گذشته او را عفو میکردم. رنه انچه میخواست شنید. و متوجه شد بطرف شارلوت گفت مادام این قوطی را بدهید بمن که می‌بینم که شاگردم سهو کرده است میبرم عوض کرده فردا یکی دیگر که عیب نداشته باشد برای شما میفرستم. o9a78r4lh8xmjxqucb7x2ywo02jilwi لارن مارغو/جلد ۱/فصل ۲۳ 0 28809 302160 301660 2026-10-05T17:22:44Z Hanooz 17889 جایگزینی «[[محمدطاهر میرزا]]» با «[[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]]» 302160 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = لارن مارغون (جلد اول) | مؤلف = الکساندر دوما | قسمت = فصل ۲۳ | قبلی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۲۲|فصل ۲۲]] | بعدی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۲۴|فصل ۲۴]] | سال = | یادداشت = ترجمه از [[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]] }} فردا در بیشه سنت ژرمن قرار بود که شاه با تمامی اهل دربخانه شکار نمایند. هنری حکم کرده بود که در ساعت هشت صبح با زین و لگام کرده اسب کوچکی از اسبهای بارن در در عمارت حاضر نمایند که میخواست بدهد بدسو. لیکن قبل از وقت عزم داشت که خود سوارش شده و امتحانی از وی کند. در ساعت هشت الا ربع اسب تمام زین و لگام کرده حاضر شد. در ساعت هشت هنری فرود آمد اسب با وجود اینکه صغیرالجثه بود بازی میکرد. هوا هم کمی سرد بود و باران نرم یخ کرده روی زمین را پوشانیده بود هنری مهیا شد که از حیاط بگذرد و بطرف اسب که در انسمت اصطبل نگاه داشته بودند برود. چون میخواست که از پیش قراولی بگذرد این قراول باو پیشفنگ زده و صدا بدعا بلند کرد. که خدا عمر اعلیحضرت شاه ناوار را زیاد نماید! هنری از شنیدن ایندعا و خاصه از استماع این لهجه برگشت و نظری کرد و قدمی پس نهاد. و آهسته گفت دموی هستی. – گفت آری اعلیحضرتا – گفت چه کار داری؟ - گفت باید لحظه سخن گویم با اعلیحضرت شما. – هنری نزدیک آمد و آهسته گفت بدبخت نمیدانی که اگر بشناسندت می‌کشند؟ - گفت اعلیحضرتا میدانم – گفت پس چه میگویی؟ - گفت آمدم دو کلمه با شما حرف بزنم – هنری رنگش پرید زیرا که میدانست که خطری که برای وی هست از برای او نیز موجود است. پس بوحشت تمام باطراف خود نگریسته و چند قدم خود را پس کشید. زیرا که دوک دالانسون را دید که از پنجره نگاه میکند. هنری وضع خود را تغیر داده و پیش رفته تفنگ را از دست دموی که خود را قراول ساخته بود گرفته و قدری نگریسته و آهسته گفت دموی البته بی‌علتی پرزور نیست که خود را اینطور بخطر و هلاکت انداخته و اینجا آمده؟ - گفت اعلیحضرتا چنین است که میفرمایید. حال هشت روز است که شما را مراقب هستم تا امروز شنیدم که میخواهید بیرون آمده و این اسب را ملاحظه نمایید پس خود را باینجا رسانیدم. کاپیتن ایندسته قراولان پروتستانست و یکی از دوستان من و این لباس و تفنگ را از او عاریه نمودم هنری تفنگ را داده و گفت بگیر ما را میپایند نمیتوانم زیاد حرف بزنم. وقت برگشتن اگر توانستم دو کلمه با تو سخن خواهم گفت و الا مرا نگهداری مکن دموی تفنگ را گرفت و مشغول قراولی خود شد. و هنری هم بطرف اسب روان گردید. دوک دالانسون از همان ارسی گفت که این اسب کوچک چه‌چیز است؟ - هنری گفت اسبی است که میخواهم امروز امتحانش نمایم – گفت اما اسبی نیست که بکار مردان بخورد – گفت همینطور است و از برای خانمی معین شده – گفت هنری ملتفت باشید که خیلی خودداری می‌کنید آخر در شکارگاه خواهیم دید که کدام خانمی سوار این اسب شده‌اند – هنری تبسم کرده و گفت نه شما نخواهید فهمید زیرا که اینخانم را نخواهید دید. بعله اینکه خانم مزبوره امروز حال ندارد و سوار نخواهد شد این را گفت و سوار شد. – دوک دالانسون خندید و گفت بیچاره مادام دسو چرا حال ندارد – هنری گفت فرانسوا فرانسوا این شما شدید که بی‌احتیاط هستید و بی‌ملاحظه سخن میگویید – دوک دالانسون گفت بهر صورت شارلوت را چه میشود؟ - گفت نمیدانم اینقدر هست که داریول بمن گفت که سنگینی زیاد در سر دارند و خذری در اعضا احساس مینمایند. ضعف شدیدی بر ایشان عارض شده اینرا گفت و اسب را بحرکت آورد و چند سری راند. – فرانسوا باز گفت پس شما هم بشکار نخواهید آمد؟ - گفت چرا؟ من کمال میل را بشکار دارم خاصه که تمام اهل دربار نیز همراهی نمایند. هیج مانعی مرا از این کار باز نمیدارد. فرانسوا اینوقت برگشت بطرف کسی که در اطاق بود و هنری نمیدید و چند کلمه با وی حرف زده بعد برگشت بطرف هنری و گفت مع هذا شما امروز نخواهید بشکار رفت. بعله شاه پیغام داده است که امروز شکار صورت نمیگیرد. – هنری با کمال تاسف گفت چرا؟ - گفت بجهته کاغذ مهمی که از مسیو دنور رسیده و شاه شکار را مبدل به شوری نمود. با کترین مادرم و دوک دانژو برادرم مجلسی از برای مشورت دارند. هنری با خود گفت قطعا خبری از پولون رسیده . پس رو کرد بفرانسوا و گفت در اینصورت بیخود است که در این زمین یخ اینقدر اسب بدوانم. خداحافظ شما برادر. انگاه اسب را راند تا برابر دموی و باو گفت دوست من قراولی خود را با تمام رستانده و بجلودار و مهتریاری کرده اسب را زین بردار و ببر بحجره زرگر بگوی انطور که گفته بودم که بسازی و امروز دست نداد حال که شکار نشد بساز و جواب زرگر را برای من بیاور منزل. دموی بتعجیل اطاعه امر را نمود. و دوک دالانسون از پنجره دور شده بود و محتمل بود که شبهه او را دست داده در پی تفتیش بود تا رفع اشتباه نماید. بمجرد اینکه دموی از نظر غایب گردید دوک دالانسون باز در پنجره ظاهر گردید و قراول عوض شده بود. و بدقت بقراول تازه نگاه کرده و بهنری گفت که با این شخص حرف میزدید این قراول نبود – هنری گفت نه ان شخص دیگری بود که پی کاری فرستادم – دوک بهمین جواب اکتفا کرده. و پرسید احوال مارکریت چطور است؟ - هنری گفت میروم تا احوالش بپرسم – گفت چنین معلوم است که از دیروز تاکنون او را ندیده‌اید؟ - گفت نه امشب ساعه یازده رفتم که ببینم ژیلون گفت که زیاد خسته بود و خوابید دیگر نرفتم. – دوک گفت اگر میرفتید هم او را در منزل نمیدیدید زیرا که نبود. – هنری گفت محتمل است زیرا که شاید بدیر آنون سیاد رفته بوده است. دیگر پیش از این مجال صحبت نبود دوک گفت بجهته استخبار میروم و هنری نیز گفت بمنزل میروم. هنری تقریبا پنج دقیقه نبود که در منزل بود که در را زدند. پرسید کیست؟ - گفت جواب زرگر را آورده‌ام هنری صدای دموی را شناخت برخواسته و مضطربانه در را باز کرده و او را داخل کرده و دوباره در را بست. انگاه گفت تو هستی دموی؟ تو را لازم بود که فکر میکردی. – گفت اعلیحضرتا کنون سه ماه است که فکر میکنم فکر بس است. حال موقع ان است که باید عمل کرد. هنری حرکتی مضطربانه نمود. – دموی گفت اعلیحضرتا مضطرب نباشید ما تنها هستیم و کسی نیست و من نیز طول نمیدهم. زیرا که وقت عزیز است. اعلیحضرت شما با دو کلمه میتوانید که بمارد نماید انچیزی را که وقایع از ما فوت کرد بجهته امورات مذهبی. مختصر و مفید و واضح و روشن سخن گویم. – هنری دید که از برایش ممکن نیست که از صحبت طفره بزند. گفت گوش میدهم بگوی چه میگویی. – گفت این راستست که اعلیحضرت شما از مذهب پروتستان روگردان شده‌اید؟ - هنری گفت راستست. – گفت آری اما از دل یا زبان؟ - هنری بنا برسمی که داشت که در چنین مواقع جواب را بطوری میداد که از موضوع مسئله خارج میشد. گفت همواره شکر خدا بر بنده لازمست وقتی که می‌بیند که خدا او را از مهلکه خلاصی داد. و خدا بوضوح مرا از خطری مهلک نجات بخشید – دموی گفت اعلیحضرتا اقرار بکنیم که ترک مذهب پروتستان از برای شما بجهته حفظ جان بوده و نه بهر تشکر بخدا از برای سلامتی وجود مبارک – گفت سبب هر چه باشد عجاله که کاتولیک هستم – گفت بسیار خوب اما همیشه کاتولیک نخواهید بود. باولین فرصتی و حضور موقعی آزادی خود را خواهید گرفت و ان موقع الآن بدست افتاده. لاروشل شوریده‌اند. دلروسیلون. و بآرن بیک اشاره میشورند. و در گویان همه فریاد بجنگ دارند و بحرب میخوانند و تنها بمن بگویید که شما اجبارا کاتولیک شده‌اید باقی بپای من و از آینده ضمانه مینمایم. – گفت عزیزم شخصی بشان و رتبه من و اصلزاده چون مرا کسی نمیتواند مجبور بکاری نماید و من در افعال خود مختار بوده‌ام. دموی از اینقدر طفره و تجاهل دلگیر شده و گفت اعلیحضرتا تصور نمیفرمایید که این رفتار شما ترک نمودن ما و خیانت در حق ما خواهد بود – هنری جوابی نداد . دموی گفت آری اعلیحضرتا شما ما را خیانت کردید. زیرا که جمعی در میان ما جان خود را بخطر اندخته و آمدند تا ناموس شرافه شما را حفظ نمایند. و آزادی شما را نگهداری کنند ما همه چیز را مهیا ساخته‌ایم که بشما تاج و تختی بدهیم. نه تنها آزادی بلکه قدرت و قوت و تختی بمیل خودتان چه در فرانسه و چه در ناوار. هنری چشم بروی هم نهاد زیرا که با وجود خودداری باز چشمهایش از این تکلیف و امید میدرخشید و گفت دموی من اکنون تن درست و سلامت میباشم. و کاتولیک و شوهر مارکریت و برادر شارل و داماد و فرزند عزیز مادرم کاترین هستم. دموی من اینمواقع را یکجا ملاحظه کرده و سنجیدم و بر خود فریضه لازمه دیدم حق‌شناسی را – دموی گفت اعلیحضرتا بر کدام سخن باور کنیم؟ از قراریکه بمن گفته‌اند زن و شوهری شما با ماکریت کاملا صورت نگرفته. و باطنان میل ندارید. و عداوت و کینه کاترین روزبروز در تزاید است . . . هنری بشتاب تمام کلام او را قطع کرد و گفت دروغ و افتراست. و تو را فریب داده‌اند. مارکریت عزیزم در کمال صفا زن من است و کاترین مادر زن من. و شارل آقا و مالک رقاب و صاحب موت و حیوه من است – دموی را تبسمی تمسخرآمیز در لبها ظاهر شده و گفت پس جواب شما اینست اعلیحضرتا که من ببرم ببرادران خود. و بایشان بگویم که شاه ناوار دست و دل با کشندگان ما یکی کرده‌اند. و خوش‌آمدگوی کاترین و دوست مورویل . . . هنری مجال اتمام کلام نداد و گفت عزیزم دموی شاه میرود بمجلس شوری بروم و خبری بگیرم که چه امر مهمی اتفاق افتاده که شما شکار را ترک کرد. خداحافظ دوست عزیزم تو هم بمن تقلید کن ترک پولتیک کرده و برگرد بطرف شاه و بمس حاضر شو. انگاه هنری دموی را تا در اطاق بیرونی همراهی نمود. و در حقیقت بزور او را بیرون کرد که مشارالیه را غیظ بر تعجب علاوه شده بمجرد بیرون رفتن نتوانست خودداری نمیاد. چون نمیتوانست که انتقام خویش را از کسی بگیرد پس از غیظ کلاه را در دست پیچیده و بر زمین رده زیر لگذ میمالید. مثل گاو وحشی که چون نتواند تلافی از حمله‌آور خود نماید پس بالاپوشی که بجلو او میاندازند او را زیر لگد گرفته تشقی خاطر از او مینماید. پس فریاد زد که این است پرنسی بی معنی و بی‌حقیقت که میخواهم خود را در اینجا بکشم و تا روزگار است او را از خون خود لکه‌دار و معیوب نمایم. ناگاه صدایی از ورای دری نیمه‌باز آمد و گفت مسیو دموی آهسته و ساکت باش زیرا که دیگری چون من صدای تو را میشنود. دموی متوحشانه برگشت دید دوک دالانسون است که بدقت بدهلیز نظر میکند که ببیند کسی نیست. دموی مضطربانه گفت دوک دالانسون است و من هلاک شدم. پرنس آهسته گفت برخلاف. شاید پیدا کرده باشی کسیرا که میجویی بدلیل اینکه من نگذاشتم تو خود را بکشی چنانچه میگفتی. از من بشنو و باور کن که خون خود را بجایی بهتر صرف کن از اینکه آستانه شاه ناوار را رنگین نمایی حال بیا در اینجا که منزل یکی از اصلزادگان منست برویم و صحبت نمایم که در اینجا کسی نمیآید که ما را از صحبت بدارد. انگاه داخل شده و بدموی گفت که بیا مسیو – دموی گفت اینک بنده هم آمدم منسینیورو داخل گردید که دوک دالانسون در را به شتاب بست. دموی با کمال غیظ و نهایت دلخوری داخل شد. اما کم کم نگاههای دوک دالانسون مانند آیینه طلسم او را از غضب فرود آورد – دموی گفت اگر میدانستم که نواب والا با من چه فرمایش دارند؟ - گفت مسیو با وجود تبدیل لباس در نظر اول شناختمت حال از شاه ناوار ناراضی هستی؟. بگوی و مترس که من از دوستان شما هستم. – گفت شما مونسینیور! – گفت آری من پس حالا با اطمینان انچه میخواهی بگوی. گفت مونسینیور هیج نمیدانم چه بگویم زیرا که انچه بگویم از برای شما فایده ندارد. و اگر حاصلی داشته باشد انهم از برای شاه ناوار خواهد بود بعلاوه غیر از چیزهای پر و پوچ چیزی در میان نیست. –گفت از برای چیزهای پر و پوچ خود را بمهلکه انداخته داخل لور شده و حال انکه میدانی در لور سر تو را بوزنش طلا میخرند. زیرا که بر انها مجهول نیست که تو از طرفداران هنری و یاران پرنس کونده و یکی از روسای هوگنو میباشی – گفت در صورتیکه اینطور میدانید. پس در حق من مجری دارید انچه را که تکلیف برادر شاه و پسر ملکه کاترین است. – گفت در صورتیکه گفتم بتو که من از دوستان شما هستم چرا میخواهید که اینطور در حق تو رفتار نمایم – گفت مونسینیور قسم میخورم که . . . پرنس گفت مسیو بیخود قسم مخورید زیرا که مذهب پروتستان قسم را بالمره منع کرده خاصه که دروغ باشد. دموی ابرو در هم کشید – و دوک گفت من همه‌جیز را میدانم. دموی همانطور سکوت کرد. دوک گفت اگر باور نداری بگویم که الآن در انجا. و اشاره باطاق هنری کرد تو ببرادرم شاه ناوار تکلیف میکردی که خودت و یارانت او را یاری نمایید تا در سلطنت خودش مستقلش سازید؟ - دموی متحیرانه نظری به پرنس کرد. و پرنس گفت تکلیفی که هنری قبول ننمود و نخواست دموی متوحشانه نگاه میکرد – پرنس باز گفت و او را بسلطنت فرانسه نیز تطمیع کردی – دموی گفت این سخن حضرت والا چنان است که مرا متفکر نمود که آیا نباید عمدا بگویم که چنین نیست تا حضرت والا را مجبور نمایم که قدم بمبارزت بگذارید تا یک از ما مقتول شود و این سر نگفته بماند؟ دوک دالانسون بدون اینکه تغیری در حالت بدهد یا حرکتی نماید گفت این بار سوم است که بشما میگویم که شما با دوست خود صحبت میدارید و ضرور نیست که یکی از ما کشته شود تا سر محفوظ بماند. عبث قبضه شمشیر خود را زحمت مده و گوش بمن دار که چه میگویم. بگو ببینم که شاه ناوار آیا در نکرد قبول ننمود انچه را که بوی تکلیف نمودی؟ - گفت آری مونسینیور. این اقرار را میکنم زیرا که این فقره موجب زیانی درباره او نیست و انچه ضرر داشته باشد در حق من است – گفت وقتیکه از نزد هنری بیرون آمدی کلاه بر زمین زده و لگذ کرده نگفتی که این پرنس جبون و نالایق است که رئیس ما باشد؟ - گفت چرا. گفتم حق است. – گفت این رای و اعتقاد تو است؟. گفت آری بهمین عقیده میباشم. – گفت نعم‌المطلوب من که سومین پسر هنری دوم. و پسر فرانسه هستم. ببینم لیاقه انرا دارم که رئیس شما بشود. و بر سر بازهای شما فرمان دهم؟ - گفت شما مونسینیور میخواهید رائیس هوگنو شوید؟ - گفت چه عیبی دارد بهنری در صورتیکه کاتولیک شد من نیز پروتستان میشوم – گفت توضیح بفرمایید – گفت اینکه پرواضح است و پولتیک همه بر این است. برادرم شارل هوگنوها را کشت از برای انیکه بآسودگی سلطنت نماید و برادرم دوک دانژو سکوت کرد تا قتل عام صورت گرفت بجهته اینکه امیدوار است که او نیز سلطنت نماید. زیرا که شارل ناخوش است و عنقریب خواهد مرد اما من که علی‌الظاهر در فرانسه سلطنت نخواهم کرد. از انرو که دو برادر بزرگتر از خود در پیش دارم و عداوت مادر و برادر علاوه بر حکم قانون شده و مرا از تاج و تخت فرانسه دور میکنند. من که هرگز امید بعنایت طایفه و فامیل خود ندارم و منتظر هیج سلطنتی نیستم پس از برای خود چرا تحصیل سلطنتی نکنم. چنین نیست دموی؟. پس میخواهم شاه ناوار شوم و مرا بسلطنت انجا انتخاب نمایید و در اینقصد متغلب و غاصب نیستم زیرا که برادرم هنری خود بمیل خود از سلطنت انجا دست برداشته و شما را جواب داد. و با هنری تو هیج نداری. و با من شمشیر و نام بزرگ خواهی داشت. فرانسوا دالانسون پسر فرانسه که از همراهان خود حمایت مینماید. حال چه میگویی از این تکلیف دموی؟. گفت میگویم که بسیار خوبست بجدیکه چشمم را خیره نمود. – گفت دموی بسی موانع در پیش است تا اجرای اینقصد بشود. شادباش که پسر پادشاه و برادر شاه میخواهد با شما دمساز گردد. – گفت مونسینیور اگر من خود تنها بودم هم‌اکنون کار را تمام میکردم. لیکن مجلسی داریم که باید بانجا رجوع کرد و فهمید که چه میگویند. – گفت اینجواب صحیح و درست میباشد البته از قراریکه مرا دیدی چگونه با تو صحبت داشتم لامحاله درستی مرا یافتی. پس با من رفتار کن چنانکه لازمه ان است که با شخصی درست رفتار نمایی و نه با پرنسی که خوش‌آمدگویی و تملق مینمایند. بگو ببینم آیا بنظرت ممکن‌الاجرا میآید. یا ممتنع میشماری؟ - گفت بعد از انکه شاه ناوار خود را کنار کشیدند دیگر امتناعی بنظر نمیآید. لیکن چنانکه عرض کردم ما را مجلسی است باید بانجا مطلب را اظهار نمود. – گفت چنان باشد بانجا اظهار کن. اما جوابرا تا کی بمن میدهی؟ - دموی لحظه فکر کرد و بدقت بپرنس نگاه کرد بعد گفت مونسینیور دست بمن دهید که من مطمئن گردم که پسر فرانسه بمن دست داد که مرا خیانت نکند. دوک نه تنها دست او را گرفت و دست داد بلکه بمیل تمام دست او را دوستانه فشرد – انجوان هوگنو گفت اکنون مطمئن گردیدم. و اگر بما خیانت نمائید البته شما داخل انخیانت نخواهید بود. زیرا که اگر اذنی خیانتی از شما ظهور نماید بالمره رسوا و بدنام خواهید شد – گفت دموی از چه روی اینسخن را بمن میگویی قبل از انکه جواب مجلس را بمن بیاری. – گفت بجهته انکه این سوال که از من میکنید ضمنا همین سوال را مشتمل است که این مجلس در کجاست؟ وقتیکه بشما جواب میدادم که امشب مفهوم میشد که اینمجلس در همین پاریس است – و گفت می‌بینم که هنوز شما را شبهه باقیست و حق هم بجانب شما است. اما بعد از انکه مرا خوب شناختید بهتر از اینها با من رفتار خواهید نمود. حال جواب را کی برای من خواهید آورد امشب خواهد بود؟. –گفت در همین اطاق. – گفت این اطاق بنظرم مسکون میآید – گفت آری دو نفر از اصلزادگان من در اینجا منزل دارند – گفت مونسینیور چنان بنظرم میآید که دوباره برگشتن من بلور بی‌احتیاطی خواهد بود . – گفت چرا؟ - گفت برای اینکه شما که مرا شناختید میشود که دیگری هم بشناسد مع هذا اگر بمن گذرنامه بدهید میآیم – گفت گذرنامه من اگر در پیش شما بدست افتد موجب خطر خواهد بود برای من و بهیجوجه شما را خلاصی نمی‌بخشد. من از برای شما کاری نمیتوانم بکنم مگر در صورتیکه در نظر تمام مردم بیگانه باشیم. و ادنی مراوده با شما بمادرم یا برادرم اگر ظاهر شود موجب هلاکت من خواهد شد. تکیه بحلادت خود کرده بیا امید که زیانی نرسد. – گفت با این لباس دیگر نمیتوانم که بیایم زیرا که این لباس از برای دهلیز و حیاط است نه از برای داخل عمارت. – دوک ملاحظه کرده در روی خوابگاه لباس مول را دید با ان بالاپوش گل‌شفتالویی و نیم‌تنه و جلتقه و شلوار اطلس سفید و کلاه پردار با پر سفید که امروز نپوشیده بود. و انها را بموی نموده و گفت این یکدست لباس مال مول یکی از اصلزادگان من است که در اینجا منزل دارد. تو هم یکدست بهمین رنگ و دوخت امروز از برای خودت بگیر و نمره دکان خیاطیکه این لباس را برای مول تمام کرده میدانم و بتو هم میگویم. این لباس را در اینجا تمام میشناسند و چون در بر مول دیدند از صد قدمی میدانند که این مول است. پس تو هم از این لباس بپوش و بیا هر کس در بر تو دید تو را گمان مول مینماید و بیخطر میگذری تا خود باینجا میرسانی. در این بین صدای کلیدی آمد که در را باز میکند. دوک به شتاب برخواست و چفت در را از داخل انداخت و پرسید کسیت که در را میخواهد باز کند. صدایی از خارج گفت حرف غریبی میشنوم این خانه خودم است که میخواهم داخل شوم تو کیستی که بمنزل من داخل شده؟ - دوک گفت مول هستی؟ - گفت عجب! معلوم است که مول هستم تو کیستی؟ که در را بسته و در منزل من نشسته. دوک دالانسون برخواسته و در را گرفته و آهسته بدموی گفت دلامول را میشناسی؟ - گفت نه – گفت او تو را چطور؟ - گفت او هم نباید بشناسد. – گفت پس در اینصورت کار پرعیب ندارد. اما بجهته احتیاط تو روی بطرف بیرون کرده و از پنجره بخارج نگاه کن. دموی اطاعت کرده. دوک در را گشود. مول داخل شد. دوک را دیده مضطرب شده پس رفت و گفت شما بوده‌اید مونسینیور عفو نمایید. – دوک گفت حکایتی نشده ساعتی محتاج باطاق تو شده بودم بجهته پذیرایی شخصی. – گفت مونسینیور اختیار دارید. اما انقدر مرخص بفرمایید که لباسم را بردارم که امشب در اثنای تفرج بدزدی مصادف شدم که لباس مرا برد. دوک تبسم کرده و گفت بدزد ناقولایی مصادف گردیده مسیو دلامول. انگاه خود لباس او را از روی خوابگاه برداشته و داد بمل که برداشته برد بیرون تا تبدیل لباس نماید. و بهیجوجه ملتفت نشد که پرنس با چه کسی کار دارد در اطاق بیرون لباس را عوض کرده انگاه آمد به پشت در و گفت حضرت والا مرحمت فرموده بچاکر اطلاع دهند که مسیو کوکوناس را هیج در جایی و اثنای راهی ملاقات فرموده‌اید – دوک گفت مسیو کنت با وجود اینکه امروز نوبه او بود که صبح خدمت نماید. مول دور شد و با خود میگفت او را یقین کشته‌اند. دوک چون دید که مول دور میشود دموی را آورد دم در و گفت درست ملاحظه کن رفتار و راه رفتن او را بیاموز بعد از انکه چون او لباس پوشیدی رفتار او را هم در خاطر داشته باشی بهتر است. دموی گفت بقدر امکان سعی میکنم که انطور بتوانم رفتار داشته باشم. اما از بدبختی او از اهل بزم است من از اهل رزم – گفت در هر صورت من شما را منتظرم در همین دهلیز قبل از نصف شب. گفت آری امشب پیش از نصف شب – گفت دموی این را از خاطر فراموش مکن در هنگام حرکت دست راست را زیاد بجنبان که این عادت مول است که هنگام مشی دست راست را زیاد حرکت میدهد. pxw93iy8qhwl77vjoz1zqp61a3udrpg لارن مارغو/جلد ۱/فصل ۲۴ 0 28810 302161 301662 2026-10-05T17:22:48Z Hanooz 17889 جایگزینی «[[محمدطاهر میرزا]]» با «[[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]]» 302161 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = لارن مارغون (جلد اول) | مؤلف = الکساندر دوما | قسمت = فصل ۲۴ | قبلی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۲۳|فصل ۲۳]] | بعدی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۲۵|فصل ۲۵]] | سال = | یادداشت = ترجمه از [[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]] }} مول از لور بسرعت بیرون آمد از برای تفحص کوکوناس که نمیدانست کچا رفته است اول یکسر رفت بمهمانخانه بل اتوال. اما انجا او را نیافت لاهوریر تکلیف غذا کرد که مول بسیار گرسنه بود بی‌اختیار قبول نمود بعد از صرف طعام دوباره مول بنای تفحص گذاشت و ساحل رودخانه سن را سرازیر و سربالا دویدن گرفت چون شوهریکه زن خود را غریق بیند و پی جسد او بگردد. در پهلوی سنگ بست غرو یکپر کلاه خود را دید که در نزاع شبانه چنانکه به پرنس دالانسون گفت او را لخت کردند بر زمین افتاده و مانده بود خم شده او را برداشت با وجود اینکه ده پر دیگر یکی از دیگری مقبولتر داشت. در این اثنا صدای پا شنید نظر کرد تختی دید که میآید و دو نفر پاژ با جلوداری پیشاپیش او میرانند. مول گمانکرد که این تخت را میشناسد پس خود را از سر راه بکنار کشیده و ایستاد. مول اشتباه نکرده بود. زیرا که همانوقت دستی ظریف و سفید پرده تخت را بیکسوی نمود و گفت مسیو دلامول است مول تعظیمی کرد و گفت مادام بنده هستم. انخانم دوباره گفت پری در دست گرفته و آثار گمشده میگردی مگر تو نیز عاشقی؟ - مول گفت آری مادام عاشقم و بسیار سخت هم. اما بالفعال پی آثار خود میگردم که پیدا کردم نه پی معشوقها. حال علیاحضرت شما اذن میدهید تا احوال سلامتی وجود مبارک را جسارت نموده بپرسم؟ - گفت در کمال صحت و تندرسی که هرگز خود را چنین ندیده بودم. و این نیست مگر از بابت اینکه امشب را تمام بعزلت و انزوا گذرانیده‌ام. – مول بتعجب تمام بمارکریت نگریسته و گفت بعزلت و انزوا! – گفت آری چه تعجبی دارد؟ - گفت آیا میشود بیملاحظه احتیاط از شما بپرسم که در کدام صومعه امشب را بسر برده‌اید؟ - گفت البته مسیو. من چیزی پنهان ندارم در دیر آنونسیاد. آیا تو اینجا چه میکنی با این سیمای توحش؟ - گفت من هم مادام در قرب همان دیر امشب را بانزوا سر کرده‌آم امروز دوست و رفیقم مفقود شده پی او میگردم در اینجا این پر را که از من خودم افتاده است پیدا کردم – گفت مرا متوحش کردی محل بدمحلی است چه شده برفیقت. و چرا مفقود گردیده. و این پر چرا اینجا افتاده؟ - گفت علیا حضرت شما خاطر آسوده دارند این پر از کلاه خود من افتاده است در ساعت پنج و نیم در همین موضع از چنگ چهار نفر راه‌زن و حرامی که گویا خیال کشتن مرا داشتند بهزار تلاش خلاص شدم. مارکریت اظهار هراس کرده و گفت چگونگیرا برای من نقل کن تا ببینم. – گفت تفصیلی ندارد چنانکه عرض کردم ساعت پنج و نیم صبح بود . . . مارکریت کلام او را قطع کرده و گفت ساعت پنج و نیم صبح باین زودی تو از منزل بیرون آمدی؟ - گفت علیاحضرت شما بنده را ببخشید که هنوز داخل نشده بودم. – مارکریت تبسمی کرد که در پیش همه کس از روی ناپاکی بود. اما مول حمل بر دلنوازی میکرد و گفت اه مسیو دلامول! بمنزل برگشتن ساعت پنج و نیم صبح اینقدر دیر تو مستحق چنین جزایی بودی. – مول تعظیمی کرده و گفت من که شکایتی ندارم اگر چه شکم را هم پاره میکردند از بخت خود خوشنود بودم. باری از خانه که شب را با کمال خوشی و سعادت بسر برده بودم میآمدم که ناگاه چهار دزد شب بمن حمله آوردند و شمشیرم را در خانه که بودم گذاشته بودم پس ناچار شدم از فرار – مارکریت گفت فهمیدم پی شمشیر خود میگشتی – مول نگاهی بماکریت کرد که گویا شبهه در دلش پدید آمد. و گفت مادام من با کمال میل بانخانه برمیگردم زیرا که شمشیرم بسیار اعلی بود. لیکن راه انخانه را بلد نیستم. – مارکریت گفت عجیب مسیو چه میگویی! چطور خانه که شب در او بودی نمیدانی کجا است؟ - گفت نه مادام. شیطان مرا یار باشد اگر گمان هم میکنم که انخانه کجاست. – گفت خیلی غرابت دارد اینحکایت شما مثل رومان میماند بر من نق نما. – گفت قدری طولانیست مادام – گفت عیبی ندارد. وقتم بسیار است. گفت حال که حکم میفرمایید عرض نمایم. دیشب بعد از انکه از دو خانم وداع کردیم که شبرا در بالای پل سنت میشل قدری صحبت نموده بودیم. ما شام خوردیم در مهمانخانه متر لاهوریر – مارکریت پرسید که اول بگوی تا بدانم متر لاهوریر کیست! مول این بار دوم نیز نظری بمارکریت کرد که معلوم بود شبهه بر او وارد گردید. پس گفت متر لاهوریر صاحب مهمانخانه بل اتوال است که واقع میباشد در کوچه آربرسک. – مارکریت گفت بسیار خوب قطعا شام را با رفیق خود کوکوناس صرف کردی؟ - گفت آری مادام ناگاه شخصی وارد شده بهر کدام از ما رقعه داد که همین دو کلمه مندرج بود. شما را منتظرند در کوچه سنت انطوان در برابر کوچه دژوی. – مارکریت پرسید امضا داشت؟ - گفت نه امضا داشت اما سه کلمه مقبولی که دلاله میکرد بر سه مرتبه سعادت و مسرت. انسه کلمه عبارت بودند از اروس و کپیدو و آمور که رب‌النوع عشقند. – مارکریت گفت واقعا سه کلمه خوبی هستند بر مراتب بسیاری از خوشحالی و نیک‌بختی دلالت میکند. آیا از عهده انچه این کلمات دلالت داشت برآمدند؟ - مول با نشاط تمام فریاد برآورد که آری مادام صد بار هم زیادتر و بهتر – مارکریت گفت پس زیاد بمیل آمدم که بفهمم که در خانه واقعه در کوچه سنت آنوطان بشما چه گذشت و چه کسانی شما را منتظر بودند؟ - گفت دو عجوز در محل وعده‌گاه ایستاده بودند و هر کدام دستمالی در دست داشتند بما تکلیف کردند که بگذاریم چشمها را ببندند و بجایی که میخواهند چشم بسته ببرند ما نیز تمکین کردیم و دلیرانه سر تسلیم پیش آوردیم. پیره زنها پیش آمده چشم ما هر دو را بستند عصا کش من بطرف چپ و قاید کوکوناس سمت راست پیچید پس از همدیگر جدا شدیم. رهبر رفیقم ندانستم او را بکجا برد. اما قاید من مرا بجایی رسانید که در نظرم بهشت جاوید و جنت عدن بود همخوابه حور و از جمیع مکاره دور. – ماکریت گفت قطعا هوس کردی که بدانی کجاست و چه کسی را در آغوش داری. – گفت آری مادام منتظر طلوع صبح بودم که در روشنایی صبح این مجهول را معلوم نمایم. اما ساعت چهار و نیم صبح بود که همان عجوز آمده با دستمال چشم مرا بست و قسم داد که بهیجوجه در پی باز کردن چشم نباشم و مرا برد بیرون و بعد از قدری مسافه که طی نمودیم عجوز ایستاد و از من عهد گرفت که تا پنجاه عدد را بالتمام نشمارم دستمال را از پیش چشم برندارم. من بعهد وفا نمودم چون چشم گشودم خود را در همان کوچه سنت انطوان در برابر کوچه ژوی یافتم – مارکریت گفت بعد از ان؟ - مول گفت بعد از ان چنانکه عرض کردم چهار نفر دزد بر من هجوم آوردند که بزحمت از چنگ انها بسلامت رهایی یافتم و چون الآن پر کلاه خود را که در منازعه با دزدان افتاده بود در این محل یافتم بوجد تمام از زمین برداشتم که بیادگاری انشب که مرا راحت از زندگی همانشب بود نگهداری نمایم. اما چه فایده که در میان این نعیم چیزی مرا دچار عذاب الیم نمود. که نمیدانم چه بر سر رفیقم آمده و او را کجا برده‌اند. و چه شده؟ - ماکریت پرسید که کوکوناس بلور برنگشته؟ - مول گفت نه مادام من هرجاییکه ممکن بود که در انجا باشد او را تفحص نمودم نبود. – گفت لباس مگر عوض نکردی مگر در لور نبوده گفت انجا رفتم اما چون در اطاق من کسی بود بدرستی نشد عوض نمایم – مارکریت بتعجب تمام گفت در اطاق تو چه کسی بود؟ - گفت دوک دالانسون – مارکریت بشتاب گفت ساکت باش . . . انگاه بزبان لاطین گفت ببین همراه تخت من کیست؟ گفت دو نفر پاژ و یکنفر جلودار گفت خوب حال بگو ببینم در اطاق تو که بود؟ - گفت دوک دالانسون – گفت چه میکرد؟ - گفت نفهمیدم – گفت با چه کسی بود؟ - گفت با کسی که نشناختم. – گفت خیلی غرابت دارد. باری آخر کوکوناس را پیدا نکردی؟ - گفت نه مادام. و از این رهگذر خیلی مشوش هستم. – مارکریت گفت پیش از این تو را از تجسس باز نمیدارم. اگر چه گمان دارم که خود بخود پیدا میشود. اما باز از تفحص کوتاهی مکن. و انگشت بر دهان نهاد. چون مارکریت سری بمول نگفته و اقراری نکرده بود که امر بسکوت میکرد. پس این اشاره را دانست که معنی دیگر دارد. مارکریت امر بسکوت کرد و راه افتادند و مول در تفحص خود مستمر شده ساحل رودخانه را گرفته سربالا رفت تا کوچه لونق – پون که میرفت بکوچه سنت انطوان و برابر کوچه ژوی و انجا ایستاد. و اینجا بود که عجوزها چشمهای انها را بستند پس در همان محل ایستاده و بطرف چپ پیچید و بیست قدم راه رفت بهمان قسم که میرفت رسید برابر خانه یعنی دیواری که در پس اندیوار خانه بود. و در وسط دیوار دری با سایه‌بان و میخهای درشت. اینخانه واقع بود در کوچه کلوش – پرسه کوچه کوچکی تنگ که ابتدا میشود از کوچه سنت انطوان و منتهی میگردد بکوچه روا – د – سیسیل. مول بدقت نگاه کرده و گفت قسم میخورم که این همانجاست. و این همان در است که در وقت بیرون آمدن که دست بدر گرفتم و همین میخها را احساس نمودم و همین جا بود که شخصی میدوید و فریاد میکرد و بیاری می‌طلبید که در کوچه روا – د – سیسیل شخصی را کشتند. پس ببینیم. مول آمد بنزدیک در و در را کوبید. در گشوده شد و دربانی با سبیلهای گنده نمایان گردید. مول گفت مسیو من شب گذشته را که در اینجا بسر بردم شمشیرم اینجا مانده است او را میخواهم. دربان کلماتی چند جواب داد بزبانی که مفهوم نشد چه لغتی است مول باز مطلب را مکرر کرد و اشاراتی چند کرد که شاید باشارات بفهماند. باز دربان همان کلمات مجهوله را اعاده کرد. چند بار اینعمل تکرار یافت بالاخره دربان در را بست و رفت. مول را بهیجوجه چیزی مفهوم نگردید. و گفت موردیو اگر شمشیرم همراه بود بمیل تمام بدل این نادرست فرو میکردم. اما چه فایده که شمشیرم در پیشم نیست. پس صبر باید کرد تا وقت دیگر. پس مول راهش را پیش گرفت تا بکوچه روا – د – سیسیل رسیده. و بدست راست تا پنجاه قدم رفت. و رسید بکوچه تیزون کوچه کوچکی موازی با کوچه کلوش – پرسه و از هر جهت مشابه هم و بعد از پنجاه قدمی که رفت همان در را که سایه‌بان و میخهای درشت داشت دید و تعجب کرد. و گفت قطعا مشتبه شده و عمل را از سر گرفت معلوم شد که این خانه دو در نظیر هم از دو طرف دارد یکی از طرف کوچه کلوش پرسه و دیگری از کوچه تیزون. اما این کشف جدید نه شمشیر او را بوی داد و نه معلوم کرد که رفیقش در کجا است. لحظه خیال کرد که شمشیر دیگری ابتیاع کرده این دربان ملعون را که اصرار دارد در تکلم بلغت خارجه بکشد اما فکر کرد که شاید اینخانه و دربان متعلق بمارکریت باشند و خود عمدا چنین دربانی انتخاب نموده. و این منافی میل او باشد. و مول بهیجوجه نمیخواست اقدام بامری نماید که برخلاف رضای مارکریت باشد. پس بهتر اندید که بلور برگردد. این دفعه چون اطاق او را کسی تصرف نکرده بود در را بآسوده‌گی گشوده و داخل اطاق شده خیال کرد که اول کاری که نماید عوض کردن لباس بوده و اصلاح آرایش خود. پس بطرف خوابگاه رفت که لباس خود را بردارد اول چیزی که با تعجب بسیار مشاهده نمود شمشیر خود را دید که در پهلوی لباس او نهاده‌اند. پس متحیرانه شمشیر را برداشته و مدتی بتعجب نگریسته و دید همان شمشیر خودش است که در کوچه کلوش – پرسه نهاده بود. و با خود گفت البته جادویی و افسونی در اینکار میباشد. ایکاش که کوکوناس هم چون شمشیرم در اینجا پیدا میشد. بالجمله بعد از دو سه ساعتی که مول گردش خود را در دور خانه دو در ترک نمود. در انخانه از طرف کوچه تیزون گشوده گردید تقریبا ساعت پنج عصر بود. فلهذا شب شده و تاریک بود زنی خود را ببالا پوشی پیچیده بهمراهی کنیزی از این در بیرون آمده و بسرعه خود را بکوچه روا – د – سیسیل رسانیده و در مخفی مهمانخانه دارژانسون را کوبید که باز شده و انزن داخل شده و از در بزرگ انجا که بکوچه قدیم تامپل باز میشد و بیرون آمده و رسید برابر در مخصوص عمارت دکیز که کلیدی از جیب بیرون آورده وان در را گشوده و داخل گردید. نیم‌ساعت بعد از این واقعه از همان در کوچه تیزون جوانکی بیرون آمد که چشم او را نیز با دستمال بسته بودند و عجوزی او را میکشید تا قدری از انجا دور شده بعد از او پیمان گرفت که تا پنجاه عدد تمام نشمارد چشم را باز ننماید و خود رفت. جوان نیز با کمال درستی پنجاه را شمرده بعد دستمال را از پیش چشم برداشت. و باطراف نگریسته چیزی ندید و همان دم ساعت کلیسای نوتردام شش را زد. جوان گفت موردی اگر میدانستم که در کجا بوده‌ام و مرا بدار هم میزدند راضی بودم. بهر حال این بیچاره مول ببینی چه شد و کچا ماند پس برویم بلور البته در انجا خبری خواهد بود. انگاه بنای دویدن گذاشت و در سر راهش دو سه جا از اشخاصی که گردش میکردند تصادف کرده و بر زمین افکند و همچنان دوان آمد تا داخل لور گردید. از پرده دار و قراول جویا شد که از مول چه خبری دارند. پرده‌دار گفت صبح مول را دیدم که داخل شد اما ندیدم که کی بیرون رفت. قراول گفت که من پیش از دو ساعت نیست که در اینجا هستم و او را ندیدم. پس بشتاب تمام از عمارت بالا رفته و در اطاق را گشود اما مول نبود و بالاپوش او را که پاره شده بود در اطاق دید. فلهذا زیاد مشوش گردید. و رفت بمهمانخانه بل اتوال از هوریر استعلام کرد مشارالیه مول را دیده و مول در انجا غذا خورده بود. پس کمی مطمئن گردید که مول را آسیبی نرسیده است. انگاه دید که بی‌اندازه گرسته است طعام طلبید و باشتها صرف طعام نموده و از مهمانخانه بیرون آمد بتفحص مول شروع کرد و تفحص بقدر یکساعت طول پیدا کرد و بالاخره بخاطر آورد که مول ناچار باید از دربچه لور عبور نماید. پس بشتاب بطرف دربچه لور عطف عنان کرد و در اثنای دویدن باز زنی را تصادف کرده و بزمین افکند و پای ان بیچاره را لگذ کرد و اعتنا بفریاد و فغان او ننمود در این اثنا در روشنایی چراغ قراول بنظرش آمد که بالاپوش کل‌شفتالوی مول و پر سفید در کلاهش را بنظر آورد که جواب سلام قراول را داده چون برق داخل دربچه شده و گذشت. کوکوناس با خود گفت که دیگر اوست و بلند صدا زد. اما مول نه برگشت و نه ایستاد. بر تعجب کوکوناس افزود و با خویشتن گفت که عجب است که من صدای بلندی دارم و بقدر کفایت داد زدم محققا شنید پس چه واقع شده که اعتنایی نکرد و بر سرعت افزود. اما من از او چابکترم اکنون باو میرسم. پس باین امید بنای دویدن گذاشت. و با تمام قوه که داشت شتاب کرد. و در یک لحظه رسید بلور. اما با اینقدر سرعه که نمود در هماندم که قدم بر ساحه لور نهاد. بالاپوش گل‌شفتالو که او هم گویا کاری معجل داشت در دهلیز از نظر غایب گردید. کوکوناس بنای فریاد گذاشت و داد میزد که هوهو مول چه واقع شده که اینطور میدوی قدری بایست من کوکوناس هستم مگر از دست کسی فرار میکنی؟ واقعا بالاپوش گل‌شفتالو مثل انکه پرواز کرد از پلها چنان بالا رفت که کوکوناس بگردش هم نرسید. پس گفت اوه تو نمیخواهی که توقف نمایی. از من گویا متغیر هستی چنین باشد. اما من بهیجوجه دلخوری ندارم. و در پایین پله نشسته دیگر تعاقب نکرد. اما او را دید که رسید ببالای پله و بعمارت مارکریت متوجه گردید و ناگاه دید که زنی از عمارت بیرون آمده و او را بدرون برد. کوکوناس با خود گفت که گویا شناختم این مارکریت بود. پس ملکه ناوار منتظرش بوده. و بهمین علت نمیتوانست توقف نماید. حالا فهمیدم این مسئله دیگر شد. پس دید که آهسته چند کلمه با ملکه حرف زدند و با ملکه رفت بعمارت. کوکوناس گفت صحیح است و من اشتباه نکرده بودم. آری بعضی اوقات میشود که شخص از پذیرایی بهترین دوست خود نیز اجتناب میکند. و این مول عزیزم در یکی از انوقتها بوده است. کوکوناس از پلها بالا رفت و در روی یکی از نیم‌تختها که انجا گذاشته بودند نشست و با خود میگفت. بعوض اینکه او را تعاقب نمایم منتظرش میشوم. اما خیلی سرد است شاید در اطاق ملکه زیاد معطل شود بهتر انست که بروم در اطاق خود منتظر باشم. البته انجا هر وقت شیطان خواست خواهد آمد. و این خیال را هنوز بمقام اجرا نیاورده بود که از بالای سرش صدای پایی شنید و شخصی میآمد و مترنم بود و تصنیفی میخواند. کوکوناس گوشها را تیز کرده گوش داد که ناگهان مول را دید که او هم او را دیده و بشتاب بطرف او میآمد و از طبقه بالا که اطاقش در انجا بود فرود آمده پایین میآید بمجرد رسیدن بکوکوناس خود را در آغوشش افکند. کوکوناس بعد از معانقه گفت اوه موردی از کدام سوراخ بیرون آمدی؟ - گفت از کوچه کلوش پرسه گفت نه انجا را نمیپرسم. – گفت پس از کجا میپرسی؟ - گفت از منزل ملکه ناوار. – گفت من هیج بانجا نرفتم. – گفت دست وردار! – گفت عزیزم آنیبال تو پریشان گویی میکنی. من دو ساعت است که در اطاق خود بانتظار تو نشسته‌ام. – گفت پس تو نبودیکه من تعاقب کردم. گفت کی؟ - گفت هم‌اکنون. – گفت نه – گفت پس تو نبودی که در دهلیز ده دقیقه قبل بر این از نظر من غایب شدی – گفت نه – گفت تو نبودی که از همین پله بالا رفتی بسرعتی که گویا یکفوج شیاطین تو را دنبال کرده‌اند؟ - گفت نه – گفت موردی. شراب مهمانخانه بل اتوال یعنی اینقدر گیرنده بوده که مرا بایندرجه مست نموده! من میگویم که تو را دیدم با همان بالاپوش گل‌شفتالویی و پر سفید کلاه در پهلوی دربچه لور که از انجا تا زیر این پله تعاقب کردم. که لباس و کلاه و رفتار حتی جنبانیدن دست تمام تو بودی. زنی منتظرش بود که بنظر من ملکه ناوار آمد. چون بهم رسیدند. از اندر که میبینی که گمان میکنم در عمارت مارکریت باشد داخل شدند و رفتند – در شنیدن اینکلام رنگ از رخسار مول پرید. و گفت موردیو. آیا در این ضمن خیانتی باشد؟ - کوکوناس گفت حال هر قدر میخواهی قسم بخور و آشوب بکن اما مگوی که من اشتباه کرده‌ام مول سر خود را بدو دست گرفته. و لحظه متردد ماند میانه اینکه باقتضای حسد و رشک عاشقانه رفتار نماید یا بلازمه احترام عمل کند. بالاخره رشک و حسد غالب آمده و از جای جستنی نمود و بطرف در منزل مارکریت روان گردید. و بنای کوبیدن در بشدت تمام گذاشت بطوریکه احترام محل مقتضی ان نبود. – کوکوناس گفت اینطور که تو عمل میکنی هم‌اکنون ما را بمحبس میفرستند. اما بمن بگو بدانم. آیا در لور رونان هست؟ (رونان در عقاید باطله روح مرده‌ایست که از اندنیا برگشته و جسد میگیرد و داخل زندگان میشود و بعد از مدتی باز مراجعت بعالم ارواح میکند. ) – مول با رنگ پریده و اضطراب تمام گفت نمیدانم. اما همواره میل انرا دارم که ملاقات نمایم. حال که فرصت بدست آمده سعی خود را میکنم تا بلکه با او روبرو بشوم. – کوکوناس گفت من ممانعت ندارم. اما اینقدر هست که میگویم قدری آرام در بکوب تا رونان را رم ندهی که قالب تهی کرده و باز بعالم مجردات عود نماید. مول با وجود خشم زیادی که داشت فهمید که کوکوناس درست میگوید و بقاعده نکته میگیرد پس از کوبیدن در صرف نظر نکرد و در کوبیدن مستمر شد. اما آهسته‌تر. s0bxy19lgk32zz9fs72b2om2d9ambz4 لارن مارغو/جلد ۱/فصل ۲۵ 0 28811 302162 301664 2026-10-05T17:22:52Z Hanooz 17889 جایگزینی «[[محمدطاهر میرزا]]» با «[[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]]» 302162 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = لارن مارغون (جلد اول) | مؤلف = الکساندر دوما | قسمت = فصل ۲۵ | قبلی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۲۴|فصل ۲۴]] | بعدی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۲۶|فصل ۲۶]] | سال = | یادداشت = ترجمه از [[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]] }} قاری محترم ما البته فهمید که صاحب بالاپوش گل‌شفتالویی همان دموی بود. و انزن که او را نگهداری نمود نیز همان ملکه بود که کوکوناس اشتباه نکرده بود. او را با لباس مول دید گمان مول کرد پیش رفت دست او را گرفت و بگوش او بزبان لاطین گفت تنها هستم بیا. دموی فهمید که سهوی و اشتباهی شده چیزی نگفت بجهته اینکه ترسید که اگر چیزی بگوید اینخانم فریادی خواهد کرد که اسباب آشکاری او خواهد شد پس با وی رفت تا اطاق بیرونی ملکه. در انجا که روشنایی بیشتر بود مارکریت شناخت که این شخص را بعوض مول گرفته او نیست. فریاد کوچکی که دموی میترسید در بیرون بشنود. در اندرون شنید اما اینجا جای ترس نبود. پس مارکریت اشتباه خود را دیده و گفت اوه مسیو دموی! – گفت آری من هستم. و از علیا حضرت شما مستدعیم که مرا بگذارید راه خود را گرفته و بروم و بکسی نفرمایید که بنده را دیده‌اید – مارکریت گفت من اشتباه کرده‌ام مسیو دموی! – گفت آری من هم فهمیدم که علیا حضرت ملکه مرا گمان شاه ناوار فرمودند. زیرا که من هم بهمان قد و قواره هستم. و اکثر خوش‌آمد گویان من بمن میگویند که طرز رفتار و حرکت نیز شباهت دارد. مارکریت خیره بروی دموی نظر کرد و پرسید که زبان لاطین میدانید؟ - گفت پیشتر میدانستم. اما حال فراموش کرده‌ام – مارکریت تبسم کرد و گفت آسوده خاطر باشید که در ضمان کتمان من هستید علاوه بر این چون میدانم چه کسی را در لور می‌طلبید من شما را بیزحمت بطرف او دلالت میکنم – گفت مرا عفو نمایید که جسارت کرده میگویم که شما باز اشتباه کرده و بهیجوجه نمیدانید که من کرا میجویم. – ملکه بانگ بر زد که چطور مگر من نمیدانم! مگر شما شاه ناوار را نمیجویید؟ - گفت هلا مادام. با کمال تاسف میگویم که نه. و استدعا دارم که حضور مرا در لور از اعلیحضرت ایشان هم پنهان دارید – مارکریت گفت مسیو من شما را تا بحال تصور میکردم که یکی از روسای نامی طایفه هوگنو بوده و بشدت از طرفداران شاه ناوار میباشید حال باز هم فریب خورده‌آم اینطور نبوده؟ - گفت نه مادام فریب نخورده‌اید تا امروز صبح نیز چنین بود. – گفت پس عله چه شد که تبدیل رای کردید؟ - دموی تعظیمی کرده و گفت مادام خواهش دارم که مرا از جواب معفو دارید. احترام مرا درباره خود بپذیرید. پس دو قدمی بطرف در بر داشت. اما مارکریت او را نگهداری نمود – گفت مسیو اگر توضیحی بفرمایید عیبی ندارد من خوب چیزها میتوانم بشما راهنمایی بکنم – گفت مادام لازم است که من سکوت نمای. و البته بشما معلوم است که سکوت کردن من بعله لازمه تکلیف من خواهد بود. ملکه گفت اما . . . – دموی گفت مادام شما میتوانید مرا بکشتن بدهید اما توقع نداشته باشید که من را از دوستان جدید خود را بروز بدهم – گفت دوستان قدیم دیگر حقی که در گردن شما ندارند؟ - گفت چرا. انهایکه در عهد خود استوار مانده‌اند حق دارند. اما انهایکه ما را متروک داشته سهلست که خود را نیز ترک نموده‌اند. ندارند. – مارکریت میرفت که جوابی دیگر بدهد که ناگاه ژیلون بسرعه دوید باطاق و گفت شاه ناوار – مارکریت گفت از کدام راه میآید؟ - گفت از دهلیز مخفی گفت پس مسیو را از در دیگر بیرونش ساز – گفت این نیز محال است میشنوید که ان در را نیز میکوبند. – گفت کی در را میکوبد؟ - گفت نمیدانم – گفت ببین کیست؟ - دموی گفت مادام بدانید که اگر شاه ناوار مرا اینوقت شب با این لباس در خدمت شما ببیند من هلاک خواهم شد. مارکریت دموی را گرفته و بطرف اطاق خلوت کشید و گفت باینجا داخل شو که در اینجا محفوظ‌تر از خانه خود خواهی بود. دموی بناچاری داخل خلوت شده و در را بست که همانلحظه نیز شاه ناوار وارد گردید. و مارکریت در اینوقت اضطرابی نداشت زیرا که پای عشق در میان نبود. اما دلگیر بود. و این دلگیری از سیمای وی بخوبی هویدا بود. – هنری گفت مادام خاطر مشغول دارید؟ - گفت آری اعلیحضرتا فکر میکردم. گفت خوب میکردید فکر بشما سازش دارد. من هم فکر میکردم. و آمدم که فکر خود را بشما بگویم. مارکریت صندلی بازوداری پیش آورد که هنری نشست و خود در روی صندلی ساده نشست. زمانی برد و سکوت کردند. بعد هنری گفت که بخاطرم میآید که خیالات من در خصوص آینده با خیالات شما در این نقطه اتفاق دارند. که من و شما از این حیثیت که زن و شوهر هستیم از همدیگر جداییم. و از این جهت که در امورات پولتیک با هم متفقیم با هم اتحاد داریم. – مارکریت گفت چنین است. – هنری گفت چنان میدانم که هر عزمی که بکار بکنم شما هم مرا یاری خواهید کرد. – گفت همینطور است. و اینقدر از شما متوقعم که چون بکاری اقدام میفرمایید مرا نیز چندان فرصت بدهید تا من نیز دست بکار زنم. – گفت بسی سعادتمندم مادام. که شما را اینطور مهیا از برای کار ببینیم. امیدوارم به یاری شما ان قصدیکه در نظر داریم بوجه احسن صورت بگیرد. اما چه میگویند اگر ببینند که دیگری میانه من و شما حایل شده و نمیخواهد که این قصدی که داریم بمقام اجرا آید؟. – گفت ان شخص هر کس باشد در اشکاری یا خفا بمقام ستیز آمده بقدریکه قوه دارم با وی خواهم مخاصمه کرد – هنری گفت مادام. شما کمال محرمیت را دارید با برادر خود دوک دالانسون شاید از شما چیزی پوشیده ندارد. میتوانید که ببینید الآن و این ساعت با کسی مکالمه مخفی دارد یا نه؟ - مارکریت مضطرب شده و پرسید با چه کسی؟ - گفت با مسیو دموی. اگر چنین گفتگویی و مجلسی داشته باشند دیگر باید امید از قصدی که داریم برداریم که بالمره کار از ما فوت خواهد شد. – مارکریت با چشم اشاره کرد بطرف اطاق خلوت و آهسته گفت که آهسته‌تر سخن گویید. – هنری گفت اوه اوه این اطاق خلوت شما متصل مسکون است. بقسمی که این اطاق نشیمن را غیرمسکون کرده. مارکریت تبسم نمود هنری گفت باز دلامول است؟ - گفت نه اعلیحضرتا ایندفعه مسیو دموی است. – هنری با تعجبی آمیخته بمسرت گفت اوست؟. بهتر شد که هنوز بملاقات دوک دالانسون نرفته است. زود بیاور تا دو کلمه با وی حرف بزنم. – مارکریت دوید بخلوت و بی‌تمهید و مقدمه دست او را گرفته آورد نزد هنری. دموی گفت اه مادام چه کردید. خلاف عهد نمودید بترسید از اینکه من انتقام از شما بکشم – هنری گفت نه مسیو دموی شما انتقام نخواهید کشید. اقلا حرف مرا بشنوید انگاه هر چه خواهید بکنید بعد روی بمارکریت کرده و گفت مادام مراقب باشید که کسی سخن ما را نشنود. هنری سخن را تمام نکرده بود که ژیلون باضطراب داخل شده و بگوش مارکریت چیزی گفت که مارکریت بی‌اختیار از جای بر خواسته و از اطاق بیرون رفت. هنری بدون اینکه اعتنا بکند که چرا مارکریت بیرون رفت برخواسته زیر خوابگاه ورویل و پشت پردها و غیره را دقت ملاحظه نمود. و دیوارها را با مشت کوبیده که ببیند دری مخفی ندارد. و مسیو دموی از این امورات بخشم در شده و مکرر شمشیر خود را میدید که آیا در غلاف است یا نیست. مارکریت که باطاق بیرونی رسید مول را دید که ایستاده و کوکوناس هم در عقب اوست. ژیلون چقدر اصرار کرده بود مول قبول نکرده در هر صورت میخواست که داخل اطاق خوابگاه ملکه بشود. مارکریت که او را دید گفت اوه مسیو مول این شمایید چرا رنگ پریده و چرا اینطور میلرزید؟. ژیلون گفت مادام مسیو در را چنان میکوبید که با وجود فرمان شما مجبور شدم که در را باز کردم. مارکریت با درشتی گفت اوه اوه این چه وضعی است مسیو. اینها که میگویند راست است شما چنین امری را مرتکب شده‌اید؟ - گفت مادام اینکار از برای این بود که شما را اطلاع بدهم که شخصی مجهولی شاید دزدی با لباس و کلاه من خود را منزل شما انداخته – مارکریت گفت مسیو بعقل شما خللی رسیده لباس شما را در بر خودتان میبینم و عجبتر انکه وقتیکه با ملکه سخن میگویند و در حضور او ایستاده‌اید. هنوز کلاه در سر دارید و تصور میکنید که در سر دیگریست. – مول مشوش شده بعجله تمام کلاهرا برداشته و گفت العفو العفو مادام یقین داشته باشید که این از راه سو ادب نبود. – گفت نه از راه جنون بود! – مول گفت چه کنم در صورتیکه میبینم که شخصی لباسی چون لباس من پوشیده بخانه شما داخل میشود بلکه نام مرا هم بخود نهاده چه میدانم . . . دیوانه نشوم. مارکریت دلش بحال عاشق مسکین سوخته گفت یکشخص چرا میگویی؟ بیا از شکاف پرده بدرون نگاه کن تا ببینی که یکنفر است یا دو نفر. مول را آورد بنزد پرده که گوشه پرده را پس کرد مول دید هنری با شخصی بهمان لباس نظیر لباس خودش صحبت میدارد. کوکوناس هم پیش آمده او هم نگاه کرده دموی را شناخت که با هنری سخن میگویند. مارکریت حیرت انها را دیده گفت عزیزم مول حال که مطمئن شدی برگردد و در در عمارت قراول باش و نگذار احدی داخل گردد. پس هر دو بیرون رفتند مول میگفت هنری هم اینجا بود. کوکوناس میگفت دموی نیز – مول گفت در صورتیکه معاشقه در کار نبود. پس لامحاله گفتگو از پولتیک است کوکوناس گفت حال که سخن در پولتیک است بهتر انکه دوشس دنور را داخل این مجلس ندیدم. مارکریت برگشت بپهلوی هنری و دموی و این غیبت یکدقیقه بیشتر نکشید و در اثنای این یکدقیقه کار عمده کرده ژیلون را در در مخفی بقراولی و اصلزادگان را در درعمارت بدیده بانی نهاده بالکلیه مطمئن شد. هنری چون مارکریت را دید گفت مادام آیا ممکن است که بهر وسیله باشد کسی بتواند گوش بدهد بصحبت ما – گفت نه اعلیحضرتا بجهته اینکه شخن دیوارها زیاد کلفت است و راهها هم مسدود از خارج هم اگر کسی بیاید باید در بکوبد – هنری انگاه روی کرد بدموی و گفت. ببینم مسیو اینجا چرا آمده‌اید؟ - گفت اینجا؟ - گفت آری اینجا در اینخانه. – مارکریت گفت او از برای هیج کاری اینجا نیامده. من او را باینجا آوردم – گفت پس چیزی فهمیده بودی – گفت بحدس مطلب را یافتم – هنری بدموی گفت مسیو ببینید که همه چیز را میفهمند مارکریت گفت مسیو دموی امروز صبح در اطاق دو اصلزاده دالانسون با دوک ملاقات کرده. هنری گفت ملاحظه میکنی مسیو که همه چیز را فهمیده‌اند. دموی گفت راست است. هنری گفت من قطع داشتم که دالانسون تو را مالک شده است. دموی گفت این تقصیر شما بود. چرا باصرار تمام رد کردی و قبول ننمودی فقره که آمده بشما تقدیم کردم. مارکریت بانگ زد که شما قبول نکرده رد نمودید. پس انچه من احساس کرده بودم راست بوده؟ - هنری سری تکان داده گفت شما مادام و شما دموی از این استبعاد و تعجب شما مرا خنده میگیرد. چطور شخصی باطاق من میآید و بمن چنین تکالیف در اطاقیکه از هر سمت یک سوراخی دارد که میشود تمام دید و تمام شنید مینماید و توقع دارد که من اظهار قبول و وجود نمایم بلکه برخیزم و برقصم. شما واقعا طفل هستید یا خللی در عقل شما بهم رسیده – دموی گفت اعلیحضرتا. اقلا بواسطه سخنی و کنایه یا اشاره مرا امید وار میکردی تا من امید داشته و کار بیقاعده نمیکردم. هنری گفت برادر زنم چه بشما گفت؟ - گفت این سر دیگریست چگونه میتوانم بروز بدهم. – هنری با کمال بیقراری از اینکه حرف را انطور که باید دموی نمیفهمد. گفت از شما نمیپرسم که چه تکلیف بشما کرد و شما چه وعده دادید اینقدر میخواهم بفهمم که مکالمه ما را شنیده بود یا نه؟ - گفت آری گوش داده بود و هر چه گفتیم شنیده بود. – گفت حالا ملاحظه میکنی و این را خودت میگویی عجب با احتیاط و دسیسه‌کار زیرکی هستی. اگر کلمه گفته بودم تمام بود هلاکت من و شما یقین میکردید بمن شبهه کرده بودم که احتمال دارد که کسی بما گوش میدهد نه مخصوصا او را شاید دوک دانژو باشد یا خود شارل نهم. یا کاترین. تو دموی نمیشناسی دیوارهای لور را. بهمین جهته است که مثل معروف را گفته‌اند. که دیوار ما گوش دارد. و من بهمین ملاحظه بود که چیزی نگفتم. برو دموی! تو اعتقاد بهوش شاه خود نداری خیلی تعجب میکنم که تو آمده باو تاج مملکتی تقدیم مینمایی. و حال انکه او را در خیال خود بمحلی رفیع و منیعتر از اینها باید بگذاری- گفت با وجود اینها میتوانستید رمزی و اشاره بمن میکردید تا بالمره نا امید نمیشدم. و گمان نمیکردم که همه کارها خراب و ضایع گردیده. – گفت وانتر – سنت – غری. انکه گوش میدهد میتواند هم ببینید. انچه بشنیدن شخص را بهلاکت میرساند. بدیدن اشاره هم همان کار واقع میگردد. هم اینجا با وجود اینکه بقدر کفایت احتیاط بعمل آمده است باز میترسم بگویم که تکلیفات خود را تکرار کن تا بفهمم – دموی بناامیدی تمام فریاد برآورد که حال موقع گذشته و با دوک دالانسون معاهده کرده‌ام و بایشان قول داده‌ام. – ماکریت با خشم تمام دستهای نازنین را بهم زد و گفت پس از اینقرار کار گذشته است. – هنری گفت برخلاف عنایت خدایی در این مسئله بآشکاری ظاهر است. در قوب خود برقرار باش. زیرا که فرانسوا از برای حفظ سلامتی ما همه وسیله خوبیست گمان داری که شاه ناوار از شما نگهداری و حمایت میکند؟ نه بر خلاف بادنی شبهه همه تان را بکشتن میدادم. اما پسر فرانسه چیز دیگر است. او را مطمئن کن. و از او ضمانت بطلب. و بدان که از صمیم قلب تو امین قول خود نیستی علی‌الظاهر بجهته حفظ سلامتی وعده بده و قول بده. اما نه از قلب همین قول ظاهر کافیست. – گفت اعلیحضرتا این صرف ناامیدی از طرف شما بود که مرا در آغوش دوک دالانسون افکند. و یکی هم از ترس انکه بروز مطلب بدهد. زیرا که از اسرار ما آگاهی یافته بود. – هنری گفت تو هم اسرار او را مالک شو. چه میخواهد؟ میخواهد که شاه ناوار گردد. بوی وعده بده. میخواهد ترک دربار فرانسه نماید اسباب فرار از برایش فراهم بیاور. و از برایش کار ببین همچنانکه از برای من. و او را سپر بلیات و حوادث قرار بده. وقتیکه باید فرار کرد. هر دو یکجا فرار میکنیم. وقتیکه بنای سپاه کشی و سلطنت شد من خود تنها متکفل خواهم شد. مارکریت گفت احتراز بکنید از دوک که بسیار چیز ناقولاییست هوش نافذی دارد. و کینه و دوستی با هیجکس ندارد و همیشه مهیا است که با دوستان چون دشمنان و با دشمنان چون دوستان معامله و رفتار نماید – هنری گفت دوک حالا تو را منتظر است؟ - گفت آری اعلیحضرتا. – گفت در کجا؟ - گفت در اطاق اصلزادگان خود. گفت در چه ساعت – گفت تا نصف شب. – گفت اکنون ساعت یازده است و دیگر وقت نمانده برو دموی – مارکریت گفت ما قول تو را داریم. – هنری گفت بگذار برود مادام. با مسیو دموی محتاج باینحرفها نیست – دموی گفت حق است. اما من محتاج بقول اعلیحضرت شما میباشم. زیرا که باید بروسا بگویم که از شما شنیدم. حال بفرمایید که کاتولیک نیستید؟ - هنری شانه حرکت داد. – گفت شما از سلطنت ناوار دست بردار که نیستید؟ - گفت من از هیج سلطنتی روگردان نیستم. اما اینقدر هست که خودداری میکنم تا انچه مناسب حال من و شما است بدست آورم – دموی گفت که اگر در این بینها قضای آسمانی چنین آورد که شما را گرفته و حبس نمودند عهد می‌کنید که هیج مطلبی از اینفقرات بروز ندهید اگر چه کار بعذاب و شکنجه برسد. – گفت بخدا قسم میخورم که در این باب کلمه نگویم – گفت حال اعلیحضرتا بفرمایید که چطور و در کجا شما را ببینیم؟ - گفت از فردا بشما کلید منزل خود را میدهم که هر وقت خواسته باشی خود آمده و در را باز نمایی. و حضور تو را من بعد در لور بعهده دوک دالانسون است که جواب بدهد حال من شما را همراهی میکنم و از پله مخفی بیرون میبرم. بعد از رفتن ما مادام بالاپوش گل‌شفتالویی دیگر را باینجا داخل نماید که در اطاق بیرون است و مدتی باید در اینجا بماند زیرا که مردم گمان نکنند که بالاپوش گل‌شفتالویی دو تاست و چنان بفهمند که منحصر بفرد است چنین نیست مادام. و اینکلمه آخری را هنری خندان گفت و بمارکریت نگریست. مشارالیها نیز بی‌باکانه گفت آری چنین است. زیرا که این مسیو دلامول منسوب ببرادرم میباشد هنری بجد تمام گفت نعم‌المطلوب سعی کنید مادام که او را بطرف ما نمایید و هیج چیز در حق او مضایقه ننمایید از پول و وعده و غیره مجملا تمام گنجینه و ما ملک مرا بدست او بسپارید. – مارکریت از تبسمهای مخصوص کرد و گفت حال که میل شما بر این است بقدریکه از دستم برآید کوتاهی نخواهم کرد – گفت خوب خوب مادام. و شما نیز دموی برگردید بنزد دوک و خوب او را نعل‌بندی نمایید. ik4r511e6hpzjv8xwzk3s4ygnejdwyd لارن مارغو/جلد ۱/فصل ۲۶ 0 28812 302163 301666 2026-10-05T17:22:56Z Hanooz 17889 جایگزینی «[[محمدطاهر میرزا]]» با «[[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]]» 302163 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = لارن مارغون (جلد اول) | مؤلف = الکساندر دوما | قسمت = فصل ۲۶ | قبلی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۲۵|فصل ۲۵]] | بعدی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۲۷|فصل ۲۷]] | سال = | یادداشت = ترجمه از [[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]] }} در اثنای این صحبتها که ذکر نمودیم. مول و کوکوناس بماموریت خود مشغول بوده و مول قدری محزون و کوکوناس کمی مضطرب البال بود. مول فرصت قدری تفکر داشته و کوکوناس نیز بوی یاری میکرد. – مول از کوکوناس پرسید که عزیزم چه فکر مینمایی در این خصوصها؟ - گفت فکر میکنم که در تمام اینها دسیسه‌کاری ارباب دربخانه را میبینم. – گفت در صورتیکه این تدابیرات اینها برحسب مقصود و مرامشان نگردید. آیا تو نیز دستی بتوی اینکار خواهی برد. و خودنمایی خواهی کرد یا نه؟ - کوکوناس گفت عزیزم خوب گوش ده بر انچه میگویم. و سعی کن که فایده ببری. در تمام این وسایس پرنسی. و مجموع این اسباب فراهم آوردن ارباب ملوک ما نمیتوانیم و تکلیف ما هم نیست که رفتار نماییم مگر مثل سایه و تابع ایشان. هر جا که شاه ناوار یا دوک دالانسون رایت افراشتند من و شما باید جان دهیم. زیرا که فرع ان اصلیم. ملکه را میلی بتو هست. و تو را نیز هوسی بر او. سر خود را در راه عشق بباز چه عیبی دارد. اما بر حذر باش که این سر را در راه پولتیک نگذاری این نصیحتی عاقلانه بود. مول پذیرفت اما بحزن تمام و دلخوری شخصی که خود را میبیند در میانه عقل و جنون واقع شده اما طرف جنون قویتر افتاده پس بکوکوناس گفت. من هوس بملکه ندارم من عاشق بیقرارم از بدبختی یا خوش‌بختی او را از صمیم قلب میخواهم. تو بمن خواهی گفت که این جنون است. قبول دارم من مجنونم. اما تو که عاقلی چرا خود را پابست دیوانگی من کرده و میخواهی با بدبختی من شریک شوی تو برو از شغل و خدمت خود دست بر مدار و کاری بمن نداشته باش. کوکوناس لحظه فکر کرد بعد سر بر داشت و چنین گفت. عزیزم انچه میگویی تمام صحیح و درست است. تو عاشقی بمقتضای عشقت رفتار کن. اما من جاه‌طلبم و باینجهته تصور میکنم که زندگی بهتر است و ارزشش بیشتر از یک بوسه از روی معشوقه است. پس اگر من بخطری خود را افکنم لامحاله شرایط و تکالیف خود را قبل از اقدام میکنم تا بیخود جانبازی نکرده باشم و سر خود مفت نباخته باشم. تو از طرف خود. بیچاره مول مشغول جان نثاری بمعشوقه خود باش و باقتضای عشقت رفتار کن. و من باقتضای حب جاه. پس دست مول را گرفته و فشرد و تبسمی کرده و رفت. تقریبا ده دقیقه بعد از رفتن کوکوناس در باز شد و مارکریت ظاهر گردید و دست مول را گرفته باحتیاط تمام او را از طرف دهلیزی تاریک باطاقی دور و خلوت از عمارت خود بر دو خود بدقت تمام درها را بست که اینعمل دلالت میکرد بر مهم بودن مقاوله و گفتگویی که در پیش دارند. و چون باطاق رسیدند مارکریت در روی صندلی نشست و دو دست مول را گرفته بطرف خود کشید و گفت حال که در خانه خالی و تنها هستیم با وقار و تمکین سخن گوییم عزیز دلم. – گفت موقرانه میفرمایید؟ - گفت پس عاشقانه خوشت میآید؟ در عشق هم بسی چیزهای موقر هست عزیزم. خاصه که معشوقه ملکه باشد – گفت پس از ان چیزهای موقر سخن گویم. باین شرط که علیاحضرت شما متغیر نگردید اگر من پاره سخنان غیرمعقول بگویم. – گفت من از چیزی بخشم نمیآیم الا از یک چیز. لا مول. و ان اینست که مرا مادام و علیاحضرت و ملکه بخوانی. از برای تو عزیزتر از جانم. من غیر از مارکریت کسی دیگر نیستم و نامی دیگر ندارم. – گفت آری ماکریت بچشم مارغاریتا احسنت مروارید من. آفرین گلم. مرحبا جان و دلم. و نظری عاشقانه بمارکریت کرد. – مارکریت گفت حالا خوب شد. واقعا تو حسود هستی عزیزم مول؟ - گفت باندازه که نزدیک است که دیوانه شوم. – گفت بر که رشک میبری؟ - گفت بر همه دنیا اول بشاه ناوار. – گفت گماندارم که بعد از انچه دید و شنیدی دیگر مطمئن شده و جای حسد از برای تو نمیماند و از انطرف آسوده‌خواهی بود. گفت از این مسیو دموی که امروز صبح بدوا در منزل دوک دالانسون دیدم. و امشب در اینجا که خیلی با شما خصوصیت میورزید – گفت از مسیو دموی هم؟. – گفت آری – گفت علته رشک تو از چه بابت شد. و چه کسی این شبهه را بشما القا کرده است؟ - گفت پس درست گوش بدهید تا عرض کنم. برادرت دوک دالانسون تو را دوست دارد بیشتر از انچه برادر باید خواهر را بخواهد. پس میشود که اظهار میل خود بدموی را بدوک کرده باشید با او خود فهمیده و بجهته خوش‌آمد شما دموی را بنا بر عادت معاشقه در بار بخدمت شما فرستاده و برحسب اتفاق شاه ناوار هم آن اوقات بنزد شما آمد و معاشقه با دموی بتاخیر افتاد. حال مادام قطع نظر از همه چیز با من بآزادی و راستی سخن گویید اینک من که پای تو را میبوسم ( و خود را بپای مارکریت افکند.) درستش را بفرمایید. اگر این معاشقه شما با من از قبیل ان هوا و هوسها است که در دربار فرانسه معمول است بگذارید سر خود گیرم ترک همه‌چیز کنم و بروم در لاروشل در میان جنگ خود را بکشتن بدهم. اگر تا رسیدن بانجا خود از صوله عشق نمیرم – مارکریت تمام این کلمات را بدقت گوش داد. بعد سر نازنین را بدو دست گرفت و زمانی متفکر شده پس سر بالا کرده و گفت مرا دوست داری؟ - گفت اوه مادام بیشتر از عمرم زیادتر از زندگانیم علاوه بر همه چیز که مافوق ندارد و بتصور نمیگنچد . . . اما شما چطور مادام؟ شما که مرا دوست ندارید؟ - مارکریت در زیر لب گفت. اوه بیچاره فقیر بیچاره دیوانه! – مول شنید و همانطور که سر در پایهای او داشت گفت آری خانم من که بشما گفتم که دیوانه شده‌ام – مارکریت گفت اولین کاری که کرده در مدت عمرت گویا همین عشق بوده است. گفت آری مادام همین بوده است و همین هم خواهد بود. – گفت نعم‌المطلوب چنین باشد. من لاحقه بر این عشق تو علاوه میکنم که میپرسم که مرا دوست داری و میل داری که همیشه در نزد من بمانی؟ - گفت همواره از خدا میخواهم که از تو دور نشوم. – گفت بسیار خوب از من دور نخواهی شد. زیرا که مرا احتیاج بوجود تو است. – گفت شما را احتیاج بوجود من است؟ آفتاب مگر بوجود کرم شبتاب محتاج است؟ - گفت اگر بگویم که شما را دوست دارم بالکلیه اخلاص کیش صادق الوداد من خواهی بود.؟ - گفت عجیب مادام مگر چنین نیستم؟ - گفت هستی اما گاهی شبهه میکنی گفت اوه من تقصیر دارم من نفهمیدم. من حق‌نشناسی کردم. من انطور که میگویی و خودم نیز اقرار دارم دیوانه هستم اما مسیو دموی چرا امروز صبح در خانه دوک دالانسون بود و امشب در منزل شما؟ و چرا این بالاپوش مخصوص اینرنگ پوشیده بود و پر سفید زده و خود را عمدا بمن مشابه نموده در همه چیز حتی در رفتار. اوه مادام این شما نیستید که من گمان بد میبرم این برادر شما دوک دالانسون است – مارکریت گفت اه بدبخت بدبخت که تو هستی که گمان میکنی که فرانسوا بی‌مبالاتی را بدرجه رسانیده که عاشقی یا باصطلاح فاسقی را بخانه خواهرش شب میفرستد!! بیشعور که خود را حسود نام نهاده و تدبر ندارد. نمیتواند مطلب را درک کند! میدانی لامول که فردا دوک دالانسون هم با شمشیر خودش تو را میکشد اگر بفهمد که امشب پیش من بوده خاصه اینطور که خود را بپاهای من افکنده. و من بعوض اینکه تو را از خود دور سازم تنگ‌تر در بر گرفته‌ام. عزیزم. میشنوی. زیرا که دوستت دارم آری آری دوستت دارم و این لفظ را مکرر میگویم بلی او را میکشد اگر از این وضع حالایی ما مطلع گردد! – لا مول چون چنین دید از ذوق و شعف خود را بر زمین افکند و مارکریت را هم با خود کشید . . . و گفت الله اکبر مگر این ممکن است و چنین چیزی اتفاق میافتد؟ ( اینکه میبینم ببیداری است یا رب یا بخواب). مارکریت گفت عزیزم همه چیز ممکن است خاصه در این دربار علی‌الخصوص در زمان ما. حال تنها یکحرف دارم که بتو بگویم دموی این لباس تو را که پوشیده بود و کلاه را به پیش چشم کشیده نه از برای من بود. بلکه بهر این بود که مردم گمان بکنند که تو هستی و بنزد دوک دالانسون برود. و من نشناختم و گمان کردم که تو هستی او را کشیدم بمنزل و او نیز چیزی نگفت که مبادا مردم او را بشناسند. بعد در داخل منزل اشتباه خود را ملتفت شدم که کار گذشته بود و دموی از سر ما مطلع شده بود. پس ناچار بود که با او مدارا میکردم. و تو هم با وی مدارا کن. – مول گفت حال که سر ما را میداند بهتر آنست که او را بکشم زیرا که این فقره مفید و مختصرتر است و با اطمینان اقرب. – گفت اما من ای عزیز دلم بهتر دوست دارم که مشارالیه زنده باشد. و تو هم بفهمی که بودن او از برای ما نه تنها مفید است. بلکه ناچار و لازم است. گوش دار و بفهم و درست بسنج گفتارت را قبل از جواب دادن. بودن دموی لازمست از برای اینکه من ملکه حسابی شوم یعنی مالک مملکتی گردم. حال مرا انقدر دوست داری که خودداری نمایی؟ - گفت هلا. مادام من شما را بیشتر از ان میخواهم که نخواهم انچه را شما بخواهید اگر چه هلاکت من در او باشد. – ملکه گفت حال مرا یاری میکنی تا پا برجا و مستحکم نمایم انچه را ارزو داریم. و تو را سعادتمند نمایم بالاتر از انکه هستی؟. – مول نالید و سر خود را بدو دست گرفت و گفت پس در انصورت از چنگ من بدر خواهید رفت مارکریت گفت برخلاف بجای انکه بالاترین ملازمان من باشی. بزرگترین تبعه من خواهی بود. – گفت اوه مادام غرض و حب جاه داخل این احساس من ننمایید. که غیر از صداقه و وفاداری چیزی در این احساس ندارم. – مارکریت تصدیق و تحسین نمود این احساسرا که از نجات طبایع ناشی بود. و گفت آری من هم بهمین اخلاص صداقت اکتفا دارم و ممنون خواهم بود. و دو دست خود را بمول داد که مول بقدریکه میخواست بوسید. و گفت این را فهمیدم که طالب سلطنت مطلقه مملکت ناوار هستید و هنری شما را تحریص میکند و دموی ترغیب مینماید که بجای اسم خالی سلطنت صحیح بیعیبی داشته باشید. اینها را درست فهمیدم اما اینرا هنوز نفهمیده‌آم که دوک دالانسون در این مسئله چه کاره است و چه میخواهد و کدام تاج و تخت را میخواهد. و در عوض این یاری که از شما خواهد کرد چه مکافات را طالب است و شما چه مجازات بوی خواهید داد که اینطور خود را از برای شما بمخاطره میاندازد؟ - گفت دوک مشتبه است گمان میکند که هنری خود را بکنار کشیده و باو واگذار نموده. پس از برای خود کوششی دارد. و نمیداند که هنری او را فریب داده و وقایه حفظ سلامتی خود ساخته پس بگذاریم او را در اشتباه خود باشد و گمراهانه حرکتی نماید. گفت پس من که منسوب بایشان هستم سزاوار است که او را خیانه نمایم؟. – گفت چطور او را خیانت نمایی؟ بچه عله. و کدام سری تو سپرده که تو نگهداری نکردی؟ و او تو را خیانت کرده که لباس تو را بدموی نموده که خود چون تو ساخته تا بتواند او را ببیند؟ میگویی که باو منسوبی! آیا پیش از انکه باو منسوب باشی بمن منسوب نبودی؟ آیا بشما چنان اظهار دوستی کرده که شما را یقین بدرستی و دوستی او حاصل گردیده؟ و چنان دلیل اقامه نموده که از محبت من بشما زیادتر شده. – مول برخواست و گفت کوکوناس راست گفت این دسایس مرا چنان احاطه کرده که مرا خفه خواهد کرد – مارکریت پرسید که چطور؟. مول گفت پس گوش دار تا انچه شنیده‌ام بگویم. از قراریکه آوازه حسن و جمال تو در اقطار عالم و در اقصی مملکت فرانسه معروف و مشهور است. همچنان معروف است که عشق تو شگون برای معشوقت ندارد. هر کسی را که تو خواستی روزگار بر او حسد برد و نخواست که باشد هلاکش نمود. و میگویند که بعد از فوتش دل او را بیرون آورده و در قوطی طلا نگهداری کرده. و گاهی انها را نظر کرده و تاسف میخوری. و اکنون نیز آه کشیده چشمهای نازنین را پر از اشک نمودی. پس اگر این سخن صحت دارد. از پس مرگ من گمان دارم بیشتر از انها منظور نظر شما بوده‌ام بهتر رفتار بفمایید. و مزیتی بر من بگذارید. اگر از دیگران سینه شکافتید و دل ربودید. از من سرم را نگهداری نمایید. قسم یاد کنید که اگر روزگار مرا نیز کشت شما سر مرا از جلاد بخرید و ضبط کرده گاهی ببوسید و ببویید. – گفت زهی جنون حزن‌انگیز و دیوانگی فجیع غمخیز! عزیزم این سخنان چه‌چیز است؟ و این خیالات چه؟ - مول با گریه و زاری گفت نمیشود باید سوگند بخوری و چندان اصرار کرد که مارکریت مجبور شد و گفت بسیار خوب اگر خدای نخواسته این فال بد و تطیر تو وقوع یابد. ای اصلزاده مقبول و مطبوع من. سوگند میخورم باین صلیب که مرده و زنده تو تا من خود زنده باشم از من جدا نیفتد. و اینکه از من خواهش کردی بجای آورم. – مول اظهار امتنان کرده و گفت کلمه دیگری هم دارم. چنانکه مرا از پس مردنم خاطرجمع ساختی در صورت زندگی من نیز مطمئن کن زیرا که امیدوارم که مقصود شما بعمل آمده و هنری شاه ناوار گردد در انصورت هنری میرود و تو را هم خواهد برد. بر این مفارقت چگونه دوام آورم؟ - مارکریت دوباره دست برد بصلیبی که در انجا بود و سوگند خورد که هر جا بروم تو را هم خواهم برد. و اگر فرضا شاه ناوار مانع شود خود نیز نخواهم رفت. خدا نگهدار. مول تبسم کرده و گفت مرا بیرون میکنی؟ - گفت خیلی دیر است – مول گفت راست است اما منزل من الآن در دست دموی و دوک دالانسون است و جایی ندارم. مارکریت تبسم بدیعی نمود و گفت حق است. علاوه بر این من هنوز با تو سخنها دارم شبرا در خدمت باشیم. پس انشب را در آغوش ملکه بسر برد. و از تاریخ انشب دیگر مول باطمینان تمام از ملکه معاشقه داشت و از آینده خود خاطر جمع بود. مع ذلک باز احیانا متفکر بوده بی‌اندیشه نبود. ig1n3z5fwyf6gmarfd9wtqmt87ikfdn لارن مارغو/جلد ۱/فصل ۲۷ 0 28813 302164 301668 2026-10-05T17:23:00Z Hanooz 17889 جایگزینی «[[محمدطاهر میرزا]]» با «[[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]]» 302164 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = لارن مارغون (جلد اول) | مؤلف = الکساندر دوما | قسمت = فصل ۲۷ | قبلی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۲۶|فصل ۲۶]] | بعدی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۲۸|فصل ۲۸]] | سال = | یادداشت = ترجمه از [[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]] }} هنری بعد از انکه از پیش مادام دسو بیرون رفت باو سفارش کرده بود که فردا بهر وسیله باشد از خانه بیرون نرود. و در بستر بخوابد و بگوید که سخت ناخوشم. و کسی را هم نزد خود راه ندهد. شارلوت بدون اینکه بفهمد از چه بابت است اینحکم. اطاعت نمود زیرا که میدانست هنری در انچه میگوید و میکند لامحاله حکمتی است که نمیخواهد بکسی بگوید. هم انشب بداریول شکایت کرد از اینکه سرم زیاد سنگین است و چشمهایم خیره میشود. بخصوصه اینعلامات را هنری بوی تعلیم کرده بود. که بگوید. فردا هنگام بیداری چنان وانمود کرد که میخواهم بیرون بروم رخت پوشید اما چون خواست بیرون رود اظهار ضعفی در تمام بدن نمود و خود را بر زمین افکند که رفتن نمیتوانم. و دوباره داخل خوابگاه گردید. این خبر را بکاترین دادند وقتیکه پرسید که چرا شارلوت امروز باینجا نمیآید؟ مادام دلورن که انجا حضور داشت گفت میگویند که ناخوش است – کاترین بدون اینکه اظهار تاسفی نماید گفت معلوم است طفره از خدمت و اظهار خستگی بیخود است. – گفت نه مادام صداع شدید و ضعف بسیار که مانع از رفتار است. کاترین گویا از برای اینکه مسرت خود را پنهان بدارد. متوجه پنجره شده بیرون نگاه میکرد. این همانوقت بود که هنری برای ازمایش اسب در حیاط لور راه میرفت و با دموی ملاقات نمود. که کاترین را چشم بر او افتاده برخواست که درست باو نظاره نماید. و تز حقد و کینه که در دلش جوش میزد. خودداری نکرده بکاپیتن قراولان خود گفت که بنظر تو چنین نمیآید که فرزندم هنری را امروز رنگ رخسار زیاده بر هر روزی پریده است ؟ این چیزی نبود هنری از حیثیت مزاج و بدنا باکی نداشت و اما از جته ضمیر مشوش بود. باری اشخاصی که عادتا در وقت برخواستن از خوب ملکه حضور یافته و در خدمت میباشند کم‌کم مرخص شدند یک دو نفری هم که باقی مانده بودند انها را نیز خود ملکه مرخص کرد. بعد از انکه تنها ماند برخواست در را بست پس گنجه را گشود و کتابی بیرون آورد. و در روی میزی نهاد و جایی را از ان کتاب باز نموده و مشغول مطالعه گردید. و گفت همین است. علامت صداع شدید و ضعف کامل و در چشم و غیره. از اینعلامتها غیر از صداع و ضعف هنوز چیزی نگفته‌اند. باقی علایم هم کم‌کم بروز خواهد کرد. و تورم در لهاه و متدرجا در حنجره بالاخره منجر بهلاکت میشود و در سی و شش ساعت عمل تمام است نهایت چهل و هشت ساعت خواهد کشید. اما هنری پس چرا هیج تفاوتی در احوالش بهم نرسیده شاید امزج متفاوت است شاید مرد را مزاج قویتر است شاید لب شارلوت را هنوز نمکیده و شاید بعد از بوسیدن لبها او شراب خورده و لبها را با دستمال پاک کرده و با کمال بیقراری منتظر وقت شام شد زیرا که هنری نهار و شام را در منزل شاه و سر میز سلطنتی صرف میکرد. امشب در صر طعام حاضر شد و لیکن چیزی نخورد و گفت سرم درد میکند و چشمم خیره میشود و دیشب کم خوابیده‌ام. و حالم درست نیست بروم بخوابم. بعد از تمام شدن غذا هنری برخواست و رفت کاترین او را گفت پاییدند که کجا رفت خبر آوردند که بخانه مادام دسو رفتند. کاترین با خود گفت میرود که امشب اسباب هلاکت خود را کاملا تمام نماید. هنری واقعا بخانه مادام دسو رفت اما از برای اینکه بوی بسپارد که این حقه‌بازی که عنوان کرده است کاملتر نماید و فردا بشدت تعارض کند هنری فردا تمام صبح را از منزل بیرون نیامد و بسر سفره شاهی هم حاضر نشد. مادام دسو را میگفتند حالش بسیار خراب و بد است ناخوشی هنری را کاترین خود معروف کرد. و چنان شهرت داد که عنقریب فوت خواهد بد. کاترین بر خود تهنیت میگفت از این کاری که کرد. و از صبح زود طبیب معروف آمبروازپاره را از لوردور کرد و ببهانه اینکه برود و معالجه نماید بر یکی از ملازمان که در سنت ژرمن ناخوش مانده است. پس طبیبی اگر میخواستند برای معالجه هنری و مادام دسو لامحاله شخصی بود که بدستورالعمل کاترین رفتار میکرد و چیزی نمیگفت مگر انچه کاترین میخواست که بگوید. و اگر بر حسب اتفاق دکتری دیگر دخیل شده و خبر میداد که آثار مسمومیت در مریض مشاهده میکند. انگاه اینعمل را منسوب میداشت بر رشک و حسدی که مارکریت را عارض شده درباره مادام دسو که عمدا کاترین این نسبت را باو معروف کرده بود و در غالب مجالس به تقریبی ذکر میکرد و میگفت تو زیاد حسود هستی مارکریت! کاترین منتظر بود که ملازمی از در درآید با کمال اضطراب و خبر بدهد که هنری مرد و مادام دسو نیز فوت گردید. ساعت چهار عصر بود که کاترین تازه تمام کرده بود دانه دادن را ببعضی از طیور کمیاب که خود بدست خود انها را پرورش میداد. که ناگاه در باز شد و کاپیتن قراولها داخل شده و گفت مادام شاه ناوار . . . کاترین از شتاب و عجله که داشت قطع کرد کلام او را و گفت زیاد ناخوش است. کاپیتن گفت نه بحمدالله حالش بسیار خوبست. – گفت پس چه میگفتی؟ - گفت عرض کردم که شاه ناوار در اینجا است. – گفت چه از من میخواهد؟ - گفت بوزینه کوچکی از جنسی بسیار نادر و کمیابی بخدمت آورده است. – اینوقت هنری داخل گردید و زنبیلی در دست داشت که بوزینه کوچکی در میان او گذاشته و دست بسر و صورتش میکشید. هنری میخندید و بمحض دخول نظری بکاترین کرد که رنگ از رخسارش پریده بود چون او را دید که با کمال صحه و سلامتی داخل گردید. کاترین از مشاهده اینحال بی‌اختیار شده نزدیک بود که خود را ببازد. باری بهر طوریکه بود بوزینه را قبول کرده و بسلامتی او تهنیت گفت که شنیده بود او ناخوش است. و گفت پس معلوم است که ناخوشی را بهانه کرده بودید بجهته اینکه قدری بآزادی حرکت نمایند. – هنری گفت فی‌الواقع مادام من زیاد ناخوش بودم اما یکنوع علاجی مخصوص که در کوهستان ما میکنند. و از مادرم بیادگار است کردم نافع شده و صحه حاصل گردید کاترین از روی تمسخر تبسمی کرده و گفت البته نسخه عمل را بمن هم خواهید آموخت. کاترین با خود گفت بعضی تریاق سموم شاید استعمال کرده باشد. یا اینکه مادام دسو را چون سخت ناخوش دیده. از نزدیکی وی اجتناب نموده. بهر صورت چنان مینماید که دست خدایی در سر این شخص است که حفظ و نگهداری میکند. با کمال پریشانی خاطر تا شب منتظر شد از مادام دسو چیزی ظاهر نگردید از حالش خبر گرفت گفتند بسیار بدحال است. شب را تمام کاترین پریشان خاطر بود. مردم از یکدیگر میپرسیدند که عله اشتغال ذهن ملکه چه باشد. چون وقت خواب رسید و همه رفتند و ملکه لباس کنده بخوابگاه در شد و چنان ظاهر ساخت که میخوابد. لیکن بعد از انکه همه در لور خوابیدند و بیداری نماند آهسته کلیدی که در اطاق شارلوت را باز میکرد برداشت و لامپی روشن نموده بدست گرفت رو بطرف منزل مادام دسو رفت. هنری یا امشب درک کرده بود که کاترین بسرکشی شارلوت خواهد رفت. یا اینکه در منزل خود کاری داشت یا در گوشه مختفی گردیده بود به هر حال امشب را در انجا نبود و مادام دسو تنها بود. کاترین به احتیاط تمام در عمارت را گشود و از اطاق اول گذشته داخل سالون شده لامپرا در روی میز نهاده و گذشت باطاق خوابگاه چراغ کوچکی که روشنایی ضعیفی میداد در انجا بود. ملکه چو سایه باطاق خوابگاه داخل گردید. داریول در روی صندلی بزرگی خفته بود در پهلوی خوابگاه مریض. و اینخوابگاه بالکلیه با پرده از اطراف پوشیده بود. تنفص شارلوت چنان ضعیف بود که کاترین اول گمان کرد که هیج نفس نمیکشد. بعد از انکه زیاد گوش داد مختصر صدایی بگوشش رسید خوشحال شد که این نفس واپسین است که میزند آهسته گوشه پرده را بالا زده و وجد داشت که اثر زهر را حال در این بیچاره خواهد دید که لبها کبود شده و چشمها گود رفته و دماغ تیغ کشیده و رنگ بالمره پریده. لیکن برخلاف شارلوت را دید که بخواب رفته در کمال استراحه رنگش سرخ و سفید لبها گلناری و چشمها مخمور در نهایت آسودگی بخواب رفته است کاترین از شدت تعجب خودداری نتوانست بی‌اختیار بانگی زد که داریول بیدار شده و چشمها گشود کاترین در پس پرده خوابگاه خود را پنهان کرد. داریول لحظه باطراف نگاه کرده و چیزی ندید و چون بسیار خواب‌آلود بود چشم روی هم نهاد و دوباره بخواب رفت. کاترین از پس پرده باز بیرون آمد و اطراف را نگاه کرد شیشه از شراب اسپانیا و میوه و نان شیرین و دو گیلاس در روی میز دید که دلالت میکرد که هنری خواهد آمد. بعد رفت بطرف میز بزک و قوطی نقره که از منزل رنه دزدیده و زهرآلود کرده و برای شارلوت فرستاده بود در انجا دید که قریب بثلث خالی شده. قدری از موم روغنی که در جوف داشت برداشت و همراه خود آورد بخانه خود. و تقدیم کرد ببوزینه که هنری از برایش آورده بود که خورد و رفت در زنبیل خود خوابید. بقدر ربع ساعتی صبر کرد و چیزی نمایان نشد. انگاه یقین کرد که زهری در وی نبوده حیرت کرد و با خود گفت که خیلی کمتر از اینکه این بوزینه خورد و چیزی نشد سگ من خورد و مرد. پس مرا فریب داده‌اند. آیا این خدعه را رنه کرده باشد با خود گفت هرگز رنه چنین کاری نمیکند. پس این باید هنری باشد. ای بدبختی بدبختی!. اینفقره خود واضح است که باید او سلطنت نماید پس ناچار نباید بمیرد. و فکری کرده و با خود گفت از زهرکار سازی نشد چاره دیگر باید کرد. کاترین خفت با خیالی در سرکه گویا او را تکمیل نمود چون بامدادان برخواست کاپیتن قراولانرا طلبید و کاغذی بوی داد که ببرد بکسی که در عنوان نوشته شده برساند و بدست مخصوص خودش بسپارد این کاغذ خطاب بمورول قاتل امیرال و کشنده پدر دموی شده بود. pltyr8av7qzswntw9z62xblmpfk0dmr لارن مارغو/جلد ۱/فصل ۲۸ 0 28814 302165 301670 2026-10-05T17:23:04Z Hanooz 17889 جایگزینی «[[محمدطاهر میرزا]]» با «[[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]]» 302165 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = لارن مارغون (جلد اول) | مؤلف = الکساندر دوما | قسمت = فصل ۲۸ | قبلی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۲۷|فصل ۲۷]] | بعدی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۲۹|فصل ۲۹]] | سال = | یادداشت = ترجمه از [[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]] }} چند روز از اینواقعه که ذکر کردیک گذشت. مادام دسو بجهته تشکر از احوال‌پرسی که مارکریت در اثنای تمارض از او کرده بود بدیدن مارکریت آمده بود. مارکریت او را تهنیت گفت از بهبودی از مرض غریبی که او را عارض شده بود که خالی از خطر نبود. پس از وی جویا شد که فردا تو هم خیال داری که بشکار بیایی. هوای زمستان خوش میگذرد. از قراریکه شکارچیان ما میگویند زمین نرم شده زیاد بر شکار مساعدت دارد. – دسو گفت مادام نمیدانم آیا خوب بهبودی حاصل گردیده که توانایی شکار داشته باشم یا نه؟ - گفت بهر حال سعی و کوشش کن که بلکه بتوانی بیایی. اسب کوچکی از نژاد اسبهای خوب بئارن است از برای من تقدیم کرده‌اند تو او را سوار میشوی. – گفت از این مرحمت که مرا زیاد سرافراز کردید اطاعت کرده میآیم. در این بین خبر دادند که دوشس دنور بدیدن ملکه ناوار میآید. مارکریت از شنیدن این اسم چنان اظهار بشاشت نمود که شارلوت یافت که باید رفت و اینها را با هم گذاشت. پس خواست که برود مارکریت با دست اجازه داد و گفت فردا در شکار. او هم گفت فردا. مارکریت گفت. ای راستی باید بدانی که من در میان مردم تو را دشمن دارم و بر تو حسد میبرم. گفت در خلوت چطور مادام؟ - گفت برخلاف علاوه بر اینکه از تقصیرت عفو کرده‌آم دوستت هم دارم و تشکر از تو هم میکنم. – گفت پس مرخص هستم که دست شما را ببوسم؟ مارکریت دست پیش برده تا شارلوت بوسید و تعظیمی کرد و رفت. بعد از رفتن او دوشس با چند نفر اصلزادگان که همراهش آمده بودند وارد گردید مارکریت رسمانه از انها پذیرایی کرده بعد از لحظه اصلزادگان مرخص شده رفتند. مارکریت بژیلون امر کرد که در را ببند و نگذارد که کسی بیاید. دوشس گفت آری ژیلون زیرا که بسی مطالب مهمه داریم که باید مذاکره شود. پس صندلی گرفته و با کمال خصوصیه در رویش نشسته و بمارکریت گفت عزیزم در چه کاری؟ مارکریت گفت تو بگو ببینم این آدم‌کش کبیر چه میکند؟ - دوشس گفت عزیزم ملکه. بجان خودم سوگند که این از موجودات اساطیر الاولین است در عقل و هوش بی‌نظیر و بیمانند است. که ابدا قصور نمیکند و تمام نمیشود. لطیفها و بذلها بقدری بلد است که حساب ندارد. چون میگوید شخص چندان میخندد که از خود میرود. با بجمله این بید نیست در لباس کاتولیک که مثلش دیده نشده و من مفتون بیقرار او شده‌ام. حال تو بگو ببینم که معشوقت را چه کردی؟ - مارکریت آهی کشید. – دوشس گفت اوه اوه این آه تو چقدر مرا ترساند. عزیزم ملکه. آیا این لامول شما بسیار مودب و زیاد نازک طبع و رقیق‌القلب است؟ پس اقرار میکنم که بالکلیه او مخالف و عکس دوست خود کوکوناس است. – مارکریت گفت نه انطور هم نیست وقت تا وقت تفاوت دارد. این آه بحاله خودم دخل داشت. – گفت پس چه معنی داشت ؟ بفرمایید – گفت عزیزم دوشس معنیش این بود که من میترسم و زیاد متوحشم که او را زیاد دوست دارم – گفت راستی؟ - گفت بجان خودم! – گفت چه بهتر از این. در اینصورت چه عیشها خواهیم کرد. مختصری خواستن سلیقه من است. و بسیار دوست داشتن عقیده شما. ملکه دانشمند عزیزم. چقدر خوش است که عقل را با احساس قلبی استراحه دادن. و بعد از هذیان و جنون عشق آرام شدن و تبسم کردن چنین نیست عزیزم؟ اه مارکریت دلم گواهی میدهد که سال خوشی خواهیم گذرانید – گفت چنین گمان داری؟ من برخلاف نمیدانم از چه راه انچه میبینم تیره و مکدر میبینم گویا از خلال غباری نظر میکنم. این پولتیکها مرا اندیشناک ساخته و متوحشانه مرا مشغول داشته. واقعا اینمسئله را بفهم عزیزم که این آنیبال شما باز بهمانطور که بود ببرادرم اخلاص و صداقت دارد یا نه؟ این مطلب مهمی است درست وارسی کن و بفهم – گفت او صدیق و اخلاص کیش بکسی و بچیزی باشد؟ عزیزم ماکریت چنین معلوم میشود که تو او را درست نشناخته. و چون من از طبایع او خبر نداری. اگر در عالم بچیزی مطیع و فرمان بردار باشد. برحسب جاه و جاه‌طلبی اوست برادر تو اگر باو عهدی و وعده کرده باشد انوقت مخلص برادرت خواهد بود. و اگر خلف وعده نمود. انوقت برادرت محافظت خود نماید وای ببرادرت! – مارکریت گفت واقعا؟ - گفت همانطور است که بتو گفتم. واقعا مارکریت بعضی از اوقات میشود که این پلنگ درنده که رام و اهلی کرده‌ام بر من نیز خیره میشود بطوریکه از او میترسم. در اینروزها بوی گفتم آنیبال بر حذر باش اگر مرا فریب دهی میدانم چه خواهم کرد. – او نیز بر من خیره شده و گفت با وجود اینکه تو پرنسس هستی از تو نمیترسم تو نیز بر حذر باش که اگر مرا فریب داده با دیگری آشنایی کردی با این مشتها جزایت را بکنارت میگذارم. و مشتها را گره کرده برابر چشم گرفت با وجود اینکه میدانی من ترسو نیستم از این تهدید او بر تنم لرزه افتاد و بر خود لرزیدم – مارکریت گفت تو را تهدید کرد! و بایندرجه جسارت نمود؟ - گفت آری من هم او را تهدید نمودم و قهر کردم. اما در واقع حق بجانب او بود. بالجمله مقصود این بود که بفهمید که او اخلاص و صداقت اگر بکسی داشته باشد تا یکدرجه ایست محدود. بلکه حدی نمیشود قرار داد تا اندازه در کجا قرار گیرد. – مارکریت بعد از لحظه تفکر گفت حالا انیفقره باشد تو مطلبی و خبری داشتی یا محض دیدار من آمدی؟ - گفت چرا؟ خبری دارم. – گفت از کجا؟ - گفت از روم چاپاری که شوهرم فرستاده بود – گفت قطعا در عمل پولون. گفت آری در همین روزها از برادرت دوک دانژو خلاص خواهی شد. گفت مگر پاپ انتخاب او را تصدیق کرد؟ - گفت آری عزیزم – مارکریت بانگ برآورد که چرا اینخبر را دیر بمن گفتی حال زود تفصیل او را بمن بگوی. دوشس گفت عزیزم تفصیلی دیگر نیست علاوه بر انکه بشما گفتم. بگیر اینکاغذ شوهرم است. و کاغذی داد مارکریت گرفت و نظر کرد و گفت اینکه کاغذ شوهرت نیست دوشس نگاه کرد گفت اه اشتباه کردم این اشعاریش که آنیبال گفته بعد کاغذی بیرون آورد که دهد و گفت نه اینهم کاغذیست که من نوشته‌ام بوی که آوردم بدهم بتو که بدهی بمول که او برساند بکوکوناس بگیر ایندفعه اینست کاغذ شوهرم کاغذی داد بمارکریت که مطالعه کرده و گفت واقعا چیزی غیر از انکه گفتی ندارد – گفت چاپاری این مکتوب را بمن داد پیش از انکه بلور برود و نوشتجات شاهی را برساند. و اینخواهش را من خود کرده بودم زیرا که میدانستم که تو چقدر میل داری بشنیدن اینخبر میبینی که شوهرم نیز اطاعه کرده. نه مثل این سبع درنده کوکوناس الآن در تمام پاریس غیر از شاه و شما و بنده کسی نیست که از اینخبر مطلع باشد الا شخص دیگر که از عقب این چاپار میآمد. در دروازه بهم رسیدند و در پل نوتردام چاپار بطرف راست و انشخص بطرف چب پیچیدند – مارکریت گفت آخر انشخص از برای چه کسی باین شتاب کاغذ میبرد؟ - گفت عجاله نمیدانم اما از برایت تحصیل اطلاع خواهم کرد. حال مرا بگذار. امشب بکوچه تیزون میآیی و فردا بشکار میروی؟ واقعا در شکار اسبی سوار شو که قدری بازی کن باشد تا از جمعیت دو شویم و بتو امشب میگویم که چه باید کرد تا انچه میخواهی بفهمی از کوکوناس بفهمی. کاغذ مرا بکوکوناس فراموش مکن. – گفت نه آسوده باش بموقع میرسانم. مادام دنور وداع کرده و رفت مارکریت هم فی‌الفور فرستاد بعقب هنری که بشتاب آمد. مارکریت کاغذ شوهر دوشس را باو داد که خواند. پس از ان قصه چاپار دیگر را باو گفت هنری گفت من چنین چاپاری را هم دیدم که بلور داخل شد – ملکه گفت شاید از برای کاترین بوده. – هنری گفت نباید از برای ملکه باشد بجهته اینکه من مدتی در دهلیز بودم کسی بخانه ملکه نرفت. – گفت در این صورت باید از برای دالانسون باشد و چطور اینمسئله را بفهمیم؟ - هنری با کمال بی‌اعتنایی گفت آیا نمیشود از یکی از اصلزادگان دوک این مسئله را تحصیل کرد؟ بفرست یکی از انها را باینجا بطلب و از او استعلام کن. – مارکریت گفت اعلیحضرتا شما درست میفرمایید الآن میفرستم و مسیو دلامول را میطلبم. پس ژیلون را صدا زد و آمد مارکریت گفت ژیلون الآن باید دو کلمه با مسیو دلامول سخن گویم هر جا باشد او را پیدا کن. ژیلون رفت. هنری برخواست و در پهلوی پنجره نشست و مشغول شد بتماشا کردن کتابی آلمان که مصور بود و چنان مستغرق ملاحظه او شد که وقتیکه ژیلون آمد و مول را آورد هنری ملتفت او نشد یا تجاهل کرد. مول چون داخل شد و هنریرا در انجا دید در آستانه خشک شد. مارکریت رفت بطرف او و از او پرسید که نوبه قراولی در اطاق دالانسون امروز با که بود؟ گفت با کوکوناس – گفت میتوانی از وی بپرسی که امروز شخصی گرد و غبارآلود که معلوم بود از راه دوی میرسد بحضور دوک رفت یا نه؟ - مول گفت مادام میترسم که بمن نگوید. چند روز است که او را متغیر میبینم گویا با دوشس قهر است و حوصله ندارد. گفت کاغذ دوشس را بگیر و باو برسان که آشتی‌نامه اوست و رسوم این کاغذ را بر استعلام اینمطلب قرار بده. بعد آهسته گفت اینکاغذ بمنزله تذکره مرور و بلیت دخول است از برای او امشب بخانه که میدانی – گفت پس تذکره مرور من کجا است؟ - گفت تو محتاج بتذکره و بلیت نیستی تو هم اسم خود را بگوی کسی مانع از دخول نخواهد شد – مول کاغذ را گرفت و از شدت وجد و کثرت عشق بر خود میلرزید و رفت. مارکریت انگاه برگشت بطرف هنری و گفت فردا مطلع خواهیم شد که دوک دالانسون از مسئله پولون آگاهی دارد یا نه. – هنری تبسمی کرد که بر خودش مخصوص بود و گفت واقعا این مسیو دلامول چاکریست که در عالم خودش نظیر ندارد قسم بمس و آیین کاتولیک که او را مستغنی خواهم کرد. scspk0vjx6zspqhjxd78d88lvcn43cs لارن مارغو/جلد ۱/فصل ۲۹ 0 28815 302166 301672 2026-10-05T17:23:08Z Hanooz 17889 جایگزینی «[[محمدطاهر میرزا]]» با «[[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]]» 302166 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = لارن مارغون (جلد اول) | مؤلف = الکساندر دوما | قسمت = فصل ۲۹ | قبلی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۲۸|فصل ۲۸]] | بعدی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۳۰|فصل ۳۰]] | سال = | یادداشت = ترجمه از [[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]] }} چون فردا افتاب از پس اتلال پاریس طلوع کرد. هنوز دو ساعت بود که مردم در جنبش و آمد و رفت در لور بودند اسب شارل را مدتی بود که در بیرون عمارت حاضر کرده بودند. لیکن کاترین شارل را بحرف گرفته بود و رها نمیکرد. کاترین گفت که فرزند درست گوش بده بر انچه میگویم. غیر از شما و من کسی مطلع نیست که پولونیها عنقریب خواهند آمد. مع ذلک شاه ناوار چنانکه گویا خبر دارد در سعی و عمل است. با وجود ترک مذهب پروتستان که من هیج باور ندارم و همواره در احترازم. متصل با هوگنوها در مقام مراوده و گفتگو میباشد. ملاحظه نمیفرمایید که چطور مطلق‌العنان شده تنخواهی بدست آورده. او که هیجوقت پول نداشت. اکنون اسبها میخرد و اسلحه اتباع میکند. و رو رهای بارندگی از صبح تا شام مشق شمشیرزنی میکند. – شارل با بیحوصلگی و بیقراری گفت مادر گمانداری که میخواهد مرا یا برادرم دوک دانژو را بکشد؟ . اگر چنین خیال دارد باز بسیاری مشق میخواهم زیرا که دیروز که با من مشق کرد من دوازده بار بر او غالب آمدم. و برادرم دانژو بر من نیز چیره است پس عجاله مرا و او را نمیتواند بکشد آسوده باش – کاترین گفت فرزند بمن گوش دار. و سخنان مادر را مهمل مشمار. و بر انچه میگوید وقعی بگذار. عنقریب سفرا میرسند. و خواهی دید! وقتیکه انها بپاریس رسیدند هنری کاری خواهد کرد که نظر انها را تمام بطرف خود جلب نموده و انها را شیفته خود خواهد ساخت. او تقرب جوی و مزاجگوی و منافق دو روی است. علاوه بر این زنش که او را یاری میکند نمیدانم چرا. خواهد رفت با این سفرا بلاطین و یونانی و هونگری و غیر ذلک صحبت خواهد داشت. من اشتباه نمیکنم. شارل. من بتو میگویم که در این ضمن حتما چیزی است. اینوقت ساعت زنگ زد و شارل از مادر منصرف شد و مشغول شمردن زنگ ساعت گردید. و فریاد کشید که ساعت هشت شد یکساعت راه داریم و یک ساعت هم تا بمقام شکار برسیم و در ساعت نه اگر بتوانیم بشکار شروع نمایم. واقعا مادر شما مرا اینقدر معطل میکنید. و از غیظ تازیانه که در دست داشت بپهلوی یکی از سگهاش نواخت که بیچاره سگ از این نوازش غیرمامول و تادیب بی‌جهته متحیر شده و فریاد سختی برآورد. کاترین گفت شارل بنام خدا گوش بر من دار. و بخت خود را و بخت فرانسه را اینطور زبون مساز. و هی شکار و شکار مگوی. وقت شکار فراوانست اول بکار مملکت و امر سلطنه بپرداز. بعد از ان آسودگی شکار کن. – شارل از تنگی حوصله بیقرار شده و بانگ زد که رها کن مادر. و زود انچه میخواهی بگویی بگوی و خلق مرا شک منما که واقعا چند روز است که باز نمی‌فهمم چه خیال داری مقصودت را نمی‌فهمم. و ایستاد برای گوش دادن و از بیقراری با سر تازیانه بموزهای خود میزد و گرد میفشاند. – کاترین تصور کرد که موقع رسید و فرصت را نباید از دست داد. پس گفت فرزند از قراریکه محقق است دموی باز بپاریس معاودت کرده. مسیو مورول که تو خوب میشناسی او را دیده. و این نیست مگر از برای هنری آمده. و همین از برای فهمیدن اینکه هنری آرام نیست کافیست – شارل گفت مادر دست بردار باز در خیال کشتن بیچاره هنریوی من هستی و میخواهی بدست من او را مقتول سازی چنین نیست؟ - کاترین گفت اوه نه فرزند – گفت پس خیال نفی بلد داری؟. اما چطور شده که نمیدانیکه در حالت بودن او در خارج زیادتر محل وحشت است تا اینکه در لور باشد که هیج کاری نمیتواند بکند مگر اینکه فی‌الفور مطلع میشویم و گفت. پس در اینصورت من نمیخواهم نفی بلد نمایم حال چه میخواهی زودتر بگوی – گفت میخواهم که او را در محل امنی بگذاریم که تاسفرا اینجا هستند بماند مثلا در باستیل – گفت بجان خودم که نمیشود امروز خیال شکار گراز داریم و هنریو بهترین شکارچیان من است که باید با من باشد. بی او شکار مزه و صفایی نخواهد داشت. موردیو مادر شما متصل میخواهید برخلاف میل من رفتار نمایید – کاترین گفت فرزند من نمیگویم که الآن حبسش نمایم. سفرا فردا یا پس‌فردا میرسند. بعد از شکار امشب او را دستگیر مینماییم. – گفت این مسئله دیگر شد بعد از شکار در این باب صحبت میداریم. خداحافظ مادام. برویم انگاه سگ خود را صدا زده و گفت ریسکتو بیا. یقین تو هم قهر کردی. – کاترین دید شارل میرود پیش آمد و دست او را گرفت و گفت فرزند هم امشب باید هنری دستگیر شود حکم او را دو کلمه بنویس. – شارل برآشفت و گفت از من دست بدار من حالا بروم کاغذ و قلم بیاورم در حالتیکه مردم منتظر منند من هرگز اینقدر مردم را انتظار نخواهم داد. گفت نه فرزند شما را معطل نمیکنم من پیش از وقت همه اینها را مهیا و حاضر کرده‌ام بفرمایید باطاق من – کاترین چون جوان چهارده ساله بجلدی تمام دری را باز کرد که مشرف بود بر اطاق خلوت او. و باو نمود دوات و قلم و کاغذ و لاک و چراغی روشن کرده. شارل بعجله تمام داخل شده و کاغذ و قلم گرفته و نوشت حکم میشود بر اینکه برادرم هنری را دستگیر کرده و بباستیل برده و محبوسش نمایند و امضا کرده و گفت دیگر کاری نداریم و جستنی کرد واز خلوت بیرون آمد سگها نیز از عقب روان شدند. و خوشحال بود که بالاخره از چنگ کاترین خلاص شد. مردم بتعجب منتظر بودند که چرا اینقدر شاه تاخیر کرد. زیرا که عجله و شتاب او را درباره شکار همه میدانستند. پس چون ظاهر شد همه یکبار باد در بوقها کرده و اسبها شیهه کشیدند و سگها بانگ برداشتند. شارل را مسرتی از مشاهده اینحال دست داد. ببرادرش دالانسون با سر اشاره کرده و بمارکریت با دست و از پهلوی هنری گذشته تجاهل کرد گویا که او را ندید. بعد سوار شد و با جمع شکارچیان و آقایان و اهل دربخانه از لور بیرون آمد کوکوناس و مول نیز بودند. اما دوک دانژو سه ماه بود که در محاصره لاروشل بود. هنری پیش از امدن شاه بمارکریت سلامی کرد و مارکریت نیز پیش آمده و بگوش او گفت که چاپار روم دیروز دو ساعت قبل از انکه چاپار اول برسد رسیده و با کوکوناس بحضور دوک دالانسون رفت. هنری گفت پس از اینقرار از همه چیز مطلع خواهد بود. مارکریت گفت آری از همه چیز مطلع است ملاحظه کن که چقدر خوشحال است امروز سه چیز شکار میخواهد بکند. فرانسه و پولون و ناوار. بعلاوه گرازی که در نظر دارد. انگاه بمارکریت سلامی کرده و بجای خود برگشت و یکی از ملازمان خود را که غالب کارهای مخفی را بیاری او میکرد صدا زده و گفت اورطون این کلید را بگیر ببر بده به پسر عموی مادام دسو که تو میشناسی که در خانه مترس خود منزل دارد در گوشه کوچه کاترفی. و باو میگویی که دختر عموی او میخواهد دو کلمه با او سخن گوید امشب بیاید بمنزل من و اگر من در انجا نباشم بانتظار من باش و اگر دیر آمدم بخوابگاه من در شده خوابی هم بکن تا من بیایم – گفت اعلیحضرتا جواب دارد؟ - گفت نه جوابی ندارد و کلید را تنها باو میدهی و بغیر نمیدهی. الآن مرو و در اینجا از من جدا مشو تا از پاریش بیرون رویم. انگاه من تو را صدا میزنم مثل اینکه تنگ اسب مرا محکم نمایی پس عقب مانده پی ماموریت خود میروی و در بوندی بما ملحق میشوی. موکب شاهی از طرف کوچه سنت هونوری براه افتاد و چون بکوچه سنت لوران رسیدند تنگ اسب هنری گشوده شد وارطون دوید تنگ اسب را کشید و محکم نمود و هنری با موکب شاهی روان شد وارطون عقب مانده پی ماموریت خود رفت هنری وقتیکه بشاه ملحق شد شاه با دوک دالانسون از سن گراز و اوصاف او صحبت میداشتند و چنان مستغرق صحبت بودند که شارل ملتفت نشد یا عمدا تغافل کرد از اینکه هنری زمانی عقب مانده است مارکریت بحالت برادر خود ملتفت بود و میدید که هر وقت که بهنری نظر میکند آثار گرفتگی در چشمهایش ظاهر میگردد. و دوشس دنور را میدید که کمال نشاط و بشاشت را دارد. و کوکوناس کمال مسرت را دارد و هزار گونه مقلدی میکند وسخنان مضحک میگوید که خانمها را میخنداند. و مول هم فرصت کرده چند بار کمربند مارکریت را بچابکی چنان بوسیده که بیشتر از سه چهار نفر ندیده. در قرب ساعت هشت موکب شاهی ببون دی رسید. اولین سعی شارل نهم این شد که خبر بگیرد که گراز دیده شده. از قراریکه خبر آوردند گرازی در میان کل خوابیده نیم چاشتی حاضر بود شاه جامی از شراب هونغری نوشیده و خانمها را دعوت کرد که در سر طعام بنشینند و خود بجهته گذرانیدن وقت رفت بسرکشی سگها و مرغهای شکاری و سفارش کرد که اسب او را حاضر داشته باشند که این اسب بهترین اسبها است که سوار شده. در اینوقت که شاه گردش و سرکشی میکرد دوک دکیز نیز رسید. چنان مسلح شده بود که گویا بجنگ میرود نه بشکار. و قریب بسی نفر از نجبا و اصلزادگان هم بهمراهی او مسلح بودند. بمجرد رسیدن از مکان شاه جویا شده و رفت بخدمت شاه و با شاه صحبت‌کنان برگشت. در ساعت نه درست شارل خود بوق اخبار زد. و همه سوار شده رو بوعده گاه شکار رفتند. در اثنای راه هنری باز فرصتی کرده و خود را بماکریت رسانیده و پرسید که چیز تازه داری؟ - گفت نه. الا اینکه شاه بطور غریب بتو نگاه میکند. – هنری گفت من نیز ملتفت شده‌ام. – گفت احتیاط خود را داری؟ - گفت در روی سینه زرهی دارم و در پهلو کارد شکاری ممتازی کار اسپانیا تیز مثل اشتره و تک‌دار مثل سوزن که با او دوبولون را ( مسکوک طلا سکه اسپانیا) سوراخ میکنم. – گفت در حفظ و حراست خدایی باشی. – انوقت تازیان که در جلو میرفت علامتی ظاهر ساخت که معلوم بود که بمحلیکه گراز خوابیده است رسیده‌اند. md7cqhrbko47set5x5k209lbn82xl6w لارن مارغو/جلد ۱/فصل ۳۰ 0 28816 302167 301674 2026-10-05T17:23:11Z Hanooz 17889 جایگزینی «[[محمدطاهر میرزا]]» با «[[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]]» 302167 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = لارن مارغون (جلد اول) | مؤلف = الکساندر دوما | قسمت = فصل ۳۰ | قبلی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۲۹|فصل ۲۹]] | بعدی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۳۱|فصل ۳۱]] | سال = | یادداشت = ترجمه از [[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]] }} در اثناییکه جوانان در شکار مشغول و مسرور بودند. کاترین حکم حبس هنری را در دست گرفته و نظاره میکرد. و فرمان داد که داخل نمایند شخصی را که چند روزیقبل بکاپیتن قراولان کاغذی داد که بوی برساند. این شخص با لباس مبدل و تغیر صورت و مسلح داخل گردید کاترین گفت مسیو بعد از انکه در سنت بارتلومی خدمتی نمایان کردی بتو وعده دادم که تو را بیکار نگذارم. حال یک کاری عنوان شده که تو باید بانجام برسانی شخص مزبور گفت کمال تشکر را از مرحمت علیاحضرت شما دارم – گفت کاریست که در تمام عمر تو دو تا نظیرش بدست نمیآید. پس غنیمن بدان – گفت مادام منتظرم که بفرمایید که چه‌چیز است اما از این عنوانیکه فرمودید من هراس کردم. – گفت حق است زیرا که اینخدمتی است که دکیز و تاوان هوس دارند که در انجامش بکوشند – گفت مادام من در انجامش حاضرم هر چه باشد. – گفت پس اینحکم را بخوان. انشخص او را گرفته و مطالعه نمود. اما رنگ از رخسارش پرید و بانگ زد عجب است حکم دستگیر کردن شاه ناوار است – گفت آری. اما چه تعجبی دارد؟ - گفت مادام این شاهست و در نجابت من سخن میرود. از برای دستگیر نمودن شاهی اصلزاده معتبر لازم است – گفت مسیو مورول اعتماد من بتو تو را برتبه اولین اصلزاده دربار من میرساند – این آدم کس باضطراب تمام گفت نهایت تشکر را از این مرحمت دارم – گفت پس اطاعه خواهی داشت – گفت در صورتیکه علیاحضرت ملکه امر بفرمایند. تکلیف چاکر اطاعه است. – گفت پس من امر میکنم – گفت بنده نیز اطاعه مینمایم. – گفت بچه نوع رفتار میکنی؟ - گفت بهر طور که دستورالعمل بدهید. در کجا میفرمایید دستگیر نمایم؟ - گفت هر جا که میل داری و بهتر بنظرت میآید. – گفت در لور – گفت در لور در خانه خودش بهتر است. هم امشب دستگیر مینمایی. اگر بمحض نمودن حکم اطاعت کرد فبها و الا بهر نوع است دستگیرش خواهی نمود – گفت گاهست خیرکی کرد و بنای مدافعه گذاشت؟ - گفت تو هم مدافعه میکنی – گفت در این بین گاهست کشته شد؟ - گفت کشته شود بر تو بحثی نخواهد بود – گفت پس حکمی میخواهم که صریح باشد. گفت در اینصورت اگر میخواهی بخط خودم در حکم بنویسم که حکم بجهته گرفتاری اعم از زنده یا مرده اوست. – گفت بنویسید. کاترین برداشت نوشت. و داد و گفت گماندارم که دیگر عیب ندارد. مورول حکمرا گرفت و گفت صحیح است – کاترین گفت حال دوازده نفر از قراولان بردار و مستعد باش – گفت دوازده نفر زیاد است بجهته اینکه من میدانم که کشته خواهد شد. در انصورت همه خواهند گفت که مخصوصا از برای کشتن او بوده است و الا حکم حبس این استعداد را نمیخواهم. اما اگر کم باشد کسی نمیگوید که برای کشتن او رفته بودند. و مقتول شدن او را حمل بر اتفاق خواهند کرد. – کاترین گفت هر طور بهتر میدانی بکن الا اینکه نباید از لور بیرون روی – گفت پس از برای جمع‌آوری کسان خود چه کنم؟ - گفت چه کسی خارج داری بفرست بیاید. و خود در اطاق اسلحه شاه باش تا از شکار شاه مراجعت نماید انوقت در نمازخانه من مختفی شو تا وقتش برسد؟ - گفت شاید هنری چیزی فهمیده باشد و در را بروی خود بندد پس چگونه داخل شوم؟ - گفت من کلید دارم که در اطاق او را باز میکند. حالا خداحافظ مسیو مورول الآن بهمراهی مسیو دنانسی کاپیتن قراولان میروی که تو را میبرد باطاق اسلحه. پس کاترین نانسی را طلبید و مورول را بوی سپرد که برد. مورول با خود میگفت در دفتر مقتولین خود شاهی نداشتم. اینک شاهی که اگر بقتلش آوردم کمال امتیاز را خواهم داشت. 42stc87xzjprre7z1patstyfcp1eqtd لارن مارغو/جلد ۱/فصل ۳۱ 0 28817 302168 301676 2026-10-05T17:23:16Z Hanooz 17889 جایگزینی «[[محمدطاهر میرزا]]» با «[[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]]» 302168 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = لارن مارغون (جلد اول) | مؤلف = الکساندر دوما | قسمت = فصل ۳۱ | قبلی = [[لارن مارغون (جلد اول)/فصل ۳۰|فصل ۳۰]] | بعدی = | سال = | یادداشت = ترجمه از [[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا|محمدطاهر میرزا]] }} تازیبانی که گراز را از موضع خود حرکت داده و داخل نیزار و لجن کرده بود و میگفت که در همان محل مانده و بیرون نرفته اشتباه نکرده بود زیرا که بمحض اینکه سگها را سر دادند و داخل نیزار گردیدند گرازی قویهیکل از لجن بیرون آمد و بنای دویدن گذاشت سگی تنها او را تعاقب کرده و میراند تا از پنجاه قدمی شاه او را گذرانید انگاه قریب به بیست سگ بروی حمله بردند. شکار میل گلی و هوش شارل بود که در این باب بی‌اختیار بود. بمجرد گذشتن گراز از پنجاه قدمی شارل که شاه اسب را بحرکت آورده و بوق میزد و اسب میتاخت دوک دالانسون و هنری هم عقب شاه میتاختند. مارکریت بهنری اشاره کرده بود که از پیش شاه دور نشود. و سایر شکارچیان هم از عقب شاه میراندند. این جنگل دوندی در انتاریخ جنگلی بود بکر و دست نخورده که عبور از وی کمال صعوبت را داشت. شکار بمحض اینکه خود را بجنگل میرد دیگر باین سهولت و آسانی بدست نمیآمد. در سر ربع ساعت انچه باید میشد شد درختهای انبوه سد راه شده مانع از تعاقب گردیده گراز دور شد و صدای سگها بریده گردید و شاه لابد شد که برود بسرچهار راه مرکرزی و در انجا منتظر شود تا معلوم کند که شکار بکدام سمت رفت و از کدام طرف باید تعاقب نمود پس آمد بچهارراه ایستاد که تا از کدام طرف چیزی بشنود. و نظر کرد بدالانسون و هنری که ساکت ایستاده بودند و بدالانسون گفت فرانسو چه باید کرد و تو هنریو. بآسودگی ایستاده‌اید. موردیو. مثل کشیشهاییکه بعقب روسای خود میگردند. اینکه شکار نشد. دالانسون توبان میمانی که از قوطی بیرون آمده. بقدری عطر بر خود زده که اگر از میان سگها و شکار عبور نمایی بوی عطر سگها را گمراه کرده و نمیتوانند بوی شکار را تشخیص بدهند. و تو هنریو کو حربه و کو تفنگت؟ - هنری گفت چون میدانم که میل اعلیحضرت شما بر اینست که چون به تیررس شکار رسیدید خود با تفنگ بزنید. در اینصورت چه مصرف خواهد داشت که بر خود زحمت داده تفنگی بردارم. اما خشت من خوب مشق نکرده و خوب نمیتوانم بیندازم. و در کوهستان ما استعمال اینحربه معمول نیست و خشت اندازی بهم نمیرسد. ما شکار خرس میکنیم تنها با خنجری ساده – شارل گفت موردیو. هنریو وقتیکه بولایت خود رفتی از برای من یکعراده پر از خرس بفرست که باید شکار اینحیوان که با شکارجی کشتی میگید و شخص را در آغوش خود خفه میکند خیلی تماشا داشته و زیاد بامزه باشد. شارل گوش میداد گفت صدای سگها را گویا میشنویم. پس بوق گرفته بنای بوق زدن گذاشت. از چند طرف جواب شنید و بآهنگی که در شکار معروفست که میگوید خبری نیست. ناگاه تازیبانی پیدا شد که بوق بآهنگی دیگر زد که معلوم بود گراز را دیده است. شاه فرمود پیدا کرده‌آند. و اسب را بحرکت آورد بانسمت و تمام شکارچیان که بشاه پیوسته بودند عقب شاه بنای اسب تازی گذاشتند. این تازیبان اشتباه نکرده بود. زیرا که چندانکه شاه نزدیک میشد صدای سگها بخوبی مسموع میگردید. و بیشتر از شصت سگ بود که بدفعات سر داده بودند باثر گراز میرفتند و فریاد میزدند. شاه گراز را دید که باز خود را بجنگل افکند. در این گیر و دار جماعتی از روسای هوگنوها که خود را بلباس شکارچیان کرده بودند نمایان شدند که بر دوک دالانسون اشاره نمودند که اسباب فرار مهیا است و این راهیکه در پیش است بالمره خلوت است دیگر فرصت را نباید از دست داد و هنری نیز ملتفت این اشارات بود و منتظر بود که اگر دوک دالانسون حرکتی نماید او نیز حرکت کند لیکن دید که دوک دالانسون صریح اشاره نمود که نمیشود هنری با خود گفت که محقق شد که از مسئله پولون مطلع شده و میداند که دوک دانژو بسلطنت پولون انتخاب شده و میرود و پاریس خالی میماند در انصورت اگر شارل مرد و دوک دانژو در پولون بود سلطنت بدالانسون میرسد تا انبرادر از پولون بیاید این سلطنت را صاحب شده پس دور شدن خود را از پاریس مصلحت ندید. پس چون روسای هوگنو چنین دیدند متفرق شده و بجنگل شده و از میانه بدر رفتند. در این بین صدای سگها نزدیک شد. و از انتهای خیابانی که در قرب او بودند گراز را دیدند که نمایان شد که سگها دنبال کرده‌اند. و شارل را دیدند که کلاه از سر افتاده و بوق در دهان چنان میزند و میآید که نزدیک است حنجره‌اش پاره شود و سه چهار از تازیبانان نیز از عقب او میدوند. دوک دالانسون چون شاه را دید بطرف او اسب افکند و بوی ملحق گردید. هنری نیز فرصت کرده بمارکریت نزدیک شد که مارکریت نیز پیش آمده و پرسید که چه‌چیز است؟ - گفت مادام شکار گراز میکنیم – گفت همین؟ - گفت آری مادام زیرا که از دیشب مهب باد تغیر کرده خیالات دیگرگون شده. گویا همین حد سرال من زده بودم. – مارکریت گفت این تغیر باد گویا بر شکار مساعد نباشد – گفت آری مادام تمام ان نقشهای شکار را باطل ساخت باید از نو نقشه دیگری کشید. این لحظه صدای سگها شدید گردید و معلوم شد که گراز نزدیک آمده پس هر کسی احتیاط خود را داشتند گراز روی بمرکز جنگل و سر چهارراه که خانمها و اصلزادگان در انجا جمع شده بودند نهاد و سی چهل سگی قوی او را تعاقب کرده و از نزدیک مزاحمت میرسانیدند. و بفاصله بیست قدم از گراز شارل کلاه افتاده و سر برهنه و بالاپوش بیکسوی رفته و خار و شاخهای درختها لباسش را پاره پاره نموده دستها و صورت غرق خون ظاهر شد یکی دو تا از تازیبانها با او مانده و بوق را متصل میزد از برای اینکه سگها را تحریص نماید. تمام عالم از نظرش محو شده اگر اسبش از رفتار میماند مضایقه نداشت که فریاد برآورد که اسبی بمن بدهید و سلطنت مرا بگیرید. اما اسبش چنان میدوید که ابدا آثار درماندگی در وی مشهود نبود. شاه میتاخت و چند قدم از وی دوک دالانسون نیز با دو نفر تازیبانان میتاخت اسب سایرین تمام عقب مانده بودند و گراز مثل برق میرفت و سگها هم او را تعاقب کرده میبردند. و در سر ده دقیقه گراز از فرار ایستاده و برگشت بطرف سگها و پشت داد بستگی که به پیش آمد و بنای جدال با سگها گذاشت. شارل بنای فریاد گذاشت بصدای او عقب‌ماندگان شتاب کردند و رسیدند. و حلقه شده بدور شاه ایستادند و پهلوی شاه دوک دالانسون با تفنگی و هنری نیز با کارد شکاری خود ایستاده بودند. دوک دالانسون تفنگ را بدست گرفت و فتیله را روشن کرده مهیا ایستاد هنری نیز کارد خود را درآورد و در دست حاضر داشت. و دوک دکیز قدری دورتر از شاه با اصلزادگان خود ایستاده با کمال بی‌اعتنایی تماشا میکرد و خانمها نیز بیکجا جمع شده و تیپی و دسته تشکیل نموده بودند. و تمام شکارچیان چشم بگراز دوخته و تماشای جنگ او را با سگها میکردند که چیز دیدنی بود سگها از اطراف او را احاطه کرده و فریاد میزدند و گراز بجای ایستاده سر پیش داشته و دفع حملات سگها را مینمود هر سگی پر جسارت کرده و نزدیک میآمد گراز بضرب دندان شکم او را پاره کرده و سگ را ده قدم دورتر میافکند که حیوان بیچاره رودها بیرون آمده فریادکنان میماند در اثنای ده دقیقه بیشتر از بیست سگ را شکم دریده شارل چون چنین دید سگهای شبان که زره پوش و قوی هیکل و درنده و در زنجیر بودند. فریاد کرد که رها کنند که سگبانها زنجیر انها را برداشتند و این دو سگ بجسارت تمام خود را بروی گراز انداختند. و هر یک یک گوش گراز را بدندان گرفت. شارل نام سگها را برده و صدا میزد که مرحبا دردان و آفرین ریسکتو و داد میزد که حربه وحشتی بگراز بیندازدید – دوک دالانسون عرض کرد که با گلوله بزنم. – شارل گفت که نه تفنگ تفریحی ندارد و علاوه بر این نمیتوانند بطوریکه باید نشان درست بزنند حربه حربه بهتر است. و حربه شکاری از برای شارل عرضه کردند. مارکریت فریاد زد که برادر احتیاط خود را داشته باشید. و دوشس بانگ برآورد که اعلیحضترا دقت بفرمایید که خطا نکنید – شارل خندید و گفت دوشس آسوده باش که خطا نمیکنم. انگاه حربه را چنانکه رسم است گرفته و بر گراز تاخت گراز را که دو سگ تنگ گرفته بودند و نمیتوانست که حربه را از خود دفع نماید. چون برق حربه را مشاهده نمود بالطبع حرکتی کرده که حربه از سینه او رد شد و بر سنگی که تکیه کرده بود خورده و شکست. شارل فریاد برآورد که هزار اسم ابلیس! یکحربه دیگر بدهید. یک تازیبانی پیش دوید که حربه بدست شاه بدهد. که گراز طبعا احساس کرد که از برای کشتن اوست که میآیند حرکتی سخت کرد و گوشهاش پاره شده از چنگ سگها خود را رها کرده رو بطرف شاه آورد. شاه شکارچی ماهری بود. چون گراز را دید که بسوی او میآید. عنان را کشید که اسب بدون پای ایستاده تا حمله گراز دفع شود. لیکن شاه عنان را زیاد سخت کشید که اسب نتوانست خودداری کند واژگونه بر زمین خورد. تمام حاضریت یکمرتیه فریاد برآوردند. و اسب در زمین ماند و پای شاه در زیر اسب گیر کرد. هنری فریاد زد که اعلیحضرتا دست بدهید و خود را بلند سازید. شاه عنان را رها نمود و با یکدست زین اسب را گرفت و با دست دیگر سعی کرد که کارد شکاری را از غلاف بکشد لیکن سنگینی بدن خود بروی کارد افتاده نمیگذاشت که کارد بیرون آید. و گراز نزدیک شد شارل بنای فریاد گذاشت که مرا دریابید. دالانسون! دالانسون! مرا دریاب که دالانسون تفنگ را راست کرد و تیر خالی شد اما بعوض اینکه گراز را بزند که در دوقدمی اسب و شاه رسیده بود بزانوی اسب زد در حالتیکه اسب میخواست برخیزد. که دوباهر بر زمین افتاد و گراز هم با دندان رو به بپای شاه آورد که موزه او را سرتاسر دراند دوک دالانسون بزیر لب گفت که گمان میکنم که دوک دانژو شاه فرانسه گردید و من نیز شاه پولون شدم. در وقتیکه گراز مشغول شکافتن موزه شاه بود. شارل دید که دستی بلند شد و کاردی برق زد انگاه کارد تا دسته بسینه گراز غایب شد و بعد باز دستی که پنجه آهنین داشت سر گراز را از روی موزه دریده شارل برداشت. شارل در حرکتی که اسب کرد موفق شده بود بر خلاص کردن پای خود از زیر اسب پس بزحمت از زمین برخواست. هنری که هنوز پای در زمین نهاده و جسد مرده گراز را بلند کرده در دست داشت بشاه عرض کرد که اعلیحضرتا تشویش مفرمایید گراز را کشتم و نگذاشتم صدمه بوجود مبارک برسد. انگاه جسد مرده گراز را بر زمین افکند که خون فراوان از دهان و زخمش بر زمین جاری گردید. شاه را که این جمعیت احاطه کرده و فریاد میزدند بطوری هولناک بود که بر خود شاه نیز مشتبه شده گمان میکرد که زخمی برداشته لیکن چون درست وارسی کرد در خود جراحتی نیافت مطمئن شده پس متوجه هنری شده و گفت مرسی هنریو مرسی دوک دالانسون پیش آمده و اظهار دلسوزی کرده و گفت بیچاره برادرم! شارل بطرف او نگریسته و گفت تو هستی دالانسون تیرانداز ماهر هنرمند گلوله است در کجا جایگیر گردیده؟ . – گفت معلوم است در پیکر گراز فرو رفته. – هنری خود را متعجب ساخته گفت عجیب فرانسوا که چنین گمان کرده و اینطور میگویید! گلوله شما زانوی اسب اعلیحضرت را در هم شکسته. و این عجب است! – شاه فرمود چه گفتی هنریو؟ آیا اینطور است دالانسون؟ - دوک متوحش و متحیر شده گفت شاید اینطور باشد – شارل ابروها در هم کشید و گفت از تو فرانسوا با اینکه تیرانداز قابلی هستید اینطور ضربه کمال غرابترا دارد. دوباره مرسی هنریو!. پس متوجه سایرین شده و فرمود دیگر شکار امروز کافیست برگردیم بلور. – مارکریت پیش آمد که بهنری تهنیت بگوید. شاه فرمود آری مارغو تهنیت بگوی و از صمیم قلب هم بر وی آفرین بگوی که اگر او نبود امروز دوک دانژو بنام هنری سوم شاه فرانسه بود – هنری گفت هلا مادام مسیو دوک دانژو که دشمن منست بعد از این واقعه خصومت را با من زیاد خواهد کرد. چه باید کرد هر کس انچه میتواند میکند من اینقدر میتوانستم که کردم. از مسیو دالانسون بپرسید. انگاه خم شده کارد خود را که در جسد گراز مانده بود بیرون کشید و دو سه بار بخاک فرو برد تا خونش پاک شود. 09yz8xk693phfiii41fstfo2x4lhnrx رده:آثار عطار 14 28834 302317 268887 2026-10-05T20:30:38Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302317 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|عطار]] 1ztq0bloundz4vy085r5vh76wiwj0o1 رده:آثار حافظ 14 29114 302267 113125 2026-10-05T20:23:30Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302267 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} اثار حافظ [[رده:حافظ]] [[رده:آثار بر پایه نویسنده|حافظ]] gnll9hzp74odrp68015h4g0o00kl5wd الگو:تحفه اثنا عشریه 10 29274 302263 66593 2026-10-05T20:08:49Z Hanooz 17889 302263 wikitext text/x-wiki {{Navbox |name = تحفه اثنا عشریه |title = [[تحفه اثنا عشریه]] | titlestyle = background-color: #E4F2E4; color: White; |list1 = [[تحفه اثنا عشریه/مقدمه|مقدمه]]{{•}}[[تحفه اثنا عشریه/باب اول|باب اول: در كيفيت حدوث مذهب تشيع و انشعاب آن به فرق مختلفه]]{{•}}[[تحفه اثنا عشریه/باب دوم|باب دوم: در مكايد شيعه و طرق اضلال و تلبيس]]{{•}}[[تحفه اثنا عشریه/باب سوم|باب سوم: در ذكر اسلاف شيعه و علماء و كتب ايشان]]{{•}}[[تحفه اثنا عشریه/باب چهارم|باب چهارم: در احوال اخبار شيعه وذكر رواة اينها]]{{•}}[[تحفه اثنا عشریه/باب پنجم|باب پنجم: در الهيات]]{{•}}[[تحفه اثنا عشریه/باب ششم|باب ششم: در بحث نبوت و ايمان به انبيا عليهم الصلوات والسلام]]{{•}}[[تحفه اثنا عشریه/باب هفتم|باب هفتم: در امامت]]{{•}}[[تحفه اثنا عشریه/باب هشتم|باب هشتم: در معاد و بيان مخالفت شيعه با ثقلين]]{{•}}[[تحفه اثنا عشریه/باب نهم|باب نهم: در مسايل فقهيه]]{{•}}[[تحفه اثنا عشریه/باب دهم|باب دهم: در مطاعن خلفاء ثلاثه و ام المؤمنين و ديگر صحابه]]{{•}}[[تحفه اثنا عشریه/باب يازدهم|باب يازدهم: در خواص مذهب شيعه]]{{•}}[[تحفه اثنا عشریه/باب دوازدهم|باب دوازدهم: در تولا و تبرا]] }}<noinclude> [[رده:جعبه‌های ناوبری نویسندگان|{{PAGENAME}}]] </noinclude> __NOEDITSECTION__ <includeonly> </includeonly> ntp8jztp9x6bgjfwnem0kfa97xxtuva فاضل خان گروسی 0 29476 302077 67025 2026-10-05T14:22:17Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302077 wikitext text/x-wiki #تغییرمسیر [[پدیدآورنده:فاضل خان گروسی]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} hkab5859w1nn52219kfjhg0hx7ag21p تذکرة الاولیاء 0 29585 302423 280830 2026-10-05T20:49:15Z Hanooz 17889 removed [[Category:آثار عطار نیشابوری]] using [[Help:Gadget-HotCat|HotCat]] 302423 wikitext text/x-wiki {{Engine}} {{سرصفحه | عنوان = تذکرة الاولیاء | مؤلف = عطار نیشابوری | قسمت = | یادداشت = }} # [[تذکرة الاولیاء/ذکر امام صادق|ذکر امام صادق]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر اویس القرنی|ذکراویس القرنی]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر حسن بصری|ذکر حسن بصری]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر مالک دینار|ذکر مالک دینار]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر محمدبن واسع|ذکر محمدبن واسع]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر حبیب عجمی|ذکر حبیب عجمی]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر ابوحازم مکی|ذکر ابوحازم مکی]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر عتبة بن الغلام|ذکر عتبة بن الغلام]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر رابعه عدویه|ذکر رابعه عدویه]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر فضیل عیاض|ذکر فضیل عیاض]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر ابراهیم بن ادهم|ذکر ابراهیم بن ادهم]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر بشر حافی|ذکر بشر حافی]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر ذالنون مصری|ذکر ذالنون مصری]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر ابویزید بسطامی|ذکر ابویزید بسطامی]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر عبدالله مبارک|ذکر عبدالله مبارک]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر سفیان ثوری|ذکر سفیان ثوری]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر شقیق بلخی|ذکر شقیق بلخی]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر امام ابوحنیفه|ذکر امام ابوحنیفه]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر امام شافعی|ذکر امام شافعی]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر امام احمد حنبل|ذکر امام احمد حنبل]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر داود طائی|ذکر داود طائی]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر حارث محاسبی|ذکر حارث محاسبی]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر ابوسلیمان دارائی|ذکر ابوسلیمان دارائی]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر محمد بن سماک|ذکر محمد بن سماک]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر محمد اسلم الطوسی|ذکر محمد اسلم الطوسی]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر احمد حرب|ذکر احمد حرب]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر حاتم اصم|ذکر حاتم اصم]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر سهل بن التستری|ذکر سهل بن التستری]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر معروف کرخی|ذکر معروف کرخی]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر سری سقطی|ذکر سری سقطی]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر فتح موصلی|ذکر فتح موصلی]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر احمد حواری|ذکر احمد حواری]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر احمد خضرویه|ذکر احمد خضرویه]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر ابوتراب نخشبی|ذکر ابوتراب نخشبی]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر یحیی معاذ رازی|ذکر یحیی معاذ رازی]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر شاه شجاع کرمانی|ذکر شاه شجاع کرمانی]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر یوسف بن الحسین|ذکر یوسف بن الحسین]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر ابوحفص حداد|ذکر ابوحفص حداد]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر حمدون قصار|ذکر حمدون قصار]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر منصور عمار|ذکر منصور عمار]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر جواب الانطاکی|ذکر جواب الانطاکی]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر عبدالله خبیق|ذکر عبدالله خبیق]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر جنید بغدادی|ذکر جنید بغدادی]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر عمرو بن عثمان مکی|ذکر عمرو بن عثمان مکی]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر ابوسعید خراز|ذکر ابوسعید خراز]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر ابوالحسین نوری|ذکر ابوالحسین نوری]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر بوعثمان حیری|ذکر بوعثمان حیری]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر ابوعبدالله بن الجلا|ذکر ابوعبدالله بن الجلا]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر ابومحمد رویم|ذکر ابومحمد رویم]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر ابن عطا|ذکر ابن عطا]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر ابراهیم رقی|ذکر ابراهیم رقی]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر یوسف اسباط|ذکر یوسف اسباط]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر ابویعقوب النهر جوری|ذکر ابویعقوب النهر جوری]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر سمنون محب|ذکر سمنون محب]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر ابومحمد مرتعش|ذکر ابومحمد مرتعش]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر محمد فضل|ذکر محمد فضل]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر ابوالحسن بوشنجی|ذکر ابوالحسن بوشنجی]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر محمدبن علی الترمدی|ذکر محمدبن علی الترمدی]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر ابوالخیر اقطع|ذکر ابوالخیر اقطع]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر عبدالله تروغبدی|ذکر عبدالله تروغبدی]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر ابوبکر وراق|ذکر ابوبکر وراق]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر عبدالله منازل|ذکر عبدالله منازل]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر شیخ علی سهل اصفهانی|ذکر شیخ علی سهل اصفهانی]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر خیر نساج|ذکر خیر نساج]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر ابوحمزه خراسانی|ذکر ابوحمزه خراسانی]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر احمد مسروق|ذکر احمد مسروق]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر عبدالله مغربی|ذکر عبدالله مغربی]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر ابوعلی جوزجانی|ذکر ابوعلی جوزجانی]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر ابوبکر کتانی|ذکر ابوبکر کتانی]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر شیخ ابوعبدالله محمدبن الخفیف|ذکر شیخ ابوعبدالله محمدبن الخفیف]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر ابومحمد جریری|ذکر ابومحمد جریری]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر حسین منصور حلاج|ذکر حسین منصور حلاج]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر ابراهیم خواص|ذکر ابراهیم خواص]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر شیخ ممشاد دینوری|ذکر شیخ ممشاد دینوری]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر شیخ ابوبکر شبلی|ذکر شیخ ابوبکر شبلی]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر ابونصر سراج رحمةالله علیه|ذکر ابونصر سراج]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر شیخ ابوالعباس قصاب|ذکر شیخ ابوالعباس قصاب]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر شیخ ابوعلی دقاق|ذکر شیخ ابوعلی دقاق]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر شیخ ابوالحسن خرقانی|ذکر شیخ ابوالحسن خرقانی]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر شیخ ابراهیم شبانی|ذکر شیخ ابراهیم شبانی]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر ابوبکر صیدلانی|ذکر ابوبکر صیدلانی]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر شیخ ابوحمزهٔ بغدادی|ذکر شیخ ابوحمزهٔ بغدادی]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر شیخ ابوعمر و نجید|ذکر شیخ ابوعمر و نجید]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر شیخ ابوالحسن الصایغ|ذکر شیخ ابوالحسن الصایغ]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر شیخ ابوبکر واسطی|ذکر شیخ ابوبکر واسطی]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر شیخ ابوعلی ثقفی|ذکر شیخ ابوعلی ثقفی]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر شیخ جعفر خلدی|ذکر شیخ جعفر خلدی]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر شیخ علی رودباری|ذکر شیخ علی رودباری]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر شیخ ابوالحسن حصری|ذکر شیخ ابوالحسن حصری]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر شیخ ابو اسحق شهریار کازرونی|ذکر شیخ ابو اسحق شهریار کازرونی]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر ابوالعباس سیاری|ذکر ابوالعباس سیاری]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر شیخ ابوعثمان مغربی|ذکر شیخ ابوعثمان مغربی]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر ابوالقاسم نصر آبادی|ذکر ابوالقاسم نصر آبادی]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر ابوالعباس نهاوندی|ذکر ابوالعباس نهاوندی]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر شیخ ابوسعید ابوالخیر|ذکر شیخ ابوسعید ابوالخیر]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر شیخ ابوالفضل حسن|ذکر شیخ ابوالفضل حسن]] # [[تذکرة الاولیاء/ذکر امام محمد باقر|ذکر امام محمد باقر]] == پیوندها == [[w:تذکرةالاولیاء|تذکرة الاولیاء]] [[رده:عرفان]] mpqehcersgun7467jd57l3pnxpzheuf تذکرة الاولیاء/ذکر امام صادق 0 29586 302436 280829 2026-10-05T20:50:20Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار عطار نیشابوری]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302436 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = تذکرة الاولیاء | مؤلف = عطار نیشابوری | قسمت = | قبلی = | بعدی =[[تذکرة الاولیاء/ذکراویس القرنی رضی الله عنه|ذکراویس القرنی رضی الله عنه]] | یادداشت =[[تذکرة الاولیاء]] }} آن سلطان ملت مصطفوی ، آن برهان حجت نبوی ، آن عامل صدیق ، آن عالم تحقیق ، آن میوه دل اولیاء ، آن جگرگوشه انبیاء، آن ناقد علی ، آن وارث نبی ، آن عارف عاشق :جعفرالصادق رضی الله عنه. گفته بودیم که اگر ذکر انبیاء و صحابه و اهل بیت کنیم کتابی جداگانه باید ساخت این کتاب شرح اولیاست که پس از ایشان بوده اند اما به سبب تبرک به صادق ابتدا کنیم که او نیز پس از ایشان بوده است . و چون از اهل بیت بود و سخن طریقت او بیشتر گفته است و روایت از وی بیشتر آمده است کلمه ای چند از آن او بیاوریم که ایشان همه یکی اند . چون ذکر او کرده شود از آن همه بود . نه بینیکه قومی که مذهب او دارند ، مذهب دوازده امام دارند . یعنی یکی دوازده است و دوازده یکی. اگر تنها صفت او گویم ، به زبان و عبارت من راست نیاید که در جمله علوم و اشارات و عبارات بی تکلف به کمال بود ، و قدوه جمله مشایخ بود ، و اعتماد هه بر وی بود ، و مقتدای مطلق بود . هم الهیآن را شیخ بود ، و هم محمدیان را امام ، و هم اهل ذوق را پیشرو ، و هم اهل عشق را پیشوا .هم عباد را مقدم ، هم زهاد را مکرم . هم صاحب تصنیف حقایق ، هم در لطایف تفسیر و اسرار تنزیل بی نظیر بود ، و از باقر رضی الله عنه بسیار سخن نقل کرده است و عجب دارم از آن قوم که ایشان خیال بندند که اهل سنت و جماعت را با اهل بیت چیزی در راه است که اهل سنت و جماعت اهل بیت را باید گفت به حقیقت . ومن آن نمی دانم که هر که به محمد ایمان دارد و به فرزندانش ندارد به محمد ایمان ندارد . تا به حدی که شافعی در دوستی اهل بیت تا به حدی بوده است که به رفضش نسبت کرده اند و محبوس کردند و او در آن معنی شعری سروده است و یک بیت این است : لو کان رفضا حب آل محمد فلیشهد الثقلان انی رافض که فرموده است یعنی :اگر دوستی آل محمد رفض است گو جمله جن و انس گواهی دهید به رفض من ؛ و اگر آل و اصحاب رسول دانستن از اصول ایمان نیست ، بسی فضولی که به کار نمی آید ، می دانی . اگر این نیز بدانی زیان ندارد ، بلکه انصاف آن است که چون پادشاه دنیا و آخرت محمد ا می دانی وزرا او را به جای خود می باید شناخت ، و صحابه را به جای خود ، و فرزندان او را به جای خود می باید شناهخت تا سنی پاک باشی و با هیچ کس از پیوستگان پادشاهت کار نبود. چنانگه از ابو حنیفه رضی الله عنه پرسیدند : از پیوستگان پیغامبر صلی الله علیه که کدام فاضلتر ؟ گفت :از پیران صدیق و فاروق و از جوانان عثمان و علی و اززنان عایشه از دختران فاطمه رضی الله عنهم اجمعین . نقفل است که منصور خلیفه شبی وزیر را گفت :برو صادق را بیار تا بکشم . وزیر گفت :او در گوشه ای نشسته است و عزلت گرفته و به عبادت مشغول شده و دست از ملک کوتاه کرده و میرالمومنین را از وی رنج نه .از کشتن وی چه فایده بود ؟ هرچند گف سودی نداشت . وزیر برفت بطلب صادق . منصور غلامان را گفت :چون صادق درآید و من کلاه از سر بردارم شما او را بکشید . وزیر صادق را آورد . منصور در حال برجست و پیش صادق باز دوید و در صدرش بنشانید و خود نیز به دوزانو پیش اوو بنشست .غلامان را عجب آمد . پس منصور گفت :چه حاجت داری؟ صادق گفت :آنکه مرا پیش خود نخوانی و به طاعت خدای بگذاری . پس دستوری داد و به اعزازی تمام روانه کرد .درحال لرزه بر منصور افتاد و دواج بر سر در کشید و بیهوش شد . گویند سه نماز از وی فوت شد . چون باز هوش آمد وزیر پرسید :که آنچه حال بود ؟ گفت :چون صادق از در درآمد اژدهایی دیدم که با او بود که لبی به زیر صفه نهاد ولبی به زیر صفه ؛ و مرا گفت به زبان حال اگر تو او را بیازاری تو را با این صفه فروبرم . و من آن اژدها ندانستم که چه می گویم . از وی عذر خواستم و چنین بیهوش شدم . نقل است که یکبار داود طایی پیش صادق آمد و گفت :ای پسر رسول خدای!مرا پندی ده که دلم سیاه شده است . گفت :یا باسلیمان ! تو زاهد زمانه ای . تو را به بند من چه حاجت است . گفت :ای فرزند پیغمبر ! شما را بر همه خلایق فضل است و پند دادن همه بر تو واجب است . گفت :یا ابا سلیمان ! من از آن می ترسم که به قیامت جد من در من زند که حق متابعت من نگذاردی ؟ این کار به نسبت صحیح و به نسبت قوی نیست . این کار به معاملت شایسته حضرت حق بود . داوود بگریست و گفت :بار خدایا ! آنکه معجون طینت او از آب نبوت است و ترکیب طبیعت او از اصل برهان و حجت ، جدش رسول است و مادرش بتول است ،او بدین حیرانی است .داوود که باشد که به معامله خود معجب شود . نقل است که با موالی خود روزی نشسته بود .ایشان را گفت :بیایید تا بیعت کنیم و عهد بندیم که هر که از مطان ما در قیامت رستگاری یابد همه را شفاعت کند . ایشان گفتند :یا ابن رسول الله تو را به شفاعت ما چه حاجت که جدتو شفیع جمله خلایق است ؟ صادق گفت :من بدین افعال خود شرم دارم که به قیامت در روی جد خود نگرم . نقل است که جعفر صادق مدتی خلوت گرفت و بطرون نیامد .سفیان ثوری به درخانه وی آمد و گفت :تمردمان از فواید انفاس تو محروم اند چرا عزلت گرفته ای؟ صادق پاسخ داد :اکنون چنین روی داد :فسد الزمان و تغیرالاخوان . و این دو بیت را بخواند : ذهب الوفاء ذهاب امس الداهب والناس بین مخایل و مآرب یفشون بینهم المودة والوفا و قلوبهم محشوة بعقارب نقل است که صادق را دیدند که خزی گرانمایه پوشیده بود . گفتند :یا ابن رسول الله هذا من زی اهل بیتک. دست آن کس بگرفت و در آستین کشید . پلاسی پوشیده بود که دست را خلیده می کرد . گفت :هذا للحق و هذا للخلق. نقل است که صادق را گفتند :همه هنرها داری .زهد و کرم باطن و قرةالعین خاندانی ؛ ولکن پس متکبری . گفت :من متکبر نیم ، لیکن کبر کبریایی است ، که من چون از سر کبر خود برخاستم کبریای او بیامد و به جای کبر من بنشست . به کبر خود کبریایی نشاید کرد اما به کبریای او کبر شاید کرد . نقل است که صادق از ابو حنینفه پرسید که :عاقل کیست ؟ گفت :آنکه تمییز کند میان خیر و شر . صادق گفت :بهایم نیز توانند کرد ، میان آنکه او را بزنند و آنکه او را علف دهند . ابوحنیفه گفت:نزدیک تو عاقل کیست . گفت :آنکه تمییز کند میان دو خیر و شر تا از دو خیر خیر الخیرین اختیار کند و از دو شر خیر الشرین برگزیند . نقل است که همیانی زر از یکی برده بودند . آنکس در صادق آویخت که :تو بردی . و او را نشناخت . صادق گفت :چند بود . گفت :هزار دینار. او را به خانه برد و هزار دینار به وی داد . پس از آن ، آن مرد زر خود بازیافت . زر صادق باز برد و گفت :غلط کرده بودم . صادق گفت :ماهرچه دادیم باز نگیریم . پس از آن مرد از یکی پرسید :او کیست ؟ گفتند :جعفر صادق . آن مرد خجل شد و برفت .نقل است که صادق روزی تنها در راهی می رفت و الله الله می گفت .سوخته ای بر عقب او میر فت و بر موافقت او الله الله می گفت . صادق گفت :الله !جبه ندارم .الله جامه ندارم ! در حال دستی جامه ای زیبا حاضر شد . جعفر درپوشید . آن سوخته پیش رفت و گفت :ای خواجه ! در الله گفتن با تو شریک بودم ، آن کهنه خود به من ده . صادق را خوش آمد و آن کهنه به او داد . نقل است که یکی پیش صادق آمد و گفت :خدای را به من بنمای . گفت :آخر نشنیده ای که موسی را گفتند لن ترانی .گفت :آری ! اما این ملت محمد است که یکی فریاد می کند رای قلبی ربی ، دیگری نعره می زند که لم اعبد ربا لم ارة. صادق گفت :او را ببندید و در دجله اندازید .او را ببستند و در دجله انداختند . آب او را فروبرد . باز برانداخت . گفت :یا ابن رسول الله !الغیاث ، الغیاث. صادق گفت :ای آب ! فرو برش. فرو برد ، باز آورد . گفت ! یابن رسول الله ! الغیاث ، الغیاث. گفت :فرو بر . همچنین چند کرت آب را می گفت که فرو بر ، فرو می برد . چون برمی آورد می گفت :یاابن رسول الله ! الغیاث ، الغیاث.چون از همه نومید شد و وجودش همه غرق شد و امید از خلایق منقطع کرد این نوبت که آب او را برآورد گفت :الهی الغیاث ، الغیاث. صادق گفت :او را برآرید . برآوردند و ساعتی بگذشت تا باز قرار آمد . پس گفت :حق را بدیدی . گفت :تا دست در غیری می زدم در حجاب می بودم . چون به کلی پناه بدو بردم و مضطر شدم روزنه ای در درون دلم گشوده شد ؛ آنجا فرونگریستم .آنچه دیدم می جستم بدیدم و تا اضطرار نبود آن نبود که امن یجیب المضطر اذا دعاه. صادق گفت : تا صادق می گفتی کاذب بودی . اکنون آن روزنه را نگاه دارد که جهان خدای بدانجا فروست . و گفت :هر که گوید خدای بر چیزست یا در چیزست و یا از چیزست او کافر بود . و گفت :هرآن معصیت بنده را به حق نزدیک گرداند که اول آن ترس بود و آخر آن عذر. و گفت :هر آن طاعت که اول آن امن بود و آخر آن عجب آن طاعت بنده را ا زخدای دور گرداند زیرا که از این معنی بنده را به حق نزدیک گرداند مطیع با عجب عاصی است و عاصی با عذر مطیع . از وی پرسیدند :درویش صابر فاضلتر یا توانگر شاکر. گفت :درویش صابر که توانگر را دل به کیسه بود و درویش را با خدای . و گفت عبادت جز به توبه راست نیاید که حق تعالی توبه مقدم گردانید برعبادت . کما قال الله تعالی التائبون العابدون . و گفت :ذکر توبه در وقت ذکر خدای غافل ماندن است از ذکر . و خدای را یاد کردن به حقیقت آن بود که فراموش کند در جنب خدای جمله اشیا را به جهت آنکه خدای او را عوض بود از جمله اشیاء. و گفت :در معنی این آیت :یختص برحمته من یشاء.خاص گردانم به رحمت خویش هرکه را خواهم واسطه و علل واسباب از میان برداشته است تا بدانند که عطاء محض است . و گفت : مومن آن است که ایستاده است با نفس خویش و عارف آن است که ایستاده است با خداوند خویش . و گفت : هرکه مجاهده کند به نفس برای نفس به کرامات برسد و هرکه مجاهده کند با نفس برای خداوند برسد به خداوند . و گفت : الهام از اوصاف مقبولان است و استدلال ساختن که بی الهام بود از علامت راندگان است . و گفت : مکر خدای در بنده نهانتر است از رفتن مورچه در سنگ سیاه به شب تاریک . و گفت : عشق جنون الهی است نه مذموم است نه محمود . و گفت : از نیکبختی مرد است که خصم او خردمند است . با وی در غرور باشی ؛ دوم احمق که آن وقت که سود تو خواهد زیان تو بود و نداند ؛ سوم بخیل که بهترین وقتی از تو ببرد ؛ چهارم بددل که در وقت حاجت تو را ضایع گذارد ؛ پنجم فاسق که تو را به یک لقمه بفروشد و به کمتر از یک لقمه . گفتند :آن چیست کمتر از یک لقمه ؟ گفت :طمع در آن. و گفت :حق تعالی را در دنیا بهشت است و دوزخ است . بهشت عافیت است و دوزخ بلاست . عافیت آن است که کارخود را خدای گذاری و دوزخ آن است که کار خدای با نفس خویش گذاری . و گفت : من لم یکن له سر فهو مضر. اگر صحبت اعدا مضر بودی اولیا را به آسیه ضرر رسیدی از فرعون ، و اگر صحبت اولیا نافع بودی اعدا را منفعتی رسیدی از زن نوح و لوط را ، ولکن بیش از قبضی و بسطی نبود . و سخن او بسیار است ، تاسیس چند کلمه گفتیم و ختم کردیم . 54q60xh7684150kvkytkh8bctca55k2 تذکرة الاولیاء/ذکر اویس القرنی 0 29587 302438 167692 2026-10-05T20:50:21Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار عطار نیشابوری]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302438 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = ذکراویس القرنی رضی الله عنه | مؤلف = عطار نیشابوری | قسمت = | قبلی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر امام صادق|ذکر امام صادق(ع)]] | بعدی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر حسن بصری رحمة الله علیه|ذکر حسن بصری رحمة الله علیه]] | یادداشت =[[تذکرة الاولیاء]] }} آن قبله تابعین ، آن قدوه اربعین ، آن آفتاب پنهان ، آن هم نفس رحمان ، آن سهیل یمنی :اویس قرنی رضی الله عنه ، قال النبی صلی الله علیه و سلم :اویس القرنی خیر التابعین باحسان و عطف . ستایش کسی را که ستاینده او رحمه للعالمین بود . و نفس او نفس رب العالمین بود. به زبان من کجا راست آید ؟ گاه گاه خواجه انبیا علیهم السلام روی سوی یمن کردی و گفتی انی لاجد نفس الحرمن من قبل الیمن . یعنی نسیم رحمت از جانب یمن می یابم و باز خواجه انبیا گفت .علیهم السلام که :فردای قیامت حق تعالی هفتاد هزار فرشته بیافریند در صورت اویس تا اویس را در میان ایشان به عرصات برآورند و به بهشت رود تا هیچ آفریده ، الا ماشاء الله واقف نگردد که در آن میان اویس کدام است .که چون در سرای دنیا حق را در زیر قبه تواری عبادت می کرد و خویش را از خلق دور می داشت تا در آخرت نیز از چشم اغیار محفوظ ماند که اولیائی تحت قبایی لایعرفونم غیری . و در اخبار غریب آمده است که :فردا خواجه انبیا علیهم السلام در بهشت از حجره خود بیرون آید چنانکه کسی مر کسی را طلب کند خطاب آید که :که را طلب می کنی ؟ گوید :اویس را . آواز آید که :رنج مبر که چنانکه در دار دنیا وی را ندیدی اینجا نیز هم نبینی . گوید :الهی کجاست ؟ فرمان رسد که :فی مقعد صدق . گوید :مرا نبیند . فرمان رسد که :کسی که ما را می بیند ، تو را چرا ببیند ؟ باز خواجه انبیا گفت علیهم السلام که :در امت من مردی است که به عدد موی گوسفندان ربیعه و مضر او را در قیامت شفاعت خواهد بود . و چنین گویند که در عرب هیچ قبیله را چندان گوسفند نبود که این دو قبیله را . صحابه گفتند :این که باشد ؟ گفت :عبد من عبید الله . بنده ای از بندگان خدای . گفتند :ما همه بندگانیم . نامش چیست ؟ گفت :اویس. گفتند :او کجا بود ؟ گفت :به قرن . گفتند :او تو را دیده است ؟ گفت :به دیده ظاهر ندیده است . گفتند :عجب ! چنین عاشق تو ، و او به خدمت تو نشتافته است ؟ گفت :از دو سبب، یکی از غلبه حال ؛ دوم از تعظیم شریعت من . که پیرمادری دارد عاجزه ای است ایمان آورده به چشم به خلل و دست و پای سست شده . به روز اویس اشتروانی کند و مزد آن بر نفقات خود و مادر خود خرج کند . گفتند :ما او را ببینیم ؟ صدیق را گفت تو او را در عهد خود نبینی . اما فاروق و مرتضی را گفت رضی الله عنهم که شما او را ببینید . و وی مردی شعرانی است و بر پهلوی چپ وی و برکف دست وی چندانکه یک درم سفید است و آن نه سفیدی برص است . چون او را دریابید از من سلامش رسانید و بگویید تا امت مرا دعا گوید . باز خواجه انبیا گفت علیهم السلام :احب العباد الی الله الاخفیاء. بعضی گفتند :یا رسول الله ! ما این در خویشتن می یابیم . سید علیه السلام گفت :شتر وانی است به یمن . او را اویس گویند . قدم بر قدم او نهید . نقل است که چون خواجه انبیا را علیهم السلام وفاة نزدیک رسید گفتند :یا رسول الله ! مرقع تو به که دهیم ؟ گفت :به اویس قرنی . چون فاروق و مرتضی از بعد وفاة مصطفی علیه السلام به کوفه آمدند فاروق در میان خطبه گفت :یا اهل نجد قوموا.ای اهل نجد ، برخیزید . برخاستند . گفت :از قرن کسی در میان شما هست ؟ گفتند :بلی . قومی را بدو فرستادند . فاروق رضی الله عنه خبر اویس از ایشان پرسید . گفتند :نمی دانیم . گفت :صاحب شرع مرا خبر داده است و او گزاف نگوید . مگر شما او را نمی دانید ؟ یکی گفت :هو احقر شانا من ایطلبه امیرالمومنین . گفت :او از آن حقیرتر است که امیرالمومنین او را طلب کند . دیوانه ای احمق است و از خلق وحشی باشد . گفت او را طلب می کنیم . کجاست ؟ گفتند :در وادی یحمی الابل. در آن وادی اشتر نگاه می دارد تا شبانگاه نانش دهیم . شوریده ای است . در آبادانیها نیاید ، و با کسی صحبت ندارد ، و آنچه مردمان خورند او نخورد ، غم و شادی ندارد.چون مردمان بخندند او بگرید ، و چون بگریند او بخندد. گفت :او را می طلبیم. پس فاروق و مرتضی رضی الله عنهما ، آنجا شدند ، او را بدیدند در نماز و حق تعالی ملکی را بدو گماشته تا اشتران او را نگاه می داشت . چون بانگ حرکت آدمی بیافت ، نماز کوتاه کرد . چون سلام باز داد فاروق برخاست و سلام کرد . او جواب داد . فاروق گفت :«مااسمک»چیست نام تو ؟ قال :عبدالله . گفت :بنده خدای . گفت :همه بندگان خداییم .تو را نام خاص چیست ؟ گفت :اویس . گفت :بنمای دست راست . بنمود . آن سپیدی که رسول علیه السلام نشان کرده بود بدید . بوسه داد دست او را و گفت :که رسول علیه السلام تو را سلام رسانیده است . گفته است که امتان مرا دعا کن . گفت :تو اولیتری به دعا گفتن مسلمانان که بر روی زمین از تو عزیزتر کسی نیست .فاروق گفت :من خود این کاری می کنم . تو وصیت رسول علیه السلام به جای آور . گفت :بنگر نباید که آن دیگری بود . گفت :پیغمبر تو را نشان کرده است . پس اویس گفت :مرقع پیغمبر به من دهید تا دعا کنم . ایشان مرقع بدادند .پس گفتند :بپوش و دعا کن . گفت :صبر کنید تا حاجت بخواهم . در نپوشید . از بر ایشان دور دور برفت و آن مرقع فرو کرد و روی بر خاک نهاد و گفت :الهی این مرقع در نپوشم تا همه امت محمد را به من نبخشی . پیغمبرت حواله اینجا کرده است . و رسول فاروق و مرتضی است . اهلی همه کار خویش کردند ، کنون کار تو مانده است . خطاب آمد که :چندینی به تو بخشیدم ، مرقع درپوش . می گفت :نه ! همه را خواهم . باز خطاب آمد که چندین هزار دیگر به تو بخشم . مرقع بپوش . می گفت :نه همه خواهم . باز خطاب می آمد که :چندین هزار هزار دیگر به تو بخشم مرقع بپوش . می گفت همه را خواهم . همچنان در مناجات می گفت و می شنود تا صحابه را صبر نبود . برفتند تا او را در چه کار است بدو رسیدند تا اویس ایشان را بدید گفت :آه، چرا آمدید ؟ اگر این آمدن شما نبودی مرقع در نپوشیدمی تا همه امت محمد را بنخواستمی . صبر بایست کرد . فاروق او را دید . گلیمی اشتری خود را فراگرفته و سر و پای برهنه توانگری هژده هزار عالم در تحت آن گلیم دید . فاروق از خویشتن و از خلافت خود دلش بگرفت. گفت :کیست که این خلافت از ما بخرد به گرده ای؟ اویس گفت :کسی که عقل ندارد. چه می فروشی ؟ بینداز تا هرکه را بیابد برگیرد . خرید و فروخت در میان چه کار دارد ؟ تا صحابه فریاد برآوردند که :چیزی که از صدیق قبول کرده ای. کار چندین هزار مسلمان ضایع نتوان گذاشت ؛ که یک روز عدل تو بر هزار ساله عبادت شرف درد . پس اویس مرقع در پوشید و گفت :به عدد موی شتر وگاو و گوسفند ربیعه و مضر از امت محمد علیه السلام بخشیدند از برکات این مرقع . اینجا تواند بود که کسی گمان برد که اویس از فاروق در پیش بود و نه چنین است .اما خاصیت اویس تجرید بود .فاروق آن همه داشت ، تجرید نیز می خواست . چنانکه خواجه انبیا علیه السلام در پیرزنان می زد که :محمد را به دعا یاد دارید . پس مرتضا خاموش بنشست .فاروق گفت :یا اویس چرا نیامدی تا مهتر را بدیدی؟ گفت :آنگاه شما دیدیت؟ گفتند :بلی ! گفت :مگر جبه او را دیدید؟ اگر شما او را دیدید بگویید تا ابروی او پیوسته بود یا گشاده ؟ ای عجب ! چندان او را دیده بودند ، اما از هیبت که او را بود نشان بازنتوانستند داد. گفت :شما دوست محمد هستید ؟ گفتند :هستیم . گفت :اگر دوستی درست بودیت چرا آن روز که دندان مبارک او شکستند به حکم موافقت دندان خود نشکستید ، که شرط دوستی موافقت است . و پس دندان خود بنمود . یک دندان در دهان نداشت . گفت ! من او را به صورت نادیده موافقت کردم که موافقت از دین است . پس هر دو را رقت جوش آورد . بدانستند که مصب موافقت و ادب منصبی دیگر است که رسول را ندیده بود و از وی می بایست آموخت . پس فاروق گفت :یا اویس مرا دعایی بکن . گفت :در ایمان میل نبود ، دعا کرده ام و در هر نماز تشهد می گویم . اللهم اغفرللمومنین و المومنات . اگر شما ایمان به سلامت به گور برید خود شما را دعا دریابد و اگر نه من دعا ضایع نکنم . پس فاروق گفت :مرا وصیتی کن .گفت :یا عمر! خدای را شناسی ؟ گفت :شناسم .گفت :اگر به جز از خدای هیچ کس دیگر نشناسی تو را به . گفت :زیادت کن . گفت :یا عمر ! خدای تو را می داند . گفت :داند . گفت :اگر به جز خدای کس دیگر تو را نداند تو را به . پس فاروق گفت :باش تا چیزی بیاورم برای تو . اویس دست در گریبان کرد و دو درم برآورد . گفت :من این را از اشتربانی کسب کرده ام . اگر تو ضمان می کنی که من چندان بزیم که این بخورم ، آنگاه دیگر بستانم زمانی بود . پس گفت :رنجه گشتید، بازگردید که قیامت نزدیک است . آنگاه آنجا ما را دیدار بود که بازگشتی نبود ، که من اکنون به ساختن زاد راه قیامت مشغولم . چون اهل قرن از کوفه بازگشتند اویس را حرمتی و جاهی پدید آمد در میان ایشان . سر آن نمی داشت ، از آنجا بگریخت و به کوفه شد و بعد از آن کسی او را ندید الا هرم بن حیان رضی الله عنه .هرم گفت :چون آن حدیث بشنودم که درجه شفاعت اویس تا چه حد است آرزوی وی بر من غالب شد . به کوفه رفتم و او را طلب کردم تا وی را بازیافتم . برکنار فرات وضو می کرد و جامه می شست وی را بشناختم که صفت او شنیده بودم .سلام کردم و جواب داد و در من نگریست . خواستم تا دستش فراگیرم ، دست نداد . گفتم :رحمک الله یا اویس و غفرلک ، چگونه ای ؟ گریستن بر من افتاد . از دوستی من و از رحمت که مرا بر وی آمد از ضعیفی حال وی اویس نیز بگریست . گفت :و حیاک الله یا هرم بن حیان . چگونه ای ای برادر من و تو را که راه نمود به من ؟ گفتم :نام من و پدر من چون دانستی؟ و مرا به چه شناختی هرگز نادیده ؟ گفت :نبانی العلیم الخبیر . آنکه هیچ چیز از علم و خبر وی بیرون نیست مرا خبر داد و روح من روح تو را بشناخت که روح مومنان با یکدیگر آشنا باشد ، اگر چه یکدیگر را ندیده باشند . گفتم :مرا چیزی روایت کن از رسول علیه السلام . گفت :من وی را درنیافته ام . اخبار وی از دیگران شنیده ام ، و نخواهم که راه حدیث بر خویش گشاده کنم و نخواهم که محدث و مفتی و مذکر باشم که مرا خود شغل هست که بدین نمی پردازم . گفتم :آیتی بر من خوان تا از تو بشنوم . پس دست من بگرفت و گفت : اعوذ بالله من الشیطان الرجیم.و زار بگریست . پس گفت :چنین می گوید خدا جل جلاله و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون وما خلقنا السماء و الارض و ما بینهما لاعبین ما خلقناهما الا بالحق ولکن اکثرهم لایعلمون.تا اینجا که انه هوالعزیز الرحیم.برخواند . آنگاه یک بانگ بکرد .پنداشتم که عقل ازو زایل شد . پس گفت :ای پسر حیان!چه آورد ترا اینجا؟ گفتم تا با توانس گیرم و به تو بیاسایم . گفت:من هرگز ندانستم که کسی خدای را بشناخت و به هیچ چیز دیگر انس تواند گرفت و به کسی دیگر بیاسود . هرم گفت :مرا وصیتی کن.اویس گفت :مرگ را زیر بالین دار ، چون که بخفتی و پیش چشم دار ، که برخیزی و در خردی گناه منگر در بزرگی آن نگر که در وی عاصی شوی که اگر گناه خرد داری ، خداوند را خرد داشته باشی و اگر بزرگ داری خداوند را بزرگ داشته باشی . هرم گفت: کجا فرمایی که مقام کنم. گفت :به شام . گفتم :آنجا معیشت چگونه بود . اویس گفت :اف از این دلها که شک برو غالب شده است پند نپذیرد . گفتم :مرا وصیتی دیگر کن . گفت :یا پسر حیان ! پدرت بمرد ، آدم و حوا بمررد ، نوح و ابراهیم خلیل بمرد ، موسی عمران بمرد ، داود خلیل خدای بمرد ، محمد رسول الله بمرد ، ابوبکر خلیفه وی بمرد ، و دوستم بمرد وا عمراه واعمراه. گفتم :رحمک الله عمر ، نمرده است . گفت :حق تعالی مرا خبر داد از مرگ وی . پس گفت :من و تو از جمله مردگانیم . و صلوات داد و دعایی سبک بگفت و گفت :وصیت این است که کتاب خدای و راه اهل صلاح فراپیش گیری ، یک ساعت از یاد مرگ غافل نباشی ، و چون با نزدیک قوم خویش رسی ایشان را پند ده و نصیحت از خلق خدای باز مگیر ، یک قدم پای از موافقت جماعت کشیده مدار که آنگاه بی دین شوی و ندانی و در دوزخ افتی. و دعایی چند بگفت و گفت :رفتی یا هرم بن حیان. نیز تو مرا بینی و نه من تو را و مرا به دعا یاد دار که من نیز تو را یاد دارم و تو از این جانب برو تا من از آن جانب بروم . گفت :خواستم تا یک ساعتی با وی بروم ، نگذاشت و بگذشت و می گریست و مرا به گریستن آورد . من از قفای او می نگریستم تا به کوی فروشد .نیزش از آن پس خبری نیافتم و گفت بیشتر سخن که با من گفت ، از امیرین بود . فاروق و مرتضی رضی الله عنهما و ربیع خثیم گوید برفتم تا اویس را بینم . در نماز بامداد بود . چون فارغ شد گفتم صبر کنم تا از تسبیح بازپردازد . درنگی کردم ، همچنان از جای برنخاست تا نماز پیشیشن بگزارد و نماز دیگر بکرد . حاصل سه شبانه روز از نماز برنخاست . و هیچ نخورد و نخفت . شب چهارم او را گوش می داشتم . خواب در چشمش آمد . در حال با حق به مناجات آمد . گفت :خداوندا ! به تو پناه می گیرم از چشم بسیار خواب و از شکم بسیار خوار . گفتم :مرا این بسنده است . او را تشویش ندادم و بازگردیدم . اویس را می آرند که در همه عمر خویش هرگز شب نخفت . یک شبی گفتی :هذه لیلة الرکوع . و دیگر شب گفتی هذه لیلة السجود . یک شب به قیامی بسر بردی ، و یک شب به رکوعی ، و یک شب به سجودی . گفتند یا اویس چون طاقت می داری شبی بدین درازی بر یک حال. گفت :ما خود هنوز یکبار سبحن ربی الاعلی نگفته باشیم در سجودی که روز آید . خود سه بار تسبیح گفتن سنت است . این از آن می کنم که می خواهم که مثل عبادت آسمانیان کنم . از وی پرسیدند :خشوع در نماز چیست ؟ گفت : آنکه اگر نیزه بر پهلوش زنند در نماز خبرش نبود . گفتند :چونی . گفت:چگونه باشد کسی که بامداد برخیزد و نداند که شبانگاه خواهد زیست یا نه ؟ گفتند :کار چگونه است ؟ گفت :آه از بی زادی و درازی راه . گفت:اگر تو خدایرا تعالی پرستش کنی به عبادة آسمانها و زمینها از تو بنپذیرد تا باورش نداری. گفتند :چگونه باورش داریم . گفت :ایمن نباشی بدانچه تو را فراپذیرفته است و فارغ نبینی خویش را تا در پرستش او به چیزی دیگرت مشغول نباید بود . گفت:هر که سه چیز را دوست دارد دوزخ بدو از رگ گردنش نزدیکتر بود :طعام خوش ، لباس نیکو پوشیدن ، و با توانگران نشستن . اویس را گفتند : رضی الله عنه که دراین نزدیکی تو مردی است . سی سال است که گوری فرو کرده است و کفنی درآویخته و بر سر آن نشسته است و می گرید و نه به شب قرار گیرد و نه به روز. اویسی گفت : مرا آنجا برید تا او را ببینم . اویس را نزدیک او بردند . او را دید زد گشته و نحیف شده و چشم از گریه در مغاک افتاده .بدو گفت :ای مرد سی سال است تا گور و کفن تو را از خدای مشغول کرده است و بدید هر دو باز مانده ای و این هر دو بت راه تو آمد ه است . آن مرد به نور او آن آفت در خویش بدید ، حال بر او کشف شد ، نعره ای بزد و در آن گور افتاد و جان بداد .اگر گور و کفن حجاب خواهد بود حجاب دیگران بنگر که چیست و چندست . نقل است که اویس یکبار سه شبانه روز هیچ نخورده بود. روز چهارم بامداد بیرون آمد . بر راه یک دینار زر افگنده بود . گفت : از آن کسی افتاده باشد . روی بگردانید تا گیاه از زمین برچیند و بخورد . نگاه کرد ، گوسفندی می آمد .گرده گرم در دهان گرفته پیش وی بنهاد . گفت :مگر از کسی ربوده باشد . روی بگردانید .گوسفند به سخن آمد . گفت:من بنده آن کسم که تو بنده اویی . بستان روزی خدای از بنده خدای . گفت دست دراز کردم تا گرده برگیرم ، گرده در دست خویش دیدم گوسفند ناپدید شد . محامد او بسیار است و فضایل وی بی شمار. در ابتدا شیخ ابوالقاسم گرگانی را رضی الله عنه ذکر آن بوده ست . مدتی که می گفته است اویس ، اویس ، اویس!ایشان دانند قدر ایشان . وسخن اوست که گفت:من عرف الله لایخفی علیه شیء.هرکه خدای را شناخت هیچ چیز بر او پوشیده نیست . دگر معنی آن است که هر که بشناخت تا شناسنده کیست . دیگر معنی آن است که هر که اصل بدانست فروع دانست آسان بودش که به چشم اصل در فرع نگرد . دیگر معنی آنست که خدایرا به خدای بتوان شناخت که عرفت ربی بربی پس هرکه خدایرا به خدای داند همه چیز می داند . و سخن اوست که «السلامة فی الوحدة» سلامت در تنهایی است و تنها آن بود که فرد بود در وحده آن بود که خیال غیر درنگنجد تا سلامت بود . اگر تنها به صورت گیری درست نبود که الشیطان ابعد من الاثنین .حدیث است . و سخن اوست که :علیک بقلبک . بر تو باد به دل تو . یعنی برتو باد که دایم دل حاضر داری تا غیر در او راه نیابد . و سخن اوست که :طلبت الرفعة فوجدته فی التواضع و طلبت الریاسة فوجدته فی نصیحة و طلبت المروة فوجدته فی الصدق وطلبت الفخر فوجدته فی الفقر و طلبت النسبة فوجدته فی التقوی و طلبت الشرف فوجدته فی الفناعة و طلبت الراحة فوجدته فی الزهد . معانی این سخنها معلوم است و مستهود. و نقل است که همسایگان او گفتند ما او را از دیوانگان شمردیمی . آخر از وی درخواست کردیم تا او را خانه ای ساختیم بر در سرای خویش. و یک سال و دو سال بسرآمدی که او را وجهی نبودی که بدان روزه گشادی . طعام او آن بودی که گاه گاه استه خرما برچیدی و شبانگاه بفروختی و در وجه قوت صرف کردی و بدان افطار کردی و اگر خرما خشک یافتی نگاه داشتی تا روزه بدان گشادی و اگر خرما خشک بیشتر یافتی استه خرما بفروختی و به صدقه بدادی . و جامه وی خرقه کهنه بود که از مزبلها برچیدی و پاک بشستی و برهم دوختی و با آن می ساختی . عجبا ! کار نفس خدایی از میان چنین جای برآید وقت نماز اول بیرون شدی و پس از نماز خفتن بازآمدی و به هر محلتی که فروشدی کودکان وی را سنگ زدندی . گفتی :ساقهای من باریکست .خردتر بردارید تا پای من شکسته و خون آلوده نشود تا از نماز بازنمانم که مرا غم نماز است ، نه غم پای . در آخر عمر چنین گفتند که سفیدی برو پدید آمد و آن وقت برموافقت امیرالمومنین علی رضی الله عنه در صفین حرب می کرد تا کشته شد . عاش وحیدا ومات شهیدا رضی الله عنه بدانکه قومی باشند که ایشان را اویسان گویند ایشان را به پیر حاجت نبود که ایشان را نبوت در حجر خود پرورش دهد بی واسطه غیری چنانکه اویس را داد . اگرچه به ظاهرا خواجه انبیا را ندید اما پرورش ازو می یافت ، نبوت می پرورد و حقیقت هم نفس می بود . و این عظیم عالی مقامی است تا که را آنجا رسانند واین دولت روی به که نماید . ذلک فضل الله یوتیه من یشاءالله ذوالفضل العظیم . ajav67670pevc0i94rlgvk48gotyatu تذکرة الاولیاء/ذکر حسن بصری 0 29588 302462 202323 2026-10-05T20:50:28Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار عطار نیشابوری]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302462 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = ذکر حسن بصری رحمة الله علیه | مؤلف = عطار نیشابوری | قسمت = | قبلی =[[تذکرة الاولیاء/ذکراویس القرنی رضی الله عنه|ذکراویس القرنی رضی الله عنه]] | بعدی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر مالک دینار رحمة اله علیه|ذکر مالک دینار رحمة اله علیه]] | یادداشت =[[تذکرة الاولیاء]] }} آن پروده نبوت ، آن خو کرده فتوت ، آن کعبه عمل و علم ، آن خلاصه ورع و حلم ، آن سبق برده به صاحب صدری ، صدر سنت ، حسن بصری رضی الله عنه ، مناقب او بسیار است و محامد او بی شمار است . صاحب علم و معامله بود ، و دایم خوب و حزن حق او را فراگرفته بود و مادر او از موالی ام سلمه بود . چون مادرش به کاری مشغول شدی حسن در گریه آمدی. ام سلمه رضی الله عنها پستان در دهانش نهادی تا او بمکیدی . قطره ای چند شیر پدید آمدی . چندان هزار برکات که حق ازو پدید آورد ، همه از اثر شیر ام سلمه بود . نقل است که حسن طفل بود ، یک روز از کوزه پیغامبر علیه السلام آب خورد ، در خانه ام سلمه .پیغامبر گفت :این آب که خورد ؟ گفتند :حسن . گفت :چندان که از این آب خورد علم من به او سرایت کند . نقل است که روزی پیغامبر علیه السلام به خانه ام سلمه درآمد ، حسن را در کنار وی نهادند . پیغامبر علیه السلام بدو دعا کرد . هرچه یافت از برکات دعای او یافت . نقل است که چون حسن در وجود آمد او را پیش عمر آوردند . گفت :سموه حسنا فانه حسن الوجه. او را نام «حسن »کنید که نیکوروی است . ام سلمه رضی الله عنها پرورش و تعهد او قبول کرد ، به حکم شفقتی که بر وی شیرش پدید آمد تا پیوسته می گفتی :اللهم اجعله اماما یقتدی به . خداوندا ! او را مقتدای خلق گردان . تا چنان شد که صد و سی تن را از صحابه دریافته بود و هفتاد بدری را یافته ، و ارادات او به علی بوده است رضی الله عنهما ، و در علوم رجوع باز او کرده است و طریقت ازو گرفت ، و ابتدای توبه او آن بود که او گوهر فروش بود . او را الحسن اللولوئی گفتندی ، تجارت روم کردی ، و با امیران و وزیران قیصد ستد و داد کردی رضی الله عنه . وقتی به روم شد و نزدیک وزیر رفت و ساعتی سخن گفت وزیر گفت :ما به جایی خواهیم شد اگر موافقت کنی . گفت :حکم تراست ، موافقت می کنم . بفرمود تا اسبی برای حسن بیاوردند تا با وزیر بنشست وبرفتند . چون به صحرا رسیدند حسن خیمه ای دید از دیبای رومی زده با طناب ابریشم و میخهای زرین در زمین محکم کرده . حسن به یکسو بایستاد و آنگاه سپاهی چند گران بیرون آمدند . همه آلت حرب پوشیده ، گرد آن خیمه درگشتند و چیزی بگفتند و برفتند . آنگاه فیلسوفان و دبیران - قرب چهارصد - در رسیدند . گرد آن خیمه درگشتند و چیزی بگفتند و برفتند . بعد از آن سیصد از پیران نورانی با محاسنهای سفید روی به خیمه نهادند و گرد آن خیمه درگشتند و چیزی بگفتند و برفتند . پس از آن کنیزکان ماهروی - زیادت از دویست - هر یکی طبقی از زر و سیم و جواهر برگرفته گرد خیمه بگشتند و چیزی بگفتند و برفتند . آنگاه قیصر و وزیر جنگ در خیمه شدند و بیرون آمدند و برفتند . حسن گفت :من متحیر و عجب بماندم . با خود این چه حالست ، چون فرود آمدیم من از او پرسیدم . گفت قیصر روم را پسری بود که ممکن نبود به جمال او آدمیی ، و در انواع علوم کامل و در میدان مردانگی بی نظیر . و پدر عاشق او ، به صدهزار دل ، ناگاه بیمار شد و جمله اطبای حاذق در معالجه او عاجز آمدند . عاقبت وفات کرد . درآن خیمه به گور کردند . هر سال یکبار به زیارت او بیرون شوند . اول سپاهی بی قیاس گرد خیمه در گردند و گویند :ای ملک زاده ! ما از این حال که تو را پیش آمدست اگر به جنگ راست شدی ما همه جانها فدا کردیمی تا تورا باز ستدمانی . اما این حال که تو را پیش آمدست از دست کسی است که با او به هیچ روی کارزار نمی توانیم کرد ، و مبارزت نتوان کرد . این گویند و بازگردند . آنگاه فیلسوفان و دبیران پیش روند و گویند :این حال کسی کرده است که به دانش و فیلسوفی و علم و خلده شناسی بااو هیچ نتوان کرد که همه حکمای عالم در پیش او عاجزاند و همه عالمان در جنب علم او جاهل ، و اگر نه تدبیرها کردیمی و سخنها گفتیمی که در آفرینش همه عاجز از آن شدندی . این گویند و بازگردند . آنگاه پیران به حرمت به شکوه پیش روند و گویند :ای پادشاه ! این حال که تو را پیش آمده است اگر به شفات پیران راست آمدی ما همه شفاعت و زاری کردیمی وتو را آنجا نگذاشتیمی . اما این حال تو را از کسی پیش آمده است که شفاعت هیچ بنده سود ندارد . این بگویند و بروند . آنگاه آن کنیزکان ماهروی با طبقهای زر و جواهر پیش روند و گرد خیمه بگردند و گویند :ای قیصر زاده ! ما این حال که تو را پیش آمده است اگر به مال و جمال راست آمدی ما همه خود را فدا کردیمی و مالهای عظیم بدادیمی و تو را نگذاشتیمی اما این حال تو را از کسی پیش آمده است که آنجا مال و جمال را اثری نیست . این گویند و بازگردند . پس قیصر با وزیر بزرگ در خیمه رود و گوید : بدان ای چشم و چراغ پدر ، و ای میوه دل پدر ، و ای جگرگوشه پدر به دست پدر چیست ؟ پد برای تو لشکر گران آورد و فیلسوفان و پیران و شفیعان و رای زنان آورد و صاحب جمالان و مال و نعمتهای الوان آورد و خود بیامد . اگر بدین همه کاری برآمدی پدر هر چه بتوانستی کرد بجای آوردی اما این حال از کسی پیش آمده است که پدر با این همه کار و بار و لشکر و حشم و نعمت و مال و خزینه در پیش او عاجز است . سلام بر تو باد تا سال دیگر. این بگوید و باز گردد . این سخن بر دل حسن چنان کار کرد که دلش از کار برفت . در حال تدبیر بازگشتن کرد و سوی بصره آمد و سوگند خورد که نیز در دنیا نخندد تا عاقبت کارش معلوم نشود و چنان خویشتن را در انواع مجاهده و عبادت افگند که در عهد او کس را ممکن بالای آن ریاضت کشیدن نبود. تا ریاضت به جایی رسید که گفتند هفتاد سال طهارت او در طهارت جای باطل می شد و در عزلت چنان شد که امید از جمله خلق بریده کرد تا لاجرم از جمله از جمله با سرآمد چنانکه یک روز یکی در جمعی برپای خاست و گفت : حسن مهتر وبهتر ما چراست ؟ بزرگی حاضر بود . گفت :از جهت آنکه امروز جمله خلایق را به علم او حاجت است و او به یک جوبه خلق محتاج نیست . همه در دین بدو حاجتمندند و او در دنیا از همه فارغ است . مهتری و بهتری اینجا بود . درهفته یکبار مجلس وعظ گفتی و هرباری که به منبر برآمدی چو رابعه را ندیدی مجلس به ترک گرفتی و فرو آمدی . گفتند :ای خواجه ! چندین محتشمان و خواجگان و بزرگان آمدند اگر پیرزنی مقنعه داری نیاید چه باشد ؟ او گفتی :آری شربتی که ما از برای حوصله پیران ساخته باشیم در سینه موران نتوانیم ریخت . و هر گاه که مجلس گرم شدی روی به رابعه کردی که ای در گلیم پوشیده . هذا من حمرات قلبک یا سیده . این همه گرمی از یک اخگر دل توست . او را سوال کردند که :جمعی بدین انبوهی که در پای منبر تو می نشینند دانیم که شاد شوی . گفت : ما به کثرت جمع شاد نشویم ولکین اگر یک درویش حاضر بود دل ما شاد شود . باز پرسیدند :مسلمانی چیست و مسلمان کیست ؟ گفت :مسلمانی در کتابهاست و مسلمانان در زیر خاک اند. از او پرسیدند :اصل دین چیست ؟ فقال الورع . گفتند :آن چیست که ورع را تباه کند ؟ فقال الطمع . و پرسیدند جنات عدن چیست ؟ گفت :کوشکی است از زر . در او نیاید الا پیغامبری یا صدیقی یا شهیدی یا سلطانی عادل . و پرسیدند :طبیبی که بیمار بود دیگران را معالجه چون کند ؟ گفت :تو نخست خود را علاج کن ، آنگاه دیگران را . گفت :سخن من بشنوید که علم من شما را سود دارد ، و عمل من شما را زیان ندارد . و پرسیدند :یا شیخ ! دلهای ما خفته است که سخن تو در دلهای ما اثر نمی کند . چه کنیم ؟ گفت :کاشکی خفته بودی که خفته را بجنبانی بیدار گردد . دلهای شما مرده است که هرچند می جنبانی بیدار نمی گردد . پرسیدند :قومی اند که در سخن ما را چندان می ترسانند که دل ما از خوف پاره شود . این روا بود ؟ گفت :امروز با قومی صحبت دارید که شما را بترسانند و فردا ایمن باشید بهتر که صحبت با قومی دارید که شما را ایمن کنند وفردا به خوف اندر رسید . گفتند :قومی به مجلس تو می آیند و سخنهای تو یاد می گیرند تا برآن اعتراض کنند و عیب آن می جویند . گفت :من خویشتن را دیده ام که طمع فردوس اعلی و مجاورة حق تعالی می کند و هرگز طمع سلامت از مردمان نکند که آفریدگار ایشان از زبان ایشان سلامت نمی یابد . گفتند :کسی می گوید که خلق را دعوت مکنید تا پیش خود را پاک نکنید . گفت :شیطان در آرزوی هیچ نیست مگر در آنکه این کلمه در دل ما آراسته کند تا در امر معروف و نهی منکر بسته آید . گفتند :مومن حسد کند . گفت :برادران یوسف را علیه السلام فراموش کردید ، ولکن چو رنجی از سینه بیرون نیفگنید زیان ندارد . حسن مریدی داشت که هرگاه آیتی که هرگاه آیتی از قرآن بشنودی خویشتن را بر زمین زدی . یکبار بدو گفت :ای مرد اگر اینچه می کنی توانی که نکنی ، پی اتش نیستی درمعامله جمله عمر خود زدی.و اگر نتوانی که نکنی ما را به ده منزل از پس پشت بگذاشتی . پس گفت :الصعقه من الشیطان . هر که بانگی از او برآید آن نیست الا از شیطان و اینجا حاکم غالب کرده است که نه همه جایی چنین بود و شرح این خود او گفته است. یعنی تواند که آن باطل کند و آن صعقه از او پدید آید از شیطان است . یک روز مجلس می داشت .حجاج درآمد با لشکریان بسیار و تیغهای کشیده . بزرگی حاضر بود گفت :امروز حسن را بیازماییم که هنگام آزمایش است . حجاج بنشست . حسن یک ذره بدو ننگرید و از آن سخن که می گفت بنگردید ، تا مجلس تمام کرد . آن بزرگ دین گفت : حسن حسن است آخر . حجاج خویشتن آنجا افگند که حسن بود و بازوش بگرفت و گفت :انظروا الی الرجل. اگر می خواهید که مردی را ببینید در حسن نگرید . حجاج را به خواب دیدند ، در عرصات قیامت افتاده و گفتند :چه می طلبی ؟ گفت :آن می طلبم که موحدان طلبند . و این از آن بود که در حالت نزع می گفته بود خداوندا بدین مشتی تنگ حوصله نمی که غفارم و اکرم الاکرمین ام . که همه یک دل و یک زبان اند که مرا فروخواهی برد ، مرا به ستیزه ایشان برآور و بدیشان نمای که فعال لما یرید منم . این سخن حسن را برگفتند . گفت :بدان ماند که این خبیث به طراری ، آخرت نیز بخواهد برد . نقل است که مرتضی رضی الله عنه به بصره درآمد - مهار اشتر بر میان بسته - و سه روز بیش درنگ نکرد . جمله منبرها بفرمود تا بشکستند و مذکران را منع کردند . به مجلس حسن درآمد .حسن سخن می گفت .پرسید :تو عالمی یا متعلم . گفت :هیچ کدام .سخنی از پیغامبر به من رسیده است . باز می گویم . مرتضی رضوان الله علیه او را منع نکرد و گفت :این جوان شایسته سخن است . پس برفت . حسن به فراست بدانست که او کیست . از منبر فرود آمد . از پی او دوان شد تا در او رسید . دامنش بگرفت. گفت :ا زبهر الله وضو ساختن در من آموز . جایی است که آن را باب الطشت گویند . طشت آوردند تا وضو در حسن آموخت و برفت . یکبار در بصره خشکسالی افتاد . دویست هزار خلق برفتند و منبری بنهادند و حسن را بر منبر فرستادند تا دعایی گوید . حسن گفت :می خواهید تا باران بارد . گفتند :بلی ! برای این آمده ایم . گفت :حسن را از بصره بیرون کنید . و چندان خوف بر او غالب بوده است که چنان نقل کرده آمد که چون نشسته بودی ، گفتی در پیش جلاد نشسته است و هرگز کس لب او خندان ندیدی . دردی عظیم داشته است . نقل است که روزی یکی را دید که می گریست . گفت :چرا می گریی ؟ مومنان که به شومی گناهان چندین سال در دوزخ بماند . گفت :ای کاش که حسن از آنها بودی که پس از چندین سال از دوزخ بیرون آوردندی . نقل است که یک روز این حدیث می خواند :آخر من یخرج من النار رجل یقال له هناد . آخر کسی که از دوزخ بیرون آید مردی بود نام او هناد . حسن گفت :کاش من آن مرد بودمی . یکی از یاران گفت :شبی حسن در خانه من می نالید . گفتم این ناله تو از چیست با چنین روزگاری که تو داری بدین آراستگی ؟ گفت :از آن می نالم و می گریم که نباید بی علم و قصد حسن کاری رفته باشد یا قدمی به خطا برداشته یا سخنی به زبان آمده باشد برو که اکنون تو را بر درگاه ما قدری نماند . پس از این هیچ چیز از تو نخواهیم پذیرفت. نقل است که روزی بر در صومعه او کسی نشسته بود . حسن بر بام صومعه نماز می کرد . در سجده چندان بگریست که آب از ناودان فروچکیدن گرفت وبر جامه این مرد افتاد . آن مرد در بزد . گفت :این آب پاک هست یآ نه تا بشویم ؟ حسن گفت :بشوی که با آن نماز روا نبود که آب چشم عاصیان است . نقل است که یکبار به جنازه ای رفت . چون مرده را در گور نهادند و خاک فرو کرده بودند ، حسن بر سر آن خاک بنشست و چندانی بدان خاک فرو پریست که خاک گل شد . پس گفت : ای مردمان ! اول و آخر لحد است . آخر دنیا گور است و اول آخرت نگری گور است که القبر اول منزل من منازل الاخرة.چه می نازید به عالمی که اخرش این است . یعنی گور ! و چون نمی ترسید از عالمی که اولش این است یعنی گور ! اول و آخر شما این است اهل غفلت ! کار اول و آخر بسازید . تا جماعتی که حاضر بودند چندان بگریستند که همه یک رنگ شدند . نقل است که روزی به گورستان می گذشت - با جماعتی درویشان - بدیشان گفت :در این گورستان مردان اند که سر همت ایشان به بهشت فرو نمی آمده است ، لکن چندان حسرت با خاک ایشان تعبیه است که اگر ذره ای از آن حسرت بر اهل آسمان و زمین عرضه کنند همه از بیم فرو ریزند . نقل است که در حال کودکی معصیتی بر حسن رفته بود هرگاه پیراهنی نو بدوختی آن گناه بر گریبان پیراهن نوشتی . پس چندان بگریستی که هوش از وی برفتی . وقتی عمر عبدالعزیز رضی الله عنه به نزدیک حسن نامه ای نوشت و در آن نامه گفت :مرا نصیحتی حن کوتاه چنانکه یاد دارم و این امام خویش سازم . حسن بر ظهر نامه نوشت :یا امیرالمومنین!چون خدای با تو است بیم از که داری و اگر خدای با تو نیست امید به که داری . وقتی دیگر حسن بدو نامه نوشت که :آن روز آمده گیر که بازپسین کسی که مرگ بر وی نوشته اند بمیرد و السلام . او پاسخ داد : روزی آمده گیر که دنیا و آخرت هرگز خود نبود . وقتی ثابت بنانی رحمةالله علیه ، به حسن نامه ای نوشت که :می شنوم به حج خواهی رفت . می خواهم که در صحبت تو باشم . پاسخ گفت :بگذار تا در ستر خدای زندگانی کنیم که با یکدیگر بودن عیب یگدیگر را ظاهر کند و یکدیگر را دشمن گیریم . نقل است که سعید جبیر را در نصیحت گفت :سه کار مکن ، یکی قدم بر بساط سلاطین منه ، اگر همه محض شفقت بود بر خلق ؛ و دوم با هیچ سر پوشیده در خلوت منشین ، و اگر چه رابعه بود و تو او را کتاب خدای آموزی ؛ و سوم هرگز گوش خود عاریت مده امیر را اگر چه در جه مردان مرد داری که از آفت خالی نبود و آخر الامر زخم خویش بزند . مالک دینار گفت :از حسن پرسیدم :که عقوبت عالم چه باشد ؟ گفت :مردن دل . گفتم :مرگ دل چیست ؟ گفت :حب دنیا . بزرگی گفت :سحرگاهی به در مسجد حسن رفتم . به نماز . رد مسجد بسته بود و حسن درو ن مسجد دعا می کرد و قومی آمین می گفتند . صبر کردم تا روشنتر شد .دست بر در نهادم ، گشاده شد . در شدم ، حسن را دیدم - تنها - متحیر شدم . چون نماز بگزاردیم ، قصه با وی بگفتم و گفتم :خدایرا مرا از این کار آگاه کن . گفت :با کسی مگوی ، هر شب آدینه پریان نزد من آیند و من با ایشان علم می گویم و دعا می کنم . ایشان آمین می گویند . نقل است که چون حسن دعا کردی حبیب عجمی دامن برداشتی و گفتی :اجابت می بینم. نقل است که بزرگی گفت :با حسن و جماعتی به حج می رفتم . در بادیه تشنه شدیم . به سر چاهی رسیدیم ، دلو و رسن ندید م . حسن گفت :چون من در شروع نماز شوم ، شما آب خورید . پس در نماز شد تا به سر آب شدیم . آب سر چاه آمده بود . باز خوردیم . یکی از اصحاب رکوه ای آب برداشت . آب به چاه فروشد . چون حسن از نماز فارغ شد گفت :خدایرا استوار نداشتید تا آب به چاه فرورفت . پس از آنجا برفتیم . حسن در راه خرمایی بیافت ، به ما داد ، بخوردیم . دانه ای زرین داشت.به مدینه بردیم و از آن طعام خریدیم و به صدقه دادیم . نقل است که ابو عمرو -امام القرا - قرآن تعلیم کردی . ناگاه کودکی صاحب جمال بیامد که قرآن آموزد . ابو عمرو به نظر خیانت در وی نگریست . قرآن تمام از الف الحمد تا سین من الجنة والناس فراموش کرد . آتشی در وی افتاد و بی قرار شد و به نزدیک حسن بصری رفت و حال با زگفت و زار بگریست . گفت :ای خواجه ! چنین کار پیش آمد ، و همه قرآن فراموش کردم . حسن از آن کار اندوهگین شدو گفت :اکنون وقت حج است ، برو و حج بگذار. چون فارغ شوی به مسجد خیف رو که پیری بینی در محراب نشسته .وقت بر وی تباه مکن ، بگذار تا خالی شود . پس با او بگوی تا دعا کند . بو عمرو همچنان کرد و در گوشه مسجد بنشست . پیری با هیبت دید خلقی بگرد او نشسته چون زمانی برآمد مردی درآمد با جامه سفید پاکیزه . خلق پیش او باز شدند ، و سلام کردند ، و سخن گفتند با یکدیگر . چون وقت نماز شد آن مرد برفت و خلقی با وی برفتند . آن پیر خالی ماند . ابو عمرو گفت :من پیش او رفتم و سلام کردم . گفتم :الله الله ، مرا فریاد رس! و حال بازگفتم . پیر غمناک شد و به دنبال چشم در آسمان نگاه کرد . هنوز سر در پیش نیاورده بود که قرآن بر من گشاده شد . بوعمرو گفت :من از شادی در پیش در پایش افتادم . پس گفت :تو را به من که نشان داد . گفتم :حسن حاجت باشد . پس گفت :حسن مارا رسوا کرد ، ما نیز او را رسوا کنیم . او پرده ما بدرید ، ما نیزپرده او بدریم . پس گفت :آن پیر که دیدی با جامه سفید که پس از نماز پیشین آمد و پیش از همه برفت و همه او را تعظیم کردند آن حسن بود . هر روز نماز پیشین به بصره کند ، و اینجا آید ، و با ما سخن گوید ، ونماز دیگر به بصره رود . آنگاه گفت :هر که چون حسن امامی دارد دعا از ما چرا خواهد کرد ؟ نقل است که در عهد حسن مردی را اسبی به زیان آمد و آن مرد فروماند . حال خود با حسن بگفت . حسن آن اسب را از بهر جهاد به چهارصد درم از وی بخرید و سیم بداد . شبانه آن مرد مرغزاری در بهشت بخواب دید و اسبی در آن مرغزار و چهارصد کره ، همه خنگ : پرسید این اسبان از آن کیست ؟ گفتند :به نام تو بود ، اکنون به نام حسن کردند . چون بیدار شد پیش حسن آمد و گفت :ای امام ! بیع اقالت پدید کن که پشیمانم . حسن گفت :برو که آن خواب که تو دیده ای من پیش از تو دیدم . آن مرد ، غمگین بازگشت . شب دیگر حسن کوشکها دید و منظرها به خواب . پرسید :از آن کیست ؟ گفت :آن کسی را که بیع اقالت کند . حسن بامداد آن مرد را طلب کرد و بیع اقالت کرد . نقل است که همسایه ای داشت ، آتش پرست ، شمعون نام . بیمار شد و کارش به نزاع رسید . حسن را گفتند :همسایه را دریاب . حسن به بالین او شد ، او را بدید ، از آتش و دود سیاه شده گفت :بترس از خدای که همه عمر در میان آتش و دود بسر برده ای . اسلام آر ، تا باشد که خدای بر تو رحمت کند . شمعون گفت :مرا سه چیز از اسلام باز می دارد :یکی آنکه شما دنیا می نکوهید وشب و روز دنیا می طلبید ، دوم آنکه می گویید مرگ حق است و هیچ ساختگی مرگ نمی کنید ؛ سوم آنکه می گویید دیدار حق دیدنی است ، و امروز همه آن می کنید که خلاف رضای اوست . حسن گفت :این نشان آشنایان است . پس اگر مومنان چنین می کنند تو چه می گویی ؟ ایشان به یگانگی مقرند وتو عمر خود در آتش پرستی صرف کردی تو که هفتاد سال آتش پرستیده ای و من که نپرستیده ام ، هر دو را به دوزخ درآورند . تو را و مرا بسوزند و حق تو نگاه ندارد . اما خداوند من اگر خواهد آتش را زهره نبود که مویی بر تن من بسوزد ، زیرا که آتش مخلوق خدای است و مخلوق ، مامور باشد . اکنون تو هفتاد سال او را پرستیده ای بیا تا هر دو دست بر آتش نهیم تا ضعف آتش و قدرت خدای تعالی مشاهده کنی . این بگفت و دست در آتش نهاد و می داشت که یک ذره از وجود وی متغیر نشد و نسوخت . شمعون چون چنین دید متحیر شد ، صبح آشنایی دمیدن گرفت . حسن را گفت :مدت هفتاد سال است تا آتش را پرستیده ام . اکنون نفسی چند مانده است . تدبیر من چیست ؟ گفت :آنکه مسلمان شوی . شمعون گفت :اگر خطی بدهی که حق تعالی مرا عقوبت نکند ایمان آورم ، ولیکن تا خط ندهی ایمان نیاورم . حسن خطی بنوشت . شمعون گفت :بفرمای تا عدول بصره گواهی نویسند بعد از آن بنوشتند . پس شمعون بسیار بگریست و اسلام آورد و حسن را وصیت کرد :که چون وفات کنم بفرمای تا بشویند ، و مرا به دست خود در خاک نه و این خط در دست من نه که حجت من این خط خواهد کرد . این وصیت کرد و کلمه شهادت بگفت و وفات کرد . او را بشستند و نماز کردند و دفن کردند و آن خط در دست من نه که حجت من این خط خواهد بود . این وصیت کرد و کلمه شهادت بگفت و وفات کرد. او را بشستند و نماز کردند ودفن کردند و آن خط در دست او نهادند . حسن آن شب از اندیشه درخواب که این چه بود که من کردم . من خود غرقه ام ، غرقه ای دیگر را چون دستگیرم ؟ مرا خود بر ملک خود هیچ دستی نیست ، بر ملک خدای چرا سجل کردم ؟ در این اندیشه در خواب رفت . شمعون را دید -چون شمعی تابان - تاجی بر سر ، و حله ای در بر ، خندان در مرغزار بهشت خرامان . حسن گفت :ای شمعون چگونه ای ؟ گفت : چه می پرسی ؟ چنین که می بینی . حق تعالی مرا در جوار خود فرود آورد به فضل خود ودیدا خود نمود به کرم خود و آنچه از لطف در حق من فرمود ، در صف و عبارت نیاید . اکنون تو باری از ضمان خود برون آمدی . بستان این خط خود که مرا پیش بدین حاجت نماند . گفت : خداوندا ! معلوم است که کار تو به علت نیست جز به محض فضل . بر در تو که زیان کند ؟ گبر هفتاد ساله را به یک کلمه به قرب خود راه دهی ، مومن هفتاد ساله را کی محروم کنی ؟ نقل است که چنان شکستگی داشت که در هر که نگریستی او را از خود بهتر داسنتی . روزی به کنار دجله می گذشت . سایهی دید با قرابه ای ، و زنی پیش او نشسته و از آن فرابه می آشامید . به خاطر حسن بگذشت که این مرد از من بهترا ست .با زشرع حمله آورد که آخر از من بهتر نبود که بازنی نامحرم نشسته و از قرابه می آشامد ؟ او در این خاطر بود که ناگاه کشتی یی گرانبار برسید و هفت مرد در آن بودند ، و ناگاه درگشت و غرقه شد . آن سیاه در رفت و شش تن را خلاص داد . پس روی به حسن کرد و گفت :برخیز اگر از من بهتری .من شش تن را نجات دادم . تو این یک تن را خلاص ده ، ای امام مسلمانان ! در آن قرابه آب است و آن زن مادر من است . خواستم تا تو را بیازمایم تا تو به چشم ظاهر می بینی یا به چشم باطن . اکنون معلوم شد که به چشم ظاهر دید ی. حسن در پای او افتاد و عذر خواست و دانست که آن گماشته حق است پس گفت :ای سیاه ! چنانکه ایشان را از دریا خلاص کردی مرا از دریای پندار خلاص ده . سیاه گفت :چشمت روشن باد ! بعد از آن چنان شد که البته خود را به از کسی دیگر ندانستی ، تا وقتی سگی دید و گفت :الهی مرا بدین سگ برگیر . پرسیدند :تو بهتری یا سگ ؟ گفت :اگر از عذاب خدا خلاص یابم من بهتر باشم والا به عزت و جلال خدای که او از صد چون من به . نقل است که حسن گفت :از سخن چهار کس عجب داشتم :کودکی و مستی و زنی . گفتند :چگونه ؟ گفت :روزی جامه از مخنثی که برو می گذشتم درکشیدم . گفت :خواجه حال ما هنوز پیدا نشده است . تو جامه از من برمدار که کارها در ثانی الحال خدای داند که چون شود ؛ و مستی را دیدم که در میان وحل می رفت ، افتان و خیزان .فقلت له ثبت قدمک یا مسکین حتی لاتزل . گفتم قدم ثابت دار تا نیفتی . گفت :تو قدم ثابت کرده ای با این همه دعوی ؟ اگر من بیفتم مستی باشم به گل آلوده ؛ برخیزم و بشویم . این سهل باشد . اما از افتادن خود بترس . این سخن در دلم عظیم اثر کرد و کودکی وقتی چراغی می برد و گفت :از کجا آورده ای این روشنایی ؟ بادی در چراغ دمید و گفت :بگوی تا به کجا رفت این روشنایی تا من بگویم از کجا آورده ام ؟ و عورتی روی برهنه و هر دو دست گشاده و چشم آلوده با جمالی عظیم از شوهر خود با من شکایت می کرد.گفتم :تاول روی پوش .گفت : من از دوستی مخلوق چنانم که عقل از من زایل شده است و اگر مرا خبر نمی کردی همچنین به بازار خواستم شد . تو بااین همه دعوی دردوستیاو چه بودی اگر تو ناپوشیدگی من ندیدی ؟ مرا از این عجب آمد . نقل است که چون از منبر فرو آمدی تنی چند را از این طایفه باز گرفتی و گفت یهاتو ا بنشر النور . بیاید تا نور نش رکنیم . روزی یکی نه از اهل این حدیث با ایشان همراه شد .حسن او را گفت :تا تو بازگردی . نقل است که روزی یاران خود را گفت :شما ماننده اید به اصحاب رسول علیه السلام . ایشان شاد شدند . حسن گفت :به روی و به ریش ، نه به چیزی دیگر که اگر شما را بر آ ن قوم چشم افتادی همه در چشم شما دیوانه نمودندی واگر ایشان را بر سرایر شما اطلاع افتادی یکی را از شما مسلمان نگفتندی ، که ایشان مقدمان بودند . بر اسبان رهوار رفتند چون مرغ پرنده و باد وزنده ، و ما بر خران پشت ریش مانده ایم . نقل است که اعرابی پیش حسن آمد و از صبر سوال کرد . گفت :صبر بر دو گونه است . یکی بر بلا و مصیبت و یکی چیزها که حق تعالی ما را از آن نهی کرده است . و چنانکه حق صبر بود اعرابی را بیان کرد . اعرابی گفت :ما رایت ازهدمنک . من زاهدتر از تو ندیدم و صابرتر از تو نشنیدم . حسن گفت :ای اعرابی ! زهد من به جمله از جهت میل است و صبر من از جهت جزع. اعرابی گفت :معنی این سخن بگوی که اعتقاد من مشوش کردی . گفت :صبر من در بلایا در طاعت ناطق است بر ترس من از آتش دوزخ و این عین جزع بود و زهد من در دنیا رغبت است در آخرت و این عین نصیبه طلبی است . پس گفت :صبر آنکس قوی است که نصیبه خود از میان برگیرد تا صبرش حق را بود نه ایمنی تن خود را از دوزخ و زهدش حق را بود نه وصول خود را به بهشت . و این علامت اخلاص بود . و گفت :مرد را علمی باید نافع و عملی کامل و اخلاصی با وی و قناعتی باید مشبع و صبری با وی . چون این هر سه آمد از آن پس ندانم تا با وی چه کنند . و گفت :گوسفند از آدمی آگاهتر است از آنکه بانگ شبان او را از چرا کردن باز دارد و آدمی را سخن خدای از مراد خویش باز نمی دارد . و گفت :اگر کسی مرا به خمر خوردن خواند دوستر از آن دارم که به طلب دنیا خواند . و گفت :معرفت آن است که در خود یک ذره خصومت نیابی . و گفت :بهشت جاودانی بدین عمل روزی چند اندک نیست . به نیت نیکو است . و گفت :اول که اهل بهشت به بهشت نگرند هفتصد هزار سال بیخود شوند . از بهر آنکه حق تعالی بر ایشان تجلی کند . اگر در جلالش نگرند مست هیبت شوند و اگر در جمالش نگرند غرق وحدت شوند . و گفت :فکر آینه ای است که حسنات و سیئات تو بدو به تو نمایند . و گفت :هرکه را سخن نه از سر حکمت است عین آفت است . و هر که را خاموشی نه از سرفکرت است آن برشهوت و غفلت است ، و هر نظر که نه از سر عبرت است آن همه لهو و زلت است . و گفت :در تورات است که هر آدمی که قناعت کرد بی نیاز شد ، و چون از خلق عزلت گرفت سلامت یافت ، و چون شهوت را زیر پای آورد آزاد گشت ، و چون از حسد دست بداشت مودت ظاهر شد ، و چون روزی چند صبرکرد بر خورداری جاوید یافت . و گفت :پیوسته اهل دل به خاموشی معاوت می کنند تا وقت یکه دلهای ایشان در نطق آید پس از آن بر زبان سرایت کند . و گفت :ورع سه مقام است یکی آنکه بنده سخن نگوید مگر به حق ، خواه در خشم باش خواه راضی ، دوم آنکه اعضای خود را نگاه دارد از هر خشم خدای ، سوم آنکه قصد او در چیزی بود که خدای تعالی بدان راضی باشد . و گفت :مثال ذره ای از ورع بهتر از هزار مثقال نماز و روزه . و گفت :فاضلترین همه اعمال فکرت است و ورع . و گفت :اگر بدانمی که در من نفاقی نیست از هرچه در روی زمین است دوست تر داشتمی . و گفت :اختلاف ظاهر و باطن و دل و زبان از جمله نفاق است . و گفت :هیچ مومن نبوده است از گذشتگان و نخواهد بود از آیندگان الا که برخود می لرزند که نباید منافق باشیم . و گفت :هر که گوید مومنم حقا که مومن نیست به یقین ، ولاتزکوا انفسکم هو اعلم بمن اتقی . و گفت :مومن آن است که آهسته بود و چون حاجب اللیل نبود ، یعنی چون کسی نبود که هرچه تواند کرد بکند ، هر چه به زبان آید بگوید . و گفت :سه کس را غیبت نیست :صاحب هوا را ، فاسق را ، و امام ظالم را . و گفت :در کفارت غیبت استغفار بسنده است ، اگرچه بحلی نخواهی . و گفت :مسکین ، فرزند آدم . راضی شده به سزایی که حلال آن را حساب است و حرام آن را عذاب . و گفت :جان فرزند آدم ازدنیا مفارقت نکند الا به سه حسرت: یکی آنکه سیر نشد از آنکه جمع کرده بود ، دوم آنکه در نیافته بود آکه امید داشته بود ؛ سوم آنکه زادی نیکو نساخت برای چنان راهی که پیش او آمد . یکی گفت : فلان کس جان می کند . گفت :چنین مگوی که او فتاد سال بود جان می کند اکنون از جان کند ن بازخواهد رست تا به کجا خواهد رسید . و گفت :نجات یافتند سبکباران ، هلاک شدند گرانباران . و گفت :بیامرزاد خدای عزوجل قومی را که دنیا ایشان را ودیعت بود ، ودیعت را بازدادند و سبکبار برفتند . و گفت :به نزدیک من زیرک و دانا آن است که خراب کند دنیا را ، و بدان خرابی دنیا آخرت را بنیاد کند ، و خراب نکند آخرت را ، بدان خرابی آخرت دنیا را بنیاد نهد . و گفت :هر که خدایرا شناخت او را دوست دارد ، و هرکه دنیا را شناخت او را دشمن دارد . و گفت :هیچ ستوری به لگام سخت اولیتر از نفس تو نیست در دنیا . و گفت :اگر خواهی دنیا را بینی که پس از تو چون خواهد بود بنگر که پس از مرگ دیگران چونست . و گفت :به خدای که نپرستیدند بتان راالا به دوستی دنیا . و گفت :کسانی که بیش از شما بوده اند قدر آن نامه دانسته اند که از حق به ایشان رسید . به شب تامل کردندی ، و به روز کار بدان کردند ی . و شما درس کردید و بدان عمل نکردیت . اعراب و حروف درست کردید و بدان بارنامه دنیا می سازیت . و گفت :به خدای که زر و سیم را هیچ کس عزیز ندارد که نه خدای او را خوار گرداند . و گفت :هر احمقی که قومی را بیند که از پس او روان شوند ، به هیچ حال دل بر جای نماند . و گفت :هرچه کسی را خواهی فرمود باید که اول فرمانبردار باشی. و گفت :هر که سخن مردمان پیش تو آرد سخن تو پیش دیگرن برد ، او را نه لایق صحبت باشد . و گفت :برادران پیش ما عزیزاند که ایشان یار دین اند واهل و فرزند ، یار دنیا و خصم دین . و گفت :هرچه بنده بر خود و مادر و پدر نفقه کند آن را حساب بود مگر طعامی که پیش دوستان و مهمانان نهد . و گفت :هر نمازی که دل در وی حاضر نبود به عقوبت نزدیکتر بود . و گفتند :خشوع چیست ؟ گفت :بیمی که در دل ایستاده بود و دل آن را ملازم گرفته . گفتند :مردی بیست سال است تا به نماز جماعت نیامده است ، و با کسی اختلاط نکرده ، و در گوشه ای نشسته است . حسن پیش او رفت و گفت :چرا به نماز جماعت نیایی و اختلاط نکنی . گفت :مرا معذور دارد که مشغولم . گفت :به چه مشغولی ؟ گفت : هیچ نفس از من برنمی آید که نه نعمتیی از حق به من رسد و نه معصیتی از من بدو . به شکر آن نعمت و به عذر آن معصیت مشغولم . حسن گفت :همچنین باشد که تو بهترا زمنی . پرسیدند : تو را هرگز وقت خوش بوده است ؟ گفت :روزی بر بام بودم . زن همسایه با شوهر می گفت که قرب پنجاه سال است که در خانه توام . اگر بود و اگر نبود . صبر کردم . در سرما و گرما و زیادتی نطلبیدم و نام و ننگ تو نگاه داشتم و از تو به کس گله نکردم . اما بدین یک چیز تن در ندهم که بر سر من دیگری گزینی . این همه برای آن کردم تاتو مرا ببینی همه ، نه آن که تو دیگری ببینی . امروز به دیگری التفات می کنی . اینک به تشنیع دامن امام مسلمانان گیرم . حسن گفت :مرا وقت خوش گشت و آب از چشمم روانه گشت . طلب کردم تا آن را در قرآن نظیر یابم . این آیت یافتم :ان الله لایغفر ان یشرک به و یغفرما دو ن ذلک لمن یشاء .همه گناهت عفو گردانم اما اگر به گوشه خاطر به دیگری میلی کنی و با خدای شریک کنی هرگزت نیامرزم . نقل است که یکی از او پرسید :چگونه ای ؟ گفت :چگونه بود حال قومی که در دریا باشند و کشتی بشکند و هرکسی به تخته ای بمانند . گفت :صعب باشد. گفت :حال من همچنان باشد . نقل است که روز عید بر جماعتی بگذشت که می خندیدند و بازی می کردند . گفت :عجب از کسانی دارم که بخندند واز حقیقت حال خود ایشان را خبر نه . نقل است که یکی را دید که در گورستان نان می خورد . گفت :او منافق است . گفتند :چرا . گفت :کسی را که در پیش این مردگان شهوت بجنبد گویی که به آخرت و مرگ ایمان ندارد .این نشان منافق بود . نقل است که در مناجات گفتی :الهی مرا نعمت دادی ، شکر نکردم ،نعمت از من بازنگرفتی . بلا بر من گماشتی، صبر نکردم ، بلا دایم نگردانیدی . الهی ! از تو چه آید جز کرم ؟ و چون وقت وفاتش نزدیک آمد بخندید و هرگز کس او را خندان ندیده بود ؛ و می گفت : کدام گناه ؟ کدام گناه ؟ و جان بداد . پیری او را به خواب دید و گفت :در حال حیات هرگز نخندیدی ، در نزع آن چه حال بود ؟ گفت :آوازی شنیدم که یا ملک الموت !سخت بگیرش که هنوزش یک گناه مانده است . مرا از آن شادی خنده آمد . گفتم :کدام گناه ؟ و جان بدادم . بزرگی آن شب که او وفات کرد به خواب دید که درهای آسمان گشاده بودی و منادی می کردند که حسن بصری به خدای رسید و خدای از او خوشنود است ، روح الله روحه. aa6thug26a0ghujirxefejw75d02uhx تذکرة الاولیاء/ذکر مالک دینار 0 29589 302455 167712 2026-10-05T20:50:26Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار عطار نیشابوری]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302455 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = ذکر مالک دینار رحمةالله علیه | مؤلف = عطار نیشابوری | قسمت = | قبلی =[[تذکرةالاولیاء/ذکر حسن بصری رحمةالله علیه|ذکر حسن بصری رحمة الله علیه]] | بعدی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر محمدبن واسع رحمة الله علیه|ذکر محمدبن واسع رحمة الله علیه]] | یادداشت =[[تذکرة الاولیاء]] }} آن متمکن هدایت، آن متوکل ولایت، آن پیشوای راستین، آن مقتدای راه دین، آن سالک طیار، مالک دینار رحمةالله علیه. صاحب حسن بصری بود و از بزرگان این طایفه بود. وی را کرامات مشهور بود و ریاضات مذکور، و دینار نام پدرش بود، و مولود او در حال عبودیت پدر بود.اگر چه بنده‌زاده بود از هر دو کون آزاده بود. و بعضی گویند مالک دینار در کشتی نشسته بود، چون به میان دریا رسید اهل کشتی گفتند: غلهٔ کشتی بیار. گفت: ندارم. چندانش بزدند که هوش از او بیرون رفت. چون بهوش آمد گفتند: غلهٔ کشتی بیار. گفت: ندارم. چندانش بزدند که بیهوش شد. چون بهوش باز آمد دیگر گفتند: غله بیار. گفت: ندارم. گفتند: پایش گیریم و در دریا اندازیم. هرچه در آب ماهی بود همه سربرآوردند - هر یکی دو دینار زر در دهان گرفته - مالک دست فرا کرد و از یک ماهی دو دینار بستد و بدیشان داد. چون کشتیبانان چنین دیدند در پای او افتادند. او بر روی آب برفت تا ناپیدا شد. از این سبب نام او مالک دینار آمد. و سبب توبهٔ او آن بود که او مردی سخت با جمال بود و دنیادوست و مال بسیار داشت و او به دمش ساکن بود و مسجد جامع دمشق که معاویه بنا کرده بود و آن را وقف بسیار بود. مالک را طمع آن بود که تولیت آن مسجد بدو دهند. پس برفت و در گوشهٔ مسجد سجاده بیفگند و یک سال پیوسته عبادت می‌کرد به امید آنکه هر که او بدیدی در نمازش یافتی. و با خود می گفت:اینت منافق! تا یکسال برین برآمد و شب از آنجا بیرون آمدی و به تماشا شدی. یک شب به طربش مشغول بود. چون یارانش بخفتند آن عودی که می زد از آنجا آوازی آمد که: یا مالک مالک ان لاتئوب. یا مالک تو را چه بود که توبه نمی کنی؟ چون آن شنید دست از آن بداشت . پس به مسجد رفت ، متحیر با خود اندیشه کرد . گفت :یک سال است تا خدایرا می پرستم به نفاق ، به از آن نبود که خدایرا باخلاص عبادت کنم و شرمی بدارم از این چه می کنم، و اگر تولیت به من دهند نستانم. این نیت بکرد و سر به خدای تعالی راست گردانید ، آن شب با دلی صادع عبادت کرد . روز دیگر مردمان باز پیش مسجد آمدند . گفتند:در این مسجد خللها می بینیم . متولی بایستی تعهد کردی . پس بر مالک اتفاق کردند که هیچ کس شایسته تر از او نیست . و نزدیک او آمدند و در نماز بود . صبر کردند تا فارغ شد . گفتند :به شفاعت آمده ایم تا تو این تولیت قبول کنی . مالک گفت :الهی تا یکسال تو را عبادت کردم به ریا ، هیچکس در من ننگریست . اکنون که دل به تو دادم و یقین درست کردم که نخواهم بیست کس به نزدیک من فرستادی تا این کار در گردن من کنند . به عزت تو که نخواهم . آنگه از مسجد بیرون آمد و روی در کار آورد و مجاهده و ریاضت پیش گرفت تا چنان معتبر شد و نیکو روزگار که در بصره مردی بود توانگربمرد و مال بسیار بگذاشت . دختری داشت صاحب جمال . دختر به نزدیک ثابت بنانی آمد و گفت :ای خواجه ! می خواهم که زن مالک باشم تا مرا در کار طاعت یاری دهد . ثابت با مالک بگفت .مالک جواب داد :من دنیا را سه طلاق داده ام این زن از جمله دنیا است . مطلقه ثلاثه را نکاح نتوان کرد . نقل است که مالک وقتی در سایه درختی خفته بود . ماری آمده بود و یک شاخ نرگی در دهان گرفته و او را باد می کرد . نقل است که گفت :چندین سال در آرزوی غزا بودم ، چون اتفاق افتاد که بروم رفتم . آنروز که حرب خواست بود مرا تب گرفت چنانکه عاجز گشتم .در خیمه رفتم و بخفتم ، د رغم . آنگه با خود می گفتم :ای تن ! اگر تو را نزدیک حق تعالی منزلتی بودی ، امروز تو را این تب نگرفتی . پس در خواب شدم . هاتفی آواز داد که تو اگر امروز حرب کردتی اسیر شدی و چون اسیر شدی گوشت خوک بدادندی . چون گوشت خوک بخوردتی کافرت کردندی . این تب تو را تحفه ای عظیم بود . مالک گفت :از خواب درآمد م و خدایرا شکر کردم . نقل است که مالک را با دهرئیی مناظره افتاد . کار بر ایشان دراز شد . هر یک می گفتند من بر حقم . اتفاق کردند که دست مالک و دست دهری هر دو برهم بندند و بر آتش نهند ، هرکدام که بسوزد او بر باطل بود و در آتش آوردند ، دست هیچ کدام نسوخت و آتش بگریخت . گفتند :هر دو برحق اند . مالک دلتنگ به خانه بازآمد و روی بر زمین نهاد و مناجات کرد که هفتاد سال در ایمان نهاده ام تا با دهریی برابر گردم . آوازی شنود که تو ندانستی که دست تو دست دهری را حمایت کرد . دست او تنها در آتش نهدندی تا بدیدی . نقل است که مالک گفت :وقتی بیمار شدم و بیماری بر من سخت شد ، چنانکه دل از خود برگرفتم . آخر چون پاره ای بهتر شدم به چیزی حاجت آمدم ، به هزار حیله به بازار آمدم که کسی نداشتم . امیر شهر در رسید .چاکران بانگ بر من زدند که :دور تر برو . و من طاقت نداشتم و آهسته می رفتم . یکی درآمد و تازیانه بر کتف من زد . گفتم :قطع الله یدک . روز دیگر مرد را دیدم دست بریده و برچهارسو افگنده . نقل است که جوانی بود عظیم مفسد و نابکار -در همسایگی مالک و مالک پیوسته ازو می رنجید ، از سبب فساد . اما صبر می کرد تا دیگری گوید . القصه دیگران به شکایت بیرون آمدند . مالک برخاست و بر او آمد تا امر معروف کند . جوان سخت جبار و مسلط بود . مالک را گفت : من کس سلطانم . هیچ کس را زهره آن نبود که مرا دفع کند یا از اینم بازدارد . مالک گفت :ما با سلطان بگوییم . جوان گفت :سلطان هرگز رضای من فروننهد . هرچه من کنم بدان راضی بود . مالک گفت :اگر سلطان نمی تواند با رحمان بگویم . و اشارت به آسمان کرد . جوان گفت :او از آن کریمتر است که مرا بگیرد . مالک درماند . باز بیرون آمد . روزی چند برآمد . فساد از حد درگذشت . مردمان دیگر باره به شکایت آمدند . مالک برخاست تا او را ادب کند در راه که می رفت آوازی شنید که :دست از دوست ما بدار! مالک تعجب کرد، به بر جوان درآمد . جوان که او را بدید گفت :چه بودست که بار دیگر آمدی ؟ گفت :این بار از برای آن نیامدم که تو را زجر کنم . آمده تا تورا خبر کنم که چنین آوازی شنیدم . خبرت می دهم . جوان که آن بشنود گفت :اکنون چون چنین است سرای خویش در راه او نهادم و از هرچه دارم بیزار شدم . این بگفت و همه برانداخت و روی به عالم درنهاد . مالک گفت :بعد از مدتی او را دیدم در مکه - افتاده - و چون خلالی شده ، و جان به لب رسیده می گفت که او گفته است دوست ماست . رفتم بر دوست . این بگفت و جان بداد . نقل است که وقتی مالک خانه به مزد گرفته بود . جهودی برابر سرای او سرایی داشت و محراب آن خانه مالک به در سرای جهود داشت . جهود بدانست . خواست که به قصد او را برنجاند. چاهی فروبرد و منفذی ساخت ، آن چاه را نزدیک محراب .و مدتی بر آن چاه می نشست و پوشیده نماند که بر چه جمله بود ؛ که روزی آن جهود دلتنگ شد از آنکه مالک - البته - هیچ نمی گفت . بیرون آمد گفت :ای جوان !از میان دیوار محراب نجاست به خانه تو نمی رسد ؟ گفت :رسد ، ولکن طغاری و جاروبی ساخته ام ، چون چیزی بدین جانب آید آن را بردارم و بشویم . گفت :تو را خشم نبود ؟ گفت :بود ، ولکن فروخورم که فرمان چنین است والکاظمین الغیظ. مرد جهود در حال مسلمان شد . نقل است که سالها بگذشتی که مالک هیچ ترشی و شیرینی نخوردی.هرشبی به دکان طباخ شدی و دو گرده خریدی و بدان روزه گشادی . گاه گاه چنان افتادی که نانش گرم بودی . بدان تسلی یافتی ، و نان خورش او آن بودی ، وقتی بیمار شد آرزوی گوشت در دل او افتاد . ده روز صبر کرد ، چون کار از دست بشد به دکان رواسی رفت و دو سه پاچه گوسفند بخرید و در آستین نهاد و برفت . رواس شاگردی داشت . در عقب او فرستاد و گفت :بنگر تا چه می کند . زمانی بود .شاگر بازآمد . گریان گفت :از اینجا برفت جایی که خالی بود . آن پاچه از آستین بیرون کرد و دو سه بار ببویید.پس گفت :ای نفس !بیش از اینت نرسد .پس آن نان و پاچه به درویشی داد و گفت :ای تن ضعیف من این همه رنج که بر تو می نهم مپندار که از شمنی می کنم تا فردای قیامت به آتش دوزخ بنسوزی .روزی چند صبر کن ، باشد که این محنت به سرآید و در نعمتی افتی که آن را زوال نباشد . گفت :ندانم که آن چه معنی است .آن سخن را که هرکه چهل روز گوشت نخورد عقل او نقصان گیرد . و من بیست سال است که نخورده ام و عقل من هر روز زیادت است . نقل است که چهل سال در بصره بود که رطب نخورده بود . آنگه که رطب برسیدی گفتی :اهل بصره !اینک شکم من از وی هیچ کاسته نشده است و شکم شما که هر روز رطب می خورید هیچ افزون نشده است . چون چهل سال برآمد بی قراری در وی پدید آمد ، از آرزوی رطب .هر چند کوشید صبر نتوانست کرد . عاقبت چون چند روز برآمد و آن آرزو هر روز زیادت می شد و او نفس را منع می کرد ، در دست نفس عاجز شد . گفت :البته رطب نخواهم خورد ، مرا خواه بکش خواه بمیر . تا شب هاتفی آواز داد که :رطب می باید خورد ، نفس را از بند بیرون آور! چون این پاسخ دادند و نفس وی فرصتی یافت فریاد درگرفت .مالک گفت :اگر رطب خواهی یک هفته به روزه باشی ، چنانکه هیچ افطار نکنی و شب در نماز تا به روز آوری تا رطب دهمت . نفس بدان راضی شد . یک هفته در قیام شب و صیام روز به آخر آورد . پس به بازار رفت و رطب خرید و رفته به مسجد تا بخورد . کودکی از بام آوازی داد که :ای پدر!جهودی رطب خریده است و در مسجدی می رود تا بخورد . مرد گفت :جهود در مسجد چه کار دارد ؟ در حال پدر کودک بیامد تا آن جهود کدام جهود است . مالک را دید . در پای او فتاد . مالک گفت :این چه سخن بود که این کودک گفت : مرد گفت :خواجه ! معذور دار که او طفل است . نمی داند و در محلت ما جهودان است و ما به روزه باشیم . پیوسته کودک ما جهودان را می بیند که به روز چیزی می خورند . پندارند که هر که به روز چیزی خورد جهود است . این از سر جهل گفت . از وی عفو کن . مالک آن بشنود ، آتشی در جان وی افتاد ، و دانست که آن کودک را زفان غیب بوده است . گفت :خداوندا !رطب ناخورده نامم به جهودی بدادی ، به زفان بی گناهی اگر رطب خورم نامم به کفر بیرون دهی . به عزت تو اگر هرگز رطب خورم . نقل است که یک بار آتشی در بصره افتاد . مالک عصا و نعلین برداشت و بر سر بالایی شد و نظاره می کرد . مردمان در رنج و تعب در قماشه افتاده ، گروهی می سوختند ، و گروهی می جستند . گروهی رخخت می کشیأند و مالک می گفت :نجا المخفون و هلک المثقلون . چنین خواهد بود روز قیامت . نقل است که روزی مالک به عیادت بیماری شد . گفت :نگاه کردم ، اجلش نزدیک آمده بود ، شهادت بر وی عرضه کردم . نگفت .هرچند جهد کردم که بگوی ، می گفت :ده ، یازده !آنگاه گفت :ای شیخ !پیش من کوهی آتشین است .هرگاه که شهادت آرم ، آتش آهنگ من می کند . از پیشه وی پرسیدم . گفتند :مال به سلف دادی و پیمانه کم داشتی . جعفر سلیمان گفت :با مالک به مکه بودم . چون لبیک اللهم لبیک گفتن گرفت ، بیفتاد و هوش از وی برفت . با خود آمد . گفتم سبب افتادن چه بود ؟ گفت :چون لبیک گفتم :ترسیدم که نباید جواب آید که لالبیک الله لالبیک . نقل است که چون ایاک نقبد و ایاک نستعین .گفتی زار زار بگریستی . پس گفتی :اگر این آیت از کتاب خدای نبودی و بدین امر نبودی نخواندمی . یعنی می گویم تو را می پرستم و خود نفس می پرستم و می گویم از تو یاری می خواهم و و به درسلطان می روم واز هرکسی شکر و شکایت می نمایم . نقل است که جمله شب بیدار بودی و دختری داشت . یک شب گفت :ای پدر ! آخر یک لحظه بخفت . گفت :ای جان پدر !از شبیخون قهر می ترسم ، یا از آن می ترسم که نباید دولتی روی به من نهد و مرا خفته بایأ . گفتند :چونی . گفت :نان خدای می خورم و فرمان شیطان می برم . اگر کسی در مسجد منادی کند که کی بدترین شماست بیرون آید ، هیچ کس خویشتن در پیش من میفکنید مگر به قهر. این مبارک رضی الله عنه بشنود . گفت :بزرگی مالک از این بود . و صدق این سخن را گفته است که وقتی زنی مالک را گفت :ای مرائی! جواب داد :بیست سال است که هیچ کس مرا به نام خود نخواند ، الا تو نیک دانستی که من کیستم . و گفت :تا خلق را بشناختم هیچ باک ندارم از آنکه کسی مرا حمد گوید یا آنکه مرا ذم گوید . از جهه آنکه ندیده ام و نشناخته ستاینده الا مفروط و نکوهنده الا مفرط. یعنی هرکه غلو کند در هرچه خواهی گیر ، آن از حساب نبود که خیرالامور اوسطها . و گفت : هر برادری و یاری و همنشینی که تو را از وی فایده ای دینی نباشد ، صحبت او را از پس پشت انداز. و گفت : دوستی اهل این زمانه را چون خوردنی بازار یافتم ، به بوی خوش ، به طعم ناخوش . و گفت : پرهیز از این سخاره ، یعنی دنیا ، که دلهای علما مسخر خویش گردانیده است . و گفت : هر که حدیث کردن به مناجات با خدای عز و جل دوست تر ندارد . از جدیث مخلوقان ، علم وی اندک است ، و دلش نابینا ، و عمرش ضایع است . و گفت : دوست ترین اعمال به نزدیک من اخلاص است در اعمال. و گفت : خدای عزوجل وحی کرد به موسی علیه السلام که جفتی نعلین ساز از آهن ، و عصایی از آهن ، و بر روی زمین همواره می رو ، و آثار و عبرتها می طلب ، و می بین و نظاره حکمتها و نعمتهای ما می کن ، تا وقتی که آن نعلین دریده گردد ، و آن عصا شکسته ، و معنی این سخن آن است که صبور می باید بود که ان هذالدین متین فاوغل فیه بالرفق . و گفت :در تورات است و من خوانده ام که حق تعالی می گوید شوقناکم فلم تشتاقوا زمرناکم فلم ترقصوا.شوق آوردم ، شما مشتاق نگشتید ، سماع کردم شما را ، رقص نکردید . و گفت : خوانده ام در بعضی از کتب منزل که حق تعالی امت محمد را دو چیز داده است که نه جبرئیل را داده است و نه میکاییل را :یکی آن است که فاذکرونی اذکرکم.چون مرا یاد کنند شما را یاد کنم و دیگر ادعونی استجب لکم :چون مرا بخوانید اجابت کنم . و گفت : در تورات خوانده ام که حق تعالی می گوید ای صدیقان تنعم کنید در دنیا به ذکر من که ذکر من در دنیا نعمتی عظیم است و در آخرت جزایی جزیل . و گفت : در بعضی کتب منزل است که حق تعالی می فرماید که با عالمی که دنیا دوست دارد کمترین چیزی که با او بکنم آن بود که حلاوت ذکر خویش از دل او ببرم . و گفت : هر که بر شهوات دنیا غلبه کند دیو از طلب کردن او فارغ بود . و کسی در آخر عمر وصیتی خواست . و گفت : راضی باش در همه اوقات به کارسازی که کارسازی تو می کند تا برهی . چون وفات یافت از بزرگان یکی به خوابش دید . خدای با تو چه کرد ؟ گفت :خدایرا دیدم جل جلاله با گناه بسیار خود .اما به سبب حسن ظنی که بدو داشتم همه محو کرد . و بزرگی دیگر قیامت به خواب دید که ندایی درآمدی که مالک دینار و محمد واسع را در بهشت فروآورید . گفت :بنگرستم تا از این کدام بیشتر در بهشت رود ؛ مالک از پیش درشد . گفتیم :ای عجب محمد واسع فاضلتر و عالمتر . گفتند :آری.اما محمد واسع را در دنیا دو پیراهن بود و مالک را یک پیراهن. این تفاوت از آنجاست که اینجا هرگز پیراهنی با دو پیراهن برابر نخواهد بود . یعنی صبر کن تا از حساب یک پیراهن افزون بیرون آیی ، رحمة الله علیه. mq05j5k3sihescf862xj037zsw6b7sd تذکرة الاولیاء/ذکر محمدبن واسع 0 29590 302452 167715 2026-10-05T20:50:25Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار عطار نیشابوری]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302452 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = ذکر محمدبن واسع رحمة الله علیه | مؤلف = عطار نیشابوری | قسمت = | قبلی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر مالک دینار رحمة اله علیه|ذکر مالک دینار رحمة اله علیه]] | بعدی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر حبیب عجمی رحمة الله علیه|ذکر حبیب عجمی رحمة الله علیه]] | یادداشت =[[تذکرة الاولیاء]] }} آن مقدم زهاد ، آن معظم عباد ، آن عالم عامل ، آن عارف کامل ، آن توانگر قانع ، محمد واسع ، رحمة الله علیه رحمة واسعة ؛ در وقت خود در شیوه بی نظیر بود و بسیار کس از تابعین را خدمت کرده بود و مشایخ مقدم را یافته بود و در طریقت و شریعت حظی وافر داشت . در ریاضت چنان بود که نان خشک در آب می زد و می خورد و می گفت :هرکه بدین قناعت کند از همه خلق بی نیاز گردد ؛ و در مناجات گفتی :الهی مرا برهنه و گرسنه می دار ، همچنانکه دوستان خود را . آخر من این مقام به چه یافتم که حال من چون حال دوستان تو بود . و گاه بودی که از غایت گرسنگی با اصحاب به خانه حسن بصری شدی و آنچه یافتی بخوردی . چون حسن بیامدی بدان شاد شدی و سخن اوست که گفتی :فرخ آنکس که بامداد گرسنه خیزد و شبانگاه گرسنه خفتد و بدین حالت از خدای راضی باشد . کسی از او وصیت خواست . گفت :وصیت می کنم تو را بدانکه پادشاه باشی در دنیا و آخرت . مرد گفت :این چگونه بود . گفت :چنانکه در دنیا زاهد باشی . یعنی چون در دنیا زاهد باشی به هیچ کس طمع نبود و همه خلق را محتاج بینی . لاجرم توغنی و پادشاهی ! هر که چنین باشد پادشاه دنیا باشد و پادشاه آخرت . یک روز ماکل دینار را گفت :نگاه داشتن زفان بر خلق سخت تر است از نگاه داشتن درم و دینار . و یک روز در بر قتیبه بن مسلم شد ، با جامه صوف .گفت :صوف چرا پوشیده ای ؟ خاموش بود . گفت : چرا پاسخ ندهی؟ گفت : خواهم که بگویم از زهد ، نه که بر خویشتن ثنا گفته باشم ، یا از درویشی نه که از حق تعالی گله کرده باشم . یک روز پسر را دید که می خرامید . وی را آواز داد و گفت :هیچ دانی که تو کیست ی؟ مادرت را به دویست دینار خریده ام ، و پدرت چنانست که در میان مسلمانان از او کمتر کس نیست . این خرامیدن تواز کجاست ؟ و کسی از وی پرسید :چگونه ای؟ گفت : چگونه باشد کسی که عمرش می کاهد و گناهش می افزاید ؟ و در معرفت چنان بود که سخن اوست که :ما رایت شیئا الا و رایت الله فیه . هیچ چیز ندیدم ، الا که خدایرا در آن چیز دیدم و از و پرسیدند :خدایرا می شناسی ؟ ساعتی خاموش سرفروافگند .پس گفت :هرکه او را بشناخت سخنش اندک شد و تحیرش دایم گشت . و گفت : سزاوار است کسی را که خدای به معرفت خودش عزیز گردانیده است که هرگز هز مشاهده او به غیر او باز ننگرد و هیجچ کس را بر او اختیار نکند . و گفت : صادق هرگز نبود تا بدانکه امید می دارد بیمناک نبود . یعنی باید که خوف و رجاش برابر بود تا صادق و مومن حقیقی بود . بدانکه خیرالامور اوسطها ، رحمة الله علیه . em1tbyttxhzs2t6mbh04mythdbkn8cx تذکرة الاولیاء/ذکر حبیب عجمی 0 29591 302441 167697 2026-10-05T20:50:22Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار عطار نیشابوری]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302441 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = ذکر حبیب عجمی رحمة الله علیه | مؤلف = عطار نیشابوری | قسمت = | قبلی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر محمدبن واسع رحمة الله علیه|ذکر محمدبن واسع رحمة الله علیه]] | بعدی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر ابوحازم مکی رحمة الله علیه|ذکر ابوحازم مکی رحمة الله علیه]] | یادداشت =[[تذکرة الاولیاء]] }} آن ولی قبه غیرت ، آن صفی پرده وحدت ، آن صاحب یقین بی گمان ، آن خلوت نشین بی نشان ، آن فقیر عدمی ، حبیب عجمی رحمة الله علیه ، صاحب صدق و صاحب همت بود ، و کرامات و ریاضات کامل داشت ، و در ابتدا مال دار بود و ربا دادی و به بصره نشستی و هر روز به تقاضای معاملان خود شدی . اگر سیمی نیافتی پایمزد طلب کردی و نفقه خود هر روز از آن ساختی . روزی به طلب و مداری رفته بود ، آن وامدار در خانه نبود ، چون او را ندید پایمزد طلب کرد . زن وامدار گفت :شوهرم حاضر نیست و من چیزی ندارم که تو را دهم . گوسفند کشته بودیم ، جز گردن او نمانده است . اگر خواهی تو را دهم . گفت :شاید آن گردن گوسفند از وی بستد و به خانه برد . زن را گفت :این سودست .دیگی بر نه . زن گفت :نان نیست و هیزم نیست . او را گفت :نیک وارفتم تا از جهت پایمزد هیزم ونان بستانم . برفت و همه بستد و بیاورد ، و زن دیگ برنهاد ، و چون دیگ پخته شد زن خواست که در کاسه کند . سایلی فرا درآمد و چیزی خواست . حبیب بانگ بروی زد که :آنچه ما داریم اگر شما را دهیم توانگر نشوید وما درویش شویم . سائل نومید شد . زن خواست که در کاسه کند . سر دیگ بگرفت . همه خون سیاه گشته بود . زن بازگشت . زردروی شده ، دست حبیب گرفت و سوی دیگ آورد و گفت :نگاه کن که از شومی ربای تو و از بانگ که بر درویش زدی به ما چه رسید . بدین جهان خود چه باشد ، بدان جهان تا چه خواهد بود . حبیب آن بدید . آتش به دلش فروآمد که هرگز دیگر آن آتش بننشست . گفت :ای زن ! هر چه بود توبه کردم . روز دیگر بیرون آمد ، به طلب معاملان . روز آدینه بود . کودکان بازی می کردند . چون حبیب را بدیدند بانگ درگرفتند که :حبیب رباخوار آمد . دور شوید تا گرد او بر ما ننشیند که چون او بدبخت شویم . این سخن بر حبیب سخت آمد . روی به مجلس نهاد و بر زفان حسن بصری چیزی برفت که به یکبارگی دل حبیب را غارة کرد . هوش از او زایل شد . پس توبه کرد و حسن بصری دریافت و دست در فتراک او زد . چون از آن مجلس بازگشت وام داری او را بدید . خواست که از حبیب بگریزد . حبیب گفت :مگریز ! تا کنون تو را از من می بایست گریخت ، اکنو مرا از تو می باید گریخت . و از آنجا بازگشت . کودکان بازی می کردند . چون حبیب بدیدند گفتند :دور باشید تا حبیب تائب بگذرد تاگرد او بر ما ننشیند که در خدای عاصی شویم . حبیب گفت :الهی و سید ی!بدین یک روز که با تو آشتی کردم این طبل دلها بر من زدی و نام من به نیکویی بیرون داد ی. پس منادی کرد که :هر که را از حبیب چیزی می بایست ستد بیایید و بستانید . خلق گرد آمدند و آن مال خویش جمله بداد تا مفلس شد . کسی دیگر بیامد و دعوی کرد . چادر زن بداد ؛ و دیگری دعوی کرد . پیراهن خود بدو داد . برهنه بماند و برلب فرات در صومعه ای شد و آنجابه عبادت خدای مشغول شده . همه شب وروز از حسن علم می آموخت و قرآن نمی توانست آموخت . عجمی از این سببش گفتند . چون بروزگاری برآمد بی برگ و نوا شد . زن از وی نفقات و دربایست طلب می کرد . حبیب بدر بیرون آمد و قصد صومعه کرد تا عبادت پیش گیرد و چون شب درآمد بر زن بازآمد . زن او را پرسید که :کجا کار کردی که چیزی نیاوردی ؟ حبیب گفت :آنکس که من از جهت او کار می کردم پس کریم است و از کرم او شرم دارم که از وی چیزی بخواهم . او خود چون وقت آید بدهد که می گوید هر ده روز مزد می دهم . پس هر روز بدان صومعه می رفتو عبادت می کرد تا ده روز . روز دهم چون نماز پیشین رسید اندیشه کرد که امشب به خانه چه برم و با زن چه گویم و بدان تفکر فروشد . در حال خداوند تعالی مسلوخ ، و یک حمال دیگر با روغن و انگبین و توابل و حویج حمالان آن برداشته بودند ، و جوانمردی ماهروی با ایشان اندر صره ای سیصد درم سیم به در خانه حبیب آمد و در بزد . زن درآمد . گتف :چه کار تست ؟ آن جوانمرد نیکوروی گفت :این جمله را خداوندگار فرستاده است . حبیب را بگوی که تو در کار افزای تا ما در مزد بیفزاییم. این بگفت و برفت . چون شب در آمد حبیب خجل زده و غمگین روی به خانه نهاد . چون به در خانه رسید ، بوی نان و دیگ می آمد . زن حبیب پیش او بازرفت و رویش پاک کرد و لطف کرد . چنانکه هرگز نکرده بود . گفت :ای مرد ! این کار از بهر آنکه می کنی آنکس پس نیکومهتری است با کرامت و شفقت . اینک چنین و چنین فرستاده به دست جوانمردی نیکوروی و گفت :حبیب چون بیاید او را بگوی تکه تو در کار افزای تا ما در مزد بیفزاییم. حبیب متحیر شد و گفت :ای عجب ! ده روز کار کردم ، با من این نیکویی کرد . اگر بیشتر کنم دانی که چه کند . به کلیت روی از دنیا بگردانید و عبادت می کرد تا از بزرگان مستجاب الدعوة گشت . چنانکه دعای او مجرب همگنان شد . بلکه روزی پیرزنی بیامد و در دست و پای او فتاد و بسی بگریست که پسری دارم که از من غایب است . دیرگاهست و مرا طاقت فراق نماند . از بهر خدای دعایی بگوی تا بود که حق تعالی به برکت دعای تو او را به من بازرساند . گفت :هیچ سیم داری ؟ گفت :دو درم دارم . گفت :بیار به درویشان ده . و دعایی بگفت ؛ و گفت :برو که به تو رسید . زن هنوز به در سرای نرسیده بود که پسر را دید . فریاد برآورد .گفت :اینک پسر من و او را ببر . حبیب آورد . گفت :حال چگونه بود ؟ گفت :به کرمان بودم . استاد مرا به طلب گوشت فرستاده بود . گوشت بستدم و به خانه باز می رفتم ، بادم در ربود . آوازی شنیدم که ای باد او را به خانه خود رسان . به برکت دعای حبیب و به برکت دو درم صدقه اگر کسی گوید باد چگونه آورد گویم چنانکه چهل فرسنگ شادروان سلیمان علیه السلام می آورد ، و عرش بلقیس در هوا می آورد . نقل است که حبیب را روز ترویه به بصره دیدند و روز عرفه به عرفات . وقتی در بصره قحطی پدید آمد حبیب طعام بسیار به نسیه بخرید و به صدقه داد و کیسه ای بردوخت و در زیر بالین کرد . چون به تقاضا آمدندی ، کیسه بیرون کردی . پر از درم بودی . وامها بدادی . و در بصره خانه ای داشت بر سر چارسوی راه ، و پوستینی داشت که تابستان و زمستان آن پوشیدی . وقتی به طهارت حاجتش آمد برخاست و پوستین بگذاشت . خواجه حسن بصری فراز رسید . پوستین دید در راه انداخته . گفت :این عجمی این قدر نتواند که این پوستین اینجا رها نباید کرد که ضایع شود . بایستاد و نگاه می داشت تا حبیب بازرسید . سلام گفت :پس گفت :ای امام مسلمانان ! چرا ایستاده ای ؟ گفت :ای حبیب ! ندانی که این پوستین اینجا رها نباید کرد که ضایع شود . و بگو تا به اعتماد که بگذاشته ای ؟ گفت :به اعتماد آنکه تو را برگماشت تانگاه داری. نقل است که روزی حسن برحبیب آمد به زیارت . حبیب دو قرص جوین و پاره ای نمک پیش حسن نهاد . حسن خوردن گرفت . سائلی به درآمد . حبیب آن دو قرص و نمک بدو داد . حسن همچنان بماند . گفت :ای حبیب ! تو مردی شایسته ای . اگر پاره ای علم داشتی به بودی که نان از پیش مهمان برگرفتی و همه به سائل دادی . پاره ای به سائل بایست داد و پاره ای به مهمان . حبیب هیچ نگفت .ساعتی بود غلامی می آمد و خوانی بر سرنهاده بود و بره ای بریان و حلوا و نان پاکیزه و پانصد درم سیم در پیش حبیب نهاد و حبیب سیم به درویشان داد و خوان پیش حسن نهاد . چون حسن پاره ای بریان بخورد ، حبیب گفت :ای استاد ! تو نیک مردی . اگر تو پاره ای یقین داشتی به بودی با علم یقین باید . وقتی نماز شام حسن به در صومعه بگذشت و قامت نماز شام گفته بود و در نماز ایستاده . حسن درآمد . حبیب الحمد را الهمد می خواند . گفت :نماز در پی او درست نیست. بدو اقتدا نکرد و خود بانگ نماز بگزارد . چون شب درآمد بخفت . حق را تبارک و تعالی بخواب دید . گفت :ای بارخدای . رضای تو در چه چیز است . گفت :یا حسن ! رضای من دریافته بودی قدرش ندانستی . گفت :بارخدایا! آن چه بود ؟ گفت :اگر تو نماز کردی از پس حبیب رضای ما دریافته بودی و این نماز بهتراز جمله نماز عمرتو خواست بود . اما تو را سقم عبارت از صحت نیت بازداشت.بسی تفاوت است از زبان راست کردن تا دل . یک روز کسان حجاج حسن را طلب می کردند ، در صومعه ای . حبیب پنهان شد . حبیب را گفت :امروز حسن را دیدی ؟ گفت :دیدم. گفتند :کجا شد ؟ گفت :در این صومعه . در صومعه رفتند . هرچند طلب کردند حسن را نیافتند . چنان که حسن گفت :هفت بار دست بر من نهادند و مرا ندیدند . حسن از صومعه بیرون آمد و گفت :ای حبیب ! حق استاد نگاه نداشتی و مرا نشان دادی . حبیب گفت :ای استاد ! به سبب راست گفتن من خلاص یافتی که اگر دروغ گفتمی ، هردو گرفتار شدیمی . حسن گفت :چه خواندی که مرا ندیدند . گفت ده بار آیت الکرسی برخواندم و ده بار آمن الرسول و ده بار قل هو الله احد و باز گفتم الهی ! حسن را به تو سپردم .نگاهش دار . نقل است که حسن به جایی خواست رفت . بر لب دجله آمد وبا خود چیزی می اندیشید که حبیب در رسید . گفت :یا امام ! به چه ایستاده ای ؟ گفت :به جایی خواهم رفت . کشتی دیر می آید. حبیب گفت :یا استاد ! تو را چه بود . من علم از تو آموختم.حسد مردمان از دل بیرون کن و دنیا را بر دل سرد کن و بلا را غنیمت دان و کارها از خدای بین ، آنگاه پای بر آب نه و برو . حبیب پای بر آب نهاد وبرفت . حسن بیهوش شد . چون با خود آمد گفتند :ای امام مسلمانان ! تو را چه بود ؟ گفت :حبیب شاگرد من این ساعت مرا ملامت کرد و پای بر آب نهادو برفت و من بمانده ام . اگر فردا آواز آید که بر صراط آتشین بگذرید ، اگر من همچنین فرومانم ، چه توانم کرد ؟ پس حسن گفت :ای حبیب !این به چه یافتی ؟ گفت :بدان که من دل سفید می کنم و تو کاغذ سیاه . حسن گفت :علمی نفع غیری و لم ینفعنی. علم من دیگران را منفعت است و مرا نیست و بود که از اینجا کسی را گمان افتد که درجه حبیب بالای مقام حسن بود ، نه چنان است که هیچ مقام در راه خدای بالای علم نیست و از بهر این بود که فرمان به زیادت خواستن هیچ صفت نیامد الا علم . چنانکه در سخن مشایخ است که کرامات درجه چهاردهم طریقت است و اسرار و علم در درجه هشتادم . از جهت آنکه کرامات از عبادت بسیار خیزد و اسرار او تفکر بسیار ، و مثل این حال سلیمان است که این کار که او داشت در عالم کس نداشت . دیو و پری ، وحوش و طیور مسخر باد و آب و آتش ، مطیع . بساطی چهل فرسنگ در هوا روان با آن همه عظمت زفان مرغان و لغت موران مفهوم . با ازین همه کتاب که از عالم اسرار است موسی را بود علیه السلام . لاجرم او باز آن همه کار متابع او بود . نقل است که احمد حنبل و شافعی رضی الله عنهما ، نشسته بود . حبیب از گوشه ای درآمد . احمد گفت:من سوالی خواهم کرد . شافعی گفت :چاره نیست . چون حبیب فراز رسید احمد گفت :چه گویی در حق کسی که از این پنج نماز یکی از وی فوت شود ، نمی داند کدامست ، چه باید کرد ؟ حبیب گفت :هذا قلب عقل عن الله فلیودب.این دل کسی بود که از خداوند غافل باشد . او را ادب باید کرد و هر پنج نماز را قضا باید کرد . احمد در جواب او متحیر بماند . شافعی گفت :نگفتم :ایشانرا سوال نتوان کرد . نقل است که حبیب را خانه ای تاریک بود . سوزنی در دست داشت ، بیفتاد و گم شد . در حال خانه روشن گشت . حبیب دست بر چشم نهاد . گفت :نی ، نی ! جز به چراغ باز ندانم جست . نقل است که سی سال بود که حبیب عجمی کنیزکی داشت . روی او تمام ندیده بود . روزی کنیزک خود را گفت :ای مستوره ! کنیزک ما را آواز دهد . گفت :نه ! من کنیزک توام. گفت :ما را در این سی سال زهره نبوده است که به غیر وی به هیچ چیز نگاه کنم . تو را چگونه توانستمی دید ؟ نقل است که در گوشه ای خالی نشستی گفتی :هرگزش چشم روشن مباد که جز تو بیند ؛ و هرکه تو را به تو انس نیست به هیچ کس انسش مباد . و در گوشه ای نشستی و دست از تجارت بداشتی . گفتی :بایزدان ثقة است . یکی پرسید که :رضا در چیست ؟ گفت :در دلی که غبار نفاق درو نبود . نقل است که هرگاه در پیش او قرآن خواندندی سخت بگریستی و به زاری .بدو گفتند :تو عجمی و قرآن عربی. نمی دانی که چه می گوید . این گریه از چیست ؟ گفت :زبانم عجمی است اما دلم عربی است . درویشی گفت :حبیب را دیدم در مرتبه ای عظیم . گفتم :آخر او عجمی است این همه مرتبه چیست ؟ آوازی شنیدم که اگر چه عجمی است اما حبیب است . نقل است که خونی یی را بردار کردند ، هم در آن شب او را به خواب دیدند ، در مرغزار بهشت طواف می کرد با حله سبز پوشیده .گفتند :یا فلان ! تو مرد قتال این از کجا یافتی ؟ گفت :در آن ساعت که مرا بردار کردند ، حبیب عجمی برگذشت . به گوشه ای چشم به من بازنگرست . این همه از برکات آن نظر است ، رحمة الله علیه . 1bgqd21ga98imm5vai3xcbjoo6vpmq0 تذکرة الاولیاء/ذکر ابوحازم مکی 0 29592 302424 167680 2026-10-05T20:50:17Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار عطار نیشابوری]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302424 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = ذکر ابوحازم مکی رحمة الله علیه | مؤلف = عطار نیشابوری | قسمت = | قبلی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر حبیب عجمی رحمة الله علیه|ذکر حبیب عجمی رحمة الله علیه]] | بعدی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر عتبة بن الغلام رحمة الله علیه|ذکر عتبة بن الغلام رحمة الله علیه]] | یادداشت =[[تذکرة الاولیاء]] }} آن مخلص متقی ، آن مقتدای مهتدی ، آن شمع سابقان ، آن صبح صادقان ، آن فقیر غنی ، ابوحازم مکی رحمة الله علیه ، در مجاهده و مشاهده بی نظیر بود ، و پیشوای بسی مشایخ بود ، و عمری دراز یافته بود ، و بوعمرو ثمان مکی در شان او مبالغتی تمام دارد ، و سخن او مقبول همه دلهاست ، و کلید همه مشکلها ؛ و کلام او در کتب بسیار است . هر که زیاده خواهد می طلبد اما از جهت تبرک را کلمه ای چند نقل می کنیم و بر حد اختصار رویم که اگر زیادت شرح او دهیم کلمه ای چند نقل می کنیم و بر حد اختصار رویم که اگر زیادت شرح او دهیم سخن دراز گردد ، و این تمام است که بدانی که از بزرگان تابعین بوده است ، و بسیار کس و از صحابه دیده است ، چون انس بن مالک و بوهریره رضی الله عهما . هشام بن عبدالملک از ابوحازم پرسید که :آن چیست که بدان نجات یابیم در این کار ؟ گفت :هر درمی که بستانی از جایی ستانی که حلال بود و به جایی صرف کنی که به حق بود . گفت :این که تواند کرد ؟ گفت :آنکه از دوزخ گریزان بود و بهشت را جویان بود و طالب رضای رحمان بود و سخن اوست که بر شما باد که از دنیا احتراز کنید که به من درست چنین رسیده است که روز قیامت بنده ای را که دنیا را عظیم داشته بود به پای کنند بر سر جمع ، پس منادی کنند که بنگرید که این بنده ای است که آنچه حق تعالی آن را حقیر داشته است و آنچه خدای دشمن داشته او دوست و عزیز داشته است و انچه خدای انداخته است او برگرفته . وگفت :در دنیا هیچ چیز نیست که بدان شاد شوی که نه در زیر وی چیزی است که بدان اندوهگین شوی اما شادی صافی خود نیافریده است . و گفت :اندکی از دنیا تو را مشغول گرداند از بسیاری آخرت . و گفت :همه چیز اندر دو چیز یافتم یکی مرا و یکی نه مرا . آنکه مراست اگر بسیار از آن بگریزم هم سوی من آید و آنکه نه مراست اگر بسی جهد کنم به جهد خویش هرگز در دنیا نیابم . و گفت :اگر من از دعا محروم مانم بر من بسی دشوارتر از آن بود که از اجابت . و گفت :تو در روزگاری افتاده ای که به قول از فعل راضی شده اند و به علم از عمل خرسند گشته اند . پس تو در میان بترین مردمان و بترین روزگار مانده ای . کسی از وی پرسید :مال تو چیست ؟ گفت :مال من رضای خدای تعالی است و بی نیازی است خلق و لامحاله هر که به حق راضی بود از خلق مستغنی بود . و فراغت او از خلق تا حدی بود که به قصابی بگذشت که گوشت فربه داشت . گفت :از این گوشت بستان . گفت :سیم ندارم . گفت :تو را زمان دهم . گفت :من خویشتن را زمان دهم نکوتر از آن که تو مرا زمان دهی ، و من خود آراسته گردانم . قصاب گفت :لاجرم استخوانهای پهلوت پدید آمده است . گفت :کرمان گور را این بس بود ؟ بزرگی گفته است از مشایخ که به نزدیک بوحازم درآمدم. وی را یافتم خفته . زمانی صبر کردم تا بیدار شد . گفت :در این ساعت پیغامبر را بخواب دیدم صلی الله علیه و سلم که مرا به تو پیغام داد و گفت :حق مادر نگاه داشتن تو را بسی بهتر از حج کردن .بازگرد و رضای او طلب کن . من از آنجا بازگشتم و به مکه نرفتم . رحمة الله علیه . jy1f35pozv0mgswigiucl4ns682kl1o تذکرة الاولیاء/ذکر عتبة بن الغلام 0 29593 302446 167709 2026-10-05T20:50:23Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار عطار نیشابوری]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302446 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = ذکر عتبة بن الغلام رحمة الله علیه | مؤلف = عطار نیشابوری | قسمت = | قبلی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر ابوحازم مکی رحمة الله علیه|ذکر ابوحازم مکی رحمة الله علیه]] | بعدی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر رابعه عدویه رحمة الله علیها|ذکر رابعه عدویه رحمة الله علیها]] | یادداشت =[[تذکرة الاولیاء]] }} آن سوخته جمال ، آن گم شده وصال ، آن بحر وفا ، آن کان صفا ، آن خواجه ایام ، آن عتبة الغلام رحمة الله علیه ، مقبول اهل دل بود و روشی عجب داشت . ستوده به همه زفانها و شاگرد حسن بصری بود . وقتی به کنار دریا می گذشت عتبه بر سر آب روان شد . حسن بر ساحل عجب بماند . به تعجب گفت :آیا این درجه به چه یافتی ؟ عتبه آواز داد :تو سی سال است تا آن می کنی که او می فرماید ، و ما سی سال است تا آن می کنیم که او می خواهد . و این اشارت به تسلیم رضاست و سبب توبه او آن بود که در ابتدا به کسی بیرون نگرست . ظلمتی در دل وی پدید آمد ، آن سرپوشیده را خبر کردند . کسی فرستاد که :از ما کجا دیدی ؟ گفت :چشم . سرپوشیده چشم برکند و بر طبقی نهاد و پیش وی فرستاد و گفت :آنچه دیدی می بینی . عتبه بیدار شد و توبه کرد وبه خدمت حسن رفت تا چنان شد که قوت را کشت جو به دست خود کردی ، و آن جو آرد کردی، و به آب نم دادی ، و به آفتاب نهادی تا خشک شدی ، و به هفته ای یکبار از آن بخوردی و به عبادت مشغول بودی ، و بیش از آن نخوردی . گفتی :از کرام الکاتبین شرم دارم که به هفته یکبار با خبث خانه باید شد . نقل است که عتبه را دیدند جایی ایستاده و عرق از وی می ریخت . گفتند :حال چیست ؟ گفت :در ابتدا جماعتی به مهمان آمدند . ایشان را از این دیوار همسایه پاره ای کلوخ بازم کردم تا دست بشویند . هر وقت که آنجا رسم از آن خجالت و ندامت چندین عرق از من بچکد ، اگر چه بحلی خواسته ام . عبدالواحد بن زید را گفتند :هیچ کس را دانی که وی از خلق مشغول شد به حال خویش ؟ گفت :یکی را دانم که این ساعت درآید . عتبه الغلام درآمد . گفت :در راه که دیدی ؟ گفت :هیچ کس را . و راه گذر وی بر بازار بود . نقل است که هرگز عتبه هیچ طعام و شراب خوش نخوردی . مادر وی گفت :با خویشتن رفق کن . گفت :رفق وی طلب می کنم که اندک روزی چند رنج کشد و جاوید در راحت و رفق می باشد . نقل است که شبی تا روز نخفت و می گفت :اگرم عذاب کنی من تو را دوست دارم ، و اگرم عفو کنی من تو را دوست دارم. و عتبه گفت :شبی حوری را بخواب دیدم . گفت :یا عتبه ! بر تو عاشقم . نگر چیزی نکنی که به سبب آن میان من و تو جدایی افتد . عتبه گفت :دنیا را طلاق دادم . طلاقی که هرگز رجوع نکنم ، تا آنگاه که تو را بینم . نقل است که روزی یکی براو آمد واو در سردابه ای بود . گفت :ای عتبه !مردمان حال تو از من می پرسند . چیزی به من نمای تا ببینم . گفت :بخواه ! چه ات آرزو است ؟ مرد گفت :رطبم می باید . و زمستان بود . گفت :بگیر ! زنبیلی بدو داد پر رطب . زنبیلی بدو داد پر رطب . نقل است که محمد سماک و ذوالنون به نزدیک رابعه بودند . عتبه درآمد و پیراهنی نوپوشید و می خرامید . محمد سماک گفت :این چه رفتن است ؟ گفت :چگونه بنخرامم ، و نام من غلام جبار است . این کلمه بگفت و بیفتاد . بنگرستند . جان داده بود . پس از وفات او را به خواب دیدند ، نیمه ای روی سیاه شده . گفتند :چه بوده است ؟ گفت :وقتی بر استاد می شدم آمردی را دیدم . در وی نظر کردم بار خدای بفرمود تا مرا به بهشت بردند . دوزخ بر راه بود . ماری از دوزخ خویشتن به من انداخت . نیمه ای از رویم بگزید ، گفت نفخه بنظرة . اگر بیش کردتی بیش گزیدمی . رحمة الله علیه. 1e4iscprj0cunhe0yv1r4ihtvm8gzb0 تذکرة الاولیاء/ذکر رابعه عدویه 0 29594 302450 192269 2026-10-05T20:50:25Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار عطار نیشابوری]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302450 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = ذکر رابعه عدویه رحمة الله علیها | مؤلف = عطار نیشابوری | قسمت = | قبلی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر عتبة بن الغلام رحمة الله علیه|ذکر عتبة بن الغلام رحمة الله علیه]] | بعدی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر فضیل عیاض|ذکر فضیل عیاض]] | یادداشت =[[تذکرة الاولیاء]] }} آن مخدره خدر خاص ، آن مستوره اخلاص ، آن سوخته عشق و اشتیاق ، آن شیفته قرب و احتراق ، آن گمشده وصال ، آن مقبول الرجال ثانیه مریم صفیه ، رابعه العدویه رحمةالله علیهما. اگر کسی گوید ذکراو در صف رجال چرا کرده ای گویم که خواجه انبیا علیهم السلام می فرماید :ان الله لاینظر الی صورکم الحدیث . کار به صورت نیست به نیت است . کما قال علیه السلام یحشر الناس علی نیاتهم . اگر رواست دو ثلث دین از عایشه صدیقی رضی الله عنها فراگرفتن هم روا بود از کنیزکی از کنیزکان او فایده دنیی گرفتن . چون زن در راه خدای مرد بود او را زن نتوان گفت . چنانکه عباسه طوسی گفت :چون فردا در عرصات قیامت آواز دهند که یا رجال ! نخست کسی که پای در صف رجال نهد ، مریم بود علیها السلام . کسی که اگر در مجلس حسن حاضر نبودی ترک مجلس کرد ی ،وصف او در میان رجال توان کرد . بل معنی حقیقت آن است که اطنجا که این قوم هستند همه نیست توحید اند . در توحید ، وجود من و تو که ماند تا به مرد و زن چه رسد . چنانکه بوعلی فارمذی می گوید رضی الله عنه نبوت عین عزت و رفعت است . مهتری و کهتری در وی نبود . پس ولایت همچنین بود . خاصه رابعه که در معاملت و معرفت مثل نداشت و معتبر جمله بزرگان عهد خویش بود و بر اهل روزگار حجتی قاطع بود . نقل است که آن شب که رابعه به زمین آمد درهمه خانه پدرش هیچ نبود که پدرش سخت مقل حال بود و یک قطره روغن نداشت که نافش چرب کند ؛ و چراغی نبود ، ورگویی نبود که دورپیچد ، و او را سه دختر بود . رابعه چهارم ایشان آمد . رابعه از آن گفتندش . پس عیالش آواز داد :به فلان همسایه شو ، قطره ای روغن خواه تا چراغ درگیرم . و او عهد داشت که هرگز از هیچ مخلوق هیچ نخواهد . برون آمد و دست به در همسایه بازنهاد و باز آمد و گفت :در باز نمی کند . آن سرپوشیده بسی بگریست . مرد در آن اندوه سر به زانو نهاد ، بخواب شد.پیغمبر را علیه السلام به خواب دید . گفت :غمگین مباش که این دختر که به زمین آمد سیده است که هفتاد هزار از امت من در شفاعت او خواهند بود . پس گفت : فردا به بر عیسی زادان شو - امیر بصره - بر کاغذی نویس که بدان نشان که هر شب بر من صدبار صلوات فرستی و شب آدینه چهار صد بار صلوات فرستی ، این شب آدینه که گذشت مرا فراموش کردی . کفارت آن را چهار صد دینار حلال بدین مرد ده . پدر رابعه چون بیدار شد .برخاست و آن خط بنوشت و به دست حاجبی به امیر فرستاد. امیر که آن خط بدید گفت :دو هزار دینار به درویشان دهید به شکرانه آن را که مهتر را علیه السلام ا زما یاد آمد و چهار صد دینار بدان شیخ دهید و بگویید می خواهم در بر من آیی تا تو را ببینم . اما روا نمی دارم که چون تو کسی پیش من آید. من آیم و ریش در آستانت بمالم . اماخدای برتو که هر حاجت که بود عرضه داری. مرد زر بستد و هرچه بایست بخرید . پس چون رابعه پاره مهتر شد و مادر و پدرش بمرد در بصره قحطی افتاد و خواهران متفرق شدند . رابعه بیرون رفت . ظالمی او را بدید و بگرفت . پس به شش درم بفروخت و خریدار او را کار می فرمود به مشقت . یک روز می گذشت نامحرمی در پیش آمد . رابعه بگریخت و در راه بیفتاد و دستش از جای بشد . روی بر خاک نهاد و گفت :خدایا ! غریبم و بی مادر و پدر ، یتیم و اسیر مانده و به بندگی افتاده ، و دست گسسته ، و مرا از این غمی نیست الا رضای تو . می بایدم که تو راضی هستییا نه . اوازی شنود که غم مخور که فردا جاهیت خواهد بود که مقربان آسمان به تو بنازند . پس رابعه به خانه خواجه بازآمد و پیوسته به روز روزه می داشت و خدمت می کرد و درخدمت خدای تا روز برپای ایستاده می بود . یک شب خواجه او از خواب بیدار شد . در روزن خانه فرونگریست . رابعه دید سر به سجده نهاده بود و می گفت :الهی تودانی که هوای دل من در موافقت فرمان توست و روشنایی چشم من در خدمت درگاه توست . اگر کار به دست منستی یک ساعت از خدمت نیاسایمی ولکن هم تو مرا زیر دست مخلوق کرده ای . این مناجات می کرد و قندیلی دید از بالای سر او آویخته معلق بی سلسله و همه خانه از فروغ آن نور گرفته . خواچه چون آن بدید بترسید . برخاست و به جای خود بازآمد و به تفکر بنشست تا روز شد . چون روز شد رابعه را بخواند و بنواخت و آزاد کرد . رابعه گفت :مرا دستوری ده تا بروم . دستوری داد . از آنجا بیرون آمد و در ویرانه ای رفت . پس ، از آن ویرانه برفت و صومعه ای گرفت و مدتی آجا عبادت کرد . بعد از آن عزم حجش افتاد. روی به بادیه نهاد . خری داشت ، رخت بر وی نهاد ، در میان بادیه خر بمرد . مردمان گفتند :این بار تو برداریم . گفت : شما بروید که من بر توکل شما نیامده ام . مردمان برفتند . رابعه تنها ماند . سر برکرد ، گفت : الهی پادشاهان چنین کنند . با عورتی غریب عاجز مرا به خانه خود خواندی . پس در میان راه خر مرا مرگ دادی و مرا به بیابان تنها گذاشتی . هنوز این مناجات تمام نکرده بود که خر بجنبید و برخاست . رابعه بار بر وی نهاد و برفت . راوی این حکایت گفت : به مدتی پس از آن خرک را دیدم که در بازار می فروختند . پس روزی چند به بادیه فرورفت . گفت :الهی دلم بگرفت .کجا می روم من کلوخی و آن خانه سنگی مرا تو هم اینجا می یابی . تا حق تعالی بی واسطه به دلش گفت که :ای رابعه ! در خون هژده هزار عالم می شوی . ندیدی که موسی دیدار خواست . چند ذره ای تجلی به کوه افگندیم . به چهل پاره به طریق ، این جا به اسمی قناعت کن . نقل است که وقتی دیگر به مکه می رفت . در میان راه کعبه را دید که به استقبال او آمده بود . رابعه گفت :مرا رب البیت می باید بیت چه کنم ؟ استقبال مرا از من تقرب الی شبرا تقربت الیه ذرعا می باید . کعبه را چه بینم . مرا استطاعت کعبه نیست ، به جمال کعبه چه شادی نمایم ؟ نقل است که ابراهیم ادهم رضی الله عنه چهار ده سال تمام سلوک کرد تا به کعبه شد . از آنکه در هر مصلا جایی دو رکعت می گزارد تا آخر بدانجا رسید ، خانه ندید . گفت :آه ! چه حادثه است ، مگر چشم مرا خللی رسیده است ؟ هاتفی آواز داد : چشم تو را هیچ خلل نیست ، اما کعبه به استقبال ضعیفه ای شده است که روی بدینجا دارد . ابراهیم را غیرت بشورید . گفت :آیا این کیست ؟ بدوید . رابعه را دید که می آمد و کعبه با جای خویش شد . چون ابراهیم آن بدید گفت :ای رابعه ! این چه شور است که در جهان افگنده ای ؟ گفت :شور من در جهان نیفگنده ام . تو شور در جهان افکنده ای که چهار ده سال درنگ کرده ای تا به خانه رسیده ای . گفت :آری ! چهارده سال در نماز بادیه قطع کرده ام . گفت :تو در نماز قطع کرده ای و من در نیاز . رفت و حج بگزارد و زار بگریست . گفت :ای بار خدای ! تو ، هم بر حج وعده ای نیکو داده ای و هم بر مصیبت . اکنون اگر حج پذیرفته ای ثواب حجم گو . اگر نپذیرفته ای این بزرگ مصیبتی است ، ثواب مصیبتم گو . پس بازگشت و به بصره بازآمد و به عبادت مشغول شد تا دیگر سال . پس گفت :اگر پارسال کعبه استقبال من کرد من امسال استقبال کعبه کنم . چون وقت آمد شیخ ابوعلی فارمذی نقل می کند که روی به بادیه نهاد و هفت سال به پهلو گردید تا به عرفات رسید . چون آنجا رسید هاتفی آواز داد :ای مدعی ! چه طلب است که دامن تو گرفته است ؟ اگر ما را خواهی تا یک تجلی کنم که در وقت بگدازی . گفت :یا رب العزة! رابعه را بدین درجه سرمایه نیست ، اما نقطه فقر می خواهم . ندا آمد که :یا رابعه فقر خشک سال قهر ماست که در راه مردان نهاده ایم . چون سر یک موی بیش نمانده باشد که به حضرت وصال ما خواهند رسید ، کار برگردد ، وصال فراق شود و تو هنوز در هفتاد حجابی از روزگار خویش تا از تحت این حجب بیرون نیایی ، و قدم در راه ماننهی و هفتاد مقام بنگدازی حدیث فقر با تو نتوان گفت . ولکن برنگر. رابعه برنگریست . دریایی خون بدید. در هوا ایستاده .هاتفی آواز داد :این همه ، آب دیده عاشقان ماست که به طلب وصال ما آمدند که همه در منزلگاه اول فروشدند که نام و نشان ایشان در دو عالم از هیچ مقام برنیامد . رابعه گفت :یا رب العزة ! یکی از دولت ایشان به من نمای . در وقت عذر زنانش پدید آمد . هاتفی آواز داد :مقام اول ایشان آن است که هفت سال به پهلو می روند تا در راه ما کلوخی را زیارت کنند . چون نزدیک آن کلوخ رسند ، هم به علت ایشان را ه به کلیت بر ایشان فروبندند . رابعه تافته شد . گفت :خداوندا ! مرا در خانه خود می نگذاری و نه در خانه خویشم می گذاری . یا مرا در خانه خویش بگذار یا در مکه به خانه خود آر . سر به خانه فرو نمی آوردم . تو را می خواستم . اکنون شایستگی خانه تو ندارم . این بگفت و بازگشت . نقل است که یک شب در صومعه نماز می کرد . ماندگی در او اثر کرد در خواب شد . از غایت استغراق حصیر در چشم او شکست . و خون روان شد و او را خبر نبود . دزدی درآمد چادری داشت ، برگرفت . خواست که بیرون شود راه در باز نیافت . چادر بنهاد و برفت . راه بازدید . برفت و باز چادر برگرفت ، بیامد راه نیافت. از چادر بنهاد . همچنطن چند کرت تا هفت بار از گوشه صومه آواز آمد که :ای مرد ! خود را رنجه مدار که او چندین سال است تا خود را به ماسپرده است . ابلیس زهره ندارد ، که گرد او گردد ! دزدی را که زهره آن بود که گرد چادراو گردد برورنجه مباش . ای طرار ! اگر یک دوست خفته است یک دوست بیدار است و نگاه دارد . نقل است که دو بزرگ دین به زیارت او درآمدند . هر دو گرسنه بودند . با یکدیگر گفتند :بو که طعامی به ما دهد که طعام او از جایگاه حلال بود . چون بنشستند ایزاری بود ، دو گرده برو نها د .ایشان شاد شدند . سائلی فرادرآمد رابعه هر دو گرده بدو داد .ایشان هردو متغیر شدند وهیچ نگفتند . زمانی بود کنیزکی درآمد و دسته ای نان گرم آورد و گفت :این ، کدبانو فرستاده است . رابعه شمار کرد . هژده گرده بود . گفت :مگر که این به نزدیک من نفرستاده است . کنیزک هرچند گفت سود نداشت . کنیزک بستد وببرد.مگر دو گرده از آنجا برگرفته بود از بهر خودش .از کدبانو پرسید :آن هر دو بر آنجا نهاد و باز در آورد . رابعه بشمرد . بیست گرده بود برگرفت و گفت این مرا فرستاده است . و در پیش ایشان بنهاد . می خوردند و تعجب می کردند . پس بدو گفند :این چه سر بود که اما را نان تو آرزو کرد ، از پیش ما برگرفتی و به درویش دادی ، آنگاه نان گفتی که هژده گرده است از آن من نیست ، چون بیست گرده شد بستدی ؟ گفت :چون شما در آمدیت دانستم که گرسنه اید . گفتم دو گرده در پیش دو بزرگ چون نهم ؟ چون سائل به درآمد ورا دادم و حق تعالی را گفتم الهی تو گفته ای که یکی را ده باز دهم ، و در این به یقین بودم . اکنون دو گرده برای رضای تو بدادم تا بیست بازدهی برای ایشان . چون گرده هژده آوردند بدانستم که از تصرفی خالی نیست یا از آن من نیست . نقل است که وقتی خادمه رابعه پیازی می کرد که روزها بود تا طعام نساخته بودند . به پیاز حاجت بود . خادمه گفت :از همسایه بخواهم . رابعه گفت :چهل سال است تا من با حق تعالی عهد دارم که از غیر او هیچ نخواهم . گو پیاز مباش. در حال مرغی از هوا درآمد ، پیازی پوست کنده در تابه انداخت . گفت :از مکر ایمن نیم . ترک پیاز کرد و نان تهی بخورد . نقل است که یک روز رابعه به کوه رفته بود . خیلی از آهوان و نخجیران و بزان و گوران گرد او درآمده بودند و درو نظاره می کردند و بدو تقرب می نمودند . ناگاه حسن بصری پدید آمد . چون رابعه را بدید روی بدو نها د. آن حیوانات که حسن را بدیدند همه به یکبار برفتند . حسن که آن حال بدید متغیر گشت و دلیل پرسید : رابعه گفت :تو امروز چه خورده ای؟ گفت :پیه پیاز . گفت :تو پیه ایشان خوری چگونه از تو نگریزند . نقل است که وقتی رابعه را بر خانه حسن گذرافتاد ، حسن سر به دریچه برون کرده بود و می گریست . آب چشم حسن بر جامه رابعه افتاد. گفت :ای استاد ! این گریستن از رعونات نفس است . آب چشم خویش نگه دار تا در اندرون تو دریایی شود .چندانکه در آن دریا دل را بجویی بازنیابی الا عند ملک مقتدر. حسن را این سخن سخت آمد اما تن نزد تا یک روز که به رابعه رسید سجاده بر آب افگند و گفت ای رابعه ! بیا تا اینجا دو رکعت نماز کنیم . رابعه گفت :ای حسن ! تو خود را در بازار دنیا آخرتیان را عرضه بدار.چنان باید که ابناءجنس تو از آن عاجز باشند . پس رابعه سجاده در هوا انداخت و بر آنجا پرید و گفت :ای حسن ! بدانجا آی تا مردمان ما را نبینند . حسن را آن مقام نبود . رابعه خواست تا دل او بدست آورد گفت :ای حسن ! آنچه تو کردی جمله ماهیان بکنند و آنچه من کردم مگسی بکند . باید که از این دوحالت به کار مشغول شد . نقل است که حسن بصری گفت : یک شبانه روز با رابعه بود م و سخن طریقت و حقیقت گفتم که نه در خاطرمن گذشت که مردی ام و نه بر خاطر او که زنی است . آخرالامر برخاستم نگاه کردم ، خویشتن را مفلسی دیدم ، و رابعه را مخلصی . نقل است که شبی حسن و یاری دو سه بر رابعه گذشتند . رابعه چراغ نداشت . ایشان را دل روشنایی خواست . رابعه به دهن پف کرد . در سر انگشت خویش ، و آن شب تا روز انگشت او چون چراغ می افروخت ، و تا صبح بنشستند در آن روشنایی . اگر کسی گوید این چون بود ، گویم چنانکه دست موسی علیه السلام . اگر گوید پیغمبری بود ، گویم :هرکه متابعت نبی کند او رااز نبوت ذره ای نصیب تواند بود ، چنانکه پیغمبر می فرماید :هرکه یک دانگ از حرام با خصم دهد درجه ای از نبوت بیابد . گفت :خواب راست یک جزو است از چهل جزو نبوت . نقل است که وقتی رابعه حسن را سه چیز فرستاد : پاره ای موم و سوزنی و مویی . پس گفت :چون موم باش ، عالم را منور دار و تو می سوز .و چون سوزن باش برهنه ، پیوسته کاری کن. چون این هردو کرده باشی به مویی هزار سالت کار بود . نقل است که حسن رابعه را گفت :رغبت کنی تا نکاحی کنیم و عقد بندیم . گفت :عقد نکاح بر وجودی فروآید . اینجا وجود برخاسته است که نیست خود گشته ام . و هست شده بدو ، و همه از آن او ام . درسایه حکم اوام ، خطبه از او باید خواست نه از من . گفت :ای رابعه ! این چه یافتی ؟ گفت :به آنکه همه یافتها گم کردم درو. گفت :او را چه دانی ؟ گفت :یا حسن ! چون تو دانی ، ما بیچون دانیم . نقل است که یک روز حسن به صومعه او رفت و گفت :از آن علمها که نه به تعلیم بوده فرود آمد ه بود مرا حرفی بگوی . گفت :کلابه ای ریسمان رشته بودم تا بفروشم و از آن قوتی سازم . بفروختم و دو درست سیم بستدم . یکی در این دست گرفتم و یکی در آن دست . ترسیدم که اگر هردو در یک دست گیرم جفت گردد و مرااز راه برد. فتوحم امروز این بود . گفتند حسن می گوید :اگر یک نفس در بهشت از دیدار حق محروم مانم چنان بنالم و بگریم که جلمه اهل بهشت را بر من رحمت آید. رابعه گفت :این نیکوست اما اگر چنان است که در دنیا یک نفس از حق تعالی غافل می ماند همین ماتم و گریه و ناله پدید آید ، نشان آنست که در آخرت چنان است که گفت و اگرنه آن چنان است . گفتند :چرا شوهر نکنی ؟ گفت :سه چیز از شما می پرسم مرا جواب دهید تا فرمان شما کنم . اول آنکه در وقت مرگ ایمان به سلامت بخواهم برد یا نه ؟ گفتند :ما نمی دانیم . دوم آنکه در آن وقت که نامه ها به دست بندگان دهند نامه ای به دست راست خواهند داد یا نه ؟ گفتند : سوم آنکه در آن ساعت که جماعتی ازدست راست می برند و جماعتی از دست چپ مرا از کدام سوی خواهند برد ؟ گفتند :نمی دانیم . گفت :اکنون این چنین کسی که این ماتم در پیش دارد چگونه مرا پروای عروسی بود . وی را گفتند :از کجا می آیی؟ گفت :از آن جهان . گفتند :کجا خواهی رفت ؟ گفت :بدان جهان . گفتند :بدین جهان چه می کنی ؟ گفت :افسوس می دارم . گفتند :چگونه ؟ گفت :نان این جهان می خورم و کار آن جهان می کنم . گفند :شیرین زبانی داری ، رباط بانی را شایی . گفت :من خود رباط بانم . هرچه اندرون من است برنیارم . و هرچه بیرون من است در اندرون نگذارم . اگر کسی درآیدو برود با من کار ندارد . من دل نگاه دارم ، نه گل. گفتند :حضرت عزت را دوست می داری . گفت :دارم . گفتند :شیطان را دشمن داری؟ گفت :نه . گفتند :چرا . گفت :ا زمحبت رحمان پروای عداوت شیطان ندارم ، که رسول علیه السلام به خواب دیدم که مرا گفت :یا رابعه مرا دوست داری ؟ گفتم :یا رسول الله کی بود که تو را دوست ندارد. ولکن محبت حق مرا چنان فروگرفته است که دوستی و دشمنی غیر را جای نماند . گفتند :محبت چیست ؟ گفت :محبت از ازل درآمده است و برابد گذشته و در هژده هزار عالم کسی را نیافته که یک شربت از او درکشد تا آخر واحق شد و ازو این عبارت در وجود آمد که یحبهم و یحبونه . گفتند :تو او را که می پرستی می بینی ؟ گفت :اگر ندیدمی نپرستیدمی . نقل است که رابعه دایم گریان بودی . گفتند :این چندین چرا می گریی؟ گفت :از قطعیت می ترسم که با او خو کرده ام . نباید که به وقت مرگ ندا آید که ما را نمی شایی . گفتند :بنده راضی کی بود ؟ گفت :آنگاه که از محنت شاد شود . چنانکه از نعمت . گفتند :کسی که گناه بسیار دارد اگر توبه کند درگذرد. گفت :چگونه توبه کند .مگر خدایش توبه دهد و درگذارد ، و سخن اوست که با بنی آدم از دیده به حق منزل نیست . از زفانها بدو راه نیست ، و سمع شاهراه زحمت گویندگان است ، ودست و پای ساکنان حیرت اند . کار با دل افتاد بکوشید تا دل را بیدار دارید . که چون دل بیدار شد او را به یار حاجت نیست . یعنی دل بیدار آن است که گم شده است در حق و هر که گم شد یا رچه کند . الفناء فی الله آنجا. و گفت :استغفار به زبا ن ، کار دروغ زنان است . و گفت :اگر ما به خود توبه کنیم به توبه دیگر محتاج باشیم . و گفت :اگر صبر مردی بودی ، کریم بودی . و گفت :ثمره معرفت روی به خدای آوردن است . و گفت :عارف آن بود که دلی خواهد از خدای . چون خدای دلی دهدش ، در حال دل به خدای بازدهد تا در قبضه او محفوظ بماند و در ستر او از خلق محجوب بود . صالح مری بسی گفتی که هر که دری می زند زود باز شود . رابعه یکبار حاضر بود . و گفت :با که گویی که این در بسته است وباز خواهند گشاد . هرگز کی بسهت بود تا باز گشایند . صالح گفت :عجبا ! مردی جاهل و زنی ضعیف دانا . یک روز رابعه را دید که می گفت :وا اندوها ! گفت :چنین گوی که وای از بی اندوهیا ، که اگر اندوهگین بودی زهرت نبودی که نفس زدتی . نقل است که وقتی یکی را دید که عصابه ای بر سر بسته بود . گفت :چرا عصابه بسته ای ؟ گفت :سرم درد می کند . گفت :تو را چند سال است ؟ گفت :سی سال است . گفت :بیشتر عمر در درد و غم بوده ای ؟ گفت :نه . گفت :سی سال تنت درست داشت ، هرگز عصابه شکر برنبستی . به یک شب که درد سرت داد عصابه شکایت درمی بندی . نقل است که چهار درم سیم به یکی داد که مرا گلیمی بخر که برهنه ام . آن مرد برفت و باز گردید . گفت :یا سیده ! چه رنگ بخرم ؟ رابعه گفت :چون رنگ در میان آمد به من ده . آن سیم بستد و در دجله انداخت . یعنی که هنوز گلیم ناپوشیده تفرقه پدید آمد . وقتی در فصل بهار در خانه شد وسر فرو برد. خادمه گفت :یا سیده ! بیرون آی تا صنع بینی . رابعه گفت :تو باری درآی تا صانع بینی . شغلتنی مشاهدة الصانع عن مطالعة المصنوع . نقل است که جمعی بر او رفتند . او را دیدند که اندکی گوشت به دندان پاره می کرد . گفتند :کارد نداری تا گوشت پاره می کنی؟ گفت :من از بیم قطعیت هرگز کارد چه در خانه نداشتم و ندارم . نقل است که یکبار هفت شبانه روز به روزه بود و هیچ نخورده بود و به شب هیچ نخفته بود . همه شب به نماز مشغول بود . گرسنگی از حد بگذشت . کسی به درخانه اندر آمد و کاسه ای خوردنی بیاورد . رابعه بستد و برفت تا چراغ بیاورد . چون باز آمد گربه آن کاسه بریخته بود. گفت :بروم و کوزه ای بیاورم و روزه بگشایم . چون کوزه بیاورد چراغ مرده بود . قصد کرد تادر تاریکی آب باز خورد . کوزه از دستش بیفتاد و بشکست . رابعه بنالید و آهی برآورد که بیم بود که نیمه خانه بسوزد. گفت :الهی این چیست که با من بیچاره می کنی ؟ آوازی شنود که :هان ! اگر می خواهی تا نعمت جمله دنیا وقف تو کنم ، اما اندوه خویش از دلت وابرم . که اندوه و نعمت دنیا هر دو در یک دل جمع نیاید . ای رابعه ! تو را مرادی است و ما را مرادی . ما و مراد تو هردو در یک دل جمع نیاییم . گفت :چون این خطاب بشنودم چنان دل از دنیا منقطع گردانیدم و امل کوتاه کردم که سی سال است چنان نماز کردم که هر نمازی گزاردم چنان دانستم که این واپسین نمازهای من خواهد بود و چنان از خلق سربریده گشتم که چون روز بود از بیم آنکه نباید که کسی مرا از او به خود مشغول کند . گفتم :خداوندا ! به خودم مشغول گردان تا مرا از تو مشغول نکنند . نقل است که پیوسته می نالیدی . گفتند :ای عزیزه عالم ! هیچ علتی ظاهر نمی بینم و تو پیوسته با درد و ناله می باشی ؟ گفت :آری ! علتی داریم ، از درون سینه ، که همه طبیبان عالم از درمان آن عاجزاند . و مرهم جراحت وصال دوست است . تعللی کنیم تا فردا بود که به مقصود برسیم که چون دردزده نه ایم خود را به دردزدگان می نماییم که کم از این نمی باید . نقل است که جماعتی از بزرگان بر رابعه رفتند . رابعه از کیی پرسید :تو خدایرا از بهر چرا پرستی ؟ گفت :هفت طبقه دوزخ عظمتی دارد و همه را بدو گذر می باید کرد ، ناکام از بیم هراس . دیگری گفت :درجات بهشت منزلی شگرف دارد ، پس آسایش موعود است . رابعه گفت :بد ، بنده ای بود که خداوند خویش را از بیم و خوف عبادت کند یا به طمع مزد . پس ایشان گفتند :تو چرا می پرستی خدایرا ؟ طمع بهشت نیست ؟ گفت :الجار ثم الدار . گفت ما را نه خود تمام است که دستوری داده اند تا او را پرستیم .اگر بهشت و دوزخ نبودی او را اطاعت نبایستی داشت .استحقاق آن نداشت که بی واسطه تعبد او کنند . نقل است که بزرگی بر او رفت .جامه او سخت با خلل دید .گفت :بسیار کسانند که اگر اشارت کنی در حق تو نظر کنند . رابعه گفت :من شرم دارم که دنیا خواهم از کسی که دنیا جمله ملک اوست .پس چگونه توانم خواستن دنیا ازکسی که در دست او عاریت است . مرد گفت :اینت بلند همتی پیرزنی بنگر که او را چگونه بدین بالا برکشیده اند که دریغ می آیدش که وقت خویش مشغول کند به سوالی از او . نقل است که جماعتی به امتحان بر او در شدند و خواستند که بر او سخنی بگیرند.پس گفتند همه فضیلتها بر سر مردان نثار کرده اند و تاج نبوت بر سر مردان نهاده اند و کمر کرامت بر میان مردان بسته اند .هرگز پیغمبری به هیچ زن نیامده است . رابعه گفت : این همه هست ولکن منی و خود پرستی و انا ربکم الاعلی , از گریبان هیچ زن بر نیامده است و هیچ زن هرگز مخنث نبوده است .اینها در مردان وادید آمده است . نقل است کی وقتی بیمار شد و بیماری سخت بود .پرسیدند :سبب این چه بود ؟ گفت :نظرت الی الجنه فادبنی ربی ،در سحرگاه دل ما به سوی بهشت نظر کرد .دوست با ما عتاب کرد ،این بیماری از عتاب اوست. پس حسن بصری به عیادت او آمد .گفت :خواجه ای دیدم از خواجگان بصره .بردر صومعه رابعه کیسه زر پیش نهاده می گریست.گفتم :ای خواجه !چرا می گریی ؟ گفت :از برای این زاهده زمان که اگربرکات او از میانه خلق برود خلق هلاک شود . و گفت :چیزی آورده ام برای تعهد او و ترسم که بنستاند .تو شفاعت کن تا قبول کند . حسن در رفت و بگفت .رابعه به گوشه چشم بدو نگریست .گفت :هو یرزق من یسبه فلا یرزق من یحبه .کسی که او را ناسزا می گوید روزی از او باز نمی گیرد .کسی که جانش جوش محبت او می زند رزق از او چگونه باز گیرد که تامن او را شناخته ام پشت در خلق آورده ام و مال کسی نمی دانم که حلال است یانی.چون بستانم که به روشنی چراغ سلطانی به پیراهنی بدوختم که دریده بودم .روزگاری دلم بسته شد .تا یادم آمد پیراهن بدریدم .آنجا که دوخته بودم تا دلم گشاده شد .آن خواجه را عذر خواه تا دلم دربند ندارد . عبدالواحد عامر می گوید :من و سفیان سوری به بیمار پرسی رابعه درشدیم .از هیبت او سخن ابتدا نتوانستیم کرد .سفیان را گفتم :چیزی بگو . گفت : اگر دعایی بگویی این رنج بر تو سهل کند . روی بدو کرد و گفت :یا سفیان تو ندانی که این رنج به من که خواسته است نه خداوند خواسته است . گفت : بلی ! گفت :چون می دانی پس مرا می فرمایی که از او درخواست کنم به خلاف خواست او ؟دوست او را خلاف کردن روا نبود . پس سفیان گفت : یا رابعه !چه چیزت آرزوست؟ گفت : یا سفیان !تو مردی از اهل علم باشی ،چرا چنین سخن می گویی که چه آرزو می کندت ؟به عزت الله که دوازده سال است که مرا خرمای تو آرزو می کند ،تو می دانی که در بصره خرما را خطری نیست .من هنوز نخوردم که بنده ام و بنده را با آرزو چه کار ؟اگر من خواهم و خداوند نخواهد ،این کفر بود .آن باید خواست که او خواهد تا بنده ای به حقیقت او باشی.اگر او خود دهد آن کاری دگر بود . سفیان گفت :خاموش شدم و هیچ نگفتم . پس سفیان گفت :در کار تو چون سخن نمی توان گفت ،در کار من سخنی بگوی. گفت :تو نیک مردی .اگر نه آن است که دنیا را دوست داری .و گفت روایت حدیث دوست داری .یعنی این جاهی است . سفیان گفت :مرا رقت آورد .گفتم :خداوندا!از من خوشنود باش. رابعه گفت :شرم نداری که رضای کسی جویی که تو از او راضی نیی. نقل است که مالک دینار گفت :دربر رابعه شدم و او را دیدم با کوزه ای شکسته که از آنجا آب خوردی و وضو ساختی ،و بوریایی کهنه وحشتی که وقتی سر بر آنجا نهادی .و گفت :دلم درد گرفت .گفتم :مرا دوستان سیم دار هستند .اگر می خواهی تا از برای تو چیزی از ایشان بستانم . گفت :ای مالک !غلطی عظیم کردی.روزی دهنده من و از آن ایشان یکی نیست ؟ گفتم :هست . گفت :روزی دهنده درویشان را فراموش کرده است به سبب درویشی و توانگران را یاد می کند به سبب توانگری ؟ گفتم :نه . پس گفت :چون حال می داند چه با یادش دهم ؟او چنین خواهد ،ما نیز چنان خواهیم که او خواهد . نقل است که یک روز حسن بصری و مالک دینار و شقیق بلخی دربر رابعه رفتند و او رنجور بود .حسن گفت :لیس بصادق فی دعواه من لم یصبر علی ضرب مولاه.صادق نیست در دعوی خویش هر که صبر نکند بر زخم مولای خویش . رابعه گفت : از این سخن بوی منی می آید . شقیق گفت :لیس بصادق فی دعواه من لم یشکر علی ضرب مولاه.صادق نیست در دعوی خویش هر که لذت نیابد از زخم دوست خویش . رابعه گفت :به از این می باید . گفتند :تو بگوی . گفت :لیس بصادق فی دعواه من لم ینس الضرب فی مشاهده مولاه.صادق نیست در دعوی خویش هرکه فراموش نکند الم زخم در مشاهده مطلوب خویش .این عجب نبود که زنان مصر در مشاهده مخلوق الم زخم نیافتند اگر کسی درمشاهده خالق بدین صفت بود بدیع نبود . نقل است که از بزرگان بصره یکی در آمد و بر بالین او نشست و دنیا را می نکوهید سخت .رابعه گفت:تو سخت دنیا دوست می داری .اگر دوستش نمی داری چندینش یاد نکردیی که شکننده کالا خریدار بود .اگر از دنیا فارغ بودی به دنیا به نیک و بد او نکردتی ،اما از آن یاد می کنی که من احب شیا اکثر ذکره , هر که چیزی دوست دارد ذکر آن بسی کند. حسن گفت : یک روز نماز دیگر بررابعه رفتم .او چیزی بخواست پخت .گوشت در دیگ افگنده بود ،آب در کرده .چون با من در سخن آمد گفت :این سخن خوشتر از دیگ پختن . همچنان حدیث می کرد تا نماز شام گزاردیم .پاره نانی خشک بیاورد و کوزه آب تا روزه بگشاییم.رابعه رفت تا دیگ برگیرد .دست او بسوخت .نگاه کردیم ،دیگ پخته شده بود و می جوشید ،به قدرت حق تعالی .بیاورد و با آن گوشت بخوردیم و خوردنی بود که بدان خوش طعامی هرگز نخورده بودیم .رابعه گفت :بیمار برخاسته دیگ چنین سازد. سفیان گفت :در نزدیک رابعه شدم ،درمحراب شد و تا روز نماز می کرد و من در گوشه دیگر نماز می کردم،تا وقت سحر.پس گفتم :به چه شکر کنیم آن را که ما را توفیق داد تا همه شب وی را نماز کردیم . گفت :بدانکه فردا روزه داریم . گفت : بار خدایا !اگر مرا فردای قیامت به دوزخ فرستی سری آشکارا کنم که دوزخ از من به هزارساله راه بگریزد . و گفتی :الهی ما را از دنیا هر چه قسمت کرده ای به دشمنان خود ده و هر چه از آخرت قسمت کرده ایی به دوستان خود ده که مرا تو بسی. و گفتی :خداوندا !اگر تو را از بیم دوزخ می پرستیم در دوزخ بسوز , و اگر به امید بهشت می پرستیم ،بر من حرام گردان .و اگر برای تو تو را می پرستیم ،جمال باقی دریغ مدار. و د ر مناجات می گفت :بار خدایا !اگر مرا فردا در دوزخ کنی من فریاد بر آورم که وی را دوست داشتم .با دوست این کنند ؟ هاتفی آوازداد :یا رابعه لا تظنی بنا ظن السوء.به ما گمان بد مبر که ما تو را در جوار دوستان خود فرود آریم تا با ما سخن ما می گویی . و در مناجات می گفت :الهی !کار من و آرزوی من در دنیا از جمله دنیا یاد تو است , و در آخرت از جمله آخرت لقای تواست .از من این است که گفتم.تو هر چه خواهی کن . و در مناجات یک شب می گفت :یا رب!دلم حاضر کن ،یا نماز بی دل بپذیر. چون وقت مرگش در آمد مردمان بیرون شدند و در فراز کردند .آوازی شنیدند که :یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه الایه .زمانی بود هیچ آواز نیامد .در باز کردند ،جان بداده بود .بزرگان چنین گفتند که رابعه به دنیا در آمد و به آخرت رفت و هرگز با حق گستاخی نکرد و هیچ نخواست و نگفت که مرا چنین دار و چنین کن تا بدان چه رسد که از خلق چیزی خواستی . بعد از مرگ اورا به خواب دیدند .گفتند :حال گوی تا از منکر و نکیر چون رستی ؟ گفت :آن جوانمردان در آمدند ،گفتند که من ربک ؟ گفتم :باز گردید و خدایرا گویید که با چندین هزار هزار خلق پیرزنی را فراموش نکردی ؟من که در همه جهان تو را دارم ،هرگزت فراموش نکنم .تا کسی را فرستی که خدای تو کیست؟ محمد بن اسلم الطوسی و نعمی طرطوسی که در بادیه سی هزار مرد را آب دادند هر دو به خاک رابعه آمدند .آن لاف که می زدی که سر به هر دو سرای فرو نیارم ،حال به کجا رسید ؟ آواز آمد که :رسیدم بدانچه دیدم .رحمه الله علیها . nczgoxeai7sj48poa0qjp0wb898rczi تذکرة الاولیاء/ذکر فضیل عیاض 0 29595 302459 167711 2026-10-05T20:50:27Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار عطار نیشابوری]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302459 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = ذکر فضیل عیاض | مؤلف = عطار نیشابوری | قسمت = | قبلی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر رابعه عدویه رحمة الله علیها|ذکر رابعه عدویه رحمة الله علیها]] | بعدی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر ابراهیم بن ادهم رحمة الله علیه|ذکر ابراهیم بن ادهم رحمة الله علیه]] | یادداشت =[[تذکرة الاولیاء]] }} آن مقدم تایبان ،آن معظم نایبان ،آن آفتاب کرم و احسان ،آن دریای ورع و عرفان ،آن از کون کرده اعراض ،پیر وقت :فضل عیاض رحمه الله علیه ،از کبار مشایخ بود و عیار طریقت بود ،و ستوده اقران ،و مرجع قوم بود ،و در ریاضات و کرامات شانی رفیع داشت ،و در ورع و معرفت بی همتا بود . اول حال او آن بود که در میان بیابان مرو و باورد خیمه زده بود و پلاسی پوشیده بود و کلاهی پشمین بر سر نهاده و تسبیحی درگردن افکنده و یاران بسیار داشتی .همه دزدان و راهزن بودند ،و شب وروز راه زدندی ،و کالا به نزدیک فضیل آوردندی که مهتر ایشان بود و او میان ایشان تقسیم کردی ،و هرگز از جماعت دست نداشتی ،و هر چاکری به جماعت نیامدی او را دور کردی یک روز کاروانی شگرف می آمد و یاران او کاروان گوش می داشتند .مردی در میان کاروان بود و آواز دزدان شنوده بود .دزدان را بدید .بدره ای زر داشت .تدبیر می کرد که این را پنهان کند .با خویش گفت :بروم و این بدره را پنهان کنم تا اگر کاروان بزنند این بضاعت سازم . چون از راه یکسو خیمه فضل بدید .به نزدیک خیمه او را دید بر صورت و جامه زاهدان .شاد شد و آن بدره به امانت بدو سپرد.فضیل گفت :برو و درآن کنج خیمه بنه . مرد چنان کرد و بازگشت .به کاروان گاه رسید .کاروان زده بودند .همه کالاها برده ،و مردمان بسته و افگنده ،همه را دست بگشاد و چیزی که باقی مانده بود جمع کردند و برفتند ،و آن مرد نزد فضیل آمد تا بدره بستاند .او را دید با دزدان نشسته و کالاها قسمت می کردند .مرد چون چنان بدید گفت :بدره زر خویش به دزد دادم . فضیل از دور او را بدید ،بانگ کرد .مرد چون بیامد ،گفت چه حاجت است ؟ گفت :هم آنجا که نهاده ای برگیر و برو. مرد به خیمه در رفت و بدره برداشت و برفت .یاران گفتند :آخر ما در همه کاروان یک درم نقد نیافتیم .توده هزار درم باز می دهی ؟ فضیل گفت :این مرد به من گمان نیکو برد ،من نیزبه خدای گمان نیکو برده ام که مرا توبه دهد .گمان او را سبب گردانیدم تا حق گمان من راست گرداند . بعد از آن ،روزی کاروان بزدند وکالا ببردند و بنشستند و طعام می خوردند.یکی از اهل کاروان پرسید :مهتر شما کدامست ؟ گفتند:با ما نیست .از آن سوی درختی است بر لب آبی ،آنجا نماز می کند . گفت :وقت نماز نیست . گفت :تطوع کند . گفت :با شما نان نخورد ؟ گفت :به روزه است. گفت :رمضان نیست . گفت :تطوع دارد. این مرد را عجب آمد .به نزدیک او شد .با خشوعی نماز می کرد .صبر کرد تا فارغ شد .گفت :الضدان لا یجمعان .روز و دزدی چگونه بود ،و نماز و مسلمان کشتن با هم چه کار؟ فضیل گفت :قران دانی ؟ گفت :دانم . گفت:نه آخر حق تعالی می فرماید و اخرون اعترفوا بذنوبهم خلطوا عملا صالحا و آخر سیئا. مرد هیچ نگفت و از کار او متحیر شد . نقل است ک پیوسته مروتی و همتی در طبع او بود .چنانکه اگر در قافله زنی بود کالای وی نبردی ،و کسی که سرمایه او اندک بودی مال او نستدی ،و باهرکسی به مقدار سرمایه چیزی بگذاشتی ،و همه میل به صلاح داشتی ،و ابتدا بر زنی عاشق بود.هرچه از راه زدن به دست آوردی بر او آوردی و گاه و بیگاه بر دیوارها می شدی در هوس عشق آن زن می گریست .یک شب کاروانی می گذشت .درمیان کاروان یکی قرآن می خواند .این آیت به گوش فضیل رسید : لم یان للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم لذکر الله آیا وقت نیامد که این دل ،خفته شما بیدار گردد . تیری بود که بر جان او آمد .چنان آیت به مبارزت فضل بیرون آمد و گفت :ای فضیل !تاکی تو راهزنی ؟گاه آن آمد که مانیز راه تو بزنیم . فضیل از دیوار فرو افتاد و گفت :گاه گاه آمد از وقت نیز برگشت . سراسیمه و کالیو و خجل و بی قرار روی به ویرانه ای نهاد.جماعتی کاروانیان بودند .می گفتند :برویم . یکی گفت:نتوان رفت که فضیل بر راهست . فضیل گفت :بشارت شما را که او توبه کرد . پس همه روز می رفت و می گریست و خصم خشنود می کرد تا درباورد جهودی بماند.از او بحلی می خواست .بحل نمی کرد .آن جهود با جمع خود گفت :امروز روزی است که بر محمدیان استخفاف کنیم. پس گفت :اگر می خواهی که بحلت کنم تلی ریگ بود که برداشتن آن در وسع آدمی دشوار بودی مگر به روزگار .گفت این از پیش برگیر. فضیل از سر عجز پاره پاره می انداخت وکار کجا بدان راست می شد ؟همی چون درماند سحرگاهی بادی درآمد و آن را ناپدید کگرد . جهود چو نان دید متحیر شد . گفت :من سوگند دارم که تا تو مرا ما لندهی متن تو را بحل نکنم. اکنون دست بدین زیرنهالی کن و آنجا زرمشتی برگیر و مرا ده . سوگند من راست شود و تو را بحل کنم . فضیل به خانه جهود آمد و جهود در زیر نهالی کرده ، پس دست به زیرنهالی درکرد ، و مشتی دینار برداشت ، و او را داد . جهود گفت :اسلام عرضه کن . اسلام عرضه کرد تا جهود مسلمان شد . پس گفت :دانی که چرا مسلمان گشتم ؟ از آنکه تا امروز درستم نبود که دین حق کدام است . امروز درست شد که دین حق اسلام است .از بهر آنکه در تورات خوانده ام که هر که توبه راست کند دست که برخاک نهد زر شود . من خاک در زیر نهالی کرده بودم ، آزمایش تو را چون دست به خاک بردی زر گشت . دانستم که توبه تو حقیقت است و دین تو حق است . القصه فضیل یکی را گفت :از بهر خدای دست و پای من ببند و مرا به نزدیک سلطان بر که برمن حد بسیار واجب است تا بر من حد براند . مرد همچنان کرد . چون سلطان او را بدید ، در او سیمای اهل صلاح دید . گفت :من این نتوانم بفرمود.تا او را به اعزاز به خانه بازبردند . چون فضیل به در خانه رسید آواز داد . اهل خانه گفتند که :آواز او بگشته است ، مگر زخمی خورده است . فضیل گفت :بلی ، زخمی عظیم خورده ام . گفتند :برکجا؟ گفت :برجان . پس درآمد زن را گفت :ای زن ! من قصد خانه خدای را دارم . اگر خواهی تا پای تو گشاده کنم . زن گفت :من هرگز از تو جدا نروم و هرجا که باشی با تو باشم . پس برفتند تا به مکه رسیدند . حق تعالی راه برایشان آسان گردانید و آنجا مجاور گشت و بعضی اولیا را دریافت و با امام ابوحنیفه مدتی هم صحبت بود ، و روایات عالی دارد و ریاضات شگرف ، و در مکه سخن بروگشاده شد ، و مکیان بر وی جمع شدند ی ، و همه را سخن گفتی ، تا حال او چنان گشت که خویشان واقربای او از باورد برخاستند ، و به دیدار او آمدند ، و در بزدند ، و در نگشاد . و ایشان بازنگشتند . فضیل بربام خانه آمد و گفت :اینت بی کار مردمانی که شما هستید ، خدای کارتان بدهاد . و مثل این سخن بسی بگفت تا همه گریان شدند و از دست بیفتادند و عاقبت همه ناامید از صحبت او بازگشتند و او همچنان بربام می بود و در نگشاد . نقل است که یک شب هارون الرشید ، فضل برمکی را _ که یکی از مقربان بود - گفت :امشب مرا برمردی بر که مرا به من نماید که دلم از طاق و طنب تنگ درآمده است . فضل او را به در خانه سفیان عیینه برد . در بزدند . گفت :کیست ؟ گفت :امیرالمومنین . گفت :چرا رنجه می شد ، مرا خبر می بایست کرد تا من خود بیامدی. هارون فضل را گفت :این مرد آن نیست که من می طلبم . این همان طال بقایی می زند که ما در آنیم . سفیان را از آن واقعه خبر کردند .گفت :چنانکه شما می طلبید فضیل عیاض است . آنجا باید رفت. آنجا رفتند و این آیت برمی خواند که ام حیب الذین اجترحوا السیئات ان یجعلهم کالذین آمنوا و عملواالصالحات الایة. هارون گفت :اگر پند می طلبم این کفایت است . معنی آیت آین است که پنداشتند کسانی که بدکرداری کردند که ما ایشان را برابر داریم با کسانی که نیکوکاری کردند ، و ایمان آوردند . پس دربزدند . فضیل گفت :کیست ؟ گفت :امیرالمومنین است . گفت :به نزدیک من چه کار دارد و من با او چه کار دارم ؟ گفت :چه طاعت داشتن اولوالامر واجب است . گفت :مرا تشویش مدهید . گفت :به دستوری درآیم یا به حکم ؟ گفت :دستوری نیست ، اگر به اکراه درآیید ، شما دانید . هارون دررفت . چون نزدیک فضیل رسید ، فضیل چراغ را پف کرد تا روی او نباید دید . هارون دست پیش برد . فضیل را دست بدو بازآمد . گفت :ما الیس هذالکف لونجا من النار . چه نرم دستی است ، اگر ازآتش خلاص یابد ! این بگفت و برخاست و در نماز ایستاد . هارون نیک متغیر شد و گریه بدو افتاد . گفت :آخر سخنی بگو . فضیل سلام بازداد و گفت :پدرت عم مصطفی بود علیه السلام . درخواست که مرا بر قومی امیر گردان . گفت :یا عم ! یک نفس تو را بر تو امیر کردم . یعنی یک نفس تو در طاعت خدای بهتر از هزار سال اطاعت خلقت تو را . ان الامارة یوم القیامة الندامة. هارون گفت : زیادت کن . گفت :چون عمربن عبدالعزیز را به خلافت نصب کردند ، سالم بن عبدالله و رجاء بن حیوة و محمد بن کعب را بخواند و گفت :من مبتلا شدم بدین بلیات ، تدبیر من چه چیز است که این را بلا می شناسم ، اگر چه مردمان نعمت می دانند . یکی گفت :اگر می خواهی که فردا از عدذاب خدای نجات بود ، پیران مسلمانان را چون پدر خوطش دان ، و جوانان را برادر ، و کودکان را چون فرزندان نگاه کن . با ایشان معاملت چنان کن که با پدر و برادر و فرزند کنند . گفت :زیاده کن . گفت :دیار اسلام چون خانه تو است و اهل آن عیالان تو . زاباک و اکرم اخاک و احسن علی ولدک . زیارت کن پدر راه و کرامت کن برادر را و نیکویی کن به جای فرزند. پس گفت :می ترسم از روی خوب تو که به آتش دوزخ مبتلا شود . از خدای تعالی بترس و جواب خدای را ساخته . و بیدار و هوشیار باش که روز قیامت حق تعالی تو را از آن یک یک مسلمان بازخواهد پرسید و انصاف هریک از تو طلب خواهد کرد ، اگر شبی پیرزنی درخانه یی بی برگ خفته باشد دامن تو گیرد و بر تو خصمی کند . هارون بسی بگریست . چنانکه هوش از او زایل خواست شد . فضل وزیر گفت :بس ! که امیرالمومنین را بکشتی . گفت :خاموش باش ! ای هامان ! که تو و قوم تو او را هلاک می کنید وآنگاه مرا می گویی او را بکشتی . کشتن این است . هارون بدین سخن گریستن زیادت کرد . آنگاه روی به فضل کرد ، گفت :تو را هامان از آن می گوید که مرا به جای فرعون نهاد . پس هارون گفت :تو را وام هست ؟ گفت :بلی ! وام خداوند است بر من به طاعت . اگر مرا بدین گیرد وای بر من ! گفت :ای فضیل وام خلق می گویم . گفت :سپاس خدایرا عزوجل که مرا از وی نعمت این حلالی است .از میراث ندارم تا بابندگانش بگویم . پس هارون صره دینار پیش او نهاد که این حلالی است . از میراث مادر من است . فضیل گفت: یا امیرالمومنین ! این پندهای من تورا هیچ سود نداشت ، و هم اینجا ظلم آغاز نهاد ی ،و بیدادگری پیش گرفتی . گفت :چه ظلم است ؟ گفت :من تو را نجات می خوانم ، تو مرا در بلا می اندازی ؟ این ظلم بود . من تو را می گویم آنچه داری به خداوند آن بازده . تو به دیگری که نمی باید داد می دهی ؟ سخن مرا فایده یی نیست . این بگفت واز پیش او برخاست و زر به در بیرون انداخت . هارون برون آمد و گفت :آوه ! ای رجل هو . او خود چه مردی است . ملک بر حقیقت فضیل است ، و صولت او عظیم است ، و حقارت دنیا در چشم او بسیار . نقل است که یک روز کودکی چهارساله در کنار داشت . مگر دهان بر وی نهاد چنانکه عادت پدران بود . آن کودک گفت :ای پدر !مرا دوست داری ؟ گفت :دارم . گفت :خدایرا دوست داری ؟ گفت :دارم . گفت :دل چند داری ؟ گفت :یکی ! گفت :به یک دل دو دوست توان داشت درحال؟ بدانست که آن نه آن کودک می گوید ، بل آن تعریفی است به حقیقت از غیرت حق . دست بر سرزدن گرفت . و توبه کرد ، ودل از طفل ببرید و دل به حق داد . نقل است که یک روز به عرفات ایستاده بود . آن همه خلق می گریستند . با چندان تضرع و زاری گریستن و خواهش کردن . گفت :ای سبحان الله ! اگر چندین مردم به یکبار به نزدیک مردی شوند ، و از وی یک دانگ سیم خواهند چه گوید . آنهمه مردم را نومید کند. آن مرد گفت :نه . گفت :برخداوند تعالی آمرزش همه آسانتر است از آنکه آن مرد دانگی سیم که بدهد که او اکرم الاکرمین است . امید آن است که همه را آمرزیده گرداند . در عرفات شبانگاه از او پرسیدند که حال این مردمان چون می بینی ؟ گفت :همه آمرزیده اند اگر من در میان ایشان نه امی . گفتند :چونست که ما هیچ ترسنده نمی بینیم . گفت :اگر شما ترسنده بودی ترسگاران از شما پوشیده نبودندی که ترسنده را نبیند مگر ترسنده ، و ماتم زدگانرا تواند دید . گفتند :مرد در کدام وقت در دوستی حق به غایت رسد ؟ گفت :چون منع و عطا هر دو بر او یکسان شوند به غایت محبت رسیده است . گفتند :چه گویی در کسی که خواهد که لبیک گوید و زهره ندارد گفتن از بیم آنکه نباید که گویند لا لبیک . گفت :امید چنان دارم که در آن موقف هر که خود را چنین بیند هیچ لبیک گوی ورای او نبود . گفتند :اصل دین چیست ؟ گفت :عقل . گفتند :اصل عقل چیست ؟ گفت :حلم گفتند :اصل حلم چیست ؟ گفت :صبر احمد حنبل . گفت :رضی الله عنه که از فضیل شنودم که هرکه ریسات طلب کرد خوار شد . گفتم :که مرا وصیتی کن . گفت :دم باش ، سرمباش. تو را این بسنده است . بشر حافی گفت :رضی الله عنه ، از او پرسیدم که زهد فاضلتر یا رضا ؟ گفت :رضا فاضلتر از آنکه راضی هیچ منزل طلب نکند بالای منزل خویش. سفیان ثوری گفت :رضی الله عنه . که یک شب بر او رفتم جمله شب آیات و اخبار و آثار می گفتم . چون برخاستم گفتم : اینت مبارک شبی که دوش بود ، و اینت ستوده نشستی که این شب بود . همانا که این نشست بهتر از وحدت . فضیل گفت :اینت شوم شبی که دوش بود ، و اینت نکوهید ه نشستی که نشست دوش بود . گفتم :چرا چنین گویی ؟ گفت :جمله شب تو دربند آن بودی تا سخنی نیکو از کجا گویی که مرا خوش آید و من بسته آن بودم تا جوابی نیکواز کجا پسند آید . هردو بیکدیگر و به سخن یکدیگر و به سخن یکدیگر از خدا بازمانده بودیم . تنهایی را دان بهتر و مناجات با خدای . یک روز عبدالله مبارک را دید که روی بدو نهاده بود . گفت :آنجا که رسیده ای بازگرد یا نه من بازگردم . می آیی تا تن مشتی سخن برمن پیمایی و من مشتی نیز برتو پیمایم . نقل است که یک روز یکی قصد او کرد. گفت :به چه آمده ای ؟ گفت :برای آسایش ، و مرا به دیدار تو راحت است . گفت :به خدای که این وحشت نزدیک تر است ، و نیامدی الا بدانکه نو مرا فریبی کنی به دروغ و من تورا دروغی برپیمایم و هم از انجا بازرگد و گفتی می خواهم تا بیمار شوم تا به نماز جماعت نباید شد تا خلقم را نباید دید . وگفت :اگر توانید که در جایگاهی ساکن شوید که نه کس شما را داند و نه شما کس را ، عظیم نیکوبود . چنین کنید . وگفت :منتی عظیم فراپذیرم از کسی که برمن بگذرد و مرا سلام نکند و چون بیمار شوم به عیادت من نیاید . وگفت :چون شب درآید شا شوم که مرا خلوتی بود بی تفرقه با حق ، و چون صبح برآید اندوهگن شوم از کراهیت دیدار خلق که نباید که درآیند ، و مرا از این خلوت تشویش دهند . وگفت :هرکه را از تنها بودن وحشت بود و به خلق انس دارد از سلامت دور است . وگفت :هرکه سخن از عمل شمرد سخنش اندک بود مگر در آنکه او را به کار آید . وگفت :هرکه از خدای ترسد زفان او گنگ بود . وگفت :چون حق تعالی بنده را دوست دارد اندوهش بسیار دهد ، و چون دشمنش دارد دنیا بروی فراخ گرداند . وگفت :اگر اندوهگینی در میآن امتی بگرید جمله امت را در کار آن اندوهگین کنند . وگفت :هرچیزی را زکوتی است و زکوة عقل اندوه طویل است ، چنانکه عجب است که کسی در بهشت بود و می گرید و ازاین است که کان رسول الله صلی الله علیه و سلم متواصل الاحزان . وگفت :عجبتر از آن بود حال کسی که در دنیا بود و می خندد و نمی داند که عاقبت کار چون خواهد بود . وگفت :پنج چیز است از علامات بدبختی :قساوت دل ؛ و نابودن اشک ؛ و بی شرمی ، و رغبت در دنیا ، و درازی امل . وگفت :چون خوف در دل ساکن شود چیزی که به کار نیاید برزفان آنکس نگذرد ، و بسوزد از آن خوف منازل شهوات و حب دنیا ، و رغبت در دنیا از دل دور کند . وگفت :هرکه از خدای بترسد جمله چیزها از او بترسد ، و هرکه از خدای نترسد از جمله چیزها بترسد . وگفت :خوف و هیبت از خدای برقدر علم بنده بود ، و زهد بنده در دنیا برقدر رغبت بنده بود در آخرت . وگفت :هیچ آدمی را ندیده ام دراین امت امیدوارتر به خدای و ترسنده تر از خدای الا ابن سیرین رضی الله عنهما . وگفت :اگرهمه دنیا به من دهند حلال و بی حساب ننگ دارم ، چنانکه شما از مردار ننگ دارید . وگفت :جمله بدیها را در یک خانه جمع کرده اند و کلید آن دنیا دوستی است ، و جمله نیکییها را در یک خانه جمع کرده اند و کلید آن دشمن دنیاست . وگفت :در دنیا شروع کرده اند و کلید آن دشمنی دنیاست . و جمله نیکیها را در یک خانه جمع کرده اند و کلید آن دشمنی دنیاست . وگفت :در دنیا شروع کردن آسان است اما از میان باز بیرون آمدن و خلاص یافتن دشوار است . وگفت :دنیا بیمارستان است و خلق در او چون دیوانگان و دیوانگان را در بیمارستان غل و قید باشد . وگفت :به خدای اگر آخرت از سفالی بودی باقی و دنیا از زر فانی سزا بودی که رغبت خلق به سفال باقی بودی فکیف که دنیا نیست الا سفال فانی ، و آخرت زرباقی . وگفت :هیچ کس را هیچ ندادند از دنیا تا از آخرتش صد چندان کم نکردند از بهر آنکه تورا به نزدیک خدای آن خواهد بود که کسب کرده ای و می کنی . اکنون خواه بسیار کن خواه اندک کن . وگفت :به جامه نرم و طعام خوش لذت مگیرید که فردا لذت آن جامه و آن طعام نباشد . وگفت :مردمان که از یکدیگر بریده شدند به تکلف شده اند . هرگاه که تکلف از میان برخزید گستاخ یکدیگر را بتوانند دید . وگفت :خدای عز وجل وحی فرستاد به کوهها که من بریکی از شما با پیغمبری سخن خواهم گفت همه کوهها تکبر کردند ، مگر طور سینا برو سخن گفت با موسی تواضع او را . وگفت :از تواضع فروتنی کردن است و فرمان بردن و هرچه گوید فراپذیرفتن . وگفت :هرکه خویشتن را قیمتی داند او را اندر تواضع نصیبی نیست . وگفت :سه چیز مجویید که نیابید :عالمی که علم که علم او به میزان عمل راست بود مجوید که نیامد و بی علم بمانید ، و عاملی که اخلاص او با عمل موافق بود مجویید که نیابید و بی عمل بمانید ؛ و برادری بی عیب مطلبید که نیابید و بی برادر بمانید . وگفت :هرکه با برادر خود دوستی ظاهر کند به زفان و در دل دشمنی او دارد خدای لعنتش کند و کور و کرش گرداند به دل . وگفت :وقتی بدانکه می کردند ریا می کردند ، اکنون بدانچه نمی کنند ریا می کنند . وگفت :دست بداشتن عمل برای خلق ریا بود و عمل کردن برای خلق شرک بود و اخلاص آن بود که حق تعالی او را از این دو خصلت نگاه دارد . وگفت :اگر سوگند خورم که من مرائی ام دوست تر دارم از آنکه سوگند خورم که من مرائی نیم . وگفت :اصل زهد راضی بودن است از حق تعالی به هرچه کند و سزاوارترین خلق به رضای خدای تعالی اهل معرفت اند . وگفت :هرکه خدایرا بشناسد به حق معرفت پرستش او کند به حق طاقت . وگفت :فتوت در گذاشتن بود از برادران . وگفت :حقیقت توکل آن است که به غیرالله امید ندارد و از غیر الله نترسد . وگفت :متوکل آن بود که واثق بود به خدای عزوجل که نه خدایرا در هرچه کند متهم دارد و نه شکایت کند .یعنی ظاهر و باطن یک رنگ بود در تسلیم . وگفت :چون تو را گویند خدایرا دوستداری خاموش باش که اگر گویی نه کافر باشی ، و اگر گویی دارم فعل تو به فعل دوستان نماند . وگفت :شرمم گرفت از خدای از بس که در مبرز رفتم و در هر سه روزش یکبار حاجت بودی . وگفت :بسا مردا که به مبرز رود و پاک بیرون آید و بسا مردا که در کعبه رودو پلید بیرون آید . وگفت :جنگ کردن با خردمندان آسانتر است که حلوا خوردن با بی خردان . وگفت :هر که در روی فاسقی بخندد خوش در ویران کردن مسلمانی سعی می کند . وگفت :هرکه ستوری را لعنت کند ستور گوید آمین ! از من و تو هرکه به خدای عاصیتر است لعنت بر او باد . وگفت :اگر مرا خبر آید که تو را یک دعا مستجاب است ، هرچه خواهی بخواه ، من آن دعا در حق سلطان صرف کنم از بهر آنکه اگر در صلاح خویش دعا کنم صلاح من بود تنها و در صلاح سلطان صلاح همه خلق بود . وگفت :دو خصلت است که دل را فاسد کند :بسیار خفتن و بسیار خوردن. وگفت :در شما دو خصلت است که هر دو از جهل است :یکی آنکه می خندید و عجمی ندیده اید و نصیحت می کنید و شب بیدار نبوده اید . وگفت :خدای عزوجل می گوید ای فرزند آدم اگر تو مرا یاد کنی من تو را یاد کنم و اگر تو مرا فراموش کنم و آن ساعت که تو مرا یاد نخواهی کرد آن برتوست نه از توست. اکنون می نگر تا چون می کنی . وگفت :خدای گفته است یکی از پیغامبران را ، که بشارت ده گناه گاران را ، که اگر توبه کنید بپذیرم و بترسان صدیقان را که اگر به عدل باایشان کار کنم همه را عقوبت کنم . یک روز کسی بر او درآمد . گفت :مرا پندی ده . گفت :اارباب متفرقون خیر ام الله الواحد القهار . یک روز پسر خود را دید که یک دینار زر می سخت تا بکسی دهد . آن شوخ که در نقش درست زر بود پاک می کرد . گفت : یا پسر این تو را از ده حج و ده عمره فاضلتر . و یکبار پسر او را بول بسته آمد . فضیل دست برداشت . گفت :یا رب ! به دوستی من تو را که از این رنجش برهان . هنوز برنخاسته بود که شفا پدید آمده بود . پس در مناجات گفتی :خداوندا ! رحمتی بکن که برتوبه من عالمی و عذابم مکن تو که بر من قادری . و پس گفتی :الهی مرا گرسنه می داری ، و عیال مرا گرسنه می داری ، و مرا و عیال مرا برهنه می داری ، و مرا به شب چراغ نمی دهی ، و تو این با اولیای خویش کنی ، به کدام منزلت فضیل این دولت یافت از تو؟ نقل است که سی سال هیچ کس لب او خندان ندیده بود مگر آن روز که پسرش بمرد ، تبسمی کرد . گفتند :خواجه ! این چه وقت این است ؟ گفت :دانستم که خدای راضی بود به مرگ این پسر . من موافقت رضای و در آخر کار می گفت :از پیغمبرانم رشک نیست که ایشان هم لحد ، هم صراط هم قیامت در پیش است . و جمله با کوتاه دستی نفسی نفسی خواهند گفت :واز فرشتگان رشک نیست که خوف ایشان زیادت از خوف بنی آدم است ، و ایشان را درد بنی آدم نیست ، و هرکه را این درد نبود من آن نخواهم . لکن از آن کس رشک است که هرگز از مادر نزاد و نخواهد زاد . نقل است که روزی مقربی خوشخوان پیش او آمد و آیتی بخواند . گفت :او را پیش پسر من برید تا برخواند وگفت :زینهار تا آیتی برنخوانی که صفت دوزخ و قیامت بود که او را طاقت آن نبود . اتفاقا مقری سورة القارعه برخواند . در حال نعره ای بزد و جان بداد . چون اجلش نزدیک آمد دو دختر داشت . عیال را وصیت کرد که چون من بمیرم این دختران را برگیر و برکوه بوقبیس بر رو ، و من زنده بودم این زنهاریان را بازدادم . چون فضیل را دفن کردند ، عیالش همچنین کرد که او گفته بود . بر سر کوه شد ، و دخترکان را آنجا برد ، و مناجات کرد ، وبسی بگریست ، و نوحه آغاز کرد . همان ساعت امیر یمن با دو پسر خود آنجا بگذشت . ایشان را دید . با گریستن و زاری گفت :شما از کجایید ؟ آن زن حال برگفت .امیر گفت :این دختران را به این پسران خویش دادم ، هریکی را ده هزار دینار کاوین کردم . تو بدین بسنده کردی؟ گفت :کردم . در حال عماریها و فرشها و دبیاها بساخت ، و ایشان را به یمن برد . من کان الله کان الله له . عبدالله مبارک گفت :چون فضیل بمرد اندوه همه برخاست . 35ch1zhjkuxmm3r0l0ey5a79gsli42u تذکرة الاولیاء/ذکر ابراهیم بن ادهم 0 29596 302432 167678 2026-10-05T20:50:19Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار عطار نیشابوری]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302432 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = ذکر ابراهیم بن ادهم رحمة الله علیه | مؤلف = عطار نیشابوری | قسمت = | قبلی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر فضیل عیاض|ذکر فضیل عیاض]] | بعدی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر بشر حافی رحمة الله علیه|ذکر بشر حافی رحمة الله علیه]] | یادداشت =[[تذکرة الاولیاء]] }} آن سلطان دنیا ودین ، آن سیمرغ قاف یقین ، آن گنج عالم عزلت ، آن خزینه سرای دولت ، آن شاه اقلیم اعظم ، آن پرورده لطف و کرم ، پیروقت ابراهیم بن ادهم رحمة الله علیه ، منفی وقت بود ، و صدیق دولت بود ، و حجت و برهان روزگار بود ، و در انواع معاملات ملت و اصناف حقایق حظی تمام داشت ، و مقبول همه بود و بسی مشایخ را دیده بود و با امام ابوحنیفه صحبت داشته بود ، و جنید گفت :رضی الله عنه مفاتیح العلوم ابراهیم . کلید علمهای این طریقت ابراهیم است . و یک روز پیش ابوحنیفه رضی الله عنه درآمد . اصحاب ابوحنیفه وی را به چشم تقصیر نگرستند ، بوحنیفه گفت :سیدنا ابراهیم ! اصحاب گفتند :این سیادت به چه یافت ؟ گفت :بدانکه دایم به خدمت خداوند مشغول بود و ما به خدمت تن های خود مشغول . و ابتدای حال او آن بود که او پادشاه بلخ بود و عالمی زیر فرمان داشت ، و چهل شمشیر زرین ، و چهل گرز زرین در پیش و پس او می بردند . یک شب بر تخت خفته بود . نیم شب سقف خانه بجنبید ، چنانکه کسی بر بام می رود . آواز داد که :کیست ؟ گفت : آشناست . اشتری گم کرده ام بر این بام طلب می کنم . گفت : ای جاهل ! اشتر بر بام می جویی ؟ گفت : ای غافل ! تو خدایرا در جامه اطلس خفته بر تخته زرین می طلبی ؟ از این هیبتی به دل او آمد و آتش در دلش افتاد تا روز نیارست . اندوهگن . ارکان دولت هریکی برجایگاه خویش ایستادند . غلامان صف کشیدند ، و بارعام دادند . ناگاه مردی با هیبت از در درآمد . چنانکه هیچ کس را از حشم و خدم زهره نبود که گوید تو کیستی ؟ جمله را زفانها به گلو فروشد همچنان می آمد تا پیش تخت ابراهیم . گفت :چه می خواهی ؟ گفت : در این رباط فرو می آیم . گفت : این رباط فرو می آیم . گفت : این رباط نیست .سرای من است !تو دیوانه ای . گفت : این سرای پیش از این از آن که بود ؟ گفت : از آن پدرم . گفت : پیش از آن ؟ گفت : از آن پدر پدرم. گفت : پیش از آن ؟ گفت : از آن فلان کس. گفت : پیش از آن ؟ گفت : از آن پدر فلان کس . گفت : همه کجا شدند ؟ گفت : برفتند و بمردند . گفت : پس نه رباط این بود که یکی می آید و یکی می گذرد ؟ این بگفت و ناپدید شد ، واو خضر بود علیه السلام . سوز و آتش جان ابراهیم زیاده شد و دردش بر درد بیفزود تا این چه حال است و آن حال یکی صد شد که دید روز با شنید شب جمع شد ، و ندانست که از چه شنید ، و نشناخت که امروز چه دید . گفت :اسب زین کنید که به شکار می روم که مرا نشناخت که امروز چه دید . گفت : اسب زین کنید که به شکار می روم که مرا امروز چیزی رسیده است . نمی دانم چیست . خداوندا ! این حال به کجا خواهد رسید ؟ اسب زین کردند. روی به شکار نهاد . سراسیمه در صحرا می گشت . چنانکه نمی دانست که چه می کند . در آن سرگشتگی از لشکر از لشکر جدا افتاد . در راه اوازی شنید که :انتبه بیدار گرد . ناشنیده کرد و برفت . دوم بار همین آواز آمد . هم به گوش درنیاورد . سوم بار همان شنود . خویشتن را از آن دور افگند . چهارم بار آواز شنود که :انتبه قبل ان تنبه بیدار گرد ، پیش از آن کت بیدار کنند . اینجا یکبارگی از دست شد . ناگاه آهویی پدید آمد . خویشتن را مشغول بدو کرد. آهو بدو به سخن آمد که مرا به صید تو فرستاده اند . تو مرا صید نتوانی کرد . الهذا خلقت او بهذا امرت تو را از برای این کار آفریده اند که می کنی . هیچ کار دیگری ندارم . ابراهیم گفت : آیا چه حالی است ؟ روی از آهو بگردانید . همان سخن که از آهو شنیده بود از قربوس زین و آواز آمد . فزعی و خوفی درو پدید آمد و کشف زیادت گشت . چون حق تعالی خواست کار تمام کند ، سدیگر بار از گوی گریبان همان آواز آمد . آن کشف اینجا به اتمام رسید ، و ملکوت برو گشاده گشت . فروآمد ، و یقین حاصل شد ، و جمله جامه و اسب از آب چشمش آغشته گشت . توبه ای کرد نصوح ، و روی از راه یکسو نهاد . شبانی را دیدنمدی پوشیده ، و کلاهی از نمد بر سرنهاده ، گوسفندان در پیش کرده . بنگریست . غلام وی بود . قبای زر کشیده و کلاه معرق بدو داد ، و گوسفندان بدو بخشید ، و نمد از او بستد و درپوشید ، و کلاه نمد بر سر نهاد و جمله ملکوت به نظاره اوو بایستادند که زهی سلطنت ، که روی نمد پسر ادهم نهاد .جامه نجس دنیا بینداخت و خلعت فقر درپوشید .پس همچنان پیاده در کوهها و بیابانهای بی سر و بن می گشت و بر گناهان خود توجه می کرد تا به مرورود رسید . آنجا پلی است . مردی را دید که از آن پل درافتاد ، و اگر آبش ببردی در حال هلاک شدی . از دور بانگ کرد :اللهم احفظه . مرد معلق در هوا بماند ، تا برسیدند و او را برکشیدند ، و در ابراهیم خیره بماندند تا این چه مردی است . پس از آنجا به نیشابور افتاد . گوشه ای خالی می جست که به طاعت مشغول شود تا بدان غار افتاد ، که مشهور است نه سال ساکن غار شد . در هر خانه ای سه سال و که دانست که او در شبها و روزها در آنجا در چه کار بود که مردی عظیم و سرمایه ای شگرف می باید تا کسی به شب تنها در آنجا بتواند بود . روز پنج شنبه به بالای غار بررفتی و پشته هیزم گرد کردی و صبحگاه روی به نشابور کردی ، و آن را بفروختی ، و نماز جمعه بگزاردی ، بدان سیم نان خریدی ، و نیمه ای به درویش دادی و نیمه ای به کار بردی و بدان روزه گشادی ، و تا دگر هفته باز ساختی . نقل است که در زمستان شبی در آن خانه بود ، و به غایت سرد بود ، و او یخ فروشکسته بود و غسلی کرده .چون همه شب سرما بود ، و تا سحرگاه در نماز بود . وقت سحر بیم بود که از سرما هلاک گردد ، مگر خاطرش آتشی طلب کرد . پوستینی دید ، در پشت اوفتاده ، و در خواب شد .چون از خواب درآمد روز روشن شده بود ، و او گرم گشته بود ، بنگریست . آن پوستین اژدهایی بود با دو چشم . چون دو سکره خون . عظیم هراسی د راو پدید آمد . گفت :خداوندا!تو این را در صورت لطف به من فرستادی ، کنون در صورت قهرش می بینم . طاقت نمی دارم . در حال اژدها برفت و دو سه بار پیش او روی در زمین مالید و ناپدید گشت . نقل است که چون مردمان از کار او آگاه شدند از غار بگریخت و روی به مکه نهاد و آن وقت که شیخ بوسعید رحمة الله علیه به زیارت آن غار رفته بود گفت :سبحان الله!اگر این غار پرمشک بودی چندین بوی ندادی که جوانمردی به صدق روزی چند اینجا بوده است ، این همه روح و راحت گشته است . پس ابراهیم از بیم شهرت روی در بادیه نهاد . یکی از اکابر دین در بادیه بدو رسید .نام مهین خداوند بدو آموخت و برفت .او بدان نام مهین خدایرا بخواند .در حال حضر را دید علیه السلام . گفت :ای ابراهیم ! آن برادر من بود داود که نام مهین در تو آموخت . پس میان خضر و او بسی سخن برفت ، و پیر او خضر بود علیه السلام که اولش او درکشیده بود به اذن الله تعالی و در بادیه که می رفت گفت :به ذات العرق رسیدم . هفتاد مرقع پوش را دیدم جان بداده ، و خون از بینی و گوش ایشان روان شده ، گرد آن قوم برآمد . یکی را رمقی هنوز مانده بود . پرسیدم که :ای جوانمرد !این چه حالت است ؟ گفت :ای پسر ادهم علیک بالماء و المحراب ! دور دور مرو که مهجور گردی ، و نزدیک نزدیک میا که رنجور گردی . کس مبادا که بر بساط سلاطین گستاخی کند . بترس از دوستی که حاجیان را چون کافران روم می کشد و با حاجیان غزا می کند بدانکه ما قومی بودیم صوفی ، قدم به توکل در بادیه نهادیم ، و عزم کردیم که سخن نگوییم . و جز از خداوند اندیشه نکنیم ، و حرکت و سکون از بهر او کنیم ، و به غیری التفات ننماییم ، چون بادیه گذاره کردیم و به احرام گاه رسیدیم ، خضر علیه السلام به ما رسید . سلام کردیم و او سلام را جواب داد . شاد شدیم . گفتیم :الحمدلله که سفر برومند آمد و طالب به مطلوب پیوست ، که چنین شخصی به استقبال ما آمد . حالی به جانهای ما ندا کردند که :ای کذابان و مدعیان ! قولتان و عهدتان این بود ؟ مرا فراموش کردید و به غیر من مشغول گشتید ؟ بروید که تا من به غرامت ، جان شما به غارت نبرم و به تیغ غیرت خون شما نریزم ، با شما صلح نکنم . این جوانمردان را که می بینی همه سوختگان این بازخواست اند .هلا ، ای ابراهیم ! تو نیز سر این داری پای در نه ، والا دور شو . ابراهیم حیران و سرگردان آن سخن شد . گفت :گفتم تو را چرا رها کردند .گفت: گفتند ایشان پخته اند ، تو هنوز خامی .ساعتی جان کن تا تو نیز پخته شوی ، چون پخته شوی ، چون پخته شدی تو نیز از پی درآیی . این بگفت و او نیز جان بداد . خونریز بود همیشه در کشور ما جان عود بود همیشه در مجمر ما داری سر ما و گرنه دور از بر ما ما دوست کشیم و تو نداری سر ما نقل است که چهار ده سال در قطع بادیه کرد که همه راه در نماز و تضرع بودتا به نزدیک مکه رسید . پیران حرم خبر یافتند . همه به استقبال او بیرون آمدند . او خویش در پیش قافله انداخت تا کسی او را نشناسد . خادمان از پیش برفتند . ابراهیم را بدیدند ، در پیش قافله می آمد . او را ندیده بودند ، ندانستند .چون بدو رسیدند گفتند :ابراهیم ادهم نزدیک رسیده است که مشایخ حرم به استقبال او بیرون آمده اند ؟ ابراهیم گفت :چه می خواهید از آن زندیق ؟ ایشان در حال سیلی در او بستند . گفتند :مشایخ مکه به استقبال او می شوند ، تو او را زندیق می گویی؟ گفت :من می گویم زندیق اوست . چون از او درگذشتند ، ابراهیم روی به خود کرد و گفت:هان ! می خواستی که مشایخ به استقبال تو آیند باری سیلی چند بخوردی . الحمدالله که به کام خودت بدیدم . پس در مکه ساکن شد ، رفیقانش پدید آمدند و او از کسب و دست خود خوردی . درودگری کردی. نقل است که چون از بلخ برفت او را پسری ماند به شیر . چون بزرگ شد ، پدر خویش را از مادر طلب کرد . مادر حال بگفت که پدر تو گم شد . به بلخ منادی فرمود که هرکه را آرزوی حج است بیایید . چهار هزار کس بیامدند . همه را نفقه داد و اشتر خویش داد و به حج برد ، به امید آنکه خدای دیدار پدرش روزی کند . چون به مکه درآمدند ، به در مسجد حرام مرقع داران بودند . پرسید ایشان را که :ابراهیم ادهم را شناسید ؟ گفتند :یار ماست . ما را میزبانی کرده است وبه طلب طعام رفته . نشان وی بخواست . بر اثر وی برفت . به بطحاء مکه بیرون آمدند . پدر را دید پای برهنه و با پشته ای هیزم همی آمد . گریه براو افتاد ، و خود را نگاه داشت . پس پی او گرفت وبه بازار و بانگ می کرد من یشتری الطیب بالطیب .حلالی به حلالی که خرد . نانوایی خواندش و هیزم بستد و نانش بداد . نان به سوی اصحاب خود برد و پیش ایشان نهاد . پس ترسید که اگر گویم من کیم از او بگریزد . برفت تا با مادر تدبیر کند تا طریق چیست ؟ او را با دست آوردن مادرش به صبر فرمود . گفت :صبر کن تا حج بگزاریم . چون پسر رفت ابراهیم با یاران نشسته بود . وصیت کرد یاران را که امروز در این حج زنان باشند و کودکان .چشم نگه دارید . همه قبول کردند .چون حاجیان در مکه آمدند و خانه را طواف کردند . ابراهیم با یاران در طواف بود . پسری صاحب جمال در پیش آمد . ابراهیم تیز بدو نگریست . یاران آن بدیدند . از او عجب داشتند . چون از طواف فارغ شدند ، گفتند :رحمک الله ! ما را فرمودی که به هیچ زن و کودک نگاه مکنید و تو خود به غلامی نیکوروی نگاه کردی. گفت :شما دیدیدت ؟ گفتند :دیدیم. گفت :چون از بلخ بیامدم پسری شیرخواره رها کردم . چنین دانم که این غلام آن پسر است . روز دیگر یاری از پیش ابراهیم بیرون شد ، و قافله بلخ را طلب کرد ، و به میان قافله درآمد . به میان ، خیمه ای دید از دیبا زده ، و کرسی در میان خیمه نهاده ، و آن پسر بر کرسی نشسته ، و قرآن می خواند و می گریست . آن یار ابراهیم را بار خواست و گفت :تو از کجایی؟ گفت :من از بلخم . گفت :پسر کیستی ؟ پسر دست بر روی نهاد ،و گریه بر او فتاد و مصحف از دست بنهاد . گفت :من پدر را نادیده ام مگر دیروز . نمی دانم که او هست یا نه و می ترسم که اگر گویم . بگریزم که او از ما گریخته است . پدر من ابراهیم ادهم است . ملک بلخ . آن مرد او را برگرفت تا سوی ابراهیم اورد . مادرش با او به هم برخاست و آمد تا نزدیک ابراهیم ؛ و ابراهیم با یاران پیش رکن یمانی نشسته بودن . از دور نگاه کرد . آن یار خود را دید ، با آن کودک و مادر ش. چون آن زن او را بدید ، بخروشید و صبرش نماند . گفت :اینک پدرت رستخیزی پدید آمد که صفت نتوان کرد . جمله خلق و یاران یکبار در گریه آمدند . چون پسر به خود بازآمد بر پدر سلام کرد . جمله خلق و یاران یکبار در گریه آمدند . چون پسر به خود بازآمد بر پدر سلام کرد . ابراهیم جواب داد و در کنارش گرفت و گفت :برکدام دینی ؟ گفت :بر دین اسلام . گفت :الحمدلله . گفت :قرآن می دانی ؟ گفت :دانم . گفت :الحمدالله . گفت :علم آموخته ای ؟ گفت :آموخته ام . گفت :الحمدلله . پس ابراهیم خواست تا برود .پسر البته دست از او رها نمی کرد و مادرش فریاد دربسته بود. ابراهیم روی سوی آسمان کرد.گفت:الهی اغثنی .پس اندر کنار او جان بداد.یاران گفتند:یا ابراهیم چه افتاد ؟ گفت:چون او را کنار گرفتم ، مهر او در دلم بجنبید . ندا آمد که ای ابراهیم ! تدعی محبتنا و تحب معنا غیرنا . دعوی دوستی ما کنی ، و با ما به هم دیگری دوست داری ، و به دیگری مشغول شوی ، و دوستی به انبازی کنی ، و یاران را وصیت کنی که به هیچ زن بیگانه و کودک نگاه مکنید ؟ و تو بدان زن و کودک دل آویزیدی؟ چون این ندا بشنیدم دعا کرد من که یا رب العزة! مرا فریاد رس .اگر محبتاو مرا از محبت تو مشغول خواهد کرد ، یا جان او بردار یا جان من . دعا در حق او اجابت افتاد . اگر کسی را از این حال عجب آید . گویم که ابراهیم ، پسر قربان کرد . عجب نیست . نقل است که ابراهیم گفت :شبها فرصت می جستم تا کعبه را خالی یابم از طواف ، و حاجتی خواهم . هیچ فرصت نمی یافتم ، تا شبی بارانی عظیم می آمد . برفتم و فرصت را غنیمت شمردم ، تا چنان شد که کعبه ماند و من . طوافی کردم ، و دست در حلقه زدم ، و عصمت خواستم از گناه ندایی شنیدم که :عصمت می خواهی از تو گناه ! همه خلق از من همین می خواهند .اگر همه را عصمت دهم دریاهای غفاری و غفوری و رحمانی و رحیمی من کجا شود . پس گفتم :اللهم اغفرلی ذنوبی . ندایی شنودم که :از همه جهان با ما سخن گویی و سخن خود گویی!آن به سخن تو دیگران گویند . در مناجات گفته است :الهی تو می دانی که هشت بهشت در جنب اکرامی که با من کرده ای اندک است ، و در جنب محبت خویش و در جنب انس دادن مرا به ذکر خویش ، و در جنب فراغتی که مرا داده ای ، در وقت تفکر کردن من در عظمت تو . و دیگر مناجات او این بود : یا رب!مرا از ذل معصیت به عز طاعت آور . می گفتی :الهی ! آه ، من عرفک فلم یعرفک فکیف حال من لم یعرفک.آه ! آنکه تو را می داند نمی داند ، پس چگونه باشد حال کسی که تو را نداند . نقل است که گفت :پانزده سال سختی و مشقت کشیدم تا ندایی شنیدم که کن عبدا فاسترحت . برو بنده باش ، و در راحت افتادی . یعنی فاستقم کما امرت . نقل است که از او پرسیدند :تو را چه رسید که آن مملکت را بماندی ؟ گفت :روزی بر تخت نشسته بودم ، آیینه ای در پیش من داشتند . در آن آیینه نگاه کردم . منزل خود گور دیدم ، و در آن مونسی نه ؛ سفری دراز دیدم در پیش و مرا زادی نه ؛ قاضی یی عادل دیدم ، و مرا حجت نه ؛ ملک بر دلم سرد شد . گفتند :چرا از خراسان بگریختی ؟ گفت:آنجا بسی می شنیدم که دوست چون بود و چگونه ؟ گفتند :چرا زنی نمی خواهی ؟ گفت :هیچ زن شویی کند تا شوهر گرسنه و برهنه داردش ؟ گفتند :نه . گفت :من از آن زن نمی کنم که هر زنی که من کنم گرسنه و برهنه ماند . اگر توانمی خود را طلاق دهمی ! دیگری بر فتراک با خویشتن غره چون کنم ؟ پس از درویشی که حاضر بود پرسید :زن داری ؟ گفت :نی . گفت :نیک نیک است . درویش گفت :چگونه ؟ گفت :آن درویش که زن کرد در کشتی نشست و چون فرزند آمد غرق شد ؟ نقل است که یک روز درویشی را دید که می نالید . گفت :پنداریم که درویشی را رایگان خریده ای . گفت :درویشی را خرند ؟ گفت :باری من به ملک بلخ خریدم ، هنوز به ارزد . نقل است که کسی ابراهیم را هزار دینار آورد که :بگیر! گفت :من از درویشان نستانم . گفت :من توانگرم . گفت :از آنکه داری زیادت بایدت ؟ گفت :باید . گفت :برگیر که سر همه درویشان تویی . خود این درویشی نمی بود . گدایی بود . سخن اوست که گفت : سخت ترین حالی که مرا پیش آید آن بود که جایی برسم که مرا بشناسند ؛ که درآمدندنی خلق ، و مرا بشناختندی ، و مرا مشغول کردندی. آنگاه مرا از آنجا باید گریخت . ندانم که کدام صعبتر است :به وقت ناشناختن ذل کشیدن ، یا به وقت شناختن از عز گریختن ؟ و گفت :ما درویشی جستیم توانگری پیش آمد ، مردمان دیگر توانگری جستند ایشان را درویشی جستیم توانگری پیش آمد ، مردمان دیگر توانگری جستند ایشان را درویشی پیش آمد . مردی ده هزار درم پیش او برد ، نپذیرفت . گفت :می خواهی که نام من از میان درویشان پاک کنی به این قدر سیم؟ نقل است که چون واردی از غیب برو فروآمدی ، گفتی :کجا اند ملوک دنیا تا ببینند که این چه کار و بارست تا از ملک خودشان ننگ آید . و گفت :صادق نیست هر که شهوت طلب کند . و گفت :اخلاص ، صدق نیت است با خدای تعالی . و گفت :هر که دل خود را حاضر نیابد در سه موضع ، نشان آن است که در بر او بسته اند :یکی در وقت خواندن قرآن ؛ دوم در وقت ذکر گفتن ؛ سوم در وقت نماز کردن . و گفت :علامت عارف آن بود که بیشتر خاطر او در تفکر بود و درعبرت ، و بیشتر سخن او ثنا بود و مدحت حق ، و بیشتر عمل او طاعت ، و بیشتر نظر او در لطایف صنع بود ، و قدرت . و گفت :سنگی دیدم در راهی افگنده و بر وی نبشته که ، اقلب و اقرأ. برگردان و برخوان . برگردانیدم و برخواندم . بدان سنگ نوشته بود : چون تو عمل نکنی بدانچه می دانی چگونه می طلبی آنچه نمی دانی ؟ و گفت :در این طریق هیچ چیز بر من سخت تر از مفارقت کتاب نبود ؛ که فرمودند . مطالعه نکن . و گفت :گرانترین اعمال در ترازو آن خواهد بود فردا که امروز بر تو گرانتر است . و گفت :سه حجاب باید که از پیش دل سالک برخیزد تا در دولت برو گشاده گردد. یکی آنکه اگر مملکت هر دو عالم به عطای ابدی بدو دهند ، شاد نگردد از برای آنکه به موجود شاد گردد ، و هنوز مردی حریص است و الحریص محروم ؛ دوم حجاب آن است که اگر مملکت هر دو عالم او را بود و از او بستانند به افلاس اندوهگن نگردد ، از برای آنکه این نشان سخط بود و الساخط معذب ؛ سوم آنکه به هیچ مدح و نواخت فریفته نگردد که هر که بنواخت فریفته گردد ، حقیر همت گردد ، و حقیر همت محجوب بود . عالی همت باید که بود . نقل است که یکی را گفت :خواهی که از اولیا باشی ؟ گفت :بلی . گفت :به یک ذره دنیا و آخرت رغبت مکن ، و روی به خدای آر به کلیت ، و خویشتن از ماسوی الله فارغ گردان ، و طعام حلال خور بر تو نه صیام روز است و نه قیام شب . و گفت :هیچکس در نیافت پایگاه مردان ، به نماز و روزه و غزو و حج مگر بدانکه بدانست که در حلق خویش چه می آرد . گفتند :جوانی است صاحب وجد ، و حالتی دارد ، و ریاضتی شگرف می کند . ابراهیم گفت :مرا آنجا بریت تا او را ببینم. ببردند . جوان گفت :مهمان من باش . سه روز آنجا باشید و مراقبت حال آن جوان کرد ، زیادت از آن بود که گفته بودند ، جمله شب بی خواب و بی قرار بود . یک لحظه نمی آسود و نمی خفت . ابراهیم را غیرتی آمد . گفت :ما چنین فسرده و وی جمله شب بی خواب و بی قرار ؟ گفت :بیا تا بحث حال او کنیم تا هیچ از شیطان در این حالت راه یافته است یا همه خالص است چنانکه می باید . پس با خود گفت :آنچه اساس کار است تفحص باید کرد . پس اساس کار و اصل کار لقمه است . بحث لقمه او کرد نه ته بروجه حلال بود . گفت :الله اکبر ! شیطانی است . پس جوان را گفت :من سه روز مهمان تو بودم ، باز تو بیا و چهل روز مهمان من باش . جوان گفت :چنان کنم . ابراهیم از مزدوری لقمه خوردی . پس جوان را بیاورد و لقمه خویش می داد . جوان را حالتش گم شد و شوقش نماند و عشقش ناپدید گشت . آن گرمی و بی قراری و بی خوابی و گریه وی پاک برفت . ابراهیم را گفت :آخر تو با من چه کردی ؟ گفت :آری لقمه تو به وجه نبود . شیطان با آن همه در تو می رفت و می آمد . چون لقمه حلال به باطن تو فروشد آنچه تو را می نمود ، چون همه نمود شیطانی بود . به لقمه حلال که اصل کار است پدید آمد تا بدانی که اساس این حدیث لقمه حلال بود . نقل است که سفیان را گفت :هر که شناسد آنچه می طلبد خوار گردد در چشم او ، آنچه بدل باید کرد . سفیان را گفت : تو محتاجی به اندک یقین ، اگر چه علم بسیار داری . نقل است که یک روز ابراهیم و شقیق هر دو به هم بودند . شقیق گفت :چرا از خلق می گریزی ؟ گفت :دین خویش در کنار گرفته ام و از این شهر بدان شهر و از این سر کوه بدان سر کوه می گریزم . هر که مرا بیند پندارد که حمالی ام یا وسواس دارم ، تا مگر دین از دست ابلیس نگاه دارم ، و به سلامت ایمان از دروازه مرگ بیرون برم . نقل است که در رمضان به روز گیاه درودی و آنچه بدادندی به درویشان دادی و همه شب نماز کردی و هیچ نخفتی . گفتند :چرا خواب با دیده تو آشنا نشود . گفت :زیرا که یک ساعت از گریستن نمی آسایم ، چون بدین صفت باشم خواب مرا چگونه جایز بود؟ چون نماز بگزاردی دست به روی خود باز نهادی . گفتی :می ترسم که نباید که به رویم باز زنند . نقل است که یک روز هیچ نیافت . گفت :الهی اگرم هیچ ندهی به شکرانه چهارصد رکعت نماز زیادت کنم . سه شب دیگر هیچ نیافت . همچنین چهارصد رکعت نماز کرد ، تا شب هفتمین رسید . ضعفی در وی پدید آمد . گفت :الهی ! اگرم بدهی شاید . در حال جوانی بیامد . گفتش به قوتی حاجت هست ؟ گفت :هست . او را به خانه برد . چون در روی او نگریست نعره بزد . گفتند :چه بود ؟ من غلام توام و هرچه دارم از آن توست . گفت :آزادت کردم و هرچه در دست تو است به تو بخشیدم . مرا دستوری ده تا بروم . و بعد از این گفت :عهد کردم الهی به جز از تو هیچ نخواهم که از کسی نان خواستم ، دنیا را پیش من آوردی . نقل است که سه تن همراه او شدند . یک شب در مسجدی خراب عبادت می کردند . چون بخفتند وی بر در ایستاد تا صبح . او را گفتند :چرا چنین کردی ؟ گفت :هوا عظیم سرد بود و باد سرد . خویشتن را به جای درکردم تا شما را رنج کمتر بود. نقل است که عطاء سلمی آورده است به اسناد عبدالله مبارک که ابراهیم در سفری بود و زادش نماند . چهل روز صبر کرد و گل خورد و با کس نگفت تا رنجی از وی به برادران وی نرسد . نقل است که سهل بن ابراهیم گوید :با ابراهیم ادهم سفر کردم . من بیمار شدم آنچه داشت بفروخت و بر من نفقه کرد . آرزویی از وی خواستم . خری داشت ، بفروخت و بر من نفقه کرد . چون بهتر شدم گفتم :خر کجاست ؟ گفت :بفروختم . گفتم :بر کجانشینم . گفت : یا برادر بر گردن من نشین . سه منزل را بر گردن نهاد و ببرد . نقل است که عطاء سلمی گفت :یکبار ابراهیم را نفقه نماند . پانزده روز ریگ خورد . گفت :از میوه مکه چهل سال است تا نخورده ام و اگر نه در حال نزع بودمی خبر نکردمی . و از بهر آن نخورد که لشکریان بعضی از آن زمینهای مکه خریده بودند . نقل است که چندین حج پیاده بکرد از چاه زمزم آب برنکشید . گفت :زیرا که دلو و رسن آن از مال سلطان خریده بودند . نقل است که هر روزی به مزدوری رفتی و تا شب کار کردی و هر چه بستدی در وجه یاران خرج کردی . اما تا نماز شام بگزاردی و چیزی بخریدی و بر یاران آمدی شب در شکسته بودی . یک شب یاران گفتند : او دیر می آید . بیایید تا ما نان بخوریم و بخسبیم تا او بعد از این پگاهتر آید ، او دیر می آید . بیایید تا مان بخوریم و بخسبیم تا او بعد از این پگاهتر آید و ما را دربند ندارد . چنان کردند . چون ابراهیم بیامد ایشان را دید ، خفته . پنداشت که هیچ نخورده بودند و گرسنه خفته اند . در حال آتش درگیرانید و پاره ای آرد آورده بود . خمیر کرد تا ایشان را چیزی سازد تا چون بیدار شوند بخورند تا روز روزه توانند داشت .یاران از خواب درآمدند . او را دیدند ، محاسن بر خاک نهاده ، و در آتش پف پف می کرد ، و آب از چشم او می رفت ، و دود گرد بر گرد او گرفته ، گفتند :چه می کنی ؟ گفت :شما را خفته دیدم . گفتم :مگر چیزی نیافته اید و گرسنه بخفته اید . از جهت شما چیزی می سازم تا چون بیدار شوید تناول کنید . ایشان گفتند :بنگرید که او با ما در چه اندیشه است و ما با او در چه اندیشه بودیم . نقل است که هر که با او صحبت خواستی کرد ، شرط بکردی . گفتی :اول من خدمت کنم و بانگ نماز بگویم و هر فتوحی که باشد دنیایی هر دو برابر باشیم . وقتی مردی گفت :من طاقت این ندارم . ابراهیم گفت :من در عجبم از صدق تو . نقل است که مردی مدتی در صحبت ابراهیم بود . مفارقت خواست کرد . گفت :یا خواجه ! عیبی که در من دیده ای مرا خبر کن . گفت : در تو هیچ عیبی ندیده ام زیرا که در تو به چشم دوستی نگرسته ام . لاجرم هرچه از تو دیده ام مرا خوش آمده است . نقل است که عیال داری بود . نماز شام می رفت و هیچ چیز نداشت از طعام ، و گرسنه بود ، و دلتنگ که به اطفال و عیال چه گویم که دست تهی می روم . در دردی عظیم می رفت . ابراهیم را دید ساکن نشسته . گفت :یا ابراهیم ! مرا از تو غیرت می آید که تو چنین ساکن و فارغ نشسته ای و من چنین سرگردان و عاجز . ابراهیم گفت :هرچه ما کرده ایم از حجتها و عبادتهای مقبول و خیرات مبرور این جمله را به تو دادیم . تو یک ساعت اندوه خود را به ما دادی. نقل است که معتصم پرسید از ابراهیم که چه پیشه داری ؟ گفت :دینار را به طالبان دنیا مانده ام و عقبی را به طالبان عقبی رها کرده ام و بگزیدم . در جهان ذکر خدای و در آن جهان لقای خدای . دیگری از او پرسید :پیشه تو چیست ؟ گفت :تو ندانسته ای که کارکنان خدای را به پیشه حاجت نیست . نقل است که یکی ابراهیم را گفت :ای بخیل ! گفت :من در ولادت بلخ مانده ام و ترک ملکی گرفتم ، من بخیل باشم ؟ تا روزی مزیتی موی او راست می کرد . مریدی از آن او آنجا بگذشت . گفت :چیزی داری؟ همیانی زر آنجا بنهاد . وی به مزین داد . سایلی پرسید ، از مزین چیزی بخواست .مزین گفت :برگیر ! ابراهیم گفت :در همیان زر است . گفت :می دانم ای بخیل ! الغنا غنی القلب لا غنا المال . گفت :زر است . گفت :ای بطال ! به آنکس می دهم که می داند که چیست . ابراهیم گفت :هرگز آن شرم را با هیچ مقابله نتوانم کرد ، و نفس را به مراد خویش آنجا دیدم . ابراهیم گفت :هرگز آن شرم را با هیچ مقابله نتوانم کرد ، و نفس را به مراد خویش آنجا دیدم . وی را گفتند :تا در این راه آمدی ، هیچ شادی به تو رسیده است ؟ گفت :چند بار ! به کشتی در بودم و مرا کشتی بان نمی شناخت . جامه خلق داشتم و مویی دراز ، و بر حالی بودم که از آن اهل کشتی جمله غافل بودند ، و بر من می خندیدند ، و افسوس می کردند ، و در کشتی مسخره ای بود . هر ساعتی بیامدی ، موی سر من بگرفتی و برکندی ، و سیلی بر گردن من زدی . من خود را به مراد خود یافتمی ، و بدان خواری نفس خود شاد می شدمی - که ناگاه موجی عظیم برخاست ، و بیم هلاک پدید آمد . ملاح گفت :«یکی از اینها را در دریا می باید انداخت تا کشتی سبک شود ، مرا گرفتند تا در دریا بیندازند . موج بنشست و کشتی آرام گرفت . آن وقت که گوشم گرفته بودند تا در آب اندازند نفسی را به مراد دیدم و شاد شدم . یکبار دیگر به مسجدی رفتم تا بخسبم . پایم گرفتند و می کشیدند و مسجد را سه پایگاه بود . سرم بر هر پایه ای که بیامدی بشکستی ، و خون روان شدی . نفس خود را به مراد خویش دیدم و چون مرا بر این سه پایگاه برانداختندی بر هرپایگاهی سر اقلیمی بر من کشف شد . گفتم : کاشکی پایه مسجد زیادت بودی تا سبب دولت زیادت بودی . یکبار دیگر آن بود که در حالی گرفتار آمدم ، مسخره ای بر من بول کرد ؛ آنجا نیز شاد شدم . یکبار دیگر پوستینی داشتم ، جنبنده ای بسیار در آن افتاده بود ، و مرا می خوردند ، ناگاه از آن جامه ها که در خزینه نهاده بودم یادم آمد ، نفس فریاد برآورد که آخر این چه رنج است ؟ آنجا نیز نفس به مراد دیدم. نقل است که یکبار در بادیه بر توکل بودم . چند روز چیزی نیافتم . دوستی داشتم .گفتم :اگر بر وی روم توکلم باطل شود در مسجد شدم و بر زبان براندم که توکلت علی الحی الذی لایموت لا اله الا هو . هاتفی آواز داد که سبحان آن خدایی که پاک گردانیده است روی زمین را ، از متوکلان . گفتم :چرا ؟ گفت :متوکل که بود ؟ آنکه برای لقمه ای که دوستی مجازی به وی دهد راهی دراز در پیش گیرد و آنگاه گوید توکلت علی الحی الذی لایموت ، دروغی را توکل نام کرده ای . و گفت :وقتی زاهدی متوکل را دیدم پرسیدم که تو از کجا خوری ؟ گفت :این علم به نزدیک من نیست . از روزی دهنده پرس مرا با این چه کار ؟ و گفت :وقتی غلامی خریدم . گفتم :چه نامی ؟ گفت :تا چه خوانی ؟ گفتم :چه خوری ؟ گفت :نه چه دهی ؟ گفتم :چه پوشی؟ گفت :تا چه پوشانی ؟ گفتم : چه می کنی ؟ گفت :تا چه فرمایی . گفتم : چه خواهی ؟ گفت :بنده را با خواست چه کار . پس با خود گفتم :ای مسکین ! تو در همه عمر خدای را همچنین بنده بوده ای ؟ بندگی باری بیاموز . چندانی بگریستم که هوش از من زایل شد . و هرگز او را کسی ندید - مربع نشسته - او را پرسیدند :چرا هرگز مربع ننشینی ؟ گفت :یک روز چنین نشسته ، آوازی شنیدم از هوا که :ای پسر ادهم !بندگان در پیش خداوند چنین نشینند ؟ راست بنشستم و توبه کردم . نقل است که وقتی از او پرسیدند که بنده کیستی ؟ بر خود بلرزید و بیفتاد و در خاک گشتن گرفت . آنگاه برخاست و این بر آیت برخواند :ان کل من فی السموات و الارض الا انی الرحمن عبدا. او را گفتند :چرا اول جواب ندادی ؟ گفت :ترسیدم که گویم بنده اویم ، او حق بندگی از من طلب کند . گوید حق بندگی ما چون بگزاری ؟ نه ، نتوانم هرگز این خود کسی گفت . نقل است که از او پرسیدند :روزگار چون می گذاری ؟ گفت :چهار مرکب دارم بازداشته . چون نعمتی آید بر مرکب شکر نشینم و پیش او باز روم ؛ و چون معصیتی پدید آید بر مرکب توبه نشینم و پیش وی باز روم ؛ و چون محنتی پدید آید بر مرکب صبر نشینم و پیش وی باز روم ، و چون طاعتی پدید آید بر مرکب اخلاص نشینم و پیش وی باز روم . و گفت :تا عیال خود را چون بیوگان نکنی ، و فرزندان خود را چون یتیمان نکنی ، و در شب در خاکدان سگان نخسبی ، طمع مدار که در صف مردان را ه دهندت . و در این حرف که گفت آن محتشم درست آمد که پادشاهی بگذاشت تا بدین جای رسید . نقل است که روزی جماعتی از مشایخ نشسته بودند . ابراهیم قصد صحبت ایشان کرد . گفتند :برو که هنوز از تو گنبد پادشاهی می آید . با آن کردار او را این گویند ، تا دیگران را چه گویند . نقل است که از او پرسیدند :چرا دلها از حق محجوب است ؟ گفت :زیرا که دوست داری ، آنچه حق دشمن داشته است به دوستی این گلخن فانی ، که سرای لعب و لهو است ، مشغول شده ای و ترک سرای جنات نعیم مقیم گفته ای ، ملکی و حیاتی و لذتی و لذتی که آن را نه نقصانی بود و نه انقطاع . نقل است که یکی گفت :مرا وصیتی بکن . گفت :خداوندا را یاد دار و خلق را بگذار. دیگری را وصیت کرد . گفت :بسته بگشای و گشاده ببند . گفت :مرا این معلوم نمی شود . گفت :کیسه بسته بگشای و زبان گشاده ببند . و احمد خضرویه گفت :ابراهیم مردی را در طواف گفت :درجه صالحان نیابی تا از شش عقبه نگذری . یکی آنکه در نعمت بر خود ببندی و در محنت بر خود بگشایی ؛ و در عز بربندی و در ذل بگشایی ، و در خواب بربندی و در بیداری بگشایی ، و در توانگری ببندی و در درویشی بگشایی ، و در امل ببندی و در اجل و در آراسته بودن و در ساختگی کردن مرگ بگشایی . نقل است که ابراهیم نشسته بود . مردی نزدیک او آمد ، گفت :ای شیخ ! من بر خود بسی ظلم کرده ام . مرا سخنی بگوی تا آن را امام خود سازم . ابراهیم گفت :اگر قبول کنی از من ، شش خصلت نگاه داری ، بعد از آن هرچه کنی زیان ندارد . اول آن است که چون معصیتی خواهی که بکنی روزی وی مخور . گفت :هرچه در عالم است رزق اوست ، من از کجا خورم . ابراهیم گفت :نیکو بود که رزق او خوری و در وی عاصی شوی ؛ دوم چون خواهی که معصیتی کنی ، جایی کن که ملک او نبود . گفت :این سخن مشکلتر بود ، که از مشرق تا به مغرب بلاد الله است . من کجا روم ؟ گفت :نیکو نبود که ساکن ملک او باشی و در وی عاصی شوی ؛ سوم چون خواهی که معصیتی کنی ، جایی کن که او تو را نبیند . گفت :این چگونه تواند بود ؟ او عالم الاسرار است و داننده ضمایر است . ابراهیم گفت :نیک باشد که رزق او خوری ، و ساکن بلاد او باشی ، و در نظر او معصیتی کنی . در جایی که تو را بیند . چهارم گفت :چون ملک الموت به نزدیک تو آید بگوی مهلتم ده تا توبه کنم . گفت :او این سخن از من قبول نکند . ابراهیم گفت :پس قادر نیی که ملک الموت را از خود دفع کنی ، تواند بود که پیش از آنکه بیاید توبه کنی ، و آن این ساعت را دان و توبه کن. پنجم چون منکر و نکیر بر تو آیند هر دو را از خویشتن دفع کن . گفت :نتوانم . گفت :پس کار جواب ایشان آماده کن ، ششم آن است که فردای قیامت گناه کاران را فرمایند که به دوزخ بریت ، تو بگو که من نمی روم . گفت :آن را تمام است . و در حال توبه کرد و بر توبه بود شش سال تا از دنیا رحلت کرد . نقل است که از ابراهیم پرسیدند :سبب چیست که خداوند را می خوانیم و اجابت نمی آید ؟ گفت :از بهر آنکه خدای را می دانید و طاعتش نمی دارید ، و رسول را می دانید و طاعتش نمی دارید ، و متابعت سنت وی نمی کنید و قرآن می خوانید و بدان عمل نمی کنید ، و نعمت خدای می خورید و شکر نمی کنید و می دانید که بهشت آراسته است برای مطیعان و طلب نمی کنید ، و می شناسید که دوزخ ساخته است با اغلال آتشین برای عاصیان ، و از آن نمی گریزید و می دانید که مرگ هست و ساز مرگ نمی سازید ، و مادر و پدر و فرزندان را در خاک می کنید و از آن عبرت نمی گیرید ، و می دانید که شیطان دشمن است با او عداوت نمی کنید ، بل که با او می سازید ، و از عیب خود دست نمی دارید ، و به عیب دیگران مشغول می شوید . کسی که چنین بود دعای او چگونه مستجاب باشد ؟ نقل است که پرسیدند :مرد را چون گرسنه شود و چیزی ندارد چه کند ؟ گفت :صبر کنید ، یک روز و دو روز و سه روز . گفتند : تا ده روز صبر کرد چه کند ؟ گفت :ماهی برآید . گفتند :آخر هیچ نخواهد . گفت :صبر کند . گفتند :تا کی ؟ گفت :تا بمیرد ، که دیت برکشنده بود . نقل است که گفتند گوشت گران است . گفت :ما ارزان کنیم . گفتند : چگونه ؟ گفت :نخریم و نخوریم . نقل است که یک روزش به دعوتی خوانده بودند . مگر منتظر کسی بودند . دیر می آمد . یکی از جمع گفت :او مردی تیزرو بود . گفت :ای شکم تا مرا از تو چه می باید دید ؟ پس گفت :نزدیک ما گوشت پس از نان خورند . شما نخست گوشت خورید . در حال برخاست که غیبت کردن گوشت مردمان خودن است . نقل است که قصد حمامی کرد و جامه خلق داشت ، راه ندادش. حلتی بر او پدید آمد . گفت :با دست تهی به خانه دیو راه نیم دهند ، بی طاعت در خانه رحمان چون راه دهند ؟ نقل استکه گفت :وقتی در بادیه متوکل می رفتم ، سه روز چیزی نیافتم . ابلیس بیامد و گفت :پادشاهی و آن چندان نعمت بگذاشتی تا گرسنه به حج می روی ؟ با تجمل به حجم هم توان شد که چندین رنج به تو نرسد . گفت :چون این سخن از وی بشنودم به سربالایی برفتم . گفتم :الهی ! دشمن را بر دوست گماری تا مرا بسوزاند ؟ مرا فریاد رس که من این بادیه را به مدد تو قطع توانم کرد . آواز آمد که :یا ابراهیم ! آنچه در جیب داری بیرون انداز تا آنچه در غیب است ما بیرون آوریم . دست در جیب کردم . چهار دانگ نقره بود که فراموش مانده بود چون بینداختم ابلیس از من برمید و قوتی از غیب پدید آمد . نقل است که گفت :وقتی چند روز گرسنه بودم ، به خوشه چینی رفتم . هر باری که دامن پر از خوشه کردم ، مرا بزدندی و بستاندندی . تا چهل بار چنین کردند . چهل و یکم چنین کردم و هیچ نگفتند . آوازی شنیدم که این چهل بار در مقابله آن چهل سبر زرین است که در پیش تو می بردند . نقل است که گفت :وقتی باغی به من دادند تا نگاه دارم . خداوند باغ آمد و گفت :انار شیرین بیار ! بیاوردم ، ترش بود . گفت :نار شیرین بیار ! طبقی دیگر بیاوردم ، باز هم ترش بود . گفت :ای سبحان الله ! چندین گاه در باغی باشی ، نار شیرین ندانی ؟ گفت :من باغ تو را نگاه دارم طعم انار ندانم که نچشیده ام . مرد گفت :بدین زاهدی که تویی گمان برم که ابراهیم ادهمی . چون این بشنیدم از آنجا برفتم . نقل است که گفت : یک شب جبرییل به خواب دیدم که از آسمان به زمین آمد ، صحیفه ای در دست ، پرسیدم ، تو چه می خواهی ؟ گفت :نام دوستان حق می نویسم . گفتم : نام من بنویس . گفت :از ایشان نیی . گفتم : دوست دوستان حقم . ساعتی اندیشه کرد . پس گفت :فرمان رسیدکه اول نام ابراهیم ثبت کن که امید در این راه از نومیدی پدید آید . نقل است که گفت :شبی در مسجد بیت المقدس خویش را در میان بوریایی پنهان کردم که خادمان می گذاشتند تا کسی در مسجد باشد . چون پاره ای از شب بگذشت در مسجد گشاده شد . پیری درآمد ، پلاسی پوشیده بود چهل تن در قفای او ف هر یک پلاسی پوشیده . آن پیر در محراب شد ، و دو رکعت نماز گزارد ، و پشت به محراب بازنهاد . یکی از ایشان گفت :امشب یکی در این مسجد است که نه از ماست . آن پیر تبسم کرد و گفت :پسر ادهم است . چهل روز است تا حلاوت عبادت نمی یارد . چون این بشنودم بیرون آمدم و گفت :چون نشان می دهی به خدای بر تو که بگوی که به چه سبب است . گفت :فلان روز در بصره خرما خرید ی. خرمایی افتاده بود . پنداشتی که از آن توست . برداشتی و در خرمای خود بنهادی . چون این بشنودم ، به بر خرما فروش رفتم و از او بحلی خواست . خرما فروش او را بحل کرد و گفت :چون کار بدین باریکی است ، من ترک خرما فروختن گفتم از آن کار توبه کرد و دکان برانداخت و از جمله ابدال گشت . نقل است که ابراهیم روزی به صحرا رفته بود.لشکری پیش آمد . گفت :تو چه کسی ؟ گفت :بنده ای . گفت :آبادانی از کدام طرف است ؟ اشارت به گورستان کرد . آن مرد گفت :بر من استخفاف می کنی ؟ و تازیانه ای چند بر سر او زد ، و سر او بشکست ، و خون روان شد ، و رسنی در گردن او کرد و می آورد . مردم شهر پیش آمدند .چون چنان دیدند گفتند :ای نادان ! این ابراهیم ادهم است . ولی خدای آن مرد در پای او افتاد ، و از او عذر خواست ، و بحلی می خواست ، و گفت :مرا گفتی من بنده ام ؟ گفت :کیست که او بنده نیست ؟ گفت :من سر تو بشکستم ، تو مرا دعایی کردی . گفت :آن معاملت تو با من کردی تو را دعای نیک می کردمی.نصیب من از این معاملت که تو کردی بهشت بود . نخواستم که نصیب تو دوزخ بود . گفت :چرا اشارت به گورستان کردی و من آبادانی خواستم ؟ گفت :از آنکه هر روز گورستان معمورتر است و شهر خرابتر . یکی از اولیای حق گفت بهشتیان را به خواب دیدم ، هر یکی دامنی پر کرده . گفتم :این چه حالت است . گفتند :ابراهیم ادهم را نادانی سر بشکسته است . او را چون در بهشت آرند فرماید که تا گوهرها سر او نثار کنند ، این دامنها و آستینها پر از آن است . نقل است که وقتی به مستی درگذشت دهانش آلوده بود . آب آورد ، و دهان آن مست بشست ، و می گفت :دهنی که ذکر حق بر آن دهان رفته باشد آلوده بگذاری بی حرمتی بود. چون مرد بیدار شد او را گفتند :زاهد خراسان دهانت را بشست . آن مرد گفت :من نیز توبه کردم . پس از آن ابراهیم به خواب دید که گفتند :تو از برای ما دهنی شستی ما دل تو را بشستیم . نقل است که صنوبری گوید :در بیت المقدس با ابراهیم بودم . در وقت قیلوله در زیر درخت اناری فروآمد . و رکعتی چند نماز کردیم .. آوازی شنودم از آن درخت که :یا ابا اسحاق ! ما را گرامی گردان و از این انارها چیزی بخور . ابراهیم سر در پیش افگنده سه بار درخت همان می گفت .پس درخت گفت :یا با محمد ! شفاعت کن تا از انار ما بخورد . گفتم :یا با اسحاق می شنوی ؟ گفت :آری ! چنین کنم . برخاست و دو انار باز کرد :یکی بخورد و یکی به من داد.ترش بود ، و آن درخت کوتاه بود . چون بازگشتم ، وقتی باز به آن درخت انار رسیدم ، درخت دیدم بزرگ شده ، و انار شیرین گشته ، و در سالی دوبار انار کرده ، و مردمان آن درخت را رمان العابدین نام کردند . به برکت ابراهیم و عابدان در سایه او نشستند . نقل است که با بزرگی بر سر کوهی نشسته بود ، و سخن می گفت .این بزرگ از او پرسید :نشان آن مرد که به کمال رسیده بود چیست ؟ گفت :اگر کوه را گوید «برو» در رفتن آید . در حال کوه در رفتن آمد . ابراهیم گفت :ای کوه من تو را نمی گویم که برو ولیکن بر تو مثل می زنم . نقل است که رجا گوید با ابراهیم در کشتی بودم . باد برخاست و جهان تاریک شد . گفتم :آه ، کشتی غرق شد ! آوازی از هوادرآمد که از غرقه شدن کشتی مترسید که ابراهیم ادهم با شماست . در ساعت باد بنشست و جهان روشن شد . نقل است که ابراهیم وقتی در کشتی نشسته بود . بادی برخاست - عظیم - چنانکه کشتی غرق خواست شدن . ابراهیم نگاه کرد . کراسه ای دید آویخته ، کراسه برداشت و در هوا بداشت . گفت :الهی ما را غرق کنی کتاب تو در میان ما باشد . در ساعت باد بیارامید . آواز آمد که :لاافعل . نقل است که وی در کشتی خواست نشستن ، و سیم نداشت . گفتند :هر کسی را دیناری بباید داد . دو رکعت نماز گزارد و گفت :الهی از من چیزی می خواهند و ندارم . در وقت آن دریا همه زر شد . مشتی برگرفت و بدیشان داد . نقل است که روزی بر لب دجله نشسته بود و خرقه ژنده خود -پاره - می دوخت. سوزنش در دریا افتاد . کسی از او پرسید :ملکی چنان ، از دست بدادی چه یافتی ؟ اشارت کرد به دریا که :سوزنم باز دهیت . هزار ماهی از دریا برآمد ، هر یکی سوزنی زرین به دهان گرفته . ابراهیم گفت :سوزن خویش خواهم . ماهیکی ضعیف برآمد ، سوزن او به دهان گرفته . گفت :کمترین چیزی که یافتم به ماندن ملک بلخ این است ! دیگرها را تو ندانی . نقل است که یک روز به سر چاهی رسید . دلو فروگذاشت ، پرز برآمد . نگوسار کرد . بازفروگذاشت ، پرمروارید برآمد . نگوسار کرد ، وقتش خوش شد . گفت :الهی خزانه بر من عرضه می کنی ، می دانم که تو قادری و دانی که بدین فریفته نشوم . آبم ده تا طهارت کنم . نقل است که وقتی به حج می رفت ، دیگران با وی بودند ، گفتند :از ما هیچکس زاد و راحله ندارد . ابراهیم گفت :خدایرا استوار دارید در رزق . آنگاه گفت :در درخت نگرید ، اگر زر طمع دارید زر گردد ! همه درختان مغیلان زر شده بودند -به قدرت خدای تعالی . نقل است که یک روز جماعتی با او می رفتند . به حصاری رسیدند . در پیش حصار هیزم بسیار بود . گفتند :امشب اینجا باشیم که هیزم بسیار است تا آتش کنیم . آتش برافروختند و به روشنایی آتش نشستند . هر کسی نان تهی می خوردند ، و ابراهیم در نماز ایستاد . یکی گفت :کاشکی مرا گوشت حلال بودی تا بر این آتش بریان کردمی . ابراهیم نماز سلام داد و گفت :خداوند قادر است که شما را گوشت حلال دهد . این بگفت و در نماز ایستاد . در حال غریدن شیر آمد . شیری دیدند که آمد گوره خری در بینش گرفته ، بگرفتند و کباب می کردند و می خوردند ، و شیر آنجا نشسته بود ، در ایشان نظاره می کرد . نقل است که چون آخر عمر او بود ناپیدا شد ، چنانکه به تعیین پیدا نیست . خاک او بعضی گویند در بغداد است ، و بعضی گویند در شام است ، و بعضی گویند آنجاست که خاک لوط پیغامبر صلی الله علیه وسلم که به زیر زمین فرو برده است با بسیار خلق ، وی در آنجا گریخته است ، از خلق . و هم آنجا وفات کرده است . نقل است که چون ابراهیم را وفاتت رسید هاتفی آواز داد :الا ان امان الارض قد مات . آگاه باشید که امان روی زمین وفات کرد ، همه خلق متحیر شدند تا این چه تواند ؟ تا خبر آمد که ابراهیم ادهم قدس الله روح العزیز وفات کرده است . eykhhgz9bujdmbyzxwcz5sa0tnw6ome تذکرة الاولیاء/ذکر بشر حافی 0 29597 302434 167695 2026-10-05T20:50:20Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار عطار نیشابوری]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302434 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = ذکر بشر حافی رحمة الله علیه | مؤلف = عطار نیشابوری | قسمت = | قبلی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر ابراهیم بن ادهم رحمة الله علیه|ذکر ابراهیم بن ادهم رحمة الله علیه]] | بعدی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر ذالنون مصری رحمة الله علیه|ذکر ذالنون مصری رحمة الله علیه]] | یادداشت =[[تذکرة الاولیاء]] }} آن مبارز میدان مجاهده ، آن مجاهز ایوان مشاهده ، آن عامل کارگاه هدایت ، آن کامل بارگاه عنایت ، آن صوفی صافی ، بشر حافی رحمة الله علیه ، مجاهده ای عظیم داشته است و شانی رفیع ، و مشار الیه قوم بود . فضیل عیاض دریافته بود ، و مرید خال خود بود ، علی بن حشرم ، و در علم اصول و فروع عالم بود . مولد او از مرو بود . به بغداد نشستی و ابتدای توبه او آن بود که شورطده روزگار بود . یک روز مست می رفت . کاغذی یافت بر آنجا نوشته بسم الله الرحم الرحیم . عطری خرید و آن کاغذ معطر کرد و به تعظیم آن کاغذ را در خانه نها د . بزرگی آن شب به خواب دید که گفتند :بشر را بگوی طیبت اسمنا فطیبناک و تجلت اسمنافتجعلناک طهرت اسمنا فطهرناک فبعزتی لاطیبن اسمک فی الدنیا و الاخرة.آن بزرگ گفت :مردی فاسق است . مگر به غلط می بینم . طهارت کرد و نماز بگزارد وب ه خواب رفت ، همین خواب دید . همچنین تا بار سوم بامداد برخاست ، وی را طلب کرد . گفتند به مجلس خمر است . رفته خانه ای که در آنجا بود . گفت :بشر آنجا می بود ؟ گفتند :بود . ولکن مست است و بی خبر . گفت :بگوییت که به تو پیغامی دارم . گفت :پیغام از که داری ؟ گفت :پیغام از خدای . گریان شد . گفت :آه ! عتاب دارد یا عقابی کند . گفت :باش تا یاران را بگویم . با یاران گفت :ای یاران ! مرا خواند . رفتم و شما را بدرود کردم که پیش هرگز مرا در این کار نبینید . پس چنان شد که هیچ کس نام وی نشنودی ، الا که راحتی به دل وی برسیدی . و طریق زهد پیش گرفت ، و از شدت غلبه مشاهدت حق تعالی هرگز کفش در پای نکردی ، حافی از آن گفتند . با او گفتند :چرا کفش در پای نکنی ؟ گفت :آن روز که آشتی کردند ، پای برهنه بودم . باز شرم دارم که کفش در پای کنم . و نیز حق تعالی می گوید :زمین را بساط شما گردانیدم . بر بساط پادشاهان ادب نبود با کفش راه رفتن . جمعی از اصحاب خلوت چنان شدند که به کلوخی استنجا نتوانند کرد ، آبی از دهن بر زمین نتوانند کرد که جمله نور الله بینند . بشر را نیز همین افتاد . بل که نور الله چشم رونده گردد - بی یبصر - جز خدای خود را نبیند ، هر که را خدای چشم او شد ، جز خدای نتواند دید . چنانکه خواجه انبیا علیهم السلام در پس جنازه ثعلبه به سر انگشت پای می رفت . فرمود :ترسم که پای بر سر ملایک نهم . و آن ملایکه چیست ؟نور الله المومن ینظر به نور الله . نقل است که احمد حنبل بسیار بر او رفتی و در حق او اراسدت تمام داشت . تا به حدی که شاگردانش گفتند :این ساعت تو عالمی در احادیث و فقه و اجتهاد و در انواع علوم نظیر نداری . هر ساعت از پس شوریده ای می روی . چه لایق بود . احمد گفت :آری ! از این همه علوم که بر شمردیت ، من این همه به از او دانم ، اما او خداوند را به از من داند . پس بر او رفتی و گفتی :حدثنی عن ربی . مرا از خدای من سخنی بگوی . نقل است که بشر خواست که شبی به خانه درآید .یکی پای برون خانه نهاد ، و تا روز همچنان ایستاده بود و متحیر و شوریده ؛ و گویند نیز که در دل خواهرش افتاد که امشب بشر مهمان تو خواهد بود . در خانه برفت و آبی بزد و منتظر آمدن بود . ناگاه بشر بیامد . چون شوریده ای گفت :ای خواهرم ! بر بام می شوم . قدم بنهاد وپایه ای چند برآمد و تا روز همچنان ایستاده بود . چون روز شد فرود آمد و به نماز جماعت شد . بامداد بازآمد ، خواهرش گفت :ایستادن را سبب چه بود ؟ گفت :در خاطرم آمد که در بغداد چندین کس اند که نام ایشان بشر حافی است . یکی جهود ، و یکی ترسا ، و یکی مغ ، و مرا نام بشر است . و به چنین دولتی رسیده ، و اسلام یافته . ایشان چه کردند که از بیرون نهادندشان ، و من چه کردم که به چنین دولتی رسیدم . در حیرت این مانده بودم . نقل است که بلال خواص گفت :در تیه بنی اسرائیل می رفتم . مردی با من می رفت. الهامی به دل من آمد که او خضر است . گفتم :به حق حق که بگوی که تو را نام چیست ؟ گفت :برادر تو ، خضر است . گفتم :در شافعی چه گویی ؟ گفت :اوتاد است . گفتم :در حنبل چه گویی؟ گفت :از صدیقان است . گفتم :در بشر چه گویی ؟ گفت :از پس او چون او نبود . نقل است که عبدالله جلا گوید :ذوالنون را دیدم ، او را عبادت بود ؛ و سهل را دیدم او را اشارت بود ؛ و بشر را دیدم او را ورع بود . مرا گفتند تو به کدام مایلتری ؟ گفتم به بشربن الحارث که استاد ماست . نقل است که هفت قمطره از کتب حدیث داشت ، در زیر خاک دفن کرد . روایت نکرد . گفت :از آن روایت نمی کنم که در خود شهوت می بینم . اگر شهوت دل خاموش بینم روایت کنم . نقل است که بشر را گفتند بغداد مختلط شده است . بل که بیشتر حرام است . تو چه می خوری ؟ گفت :از این می خورم که شما می خورید ، و از این می آشامم که شما می آشامید . گفتند :پس به چه رسیدی بدین منزلت ؟ گفت :به لقمه ای کم از لقمه ای و به دستی کوتاهتر از دستی و کسی که می خورد و می گرید با کسی که می خورد و می خندد برابر نبود . پس گفت :حلال اسراف نپذیرد . یکی از او پرسید :چه چیز نان خورش کنم ؟ گفت :عافیت نان خورش کن . نقل است که مدت چهل سال او را بریان آرزو می کرد و بهای آن او را به دست نیامده بود ، و گویند سالها بود تا دلش باقلا می خواست و نخورده بود . نقل است که هرگز آب از جویی که سلطانیان کنده بودندی نخوردی . یکی از بزرگان گفت :به نزد بشر بودم ، سرمایی بود سخت . او را دیدم برهنه ، می لرزید . گفتم :یا با نصر !در چنین وقت جامه زیادت کنند ، تو بیرون کرده ای ؟ گفت :درویشان را یاد کردم و مال نداشتم که به ایشان مواسا کنم . خواستم که به تن موافقت کنم . از او پرسیدند بدین منزلت از چه رسید ی؟ گفت :بدانکه حال خویش از غیر خدای پنهان داشتم ، جمله عمر . گفتند :چرا سلطان را وعظ نکنی که ظلم بر ما می رود ؟ گفت :خدای را از آن بزرگتر دانم که من او را پیش کسی یاد کنم که او را نداند . احمد بن ابراهیم المتطیب گفت :بشر مرا گفت که معروف را بگوی که چون نماز کنم به نزدیک تو آیم . من پیغام بدادم . منتظر می بودیم ، نماز پیشین بکردیم ، نیامد . نماز دیگر بگزاردیم ، نیامد . نماز خفتن بگزاردیم ، با خویشتن گفتم سبحان الله ، چون بشر مردی ، خلاف کند ؟ این عجب است . و چشم همی داشتم و بر در مسجد همی بودیم تا بشر بیامد . سجاده خویش برگرفت و روان شد . چون به دجله رسید بر آب رفت و بیامد ، و حدیث کردند تا وقت سحر بازگشت ، و همچنان برفت . من خویشتن از بام بینداختم و آمدم و دست و پای او را بوسه دادم ، گفتم :مرا دعایی بکن ، دعا کرد و گفت :آشکارا مکن تا زنده بود . با هیچ کس نگفتم . نقل است که جماعتی بر او بودند و او در رضا سخن می گفت . یکی از ایشان گفت :یا ابا نصر ! هیچ چیز از خلق قبول نمی کنی بر ای جاه را . اگر محققی در زهد ، و روی از دنیا بگردانیدی از خلق چیزی می ستان تا جاهت نماند در چشم خلق و آنچه از ایشان . می ستانی در خفیه به درویشان می ده و بر توکل می نشین و قوت خویش از غیب می ستان . این سخن عظیم سخت می آمد بر اصحاب بشر . گفت :جواب بشنوید . آنگه گفت :فقرا سه قسم اند :یک قسم آنند که هرگز سوال نکنند و اگر بدهندشان نیز نگیرند ، این قوم روحانیان اند که چون خداوند را سوال کنند هرچه خواهند خدا بدهد ، و اگر سوگند به خدای دهند در حال حاجت ایشان روا شود . یک قسم دیگر آنند که سوال نکنند و اگر بدهند قبول کنند و این قوم از اوسط اند ، و ایشان بر توکل ساکن باشند برخدای تعالی ، و این قوم آنها اند که بر مائده ای خلد نشینند . و یک قسم آنند که به صبر نشینند و چندانکه توانند وقت نگاه دارند ، و دقع دواعی می کنند . آن صوفی چون جواب بشنود گفت :راضی گشتم بدین سخن . خداوند از تو راضی باد ! و بشر گفت :به علی جرجانی رسیدم . بر چشمه آبی بود . چون مرا بدید گفت :آیا امروز چه گناه کردم که آدمی را می بینم ؟ گفت :از آن پس او بدویدم ، گفتم :مرا وصیتی کن . گفت فقرا را در برگیر ، و زیستن با صبر کن . و هوا را دشمن گیر ، و مخالفت شهوات کن ، و خانه خود ا امروز خالی تر از لحد گردان . چنانکه خانه تو چنان بود که آن روز که در لحدت بخوانند تا مرفه و خوش به خدای تعالی توانی رسید . نقل است که گروهی بر بشر آمدند که از شام آمده ایم ، به حج رویم . رغبت کنی با ما ؟ گفت :به سه شرط :یکی آنکه هیچ برنگیریم ، و هیچ نخواهیم ، و اگر چیزی مان دهند نپذیریم . گفتند :ناخواستن و برنا گرفتن توانیم اما اگر فتوحی پدید آید نتوانیم که نگیریم . گفت :شما توکل برزاد حاجیان کرده اید و این بیان آن سخن است که در جواب آن صوفی گفته است که اگر در دل کرده بودی که هرگز از خلق چیزی قبول نخواهم کرد ، این توکل بر خدای بودی . نقل است که یکی با بشر مشاورت کرد که دوهزار درم دارم . حلال می خواهم که به حج شوم . گفت :توبه تماشا می روی . اگر برای رضای خدای می روی برو وام کسی بگزار ، یا بده به یتیم و یا به مردی مقل حال ، که آن را حت که به دل مسلمانی رسد از صد حج اسلام پسندیده تر . گفت :رغبت حج بیشتر می بینم . گفت :از آنکه این مالها نه از وجه نیکو به دست آورده ای ، تا بناوجوه خرج نکنی قرار نگیری . نقل است که بشر بر گورستان گذر کرد . گفت :همه اهل گورستان را دیدم ، بر سر کوه آمد و شغبی در ایشان افتاده و با یک دگر منازعه می کردند ، چنانکه یکی قسمت کند چیزی . گفتم :بار خدایا ! مرا شناسا گردان تا این چه حال است ؟ مرا گفتند آنجا برو و بپرس . رفتم و پرسیدم . گفتند : یک هفته است که مردی از مردان دین بر ما گذر کرد و به سه بار قل هو الله احد برخواند ، و ثواب به ما داد . یک هفته است تا ما ثواب آن را قسمت می کنیم . هنوز فارغ نگشته ایم . نقل است که بشر گفت :مصطفی را صلی الله علیه و سلم به خواب دیدم . مرا گفت :ای بشر ! هیچ می دانی که چرا خدای تعالی برگزید تو را از میان اقران تو ؟ و بلند گردانید درجه تو ؟ گفتم :نی رسول الله ! گفت :به سبب آنکه متابعت سنت من کردی و صالحان را حرمت نگاه داشتی ، و برادران را نصیحت کرد و اصحاب مرا و اهل بیت مرا دوست داشتی ، خدای تعالی تو را از این جهت به مقام ابرار رسانید . نقل است که بشر گفت :یک شب مرتضی را به خواب دیدم . گفتم :مرا پندی ده ! گفت :چه نیکوست شفقت توانگران بر درویشان برای طلب ثواب رحمان ، و از آن نیکوتر تکبر درویشان بر توانگران ، از اعتماد بر کرم آفریدگار جهان . نقل است که اصحاب را گفت :سیاحت کنید که چون آب روان بود خوش گردد ، و چون ساکن شود متغیر و زرد شود . و گفت هر که خواهد که در دنیا عزیز باشد ، و در آخرت شریف ، گواراتر سه چیز دور باش :از مخلوقات حاجت مخواه ؛ و کس را بدمگوی و به مهمانی کس مرو . و گفت :حلاوت آخرت نیابد آنکه دوست دارد که مردمان وی را بدانند . و گفت :اگر در قناعت هیچ سود نیست جز به عزت زندگانی کردن کفایت است . و گفت :اگر دوست داری که خلق تو را بدانند این دوستی سر محبت دنیا بود . و گفت :هرگز حلاوت عبادت نیابی تا نگردانی میان خود و میان شهوات دیوار آهنین . و گفت :سخت ترین کارها سه است :به وقت دست تنگی سخاوت ، و ورع در خلوت و سخن گفتن پیش کسی که از او بترسی . و گفت :ورع آن بود که از شبهات پاک بیرون آیی . و محاسبه نفس در هر طرفة العینی پیش گیری . و گفت :زهد مکلی است که قرار نگیرد ، مگر در دلی خالی . و گفت :اندوه ملکی است که چون جایی قرار گرفت رضا ندهد که هیچ چیز با او قرار گیرد . و گفت :فاضلترین چیزی که بنده ای را داده اند معرفت است . و الصبر فی الفقر . و گفت :اگر خدای را خاصگان اند عارفان اند . و گفت :صوفی آن است که دل صافی دارد با خدای . و گفت :عارفان قومی اند که نشناسند ، مگر خدای ؛ و ایشان را گرامی ندارند مگر برای خدای . و گفت :هرکه خواهد که طعم آزادی بچشد گو سر را پاک گردان . و گفت :هرکه عمل کند خدای را به صدق ، وحشتی عظیم با خلقش پیش آید . و گفت :سلامی بر ابنای دنیا کنید ، به دست داشتن سلام بر ایشان و گفت :نگریستن در بخیل دل را سخت گرداند . و گفت :ادب دست به داشتن میان برادران ، ادب است . و گفت :با هیچ کس ننشستم و هیچکس با من ننشست که چون از هم جدا شدیم مرا یقین نشدکه اگر به هم ننشستیمی هر دو را به بودی . و گفت :من کاره مرگم و کاره مرگ نبود مگر کسی که در شک بود . و گفت :کامل نباشی تا دشمن تو ایمن نبود . و گفت :اگر خدای را اطاعت نمی داری ، باری معصیتش مکن . یکی در پیش او گفت : توکلت علی الله . بشر و گفت :بر خدای دروغ می گویی . اگر بر او توکل کرده بودی ، بدانچه او کند راضی بود ی . و گفت :اگر تو را چیزی عجب آید از سخن گفتن خاموش باش و چون از خاموشی عجب آید سخن گوی . و گفت :اگر همه عمر در دنیا به سجده شکر مشغول گردی ، شکر آن نگزارده باشی که او در ازل حدیث دوستان کرد . جهد کن تا از دوستان باشی . چون وقت مرگش درآمد در اضطرابی عظیم بود و در حالتی عجب. گفنتند :مگر زندگانی را دوست می داری ؟ و گفت :نی !ولیکن به حضرت پادشاه پادشاهان صعب است . نقل است که در مرض موت بودی ، یکی درآمد و از دست تنگی روزگار شکایت کرد . پیراهن بدو داد و پیراهنی به عاریت بستد و بدان پیرهن به دار آخرت خرامید . نقل است که تا بشر زنده بود هرگز در بغداد هیچ ستور روث نینداخته بود ، درراه - حرمت او را که پای برهنه رفتی- یک شب مردی ستوری داشت . ستور را دید که در راه روث افگند . فریاد برآورد :بشر حافی نماند . نگرستند ، چنان بود . گفند :به چه دانستی ؟ و گفت :بدانکه تا او را زنده بود در جمله راه بغداد روث ستوری نبود . این برخلاف عادت دیدم ، دانستم که بشرنمانده است . بعد از مرگ او را به خواب دیدند . گفتند :خدای با تو چه کرد ؟ و گفت :با من عتاب کرد . و گفت :در دنیا ا زمن چرا چندین ترسید ی؟ اما علمت ان الکرم صفتی . ندانستی که کرم صفت من است ؟ دیگری به خواب دید گفت :حق با تو چه کرد؟ و گفت :مرا آمرزید و فرمود کل یا من لم یاکل و اشرب یا من لم یشرب لاجلی . بخور ای آنکه از برای ما نخوردی و بیاشام ای آنکه از برای ما نیاشامیدی . دیگری به خوابش دید .و گفت :خدای با تو چه کرد ؟ و گفت :مرا بیامرزید و یک نیمه از بهشت مرا مباح گردانید ، و مرا گفت یا بشر ! تا بودی اگر مرا در آتش سجده کردتی ، شکر آن نگزاردی که تو را در دل بندگان خود جای دادم . دیگری به خوابش دید . و گفت :خدای با تو چه کرد ؟ و گفت :فرمان آمد که مرحبا ای بشر ! آن ساعتی که تو را جان بر می داشتند هیچ نبود در روی زمین از تو دوست تر . نقل است که یک روز ضعیفه ای بر امام احمد حنبل آمد و گفت :بر بام ، دوک می ریسم و مشعله ای ظاهر گردد از آن خلیفه که می گذرد . به روشنایی آن مشعله ، گاه هست که چند پاره دوک می ریسم . روا بود یا نه ؟ احدم گفت :تو برای که یی که این دامنت گرفته است ، که این عجب است ؟ و گفت :من خواهر بشر حافی ام . احمد زار بگریست و و گفت :این چنین تقوی جز از خاندان بشر حافی بیرون نیاید ، و و گفت :تو را روا نبود ، زینهار ، گوش دار تا آب صافی تیره نشود ، و اقتدا بدان مقتدای پاک کن - برادر خویش - تا چنان شوی که اگر خواهی تا در مشعله ایشان دوک ریسی دست تو ، تو را طاعت ندارد . برادرت چنان بود که هرگاه - که دست به طعامی دراز کردی ، که شبهت بودی - دست او طاعت نداشتی . و گفت :مرا سلطانی است که دل گویند . او را رغبت تقوی است . من یارای آن ندارم که بی دستور او سفر کنم . 4ub5067g7zja865be5u4bqeltx6swi2 تذکرة الاولیاء/ذکر ذالنون مصری 0 29598 302451 167701 2026-10-05T20:50:25Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار عطار نیشابوری]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302451 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = ذکر ذالنون مصری رحمة الله علیه | مؤلف = عطار نیشابوری | قسمت = | قبلی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر بشر حافی رحمة الله علیه|ذکر بشر حافی رحمة الله علیه]] | بعدی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر ابویزید بسطامی رحمة الله علیه|ذکر ابویزید بسطامی رحمة الله علیه]] | یادداشت =[[تذکرة الاولیاء]] }} آن پیشوای اهل ملامت ، آن شمع جمع قیامت ، آن برهان قاطع مرتبت و تجرید ، آن سلطان معرفت و توحید ، آن حجةالفقر فخری - قطب وقت - ذوالنون مصری رحمة الله علیه ، از ملوک طریقت بود ، و سالک راه بلا و ملامت بود .در اسرار و توحید نظر عظیم دقیق داشت ، و روشی کامل و ریاضات و کرامات وافر . بیشتر اهل مصر او را زندیق خواندندی ، باز بعضی در کار او متحیر بودندی . تازنده بود همه منکر او بودندی و تا بمرد کس واقف نشد بر حال او ، از بس که خود را پوشِیده نمود. و سبب توبه او آن بود که او را نشان دادند که به فلان جای زاهدی است . گفت :قصد زیارت او کردم . او را دیدم ، خویشتن را از درختی آویخته و می گفت :ای تن ! مساعدت کن با من به طاعت ، و اگر نه همچنین بدارمت تا از گرسنگی بمیری . گریه بر من افتاد . عابد آواز گریه بشنید . گفت :کیست که رحم می کند بر کسی که شرمش اندک است و جرمش بسیار ؟ گفت :به نزدیک او رفتم سلام کردم . گفتم :این چه حالت است ؟ گفت :این تن با من قرار نمی کند در طاعت حق تعالی ، و با خلق آمیختن می خواهد . ذوالنون گفت :پنداشتم که خون مسلمانی ریخته است ، یا کبیره ای آورده است . گفت :ندانسته ای که چون با خلق آمیختی همه چیز از پس آن بیاید ؟ گفت :هول زاهدی . گفت :از من زاهدتر می خواهی که بینی ؟ گفت :خواهم . گفت :بدین کوه در شو تا ببینی . چون برآمدم جوانی را دیدم که در صومعه ای نشسته ، و یک پای بیرون صومعه بریده ، و انداخته و کرمان می خوردند . نزدیک او رفتم و سلام کردم و از حال او پرسیدم. گفت :روزی در این صومعه نشسته بودم . زنی بدینجا بگذشت . دلم مایل شد بدو -تنم تقاضای آن کرد - تا از پی او بروم . یک پای از صومعه بیرون نهادم ، آوازی شنودم که :شرم نداری از پس سی سال که خدای را عبادت کرده باشی ، و طاعت داشته ، اکنون طاعت شیطان کنی و قصد ، فاحشه ای کنی ؟ این پای را که از صومعه بیرون نهاده بودم ؛ ببریدم و اینجا نشسته ام تا چه پدید آید و با من چه خواهند کرد . تو بر این گناه گاران به چه کار آمدی ؟ اگر می خواهی مردی از مردان خدای را ببینی بر سر این کوه شو . ذوالنون گفت :از بلندی که آن کوه بود بر آنجا نتوانستم رفت . پس خبر او پرسیدم . گفتند :دیرگاهست تا مردی در آن صومعه عبادت می کند . یک روز مردی با او مناظره می کرد که :روزی به سبب کسب است . او نذر کرد که من هیچ نخورم که در او سبب کسب مخلوقات بود . چند روز برآمد ، هیچ نخورد . حق تعالی زنبوران را فرستاد که گرد او می پریدند - او را انگبین می دادند . ذوالنون گفت :از این کارها و سخنها دردی عظیم به دلم فروآمد . دانستم که هر که توکل بر خدای کند ، خدای کار او را بسازد و رنج او ضایع نگذارد .پس در راه که می آمدم مرغکی نابینا را دیدم ، بردرختی نشسته - از درخت فرو آمد . من گفتم :این بیچاره علف و آب از کجا می خورد ؟ به منقار زمین را بکاوید . دو سکره پدید آمد :یکی زرین ، پرکنجد ؛ و یکی سیمین ، پر گلاب . آن مرغ سیر بخورد و بر درخت پرید ، و سکرها ناپدید شد . ذوالنون اینجا به یکبارگی از دست برفت و اعتماد بر توکل پدید آمد ، و توبه او محقق شد . پس از آن چند منزل برفت . چون شبانگاه درآمد در ویرانه ای درآمد ، و در آن ویرانه خمره ای زر و جواهر بدید ف و بر سر آن خمره تخته ای نام الله نوشته . یاران وی زر و جواهر قسمت کردند . ذوالنون گفت :این تخته که بر او نام دوست من است مرا دهید . آن تخته برگرفت ، و آن روز تا شب بر آن تخته بوسه می داد تا کارش به برکات آن بجایی رسید که شبی به خواب دید که گفتند :یا ذوالنون ! هر کس به زر و جواهر بسنده کردند که آن عزیز است ، تو برتر از آن بسنده کردی و آن نام ماست . لاجرم در علم و حکمت برتو گشاده گردانیدیم . پس به شهر بازآمد. گفت :روزی می رفتم ، به کناره رودی رسیدم . کوشکی را دیدم بر کناره آب . رفتم و طهارت کردم . چون فارغ شدم ناگاه چشم من بر بام کوشک افتاد . کنیزکی دیدم - برکنگره کوشک ایستاده - به غایت صاحب جمال . خواستم تا وی را بیازمایم . گفتم :«ای کنیزک ! که رایی ؟» گفت :ای ذوالنون !چون از دور پدید آمدی ، پنداشتم دیوانه ای . چون نزدیک تر آمدی ، پنداشتم عالمی . چون نزدیکتر آمدی ، پنداشتم عارفی . پس نگاه کردم نه دیوانه ای ، نه عالمی ، نه عارفی .گفتم : چگونه می گویی ؟ گفت :اگر دیوانه بودی طهارت نکردتی ، و اگر عالم بودی به نامحرم ننگرستی ، و اگر عارف بودی چشمت بدون حق نیفتادی . این بگفت و ناپدید شد . معلومم شد که او آدمی نبود . تنبیه مرا ! آتشی در جان من افتاد . خویش به سوی دریا انداختم . جماعتی را دیدم که در کشتی می نشستند . من نیز در کشتی نشستم . چون روزی چند برآمد ، مگر بازرگانی را گوهری در کشتی گم شد . یک به یک را از اهل کشتی می گرفتند ، و می جستند . اتفاق کردند که :گوهر نزد توست . پس مرا رنجانیدن گرفتند و استخفاف بسیار کردند ، و من خموش می بودم . چون کار از حد بگذشت گفتم :آفریدگارا ! تو دانی .هزاران ماهی از دریا سر برآوردند ، هر یکی گوهری در دهان . ذوالنون یکی را بگرفت و بدان بازرگان داد . اهل کشتی چون آن بدیدند در دست و پای او افتاد ند ، و از او عذر خواستند ، و چنان در چشم مردمان اعتبار شد ، و از این سبب نام او ذوالنون آمد ، و عبادت و ریاضت او را نهایتی نبود ، تا به حدی که خواهری داشت در خدمت او چنان عارفه شده بود که روزی این آیت می خواند :و ظللنا علیکم الغمام و انزلنا علیکم المن و السلوی . روی به آسمان کرد و گفت :الهی اسرائیل یان را من و سلوی فرستی و محمدیان را نه ! به عزت تو که از پای ننشینم تا من و سلوی نبارانی . در حال از روزن خانه من و سلوی باریدن گرفت . از خانه بیرون دوید ، روی به بیابان نهاد ، و گم شد ، و هرگزش بازنیافتند . نقل است که ذالنون گفت :وقتی در کوهها می گشتم قومی مبتلایان دیدم ، گرد آمده بودند ، پرسیدم :شما را چه رسیده است ؟ گفتند :عابدی است اینجا ، در صومعه ای . هر سال یکبار بیرون آید و دم خود در این قوم دمد ، همه شفا یابند . باز در صومعه شود ، تا سال دیگر بیرون نیاید . صبر کردم تا بیرون آمد. مردی دیدم زردروی ، نحیف شده چشم در مغاک افتاده . از هیبت او لرزه بر من افتاد . پس به چشم شفقت در خلق نگاه کرد . آنگاه سوی آسمان نگریست ، و دمی چند در آن مبتلایان افگند . همه شفا یافتند .چون خواست که در صومعه شود ، من دامنش بگرفتم . گفتم :از بهر خدای علت ظاهر را علاج کردی . علت باطن را علاج کن . به من نگاه کرد و گفت :ذوالنون دست از من باز دار که دوست از اوج عظمت و جلال نگاه می کند . چون تو را بیند که دست به جز او در کسی دیگر زده ای تو را به آنکس بازگذارد و آنکس را به تو و هریکی به یکی دیگر هلاک شوید . این بگفت و در صومعه رفت . نقل است که یک روز یارانش درآمدند ، او را دیدند که می گریست . گفتند :سبب چیست گریه را ؟ گفت :دوش در سجده چشم من در خواب شد ، خداوند را دیدم . گفت :یا ابا الفیض!خلق را بیافریدم ، بر ده جزو شدند . دنیا را بر ایشان عرضه کردم ، و نه جزو آن ده جزو روی به دنیا نهادند . یک جزو ماند آن یک جزو نیز بر ده جزو شدند . بهشت را بر ایشان عرضه کردم ، نه جزو روی به بهشت نهادند . یک جزو بماند ، آن یک جزو نیز ده جزو شدند ، دوزخ پیش ایشان نهادم ، همه برمیدند ، و پراگنده شدند از بیم دوزخ . پس یک جزو ماند که نه به دنیا فریفته شدند و نه به بهشت میل کردند ، و نه از دوزخ بترسیدند . گفتم :بندگان من ! دنیا نگاه نکردیت ، و به بهشت میل نکردیت ، و از دوزخ نترسیدیت . چه می طلبید ؟ همه سر برآوردند و گفتند :انت تعلم مانرید . یعنی تو می دانی که ما چه می خواهیم . نقل است که یک روز کودکی به نزدیک ذوالنون درآمد و گفت :مرا صد هزار دینار است . می خواهم که در خدمت توصرف کنم و آن زر به درویشان تو به کار برم . ذوالنون گفت :بالغ هستی ؟ گفت :نی . گفت :نفقه تو روا نبود . صبر کن تا بالغ شوی. پس چون کودک بالغ گشت بیامد و بر دست شیخ توبه کرد و آن زرها به درویشان داد تا آن صدهزار دینار نماند . روزی کاری پیش آمد و درویشان را چیزی نماند که خرج کردندی . کودک گفت :ای دریغ ! کجاست صدهزار دیگر تا نفقه کردمی بر این جوانمردان ! این سخن را ذالنون بشنود . دانست که وی حقیقت کار نرسیده است که دنیا به نزد او خطیر است . ذالنون آن کودک را بخواند و گفت :به دکان فلان عطار رو ، و بگوی از من تا سه درم فلان دارو بدهد . برفت و بیاورد . گفت :در هاون کن ، و خرد بسای . آنگاه پاره ای روغن بر وی افگن تا خمیر گردد ، و از وی سه مهره بکن و هر یک را به سوزن سوراخ کن وبه نزدیک من آر . کودک چنان کرد و بیاورد. ذوالنون آن را در دست مالید و در او دمید تا سه پاره یاقوت گشت ، که هرگز آن چنان ندیده بود . گفت :اینها را به بازار بر و قیمت کن ، ولیکن مفروش . کودک به بازار برد و بنمود . هر یکی را به هزار دینار بخواستند . بیامد ، و با شیخ بگفت . ذوالنون گفت :به هاون نه وبسای و به آب انداز . چنان کرد و به آب انداخت . گفت :ای کودک ! این درویشان از بی نانی گرسنه نیند ، لیکن این اختیار ایشان است . کودک توبه کرد و بیدار گشت ، و بیش این جهان را بر دل وی قدر نماند . نقل است که گفت :سی سال خلق را دعوت کردئم . یک کس به درگاه خدای آمد ، چنانکه می بایست . و آن آن بود که روزی پادشاه زاده ای با کوکبه ای از در مسجد بر من گذشت . من این سخن می گفتم که :هیچ احمقتر از آن ضعیفی نبود که با قوی درهم شود . او درآمد و گفت :این چه سخن است ؟ گفتم :آدمی ضعیف چیزی است ، با خدای قوی در هم می آید . آن جوان را لون متغیر شد . برخاست و برفت .روز دیگر بازآمد و گفت :طریق به خدای چیست ؟ گفتم :طریقی است خرد و طریقی است بزرگتر . تو کدام می خواهی ؟ اگر طریق خرد می خواهی ترک دنیا و شهوات و ترک گناه بگو ، و اگر طریق بزرگ می خواهی هر چه دون حق است ترک وی بگوی و دل از همه فارغ کن . قال والله لااختار الا الطریق الاکبر . گفت :به خدای که جز طریق بزرگتر نخواهم . روز دیگر پشمینه ای در پوشید و در کار آمد ، تا از ابدال گشت . برجعفر اعور گفت :نزدیک ذالنون بودم . جماعتی یاران او حاضر بودند . از طاعت جمادات حکایت می کردند و تختی آنجا نهاده بود. ذالنون گفت :طاعت جمادات اولیا را آن بود که این ساعت این تخت را بگویم که گرد این خانه بگرد ، در حرکت آید . چون سخن بگفت در حال آن تخت گرد خانه گشتن گرفت و به جای خویش بازشد . جوانی آنجا حاضر بود . آن حال بدید . گریستن بر وی افتاد ، تا جان بداد . برهمان تختش بشستند و دفن کردند . نقل است که وقتی یکی به نزدیک او آمد و گفت :وامی دارم و هیچ ندارم که وام بگزارم . سنگی از زمین برداشت و به او داد آن مرد آن سنگ را به بازار برد . زمرد گشته بود . به چهارصد درم بفروخت و وام بازداد . نقل است که جوانی بود پیوسته بر صوفیان انکار کردی . یک روز ذالنون انگشتری خود به وی داد و گفت :این را به بازار بر و به یک دینار گرو کن . آن جوان برفت و انگشتری به بازار برد . به درمی بیش نمی گرفتند . جوان خبر بازآورد . او را گفت :به جوهریان بر و بنگر تا چه می خواهند . ببرد . به هزار دینار خواستند . خبر بازآورد . جوان را گفت :علم تو به حال صوفیان همچنان است که علم آن بازاریان به این انگشترین . جوان توبه کرد و از سر آن انکار برخاست . نقل است که ده سال بود تا ذالنون را سکبایی آرزو می کرد و آن آرزو به نفس نمی داد . شب عیدی بود . نفس گفت :چه باشد که فردا به عیدی ما را لقمه ای سکبا دهی ؟ گفت :ای نفس ! اگر خواهی که چنین کنم امشب با من موافقت کن تا همه قرآن را در دو رکعت نماز برخوانم . نفس موافقت کرد . روز دیگر سکبا بساخت و پیش او بنها د ، و انگشت را پاک کرد و در نماز ایستاد . گفتند :چه بود ؟ گفت :در این ساعت نفس با من گفت که آخر به آرزوی ده ساله رسیدم . گفتم :به خدای که نرسی بدان آرزو . و آنکس که این حکایت می کرد چنین گفت :ذوالنون در این سخن بود که مردی درآمد ، با دیگی سکبا ، پیش او بنهاد . گفت :ای شیخ ! من نیامده ام . مرا فرستاده اند . بدانکه من مردی حمالم و کودکان دارم . از مدتی باز سکبا می خواهند و سیم فراهم می آید . دوش به عیدی این سکبا ساختم . امروز در خواب شدم . جمال جهان آرای رسول را صلی الله علیه و سلم به خواب دیدم . فرمود : اگر خواهی که فردا مرا بینی این را به نزد ذالنون بر و او را بگوی که محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب شفاعت می کند که یک نفس با نفس خود صلح کن و لقمه ای چند به کار بر. ذالنون بگریست . گفت :فرمان بردارم . نقل است که چون کار او بلند شد ، کس را چشم بر کار او نمی رسید . اهل مصر به زندقه بر وی گواهی دادند ، و جمله بر این متفق شدند و متوکل خلیفه را از احوال او آگاه کردند . متوکل کس فرستاد تا وی را بیاوردند به بغداد ، و بند برپای او بنهادند . چون به درگاه خلیفه رسید گفت :این ساعت مسلمانی بیاموختم از پیرزنی ، و جوانمردی از سقایی . گفتند :چون ؟ گفت :چون به درگاه خلیفه رسیدم و آن درگاه با عظمت و حاجبان و خادمان دیدم خواستم تا اندک تغیری در من پدید آید . زنی با عصایی پیش آمد و در من نگریست . گفت :یا تن که تو را پیش او می برند ، نترسی که او و تو هرد و بندگان یک خداوند جل جلاله اید . تا خدای نخواهد با بنده هیچ نتوانند کرد . پس در راهی سقایی دیدم . پاکیزه آبی به من داد ، وبه کسی که با من بود اشارت کردم . یک دینار به وی داد . قبول نکرد و گفت :تو اسیری و دربند . جوانمردی نبود از چنین اسیر و غریب و بندی چیزی ستدن . پس فرمان شد که او را به زندان برید . چهل شبانه روز در حبس بماند . هر روز خواهر بشر حافی از دوک خویش یک قرص بر او می بردی . آن روز که از زندان بیرون می آمد ، آن چهل قرص همچنان نهاده بود ، که یکی نخورده بود . خواهر بشر حافی چون آن بشنود اندوهگین شد . گفت :تو می دانی که آن قرصها حلال بود و بی منت . چرا نخوردی ؟ گفت :زیرا که طبقش پاک نبود . یعنی دست زندانیان گذر می کرد . چون از زندان بیرون آمد بیفتاد و پیشانیش بشکست . نقل است که بسی خون برفت . اما یک قطره نه بر روی ونه بر موی و نه بر جامه او افتاد ، و آنچه بر زمین افتاد همه ناپدید شد ، به فرمان خدای عزوجل . پس او را پیش خلیفه بردند و سخن او رااز او جواب خواستند . او آن سخن را شرحی بداد . متوکل گریستن گرفت ، و جمله ارکان دولت در فصاحت و بلاغت او متحیر بماندند ، تا خلیفه مرید او شد و او را عزیز و مکرم بازگردانید . نقل است که احمد سلمی گفت :به نزدیک ذوالنون شدم . طشتی زرین دیدم ، در پیش او نهاده ، و گرد بر گرد او بویهای خوش از مشک و عبیر . مرا گفت :تویی که به نزدیک ملوک شوی در حال بسط ؟ من از آن بترسیدم و باز پس آمدم . پس یک درم به من داد تا به بلخ از آن یک درم نفقه می کردم . نقل است که مریدی بود . ذوالنون را چهل چهله بداشت ، و چهل متوقف بایستاد ، و چهل سال خواب شب درباقی کرد ، و چهل سال به پاسبانی حجره دل نشست . روزی به نزدیک ذالنون آمد . گفت :چنین کردم و چنین ! با این همه رنج دوست با ما هیچ سخن نمی گفت . نظری به ما نمی کند ، و به هیچم برنمی گیرد ، و هیچ از عالم غیب مکشوف نمی شود ، ، و این همه که می گویم خود را ستایش نمی کنم . شرح حال می دهم ، که این بیچارگی که در وسع من بود به جای آوردم ، واز حق شکایت نمی کنم . شرح حال می دهم ، که همه جان ودل در خدمت او دارم . اما غم بی دولتی خویش می گویم . و حکایت بدبختی خویش می کنم ، و نه از آن می گویم که دلم از طاعت کردن بگرفت ، لکن می ترسم که اگر عمری مانده است آن باقی همچنین خواهد بود ،و من عمری حلقه به امیدی می زدم که آوازی نشنوده ام . صبر برین بر من سخت می آید . اکنون تو طبیب غمگنانی و معالج نادانایانی . بیچارگی مرا تدبیر کن . ذالنون گفت :برو و امشب سیر بخور ، و نماز خفتن مکن ، و همه شب بخسب ، تا باشد که دوست اگر به لطف ننماید به عتاب بنماید . اگر به رحمت در تو نظری نمی کند به عنف در تو نظری کند . درویش برفت و سیر بخورد . دلش نداد که نماز خفتن ترک کند ، و نماز خفتن بگزارد و بخفت . مصطفی را به خواب دید . گفت :دوستت سلام می گوید و می فرماید : مخنث و نامرد باشد آن که به درگاه ما آید و زود سیر شود ، که اصل در کار استقامت است و ترک ملامت .حق تعالی می گوید مراد چهل ساله در کنارت نهادم و هرچه امید می داری بدانت برسانم ، و هرچه مراد توست حاصل کنم ، و لیکن سلام ما بدان رهزن مدعی -ذالنون - برسان و بگوی ای مدعی دروغ زن! اگر رسوای شهرت نکنم نه خداوند تو ام تا بیش با عاشقان و فروماندگان درگاه مکر نکنی . و ایشان را از درگاه مانفور نکنی . مرید بیدار شد . گریه برو افتاد . آمد تا بر ذوالنون ، و حال بگفت .ذالنون این سخن بشنود که خدا مرا سلام رسانیده است ، و مدعی و دروغ زن گفته ، از شادی به پهلو می گردید ، و به های وهوی می گریست .اگر کسی گوید چگونه روا بود که شیخی کسی را گویدنماز مکن وبخسب ؟ گویم :ایشان طبیبان اند . طبیب گاه بود که به زهر علاج کند . چون می دانست که گشایش کار او در این است بدانش فرمود که خود را دانست که او محفوظ بود ، نتواند که نماز نکند . چنانکه حق تعالی خلیل را فرمود علیه السلام :که پسر را قربان کن ! و دانست که نکند . چیزها رود در طریقت که با ظاهر شرع راست نیاید . چنانکه به کشتن خلیل را امر کرد . و نخواست ؛ و چنانکه غلام کشتن خضر که امر نبود ، و خواست و هرکه بدین مقام نارسیده قدم آنجا نهد زندیق و ایاحی و کشتن بود ، مگر هرچه کند به فرمان شرع کند . نقل است که ذالنون گفت :اعرابی یی دیدم در طواف ، تنی نزار و زرد و استخوان بگداخته . برو گفتم :تو محبی ؟ گفت :بلی . گفتم :حبیب تو به تو نزدیک است یا از تو دور؟ گفت :نزدیک . گفتم :موافق است یا ناموافق؟ گفت :موافق . گفتم :سبحان الله . محبوب تو به توقریب و تو بدین زاری ، وبدین نزاری ؟ اعرابی گفت :ای بطال ! اما علمت ان عذاب القرب و الموافقة اشد من عذاب البعد و المخالفة. ندانسته ای که عذاب قرب و موافقت سخت تر بود هزار بار از عذاب بعد و مخالفت؟ نقل است که ذوالنون گفت :در بعضی از سفرهای خویش زنی را دیدم . از او پرسیدم از غایت محبت . گفت :ای بطال ! محبت را غایت نیست . گفتم :چرا ؟ گفت :از بهر آنکه محبوب را نهایت نیست . نقل است که نزدیک برادری رفت - از آن قوم که در محبت مذکور بودند - او را به بلایی مبتلا دید . گفت :دوست ندارد حق را هر که از درد حق الم یابد . ذوالنون گفت :لکن من چنین می گویم که دوست ندارد او را هرکه خود را مشهور کند به دوستی او . آن مرد گفت :استغفرالله و اتوب الیه . نقل است که ذالنون بیمار بود . کسی به عیادت او درآمد . پس گفت :الم دوست خوش بود ! ذوالنون عظیم متغیر شد.پس گفت :اگر او را می دانستی بدین آسانی نام او نبردی . نقل است که وقتی نامه ای نوشت به بعضی از دوستان که حق تعالی بپوشاناد مرا و تو را به پرده جهل ، و در زیر آن پرده پدید آراد آنچه رضای اوست ، که بسا مستور که در زیر ستر است که دشمن داشته اوست . * * * نقل است که گفت :در سفری بودم ، صحرا پربرف بود ، و گبری را دیدم دامن در سرافگنده و از صحرای برف می رفت و ازرن می پاشید . ذالنون گفت :ای دهقان ! چه دانه می پاشی ؟ گفت :مرغکان چینه نیابند . دانه می پاشم تا این تخم به برآید و خدای رحمت کند. گفتم :دانه ای که بیگانه پاشد - از گبری- نپذیرد . گفت :اگر نپذیرد ، بیند آنچه می کنم . گفتم : بیند . گفت :مرا این بس باشد . پس ذالنون گفت چون به حج رفتم آن گبر را دیدم - عاشق آسا در طواف- گفت :یا اباالفیض ! دیدی که دید و پذیرفت ، و آن تخم به برآمد ، و مرا آشنایی داد ، و آگاهی بخشید ، وبه خانه خودم خواند ؟ ذوالنون از آن سخن در شور شد . گفت :خداوندا ! بهشتی به مشت ارزن به گبری چهل ساله ارزان می فروشی . هاتفی آواز داد : حق تعالی هرکه را خواند ، نه به علت خواند ، و هرکه را راند نه به علت راند . تو ای ذالنون ! فارغ باش که کار الفعال لمایرید با قیاس عقل تو راست نیوفتد . نقل است که گفت :دوستی داشتم فقیر ، وفات کرد . او را به خواب دیدم . گفتم :خدای با تو چه کرد ؟ گفت :مرا بیامرزید و فرمودکه تو را آمرزیدم که از این سفلگان دنیا هیچ نستدی با همه نیاز . نقل است که گفت :هرگز نان و آب سیر نخوردم تا نه معصیتی کردم خدای را ، یا باری قصد معصیتی در من پدید نیامد . نقل است که گاه که در نماز خواست ایستاد ، گفتی :بار خدایا ! به کدام قدم آیم به درگاه تو ؛ و به کدام دیده نگرم به قبله تو ، وبه کدام زفان گویم راز تو ؛ وبه کدام لغت گویم نام تو ؟ از بی سرمایگی سرمایه ساختم ، به درگاه آمدم که چون کار به ضرورت رسید حیا را برگرفتم . چون این بگفتی تکبیر پوستی و بسی گفتم :امروز که مرا اندوهی پیش آید با او گویم اگر فردام از او اندوهی رسد ، با که گویم ؟ و در مناجات گفتی :اللهم لاتعدبنی بذل الحجاب . خداوندا ! مرا به ذل حجاب عذاب مکن . و گفت :سبحان آن خدایی که اهل معرفت را محجوب گردانید از جمله خلق دنیا به حجب آخرت و از جمله خلق آخرت به حجب دنیا . و گفت :سخت ترین حجابها نفس دینست . و گفت :حکمت در معده ای قرار نگیرد که از طعام پرآمد . و گفت :استغفار بی آنکه بازایستی توبه دروغ زنان بود . و گفت :فرخ آنکس که شعار دل او ورع بود ، و دل او پاک از طمع بود ، و محاسب نفس خویش فیما صنع . و گفت :صحت تن در اندک خوردن است ، و صحت روح در اندکی گناه . و گفت :عجب نیست از آنکه به بلایی مبتلا شود ، پس صبر کند . عجب از آن است که به بلایی مبتلا شود راضی بود . و گفت :مردمان ترسگار باشند ، بر راه باشند . چون ترس از دل ایشان برفت گمراه گردند . و گفت :بر راه راست آن است که از خدای ترسان است . چون ترس برخاست از راه بیوفتاد . و گفت :علامت خشم خدای بربنده ترس بنده بود از درویشی . و گفت :فساد بر مرد از شش چیز درآید . یکی ضعیف نیت به عمل آخرت ؛ دوم تنهای ایشان که رهین شهوات گشته بود ؛ سوم با قرب اجل درازی امل بر ایشان غالب گشته ؛ چهارم رضای مخلوقان بر رضای خالق گزیده باشند ؛ پنجم متابعت هوا را کرده باشند ؛ ششم آنکه زلتهای سلف حجت خویش کرده بانشد ، و هنرهای ایشان جمله دفن کرده تا فساد برایشان پیدا گشته است . و گفت :صاحب همت اگرچه کژ بود او به سلامت نزدیک است ، و صاحب ارادت اگرچه صحیح است او منافق است . یعنی آنکه صاحب همت بود او را ارادت آن نبود که هرگز به هیچ سر فرو آرد ، که صاحب همت را خواست نبود ، و صاحب ارادت زود راضی گردد ، و به جایی فروآید . و گفت :زندگانی نیست مگر با مردمانی که دل ایشان آرزومند بود به به تقوی و ایشان را نشاط به ذکر خدای . و گفت :دوستی با کس کن که به تغیر نگردد . و گفت :اگر خواهی که اهل صحبت باشی صحبت با یاران چنان کن که صدیق کرد با نبی الله علیه السلام ، که در دین و دنیا به هیچ مخالف او نشد . لاجرم حق تعالی صاحبش خواند . و گفت :علامت محبت خدای آن است که متابع حبیب خدای بود علیه السلام ، در اخلاق و افعال و اوامر و سنن . و گفت :صحبت مدار با خدای جز به موافقت ، و با خلق جز به مناصحت ، و با نفس به جز مخالفت ، و با دشمن جز به عداوت . و گفت :هیچ طبیب ندیدم جاهلتر از آنکه مستان را در وقت مستی معالجه کند . یعنی سخن گفتن کسی را که او مست دنیا باشد بی فایده بود .پس گفت مست را دوا نیس مگر هشیار شود ، آنگاه به توبه دوای او کنند . و گفت :خدای عز وجل عزیز نکند بنده ای را به عزی عزیزتر از آنکه به وی نماید خواری نفس خویش ، و ذلیل نکند بنده ای را به ذلی ذلیلتر از آنکه محجوب کند او را تا ذل نفس نبیند . و گفت :یاری نیکو بازدارنده از شهوات ، پاس چشم و گوش داشتن است . و گفت :اگر تو را به خلق انس است طمع مدار که هرگزت به خدای انس پدید آید . و گفت :هیچ چیز ندیدم رساننده تر به اخلاص از خلوت ، که هر که خلوت گرفت جز خدای هیچ نبیند ، و هرکه خلوت دوست دارد تعلق گیرد . به عمود اخلاص ، و دست زند بر رکنی از ارکان صدق . و گفت :به اول قدم هرچه جویی یابی . یعنی اگر هیچ می نیابی نشانی است که هنوز در این راه یک قدم ننهاده ای که تاذره ای از وجود می ماند ذره ای راه نداری . و گفت :گناه مقربان حسنات ابرار است . و گفت :چون بساط محمد بگسترانند گناه اولین و آخرین برحواشی آن بساط محو گردد و ناچیز شود . و گفت :ارواح انبیا در میدان معرفت افگندند . روح پیغامبر ما علیه السلام ، از پیش همه روحها بشد تا به روضه وصال رسید . و گفت محب خدای را کاس محبت ندهند ، مگر بعد از آنکه خوف دلش را بسوزد ، و به قطع انجامد . و گفت :شناس که خوف آتش در جنب فراق به منزلت یک قطره آب است که در دریای اعظم اندازند ، و من نمی دانم چیزی دیگر دل گیرنده تر از خوف فراق . و گفت :هرچیز را عقوبت است ، و عقوبت محبت آن است که از ذکر حق تعالی غافل ماند . و گفت :صوفی آن بود که چون نگوید نطقش حقایق حال وی بود . یعنی چیزی نگوید که او آن نباشد و چون خاموش باشد معاملتش معبر حال وی بود و بقطع علایق حال وی ناطق بود . گفتند :عارف که باشد ؟ و گفت :مردی باشد از ایشان ، جدا از ایشان . و گفت :عارف لازم یک حال نبود که از عالم غیب هر ساعتی حالتی دیگر بر او می آید تا لاجرم صاحب حالات بود نه صاحب حالت . و گفت :عارف هر ساعتی خاشعتر بود زیرا که به هر ساعتی نزدیکتر بود . و گفت :عارفی خایف می باید ، نه عارفی واصف . یعنی وصف می کند . خویش را به معرفت ؛ اما عارف نبود که اگر عارف بودی ، خایف بودی که انما یخشی الله من عباده العلماء. و گفت :ادب عاف زبر همه ادبها بود که او را معرفت مودب بود . و گفت :معرفت بر سه وجه است . یکی معرفت توحید ، و این عامه مومنان را است ، دوم معرفت حجت و بیان است ، و این حکما و بلغا و علما راست ، سوم معرفت صفت وحدانیت است ، و این اهل ولایت الله راست . آن جماعتی که شاهد حق اند به دلهای خویش تا حق تعالی بر ایشان ظاهر می گرداند آنچه بر هیچ کس از عالمیان ظاهر نگرداند . و گفت :حقیقت معرفت اطلاع حق است ، بر اسرار برانچه لطایف انوار معرفت بدان نپیوندد . یعنی هم به نور آفتاب آفتاب توان دید . و گفت :زینهار که به معرفت مدعی نباشد . یعنی اگر مدعی باشی کذاب باشی ، دیگر معنی آن است که چون عارف و معروف در حقیقت یکی است ، تو در میان چه پدید می آیی ؟ دیگر معنی آن است که اگر مدعی باشی یا راست می گویی یا دروغ !اگر راست می گویی صدیقان خویشتن را ستایش نکنند ، چنانکه صدیق رضی الله عنه ، می گفت :لست بخیرکم . و در این معنی ذوالنون گفته است :که اکبر دنبی معرفتی ایاه . و اگر دروغ گویی عارف دروغ زن نبود . و دیگر معنی آن است که تو مگوی که عارفم تا او گوید . و گفت :آنکه عارفتر است به خدای ، تحیر او در خدای سخت تر است . و بیشتر از جهت آنکه هر که به آفتاب نزدیک تر بود در آفتاب متحیرتر بود ، تا به جایی رسد که او ، او نبود ، چنانکه از صفت عارف پرسیدند . گفت :عارف بیننده بود بی علم ، و بی عین ، و بی خبر ، و بی مشاهده ، و بی وصف ، و بی کشف ، و بی حجاب . ایشان ایشان نباشند ، و ایشان بدیشان نباشند ، بل که ایشان که ایشان باشند حق ایشان باشند . گردش ایشان به گردانیدن حق باشد و سخن ایشان سخن حق بود . بر زبانهای ایشان روان گشته ، و نظر ایشان نظر حق بود -بر دیدهای ایشان راه یافته . پس گفت :پیغمبر علیه السلام از این صفت خبر داد و حکایت کرد از حق تعالی که گفت :چون بنده ای دوست گیرم . من که خداوندم ، گوش او باشم تا به من شنود ، و چشم او باشم تا به من بیند ، و زفان او باشم تا به من گوید ، و دست اوباشم تا به من گیرد . و گفت :زاهدان پادشاهان آخرت اند ، و عارفان پادشاهان زاهدانند . و گفت :علامت محبت حق آن است که ترک کند هرچه او را از خدای شاغل است تا او ماند و شغل خدای و بس . و گفت :علامت دل بیما رچهار چیز است . یکی آن است که از طاعت حلاوت نیابد ؛ دوم از خدای ترسناک نبود ، سوم انکه در چیزها به چشم عبرت ننگرد ؛ چهارم آنکه فهم نکند از علم آنچه شنود . و گفت :علامت آنکه مرد به مقام عبودیت رسیده است آن است که مخالف هوا بد و تارک شهوات . و گفت :عبودیت آن است که بنده او باشی به همه حال ، چنانکه او خداوند توست به همه حال . و گفت :علم موجود است و عمل به علم مفقود ، و در عمل موجود است و اخلاص در عمل مفقود ، و حب موجود است و صدق در حب مفقود . و گفت :توبه عوام از گناه است ، و توبه خواص از غفلت . و گفت :توبه دو قسم است :توبه انابت و توبه استجابت . توبه انابت آن است که بنده توبه کند از خوف عقوبت خدای ، و توبه استجابت آن است که توبه کند از شرم کرم خدای . و گفت :بر هر عضوی توبه ای است . توبه دل نیت کردن است بر ترک حرام ، و توبه چشم فروخوابانیدن است چشم را از محارم ، و توبه دست ترک گرفتن است در گرفتن مناهی ، و توبه پای ترک رفتن است به ملاهی ، و توبه گوش نگاه داشتن است گوش را از شنودن اباطیل ، و توبه شکم خوردن حلال است ، و توبه فرج دور بودن از فواحش . و گفت :خوف رقیب عمل است و رجا شفیع محسن . و گفت :خوف چنان باید که از رجاء به قوتتر بود که اگر رجا غالب آید دل مشوش شود . و گفت :طلب حاجت به زفان فقر کنند نه به زفان حکم . و گفت :دوام درویشی با تخلیط دوست تر دارم از آنکه دوام صفا با عجب . و گفت :ذکر خدای غذای جان من است ، و ثنا بر او شراب جان من است ، و حیا از او لباس جان من است . و گفت :شرم هیبت بود اندر دل با وحشت از آنچه بر تورفته است ، از ناکردنیها . و گفت :دوستی تو را به سخن آرد ، و شرم خاموش کند ، خوف بی آرام گرداند . و گفت :تقوی آن بود که ظاهر آلوده نکند به معاصیها ، و باطن به فضول ، و با خدای عزوجل بر مقام ایستاده بود . و گفت :صادق آن بود که زبان او به صواب و به حق ناطق بود . و گفت :صدق شمشیر خدای است عزوجل ، هرگز آن شمشیر بر هیچ گذر نکرد ، الا آن را پاره گرداند . و گفت :وجد سری است در دل . و گفت :سماع وارد حق است که دلها بدو برانگیزد ، و بر طلب وی حریص کند که آن را به حق شنود ،به حق راه یابد ، و هرکه به نفس شنود در زندقه افتد . و گفت :مراقبت آنست که که ایثار کنی آنچه حق برگزیده است . یعنی آنچه بهتر ایثار نکنی و عظیم دانی آنچه خدای آن را عظیم داشته است . چون از تو ذره ای در وجود آید به سبب ایثار به گوشه ای چشم بدان بازننگری . و آن را از فضل خدای بینی نه از خویش ، و دنیا و هرچه آن را خرده شمرده است بدان التفات نکنی ، و دست از این نیز بیفشانی ، و خویشتن را در این اعراض کردن در میان نبینی . و گفت :توکل از طاعت خدایان بسیار بیرون آمده است و به طاعت یک خدای مشغول بودن ، و از سببها بریدن . و گفت :توکل خود را در صفت بندگی داشتن است ، و از صفت خداوندی بیرون آمدن . و گفت :توکل دست بداشتن تدبیر بود ، و بیرون آمدن از قوت و حیلت خویش . و گفت :انس آن است که صاحب او را وحشت پدید آید از دنیا و از خلق ، مگر از اولیا ء حق از جهت آنکه انس گرفتن با اولیا ، انس گرفتن است به خدای. و گفت :اولیا را چون در عیش انس اندازند گویی با ایشان خطاب می کنند در بهشت به زفان نور ، و چون در عیش هیبت اندازند گویی با ایشان خطاب می کنند در بهشت به زفان نور ، و چون در عیش هیبت اندازند گویی باایشان خطاب می کنند در دوزخ به زفان نار . و گفت :فروتر منزل انس گرفتگان به خدای آن بود که اگر ایشان را به آتش بسوزند یک ذره همت ایشان غایب نماند از آنکه بدو انس دارند . و گفت :علامت انس آن است که به خلقت انس ندهند . انس با نفس خویشت دهند تا با خلقت وحشت دهند ، پس با نفس خویشت انس دهند . و گفت :مفتاح عبادت فکرت است و نشان رسیدن مخالفت نفس و هواست ، و مخالفت آن ترک آرزوهاست . هرکه مداومت کند بر فکرت به دل ، عالم غیب ببیند به روح . و گفت :رضا شادبودن دل است در تلخی قضا . و گفت :رضا ترک اختیار است پیش از قضا ، و تلخی نیافتن است بعد از قضا ، و جوش زدن دوستی است در عین بلا. گفتند :کیست داننده تر به نفس خویش ؟ گفت :آنکه راضی است بدانچه قسمت کرده اند . و گفت :اخلاص تمام نشود مگر که صدق بود در او ، و صبر بر او ، و صدق تمام نگردد مگر اخلاص بود در او ، و مداومت بر او . و گفت :اخلاص آن بود که طاعت از دشمن نگاه دارد تا تباه نکند . و گفت :سه چیز علامت اخلاص است . یکی آنکه مدح و ذم نزدیک او یکی بود ، و رویت اعمال فراموش کند . هیچ ثواب واجب ندارد در آخرت بدان عمل . و گفت :هیچ چیز ندیدم سخت تر از اخلاص در خلوت . و گفت :هرچه از چشمها بینند نسبت آن با علم بود ، هرچه از دلها بدانند نسبت آن ، با یقین بود . و گفت :سه چیز از نشان یقین است ، یکی نظر به حق کردن است ، در همه چیزی ، دوم رجوع کردن است با حق در همه کاری ، سوم یاری خواستن است از او در همه حالی. و گفت :سه چیز از نشان یقین است ، یکی نظر به حق کردن است در همه چیزی ، دوم رجوع کردن است با حق در همه کاری ؛ سوم یاری خواستن است از او در همه حالی. و گفت :یقین دعوت کند به کوتاهی امل ، و کوتاهی امل دعوت کند به زهد ، و زهد دعوت کند به حکمت ، و حکمت نگریستن اندر عواقب بار آرد . و گفت :صبر ثمره یقین است . و گفت :اندکی از یقین بیشتر است از دنیا ، از بهر آنکه اندکی یقین دل را پر از حب آخرت گرداند ، و به اندکی یقین جمله ملکوت آخرت مطالعه کند . و گفت :علامت یقین آن است که بسی مخالفت کند خلق را در زیستن و به ترک مدح خلق کند ،و اگر نیز عطایی دهند و فارغ گردد از نکوهیدن ایشان را اگر منعی کنند . و گفت :هرکه به خلق انس گرفت بر بساط فرعون ساکن شد ، و هرکه غایب ماند از گوش با نفس داشتن از اخلاص دور افتاد ، و هرکه را از جمله چیزها نصیب حق آمد ، پس هیچ باک ندارد اگر همه چیزی او را فوت شود ، دون حق .چون حضور حق حاصل دارد . و گفت :هر مدعی که هست به دعوی خویش محجوب است از شهود حق و از سخن حق ، و اگر کسی را حق حاضر است او محتاج دعوی نیست اما اگر غایب است دعوی اینجاست که دعوی نشان محجوبان است . و گفت :هرگز مرید نبود تا استاد خود را فرمان برنده تر نبود از خدای . و گفت :هرکه مراقبت کند خدای را در خطرات دل خویش ، بزرگ گرداند خدای او را در حرکات ظاهر او ، و هرکه بترسد با خدای گریزد و هرکه در خدای گریزد نجات یابد . و گفت :هرکه قناعت کند از اهل زمانه راحت یابد ، ومهتر همه گردد ، و هرکه توکل کند استوار گردد ، و هرکه تکلف کند در آنچه به کارش نمی آید ضایع کند ، آنچه به کارش می آید . و گفت :هرکه از خدای بترسد دلش بگدازد و دوستی خدای در دلش مستحکم شود ، و عقل او کامل گردد. و گفت :هرکه طلب عظیمی کند مخاطره ای کرده است عظیم ، و هرکه قدر آنچه طلب می کند بشناسد خوار گردد ، بر چشم او قدر آنچه به دل باید کرد . و گفت :آنکه تاسف اندک می خوری بر حق ، نشان آن است که قدر حق نزدیک تو اندک است . و گفت :هر که دلالت نکند تو را ظاهر او بر باطن او ، با او همنشین مباش ، و گفت :اندوه مخور بر مفقود و ذکر معبود موجود . و گفت :هرکه به حقیقت خدای را یاد کند فراموش کند در جنب یاد او جمله چیزها ، و هرکه فراموش کند در جنب ذکر خدای جمله چیزها ، خدای نگاه دارد بر او جمله چیزها ، و خدای عوض اوبود از همه چیزها. و از او پرسیدند :خدای به چه شناختی ؟ گفت :خدای را به خدا شناختم ، و خلق را به رسول . یعنی الله است و نور الله است که خدای خالق است . خالق را به خالق توان شناخت . و نور خدای خلق است ، و اصل خلق نور محمد است علیه السلام . پس خلق را به محمد توان شناخت . و گفتند :در خلق چه گویی؟ گفت :جمله خلق در وحشت اند و ذکر حق کردن در میان اهل وحشت غیبت بود . و پرسیدند :بنده مفوض که بود ؟ گفت :چون مایوس بود از نفس و فعل خویش ، و پناه با خدای دهد در جمله احوال ، و او را هیچ پیوند نماند به جز حق . گفتند :صحبت با که داریم ؟ گفت :با آنکه او را ملک نبود و به هیچ حال تو را منکر نگردد ، و به تغیر تو متغیر نشود ، هرچند که آن تغیر بزرگ بود از بهر آنکه تو هرچند متغیرتر باشی ، به دوست محتاجتر باشی . گفتند :بنده را کی آسان گردد راه خوف؟ گفت :آنگاه که خویشتن بیمار شمرد ، و از همه چیزها پرهیزکند ، از بیم بیماری دراز . گفتند :بنده به چه سبب مستحق بهشت شود ؟ گفت :به پنج چیز. استقامتی که در وی گشتن و بار نبود . و اجتهادی که در او به هم سهو نبود ؛ و مراقبتی خدایرا سرا و جهرا و انتظاری مرگ را به ساختن زاد راه و محاسبه خود کردن ، پیش از انکه حسابت کنند . پرسیدند :علامت خوف چیست ؟ گفت :آنکه خوف وی را ایمن گرداند از همه خوفهای دیگر . گفتند :از مردم که واصیانت تر است ؟ گفت :آنکه زبان خویشتن را نگاه دارتر است . گفتند :علامت توکل چیست ؟ گفت :آنکه طمع از جمله خلق منقطع گرداند . بار دیگر پرسیدند :از علامت توکل . گفت :خلع ارباب و قطع اسباب . گفتند :زیادت کن . گفت :انداختن نفس در عبودیت و بیرون آوردن نفس از ربوبیت . پرسیدند :عزلت کی درست آید ؟ گفت :آنگاه که از نفس خود عزلت گیری . و گفتند :اندوه که را بیش تر بود ؟ گفت :بدخویترین مردمان را . گفتند :دنیا چیست ؟ گفت :هرچه تو را از حق مشغول می کند دنیا آن است . گفتند :سفله کیست ؟ گفت :آنکه راه به خدای نداند . یوسف حسین از او پرسید :با کی صحبت کنم ؟ گفت :با آنکه تو و من در میان نبود . و یوسف حسین گفت :مرا وصیتی کن . گفت :با خدای یار باش د رخصمی نفس خویش ، نه با نفس یار باش در خصمی خدای ، و هیچ کس را حقیر مدان ، اگر چه مشرک بود ، و در عاقبت او نگر که تواند که معرفت از تو سلب کنند و بدو دهند . و یکی ازو وصیت خواست . گفت :باطن خویش با حق گذار، و ظاهر خویش به خلق ده ، و به خدای عزیز باش تا خدای بی نیازت کند از خلق . یکی دیگر وصیتی خواست . گفت :شک را اختیار مکن بر یقین و راضی مشو از نفس خویش تا آرام نگیرد ، و اگر بلایی روی به تو آرد آن را به صبر تحمل کن و لازم درگاه خدای باش . کسی دیگر وصیتی خواست . گفت :همت خویش از پیش و پس مفرست . گفت :این سخن را شرحی ده . گفت :از هرچه گذشت و از هرچه هنوز نیامده است اندیشه مکن و نقد وقت را باش . پرسیدند :صوفیان چه کس اند ؟ گفت :مردمانی که خدای را بر همه چیزی بگزینند و خدای ایشان را بر همه بگزیند . کسی بر او آمد و گفت :دلالت کن مرا بر حق . گفت :اگر دلالت می طلبی بر او بیشتر از آن است که در شمار آید ، و اگر قرب می خواهی در اول قدم است و شرح این در پیش رفته است . مردی بدو گفت :تو را دوست می دارم . گفت :اگر تو خدای را می شناسی تو را خدای بس ، و اگر نمی شناسی طلب کسی کن که او را شناسد تا تو را بر او دلالت کند . پرسیدند :از نهایت معرفت . گفت :هرکه به نهایت معرفت رسید نشان او آن بود که چون بود ، چنانکه بود ، آنجا که بود همچنان بود که بیش از آنکه بود . پرسیدند :اول درجه ای که عارف روی بدانجا نهد چیست ؟ گفت :تحیر ! بعد از آن افتقار ، بعد از آن اتصال ، بعد از آن حیرت . پرسیدند از عمل عارف . گفت :آنکه ناظر حق بود در کل احوال . پرسیدند از کمال معرفت نفس . گفت :کمال معرفت نفس گمان بد بردن است بدو ، و هرگز گمان نیکو نابردن. و گفت :حقایق قلوب ، فراموش کردن نصیبه نفوس است . و گفت :از خدای دورترین کسی است که در ظاهر اشارت او به خدای بیشتر است . یعنی پنهان دارد . چنانکه نقل است از او که گفت :هفتاد سال قدم زدم در توحید و تفرید و تجرید و تایید و تشدید برفتم ، از این همه جز گمانی به چنگ نیاوردم . نقل است که چون در بیماری مرگ افتاد گفتند :چه آرزوت می کند ؟ گفت :آرزو آنست که پیش از آنکه بمیرم ، اگر همه یک لحظه بود ، او را بدانم . پس این بیت گفت : الخوف امرضنی و الشوق الحرفنی والحب اصدفنی و الله احیانی و بعد از این یک روز هوش از او زایل شد . یوسف حسین گفت :در وقت وفات ، که مرا وصیتی کن . گفت :صحبت با کسی دار که در ظاهر از او سلامت یابی و تو را صحبت او بر خیر باعث بود ، و از خدای یاد دهنده بود دیدار او تو را . ذالنون را گفتند :در وقت نزع که وصیتی کن . و گفت :مرا مشغول مدارید که در تعجب مانده ام ، در نیکوییهای او . پس وفات کرد . در آن شب که از دنیا برفت ، هفتاد کس پیغمبر را به خواب دیدند . گفتند :گفت دوست خدای خواست آمدن به استقبال او آمده ایم . چون وفات کرد ، بر پیشانی او دیدند نوشته به خطی سبز :هذا حبیب الله مات فی حب الله هذا قتیل الله بسیف الله . چون جنازه اش برداشتند آفتاب عظیم گرم بود . مرغان هوا بیامدند و پر در پر گذاشتند .و جنازه او در سایه داشتند ، از خانه او تا لب گور - و در راه می بردند موذنی بانگ می گفت . چون به کلمه شهادت رسید انگشت از وطا برآورد . فریاد از مردمان برآمد که زنده است . جنازه بنهادند ، و انگشت گشاده بود ، او مرده هرچند جهد کردند انگشت به جای خود نشد . اهل مصر که حالت بدیدند جمله تشویر خوردند و گفتند :توبه کردیم . از جفاها که با وی کرده بودند وکارها کردند بر سر خاک او که صفت نتوان کرد . رحمة الله علیه . a8qqwwrpz2jtf6crogubsj42guths22 تذکرة الاولیاء/ذکر ابویزید بسطامی 0 29599 302439 167683 2026-10-05T20:50:21Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار عطار نیشابوری]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302439 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = ذکر ابویزید بسطامی رحمة الله علیه | مؤلف = عطار نیشابوری | قسمت = | قبلی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر ذالنون مصری رحمة الله علیه|ذکر ذالنون مصری رحمة الله علیه]] | بعدی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر عبدالله مبارک رحمة الله علیه|ذکر عبدالله مبارک رحمة الله علیه]] | یادداشت =[[تذکرة الاولیاء]] }} آن خلیفه الهی ، آن دعامه نامتناهی ، آن سلطان العارفین ، آن حجةالخلایق اجمعین ، آن پخته جهان ناکامی ، شیخ بایزید بسطامی رحمةالله علیه ، اکبر مشایخ و اعظم اولیا بود ، و حجت خدای بود ، و خلیفه بحق بود ، و قطب عالم بود ، و مرجع اوتاد ، و ریاضات و کرامات و حالات و کلمات او را اندازه نبود و در اسرار و حقایق نظری نافذ ، و جدی بلیغ داشت ، و دایم در مقام قرب و هیبت بود . غرقه انس و محبت بود و پیوسته تن در مجاهده و دل در مشاهده داشت ، و روایات او در احادیث عالی بود ، و پیش از او کسی را در معانی طریقت چندان استنباط نبود که او را گفتند که در این شیوه نخست او بود که علم به صحرا زد و کمال او پوشیده نیست ، تا به حدی که جنید گفت : بایزید در میان ما چون جبرئیل است در میان ملائکه . و هم او گفت :نهایت میدان جمله روندگان که به توحید روانند ، بدایت میدان این خراسانی است . جمله مردان که به بدایت قدم او رسند همه در گردند و فروشوند و نمانند . دلیل بر این سخن آن است که بایزید می گوید :دویست سال به بوستان برگذرد تا چون ما گلی در رسد . و شیخ ابوسعید ابوالخیر رحمةالله علیه می گوید :هژده هزار عالم از بایزید پر می بینم و بایزید در میانه نبینم . یعنی آنچه بایزید است در حق محو است . جد وی گبر بود ، و از بزرگان بسطام یکی پدر وی بود . واقعه با او همبر بوده است از شکم مادر . چنانکه مادرش نقل کند :هرگاه که لقمه به شبهت در دهان نهادمی ، تو در شکم من در تپیدن آمدی ، و قرار نگرفتی تا بازانداختمی . و مصداق این سخن آن است که از شیخ پرسیدند که مرد را در این طریق چه بهتر ؟ گفت :دولت مادر زاد . گفتند :اگر نبود ؟ گفت :تنی توانا . گفتند :اگر نبود ؟ گفت: دلی دانا . گفتند :اگر نبود ؟ گفت :چشمی بینا . گفتند :اگر نبود ؟ گفت :مرگ مفاجا . نقل است که چون مادرش به دبیرستان فرستاد ، چون به سوره لقمان رسید ، و به این آیت رسید ان اشکرلی و لوالدیک خدای می گوید مرا خدمت کن و شکر گوی ، و مادر و پدر را خدمت کن و شکر گوی . استاد معنی این آیت می گفت . بایزید که آن بشنید بر دل او کار کرد . لوح بنهاد و گفت :استاد مرا دستوری ده تا به خانه روم و سخنی با مادر بگویم . استاد دستوری داد . بایزید به خانه آمد . مادر گفت :یا طیفور به چه آمد ؟ مگر هدیه ای آورده اند ، یا عذری افتادست ؟ گفت :نه که به آیتی رسیدم که حق می فرماید ، ما را به خدمت خویش و خدمت تو . من در دو خانه کدخدایی نتوانم کرد . این آیت بر جان من آمده است . یا از خدایم در خواه تا همه آن تو باشم ، و یا در کار خدایم کن تا همه با وی باشم . مادر گفت :ای پسر تو را در کار خدای کردم و حق خویتن به تو بخشیدم . برو و خدا را باش. پس بایزید از بسطام برفت و سی سال در شام و شامات می گردید ، و ریاضت می کشید ، و بی خوابی گرسنگی دایم پیش گرفت ، و صد و سیزده پیر را خدمت کرد ، و از همه فایده گرفت ، و از آن جمله یکی صادق بود . در پیش او نشسته بود . گفت :بایزید آن کتاب از طاق فروگیر . بایزید گفت :کدام طاق ؟ گفت :آخر مدتی است که اینجا می آیی و طاق ندیده ای ؟ گفت :نه !مرا با آن چه کار که در پیش تو سر از پیش بردارم ؟ من به نظاره نیامده ام . به صادق گفت :چون چنین است برو . به بسطام باز رو که کار تو تمام شد . نقل است که او را نشان دادند که فلان جای پیر بزرگ است . از دور جایی ، به دیدن او شد . چون نزدیک او رسید آن پیر را دید که او آب دهن سوی قبله انداخت . در حال شیخ بازگشت . گفت :اگر او را در طریقت قدری بود خلاف شریعت بر او نرفتی . نقل است که از خانه او تا مسجد چهل گام بود . هرگز در راه خیو نینداختی -حرمت مسجد را . نقل است که دوازده سال روزگار شد تا به کعبه رسید که در هر مصلی گاهی سجده بازمی افگند و دو رکعت نماز می کرد . می رفت و می گفت :این دهلیز پادشاه دنیا نیست که به یکبار بدینجا برتوان دوید . پس به کعبه رفت و آن سال به مدینه نشد . گفت :ادب نبود او را تبع این زیارت داشتن . آن را جداگانه احرام کنم . بازآمد . سال دیگر جداگانه از سربادیه احرام گرفت ، و در راه در شهری شد . خلقی عظیم تبع او گشتند . چون بیرون شد مردمان از پی او بیامدند . شیخ بازنگریست . گفت :اینها کی اند ؟ گفتند :ایشان با تو صحبت خواهند داشت . گفت :بار خدایا ! من از تو در می خواهم که خلق را به خود از خود محجوب مگردان . گفتم ایشان را به من محجوب گردان . پس خواست که محبت خود از دل ایشان بیرون کند ، و زحمت خود از راه ایشان بردارد ، نماز بامداد ، بگزارد ، پس به ایشان نگریست . گفت :انی انا الله لا اله الا انا فاعبدونی . گفتند :این مرد دیوانه شد . او را بگذاشتند و برفتند ، و شیخ اینجا به زفان خدای سخن می گفت . چنانکه بر بالای منبر گویند :حکایة عن ربه . پس در راه می شد . کله سریافت بر وی نوشته :صم بکم عمی فهم لایعقلون . نعره ای زد ، و برداشت ، و بوسه داد ، و گفت :سر صوفئی می نماید در حق محو شده و ناچیز گشته نه گوش دارد که ، خطاب لم یزلی بشنود ؛ نه چشم دارد که جمال لایزالی بیند ، نه زفان دارد ، که ثنای بزرگواری او گوید ؛ نه عقل و دانش دارد ، که ذره ای معرفت او بداند . این آیت در شان اوست . و ذوالنون مصری مریدی را به بایزید فرستاد . گفت :برو و بگو که ای بایزید ! همه شب می خسبی در بادیه ، و به راحت مشغول می باشی ، و قافله درگذشت . مرید بیامد و آن سخن بگفت .شیخ جواب داد :ذوالنون را بگوی که مرد تمام آن باشد که همه شب خفته باشد ، چون بامداد برخیزد پیش از نزول قافله به منزل فرود آمده بود . چون این سخن به ذالنون باز گفتند بگریست و گفت :مبارکش باد ! احوال ما بدین درجه نرسیده است ، و بدین بادیه طریقت خواهد ، و بدین روش سلوک باطن . نقل است که در راه اشتری داشت زاد و راحله خود بر آنجا نهاده بود . کسی گفت :بیچاره آن اشترک که بار بسیار است بر او ، و این ظلمی تمام است . بایزید چون این سخن به کرات از او بشنود گفت :ای جوانمرد !بردارنده یار اشترک نیست . فرونگریست تا بار بر پشت اشتر هست ؟ بار به یک بدست از پشت اشتر برتر دید ، و او را از گرانی هیچ خبر نبود . گفت :سبحان الله ! چه عجب کاریست . بایزید گفت :اگر حقیقت حال خود از شما پنهان دارم ، زبان ملامت دراز کنید ، و اگر به شما مکشوف گردانم حوصله شما طاقت ندارد با شما چه باید کرد ؟ پس چون برفت و مدینه زیارت کرد امرش آمد به خدمت مادر بازگشتن . با جماعتی روی به بسطام نهاد . خبر در شهر اوفتاد اهل بسطام به دور جایی به استقبال اوشد . بایزید را مراعات ایشان مشغول خواست کرد ، و از حق بازمی ماند . چون نزدیک او رسیدند ، شیخ قرصی از آستین بگرفت . و رمضان بود . به خوردن ایستاد . جمله آن بدیدند ، از وی برگشتند . شیخ اصحاب را گفت :ندیدیت . مساله ای از شریعت کار بستم همه خلق مرا رد کردند . پس صبر کرد تا شب درآمد . نیم شب به بسطام رفت - فرا در خانه مادر آمد - گوش داشت . بانگ شنید که مادرش طهارت می کرد و می گفت :بار خدایا ! غریب مرا نیکو دار و دل مشایخ را با وی خوش گردان . و احوال نیکو او را کرامت کن . بایزید آن می شنود . گریه بر وی افتا . بس در بزد . مادر گفت :کیست ؟ گفت :غریت توست. مادر گریان آمد و در بگشاد ، و چشمش خلل کرده بود و گفت :یا طیفور . دانی به چه چشم خلل کرد ؟ از بس که در فراق تو می گریستم . و پشتم دو تا شد از بس که غم تو خوردم . نقل است که شیخ گفت :آن کار که باز پسین کارها می دانستم ، پیشین همه بود ، و آن رضای والده بود . و گفت :آنچه در جمله ریاضت و مجاهده و غربت و خدمت می جستم ، در آن یافتم که یک شب والده از من آب خواست . برفتم تا آب آورم ، در کوزه آب نبود . و بر سبو رفتم نبود ،در جوی رفتم آب آوردم . چون بازآمدم در خواب شده بود . شبی سرد بود . کوزه بر دست می داشتم. چون از خواب درآمد آگاه شد . آب خورد ، و مرا دعا کرد که دید کوزه بر دست من فسرده بود . گفت :چرا از دست ننهادی ؟ گفتم :ترسیدم که تو بیدار شوی و من حاضر نباشم . پس گفت :آن در فرانیمه کن . من تا نزدیک روز می بودم تا نیمه راست بود یا نه ؟ و فرمان او را خلاف نکرده باشم . همی وقت سحر آنچه می جستم چندین گاه از در درآمد . نقل است که چون از مکه می آمد به همدان رسید . تخم معصفر خریده بود . اندکی از او بسر آمد ، برخرقه بست . چون به بسطام رسید یادش آمد . خرقه بگشاد ، مورچه ای از آنجا بدر آمد . گفت :ایشان ار از جایگاه خویش آواره کردم . برخاست و ایشان را به همدان برد . آنجا که خانه ایشان بود بنهاد ، تا کسی که در التعظیم لامرالله به غایت نبود ، الشفقة علی خلق الله تا بدین حد نبود . و شیخ گفت :دوازده سال آهنگر نفس خود بودم ، در کوره ریاضت ملامت بر او می زدم ، تا از نفس خویش آینه ای کردم :پنج سال آینه خود بودم به انواع عبادت و طاعت .آن آینه می زدودم . پس یک سال نظر اعتبار کردم بر میان خویش -از غرور و عشق- و به خود نگرستن . زناری دیدم و از اعتماد کردن بر طاعت و عمل خویش پسندیدن . پنج سال دیگرجهد کردم تا آن زنار بریده گشت ، و اسلام تازه بیاوردم . بنگرستم همه خلایق مرده دیدم . چهار تکبیر در کار ایشان کردم و از جنازه همه بازگشتم و بی زحمت خلق به مدد خدای ، به خدای رسیدم . نقل است که چون شیخ به در مسجدی رسیدی ساعتی بایستادی و بگریستی . پرسیدند :این چه حال است ؟ گفتی :خویشتن را چون زنی مستحاضه می یابم و که تشویر می خورد که به مسجد در رود و مسجد بیالاید . نقل است که یکبار قصد سفر حجاز کرد .چون بیرون شد بازگشت . گفتند :هرگز هیچ عزم نقص نکرده ای این چرا بود ؟ گفت :روی به راه نهادم . زندگی دیدم ، تیغی کشیده که اگر بازگشتی نیکو ! و الا سرت از تن جدا کنم . پس مرا گفت :ترکت الله به بسطام و قصدت البیت الحرام . خدای را به بسطام بگذاشتی و قصد کعبه کردی. نقل است که گفت :مردی در راه پیشم آمد . گفت:کجا می روی ؟ گفتم :به حج. گفت :چه داری ؟ گفتم :دویست درم . گفت :بیا به من ده که صاحب عیالم و هفت بار گرد من در گرد که حج تو این است . گفت :چنان کردم و بازگشتم . و چون کار او بلند شد سخن او در حوصله اهل ظاهر نمی گنجید . حاصل هفت بارش از بسطام بیرون کردند . شیخ می گفت :چه مرا بیرون کنید ؟ گفتند :تو مردی بد ی. تو را بیرون می کنیم . شیخ می گفت :نیکا شهرا!که بدش من باشم . نقل است که شبی بر بام رباط شد تا خدای را ذکر گوید . بر آن دیوار بایستاد تا بامداد و خدای را یاد نکرد . بنگریستند ، بول کرده بود همه خون بود گفتند :چه حالت بود ؟ گفت :از دو سبب تا به روز به بطالی بماندم . یک سبب آنکه در کودکی سخنی بر زفانم رفته بود ، دیگر که چندان عظمت بر من سایه انداخته بود که دلم متحیر بمانده بود . اگر دلم حاضر می شد زبانم کار نمی کرد ، و اگر زبانم در حرکت می آمد دلم از کار می شد . همه شب در این حالت به روز آوردم . و پیر عمر گوید:چون خلوتی خواست کرد برای عبادتی یا فکری ، در خانه شدی و همه سوراخها محکم کرد ی. گفتی :ترسم که آوازی یا بانگی مرا بشوراند و آن خود بهانه بودی . و عیسی بسطامی گوید :سیزده سال با شیخ صحبت داشتم که از شیخ سخنی نشنیدم ، و عادتش چنان بودی سر بر زانو نهادی . چون سربرآوردی آهی بکردی و دیگر باره بر آن حالت باز شدی . نقل است که سهلگی گوید :ای در حالت قبض بوده است و الا در روزگار بسط از شیخ هر کسی فواید بسیار گرفته اند . و یکبار در خلوت بود ، برزفانش برفت که :سبحانی ما اعظم شانی . چون با خود آمد مریدان با او گفتند :چنین کلمه ای بر زفان تو برفت . شیخ گفت :خداتان خصم ، بایزیدتان خصم ! اگر از این جنس کلمه ای بگویم مرا پاره پاره بکنید . پس هریکی را کاردی بداد که اگر نیز چنین سخنی آیدم بدین کاردها ، مرا بکشید .مگر چنان افتاد که دیگر بار همان گفت .مریدان قصد کردند تا بکشندش . خانه از بایزید انباشته بود . اصحاب خشت از دیوار گرفتند و هر یکی کاردی می زدند . چنان کارگر می آمد که کسی کارد بر آب زند . هیچ زخم کارگر نمی آمد چون ساعتی چند برآمد آن صورت خرد می شد . بایزید پدید آمد . چون صعوه ای خرد در محراب نشسته .اصحاب درآمدند و حال بگفتند . شیخ گفت :بایزید این است که می بینید . آن بایزید نبود . پس گفت :الجبار نفسه علی لسان عبده . اگر کسی گوید این چگونه بود ؟ گویم :چنانکه آدم علیه السلام در ابتدا چنان بود که سر در فلک می کوفت ، جبرئیل علیه السلام پری به فرق او فرو آورد تا آدم به مقدار کوچکتر باز آمد . چون روا بود صورتی مهتر که کهتر گردد ، برعکس این هم را بود . چنانکه طفلی در شکم مادر دو من بود ، چون به جوانی می رسد دویست من می شود . و چنانکه جبرئیل علیه السلام در صورت بشری بر مریم متجلی شد ، حالت شیخ هم از این شیوه بوده باشد . اما تا کسی به واقعه ای آنجا نرسد شرح سود ندارد . نقل است که وقتی سیبی سرخ برگرفت و در نگریست گفت :این سیبی لطیف است . به سرش ندا آمد که :ای بایزید ! شرم نداری که نام ما بر میوه ای نهی ، و چهل روز نام خدای بر دلش فراموش شد . شیخ گفت :سوگندخوردم تا زنده باشم میوه بسطام نخورم . و گفت :روزی نشسته بودم . برخاطرم نگذشت که من امروز پیر وقتم و بزرگ عصرم . چون این اندیشه کردم دانستم که غلطی عظیم افتاد . برخاستم و به طریق خراسان شدم ، و در منزلی مقام کردم ، و سوگند یاد کردم که از اینجا بر نخیزم تا حق تعالی کسی به من فرستد که مرا به من بازنماید . سه شبانه روز آنجا بماندم ، روز چهارم مردی اعور را دیدم ، بر راحله می آمد . چون در نگرستم اثر آگاهی در وی بدیدم . به اشتر اشارت کردم توقف کن . در ساعت دو پای اشتر به خشک بر زمین فرورفت و بایستاد . آن مرد اعور به من بازنگرست . گفت :بدان می آوری که چشم فرا کرده بازکنم و در بسته بازگشایم و بسطام و اهل بسطام را با بایزید به هم غرقه کنم ؟ گفت :من از هوش برفتم . گفتم از کجا می آیی؟ گفت :از آن وقت باز ، که تو آن عهد بسته ای سه هزار فرسنگ بیامدم . آنگاه گفت :زینهار ای بایزید ! دل نگاه دار . و روی از من بگردانید و برفت . نقل است که شیخ چهل سال در مسجد مجاور بود . جامه مسجد جدا داشتی ، و جامه خانه جدا ، و جامه طهارت جای جدا . و گفت :چهل سال است که پشت به هیچ دیوار بازننهادم ، مگر به دیوار مسجدی ، یا دیوار رباطی . و گفت :خدای تعالی از ذره ذره بازخواهد پرسید . این از ذره ای بیش بود . و گفت :چهل سال آنچه آدمیان خورند نخوردم . یعنی قوت من از جایی دیگر بود . و گفت :چهل سال دیه بان دل بودم . چون بنگرستم زنار مشرکی بر میان دل دیدم . و شرکش آن بود که جز به حق التفات کردی که در دلی که شرک نماند به جز حق هیچ میلش نبود تا به چیزی دگر کشش می بود ، شرک باقی است . و گفت :چهل سال دیده بان دل بودم ، چون بنگرستم او طالب بود و من مطلوب . و گفت :سی سال است تا هروقت که خواهم حق را یاد کنم دهان و زفان به سه آب بشویم ، تعظیم خداوند را . ابوموسی از وی پرسید :صعبترین کاری در این راه چه دید ی؟ گفت :مدتی نفس را به درگاه می بردم ، و او می گریست ، چون مدد حق در رسید نفس را می بردم ، و او می خندید . و پرسیدند :در این راه چه عجبتر دیده ای ؟ گفت :آنکه کسی آنجا هرگز وادید آید . نقل است که در آخر کار او بدانجا رسیده بود که هرچه به خاطر او بگذشتی در حال پیش او پیدا گشتی و چون حق را یاد آوردی به جای بول خون از او زایل گشتی . یک روز جماعتی پیش شیخ درآمدند ، شیخ سرفرو برده بود ، برآورد و گفت :از بامداد باز دانه پوسیده طلب می کنم تا به شما دهم تا خود طاقت کشش آن دارید در نمی یابم . نقل است که بوتراب نخشبی رحمةالله علیه ، مریدی داشت عظیم گرم و صاحب وجد .بوتراب او را بسی گفتی که :چنین که تویی تو را بایزید می باید دید . یک روز مرید گفت :ای خواجه ! کسی که هر روز صدبار خدای بایزید را بیند ، بایزید را چه کند که بیند ؟ بوتراب گفت :ای مرد ! چون خدای را تو بینی ، بر قدر خود بینی ؛ و چون در پیش بایزید بینی ، بر قدر بایزید بینی . در دیده تفاوت است ، نه صدیق را رضی الله عنه ، یکبار متجلی خواهد شد و جمله خلق را یکبار . آن سخن بر دل مرید آمد . گفت :برو تا برویم . هردو بیامدند به بسطام . شیخ در خانه نبود . به بیشه آمدند ، شیخ از بیشه بیرون آمد -سبویی آب در دست و پوستینی کهنه در بر - که چشم مرید بوتراب بر بایزید افتاد بلرزید ، و در حال خشک شد و بمرد . بوتراب گفت :شیخا ! یک نظر و مرگ ؟! شیخ گفت : در نهاد این جوان کاری بود . هنوز وقت کشف آن نبود . در مشاهده بایزید آن کار به یکبار بر او افتاد . طاقت نداشت ، فرو شد . زنان مصر را همین افتاد که طاقت جمال یوسف نداشتند ، دستها به یکبار قطع کردند . نقل است که یحیی معاذ رحمة الله علیه ، نامه ای نوشت به بایزید . گفت :چه گویی در کسی که قدحی شراب خورد و مست ازل و ابد شد ؟ بایزید پاسخ داد :من آن ندانم ! آن دانم که اینجا مرد هست که در شبانه روز دریاهای ازل و ابد در می کشد و نعره هل من مزید می زند . پس یحیی نامه ای نوشت که :مرا با تو سری هست . ولکن میعاد میان من وتو بهشت است که در زیر سایه طوبی بگوییم . و قرصی با آن نامه بفرستاد ، و گفت :باید که شیخ این به کار برد ؛، که از آب زمزم سرشته است . بایزید پاسخ داد و آن سر او بازیاد کرد و گفت :آنجا که یاد او باشد ما را همه نقد بهشت است ، و همه سایه درخت طوبی . و اما آن قرص به کار نبرم ، از آنکه گفته بودی که از کدام آب سرشته ام ،و نگفته بودی که از کدام تخم کشته ام . پس یحیی معاذ را اشتیاق شیخ بسی شد .برخاست و به زیارت او آمد.نماز خفتن آنجا رسید.گفت:شیخ را تشویش نتوانستم داد ، و صبرم نبود تا بامداد . جایی که در صحرا او را نشان می دادند ، آنجا شدم . شیخ را دیدم که نماز خفتن بگزارد ، و تا روز بر سر انگشت پای ایستاده بود ،و گفت : من در حال عجب بماندم و او را گوش می داشتم ، جمله شب را در کار بود . پس چون صبح برآمد ، بر زفان شیخ برفت که اوذبک ان اسالک هذا المقام. پس یحیی به وقت خویش فرو رفت و سلام گفت . پرسید از واقعه شبانه . شیخ گفت : بیست و اند مقام بر ما شمردند . گفتم از این همه هیچ نخواهم - که این همه مقام حجاب است . یحیی مبتدی بود و بایزید منتهی بود . یحیی گفت : ای شیخ ! چرا از خدای معرفت نخواستی ! و ملک الملوک است ، و گفته است هرچه خواهید بخواهید . بایزید نعره ای بزد و گفت: خاموش ای یحیی ! که مرا بر خویش غیرت آید که او را بدانم . من هرگز نخواهم که او را جز او داند . جایی که معرفت او بود در میآن ، چه کار دارم . خود خواست او آن است ای یحیی ! جزوی کسی دیگر او را نشناسد . پس یحیی گفت : به حق عزت خدای که از آن فتوحی که تو را دوش بوده است مرا نصیبی کن . شیخ گفت : اگر صفوت دم ، و قدس جبرئیل ، و خلت ابراهیم و شوق موسی و طهارت عیسی ، و محبت محمد علیه السلام به تو دهند زینهار راضی نشوی و ماورای آن طلب کنی که ماورای کارهاست . صاحب همت باش به هیچ فرو میا که به هرچه فروآیی محبوب آن شوی . و احمد حرب ، حصیری بر شیخ فرستاد که به شب برآنجا نماز کن . شیخ گفت : من عبادت آسمانیان و زمینیان جمع کردم ، و در بالشی نهدم ، و آن را زیر سر گرفتم . نقل است که ذالنون مصری شیخ را مصلایی فرستاد . شیخ بدو باز داد که : ما را مصلی ، به چه کار آید ؟ مارا مسندی فرست تا بر او تکیه کنیم . یعنی کار از نیاز درگذشت و به نهایت رسید . به موسی گفت :ذوالنون بالش نیکو فرستاد . شیخ آن هم باز فرستاد ، که شیخ این وقت بگداخته بود ، جز پوستی و استخوانی نمانده بود . گفت : آن را که تکیه گاه او لطف و کرم حق بود ، به بالش مخلوق نیاز نیاید . نقل است که گفت :شبی در صحرایی بودم -سردر خرقه کشیده - مگر خوای درآمد .ناگاه حالتی پدید شد که از آن غسل باید کرد . یعنی اختلام . و شب به غایت سرد بود . چون بیدار شدم نفسم کاهلی می کرد که به بآب سرد غسل کند . می گفت : « صبر کن تا آفتاب برآید ، آنگاه این معامله فرابیش گیر. » گفت : چون کاهلی نفس بدیدم و دانستم که نماز به قضا خواهد انداخت ، برخاستم و همچنان باز آن خرقه یخ فرو شکستم و غسل کردم و همچنان در میان آن خرقه می بودم تا وقتی که بیفتادم و بیهوش شدم . چون به هوش آمدم ناگه خرقه خشک شده بود . نقل است که شیخ بسی در گورستان گشتی یک شب از گورستان می آمد . جوانی از بزرگ زادگان بربطی در دست می زد . چون به بایزید رسید بایزید لاحول کرد . جوان بربط بر سر بایزید زد ، و سر بایزید و بربط ، هردو بشکست . جوان مست بود . ندانست که او کیست . بایزید به زاویه خویش بازآمد ، توقف کرد تا بامداد . یکی را از اصحاب بخواند و گفت : بربطی به چند دهند؟ بهای آن معلوم کرد ، در خرقه ای بست ، و پاره ای حلوا به آن یاد کرد و بدان جوان فرستاد و گفت : آن جوان را بگوی که بایزید عذر می خواهد و می گوید ، دوش آن بربط بر مازدی و بشکست . این زر در بهای آن صرف کن و عوضی باز خر و این حلوا از بهر آن تا غصه شکستن آن از دلت برخیزد . جوان چون بدانست بیامد و از شیخ عذر خواست و توبه کرد ، و چند جوان با او توبه کردند . نقل است که یک روز می گذشت با جماعتی . در تنگنای راهی افتاد ، و سگی می آمد . بایزید بازگشت ، و راه بر سگ ایثار کرد تاسگ را باز نباید گشت ، مگر این خاطر به طریق انکار برمریدی گذشت که حق تعالی آدمی را مکرم گردانیده است . و بایزید سلطان العارفین است . با این همه پایگاه - و جماعتی مریدان - راه بر سگی ایثار کند و بازگردد. این چگونه بود ؟ شیخ گفت : ای جوانمرد! این سگ به زفان حال با بایزید گفت در سبق السبق از من چه تقصیر در وجود آمده است ، و از تو چه توفیر حاصل شده است که پوستی از سگی در من پوشیدند و خلعت سلطان العارفین در سر تو افگندند ؟ این اندیشه در سر ما درآمد تا راه بر او ایثار کردم . نقل است که یکروز می رفت . سگی با او همراه او افتاد . شیخ دامن از او درفراهم گرفت . سگ گفت : اگر خشکم هیچ خللی نیست ، و اگر ترم هفت آب و خاک میان من و توصلحی اندازد . اما اگر دامن به خود باز زنی ، اگر به هفت دریا غسل کنی پاک نشوی . بایزید گفت : تو پلید ظاهر و من پلید باطن . بیا تا هردو برهم کنیم تا به سبب جمعیت بود که از میان ما با که سربرکند . سگ گفت : تو همراهی و انبازی مرا نشایی که من رد خلقم ، و تو مقبول خلق . هرکه به من رسد سنگی بر پهلوی من زند ، و هرکه به تو رسد گوید : سلام علیک یا سلطان العارفین ! و من هرگز استخوانی فردا را ننهادم ، تو خمی گندم داری - فردا را . بایزید گفت: همراهی سگی را نمی شایم ، همراهی لم یزل و لا یزال را چون کنم . سبحان آن خدایی را که بهترین خلق را به کمترین خلق پرورش دهد . پس شیخ گفت : دلتنگی بر من درآمد و از طاعت نومید شدم . گفتم به بازار شوم زناری بخرم و بر میان بندم تا ننگ من از میان خلق برود . بیرون آمدم ، طلب می کردم . دکانی را دیدم زناری آویخته . گفتم : این به یک درم بدهند . گفتم: به چند دهی ؟ گفت : به هزار دینار . من سر در پیش افکندم . هاتفی آواز داد : تو ندانستی که زناری که بر میان چون تویی بندند به هزار دینار کم ندهند . نقل است که زاهدی بود از جمله بزرگان بسطام . صاحب تبع و صاحب قبول ؛ و از حلقه ی بایزید هیچ غایب نبودی . همه سخن او شنیدی و با اصحاب او نشست کردی . یک روز بایزید را گفت : ای خواجه ! امروز سی سال است تا صایم الدهرم و به شب در نمازم . چنانکه هیچ نمی خفتم و در خود از این علم که می گویی اثری نمی بینم ، و تصدیق این علم می کنم ، و دوست دارم این سخن را . بایزید گفت : - اگر سیصد سال به روز به روزه باشی و به شب نماز ، یکی ذره از این حدیث نیابی . مرد گفت : چرا ؟ گفت : از جهت اینکه تو محجوبی به نفس خویش . مرد گفت : دوای این چیست . گفت :تو هرگز قبول نکنی . گفت : کنم ! با من بگوی تا به جای آورم هرچه گویی . گفت :این ساعت برو و موی محاسن و سر را پاک بستره کن و این جامه که داری برکش وازاری از گلیم بر میآن بند و توبره پر چوز برگردن آویز و به بازار بیرون شو ، و کودکان را جمع کن و بدیشان گوی هرکه مرا یکی سیلی می زند یک جوز بدو می دهم . همچنین در شهر می گرد ، هرجا که تو را می شناسد آنجا رو ، وعلاج تو این است . مرداین بشنود . گفت : سبحان الله لااله الا الله . گفت :کافری اگر این کلمه بگوید مومن می شود . تو بدین کلمه گفتن مشرک شدی . مرد گفت : چرا ؟ شیخ گفت : از جهت آنکه خویشتن را بزرگتر شمردی از آنکه این توان کرد . لاجرم مشرک گشتی . تو بزرگی نفس را این کلمه گفتی . نه تعظیم خدای را . مرد گفت : این نتوانم کرد . چیزی دیگر فرمای . گفت : علاج این است که گفتم . مرد گفت: نتوانم کرد . شیخ گفت : نه ! من گفتم که نکنی و فرمان نبری . نقل است که شاگردی از آن شقیق بلخی رحمةالله علیه عزم حج کرد . شقیق وی را گفت : راه بسطام کن تا آن پیر را زیارت کنی . آن شاگرد به بسطام آمد . بایزید او را گفت : پیر تو کیست ؟ گفت :شقیق . شیخ گفت : او چه گوید ؟ گفت :شقیق از خلق فارغ شده است ، و بر حکم توکل نشسته ، و او چنین گوید که اگر آسمان روئین گردد ، و زمین آهنین گرد د، و هرگز از آسمان باران نبارد ، و از زمین گیاه نروید ، و خلق همه عالم عیال من باشد ، من از توکل خود برنگردم . بایزید که بشنود گفت : اینت صعب کافری ! اینت صعب مشرکی که اوست . اگر بایزید کلاغی بودی به شهر آن مشرک نپریدی . چون بازگردی بگو او را که نگر خدای را به دو گرده نان نه نیازمایی . چون گرسنه گردی دو گرده از جنسی از آن خویش بخواه ، وبارنامه توکل به یکسو نه تا آن شهر ولایت از شومی معاملت تو به زمین فرونشود . آن مرید از هول این سخن بازگشت و به حج نرفت . به بلخ بر شقیق شد . شقیق گفت : زود بازگشتی . گفت : نه ! تو گفته بودی که گذر بر بایزید کن . بر او رفتم چنین پرسید ، و من چنین پاسخ دادم و او چنین گفت ، من از هول این سخن بازگشتم تا تو را بیاگاهنم . شقیق زیرک بود . عیب این سخن بر خودبدید که چنین گویند که چهارصد خروار کتاب داشت ، و مردی بزرگ بود .لکن پنداشت بزرگان را بیشتر افتد . پس شقیق مرید را گفت : تو نگفتی که اگر او چنان است تو چگونه ای ؟ گفت :نه . گفت :اکنون برو و بپرس . گفت :مرا بازفرستاد تا که از تو بپرسم اگر او چنین است تو چگونه ای ؟ بایزید گفت : این دیگر نادانیش نگر ! پس گفت : اگرمن بگویم توندانی . گفت :من از راهی دور آمده ام ، بدین امید . اگر مصلحت بیند فرماید تا حرفی بنویسند تا رنج ضایع نشود . بایزید گفت : بنویسید بسم الله الرحمن الرحیم . بایزید این است . کاغذ فرانوردید و داد . یعنی بایزید هیچ است . چون موصوفی نبود ، چگونه وصفش توان کرد تا بدان چه رسد که پرسند که او چگونه است یا توکلی دارد یا اخلاصی که این همه صفت خلق است . و تخلقوا باخلاق الله می یابد نه به توکل محلی شدن . مرید رفت . شقیق بیمار شده بود ، و اجلش نزدیک رسیده ، و هر ساعت کسی بر بام می فرستاد تا راه می نگرد ، تا پیش از آنکه اجلش در رسد . پاسخ بایزید بشنود . نفسی چند مانده بود که مرید در رسید ، گفت : چه گفت مرید ؟ گفت : برکاغذ نوشته است . شقیق برخواند : گفت : اشهد ان لااله الاالله و اشهد ان محمدا رسول الله . ومسلمانی پاکگ ببرد از عیب پنداشت خویش ، و از آن باز پس آمد و توبه کرد و جان بداد. نقل است که هزار مرید با احمد خضرویه رحمةالله علیه در بر بایزید شدند . چنانکه هر هزار بر آب می توانستند رفتن ، و در هوا می توانستند پرید . چنانکه احمد بدیشان گفت : هرکه از شما طاقت مشاهده بایزید ندارید بیرون باشید تا ما به زیارت شیخ برویم . هر هزار در رفتند و هریکی عصایی داشتند ؛ در خانه ای که دهلیز شیخ بود بنهادند ، که آن خانه را بیت العصا گویند ، پر عصا شد . یک مرید باز پس ایستاد و بر بایزید نرفت. گفت : من خویشتن را اهلیت آن نمی بینم که بر شیخ روم . من عصاها گوش دارم . چون جمع بر بایزید درآمدند بایزید گفت : آن بهتر شما - که اصل اوست - درآوریدش . برفتند و او را درآوردند . خضرویه را گفت تا کی سیاحت و گرد عالم گشتن ؟ خضرویه گفت : چون آب بر ی: جای بایستد متغطر شود . شیخ گفت :چرا دریا نباشی تا هرگز متغیر نگرد ، و آلایش نپذیری . پس شیخ بایزید در سخن آمد . احمد گفت : ای شیخ ! فروتر آی که سخن تو فهم نمی کنیم . فروتر آی . پس دیگر بار گفت : فروتر آی ! همچنین گفت تا هفت بار . بایزید خاموش شد . احمد گفت : یا شیخ ! ابلیس را دیدم بر سر کوی تو بردار کرده! بایزید گفت : آری !با ما عهد کرده بود که گرد بسطام نگردد . اکنون یکی را وسوسه کرد تا در خونی افتاد .شرط دزدان این است که بردرگاه پادشاهان بردار کنند . وکسی از شیخ پرسید : ما به نزدیک تو جماعتی را می بینیم مانند زن و مرد . ایشان کیستند ؟ گفت : ایشان فریشتگان اند که می آیند و مرا از علوم سوال می کنند و من پاسخ ایشان می دهم . نقل است که یک شب به خواب می دید که فریشتگان آسمان اول بر او می آمدند که خیز تا خدای را ذکر گوییم . گفت : من زبان ذکر ندارم . فریشتگان آسمان دوم بیامدند همان گفتند . او همان پاسخ داد . همچنین تا آسمان هفتم . گفتند : پس زبان ذکر او کی خواهد داشت ؟گفت : آنگاه که اهل دوزخ در دوزخ و اهل بهشت در بهشت قرار گیرند و قیامت بگذرد . پس آنگاه بایزید گرد عرش خداوند می گردد و می گوید الله الله . و گفت : شبی خانه روشن گشت . گفتم : اگر شیطان است من از آن عزیزترم ، و بند همت تر ، که او را در من طمع افتد و اگر از نزدیکان توست بگذار تا از سر خدمت به سرای کرامت رسم . نقل است که یک شب ذوق عبادت می نیافت . گفت : بنگرید تا هیچ در خانه معلوم هست ؟ نگریستند . نیم خوشه انگور دیدند . گفت : ببرید و با کسی دهید که خانه ما خانه بقالان نیست . تا وقت خویش بازیافت . نقل است که در همسایگی او گبری بود و کودکی داشت . این کودک می گریست که چراغ نداشتند . بایزید به دست خویش چراغی در خانه ایشان برد . کودکشان خاموش شد . ایشان گفتند : چون روشنایی بایزید درآمد ، دریغ بود که به سر تاریکی خویش شویم . در حال مسمان شدند . نقل است که گبری در عهد شیخ گفتند : مسلمان شو ! گفت : اگر مسلمانی این است که بایزید می کند ، من طاقت ندارم . و اگر این است که شما می کنید ، آرزوم نمی کند . نقل است که روزی در مسجدی نشسته بود . مریدان را گفت : برخیزید تا به استقبال دوستی شویم - از دوستان جبار عالم . پس برفتند . چون به دروازه رسیدند ف ابراهیم هروی بر خری نشسته می آمد بایزید گفت : ندا آمد از حق به دلم که «خیز ! او را استقبال کن و به ما شفیع آور.» گفت : اگر شفاعت اولین و آخرین به تو دهند هنوز مشتی خاک بود . بایزید گفت : او عجب سخنی داشت . پس چون وقت سفره درآمد ، مگر طعامی بود خوش . ابراهیم با خود اندیشید که شیخ این است که چنین خورشهای نیکو خورد . شیخ این معنی بدانست . چون فارغ شدند دست ابراهیم بگرفت وبه کناری برد ، و دست بر دیوار زد . دریچه ای گشاده گشت و دریایی بی نهایت ظاهر شد . شیخ گفت : اکنون بیا تا در این دریا شویم . ابراهیم را هراس آورد و گفت : مرا این مقام نیست . پس شیخ گفت : آن جو که از صحرا برگرفته ای ، و نان پخته ای ، و در انبان نهاده ای ، آن جوی بوده است که چهارپایان بخورده اند و بینداخته . و آن جونجس بوده است . و چنان بود که شیخ گفته بود . ابراهیم توبه کرد . و یک روز مردی گفت : در طبرستان کسی از دنیا برفته بود . من تو را دیدم باخضر علیه السلام و او دست بر گردن تو نهاده ، و تو دست بر دوش او نهاده . چون خلق ا زجنازه بازگشتند من در هوا دیدم تو را که رفتی . شیخ گفت : چنین است که تو می گویی . نقل است که یک روز جماعتی آمدند ، که :یا شیخ ! بیم قحط است و باران نمی آید . شیخ سرفروبرد و گفت : هین ! نادانها راست کنید که باران آمد . در حال باریدن آغاز نهاد ، چنانکه چند شبانه روز بازنداشت . نقل است که یک روز شیخ پای فرو کرد . مریدی با او به هم فرو کرد . بایزید پای برکشید و آن مرد را گفت : پای برکش! آن مرد پای برنتوانست کشید . همچنان بماند تا آخر عمر و آن از آن که پنداشت پای فروکردن مردان همچنان بود که قیاس خلق دیگر . نقل است که یکبار شیخ پای فروکرده بود . دانشمندی برخاست تا برود . پای از زبر پایش بنهاد . گفتتند : ای نادان ! چرا چنین کردی ؟ از سرپنداری گفت : چه می گویید ؟ طاماتی در او بسته اند . بعد از آن پای خوره افتاد . و چنین گویند که به چندین فرزند او آن علت سرایت کرد . یکی از بزرگان پرسید : چون است که یکی گناه کرد ، عقوبت وی به دیگران رسید ، چه معنی است ؟ گفت : چون مردی سخت انداز بود ، تیر او دورتر شود . نقل است که منکری به امتحان پیش شیخ آمد و گفت : فلان مساله بر من کشف گردان . شیخ آن انکار در وی بدید ، گفت : به فلان کوه غاری است . در آن غار یکی از دوستان ماست . از وی بپرس تا بر تو کشف گرداند . برخاست و بدان غار شد . اژدهایی دید عظیم سهمناک ، چون آن بدید بیهوش شد و در جامه نجس کرد ، و بی خود خود را از آنجا بیرون انداخت ، و کفش در آنجابگذاشت . و همچنان بازبه خدمت شیخ آمد ، و در پایش افتاد و توبت کرد . شیخ گفت : سبحان الله ! تو کفش نگاه نمی توانی داشت از هیبت مخلوقی . در هیبت خالق چگونه کشف نگاه داری؟ که به انکار آمده ای که مرا فلان سخن کشف کن ! نقل است که قراطی را انکاری بود در حق شیخ که کارهای عظیم می دید ، و آن بیچاره محروم گفت : این معاملتها و ریاضت ها که او می کشد من هم می کشم او سخنی می گوید که ما در آن بیگانه ایم . شیخ را از آن آگاهی بود . روزی قصد شیخ کرد . شیخ نفسی برآن قرا حوالت کرد . قرا سه روز از دست درافتاد وخود را نجس کرد . چون بازآمد غسلی کرد . پس به نزد شیخ آمد ، پس از آن شیخ گفت : تو ندانستی که بار پیلان برخران ننهند ؟ نقل است که شیخ ابوسعید منجورانی پیش بایزید آمد و خواست تا امتحانی بکند . شیخ او را به مریدی حوالت کرد ، نام او سعید راعی . گفت : پیش او رو که ولایت کرامت به اقطاع بدو داده ایم . چون سعید آنجا رفت راعی را دید که در صحرا نماز می کرد ، و گرگان شبانی گوسفندان او می کردند . چون از نماز فارغ شد . گفت : چه می خواهی ؟ گفت : نان گرم و انگور . راعی چوبی داشت . به دو نیم کرد و یک نیمه به طرف خود برد و نیمه دیگر به سوی او . در حال انگور بار آورد . و طرف راعی سفید بود و طرف سعید منجورانی سیاه بود و گفت : چرا طرف تو سفید است و آن من سیاه ! راعی گفت : از آنکه من از سر یقین خواستم و تو از راه امتحان . خواستی رنگ هرچیزی نیز لایق حال او خواهد بود . بعد از آن گلیمی به سعید منجورانی داد و گفت : نگاه دار ! چون سعید به حج شد ، در عرفات آن گلیم از وی غایب شد . چون به بسطام آمد آن گلیم با راعی بود . نقل است که از بایزید پرسیدند که پیر تو که بود ؟ گفت :پیرزنی . یک روز در غلبات شو ق و توحیدبودم چنانکه مویی را گنج نبود . به صحرا رفتم ، بیخود . پیرزنی با انبانی آرد برسید . مرا گفت :«این انبان آرد با من برگیر!» و من چنان بودم که خود را نمی دانستم برد. به شیری اشارت کردم ، بطامد . انبان در پشت او نهادم ، و پیرزن را گفتم اگر به شهر وری چه گویی که کرا دیدم ، که نخواسم داند که کیم ؟ گفت :که را دیدم ؟ ظالمی رعنا را دیدم . پس شیخ گفت : هان ! چه می گویی ؟ پیرزن گفت : این شیر مکلف است یا نه ؟ گفتم : نه . گفت : تو آن را که خدای تکلیف نکرده است تکلیف کردی ، ظالم نباشی ؟ گفتم : باشم . گفت :با این همه میخواهی که اهل شهر بدانند که او تو را مطیع است و تو صاحب کراماتی . این نه رعنایی بود . گفتم : بلی ! توبه کردم و از اعلی به اسفل آمدم . این سخن پیر من بود . بعد از آن چنان شد که چون آیتی یا کراماتی روی بدو آوردی ، از حق تعالی تصدیق آن خواستی . پس در حال نوری زرد پدید آمدی به خطی سبز . بر او نوشته که : لا الاه الا الله ، محمد رسول الله ، ابراهیم خلیل الله ،موسی کلیم الله ، عیسی روح الله . بدین پنج گواه کرامت پذیرفتی تا چنان شد که گواه به کار نیامد . احمد خضرویه گفت : حق را به خواب دیدم . فرمود : که جمله مردان از من می طلبند - آنچه می طلبند ، مگر بایزید که مرا می طلبد . نقل است که شقیق بلخی و ابوتراب نخشبی پیش شیخ آمدند . شیخ طعام فرمود که آوردند و یکی از مریدان خدمت شیخ می کرد و اطستاده بود . بوتراب گفت :موافقت کن . گفت :روزه دارم . گفت :بخور و ثواب یک ماهه بستان . گفت :روزه نتوان گشاد . شقیق گفت:روزه بگشای و مزد یک ساله بستان . گفت :نتون گشاد . بایزید گفت : بگذار که او رانده حضرت است . پس از مدتی نیامد که او را بدردی بگرفتند . و هردو دستش جدا کردند . نقل است که شیخ یک روز در جامع عصا بر زمین فرو برده بود ، و بیفتاد و عصای پیری آمد . آن پیر دو تا شد و عصا برداشت . شیخ به خانه او رفت و از وی بحلی خواست. و گفت :پشت دو تاکردی در گرفتن عصا. نقل است که روزی یکی درآمد ، و از حیا مساله ای پرسید ، شیخ پاسخ داد و آنکس آب شد . مردی درآمد ، آبی زرد دید ، ایستاد گفت: یاشیخ ! این چیست . گفت : یکی از حیا پرسید . من جواب دادم . طاقت نداشت چنین شد از شرم . نقل است که شیخ گفت : یکبار به دجله رسیدم . دجله آب به هم آورد . گفتم بدین عزم غره نشوم که به نیم دانگ مرا بگذرانند و من سی سال عمر خویش به نیم دانگ به زبان نیارم . مرا کریم باید نه کرامت . نقل است که گفت : خواستم تا از حق تعالی درخواهم تا مونت زنان از من کفایت کند. پس گفتم روا نبود این خواستن ، که پیغمبر علیه السلام نخواست . بدین حرمت داشت پیغمبر حق تعالی آن را کفایت کرد تا پیش من چه زنی ، چه دیواری ، هر دویکی است . نقل است که شیخ در پس امامی نماز می کرد . پس امام گفت : یا شیخ ! تو کسبی نمی کنی و چیزی از کسی نمی خواهی . از کجا می خوری؟ شیخ گفت : صبر کن تا نماز قضا کنم . گفت : چرا ؟ گفت : نماز از پس کسی که روز دهنده را نداند روا نبود که گزارند . و یکبار یکی در مسجدی دید که نماز می کرد .گفت : اگر پنداری که این نماز سبب رسیدن است به خدای تعالی ، غلط می کنی که همه پنداشت است نه مواصلت . اگر نماز نکنی کافر باشی ، و اگر ذره ای به چشم اعتماد به وی نگری مشرک باشی . نقل است که گفت : کس باشد که به زیارت ما آید و ثمره آن لعنت بود و کس باشد که بیاید و فایده آن رحمت باشد . گفتند : چگونه ؟ گفت :یکی بیاید و حالتی بر من غالب آید در آن حالت با خود نباشم . مرا غیبت کند ، در لعنت افتد . و دیگری بیاید حق را بر من غالب یابد ، معذور دارد . ثمره آن رحمت باشد . و گفت : می خواهم که زودتر قیامت برخاستی تا من خیمه خود بر طرف دوزخ زدمی که چون دوزخ مرا بیند نیست شدی ، تا من سبب راحت خلق باشم . حاتم اصم مریدان را گفت : هرکه را از شما روز قیامت شفیع نبود در اهل دوزخ او را ، از مریدان نیست . این سخن بایزید گفتند . بایزید گفت : من می گویم که مرید من آن است که بر کناره دوزخ بایستند و هرکه را به دوزخ برند دست او بگیرد و به بهشت فرستد و به جای او خود به دوزخ رود. گفتند: چرا بدین فضل که حق با تو کرده است خلق را به خدای نخوانی ؟ گفت :کسی را که او پند کرد بایزید چون تواند که بردارد ؟ بزرگی پیش بایزید رفت . او را دید ، سر به گریبان فکرت فروبرده ، چون سربرآورد گفت : ای شیخ ! چه کردی ؟ گفت : سر به فنای خود فرو بردم ، و به بقای حق برآوردم . یک روز خطیب بر منبر این آیت بخواند :ما قدروا الله حق قدره . چندان سر بر منبر زد که بیهوش شد . چون به هوش آمد گفت : چون دانستی این گدای دروغ زن را کجا می آوردی تا دعوی معرفت تو کند ؟ مریدی شیخ را دید که می لرزید . گفت : یا شیخ ! این حرکت تو از چیست ؟ شیخ گفت : سی سال در راه صدق قدم باید زد ، و خاک مزبل به محاسن باید رفت و سر برزانوی اندوه بایدنهاد تا تحرک مردان بدانی . به یک دو روز که از پس تخته برخاستی می خواهی که به اسرار مردان واقف شوی ؟ نقل است که وقتی لشکر اسلام در روم ضعیف شده بود ، و نزدیک بود که شکسته شوند . از کفار آوازی شنیدند که یا بایزید دریاب ! در حال از جانب خراسان آتشی بیامد . چنانکه در لشکر کفار افتاد و لشکر اسلام نصرت یافت . نقل است که مردی پیش شیخ آمد . شیخ سرفرو برده بود . چون برآورد ، آن مرد گفت : کجابودی ؟ گفت :به حضرت آن مرد . گفت :من به حضرت بودم و تو را ندیدم . شیخ گفت : راست می گویی . من درون پرده بودم و تو برون . و بیرونیان درونیان را نبینند . گفت :هرکه قرآن نخواند ، و به جنازه مسمان حاضر نشود ، وبه عیادت بیماران نرود ، و یتیمان را نپرسد ، ودعوی این حدیث کند بدانیأ که مدعی است . یکی شیخ را گفت : دل صافی کن تا با تو سخنی گویم . شیخ گفت : سی سال است تااز حق دل صافی می خواهم ، هنوز نیافته ام . به یک ساعت از برای تو دل صافی از کجا آرم ؟ و گفت: خلق پندارند که راه به خدای روشنتر از آفتاب است ، و من چندین سال است تا از او می خواهم که مقدار سر سوزنی از این راه بر من گشاده گرداند و نی شود . نقل است که آن روز که بلایی بدو نرسیدی گفتی:الهی ! نان فرستادی ، نان خورش می باید . بلایی فرست تا نان خورش کنم . روزی بوموسی از شیخ پرسید :بامدادت چون است ؟ گفت :مرا نه بامداد است و نه شبانگاه . و گفت به سینه ما آواز دادند که : ای بایزید ! خزاین ما از طاعت مقبول و خدمت پسندیده پراست . اگر مارا می خواهی چیزی بیار که ما را نبود. گفتم : خداوندا! آن چه بود که تو را نباشد ؟ گفت :بیچارگی و عجز و نیاز و خواری و شکستگی . و گفت : به صحرا شدم عشق باریده بود . و زمین تر شده بود. چنانکه پای مرد به گلزار فرو شود ، پای من به عشق فرو می شد . و گفت : از نماز جز ایستادگی تن ندیدم ، و از روزه جز گرسنگی ندیدم . آنچه مراست از فضل اوست ، نه از فعل من . و گفت :به جهد و کسب هیچ حاصل نتوان کرد و این حدیث که مرااست بیش از هر دو کون است ، لکن بنده نیکبخت آن بود که می رود ، ناگه پای او به گنجی فرورود و توانگر گردد . و گفت :هر مرید که در ارادت آمد مرا فروتر بایست آمد ، و برای او با او سخن گفت . نقل است که چون در صفات حق سخن گفتی شادمان و ساکن بودی ، و چون در ذات حق سخن گفتی از جای برفتی ، و در جنبش آمدی . و گفتی : آمد ، آمد! و به سرآمد . شیخ مردی را دید که می گفت : عجب دارم از کسی که او را داند و طاعتش نکند . شیخ گفت : عجب دارم از کسی که او را داند و طاعتش کند . یعنی عجب بود که برجای بماند . نقل استک ه از او پرسیدند : این درچه به چه یافتی و بدین مقام رسیدی ؟ و گفت :شبی در کودکی از بسطام بیرون آمدم ماهتاب می تافت . جهان آرامیده و حضرتی دیدم که هژده هزار عالم درجنب آن حضرت ذره ای نمود . شوری در من افتاد و حالتی عظیم بر من غالب شد . گفتم خداندا! درگاهی بدین عظیمی و چنین خالی و کارهایی بدین شگرفی و چنین تنهایی ؟ هاتفی آواز داد :درگاه خالی نهاز آن است که کسی نمی آید ، از آن است که ما نمی خواهیم ! که هر نانشسته رویی شایسته ی این درگاه نیسیت . نیت کردم که جمله خلایق را بخواهم . باز خاطری امد که مقام شفاعت محمد راست علیه السلام . ادب نگاه داشتم . خطابی شنیدم که :بدین یک ادب کهنگاه داشتی نامت بلند گردانیدم . چنانکه تا قیامت گویند سلطان العارفین بایزید . در پیش امام جعفر ابونصفر فشیری گفتند : بایزید چنین حکایت فرموده استکه من دوش خواستم از کرم ربوبیت درخواهم تا ذیل غفران برجرایم خلق اولین و کنم و شفاعت ، که مقام صاحب شریعت است - در تصرف خویش آرم ، ادب نگاه اشتم . قشیری گفت : بهذی الهمة نال مانال. بایزید بدین همت بلند در اوج شرف به پرواز رسیده است . نقل است که شیخ گفت :اول بار که به خانه رفتم ، خانه دیدم ، دوم بار خداوند خانه دیدم ، سوم بار نه خانه و نه خداوند خانه ، یعنی در حق گم شدم . که هیچ کس نمی دانستم ، که اگر می دیدم حق می دیدم ، و دلیل بر این سخن آن است که یکی به در خانه بایزید شد ، و آواز داد . شیخ گفت که را می طلبی ؟ و گفت :بایزید را ؟ گفت : بیچاره بایزید ! سی سال است تا من بایزید را می طلبم ، نام و نشانش نمی یابم . این سخن با ذوالنون گفتند . گفت : خدای برادرم را - بایزید - بیامرزاد که با جماعتی که در خدای گم شده اند گم شده است . نقل است که بایزید را گفتند : از مجاهده خود ما را چیزی بگوی ! گفت : اگر از بزرگتر گویم ، طاقت ندارید . اما از کمترین بگویم . روزی نفس را کاری بفرمودم ، حرونی کرد . یعنی فرمان نبرد . یک سالش آب ندادم . گفتم : یا نفس تن در طاعت ده یا در تشنگی جان بده . و گفت :چه گویی در کسی که حجاب او حق است ؟ یعنی تا اوو می داند که حق است حجاب است . او می باید که نماند و دانش او نیز نماند تا کشف حقیقی بود . و در استغراق چنان بود که مریدی داشت که بیست سال بودتا از وی جدا نشده بود . هر روز که شیخ او را خواندی گفتی : ای پسر ! نام تو چیست ؟ روزی مریدی گفت :ای شیخ ! مرا افسوس می کنی ! بیست سال است تا در خدمت تو می باشم و هر روز نام من می پرسی ؟ شیخ گفت : ای پسر ! استهزا نمی کنم . لکن نام او آمده است و همه نامه ا از دل من برده ، نام تو یاد می گیرم و باز فراموش می کنم . نقل است که گفت : در همه عمر خویش می بایدم که یک نماز کنم که حضرت او را شاید و نکردم . شبی از نماز خفتن تا وقت صبح ، چهاررکعت نماز می گزارم . هربار که فارغ شدمی . گفتمی : الهی من جهد کردم تا در خور تو بود اما نبود . در خور بایزید است . اکنون تو را بی نمازان بسیاراند ، بایزید را یکی از ایشان گیر . و گفت :بعد از ریاضات - چهل سال - شبی حجاب برداشتند . زاری کردم که راهم دهید . خطاب آمد که با کوزه ای که تو داری و پوستینی تو را بار نیست . کوزه و پوستین بینداختم . ندایی شنیدم که بایزید ! با این مدعیان بگوی که بایزید بعد از چهل سال ریاضات و مجاهدت با کوزه شکسته و پوستینی پاره پاره تا نیدنداخت بار نیافت . تا شما که چندین علایق به خود بازبسته اید و طریقت را ندانه دام هوا ساخته اید کلا و حاشا که هرگز بار یابید . نقل است که شبی بر سرانگشتان پای بود از نماز خفتن تا سحر گاه و خادم آن حال مشاهده می کرد و خون از چشم شیخ بر خاک می ریخت . خادم در تعجب ماند . بامداد از شیخ پرسید : آن چه حال بود ، ما را از آن نصیبی کن . شیخ گفت : اول قدم که رفتم ، به عرش رفتم . عرض را دیدم چون گرگ لب آلوده و تهی شکم . گفتم ای عرش به تو نشانی می دهند که الرحمن علی العرش استوی . بیا تا چه داری . گفت : چه جای این حدیث است که ما را نیز به دل تو نشانی می دهند که انا عند المنکره قلوبهم . اگر آسمانیانند از زمینینا می جوطند و اگر زمینیان اند از آسمانیان می طلبند . اگر جوان است از پیر می طلبد واگر پیر است از جوان می طلبد واگر خراباتی است از زاهد می طلبد . اگر زاهد است از خراباتی . و گفت چون به مقام قرب رسیدم گفتند : بخواه ! گفتم :مرا خواست نیست ، هم تو از بهر ما بخواه . گفتند : بخواه . گفتم : تو را خواهم و بس . گفتند : تا وجود بایزید ذره ای می ماند . این خواست محال است دع نفسک و تعال . گفتم : بی زلت بازنتوانم گشت . گستاخی خواهم کرد . گفتند: بگوی . گفتم :بر همه خلایق رحمت کن . گفتند : باز نگر ! بازنگرستم ، هیچ آفریده ندیدم ، الا او را شفیعی بود و حق را بر ایشان بسی نیکخواه تر از خود دیدم . پس خواموش شدم . بعد از آن گفتم : بر ابلیس رحمت کن ! گفتند : گستاخی کردی ! برو که او از آتش است ، آتشی را آتشی باید . تو جهد آن کن که خد را بدان نیازی که سزای آتش شوی که طاقت نیاری . نقل است که گفت : حق تعالی مرا دو هزار مقام در پیش خود حاضر کرد و در هر مقامی مملکتی بر من عرضه کرد . من قبول نکردم . مرا گفت : ای بایزید ! چه می خواهی ؟ گفتم : آنک هیچ نخواهم . و چون کسی از وی دعای خواستی ، گفتی : خداوندا ! خلق تواند و تو خالق ایشان . من در میانه کیستم که میان تو و خلق تو واسطه باشم . و یکی پیش شیخ آمد و گفت : مرا چیزی آموز که سبب رستگاری من بود. گفت : دو حرف یاد گیر ! از علم چندینت بس که بدانی که خدای بر تو مطلع است و هرچه می کنی می بیند ؛ و بدانی که خداوند از عمل تو بی نیاز است . و یک روز شیخ می رفت . جوانی قدم به قدم شیخ نهاد و می گفت : قدم بر قدم مشایخ چنین نهند . و پوستینی در بر شیخ بود . گفت : یا شیخ پاره ای از این پوستین به من ده تا برکت تو به من رسد . شیخ گفت : اگر تو پوست بایزید در خود کشی سودت ندارد تا عمل بایزید نکنی. و یک روز شوریده ای را دید که می گفت : الیه ! در من نگر . شیخ گفت : از سر غیرت و غلبات وجد که نیکو سر و رویی داری ،که در تو نگرد؟ گفت : ای شیخ ! آن نظر از برا آن می خواهم تا سر و رویم نیکو شود . شیخ را از آن سخن عظیم خوش آمد . گفت : راست گفتی . نقل است که یک روز سخن حقیقت می گفت و لب خویش می مزید و می گفت : هم شراب خواره ام و هم شراب و هم ساقی . نقل است که گفت : هفتاد زنار از میان گشادم یکی بماند . هرچند جهد کردم که گشاده شود ، نمی شد . زاری کگردم و گفتم : الهی قوت ده تا این نیز بگشایم . آوازی آمد که : همه زنارها گشادی . اطن یکی گشادن کار تو نیست . و گفت :به همه دستها در حق بکوفتم آخر تا بدست نیاز نکوفتم نگشادند ؛ و به همه زبانها بار خواستم تا به زفان اندوه باز نخواستم بار ندادند ، به همه قدمها به راه او برفتم تا به قدم ذل نرفتم به منزلگاه عزت نرسیدم . و گفت : سی سال بود تا من می گفتم چنین کن و چنین ده ، و چون به قدم اول معرفت رسیدم ، گفتم : الهی تو مرا باش و هرچه می خواهی کن . و گفت : سی سال خدای را یاد کردم . چون خاموش شدم ، بنگریستم حجاب من ذکر من بود . و گفت : یکبار به درگاه او مناجات کردم .و گفتم : کیف الوصول الیک . ندایی شنیدم که :ای بایزید ! طلق نفسک ثلثا ثم قل الله . نخست خود را سه طلاق ده ، و آنگه حدیث ما کن . و گفت : اگر حق تعالی از من حساب هفتاد ساله خواهد من از وی حساب هفتاد ساله خواهم . از بهر آنکه هفتاد هزار سال است تا الست بربکم . گفته است ، و جمله را در شور آورده . از بلی گفتن جمله شورها که در سر آسمان و زمین است از شوق الست است . پس گفت : بعد از آن خطاب آمد که :جواب شنو ! روز شمار ، هفت اندامت ذره ذره گردانیم و به هر ذره دیداری دهیم . گویم اینک حساب هفتاد هزارساله و حاصل و باقی در کنارت نهادیم . و گفت : اگر هشت بهشت را در کلبه ما گشایند و ولایت هر دو سرای به اقطاع به مادهند هنوز بدان یک آه که در سحرگاه بریاد شوق او از میان جان ما برآید ندهیم بل که یک نفس که به درد او برآریم با ملک هژده هزار عالم برابر نکنیم . و گفت : اگر فردا در بهشت دیدار ننماید چندان نوحه و ناله کنم که اهل هفت دوزخ از گریه و ناله من عذاب خود فراموش کنند . و گفت : کسانی که پیش از ما بوده اند هرکسی به چیزی فروآمده اند . ما به هیچ فرونیامدیم. و یکبارگی خود را فدای او کردیم و خود را از برای خود نخواهیم که اگر یک ذره صفات ما به صحرا آید هفت آسمان و زمین درهم اوفتد . و گفت : او خواست که ما را بیند و ما نخواستیم که او را بینیم . یعنی بنده را خواست نبود . و گفت : چهل سال روی به خلق کردم و ایشان را به حق خواندم ، کسی مرا اجابت نکرد . روی از ایشان بگردانیدم چون به حضرت رفتم همه را پیش از خود آنجا دیدم . یعنی عنایت حق در حق خلق بیش از عنایت خود دیدم . آنچه خواستم حق تعالی به یک عنایت آن همه را بیش از من به خود رسانید . و گفت : از بایزیدی بیرون آمدم چون مار از پوست . پس نگه کردم عاشق و معشوق و عشق یکی دیدم که در عالم توحید همه یکی توان بود . و گفت : از خدای بخدای رفتم ، تا ندا کردند از من در من که ای تو من یعنی به مقام الفناء فی الله رسیدم . و گفت : چند هزار مقام از پس کردم ، چون نگه کردم خود را در مقام حزب الله دیدم . یعنی به معنی الله که ان کنه است راه نیست . و گفت : حق تعالی سی سال آینه من بود ، اکنون من آینه خودم . یعنی آنچه من بودم نماندم که من و حق شرک بود ، چون من نماندم حق تعالی آینه خویش است . اینک بگویم که آینه خویشم . حق است که به زبان من سخن گوید و من در میان ناپدید . و گفت : سالها بر این درگاه مجاور بودم ، به عاقبت حیرت بدیدم و جز حیرت نصیب ما نیامد . و گفت : به درگاه عزت شدم ف هیچ زحمت نبود . اهل دنیا به دنیا مشغول بودند و محجوب ، وا هل آخرت به آخرت ، و مدعطان به دعوی ، وارباب طریقت و تصوف قومی به اکل و شرب و گریه ، و قومی به سماع و رقص ، و آنها که مقدمان راه بودند و پیروان سپاه بودند ، دربادیه ی حیرت گم شده بودند و در دریای عجزغرق شده . گفت : مدتی گرد خانه طواف کردم ، چون به حق رسیدم خانه را دطدم که گرد من طواف می کرد . گفت : شبی دل خویش می طلبیدم و نیافتم . سحرگاه ندایی شنیدم که ای بایزید ! به جز از ما چیزی دطگری می طلبی ! تو را با دل چه کار است ؟ و گفت : مرد نه آن استکه بر پی چیزی رود ، مرد آن است که هرجا که باشد هرچه خواهد پیش آید ، و با هرکه سخن گوید از وی جواب شنود . و گفت : حق مرا به جایی رسانید که خلایق جمله در میان دو انگشت خود بدیدم . و گفت : مرید را حلاوت طاعت دهند ، چون بدان خرم شود شادی او حجاب قرب او گردد . و گفت : کمترین درجه عارف آن است که صفات حق در وی بود . و گفت : اگر بدل خلایق مرا به آتش بسوزانند من صبر کنم ، از آنجا که منم محبت او را هنوز هیچ نکرده باشم ، و اگر گناه من و از آن همه خلایق بیامرزد از آنجا که صفت رافت و رحمت اوست هنوز پس کاری نباشد . و گفت : توبه از معصیت یکی است و از طاعت هزار . یعنی عجب در طاعت بدتر از گناه. و گفت : کمال درجه عارف سوزش او بود در محبت . و گفت : علم ازل دعوی کردن از کسی درست آید که اول برخود نور ذات نماید . و گفت : دنیا را دشمن گرفتم و نزد خالق رفتم و خدای را بر مخلوقات اختیار کردم تا چندان محبت حق بر من مستولی شد که وجود خود را دشمن گرفتم . چون زحمات از میانه برداشتم انس به بقای لطف حق داشتم . و گفت : خدای را بندگانند که اگر بهشت با همه زینتها بر ایشان عرضه کنند ایشان از بهشت همان فریاد کنند که دوزخیان از دوزخ . و گفت : عابد به حقیقت و عامل به صدق آن بود که به تیغ جهد سر همه مرادات بردارد و همه شهوات و تمنای او در محبت حق ناچیز شود ، آن دوست دارد که حق خواهد و آن آرزو کند که حق شاهد او بود . و گفت : نه خداوند تعالی رضای خود به کسی دهد آنکس بهشت را چه کند ؟ و گفت : یکی ذره حلاوت معرفت در دلی به از هزار قصر در فردوس اعلی . و گفت : یگانگی او بسیار مردان مرد را عاجز کند و بسی عاجزان را به مردی رساند . و گفت : اگر توانید به سرقاعده فنای اول بازروید تا بدین حدیث رسید ، و اگر نه این همه صلاح و زهد بادست که بر شما می زند . و گفت : خدای شناسان ثواب بهشت اند و بهشت وبال ایشان . و گفت : گناه شما را چنان زیان ندارد که بی حرمتی کردن و خوار داشتن برادری مسلمان . و گفت : دنیا اهل دنیا را غرور در غرور است و آخرت اهل آخرت را سرور در سرور است ، و دوستی حق اهل معرفت را نور در نور . و گفت : در معاینه کار نقد است اما در مشاهده نقد نقد است . و گفت : عبادت اهل معرفت را پاس انفاس است . و گفت : چون عارف خاموش بود مرادش آن بود که یا سخن گوید ، و چون چشم بر هم نهد مقصودش آن بود که چون باز کند به حق نگردد . و چون سر به زانو نهد طلب آن کند که سر برندارد تا اسرافیل صور بدمد از بسیاری انس که به خدای دارد . و گفت : سوار دل باش و بباد تن . و گفت : علامت شناخت حق گریختن از خلق باشد و خاموش بودن در معرفت او . و گفت : هرکه به حق مبتلا گشت مملکت از او دریغ ندارند و او خود به هردو سرای سرفرونیارد . و گفت : عشق او درآمد و هرچه دون او بود برداشت واز ما دون اثر نگذاشت تا یگانه ماند چنانکه خود یگانه است . و گفت : کمال عارف سوختن او باشد در دوستی حق . و گفت : فردا اهل بهشت به زیارت روند ، چون بازگردند صورتها بر ایشان عرضه کنند هرکه صورت اختیار کرد او را به زیارت راه ندهند . و گفت : بنده را هیچ به از آن نباشد که بی هیچ باشد . نه زهد دارد و نه علم ونه عمل ، چون بی همه باشد ، با همه باشد . و گفت : این قصه را الم باید که از قلم هیچ نیاید . و گفت : عارف چندان از معرفت بگوید و در کوی او ببوید که معارف نماند ، و عارف برسد . پس معارف از عارف نیابت دارد ، و عارف به معرفت نرسد تا از معارف یاد نیارد . و گفت : طلب علم و اخبار از کسی لایق است که از علم به معلوم شود و از خبر به مخبر . اما هرکه از برای مباهات علمی خواند و بدان رتبت و زینت خود طلب کند تا مخلوقی اورا پذیرد ، هر روز دورتر باشد ، و از او مهجورتر گردد . و گفت : دنیا چه قدر آن دارد که کسی گذاشتن او کاری پندارد که محال باشد که کسی حق را شناسد و دوستش ندارند ومعرفت بی محبت قدری ندارد . و گفت : از جویهای آب روان آواز می شنوی که چگونه می آید که چون به دریا رسد ساکن گردد و از درآمدن و بیرون شدن او دریا را نه زیادت بود و نه نقصان . و گفت : او را بندگانند . اگر ساعتی در دنیا از وی محجوب مانند او را نپرستند و طاعتش ندارند . یعنی چون محجوب مانند نابود گردند ؛ ونابود عبادت چون کند ؟ و گفت : هرکه خدای را داند زبان به سخنی دیگر جز یاد حق نتواند گشاد . و گفت : کمترین چیزی که عارف را واجب آمد آن است که از مال و ملک تبرا کند ، و حق این است که اگر هردو جهان در سر دوستی او کنی هنوز اندک باشد . و گفت : ثواب عارفان از حق ، حق باشد . گتف : عارفان در عیان مکان جویند و در عین اثر نگویند واگر از عرش تا ثری صدهزار آدم باشند با ذرایر بسیار و اتباع و نسل بی شمار و صدهزار فریشته مقرب ، چون جبرئیل و میکائیل - قدم از عدم در زاویه دل عارف نهند ، او در جنب وجود و معرفت حق ایشان را موجود نپندارد و از درآمدن و بیرون شدن ایشان خبر ندارد ، و اگر به خلاف این بود مدعی بود نه عارف . و گفت : عارف معروف را بیند و عالم با عالم نشیند . عالم گوید : من چه کنم ؟ عارف گوید او چه کند ؟ و گفت : بهشت را نزد دوستان حق خطری نباشد ، و با این همه که اهل محبت به محبت مهجورانند ، کار آن قوم دارند که اگر خفته اند واگر بیدارند طالب و مطلوب اند ، و از طلبگاری ودوستداری خود فارغ اند . مغلوب مشاهده معشوق اند ، که بر عاشق عشق خود دیدن تاوان است ، و در مقابله مطلوب به طلبگاری خود نگرستن در راه محبت طغیان است . و گفت : حق بر دل اولیای خود مطلع گشت ، بعضی از دلها که دید بار معرفت او نتوانست کشید ، به عبادتش مشغول گردانید . و گفت : بار حق جز بارگیران خاص برندارند که مذلل کرده مجاهده باشند و ریاضت یافته مشاهده . و گفت : کاشکی خلق به شناخت خود توانندی رسید که معرفت ایشان را در شناخت خود تمام بودی . و گفت : جهد کن تا یک دم به دست آری که آن دم در زمین و آسمان جز حق را نبینی . یعنی تا بدان دم همه عمر توانگر نشینی . و گفت : علامت آنکه حق او را دوست دارد آن است که سه خصلت بدو دهد : سخاوتی چون سخاوت دریا ؛ و شفقتی چون شفقت آفتاب ، و تواضعی چون تواضع زمین . و گفت : حاجیان به قالب گرد کعبه طواف کنند ، بقا خواهند ؛ و اهل محبت به قول گردند گرد عرش و لقا خواهند . و گفت : در علم علمی است که علما ندانند و درزهد زهدی است که زاهدان نشناسند . و گفت : هرکه را برگزینند فرعونی را بدو گمارند تا او را می رنجاند . و گفت : این همه گفت و گوی و مشغله و بانگ و حرکت و آرزو بیرون پرده است . درون پرده خاموشی و سکونت و آرام است . و گفت : این دلیری چندان است که خواجه غایت است از حضرت حق ، و عاشق خود است . چون حضور حاصل آمد چه جای گفت و گوی است . و گفت : صحبت نیکان به از کار نیک ، و صحبت بدان بتر از کار بد . و گفت : همه کار ها در مجاهده باید کرد ، آنگاه فضل خدای دیدن نه فعل خویش . و گفت : هرکه خدای را شناخت او را با سوال حاجت نیست و نبود ف و هرکه نشناخت سخن عارف درنیابد . و گفت : عارف آن است که هیچ چیز مشرب گاه او تیره نگرداند ، هرکدورت که بدو رسد صافی گردد . و گفت : آتش عذاب آنکس راست که خدای را نداند ، اما خدای شناسان برآتش عذاب باشند . و گفت : هرروز هزار کس در این راه آیند . شبانگاه از ایمان برآیند . و گفت : هرچه هست در دو قدم حاصل آید ، که یکی بر نصیبهای خود نهد ، و یکی بر فرمانهای حق . آن یک قدم را بردارد و آن دیگر برجای آن نهد . و گفت : هرکه ترک هوا گفت به حق رسید . و گفت : هرکه نزدیک حق بود همه چیز و همه جای او را بود ، زیرا که حق تعالی همه جای است و حق را همه چیز هست . و گفت : هرکه به حق عارف است جاهل است و هرکه جاهل حق است عارف است . و گفت : عارف طیار است و زاهد سیار است . و گفت : هرکه خدای را شناخت عذابی گردد بر آتش ، و هرکه خدای را ندانست آتش براو عذاب گردد ، و هرکه خدای را شناخت بهشت را ثوابی گردد ، و بهشت براو وبالی گردد . و گفت : عارف به هیچ چیز شاد نشود ، جز به وصال. و گفت : آنچه روایت می کنند که ابراهیم و موسی و عیسی صلوات الله علیهم اجمعین گفتند خدایا ! ما را از امت محمد گردان ، گمان بری که آرزوی فضایح این مشتی ریاست جوی کردند ؟ کلاو حاشا بل ، که ایشان در این امت مردانی دیدند که اقدام ایشان برتحت ثری بود و سرهای ایشان از اعلی علیین برگذشته وایشان در میان گم شده . و گفت : حظ اولیا در تفاوت درجات از چهار نامست ، و قیام هر فرقتی از ایشان به نامی است از نامهای خدای و آن قول خدای است هو الاول والاخر والظاهر والباطن. هرکه را حظ او از این نامها زطادت تر بود به ظاهر عجایت قدتر وی نگرانتر بود و هرکه را حظ او ازاین نامها باطن بود ، نگران بود بدانچه رود از انوار وا سرار و هرکه را حظ او از این نامها باطن بود ، نگران بود بدانچه رود از انوار واسرار وهرکه را حظ او ازاین نامها اول بود ، شغل او بدان بود که اندر سبقت رفته است ، هرکه را حظ او از این نامها اول بد ،شغل او بدان بود که اندر سبقت رفته است ، و هرکه را حظ او از این نامها آخر بود شغل او به مستقبل بسته بود با آنچه خواهد بود ، و هرکس را ازین کشف برقدر طاقت او بود . و گفتند : اگر همه دولتها که خلایق را بود در حواله شما افتد در حواله مشوید و اگر ههم بی دولتی در راهتانافتد نومید مگردید که کار خدای کن فیکون بود و هرکه به خود فرونگرد و عبادت خویش خالص بیند واز صفای کشف خود حسابی برتواند گرفت ، ونفس خود را اخبث النفوس نبیند او از هیچ حساب نیست . و گفت : هرکه دل خود را مرده گرداند به کثرت شهوات ، او را در کفن لعنت پیچند و در زمین ندمت دفن کنند ؛ و هرکه نفس خود را بمیراند به باز ایستادن شهوات ، او را در کفن رحمت پیچد ، و در زمین سلامت دفن کنند . و گفت : به حق نرسید آنکه رسید ، مگر به حفظ حرمت . و از راه نیفتاد . آنکه از راه افتاد ، مگر به ترک حرمت کردن . و گفت : هرگز این حدیث را به طلب نتوان یافت ، اما جز طالبان نیابند . و گفت : چون مرید نعره زند و بانگ کند حوضی بود و چون خاموش بود دریایی شود پر در . و گفت : یا چنان نمای که هستی یا چنان باش که می نمایی . و گفت : هرکه را ثواب خدای به فردا افتد خود امروز عبادت نکرده است که ثواب هر نفسی از مجاهدات در حال حاصل است . و گفت : علم عذر است و معرفت مکر است و مشاهده حجاب . پس کی خواهی یافت چیزی که می طلبی ؟ و گفت : قبض دلها در بسط نفوس است و بسط دلها در قبض نفوس است . و گفت : نفس صفتی است که هرگز نرود جز به باطل . و گفت : حیات در علم است و راحت در معرفت و رزق در ذکر . و گفت : شوق دار الملک عاشقان است . در آن دار الملک تختی از سیاست فراق نهاده است ، و تیغی از هول هجران کشیده ، و یک شاخ نرگس وصال بردست رجا داده ، و در هر نفسی هزار سربدان تیغ بردارند . و گفت : هفت هزار سال بگذشت و هنوز آن نرگس غصا طریا است که دست هیچ امل بدو نرسیده است . و گفت : معرفت آن است که بشناسی که حرکات و سکنات خلق به خدای است . و گفت : توکل زیستن را به یک روز بازآوردن است و اندیشه فردا پاک انداختن . و گفت : ذکر کثیر نه به عدد است لکن به حضور بی غفلت است . و گفت : محبت آن است که بسیار خود را اندک شمری و اندک حق بسیار دانی . و گفت : محبت آن است که دنیا و آخرت را دوست نداری. و گفت : اختلاف علما رحمت است مگر در تجرید و توحید . و گفت : گرسنگی ابری است که جز باران حکمت نباراند . و گفت : نزدیک ترین خلایق به حق آن است که بار خلق بیش کشد و خوی خوش دارد . و گفت : فراموشی نفس یاد کردن حق است و هرکه حق را به حق شناسد زنده گردد ، و هرکه حق را به خود شناسد فانی گردد . و گفت : دل عارف چون چراغی است در قندیلی از آبگینه پاک که شعاع او جمله ملکوت را روشن دارد ، او را از تاریکی چه باک . و گفت : هلاک خود در دو چیز است . یکی خلق را حرمت ناداشتن ، و یکی حق را منت ناداشتن . گفتند : فریضه و سنت چیست ؟ گفت : فریضه صحبت مولی است و سنت ترک دنیا . نقل است که مریدی به سفری می رفت . شیخ را گفت : مرا وصیتی کن . گفت : به سه خصلت تو را وصیت می کنم . چون با بدخویی صحبت داری ، خوی بد او را با خوی نیک خود آر تاعیشت مهیا و مهنا بود و چون کسی با تو انعامی کند اول خدای را شکر کن ، بعد زا ان ، آنکس را که حق دل او بر تو مهربان کرد و چون بلایی روی به تو نهد به عجز معترف گرد و فریاد خواه که تو صبر نتوانی کرد و حق باک ندارد . پرسیدند از زهد گفت : زهد را قیمتی نیست که من سه روز زاهد بود م . روز اول در دنیا ، روز دوم در آخرت ، روز سوم از آنچه غیر خدا است . هاتفی آواز داد که ای بایزید ! تو طاقت ما نداری . گفتم : مراد من این است . به گوش من آمد که یافتی . یافتی . و گفت : کمال رضای من از او تا حدی است که اگر بنده ای را جاوید به علیین برآرد و مرا به اسفل السافلین جاوید فرو برد من راضیتر باشم از آن بنده . پرسیدند که بنده به درجه ی کمال کی رسد ؟ گفت : چون عیب خود را بشناسد و همت خلق برآرد ، آنگاه حق او را بر قدر همت وی و به قدر دوری از نفس خود به خوطش نزدیک گرداند . گفتند : ما را زهد و عبادت می فرمایی و تو زیادت زهد و عبادت نمی کنی . شیخ نعره ای زد و گفت : زهد و بعادت از من شکافته اند . پرسیدند : راه به حق چگونه است ؟ گفت : تو از راه برخیز که به حق رسیدی . گفتند : به چه به حق توان رسید ؟ گفت : به کوری و کری و گنگی . گفتند : بسیار سخنهای پیران را شنید م . هیچ سخن عظیمتر از آن سخن تو نیست . گفت : ایشان در بحر صفای معاملت گفتند ، و من از بحر صفای منت می گویم . ایشان آمیخته می گویند ، من خالص می گویم . آمیخته آمیخته را پاک نکند . ایشان گفتند تو و ما ؛ و من می گویم تو بر تو . یکی وصیت خواست . گفت :بر آسمان نگر! نگه کرد گفت : می دانی که این که آفریده است ؟ گفت : دانم . گفت : آنکس که آفریده است هرجا که باشی برتو مطلع است . از او برحذر باش. یکی گفت : این طالبان از سیاحت نمی آسایند . گفت : آنچه مقصود است ، مقیم است نه مسافر . مقیم را طلبیدن محال بود در سفر . گفتند : صحبت با که داریم ؟ گفت : آنکه چون بیمار شوی تو را بازپرسد و چون گناهی کنی توبه پذیرد ، و هرچه حق از تو داند از او پوشیده نماند . یکی گفت : چرا امشب نماز نمی کنی ؟ گفت :مرا فراغت نمازنیست . من گرد ملکوت می گردم . و هرکجا افتاده ای است دست او می گیرم . یعنی کاردر اندرون خود می کنم . گفتند : بزرگترین نشان عارف چیست ؟ گفت :آنکه با تو طعام می خورد و از تو می گریزد و ازتو می خرد و به تو می فروشد و دلش در حضایر قدس پشت به بالش انس بازنهاده باشد . و گفت : عارف آن است که در خواب جز خدای نبیند و با کس جز از وی موافقت نکند و سر خود جز با وی نگشاید . پرسیدند از امر به معروف و نهی از منکر . گفت : در ولایتی باشید که در وی امر به معروف و نهی از منکر نباشد که هردو در ولایت خلق است . در حضرت وحدت نه امر معروف است و نه نهی منکر باشد . فگتند : مرد کی داند که به حقیقت معرفت رسیده است ؟ گفت : آن وقت که فانی گردد در تحت اطلاع حق ،و باقی شود بر بساط حق بی نفس و بی خلق . پس او فانی بود باقی و باقیی بود فانی و مرده ای بود زنده و زنده ای بود مرده و مجوبی بود مکشوف و مکشوفی بود محجوب . شیخ را گفتند : سهل عبدالله در معرفت سخن گوید . گفت : سهل برکناره دریا رتفه و در گرداب افتاده . گفتند : ای شیخ ! آنکه در بحر غرق شود ، حال او چو ن بود ؟ گفت :از آنجا که دیدار خلق است ناپروای هردو کون بود و بساط گفت و گوی درنوردد که من عرف الله کل لسانه . گفتند :درویشی چیست ؟ گفت :آنکه کسی را در کنج دل خویش پای به گنجی فرو شود و آن را رسوای آخرت گویند ، در آن گنج گوهری یابد ، آن را محبت گویند . هرکه آن گوهر یافت او درویش است . گفتند :مرد به خدای کی رسد ؟ گفت :ای مسکین ! هرگز رسد . گفتند : به چه یافتی آنچه یافتی ! گفت :اسباب دنیا راجمع کردم و به زنجیر قناعت بستم و در منجنیق صدق نهادم وبه دریای ناامیدی انداختم . گفتند :عمر تو چند است ؟ گفت : چهار سال . گفتند :چگونه ؟ گفت :هفتاد سال بود تا در حجب دنطا بودم اما چهارسال است تا او را می بینم ، چنانکه مپرس ، و روزگار حجاب از عمر نباشد . احمد خضرویه شیخ را گفت به نهایت توبه نمی رسم . شیخ گفت : نهایت توبه عزتی دارد و عزت صفت حق است . مخلوقی که به دست تواند آوردن؟ پرسیدند از نماز . گفت : پیوستن است و پیوستن نباشد . مگر بعد از گسستن . گفتند :راه به خدای چگونه است ؟ گفت :غایب شو از راه و پیوستی به الله . گفتند : چرا مدح گرسنگی می گویی ؟ گفت : اگر فرعون گرسنه بودی هرگز انا ربکم الاعلی نگفتی . و گفت : هرگز متکبر بوی معرفت نیابد. گفتند :نشان متکبر چیست ؟ گفت : آنکه در هژده هزار عالم نفسی بیند خبیثتر از نفس خویش . گفتند : بر سر آب می روی؟ گفت : چوب پاره ای بر آب برود . گفتند : در هوا می پری؟ گفت : مرغ در هوا می پرد . گفتند : به شبی به کعبه می روی ؟ گفت : جادوی در شبی از هند به دماوند می رود . گفتند : پس در کار مردان چیست ؟ گفت : آْنکه دل در کس نبندد به جز خدای . گفتند : در مجاهده ها چون بودی ؟ گفت : شانزده سال در محراب بودم و خود را چون زن حایض دیدم . و گفت : دنیا را سه طلاق دادم و یگانه را یگانه شدم . پیش حضرت بایستادم ، گفتم : بارخدایا ! جز از تو کس ندارم و چون تو را دارم همه دارم . چون صدق من بدانست . فضل که کرد آن بود که خاشاک نفس از پیش من برداشت . و گفت : حق تعالی امر و نهی فرمود . آنها که فرمود او را نگاه داشتند خلعت یافتند و بدان خلعت مشغول شدند و من نخواستم از وی جز وی را . و گفت : چندان یادش کردم که جمله خلقان یادش کردند تا به جایی که یاد کرد من یاد کرد او شد . پس شناخت او تاختن آورد و مرا نیست کرد . دگر باره انداختن آورد و مرا زنده کرد . و گفت : پنداشتم که من او را دوست می دارم . چون نگه کردم دوستی او مرا سابق بود . و گفت : هرکسی در دریای عمل غرقه گشتند و من در دریای برغرقه گشتم . یعنی دیگران ریاضت خود دیدند و من عنایت حق دیدم . و گفت : مردمان علم از مردگان گرفتند و ما از زنده ای علم گرفتیم که هرگز نمیرد . همه به حق گویند و من از حق گویم . لاجرم گفت هیچ چیز بر من دشوارت از متابعت علم نبود ، یعنی علم تعلیم ظاهر . و گفت : نفس را به خدای خواندم اجابت نکرد ترک او کردم و تنها رفتم به حضرت . و گفت : دلم را به آسمان بردند ، گرد همه ملکوت بگشت و بازآمد . گفتم :چه آوردی ؟ گفت : محبت و رضا که پادشاه این هردو بودند . و گفت : چون حق را به علم خویش دانستم ، گفتم اگر به کفایت او تو را بس نیست به کفایت هیچ کس تو را بسنده نبود ، تا جوارح را در خدمت آوردم . هرگاه که یکی کاهلی کردی به دیگر اندام مشغول شدمی تا بایزید شد . و گفت : خواستم تا سخت ترین عقوبتی بر تن خود بدانم که چیست . هیچ چیز بدتر از غفلت ندیدم و آتش دوزخ با مردان آن نکند که یک ذره غفلت کند . و گفت : سالهاست تا نماز می کنم و اعتقادم در نفس به هر نمازی بوده ناپاکی و ما در همه عمر خود غسلی نکردیم در پاکی . و گفت : اگر در همه عمر از بایزید این کلمه درست آید از هیچ باک ندارد . و گفت : اگر فردا مرا در عرصات گویند چرا نکردی دوست تر دارم از آنکه گویند چرا کردی. یعنی هرچه کنم در وی منی من بود و منی شرک است و شرکت بدتر از گناه است ، مگر طاعتی بر من رود که من در میان نباشم . و گفت : خدای تعالی بر اسرار خلق مطلع است به هر سر که نگرد خالی بیند مگر سر بایزید که از خود پر بیند. و گفت : ای بسا کسا که به مانزدیک است و از مادور است و ای بسا کسی که از ما دور است و به ما نزدیک است . و گفت : در خواب دیدم که زیادت می خواستم از حق تعالی . پس از توحید بیدار شدم ، گفتم : یارب ! زیادت نمی خواهم بعد از توحید . و گفت : حق را به خواب دیدم ، مرا گفت : یا بایزید ! چه می خواهی ؟ گفتم : آن می خواهم که تو می خوهی . فرمود که من تو را هستم چنانکه تو مرا هستی . و گفت : حق را به خواب دیدم . پرسیدمکه راه به تو چونست . گفت : ترک خود گوی که به من رسیدی . و گفت : خلق پندارند که من چون ایشان یکی ام . اگر صفت من در عالم غیب بینند همه هلاک شوند . و گفت : مثل من چون مثل دریاست که آن را نه عمق پدید است نه اول و آخر پیداست . و یکی از وی پرسید : که عرش چیست ؟ گفت منم . و گفت : کرسی چیست ؟ گفت : منم. و گفت : لوح و قلم چیست ؟ گفت : منم. گفتند :خدای را بندگانند بدل ابراهیم و موسی و عیسی صلوات الله علیهم اجمعین . گفت : آن همه منم . گفتند : می گویند که خدای را بندگان اند بدل جبرئیل و میکائیل و اسرافیل . گفت : آن همه منم . مرد خاموش شد . بایزید گفت : بلی ! هرکه در حق محو شد و به حقیقت هرچه هست رسید ، همه حق است . اگر آنکس نبود حق همه خود را بیند عجب نبود . والله اعلم واحکم . معراج شیخ بایزید قدس الله روحه العزیز این را بیاریم و ختم کنیم . شیخ گفت : به چشم یقین در حق نگریستم . بعد از آنکه مرا از همه موجودات به درجه استغنا رسانید و به نور خود منور گردانید و عجایب اسرار بر من آشکارا کرد ، و عظمت هویت خویش بر من پیدا آورد . من از حق بر خود نگرستم و در اسرار و صفات خویش تامل کردم . نور من در جنب نور حق ظلمت بود ، عظمت من در جنب عظمت حق عین حقارت گشت ، عزت من در جنب عزت حق عین پندار شد . آنجا همه صفا بود و اینجا همه کدورت . باز چون نگاه کردم ، بود خود به نور او دیدم ، عزت خود از عظمت و عزت او دانستم . هرچه کردم به قدرت او توانستم کرد . دیده قالبم هرچه یافت از او یافت . به چشم انصاف و حقیقت نظر کردم همه پرستش خود از حق بود ، نه از من . و من پنداشته بودم که منش می پرستم . گفتم : بار خدایا چیست ؟ گفت :آن همه منم و نه غیر من . یعنی مباشر افعال تویی لیکن مقدر و میسر تو منم تا توفیق من روی ننماید از طاعت تو چیزی نیاید . پس دیده من از واسطه دیدن او از من دیده بردوخت و نگرش به اصل کار و هویت خویش در آموخت ، و مرا ازبود خود ناچیز کرد و به بقای خویش باقی گردانید و عزیز کرد خودی خود بی زحمت وجود من به من نمود ، لاجرم حق مرا حقیقت بیفزود . از گوش کوشش بیاگندم و زبان نیاز در کام تا مرادی کشیدم و علم کسبی بگذاشتم و زحمت نفس اماره از میان برداشتم - بی آلت ، مدتی قرار گرفتم و فضول از راه اصول به دست توفیق برفتم . حق را بر من بخشایش آمد . مرا علم ازلی داد و زبانی از لطف خود در کام من نهاد و چشم از نور خود بیافرید . همه موجودات را به حق بدیدم . چون به زبان لطف با حق مناجات کردم و از علم حق علمی به دست آوردم و به نور او بدو نگریستم ، گفت ای همه بی همه با همه مستغنی نشوم ، و توبی من مرا باشی به از آنکه من بی تو خود را باشم ، و به تو با تو سخن گویم بهتر که بی تو با نفس خود گویم . گفت : اکنون شریعت را گوش دار و پای از حد امر و نهی در مگذار تا سعیت به نزد ما مشکور باشد . گفتم :از آنجا که مرا دین است و دلم را یقین است تو اگر شکر گویی از خود گویی به از آنکه رهی ، واگر مذمت کنی تو از عیب منزهی . مرا گفت : از که آموختی ؟ گفتم :سایل به داند از مسئول که هم مراد است و هم مرید ، و هم مجاب است و هم مجیب . چون صفای سر من بدید ، پس دل من ندا از رضای حق بشنید ، و رقم خشنودی بر من کشید ، و مرا منور گردانید و از ظلمت نفس و از کدورات بشریت درگذرانید . دانستم که بدو زنده ام و از فضل او بساط شادی در دل افگندم . گفت: هرچه خواهی بخواه . گفتم : تو را خواهم که از فضل فاضلتری و ازکرم بزرگتری و از توبه تو قانع گشتم ، چون تو مرا باشی منشور فضل و کرم در نوشتم ، از خودم بازمدار ، و آنچه ما دون توست در پیش من میار . زمانی مرا جواب نداد ، پس تاج کرامت بر فرق من نهاد و مرا گفت : حق می گویی و حقیقت می جویی ، از آنچه حق دیدی و حق شنیدی . گفتم : اگر دیدم به تو دیدم ، و اگر شنیدم به تو شنیدم . نخست تو شنیدی . باز من شنیدم . و بروی ثناها گفتم . لاجرم از کبریا مرا بر داد تا در میادین عز او می پریدم و عجایب صنع او می دیدم . چون ضعف من بدانست و نیاز من بشناخت مرا به قوت خود قوی گردانید و به زینت خود بیاراست و تاج کرامت بر سر من نهاد ، و درسرای توحید بر من بگشاد . چون مطلع شد که صفات من در صفات او برسید از حضرت خود مرا نام نهاد و به خودی خود مرا تشریف داد و یکتایی پدید آمد ، دویی برخاست و گفت : رضای ما آن است که رضای توست ورضای تو آن است که رضای ماست سخن تو آلایش نپذیرد و منی تو کس بر تو نگیرد . پس مرا زخم غیرت بچشانید و بازم زنده گردانید . از کوزه امتحان خالص بیرون آمدم تا گفت : لمن الملک . گفتم : تو را . گفت : لمن الحکم . گفتم : تو را . گفت : لمن الاختیار . گفتم : تو را . چون سخن همان بود که در بدایت کار شنود خواست که مرا بازنماید که اگر سبق رحمت من نبودی خلق هرگز نیاسودی و اگر محبت نبودی قدرت دمار از همه برآوردی . به نظر قهاری به واسطه جباری به من نگریست . نیز از من کسی اثری ندید . چون در مستی خویش خود را به همه وادیها در انداختم و به آتش غیرت تن را بر همه بوته ها بگداختم و اسب طلب در فضای صحرا بتاختم ، به از نیاز صیدی ندیدم ، و به از عجز چیزی نیافتم . و روشنتر از خاموشی چراغی ندیدم . و سخن به از بی سخن نشنید م . ساکن سرای سکوت شدم و سدره صابری در پوشیدم تا کار به غایت رسید . ظاهر و باطن مرا از علت بشریت خالی دید . فرجه ای از فرج در سینه ظالمانی من گشاد و مرا از تجرید و توحید زبانی داد . لاجرم اکنون زبانم از لطف صمدانی است و دلم از نور ربانی است و چشم از صنع یزدانی است . به مدد او می گویم . و به قوت او می گیرم . چون بدو زنده ام هرگز نمیرم . چون بدین مقام رسید م اشارت من ازلی است و عبارت من ابدی است . زبان من زبان توحید است و روان من روان تجرید است . نه از خود می گویم تا محدث باشم یا به خود می گویم تا مذکر باشم . زبان را او می گرداند بدانچه خواهد و من در میان ترجمانی ام . گوینده به حقیقت او است نه منم . اکنون چون مرا بزرگ گردانید مرا گفت : که خلق می خواهند که تو را ببینند . گفتم : من نخواهم که ایشان را ببینم . اگر دوست داری که مرا پیش خلق بیرون آوری من تو را خلاف نکنم . مرا به وحدانیت خود بیارای تا خلق تو چون مرا ببیند و در صنع تو نگرند صانع را دیده باشند و من در میان نباشم . این مراد به من داد و تاج کرامت بر سر من نهاد و از مقام بشریتم در گذرانید . پس گفت : پیش خلق من آی ! یک قدم از حضرت بیرون نهادم . به قدم دوم از پای درافتادم . ندایی شنیدم که دوست مرا بازآرید که او بی من نتواند بودن ، و جز به من راهی نداند . و گفت : چون به وحدانیت رسیدم و آن اول لحظت بود که به توحید نگرستم ، سالها در آن وادی به قدم الهام دویدم تا مرغی گشتم . چشم او از یگانگی ، پر او از همیشگی . در هوای چگونگی می پریدم . چون از مخلوقات غایب گشتم . گفتم : به خالق رسیدم . پس سر از وادی برآوردم . کاسه ای بیاشامیدم که هرگز تا ابد ازتشنگی او سیراب نشدم . پس سی هزار سال در فضای وحدانیت او پریدم و سی هزار سال دیگر در الوهیت پریدم و سی هزار سال دیگر در فردانیت . چون نود هزار سال به سرآمد بایزید را دیدم و من هرچه دیدم همه من بودم . پس چهارهزار بایده بریدم و به نهایت رسیدم . چون نگه کردم خود را دیدم در بدایت درجه انبیا . پس چندانی در آن بی نهایتی برفتم که گفتم بالای این هرگز کسی نرسیده است و برتر ازین مقام ممکن نیست . چون نیک نگه کردم سر خود بر کف پای یکی نبی دیدم . پس معلوم شد که نهایت حال اولیا بدایت احوال انبیا است ، نهایت انبیا را غایت نیست . پس روح من برهمه ملکوت بگذشت و بهشت و دوزخ بدو نمودند و به هیچ التفات نکرد و هرچه در پیش او آمد طاقت آن نداشت و به جان هیچ پیغمبر نرسید ، الا که سلام کرد ، چون به جان مصطفی علیه السلام رسید . آنجا صدهزار دریای آتشین دید بی نهایت ،و هزار حجاب از نور که اگر به اول دریا قدم نهادمی بسوختمی و خود را به باد بر دادمی تا لاجرم از هیبت و دهشت چنان مدهوش گشتم که هیچ نماندم . هرچند خواستم تا میخ طناب خیمه محمد رسول الله بتوانم دید زهره نداشتم . با آنکه به حق رسیدم زهره نداشتم به محمد رسول الله بتوانم دید زهره نداشتم . با آنکه به حق رسیدم زهره نداشتم به محمد رسیدن . یعنی هرکسی بر قدر خویش به خدای توانند رسید که حق با همه است . اما محمد در پیششان در حرم خاص است . لاجرم تاوادی لااله الا الله قطع نکنی به وادی محمد رسول الله نتوانی رسید ، و در حقیقت هردو وادی یکی است چنانکه آن معنی که گفتم : مرید بوتراب حق را می دیدید و طاقت دیدار بایزید نداشت . پس بایزید گفت : الهی ! هرچه دیدم همه من بودم . با منی مرا به تو راه نیست و از خودی خود مرا گذر نیست . مرا چه باید کرد ؟ فرمان آمد که : خلاص تو از خلاص تو از تویی تو در متابعت دوست ماست محمد عربی دیده را به خاک قدم او اکتحال کن و بر متابعت او مداومت نمای . تعجب از قومی دارم که کسی را چندین تعظیم نبوت بود، آنگاه سخن گوید به تحت لوای محمد علیه الصلوة و السلام باشند . گفت : به خدایی خدای که لوای من از لوای محمد زیادت است که پیغامبران و خلایق در تحت لوای من باشند . یعنی چون منی را نه در آسمان مثل یابند و نه در زمین صفتی دانند . صفات من در غیبت است ، و آنکه در سراپرده غیب است از او سخن گفتن جهل محض است و سراسر همه غیبت است . چون کسی چنین بود ، چگونه این کس ، این کس بود ؟ بل که این کس را زیان حق بود و گوینده نیز حق بود . گفت : آن که نطق او بی نطق و بی تمتع و بی یبصر بود . تا لاجرم حق بر زبان بایزید سخنی گوید و آن ، آن بود که :لوائی اعظم من لواء محمد . بلی ! پدید آید ، روادار ، که :لوائی اعظم من لواءمحمد و سبحانی ما اعظم شانی از درخت نهاد بایزید پدید آید . و اعلم و احکم . مناجاة شیخ بایزید قدس الله روحه العزیز بایزید را مناجاتی است . بارخدایا ! تا کی میان من و تو تویی بود ؟ منی از میان بردار تا منیت من به تو باشد ، تا من هیچ نباشم . و گفت : الهی !تا با توام بیشتر از همه ام و تا با خودم کمتر از همه ام . و گفت : الهی !مرا فقر و فاقه به تو رسانید و لطف تو آن را زایل نگردانید . و گفت : الهی !مرا زاهدی نمی باید ، و قرایی نمی باید ، و عالمی نمی باید . اگر مر از اهل چیزی خواهی گردانید از اهل شمه ای از اسرار خود گردان ، وبه درجه دوستان خود برسان . الهی ! ناز به تو کنم و ازتوبه تو رسم . الهی ! چه نیکوست واقعات الهام تو برخطرات دلها ، و چه شیرین است روش افهام تو در راه غیبها ، و چه عظیم است حالتی که خلق کشف نتوانند کرد ، و زبان وصف آن دوست دارم . من بنده عاجز و ضعیف و محتاج . عجب آنکه تو مرا دوست داری و تو خداوندی و پادشاه مستغنی . و گفت : الهی !که می ترسم اکنون به تو چنین شادم چگونه شادمان نباشم اگر ایمن گردم . نقل است که بایزید هفتاد بار به حضرت عزت قرب یافت . هربار که بازآمدی زناری برستی و باز بریدی . عمرش چون به آخر آمد درمحراب شد ، و زناری بربست ، و پوستینی داشت باژگونه در پوشید و کلاه باژگونه برسرنهاد ، و گفت : الهی !ریاضت همه عمر نمی فروشم و نماز همه شب عرضه نمی کنم ، و روزه همه عمر نمی گویم ، و ختمهای قرآن نمی شمرم . و اوقات و مناجات و قربت بازنمی گویم . تو می دانی که به هیچ بازنمی نگرم ، و این که به زبان شرح می دهم نه از تفاخر و اعتماد است بل که شرح می دهم که از هرچه کرده ام ننگ دارم و این خلعتم تو داده ای که خود را چنین می بینم . آن همه هیچ ننگ می دارم . و این خلعت تو داده ای که خود را چنین می بینم . آن همه هیچ است . همان انگار که نیست . ترکمانی ام هفتاد ساله ، موی در گبری سفید کرده. از بیابان اکنون برمی آیم و تنگری تنگری می گویم . الله الله گفتن اکنون می آموزم ، زنار اکنون می برم ، قدم در دایره اسلام اکنون می زنم ، زبان به شهادت اکنون می گردانم کار توب ه علت نیست . قبول تو به طاعت نه و رد توبه معصیت نه . من هرچه کردم هبا انگاشتم تو نیز هرچه دیدی از من که پسند حضرت تو نبود خط عفو بر وی کش ، و گرد معصیت را از من فروشوی که من گرد پندار طاعت فروشستم . نقل است که شیخ در ابتدا الله الله بسیار گفتی . در حالت نزع همان الله می گفت پس و گفت : الهی !هرگز تو را یاد نکردم ، مگر به غفلت ، و اکنون که جان می رود از طاعت تو غافل ام . ندانم تا حضور کی خواهد بود . پس در ذکر و حضور جان بداد . آن شب که او وفات کرد بوموسی حاضر نبود . گفت :به خواب دیدم که عرض را بر فرق سرنهاده بودم و می بردم . تعجب کردم . بامداد روانه شدم تا با شیخ بگویم . شیخ وفات کرده بود و خلق بی قیاس از اطراف آمده بودند . چون جنازه برداشتندمن جهد کردم تا گوشه جنازه به من دهند البته به من نمی رسید ، بی صبر شدم ، در زیر جنازه رفتم ، و بر سر گرفتم و می رفتم . و مرا آن خواب فراموش شده بود . شیخ را دیدم که گفت : یا بوموسی ! اینک تعبیر آن خواب که دوش دیدی که عرض بر سرگرفته بودی آن عرش این جنازه بایزید است . نقل است که مریدی شیخ را به خواب دید . گفت : از منکر و نکیر چون رستی ؟ گفت :چون آن عزیزان از من پرسیدند گفتم : شما را ازین سوال مقصودی برنیاید ،به جهت آنکه اگر گویم خدای من اوست این سخن از من هیچ نبود . لکن بازگردید و از وی پرسید که من او را کیم ؟ آنچه او گوید آن بود که اگر من صدبار گویم خداوندم اوست تا او مرا بنده خود نداند فایده نبود . بزرگی او را به خواب دید . گفت : خدای با تو چه کرد ؟ گفت : از من پرسید :ای بایزید چه آوردی ؟ گفتم : خداوندا ! چیزی نیاوردم . حق تعالی فرمود ولا لیلةاللبن . آن شب شیر شرک نبود . گفت :شبی شیر خورده بودم و شکمم به درد آمد . حق تعالی با من بدین قدر عتاب فرمود . یعنی جز از من چیزی دیگر بر کار است . نقل است که شیخ را دفن کردند . مادر علی که زن احمد خضرویه بود به زیارت شیخ آمد . چون از زیارت او بازگشت گفت : می دانید که شیخ بایزید که بود ؟ گفتند : تو به دانی . گفت : شبی در طواف کعبه بودم ، ساعتی بنشستم ، در خواب شدم ، چنان دیدم که مرا بر اسمان بردند و تا زیر عرش بدیدم و آنجا که زیر عرش بود بیابانی دیدم که پهنا و بالای آن پدید نبود و همه بیابان گل و ریاحین بود . بر هر برگ گلی نوشته بود که ابویزید ولیی . نقل است که بزرگی گفت : شیخ را به خواب دیدم . گفتم : مرا وصیتی کن . گفت : مردمان در دریایی بی نهایت اند . دوری از ایشان کشتی است . جهد کن تا در این کشتی نشینی و تن مسکین را از این دریا برهانی . نقل است که کسی شیخ را به خواب دید . گفت : تصوف چیست ؟ گفت : در آسایش برخود ببستن و در پس زانوی محنت نشستن . و چون شیخ ابوسعید ابوالخیر به زیارت شیخ آمد . ساعتی بایستاد ، چون بازمی گشت گفت : این جایی است که هرکه چیزی گم کرده باشد در عالم اینجا بازیابد . رحمةالله علیه و الله تعالی اعلم واحکم . n6h7rb0pkf6koqygs24s6l677myob9g تذکرة الاولیاء/ذکر عبدالله مبارک 0 29600 302457 167708 2026-10-05T20:50:26Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار عطار نیشابوری]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302457 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = ذکر عبدالله مبارک رحمة الله علیه | مؤلف = عطار نیشابوری | قسمت = | قبلی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر ابویزید بسطامی رحمة الله علیه|ذکر ابویزید بسطامی رحمة الله علیه]] | بعدی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر سفیان ثوری قدس الله روحه|ذکر سفیان ثوری قدس الله روحه]] | یادداشت =[[تذکرة الاولیاء]] }} آن زین زمان ، آن رکن امان ، آن امام شریعت و طریقت ، آن ذوالجهادین ،به حقیقت . آن امیر قلم و بلارک عبدالله مبارک - رحمة الله علیه . او را شهنشاه علما گفته اند . در علم و شجاعت خود نظیر نداشت ، و از محتشمان اصحاب طریقت بود ، و از محترمان ارباب شریعت . و در فنون علوم احوالی پسندیده داشت ، و مشایخ بزرگ را دیده بود ، و با همه صحبت داشته و مقبول همه بود ، و او را تصانیف مشهور است ،و کرامات مذکور . روزی می آمد سفیان ثوری گفت : تعال یا رجل المشرق . فضیل حاضر بود . گفت : والمغرب و ما بینهما . و کسی را که فضیل نهد ستایش او چون توان کرد ؟ ابتدای توبه او آن بود که بر کنیزکی فتنه شد شبی در زمستان در زیر دیوار خانه معشوق تا بامداد بایستاد . همه شب برف می بارید . چون بانگ نماز گفتند ، پنداشت که بانگ خفتن است . چون روز شد دانست که همه شب مستغرق حال معشوق بوده است . با خود گفت : شرمت باد ای پسر مبارک ! که شبی چنین مبارک تا روز به جهت هوای خود برپای بودی و اگر امام در نماز سورتی درازتر خواند دیوانه گردی . در حال دردی به دل او فرود آمد توبه کرد و به عبادت مشغعول شد تا به درجه ای رسید که مادرش روزی در باغ شد ، او را دید خفته در سایه گلبنی و ماری شاخی نرگس در دهن گرفته و مگس از وی می راند . آنگه از مرو رحلت کرد و در بغداد مدتی در صحبت مشایخ می بود . پس به مکه رفت و مدتی مجاور شد . باز به مرو آمد . اهل مرو بدو تولا کردند ، و درس و مجالس نهادند . و در آن وقت یک نیمه از خلایق متابع حدیث بودند و یک نیمه به علم ففقه مشغول بودندی . همجنانکه امروز او را رضی الفریقین گویند . به حکم موافقتش با هریکی از ایشان و هردو فریق در وی دعوی کردندی وا و آنجا دو رباط کرد :یکی به جهت اهل حدیث ، و یکی برای اهل فقه . پس به حجاز رفت و مجاور شد . نقل است که یک سال حج کردی و یک سال غزو کردی و یک سال تجارت کردی و منفعت خویش براصحاب تفرقه کردی و درویشان را خرما دادی و استخوان خرما بشمردی . هرکه بیشتر خوردی به هراستخوانی درمی بدادی . نقل است که وقتی با بدخویی همراه شد ، چون از وی جدا شد ، عبدالله بگریست . گفتند : چرا می گریی ؟ گفت : آن بیچاره برفت . آن خوی بد همچنان با وی برفت و از ما جدا شد و خوی بد از وی جدا نشد . نقل است که یکبار در بادیه میرفت و بر اشتری نشسته بود و به درویشی رسید ،گفت : ای درویش ! ما توانگریم . ما را خوانده ای . شما کجا می روید که طفیلید ؟ درویش گفت : میزبان چون کریم بود طفیلی را بهتر دارد . اگر شما را به خانه خویش خواند مارا به خود خواند . عبدالله گفت : از ما توانگران وام خواست . درویش گفت :اگر از شما وام خواست برای ما خواست . عبدالله شرم زده شد و گفت : راست می گویی . نقل است که در تقوی تا حدی بود که یکبار در منزلی فرود آمده بود و اسبی گرانمایه داشت . به نماز مشغول شد . اسب در زرع شد . اسب را همانجا بگذاشت و پیاده برفت و گفت وی کشت سلطانیان خورده است . وقتی از مرو به شام رفت ، به جهت قلمی که خواسته بود و باز نداده ، تا باز رسانید . نقل است که روزی می گذشت . نابینایی را گفتند که عبدالله مبارک می آید . هرچه می باید بخواه. نابینا گفت : توقف کن یا عبدالله ! عبدالله بایستاد . گفت : دعا کن تا حق تعالی چشم مرا بازدهد . عبدالله سر در پیش انداخت و دعا کرد . در حال بینا شد . نقل است که روزی در دهه ذی الحجه به صحرا شد و از آروزی حج می سوخت ، و گفت : اگر آنجا نیم باری بر فوت این حسرتی بخورم ، و اعمال ایشان به جای آرم که هرکه متابعت ایشان کند در آن اعمال که موی بازنکند و ناخن نچیند او را از ثواب حاجیان نصیب بود . در آن میان پیرزنی بیامد ، پشت دوتاه شده ، عصایی در دست گرفته ، گفت : یا عبدالله ! مگر آروزی حج داری ؟ گفت : آری . پس گفت : ای عبدالله ! مرا از برای تو فرستاده اند . با من همراه شو تا تو را به عرفات برسانم . عبدالله گفت : با خود گفتم که سه روز دیگر مانده است . از مرو چون مرا به عرفات رساند ؟ پیرزن گفت : کسی که نماز بامداد سنت در سینجاب گزارده باشد و فریضه بر لب جیحون و آفتاب برآمدن به مرو با او همراهی توان کرد . گفتم : بسم الله. پای در راه نهادم و به چند آب عظیم بگذشتم که به کشتی دشوار توان گذشت . به هر آب که می رسیدم مرا گفتی چشم برهم نه . چون چشم برهم نهادمی خود را از آن نیمه آب دیدمی ، تا مرا به عرفات رسانید . چون حج بگزاردیم و از طواف و سعی و عمره فارغ شدیم و طواف وداع آوردیم ، پیرزن گفت : بیا که مرا پسری است ، که چند گاهست تا به ریاضت در غاری نشسته است تا او را ببینم . چون آنجا رفتیم جوانی دیدم زردروی و ضعیف و نورانی . چون مادر را دید در پای مادر افتاد و روی در کف مادر مالید و گفت : دانم که نیامده اما خدایت فرستاده است که مرا وقت رفتن نزدیک است . آمده ای که مرا تجهیز کنی . پیرزن گفت : یاعبدالله ! اینجا مقام کن تا او را دفن کنی . پس در حال آن جوان وفات کرد و اورا دفن کردیم . بعد از آن گفت - آن پیرزن که - : من هیچ کار ندارم . باقی عمر بر سر خاک او خواهم بود . تو ای عبدالله برو . سال دیگر چون بازآیی و مرا نبینی . مرا در این موسم به دعا یاد دار ، نقل است که عبدالله در حرم بود . یک سال از حج فارغ شده بود . ساعتی در خواب شد . به خواب دید که دو فریشته از آسمان فرود آمدند . یکی از دیگری پرسید : امسال چند خلق آمده اند ؟ یکی گفت :ششصد هزار . گفت: حج چند کس قبول کردند ؟ گفت : از آن هیچکس قبول نکردند . عبدالله گفت : چون این بشنیدم اضطرابی در من پدید آمد . این همه خلایق که از اطراف و اکناف جهان با چندین رنج و تعصب من کل فج عمیق از راههای دور آمده و بیابانها قطع کرده ، این همه ضایع گردد؟ پس آن فریشته گفت : در دمشق کفشگری نام او علی بن موفق است او به حج نیامده است اما حج او را قبول است و همه را بدو بخشید ، و این جمله در کار او کردند . چون این بشنید م از خواب درآمدم ، و گفتم : به دمشق باید شد و آن شخص را زیارت باید کرد . پس به دمشق شدم و خانه آن شخص را طلب کردم و آواز دادم . شخصی بیرون آمد . گفتم: نام تو چیست؟ گفت :علی بن موفق. گفتم : مرا با تو سخنی است . گفت : بگوی . گفتم : تو چه کار کنی ؟ گتف : پاره دوزی می کنم. گفتم : آن واقعه با او . گفت : نام تو چیست ؟ گفتم : عبدالله مبارک . نعره ای بزد و بیفتاد و از هوش شد . چون بهوش آمد گفتم : مرا از کار خود خبر ده . گفت : سی سال بود تا مرا آرزوی حج بود و از پاره دوزی سیصد و پنجاه درم جمع کردم . امسال قصد حج کردم تا بروم . روزی سرپوشیده ای که در خانه است حامله بود ، مگر . از همسایه بوی طعامی می آمد . مرا گفت : برو و پاره ای بیار از آن طعام . من رفتم . به در خانه همسایه . آن حال خبر دادم . همسایه گریستن گرفت و گفت : بدانکه سه شبانروز بود که اطفال من هیچ نخورده اند . امروز خری مرده دیدم . پاره ای از وی جدا کردم و طعام ساختم ، بر شما حلال نباشد ، چون این بشنیدم آتش در جان من افتاد . آن سیصد و پنجاه درم برداشتم و بدو دادم . گفتم : نفقه اطفال کن که حج ما این است . عبدالله گفت : صدق الملک فی الرویا و صدق الیک فی الحکم و القضا . نقل است که عبدالله مکاتب غلامی داشت . یکی عبدالله را گفت : این غلام نباشی می کند و سیم به تو می دهد . عبدالله غمگین شد . شبی بر عقب او می رفت تا به گورستانی شد ، و سر گوری باز کرد ، و در آنجا محرابی بود . در نماز ایستاد . عبدالله از دور آن را می دید تا آهسته به نزدیک غلام شد . غلام را دید پلاسی پوشیده و غلی بر گردن نهاده و روی در خاک می مالید و زاری می کرد . عبدالله چون آن بدید آهسته باز پس آمد و گریان شد و در گوشه ای بنشست و نماز بامداد بگزارد و گفت : الهی ! روز آمد و خداوند مجازی از من درم خواهد . مایه مفلسان تویی . بده از آنجا که تو دانی . در حال نوری از هوا پدید آمد و یک درم سیم بردست غلام نشست . عبدالله را طاقت نماند . برخاست و سر غلام را در کنار گرفت و می بوسید و می گفت که هزار جان فدای چنین غلام باد . خواجه تو بوده ای نه من . غلام چون آن حال بدید گفت : الهی ! چون پرده من دریده شد و راز من آشکارا گشت ، دردنیا مرا راحت نماند . به عزت خود که مرا فتنه نگردانی و جان من برداری . هنوزش سر در کنار عبدالله بود که جان بداد . عبدالله اسباب تجهیز و تکفین او را راست کرد ، و او را با همان پلاس در همان گور دفن کرد . همان شب سید عالم را به خواب دید و ابراهیم خلیل را ، علیها السلام ، که آمدند هر یکی بربراقی نشسته . گفتند : یا عبدالله چرا آن دوست ما را با پلاس دفن کردی ؟ نقل است که عبدالله روزی به کوکبه تمام از مجلس بیرون آمده بود و می رفت . علوی بچه ای گفت : ای هندو زاده این چه کار و بار است که تو را از دست برمی آید که من که فرزند محمد رسول الله ام روزی چندین درفش می زنم تا قوتی به دست آرم و تو با چندین کوکبه می روی ؟ عبدالله گفت : از بهر آنکه من آن می کنم که جد تو کرده است و فرموده است ، و تو آن نمی کنی . و نیز گویند که چنین گفت : آری ای سیدزاده ! تو را پدری بود و مرا پدری ، و پدر تو مصطفی بود صلی الله علیه و علی آله و سلم از وی علم میراث ماند ، و پدر من از اهل دنیا بود . از وی دنیا میراث ماند . من میراث پدر تو گرفتم و به برکت آن عزیز شدم و تو میراث پدر من گرفتی و بدان خوار شدی . آن شب عبدالله پیغمبر را ، علیه السلام ، به خواب دید . متغیر شده گفت : یا رسول الله ! سبب تغیر چیست ؟ گفت : آری ، نکته ای برفرزند ما می نشانی . عبدالله بیدار شد و عزم آن کرد که آن علوی زاده طلب کند ، و عذر او بخواهد . علوی بچه همان شب پیغمبر را بخواب دید که گفت : اگر تو چنان بودتی که بایستی ، او تو را آن نتوانستی گفت . علوی چون بیدار شد عزم خدمت عبدالله کرد که عذر خواهد . در راه به هم رسیدند و ماجرا در میان نهادند و توبه کردند . نقل است که سهل بن عبدالله مروزی همه روز به درس عبدالله می آمد . روزی بیرون آمد و گفت : دیگر به درس تو نخواهم آمد که کنیزکان تو بر بام آمدند و مرا به خود خواندند و گفتند : سهل من ، سهل من ! چرا ایشان را ادب نکنی ؟ عبدالله با اصحاب خود گفت : حاضر باشید تا نماز بر سهل بکنید . در حال سهل وفات کرد . بر وی نماز کردند . پس گفتند : یا شیخ ! تو را چون معلوم شد ؟ گفت : آن حوران خلد بودند که او را می خواندند و من هیچ کنیزک ندارم . نقل است که از وی پرسیدند : از عجایب چه دید ی؟ گفت : راهبی دیدم از مجاهده ضعیف شده ، و از خوف دوتا شده ، پرسیدم که راه به خدای چیست ؟ گفت : اگر او را بدانی راه بدو هم بدانی ، و گفت : من بت پرستم و می ترسم آن را که وی را نمی شناسم وتو عاصی می گردی رد آنکه او را می شناسی . یعنی معرفت خوف اقتضا کند و تو را خوف نمی بینم و کفر جهل اقتضا کند و خود را از خوف گداخته می بینم . سخن او مرا بند شد و از بسیار ناکردنی باز داشت . نقل است که گفت : یکبار به غزا بودم ، در گوشه ای از بلاد روم . در آنجا خلقی بسیار دیدم جمع شده و یکی را بر عقابین کشیده و گفتند اگر یک ذره تقصیر کنی خصمت بت بزرگ بادا . سخت زن و گرم زن . و آن بیچاره در رنجی تمام بود و آه نمی کرد . پرسیدم که کاری بدین سختی می خوری و آه نمی کنی . سبب چیست ؟ گفت : جرمی عظیم سنگین از من در وجود آمده است و درملت ما سنتی است که تاکسی از هرچه هست پاک نشود ، نام بت مهین بر زبان نیارد . اکنون تو مسلمان می نمایی . بدانکه من در میان دو پله ترازو نام بت مهین برده ام . این جزای آن است . عبدالله گفت : باری در ملت ما این است که هر که او را بشناسد او را یاد نتواند کرد که من عرف الله کل لسانه . نقل است که یکبار به غزا رفته بود . با کافری جنگ می کد . وقت نماز درآمد ، از کافر مهلت خواست و نماز کرد . چون وقت نماز کافر درآمد ، مهلت خواست تا نماز کند . چون روی به بست آورد عبدالله گفت : این ساعت بر وی ظفر یافتم . با تیغ کشیده به سر او رفت تا او را بکشد . آوازی شنید که : یا عبدالله ! اوفوبالعهد ان العهد کان مسوولا . از وفای عهد خواهند پرسید . عبدالله بگریست . کافر سربرداشت . عبدالله را دید با تیغی کشیده و گریان . گفت : تو را چه افتاد؟ عبدالله حال بگفت که از برای تو با من عتابی چنین رفت . کافر نعره بزد . گفت : ناجوانمردی بود که در چنین خدای عاصی و طاغی بود که با دوست از برای دشمن عتاب کند . درحال مسلمان شد و عزیزی گشت در راه دین . نقل است که گفت : در مکه جوانی دیدم صاحب جمال ، که قصد کرد در کعبه رود . ناگاه بیهوش شد و بیفتاد . پیش او رفتم . جوان شهادت آورد . گفتم : ای جوان ! تو را چه حال افتاد ؟ گفت من ترسا بودم . خواستم تا به تلبیس خود را در کعبه اندازم ، تا جمال کعبه را بینم . هاتفی آواز داد : تدلخ بیت الحبیب وفی قلبک معادات الحبیب . روا داری که در خانه دوست آیی و دل پر از دشمنی دوست . نقل است که زمستانی بود در بازار نیشابور سخت . در راه غلامی دید پیراهن تنها که از سرما می لرزید . چرا با خواجه نگویی که از برای تو جبه ای سازد . گفت : چه گویم ؟ او خود می داند و می بیند . عبدالله را وقت خوش شد . نعره ای بزدو بیهوش بیفتاد . پس گفت : طریقت از این غلام آموزید . نقل است که عبدالله را وقتی مصیبتی رسید خلقی به تعزیت او رفتند . گبری نیز برفت و با عبدالله گفت : خردمند آن بود که چون مصیبتی به وی رسد ، روز نخست آن کند که پس از سه روز خواهد کرد . عبدالله گفت :این سخن بنویسید که حکمت است . نقل است که از او پرسیدند : کدام خصلت در آدمی نافعتر ؟ گفت : عقلی وافر . گفتند : اگر نبود ؟ گفت : حسن ادب . گفتند : اگر نبود . گفت : برادری مشفق که با او مشورتی کند . گفتند : اگر نبود ؟ گفت : خاموشی دایم . گفتند : اگر نبود ؟ گفت : مرگ در حال . نقل است که گفت : هرکه راه ادب آسان گیرد خلل در سنتها پدید آید و هرکه سنتها آسان گیرد او را از فرایض محروم گردانند ، و هرکه فرایض آسان گیرد از معرفتش محروم گردانند ، و هرکه از معرفت محروم بود دانی که ، که بود . و گفت : چون درویشان دنیا این باشند منزلت درویشان حق چگونه باشد . و گفت : دل دوستان حق هرگز ساکن نشود . یعنی دایما طالب بود که هرکه بایستاد مقام خود پدید کرد . و گفت : ما به اندکی ادب نیازمندتریم از بسیاری علم . و گفت : ادب اکنون می طلبیم که مردمان ادیب رفتند . و گفت : مردمان سخن بسیار گفته اند در ادب ، و نزدیک من ادب شناختن نفس است . و گفت : سخاوت کردن از آنچه در دست مردمان است فاضلتر از بذل کردن از آنچه در دست توست . و گفت : هرکه یک درم به خداوند باز دهد دوست تر دارم از آنکه صدهزار درم صدقه کند ، و هرکه پشیزی از حرام بگیرد متوکل نبود . و گفت : توکل آن نیست که تو از نفس خویش توکل بینی . توکل آن است که خدای از تو توکل داند . و گفت : کسب کردن مانع نبود از تفویض و توکل ، اگر این هردو عادت نبود در کسب . و گفت : اگر کسی با قوتی کسبی کند شاید تا اگر بیمار شود نفقه کند ، و اگر بمیرد هم از مال وی کفن بودش . و گفت : هیچ چیز نیست در آدمی که ذل کسب نکشیده است . و گفت : مروت خرسندی به از مروت دادن . و گفت : زهدایمنی بود بر خدای یا دوستی درویشی . و گفت : هرکه طعم بندگی کردن نچشید او را هرگز ذوق نبود. و گفت : کسی که او را عیال و فرزندان بود ایشان در صلح بدارد و به شب از خواب بیدار شود کودکان را برهنه بیند ، جامه بر ایشان افگند ، آن عمل او از غزو فاضلتر بود . و گفت : هرکه قدر او به نزد خلق بزرگتر بود او خود راباید که در نفس خویش حقیرتر بیند . گفتند : داروی دل چیست ؟ گفت : از مردمان دور بودن . و گفت : بر توانگران تکبر کردن و درویشان متواضع بودن از تواضع بود . و گفت : تواضع آن بود که هرکه در دنیا بالای توست بر وی تکبر کنی و با آنکه فروتر است تواضع کنی . و گفت : رجاء اصلی آن است که از خوف پدید آید ، و خوف اصلی آن است که از صدق اعمال پدید آید و صدق اعمال از تصدیق پدید آید و هررجا که در مقدمه آن خوف نباشد زود بود که آنکس ایمن گردد و ساکن شود . و گفت : آنچه خوف انگیزد تا در دل قرار گیرد دوام مراقبت بود در نهان وآشکارا . نقل است که پیش او حدیث غیبت می رفت . گفت : اگر من غیبت کنم مادر وپدر خود را غیبت کنم که ایشان به احسان من اولیترند . نقل است که روزی جوانی بیامد و در پای عبدالله افتاد و زار زار بگریست . و گفت گناهی کرده ام . از شرم نمی توانم گفت : عبدالله گفت : بگوی تا چه کرده ای ؟ گفت :زنا کرده ام . گفت : ترسیدم که مگر غیبت کرده ای . و مردی گفت که او مرا وصیت کرد و گفت : خدای را نگاه دار . گفتم : تفسیر این چیست ؟ گفت : همیشه چنان باش که گویی خدای را می بینی . نقل است که در حال حیات همه مال به درویشان داد . وقتی اورا مهمانی آمدهرچه داشت خرج کرد و گفت : مهمانان فرستادگان خدای اند . زن با وی به خصومت بیرون آمد . گفت : زنی که در این معنی با من خصومت کند نشاید . کاوین وی بداد و طلاقش داد . خداوندتعالی چنان حکم کرد تا دختری مهترزاده به مجلس وی درآمد و سخن وی خوش آمدش . به خانه رفت . از پدر خواست که مرا به زنی به وی ده . پدر پنجاه هزار دینار به دختر داد و دختری به زنی به وی داد . به خواب نمودندش که زنی را از بهر ما طلاق دادی . اینکه عوض تا بدانی که کسی بر ما زیان نکند . چون هنگام وفاتش نزدیک رسید ، همه مال خود را به درویشان داد . مریدی بربالین او بود . گفت: ای شیخ ! سه دخترک داری و دیه از دنیا فراز می کنی . ایشان را چیزی بگذار. تدبیر چه کرده ای ؟ گفت : من حدیث ایشان گفته ام و هو بتولی الصالحین . کارساز اهل صلاح اوست . کسی که سازنده کارش اوب ود به زا آنکه عبدالله مبارک بود . پس در وقت مرگ چشمها باز کرد و می خندید و می گفت : لمثل هذا فلیعمل العاملون . سفیان ثوری را به خواب دیدند . گفتند : خدای با تو چه کرد ؟ گفت : رحمت کرد . گفتند حال عبدالله مبارک چیست ؟ گفت : او از آن جمله است که روی دوبار به حضرت می رود . رحمةالله علیه . 3kewn09rkf7qbb8fkpyfkd90z9hct4i تذکرة الاولیاء/ذکر سفیان ثوری 0 29601 302447 167704 2026-10-05T20:50:23Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار عطار نیشابوری]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302447 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = ذکر سفیان ثوری قدس الله روحه | مؤلف = عطار نیشابوری | قسمت = | قبلی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر عبدالله مبارک رحمة الله علیه|ذکر عبدالله مبارک رحمة الله علیه]] | بعدی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر شقیق بخلی رحمةالله علیه|ذکر شقیق بخلی رحمةالله علیه]] | یادداشت =[[تذکرة الاولیاء]] }} آن تاج دین و دیانت ، آن شمع زهد و هدایت ، آن علما را شیخ و پادشاه ، آن قدما را حاجب درگاه ، آن قطب حرکت دوری ، امام عالم سفیان ثوری ، رحمةالله علیه ، از بزرگان دین بود . او را امیرالمومنین گفتندی ، هرگز خلافت ناکرده ، و مقتدای به حق بود و صاحب قبول و در علم ظاهر و باطن نظیر نداشت و از مجتهدان پنج گانه بود و در ورع و تقوی به نهایت رسیده بود و ادب و تواضع به غایت داشت و بسیار مشایخ و کبار دیده بود و از اول کار تا به آخر از آنچه بود ذره ای برنگشت . چنانکه نقل است که ابراهیم او را بخواند که : بیا تا سماع حدیث کنیم . در حال بیامد . ابراهیم گفت : مرا می بایست که تا خلق او بیازماییم . و از مادر در ورع پدید آمده بود . چنانکه نقل است که یک روز مادرش بر بام رفته بود و از بام همسایه انگشتی ترشی در دهان کرد . چندان سر برشکم مادر زد که مادر را در خاطر آمد تا برفت و حلالی خواست . و ابتدای حال او آن بود که یک روز به غفلت پای چپ در مسجد نهاد . آوازی شنید که یا ثور ! ثوری از آن سبب گفتند چون آن آواز شنید هوش از وی برفت ، چون بهوش بازآمد محاسن خود بگرفت و تپانچه بر روی خود می زد و می گفت : چون پای به ادب در مسجد ننهادی نامت از جریده انسان محو کردند . هوش دار تا قدم چگونه می نهی ! نقل است که پای در کشتزاری نهاد . آواز آمد که : یا ثور ! بنگر تا چه عنایت بود در حق کسی که گامی بر خلاف سنت برنتواند داشت . چون به ظاهر بدین قدر بگیرندش سخن باطن او که تواند گفت : و بیست سال بردوام به شب هیچ نخفت . نقل است که گفت :هرگز از حدیث پیغمبر صلی الله علیه و سلم نشنیدم که نه آن را به کار بستم ، و گفتی ای اصحاب ! حدیث زکوة . حدیث بدهید . گفتند : حدیث را زکوة چیست ؟ گفت آنکه از دویست حدیث به پنج حدیث کار کنید . نقل است که خلفیفه عهد پیش او نماز می کرد و رد نماز با محاسن حرکتی می کرد . سفیان گفت :این چنین نمازی نماز نبود و این نماز را فردا در عرصات چون رگویی پلید به رویت باززنند . خلیفه گفت : آهسته تر گوی . گفت : اگر من از چنین مهمی دست بدارم در حال بولم خون شود . خلیفه ازوی در دل گرفت . فرمود که داری فرورند واو را بردار کنند ، تا دگر هیچ کسی پیش من دلیری نکند . آن روز که دار می زدند سفیان بر کنار بزرگی سر نهاده بود و پای در کنار سفیان بن عیینیه نهاده بود و در خواب شد ه. این دو بزرگ را این حال معلوم شد . بایکدیگر گفتند : او را خبر نکنیم از این حال . او خود بیدار بود. گفت : چیست حال ؟ ایشان حال بازگفتند ودلتنگی بسیار نمودند . سفیان گفت : مرا در چن خویشس چندین آویزش نیست . ولکن حق کارهای دنیا بباید گزارد. پس آب در چشم آورد . گفت : بارخدایا ! بگیر ایشان را گرفتنی عظیم . همین که این دعا گفت در حال خلیف بر تخت بود و ارکان دولت بر حواشی نشسته بودن . عراقی در آن سرای افتاد و خلیفه با ارکان دولت به یکبار بر زمین فروشدند و آن دو بزرگ گفتند : دعایی بدین مستجابی و بدین تعجیلی ؟ سفیان گفت : آری ! ما آب روی خود بدین درگاه نبرده ایم . نقل است که خلیفه دیگر بنشست ، سخت استاد و حاذق . پیش سفیان فرستاد تا معالجت کند . چون قاروره او بدید گفت : این مردیاست که از خوف خدای چگر او خون شده است و پاره پاره از مثانه بیرون می آید . در حال مسلمان شد . خلیفه گفت : در دینی که چنین مردی بود آن دین باطل نبود .پنداشتم که بیمار به بالین طبیب می فرستم ، خود بیما را پیش طبیب فرستادم . نقل است که سفیان را در حال جوانی پشت کوژ شده بود . گفتند : ای امام مسلمانان ! تو را هنوز وقت این نیست . او پاسخ نداد ، از آنکه او را از ذکر حق پروای خلق نبودی ، تا روزی الحاح کردند . گفت : مرا استادی بود و مردی سخت بزرگ بود و من از وی علم می آموختم . چون عمرش به آخر رسید و کشتی عمرش به گرداب اجل فروخواست شد ، من بر بالین او نشسته بود م . ناگاه چشم باز کرد و مرا گفت : ای سفیان ! می بینی که با ما چه می کنند ؟ پنجاه سال است که تا خلق را راه راست می نماییم و به درگاه حق می خوانیم . اکنون مرا می رانند و میگویند برو که مارا نمی شایی و گویند که گفت : سه استاد را خدمت کردم و علم آموختم چون کار یکی به آخر رسید جهود شد و در آن وفات کرد . دیگر تمجس ثالث تنصر از آن ترس طراقی از پشت من بیامد و پشتم شکسته شد . نقل است که یکی دو بدره زر پیش او فرستاد و گفت : بستان که پدرم دوست تو بود واو مرید تو بود و این وجهی حلال است و از میراث او پیش تو آوردم . به دست پسر داد و باز فرستاد و گفت : بگوی که دوستی من با پدرت از بهر خدای بود . پس سفیان گفت : چون بازآمدم گفتم : ای پدر ! دل تو مگر از سنگ است ؟ می بینی که عیال دارم و هیچ ندارم ؟ بر من رحم نمی کنی ؟ سفیان گفت : ای پسر ! تو را می باید که بخوری و من دوستی خدای به دوستی دنیا نفروشم که به قیامت درمانم . نقل استکه هدیه ای پیش سفیان آوردند و قبولنکرد . گفت : من از تو هرگز حدیث نشنیده ام . سفیان گفت :برادرت شنیده است . ترسم که به سبب مال تو دل من بر او مشفقتر از دیگران ، واین میل بود . و هرگز از کسی چیزی نگرفتی . گفتی اگر دانمی که در نمی مانم بگیرمی . وروزی با یکی به در سرای محتشمی می گذشت . آنکس بر آن ایوان نگرست . او را نهی کرد ، بدو گفت :اگر شما در آنجا نگه نمی کردتی ایشان چندین اسراف نکردندی . پس چون شما نظر می کنید شریک باشید در مظلمت این اسراف . واو را همسایه ای وفات کرد . به نماز جناره او شد . بعد از آن شنید که مردمان می گفتند : او مردی نیکو بود . سفیان گفت : اگر دانستمی که خلق از او خشنود بگردند به نماز جنازه او نرفتمی ، زیرا که تا مرد منافق نشود خلق از او خشنود نگردند . وسفیان را عادت بود که در مقصوره ای نشستی . چون از مال سلطان مجمره ای پر عود ساختند از آنجا بگریخت تا آن بوی نشنود ، و دیگر انجا ننشست . نقل است که روز جامه باژگونه پوشیده بود . با او گفتند : خواست که راست کند ، نکرد و گفت : این پیراهن از بهر خدای پوشیده بودم . نخواهم که از برای خلق بگردانم . همچنان بگذشت . نقل است که جوانی را حج فوت شده بود . آهی کرد . سفیان گفت : چهل حج کرده ام به تو دادم . تو این آه به من دادی ؟ گفت : دادم . آن شب به خواب دید که او را گفتند : سودی کردی که اگر به همه اهل عرفات قسمت کنی توانگر شدند . نقل است که روزی در گرمابه آمد . غلامی امرد درآمد . گفت : بیرون کنید او را که با هر زنی یک دیو است ، و با هر امردی هژده دیو است ، که او را می آرایند در چشمهای مردان . نقل است که روزی نان می خوردی . سگی آنجا بود و بدو می داد . گفتند : چرا با زن و فرزند نخوردی ؟ گفت : اگر نان به سگ دهم تا روز پاس من دارد تا من نماز کنم ، واگر به زن و فرزند دهم از طاعتم باز می دارند . و روزی اصحاب را گفت : خوش و ناخوش طعام بیش از آن نیست که از لب به حلق رسید .این قدر اگر خوشاست و اگر ناخوش صبر کنید تا خوش و ناخوش به نزدیک شما یکی شود . که چیزی که بدین زودی بگذرد ، بی آن صبر توان کرد . و از بزرگداشت او درویشان را چنان نقل کنند که در مجلس او درویشان چون امیران بودندی . نقل است که یکبار در محملی بود و به مکه می رفت . رفیقی با او بود . او همه راه می گریست . رفیق گفت : از بیم گناه می گریی ؟ سفیان دست دراز کرد وکاه برگی برداشت ، و گفت : گناه بسیار است ولیکن گناهان من به اندازه این کاه برگ قیمت ندارد . از آن می ترسم که ایمان که آورده ام با خود ایمان هست یا نه . و گفت : دیگران به عبادت مشغول شدند حکمتشان بارآورد . و گفت : گریه ده جزو است . نه جزو از آن ریاست و یکی از بهر خدای است . اگر از آن یک جزو که از بهر خدای است در سالی یک قطره از چشم بیاید بسیار بود. و گفت : اگر خلق بسیار جایی نشسته باشند و کسی منادی کند کسی که می داند امروز تا به شب خواهد زیست برخیزد یک تن برنخیزد ، و عجب آنکه اگر همه خلق را گویند با چنان کاری که در پیش است هرکه مرگ را ساخته اید برخیزید ، یک تن برنخیزد . و گفت : پرهیز کردن برعمل دشوارتر است از عمل وبسی بود که مرد عملی نیک می کند تا وقتی که آن را در دیوان علانیه نویسند . پس بعد از آن چندان بدان فخر کند و چندانب از گوید که آن را در دیوان ریا نویسند . و گفت : چون در ویش گرد توانگر گردد بدانکه مرائی است و چون گرد سلطان گردد بدانکه دزد است . و گفت : زاهد آن است که در دنیا زهد خود به فعل آورد و متزهد آن است که زهد او به زبان بود . و گفت : زهد در دنیا نه پلاس پوشیدن است ونه نان جوین خوردن است ، ولیکن دل دنیا نابستن است و امل کوتاه کردن است . و گفت : اگر نزدیک خدای شوی با بسیاری گناه ، گناهی که میان تو و خدای بود ، آسانتر از آنکه یک گناه میان تو و بندگان او . و گفت : این روزگاری است که خاموش باشی و گوشه ای گیری. زمان السکوت و لزوم البیوت . یکی گفت : در گوشه ای نشینم در کسب کردن چه گویی ؟ گفت : از خدای بترس که هیچ ترسگار را ندیدم که به کسب محتاج شد . و گفت : آدمی را هیچ نیکوتر از سوراخی نمی دانم که در آنجا گریزد و خود را ناپدید کند ، سلف کراهیت داشته اند که جامه انگشت نمای پوشند یا در کهنه یا در نو ، بل که چنان می باید که حدیث آن نکنند ، نهی عن الشهرتین . این است . و گفت : هیچ نمی دانم اهل این روزگار را با سلامت تر از خواب . و گفت : بهترین سلطانان آن است که با اهل علم نشیند و از ایشان علم آموزد و بدترین علما آنکه با سلطان ها نشیند . و گفت : نخست عبادتی خلوت است . آنگاه طلب کردن علم ، آنگاه بدان عمل کردن ، آنگاه نشر آن علم کردن . و گفت : هرگز تواضع نکردم کسی را بیش از آنکه کسی را یک حرف از حکمت دیدم . و گفت : دنیا را بگیر از برای تن...و آخرت را بگیر از برای دل ... و گفت : اگر گناه را کید بودی هیچ کس از کید آن نرستی ، و هر که خود را بر غیر خود فضل نهد او متکبر است . و گفت : عزیزترین خلقان پنج اند . عالمی زاهد ؛ و فقیهی صوفی ، و توانگری متواضع و درویشی شاکر ، و شریفی سنی . و گفت : هرکه در نماز خاشع نبود ، نماز او درست نبود . و گفت : هرکه از حرام صدقه دهد و خیری کند ، چون کسی بود که جامه پلید به خون بشوید یا به بول . آن جامه پلیدتر شود . و گفت : رضا قبول مقدور است به شکر . و گفت : خلق حسن آدمی خشم خدای بنشاند . و گفت : یقین آن است که متهم نداری خودای را در هرچه به تو رسد . و گفت : سبحان آن خدای را که می کشد مارا و مال می ستاند و ما او را دوستتر می داریم . و گفت : هرکه را به دوستی گرفت به دشمنی نگیرد . و گفت : نفس زدن در مشاهده حرام است ، و در مکاشفه حرام است ، و در معاینه حرام است ، و در خطرات حلال . و گفت : اگر کسی تو را گوید : نعم الرجل انت . این تو را خوشتر آید از آنکه گویند :بس الرجل انت . بدانکه تو هنوز مردی بدی . و پرسیدند از یقین . گفت : فعلی است در دل . هرگاه که معرفت سست شد یقین ثابت گشت ، و یقین آن است که هرچه به تو رسد دانی که از حق به تو می رسد تا چنان باشی که وعده تو را چون عیان بود ، بل که بیشتر از عیان ، یعنی حاضر بود ، بل که از این زیادت بود . پرسیدند که سید صلی الله علیه و سلم گفت : خدای دشمن دارد اهل خانه ای که در وی گوشت بسیار خورند . گفت : اهل غیبت را گفته است که گوشت مسلمانان خوردند . نقل است که حاتم اصم را گفت : تو را چهار سخن گویم که از جهل است . یکی ملامت کردن مردمان را از نادیدن قضا است . و نادیدن قضا کافری ا زکافری است . سوم مال حرام و شبهت جمع کردن از نادیدن شمارقیامت است و نادین شمار قیامت از کافری است ، چهارم ایمن بودن از وعید حق و امید ناداشتن به وعده حق ، و نادیدن این همه کافری است . نقل است که چون یکی از شاگردان سفیان به سفر شدی گفتی : اگر جایی مرگ ببینید برای من بخرید . چون اجلش نزدیک آمد بگریست و گفت : مرگ به آرزو خواستم ، اکنون مرگ سخت است . کاشکی همه سفر جنان بودی کهب ه بعصایی و رکوه ای راست شدی. ولکن القدوم علی الله شدید . به نزدیک خدای شدن آسان نیست و هرگاه که سخن مرگ و استیلای او شنیدی چند روزاز خود برفتی و به هرکه رسیدی ، گفتی : استعدللموت قبل نزوله . ساخته باش مرگ را بیش از آنکه ناگاه تور ابرگیرد . از مرگ چنین می ترسیدو به آرزوی می خواست و در آن وقت یارانش می گفتند : خوشت باد در بهشت . و او سرمی جنبابند که :چه می گویید ؟ بهشت هرگز به من نرسد یا به چون من کسی دهند . پس بیمار او در بصره بود و امیر بصره خواست تا جامگی به ویدهد . اورا طلب کردند . سدر ستورگاهی بود که رنج شکم داشت و از عبادت یک دمنیم آسود و آن شب حساب کردند . شصت بارآب دست کرده بود و وضو می ساخت و در نماز می رفت ،بازش حاجت می آمد . گفتند : آخر وضو مساز . گفت : می خواهم تا چون عزرائیل درآید ، طاهر باشم نه نجس ، که پلید به جناب حضرت روی نتوان نهاد . عبدالله مهدی گفت : سفیان گفت روی من بر زمین نه ، که اجل من نزدیک آمد . رویش بر زمین نهادم و بیرون آمدم تا جمع را خبر کنم . چون بازآمدم اصحاب همه حاضر بودند . گفتم : شما را که خبر داد ؟ گفتند : ما در خواب دیدیم که به جنازه سفیان حاضر شوید . مردمان درآ»دند و حال بر وی تنگ شد . دست در زیر کشید و همیانی هزار دینار بیرون آورد و گفت : صدقه کنید . گفتند : سبحان الله . سفیان پیوسته گفتی دنیا را نباید گرفت و چندین زر داشت . سفیان گفت : این پاسبان دین من بود ودین خود را به دین توانستم داشتکه ابلیس به دین بر من دست نبرد ، که اگر گفتی امروز چه خوری و چه پوشی ؟ گفتمی :اینک زر ! وا گر گفتی : کفن نداری! گفتمی اینک زر! و وسواس او را از خود دفع کردمی ، هرچند مرا بدین حاجت نبود. پس کلمه شهادت بگفت و جان تسلیم کرد . و گویند وارثی بود او را ، در بخارا ، بمرد . علمای بخارا آن مار را نگاه داشتند . سفیان را خبر شد . عزم بخارا کرد . اهل بخارا تا لب آب استقبال کردند و به اعزاز تمام در بخارا بردند ، و سفیان هزده ساله بود و آن زر بدو دادند و آن را نگاه می داشت ، تا از کسی چیزی نباید خواست ، تا یقین شد که وفات خواهد کردبه صدقه داد . و آن شب که وفات کرد آوازی شنیدند که مات الورع مات الورع . پس او را به خواب دیدند . گفتند : چون صبر کردی با وحشت و تاریکی گور؟ گفت : گور من مرغزاری است از مرغزارهای بهشت . دیگری به خواب دید . گفت : خدای با تو چه کرد ؟ گفت : یک قدم بر صراط نهادم ، و دیگر در بهشت . دیگری به خواب دید که در بهشت از درختی به درختی می پرید . پرسید این به چه یافتی؟ گفت : به ورع . نقل است که از شفقت که او را بود بر خلق خدای . روزی در بازار مرغکی دید در قفس که فریاد می کرد و می تپید . او را بخرید و آزاد کرد . مپرست گفت :" اگر ی هر شب به خانه سفیان آمدی . سفیان همه شب نماز کردی و آن مرغک نظاره می کرد ی ، و گاه گاه بر وی می نشستی . چون سفیان را به خاک بردند ، آن مرغک خود را بر جنازه او می زد و فریاد می کرد و خلق به های های می گریستند . چون شیخ را دفن کردن ، مرغک خود را بر خاک می زد تا از گور آواز آمد که حق تعالی سفیان را به شفقتی که بر خلق داشت بیامرزیده ، و آن مرغک نیز بمرد ، و به سفیان رسید . رحمةالله علیه. gmwrc3u36rsunl6mcdrn9f5ibvumdxb تذکرة الاولیاء/ذکر شقیق بلخی 0 29602 302448 167707 2026-10-05T20:50:24Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار عطار نیشابوری]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302448 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = ذکر شقیق بخلی رحمةالله علیه | مؤلف = عطار نیشابوری | قسمت = | قبلی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر سفیان ثوری قدس الله روحه|ذکر سفیان ثوری قدس الله روحه]] | بعدی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر امام ابوحنیفه رضی الله عنه|ذکر امام ابوحنیفه رضی الله عنه]] | یادداشت =[[تذکرة الاولیاء]] }} آن متوکل ابرار ، آن متصرف اسرار . آن رکن محترم ، آن قبله محتشم ، آن دلاور اهل طریق ، ابوعلی شقیق رحمةالله علیه ، یگانه عهد بود ، و شیخ وقت بود و در زهد و عبادت قدمی راسخ داشت ، و همه عمر در توکل رفت ، و در انواع علوم کامل بود ، و تصانیف بسیار دارد ، در فنون علم ، و استاد حاتم اصم بود ، و طریقت از ابراهیم ادهم گرفته بود و با بسیار مشایخ او صحبت داشته بود . و گفت : هزار و هفتصد استاد را شاگردی کردم و چند اشتروار کتاب حاصل کردم. و گفت : راه خدای در چهارچیز است : یکی امن در روزی ، و دوم اخلاص در کار ، و سوم عداوت با شیطان ، و چهارم ساختن مرگ . و سبب توبه او آن بود که به ترکستان شد به تجارت و به نظاره و به نظاره بتخانه رفت . بت پرستی را دید که بتی را می پرستید و زاری می کرد . سفیان گفت : تورا آفریدگاری هست زنده و قادر و عالم او را پرست و شرم دار و بت مپرست که از او هیچ خیر و شر نیاید . گفت : اگر چنین است که تو می گویی قادر نیست که تو را در شهرتو روزی دهد که تو را بدین جانب باید آمد . شقیق از این سخن بیدار شد و روی به بلخ نهاد . گبری همراه او افتاد . با شقیق گفت : در چه کاری ؟ گفت : دربازرگانی . گفت : اگر در پی روزی می روی که تو را تقدیر نکرده اند ، تا قیامت اگر روزی بدان نرسی ، و اگر از پس روزی می روی که تو را تقدیر کرده اند ، مرو که خود به تو رسد . شقیق چون این سخن بشنید بیدار شد و دنیا بر دلش سرد شد . پس به بلخ آمد . جماعتی دوستان بر وی جمع شدند که او به غایت جوانمرد بود و علی بن عیسی بن ماهان میر بلخ بود و سگان شکاری داشتی . او را سگی گم شده بود . گفتنتد : بنزد همسایه شقیق است و آنکس را بگرفتند که تو گرفته ای . پس آن همسایه را می رنجاندند . او التجا به شقیق کرد . شقیق پیش امیر شد و گفت : تا سه روز دیگر سگ به تو رسانم . او را خلاص بده . او را خلاص داد . بعد از سه روز دیگر مگر شخصی آن سگ را یافته بود ، و گرفته . اندیشه کرد که این سگ را پیش شقیق باید برد که او جوانمرد است ، تا مرا چیزی دهد ، پس او را پیش شقیق آورد . شقیق پیش امیر برد و از ضمان بیرون آمد . اینجا عزم کرد و به کلی از دنیا اعراض کرد . نقل است که در بلخ قحطی عظیم بود ، چنانکه یکدیگر می خوردند ، غلامی دید در بازار شادمان و خندان . گفت : ای غلام ، چه جای خرمی است ؟ نبینی که خلق از گرسنگی چون اند ؟ غلام گفت : مرا چه باک که من بنده کسی ام که وی را دهی است خاصه و چندین غله دارد . مرا گرسنه نگذارد . شقیق آن جایگاه از دست برفت. گفت : الهی این غلام به خواجه ای که انبار داشته باشد چنین شاد باشد . تومالک الملوکی و روی پذیرفته ای. ما چرا اندوه خوریم ؟ درحال از شغل دنیا رجوع کرد و توبه نصوح کرد و روی به راه حق نهاد و در توکل به حد کمال رسید . پیوسته گفتی : من شاگرد غلامی ام . نقل است که حاتم اصم گفت : با شقیق به غزا رفتم روزی صعب بود . مصاف می کردند . چنانکه به جز سرنیزه نمی توانست دید ، و تیر از هوا می آمد . شقیق مرا گفت : یا حاتم ! خود را چون می یابی ؟ مگر پنداری که دوش است که با زن خود در جامه خواب خفته بودی؟ گفتم : نه . گفت : به خدای که من تن خود را همچنان می یابم که تو دوش در جامه خواب بودی . پس شب درآمد . بخفت و خرقه بالین کرد و در خواب شد واز اعتمادی که برخدای داشت در میان دشمنان چنان در خواب شد . نقل است که روزی مجلس می داشت . آوازه ای در شهر افتاد که کافر آمد . شقیق بیرون آمد وو کافران را هزیمت کرد و بازآمد . مریدی گلی چند نزد سجاده شیخ نهاد . آن را می بوئید . جاهلی آن بدی ، گفت : لشکر بر در شهر ، و امام مسلمانان پیش خود گل نهاده و می بوید ؟ شیخ گفت : منافق همه گل بوییدن بیند هیچ لشکر شکستن نبیند . نقل است که روزی می رفت . بیگانه ای او را بدید . گفت : ای شقیق ! شرم نداری که دعوی خاصگی داری و چنین سخن گویی ؟ این سخن بدان ماند که هرکه او را می پرستد وایمان دارد از بهر روزی دادن او نعمت پرست است . شقیق یاران را گفت : این سخن بنویسید که او می گوید بیگانه گفت : چون تو مردی سخن چون منی نویسد ؟ گفت : آری ! ما چون جوهر یابیم ، اگر چه در نجاست افتاده باشد ، برگیریم و باک نداریم . بیگانه گفت :اسلام عرضه کن که دین تواضع است و حق پذیرفتن . گتف : آری ! رسول علیه السلام فرموده است : الحکمة ضاله المومن فاطلبها و لو کان عند الکافر . نقل است که شقیق در سمرقند مجلس می گفت . روی به قوم کرد و گفت : ای قوم ! اگر مرده اید به گورستان ، اگر کودک اید به دبیرستان ، و اگر دیوانه اید به بیمارستان و اگر کافرید کافرستان ،و اگر بنده اید داد مسلمانی از خود بستانید ای مخلوق پرستان . یکی شقیق را گفت : مردمان ملامت می کنند تو را و می گویند :از دسترنج مردمان نان می خورد . بیا تا من تو را اجرا کنم . گفت : اگر تو را پنج عیب نبودی چنین کردمی . یکی آنکه خزانه تو کم شود ، دوم آنکه دزد ببرد ، سوم آنکه پشیمان شوی ، چهارم آنکه دور نبود اگر از من عیبی بینی وا جرا از من بازگیری ، پنجم روا بود که اجل در رسد و بی برگ مانم . اما مرا خداوندی هست از همه عیبها پاک ومنزه است . نقل است که یکی پیش او آمد و گفت :می خواهم که به حج روم . گفت : توشه راه چیست ؟ گفت :چهارچیز. گفت :کدامست . گفت : یکی آنکه هیچ کس به روزی خویش نزدیکتر از خود نمی بینم و هیچ کس را از روزی خود دورتر از غیر خود نمی بینم و قضای خدای می بینم که با من می آید . هرجا که باشم و چنان دانم که در هر حال که باشم می دانم خدای داناتر است به حال من از من . شقیق گفت : احسنت ! نیکوزادی است . مبارکت باد . نقل است که چون شقیق قصد کرد و به بغداد رسید هارون الرشید را بخواند . چون شقیق به نزدیک هارون رفت و هارون گفت : تویی شقیق زاهد ؟ گفت : شقیق منم ، اما زاهد نیم . هارون گفت : مرا پندی ده. گفت :هشدار که حق تعالی تو را به جای صدیق نشانده است . از تو صدق خواهد چنانکه از وی ؛ و به جای فاروق نشاند هاست ، از تو فرق خواهد ، میان حق و باطل ، چنانکه از وی ؛ و به جای ذوالنورین نشانده است ، از تو حیا و کرم خواهد چنانکه از وی ، به جای مرتضی نشانده است ، ازتو علم و عدل خواهد چنانکه از وی . گفت :زیادت کن . گفت : خدای را سرایی است که اآن را دوزخ خوانند تو را دربان آن ساخته و سه چیز به تو داده ، مال و شمشیر و تازیانه ، و گفته است که خلق را بدین سه چیز از دوزخ بازدار ، هر حاجتمند که پیش تو آید مال از وی دریغ مدار ، و هرکه فرمان حق را خلاف کند بدین تازیانه او را ادب کن ، و هرکه یکی را بکشد بدین شمشیر قصاص خواه به دستوری ، و اگر این نکنی پیشرو دوزخیان تو باشی . گفت : زیادت کن . گفت : تو چشمه ای و عمال جویها . اگر چشمه روشن بود ، به تیگری جویها زیان نرساند . اگر چشمه تاریک بود به روشنی جوی ها هیچ امید نباشد . گفت :زیادت کن . گفت : اگر در بیابان تشنه شوی ، چنانکه به هلاکت نزدیک باشی ، اگر آن ساعت شربتی آب یابی به چند بخری ؟ گفت : به هرچه خواهند . گفت :اگر نفروشد الا به نیمه ملک تو ؟ گفت : بدهم . گفت : اگر آن آب بخوری از تو بیرون نیاید چنانکه بیم هلاکت بود ، یکی گوید من تو را علاج کنم اما نیمه ای از ملک تو بستانم چه کنی ؟ گفت : بدهم . گفت : پس به چه نازی ؟ به ملکی که قیمتش یک شربت آب بود که بخوری و از تو بیرون آید ؟ هارون بگریست و او را به اعزازی تمام بازگردانید . پس شقیق به مکه شد و آنجا مردمان بر وی جمع شدند و گفت : اینجا جستن روزی جهل است و کار کردن از بهر روزی حرام . و ابراهیم ادهم به وی افتاد . شقیق گتف : ای ابراهیم ! چون می کنی در کار معاش ؟ گفت : اگر چیزی رسد شکر کنم و اگر نرسد صبر کنم . شقیق گفت : سگان بلخ همین کنند که چون چیزی باشد مراعات کنند و دم جنبانند واگر نباشد صبرکنند . ابراهیم گفت : شما چگونه کنید ؟ گفت :اگر ما را چیزی رسد ایثار کنیم وا گر نرسد شکر کنیم . ابراهیم برخاست و سر او د رکنار گرفت و ببوسید . وقال انت الاستاد و الله . چون از مکه به بغداد آمد مجلس گفت و سخن او بیشتر در توکل بود و در اثنای سخن گفت :در بادیه فرو شدم ، چهار دانگ سیم داشتم در جیب و همچنان دارم . جوانی برخاست و گفت : آنجا که آن چهار دانگ در جیب می نهادی خدای تعالی حاضر نبود و آن ساعت اعتماد بر خدای نبوده است . شقیق متغیر شد و بدان اقرار کرد و گفت : راست می گویی . و از منبر فرود آمد . نقل است که پیری پیش او آمد و گفت : گناه کردم بسیار و می خواهم که توبه کنم . گفت : دیر آمدی . پیر گفت : زود آمدم . گفت : چون ؟ گفت :هرکه پیش از مرگ آمده زود آمده باشد . شقیق گفت : نیک آمدی و نیک گفتی . و گفت : به خواب دیدم که گفتند : هرکه به خدای اعتماد کند به روزی خویش خوی نیک او زیادت شود ، و او سخی گردد و در طاعتش وسواس نبود . و گفت : هرکه در مصیبت جزع کرد همچنان است که نیزه ای برگرغته است و با خدای جنگ می کند . و گفت : اصل طاعت خوف است و رجا و محبت . و گفت : علامت خوف ترک محارم است ، و علامت رجا طاعت دایم است ، و علامت محبت شوق و انابت لازم است . و گفت : هرکه با او سه چیز نبود از دوزخ نجات یابد . امن و خوف و اضطرار . و گفت : بنده خائف آن است که او را خوفی است در آنچه گذشت از حیات تا چون گذشت و خوفی است که نمی داند تا بعداز این چه خواهد بود ؟ و گفت : عبادت ده جزو است . نه جزو گریختن از خلق است ، و یک جزو خاموشی . و گفت : هلاک مرد در سه چیز است . گناه می کند به امید توبه ، و توبه نکند به امید زندگانی ، و توبه ناکرده می ماند به امید رحمت ، پس چنین کس هرگز توبه نکند . و گفت : حق تعالی اهل طاعت خود را در حال مرگ زنده می گرداند و اهل معصیت را در حال زندگانی مرده گرداند . و گفت : سه چیز قرین فقراست . فراغت دل ، و سبکی حساب ، و راحت نفس . و سه چیز لازم توانگران است . رنج تن ، و شغل دل ، و سختی حساب . و گفت : مرگ را ساخته باید بود که چون مرگ بیاید بازنگردد. و گفت : هرکه را چیز دهی ، اگر او را دوست تر داری از آنکه او تورا چیزی دهد ، تو دوست آخرتی و اگر نه دوست دنیایی . و گفت : من هیچ چیز دوست تر از مهمان ندارم . از بهر آنکه روزی و مونت او بر خدای است و من در میان هیچ نیم ، و مزد و ثواب مرا . و گفت : هرکه از میان نعمت در تنگدستی افتد ، و تنگدستی نزدیک او بزرگتر از نعمت بسیار نبود او در دو غم بزرگ افتاده است : یک غم دنیا ، و یک غم در آخرت ، و هرکه از میان نعمت در تنگی افتد ، و آن تنگی نزدیک او بزرگتر از نعمت بود در دو شادی افتاد :یکی دردنیا ، و یکی در آخرت . و گفت : اگر می خواهی که مرد را بشناسی در نگر تا به وعده خدای ایمنتر است یا به وعده مردمان . و گفت : تقوی را به سه چیز توان دانست . به فرستادن ، ومنع کردن ، و سخن گفتن . فرستادن دین بود ، یعنی آنچه فرستادی دین است . و منع کردن دنیا بود ، یعنی مالی که به تو دهند نستانی هک دنیا بود . و سخن گفتن در دین و دنیا بود ، یعنی از هر دو سرای سخن توان گفت که سخن دینی بود و دنیاوی بود . و دیگر معنی آن است که آنچه فرستادی دین است . یعنی اوامر به جای آوردن و منع کردن دنیا است . یعنی از نواهی دور بودن . و سخن گفتن به هر دو محیط است که به سخن معلوم توان کرد که مرد در دین است یا در دنیا . و گفت : هفتصد مردم عالم را پرسیدم از پنج چیز - که خردمند کیست و توانگر کیست و زیرک کیست و درویش کیست و بخیل کیست ؟ هر هفصد یک پاسخ دادند . همه گفتند : خردمند آن است که دنیا را دوست ندارد ؛ و زیرک آن است که دنیا او را نفریبد و توانگر آن است که به قسمت خدای راضی بود ، و درویش ان است که در دلش طلب زیادتی نباشد ، و بخیل آن است که حق مال خدای از خدای بازدارد . حاتم اصم گفت : از وی وصیت خواستم به چیزی که نافع بود . گفت : اگر وصیت عام خواهی زبان نگاه دار و هرگز سخن مگوی تا ثواب آن گفتار در ترازوی خود بینی ، وا گر وصیت خاص خواهی نگر تا سخن نگویی مگر خود را چنان بینی که اگر نگویی بسوزی .والله اعلم . miz0n5zblwagjp6libr23wh9f03emyy تذکرة الاولیاء/ذکر امام ابوحنیفه 0 29603 302429 167687 2026-10-05T20:50:18Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار عطار نیشابوری]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302429 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = ذکر امام ابوحنیفه رضی الله عنه | مؤلف = عطار نیشابوری | قسمت = | قبلی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر شقیق بخلی رحمةالله علیه|ذکر شقیق بخلی رحمةالله علیه]] | بعدی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر امام شافعی|ذکر امام شافعی رضی الله عنه]] | یادداشت =[[تذکرة الاولیاء]] }} آن چراغ شرع و ملت ، آن شمع دین و دولت ، آن نعمان حقایق ، آن عمان جواهر معانی و دقایق ، آن عارف عالم صوفی ، اما جهان ابوحنیفه کوفی رضی الله عنه . صفت کسی که به همه زیانها ستوده باشد و به همه ملتها مقبول ، که تواند گفت ؟ ریاضت و مجاهده وی و خلوت ، و مشاهده او نهایت نداشت . و در اصول طریقت و فروع شریعت درجه رفیع و نظری نافذ داشت و در فراست و سیاست و کیاست یگانه بود ، و در مروت و فتوت اعجوبه ای بود . هم کریم جهان بود و هم جواد زمان ، هم افضل عهد و هم اعلم وقت . و هو کان فی الدرجه القصوی والرثیه العلیا . وانس روایت کرد از رسول صلی الله علیه و آله و سلم که مردی باشد در امت من . یقال له نعمان بن ثابت و کنیته ابوحنیف هو سراج امتی . صفت ابوحنیف در تورات بود و ابویوسف گفت : نوزده سال در خدمت وی بودم ، در این نوزده سال نماز بامداد به طهارت نماز خفتن گزارد . مالک انس گفت : ابوحنیفه را چنان دیدم که اگر دعوی کردی که این ستون زرین است دلیل توانستی گفت . شافعی گفت :جمله علمای عالم عیال ابوحنیفه اند در فقه . و قال علی بن ابی طالب رضی الله عنه سمعت النبی صلی الله علیه و علی آله وسلم . یقول طوبی لمن رانی او رای من رانی . و وی چند کس از صحابه دریافته بود . عبدالله بن جزءالزبیدی و انس بن مالک و جابر بن عبدالله بن ابی اوفی و ائله بن الاسقع و عایشه بنت عجرد پس وی متقدم است ، بدین دلایل که یاد کردیم ، و بسیار مشایخ را دیده بود و با صادق رضی الله عنه صحبت داشته بود و استاد علم فضیل و ابراهیم ادهم و بشر حافی و داود طائی و عبدالله بن مبارک بود . آنگاه که به سر روضه سید المرسلین رسید ، صلوات الله علیه ، و گفت :السلام علیک یا سید المرسلین ! پاسخ آمد : و علی: السلام یا امام المسلمین . و در اول کار عزیمت عزلت کرد . نقل است که توجه به قبله حقیقسی داشت و روی از خلق بگردانید و صوف پوشید تا شبی به خواب دیأ که استخوانهای پطغامبر علیه السلام از لحد گرد می کرد و بعضی را از بعضی اختیار می کرد . از هیبت آن بیدار شد و ی:ی را از اصحاب ابن سیرین پرسید . گفت : تو در علم پیغامبر علیه السلام و حفظ سنت او به درجه بزرگ رسی ، چنان که در آن منتضصرف شوی ، صحیح از سقیم جدا کنی . یکبار دیگر پیغامبر را علیه السلام به خواب دید که گفت : یا ابا حنیفه ! تو را سبب زنده گردانیدن سنت من گردانیده اند . قصد عزلت مکن . و از برکات احتیاط او بود که شعبی ، که استاد او بود و پیر شده بود ، خلیفه مجمعی ساخت و شعبی را بخواند و علمای بغداد را حاضر کرد و شرطی بفرمود تا به نام هر خادمی ضیاعی بنویسد . بعضی به اقرار ، و بعضی به ملک ، و بعضی به وقف . پس خادم آن خط را پیش شعبی آورد که قاضی بود و گفت : امیرالمومنین می فرماید که بر این خطها گواهی بنویس . بنوشت و جمله فقها بنوشتند . پس به خدمت ابوحنیفه آوردند . گفتند : امیرالمومنین می فرماید که گواهی بنویس . گفت : کجاست ؟ گفتند : در سرای . گفت : امیرالمومنین اینجا آید یا من آنجا روم تا شهادت درست آید ؟ خادم با وی درشتی کرد که : قاضی و فقا و پیران نوشتند . تو از جوانی فضولی می کنی ؟ پس ابوحنیفه گفت : لها ما کسبت . این به سمع خلیفه رسید . شعبی را حاضر کرد و گفت : در شهادت دیدار شرط نیست یا هست ؟ گفت : بلی هست . گفت : پس تو مرا کی دیدی که گواهی نوشتی . شعبی گفت : دانستم که به عرفان توست ، لکن دیدار تو نتوانستم خواست . خلیفه گفت : این سخن از حق دور است و این جوان فضا را اولیتر . پس بعد از آن منصور که خلیفه بود اندیشه کرد تا قضا به یکی دهد و مشاورت کرد بر یکی از چهارکس که فحول علما بودند و اتفاق کردند . یکی ابوحنیفه ، دوم سفیان ، سوم شریک ، و چهارم مسعربن کدام . هرچهار را طلب کردن در راه که می آمدند ابوحنیفه گفت : من در هریکی از شما فراستی گویم . گفتند : صواب آید . گفت : من به حیلتی از خود دفع کنم و سفیان بگریزد ، و مسعر خود را دیوانه سازد ؛ و شریک قاضی شود . پس سفیان در راه بگریخت و در کشتی پنهان شد . گفت : مرا پنهان دارید که سرم بخواهند برید . به تاویل آن خبر که رسول علیه السلام فرموده است من جعل قضیا فقد ذبح بغیر سکین . هرکه را قاضی گردانیدند بی کارش بکشتند . پس ملاح او را پنهان کرد و این هرسه پیش منصور شدند . اول ابوحنیفه را گفت : تو را قضا می باید کرد . گفت : ایهاالامیر ! من مردی ام نه از عرب . و سادات عرب به حکم من راضی نباشد . جعفر گفت : این کار به نسبت تعلق ندارد . این را علم باید . ابوحنیفه گفت : من این کار را نشایم و دراین قول که گفتم نشایم ، اگر راست می گویم نشایم و اگر دروغ می گویم ، نشایم واگر دروغ می گویم دروغ زن قضای مسلمانان را نشاید و تو خلیفه خدایی . روا مدار که دروغ گویی را خلیفه خود کنی و اعتماد خون و مال مسلمانان بر وی کنی . این بگفت و نجات یافت . پس مسعر پیش خلیفه رفت و دست خلیفه بگرفت و گفت : چگونه ای ومستورات چگونه و فرزندانت چگونه اند ؟ منصور گتف : او را بیرون کنید که دیوانه است . پس شریک را گفتند: تو را قضا باید کرد . گفت :من سودایی ام دماغم ضعیف است . منصور گفت : معالجت کن تا عقل کامل شود . پس قضا به شریک دادند و ابوحنیفه او را مهجور کرد و هرگز با وی سخن نگفت . نقل است که جمعی کودکان گوی می زدند . گوی ایشان به میان جمع ابو حنیفه افتاد . هیچ کودکی نمی رفت تا بیرون آرد . کودکی گفت : من بروم و بیارم . پس گستاخ وار دررفت و بیرون آورد ، و ابوحنیفه گفت : این کودک حلالزاده نیست . تفحص کردند ، چنان بود ، گفتند : ای امام مسلمانان ! از چه دانستی ؟ گفت : اگر حلالزاده بودی حیا مانع آمدی . نقل است که او را بر کسی مالی بود و در محلت آن شخص شاگردی از آن امام وفات کرد . اما مبه نماز او رفت . آفتابی عظیم بود و در آن جا هیچ سایه نبود الا دیواری که از آن آن مرد بود که مال به امام می بایست داد . مردمان گفتند :در این سایه ساعتی بنشین . گفت: مرا برصاحب این دیوار مالی است . روا نباشد که از دیوار او تمتعی به من رسد . که پیغمبر فرموده است کل قرض جر منفعه فهو ریوا . اگر منفعتی قلمی بتراش . گفت : نتراشم . گفت : ترسم که از آن قوم باشم که حق تعالی فرموده است احشرو الذین ظلموا و ازواجهم الایة. و هرشب سیصد رکعت نماز کرد ی. روزی می گذشت ، زنی با زنی گفت :این این مرد هر شب پانصد رعکت نماز می کند . امام آن بشنید . نیت کرد که بعد از آن پانصد رکعت نماز کند ، در هرشبی تا ظن ایشان راست شود . روز دیگر می گذشت کودکان گفتند : این مرد که می رود هر شب هزار رکعت نماز می کند . ابوحنیفه گفت : نیت کردم که هر شب هزار رکعت نماز کنم . روزی شاگردی با امام گفت : مردمان گویند ابوحنیفه شب نمی خسبد . گفت : نیت کردم که دگر به شب نخفتم . گفت : چرا ؟ گفت : خدای تعالی می فرماید و تحبون ان یحمدوا بما لم یفعلوا. بندگانی اند که دوست دارند ایشان را به چیزی که نکرده اند یاد کنند . اکنون من پهلوی زمین ننهم تا از آن قوم نباشم . و از آن پس سی سال نماز بامداد به طهارت نماز خفتن کردی. نقل است که سر زانوی او چون سر زانوی شتر شده بود ، از بسیاری که در سجده بود . نقل است که توانگری را تواضع کرده بود از بهر ایمان او گفت : هزار ختم کرده ام کفارت آن را . و گفتند :گاه بودی که چهل بار ختم قرآن کردی تا مساله یی که او را مشکل بودی کشف شدی . نقل است که محمدبن حسن رحمةالله علیه ، عظیم صاحب جمال بود . چون یکبار او را بدید بعد از آن دیگر او را ندید و چون درس او گفتی او را در پس ستونی نشاند ، که نباید که چشمش بر وی افتد . نقل است که داود طائی گفت : بیست سال پیش امام ابوحنیفه بودم و در این مدت او را نگاه داشتم . در خلا و ملا سربرهنه ننشست و از برای استراحت پای دراز نکرد . او را گفتم : ای امام دین ! در حال خلوت اگر پای دراز کنی چه باشد ؟ گفت : با خدای ادب گوش داشتن در خلوت اولیتر . نقل است که روزی می گذشت . کودکی را دید که در گل مانده بود . گفت : گوش دار تا نیفتی . کودک گفت : افتادن من سهل است . اگر بیفتم تنها باشم . اما تو گوش دار که اگر پای تو بلغزد همه مسلمانان که از پس تو درآیند بلغزند و برخاستن همه دشوار بود . امام از حذاقت آن کودک عجب آمد و در حال بگریست و با اصحاب گفت : زینهار اگر شما را در مسئله ای چیزی ظاهر شود و دلیلی روشنتر نماید ، در آن متابعت من مکنید . وا ین نشان کمال انصاف است تا لاجرم ابویوسف و محمد رحمها الله بسی اقوال دارند در مسایل مختلف . با آنکه چنین گفته اند که تیر اجتهاد او برنشانه جنان راست آمد که میل نکرد و اجتهاد دیگران گرد بر گرد نشانه بود . نقل است که مردی مال دار بود و امیرالمومنین عثمان رضی الله عنه دشمن داشتی ، تا حدی که او را جهود خواندی ، این سخن به ابوحنیفه رسید ، او را بخواند . گفت : دختر تو به فلان جهود خواهم داد . او گفت : تو امام مسلمانان باشی . روا داری که دختر مسلمان را به جهودی دهی ؟ و من خود هرگز ندهم . ابوحنیفه گفت : سبحان الله . چون روان نمی داری که دختر خود را به جهودی دهی ، چون روا باشد که محمد رسول الله دو دختر خود به جهودی دهد ؟ آن مرد در حال بدانست که سخن از کجاست . از آن اعتقاد برگشت وتوبه کرد . از برکات امام ابوحنیفه . نقل است روزی در گرمابه بود . یکی را بدید بی ایزار . بعیضی گفتند او فاسقی است ، و بعضی گتند او دهری است . ابوحنیفه چشم برهم نهاد . آن مرد گفت : ای امام ! روشنایی چشم از تو کی باز گرفتند ؟ گفت : از آنگه باز که ستر از تو برداشتند . و گفت : چون با قدری مناظره کنی دو سخن است . یا کافر شود یا از مذهب خود برگردد . او را بگوی که خدای خواست که علم او در ایشان راست شود و معلوم او با علم برابر آید . اگ گوید نه کافر باشد از آنکه چون گوید که نخواست که علم او راست شود و علم با معلوم برابر آید این کفر بود و اگر گوید که خواست تسلیم کرد و از مذهب خویش بیزار شد و گفت : من بخیل را تعدیل نکنم و گواهی او نشنوم که بخل او را بردارد که استقصا کند و زیادت از حق خویش ستاند . نقل است که مسجدی عمارت می کردند از بهر تبرک . از ابوحنیفه چیزی بخواستند . بر امام گران آمد . مردمان گفتند : ما را غرض به تبرک است . آنچه خواهد بدهد . درستی زر بداد به کراهیتی تمام . شاگردان گفتند : ای امام ! تو کریمی و عالمی و در سخا همتا نداری . این قدر زر دادن چرا بر تو گران آمد ؟ گفت : نه از جهت مال بود و لکن من یقین می دانم که مال حلال هرگز به آب و گل خرج نرود و من مال خود را حلال می دانم . چون از من چیزی خواستند کراهیت آن بود که در مال حلال من شبهتی پدید آمد و از آن سبب عظیم می رنجیدم . چون روزی چند برآمد آن درست بازآوردند و گفتند : پشیز است . امام عظیم شاد شد . نقل است که در بازار می گذشت . مقدار ناخنی گل بر جامه او چکید . به لب دجله رفت و می شست . گفتند : ای امام ! تو مقدار معین نجاست برجامه رخصت می دهی و این قدر گل را می شویی ؟ گفت : آری . آن فتوی است ، و این تقوی است . چنانکه رسول علیه السلام نیم گرده بلال را اجازت نداد که مدخر کند و یک ساله زنان را قوت نهاد . و گویند که که چون داود طایی مقتداشد ، ابوحنیفه را گفت : اکنون چه کنیم ؟ گفت : بر تو باد بر کار بستن علم که هر علمی که آن را کار نبندی چون جسدی بود بی روح . و گویند : خلیفه عهد به خواب دید ملک الموت را . از او پرسید : عمر من چند ماه است ؟ ملک الموت پنج انگشت برداشت و بدان اشارت کرد . تعبیر این خواب از بسیار کس پرسید . معلوم نمی شد . ابوحنیفه را پرسید . گفت : اشارت پنج انگشت به پنج علم است . یعنی آن پنج علم کس نداند و این پنج علم در این آیه است که حق تعالی می فرماید : ان الله عنده علم الساعة و ینزل الغیث و یعلم ما فی الارحام و ما تدری نفس ماذا تکسب غدا و ما تدری نفس بای ارض تموت . شیخ ابوعلی بن عثمان الجلا گوید : به شام بودم . بر سر خاک بلال موذن رضی الله عنه خفته بود م. در خواب خود را در مکه دیدم که پیغامبر علیه السلام از باب بنی شیبه درآمدی و پیری در بر گرفته . چنانکه اطفال را در بر گیرند . به شفقتی تمام من پیش او دویدم و بر پایش بوسه دادم و در تعجب آن بودم که این پیر کیست . پیغمبر به حکم معجزه ای بر باطن من مشرف شد و گفت : این امام اهل دیار توست . ابوحنیفه رحمةالله علیه . نقل است که نوفل بن حیان گفت : چون ابوحنیفه وفات کرد قیامت به خواب دیدم که جمله خلایق در حساب گاه ایستاده اند و پیغمبر را دیدم علیه السلام بر لب حوض ایستاده و بر جانب او از راست و چپ مشایخ دیدم ایستاده و پیری دیدم نیکوروی و سر و روی سفید . روی به روی پیغمبر نهاده و امام ابوحنیفه را دیدم در برابر پیغامبر ایستاده . سلام کردم . گفتم : مرا آب ده . گفت : تا پیغمبر اجازه دهد . پس پیغامبر فرمود که او را آب ده. جامی آب به من داد. من وا صحاب از آن جام آب خوردیم که هیچ کم نشد . با ابوحنیفه گفتم : بر راست پیغمبر آن پیر کیست ؟ گفت :ابراهیم خلیل ، و بر چپ ابوبکر صدیق . همچنین پرسیدم و به انگشت عقد می گرفتم ، تا هفده کس پرسیدم ، چون بیدار شدم هفده عقد گرفته بودم . یحیی معاد رازی گفت : پیغمبر را علیه السلام به خواب دیدم . گفتم : این اطلبک قال عند علم ابی حنیفه . و مناقب او بسیار است و محامد او بی شمار و پوشیده نیست ، بر این ختم کردیم . sb20ft7osxo5phm0kpa0imm40u7jfgd تذکرة الاولیاء/ذکر امام شافعی 0 29604 302435 167690 2026-10-05T20:50:20Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار عطار نیشابوری]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302435 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = ذکر امام شافعی رضی الله عنه | مؤلف = عطار نیشابوری | قسمت = | قبلی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر امام ابوحنیفه رضی الله عنه|ذکر امام ابوحنیفه رضی الله عنه]] | بعدی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر امام احمد حنبل|ذکر امام احمد حنبل قدص الله روحه]] | یادداشت =[[تذکرة الاولیاء]] }} آن سلطان شریعت و طریقت ، آن برهان محبت و حقیقت ، آن مفتی اسرار الهی ، آن مهدی اطوار نامتناهی ، آن وارث و ابن عم نبی ، وتد عالم شافعی مطلبی رضی الله عنه ، شرح او دادن حاجت نیست ، که همه عالم بر نور از شرح صدر او است . فضایل و مناقب او و شمایل او بسیار است . وصف او این تمام است که شعبه اوحه نبوی است و میوه شجره مصطفوی است و در فراست و سیاست و کیاست یگانه بود و در مروت و فتوت اعجوبه بود . هم کریم جهان بود و هم جواد زمان ، و هم افضل عهد و هم اعلم وقت و هم حجة الایمة من قریش ، هم مقدم قدموا آل قریش . ریاضت وکرامت او نه چندان است که این کتاب حمل آن تواند کرد . در سیزده سالگی در حرم گفت : سلو نی ماشئتم ، و در پانزده سالگی فتوی می داد . احمد حنبل که امام جهان بود و سیصد هزار حدیث حفظ داشت ، به شاگردی او آمد و در غاشیه داری سربرهنه کرد . قومی بر وی اعتراض کردند که :مردی بدین درچه ، در پیش بیست و پنج ساله یی می نشیند و صحبت مشایخ و استادان عالی را ترک می کند ؟ احمد حنبل گفت : هرچه ما یاد داریم معانی آن می داند که اگر او به ما نیفتادی ما بر در خواستیم ماند ، که از حقایق واخبار و آیات آنچه فهم کرده است ، ما حدیث بیش ندانستیم . اما او چون آفتابی است جهان را و چون عافیتی است خلق را : و هم احمد گفت : در فقه بر خلق بسته بود . حق تعالی آن در به سبب او گشاده کرد . و هم احمد گفت : نمی دانم کسی را که منت او بزرگتر است بر اسلام در عهد شافعی الا شافعی را . و هم احمد گفت : شافعی فیلسوف است در چهار علم ، در لغت ؛ و اختلاف الناس ، و علم فقه ، و علم معانی . وهم احمد گفت : در معنی این حدیث که مصطفی علیه السلام فرمود که برسرهر صدسال مردی را برانگیزانند تا دین من در خلق آموزاند ، و آن شافعی است . و ثوری گفت : اگر عقل شافعی را وزن کردندی با عقل یک نیمه خلق عقل او را جمع آمدی. و بلال خواص گوید : از خضر پرسیدم در حق شافعی چه گویی ؟ گفت : از اوتاد است . و در ابتدا در هیچ عروسی و دعوت نرفتی و پیوسته گریان و سوزان بودی هنوز طفل بودی که خلعت هزارسال در سر او افگندند . پس به سلیم راعی افتاد ، و در صحبت او بسی بود تا در تصرف بر همه سابق شد . چنانکه عبدالله انصاری گوید : من مذهب او ندارم امام شافعی را دوست می دارم . از آنکه در هر مقامی که می نگرم او را در پیش می بینم . شافعی گوید : رسول را علیه السلام ، به خواب دیدم . مرا گفت : ای پسر تو کیستی ؟ گفتم : یا رسول الله یکی از گروه تو . گفت : نزدیک آی ! نزدیک شدم . آب دهن خود بگرفت تا به دهن من کند . من دهن بازکردم ، چنانکه به لب و دهان و زبان من رسید ، پس گفت : اکنون برو که خدای یار تو باد . و هم در آن ساعت علی مرتضی را به خواب دیدم که انگشتری خود بیرون کرد و در انگشت من کرد ، تا علم و نبی و من سرایت کند . چنانکه شافعی شش ساله بود که به دبیرستان می رفت و مادرش زاده ای بود از بنی هاشم و مردم از امانت بدو می سپردندی . روزی دو کس بیامدند و جامه دانی بدو سپردند بعد از آن یکی از آن دو بیامد و جامه دان خواست . به خوی خوش بدو داد . پس از چندی ، آن دیگر بیامد و جامه دان طلبید . گفت : به یار تو دادم . گفت : مگر نه قرار کردیم که تا هر دو حاضر نباشیم بازندهی ؟ گفت : بلی ! گفت : اکنون چرا دادی ؟ مادر شافعی ملول شد . شافعی درآمد . و گفت : ای مادر ! چرا ملول شده ای ؟ حال باز گفت : شافعی گفت : هیچ باک نیست. مدعی کجاست تا جواب گویم . مدعی گفت : منم ! شافعی گفت : جامه دان تو برجاست . برو و یار خود بیاور و دبستان . آن مرد را عجب آمد وموکل قاضی ، که آورده بود ، متحیر شد از سخن او و برفتند . بعد از آن به شاگردی مالک افتاد و مالک هفتاد و اند ساله بود . بر در سرای مالک بنشست و هر فتوی که بیرون آمدی بدیدی و مستفتی را گفتی : باز گرد وبگوی که بهتر از این احتیاط کن . چون بدیدی حق به دست شافعی بودی و مالک بدو می نازیدی و در آن وقت خلیفه هارون الرشید بود . نقل است که هارون شبی با زبیده مناظره می کرد . زبیده هارون را گفت : ای دوزخی ! هارون گفت : اگر من دوزخی ام فانت طالق . از یکدیگر جدا شدند . و هارون زبیده را عظیم دوست می داشت . نفیر از جان او برآمد . منادی فرمود و علمای بغداد را حاضر کرد و این مساله را فتوی کردند . هیچ کس جواب ننوشت . گفتند : خدای داند که هارون دوزخی است یا بهشتی است ؟ کودکی از میان جمع برخاست و گفت : من جواب دهم ! خلق تعجب کردند . گتفند : مگر دیوانه است ؟ جایی که چندین علمای فحول عاجزند او را چه مجال سخن بود ؟ هارون او را بخواند و گفت : جواب گوی ! گفت : حاجت توراست به من یا مرا به تو ؟ گفت : مرا به تو . شافعی گفت : پس از تخت فرود آی که جای علما بلند است . خلیفه او را برتخت نشاند . پس شافعی گفت : اول تو مساله مرا جواب ده تا آنگاه من مساله تو را پاسخ دهم . هارون گفت : سوال چیست ؟ گفت :آنگه هرگز بر هیچ معصیتی قادر شده ای و از بیم خدای بازایستاده ای؟ گفت : بلی ! به خدای که چنین است . گفت : من حکم کردم که تو اهل بهشتی . علما آواز برآوردند ، به چه دلیل و حجت . گفت : به قرآن که حق تعالی می فرماید : و هرکه او قصد معصیت کند و بیم خدای او را از آن بازداشت ، بهشت جای اوست . همه فریاد برآوردند و گفتند :در حال طفولیت چنین بود ، در شباب چون بود ؟ نقل است که یکبار در میان درس ده بار برخاست و بنشست . گفتند : چه حال است ؟ گفت : علوی زاده ای بر در بازی می کند . هربار که در برابر من آید ، به حرمت او را بر می خیزم که روا نبود فرزند رسول فراز آید و برنخیزی . نقل است که وقتی کسی مالی فرستاد تا بر مجاوران مکه صرف کنند و شافعی آنجا بود . بعضی از آن مال نزدیک او بردند . گفت : خداوند مال چه گفته است ؟ گفت او وصیت کرده است که این مال بر درویشان متقی دهید . شافعی گفت :مرا از این مال نشاید گرفت . من نه متقی ام . و نگرفت . نقل است که وقتی از صنعا به مکه آمد و ده هزار دینار با وی ، گفتند :ضیاعی باید خرید یا گوسفند. از بیرون مکه خیمه ای بزد و آن زر فروریخت . هرکه می آمد مشتی به وی می داد . هنگام نماز پیشین هیچ نماند . نقل است که از بلاد روم هرسال مال بسیار می فرستادند ، به هارون الرشید یک سال رهبانی چند بفرستادند تا با دانشمندان بحث کنند . اگر ایشان بدانند و الا از ما دگر مال مطلبید . چهار صد مرد ترسا بیامدند . خلیفه فرمود تا منادی کردند و جمله علمای بغداد بر لب دجله حاضر شدند . پس هارون شافعی را طلبید و گفت : جواب ایشان تو را می باید کرد . چون همه بردجله حاضر شدند شافعی سجاده بر دوش انداخت و برفت ، و بر سر آب انداخت و گفت : هرکه باما بحث می کند اینجا آید . ترسایان چون بدیدند جمله مسلمان شدند و خبر به قیصر روم رسید که ایشان مسلمان شدند ، بر دست شافعی ، قیصر گفت : الحمدلله کی آن مرد اینجا نیامد که اگر اینجا آمدی در همه روم زنار داری نماندی . نقل است که جماعتی با هارون گفت : شافعی قرآن حفظ ندارد ، و چنان بود ، لیکن قوت حافظه او چنان بود که هارون خواست که امتحان کند ماه رمضان بود لیکن قوت حافظه او چنان بود که هارون می خواست که امتحان کند . ماه رمضان امامیش فرمود . شافعی هر روز جزوه ی قرآن مطالعه می کرد و هر شب در تراویح بر می خواند تا در ماه رمضان همه قرآن حفظ کرد . و در عهد او زنی بود که دوروی بود . شافعی خواست که او را بیند . به صد دینار او را عقد کرد و بدید . پس طلاق داد . و به مذهب احمد حنبل هرکه یک نماز عمدا رها کند کافر شود و به مذهب شافعی نشود ، او را عذابی کنند که کفار را نکنند . شاعفی احمد را گفت : چون یکی ترک نماز کند و کافر شود چه کند تا مسلمان شود ؟ گفت : نماز کند . شافعی احمد را گفت : نماز چون درست بود از کافر ؟ احمد خاموش شد . از این سخن که اسرار فقه است و سوال و جواب بسیار است امااین کتاب جای این سخن نیست . و گفت : اگر عالمی را بینی که به رخص و تاویلات مشغول گردد بدانکه از او هیچ نباید . و گفت : من بنده کسی ام که مرا یک حرف از آداب تعلیم کرده است . و گفت : هرکه علم در جهال آموزد حق علم ضایع کرده باشد ، و هرکه علم از کسی که شایسته باشد بازدارد ظلم کرده است . و گفت : اگر دنیا را به گرده نان به من فروشند نخرم . و گفت : هرکه را همت آن بود که چیزی در شکم او شود قیمت او آن بود که از شکم او بیرون آید . وقتی یکی او را گفت مرا پندی ده گفت : چندان قبطت بر ، بر زندگانی که برمردگان می بری . یعنی هرگز نگویی دریغا که من نیز چندان سیم جمع نکردم که او کرد و بگذاشت به حسرت . بل که غبطت برآن بری که چندان طاعت که او کرد باری من کردمی . دیگر هیچ کس بر مرده حسد نبرد ، بر زنده باید که نبرد که این زنده نیز رود ، خواهد مرد . نقل است که شافعی روزی وقت خود گم کرد . به همه مقامها بگردید و به خرابات برگذشت و به مسجد و مدرسه و بازار بگذشت ، نیافت . و به خانقاهی برگذشت . جمعی صوفیان دید که نشسته بودند . یکی گفت : وقت را عزیز دارید که وقت بیاید . شافعی روی به خادم کرد و گفت : اینک وقت بازیافتم . بشنو چه می گویند . ابوسعید رحمةالله علیه ، نقل می کند که شافعی گفت : علم همه عالم در علم من نرسید ، و علم من در علم صوفیان نرسد ، و علم ایشان در علم یک سخن پیر ایشان نرسید که گفت : الوقت سیف قاطع . و ربیع گفت : در خواب دیدم پیش از مرگ شافعی که آدمی علیه السلام وفات کرده بودی و خلق می خواستند که جنازه بیرون آرند .چون بیدار شدم از معبری پرسید م. گفت : کسی که عالمترین زمانه بود وفات کند که علم خاصیت آدم است که وعلم آدم الاسماء کلها . پس در آن نزدیکی شافعی وفات کرد . نقل است که وقت وفات وصیت کرد که فلان شخص را بگویید تا مرا بشوید ، و آن شخص به مصر بود . چون بازآمد با وی گفتند : شافعی چنین وصیتی کرد که فلان بگویید تا مرا بشوید . گفت : تذکره او بیارید . پس تذکره بیاوردند به پیش آن شخص که شافعی وصیت کرده بود . بعد از آن مرد در تذکره نگاه کرد و در آنجا نوشته بود که هزار درم وام دارم . پس آن مرد وام او بگزارد و گفت شستن او را این بود . و ربیع بن سلیمان گفت : شافعی را به خواب دیدم . گفتم : خدای با تو چه کرد ؟ گفت : مرا بر کرسی نشاند ،زر و مروارید بر من نثار کرد و هفتصد بار چند دینار به من داد . رحمةالله علیه . quzwefzi3t29tmgkes51lkwwklff7xj تذکرة الاولیاء/ذکر امام احمد حنبل 0 29605 302433 167689 2026-10-05T20:50:19Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار عطار نیشابوری]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302433 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = ذکر امام احمد حنبل قدص الله روحه | مؤلف = عطار نیشابوری | قسمت = | قبلی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر امام شافعی|ذکر امام شافعی رضی الله عنه]] | بعدی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر داود طائی|ذکر داود طائی قدس الله روحه]] | یادداشت =[[تذکرة الاولیاء]] }} آن امام دین و سنت ، آن مقتدای مذهب و ملت ، آن جهان درایت و عمل ، آن مکان کفایت بی دل ، آن صاحب تبع زمانه ، آن صاحب ورع یگانه ، آن سنی آخر و اول ، امام به حق احمد حنبل رضی الله عنه ، شیخ سنت و جماعت بود و امام دین و دولت و هیچ کس را در علم احادیث آن حق نیست که او را ؛ و در ورع و تقوی و ریاضت وکرامت شانی عظیم داشت و صاحب فراست و مستجاب الدعوه بود و جمله فرق او را مبارک داشته اند از غایت انصاف ، و از آنچه بر او اقرار کردند مقدس و مبراست ، تا حدی که پسرش یک روز معنی این حدیث می گفت که خمر طیبه آدم بیده . و در این معنی گفتن دست از آستین بیرون کرده بود . احمد گفت :چون سخن یدالله گویی به دست اشارت مکن . و بسی مشایخ کبار دیده بود چون ذوالنون و بشر حافی و سری سقطی و معروف کرخی و مانند ایشان . و بشر حافی گفت : احمد حنبل را سه خصلت است که مرا نیست . حلال طلب کردن هم برای خود و هم برای عیال و من برای خود طلب کنم ... پس سری سقطی گفت : او پیوسته مضطر بود در حال حیات از طعن معتزله و در حال وفات در خیال مشبهه و او ا زهمه بری . نقل است که چون در بغداد معتزله غلبه کردند گفتند : او را تکلیف باطد کرد تا قرآن مخلوق گوید . پس او را به سرای خلیفه بردند . سرهنگی بر در سرای خلیفه بود . گفت : ای امام ! زینهار تا مردانه باشی که وقتی دزدی کردم هزار چوبم بزدند ، مقر نشدم ، تا عاقبت رهایی یافتم . من بر باطل چنین صبر کردم تو که بر حقی اولیتر باشی . احمد گفت : آن سخن او یاری بود مرا . پس او را می بردند و او پیر و ضعیف بود . بر عقابین کشیدند و هزار تازیانه بزدند که قرآن را مخلوق گوی ، و نگفت ، و در آن میانه بند ایزارش گشاده شد و دستهای او بسته بودند . دو دست ازغیب پدید آمدند وببست . چون این برهان بدیدند ، رها کردند و هم در آن وفات کرد ، و در آخر کار قومی پیش او آمدن و گفتند : در این قوم که تو را رنجانیدند چه گویی ؟ گفت : از برای خدا مرا می زدند ، پنداشتند که بر باطل ام . به مجرد زخم چوب با ایشان به قیامت هیچ خصومت ندارم . نقل است که جوانی مادری بیمار داشت و زمین شده . روزی گفت : ای فرزند ! اگر خشنودی من می خواهی پیش امام احمد رو و بگو تا دعا کند برای من . مگر حق تعالی صحت دهد که مرا دل از این بیماری بگرفت . جوانی به در خانه امام احمد شد وآواز داد . گفتند :کیست ؟ گفت : محتاجی . حال باز گفت که :مادری بیمار دارم و از تو دعایی می طلبد . امام عظیم کراهیت داشت از آن معنی که مرا خود چرا می شناسد . پس امام برخاست و غسل کرد و به نماز مشغول شد . خامدم امام گفت : ای جوان ! تو بازگرد که امام به کار تو مشغول است . جوان بازگشت . چون به در خانه رسید مادرش برخاست و در بگاشد و صحت کلی یافت و به فرملان خدای تعالی. نقل است که بر لب آبی وضو می ساخت . دیگری بالای او وضو می ساخت . حرمت امام را برخاست و زیر امام شد و وضو ساخت . چون آن مرد وفات کرد او را به خواب دید ند . گفتند : خدای با تو چه کرد ؟ گفت : بر من رحمت کرد ، بدان حرمت داشت که آن را امام را کردم در وضو ساختن . نقل است که احمد حنبل گفت : به بادیه فرو شدم ، به تنها راه گم کردم .اعرابی را دیدم به گوشه ای . نشسته تازه . گفتم : بروم و از وی راه پرسم . رفتم و پرسیدم . گفت : مرا گرسنه است . پاره ای نان داشتم و بدو می دادم . او در شورید . گفت : ای احمد ! تو که ای که به خانه خدای روی ، به روزی رسانیدن از خدای راضی نباشی ، لاجرم راه گم کنی . احمد گفت : آتش غیرت در من افتاد . گفتم : الهی تو را در گوشه ها چندین بندگانند وپوشیده . آن مرد گفت : چه می اندیشی ، ای احمد ! چه می اندیشی ؟ او را بندگانند که اگر به خدای تعالی سوگند دهند جمله زمین و کوهها زر گردد برای ایشان . احمد گفت :نگه کردم . جمله آن زمین و کوه زر شده بودند . از خود بشدم . هاتفی آواز داد : چرا دل نگاه نداری ای احمد که او بنده ای است ما را که اگر خواهد از برای آسمان بر زمین زنیم بر آسمان و او را به تو نمودیم اما نیزش می بینی . نقل است که احمد در بغداد نشستی ، اما هرگز نان بغداد نخوردی و گفتی : این زمین را امیرالمومنین عمر رضی الله عنه وقف کرده است بر غازیان . و زر به موصل فرستادی تا از آنجا آرد آوردند و از آن نان خوردی . پسرش صالح بن احمد یک سال در اصفهان قاضی بود و صایم الدهر و قایم اللیل بود و در شب دو ساعت بیشتر نخفتی و بر در سرای خود خانه ای بی در ساخته بود و شب آنجا دو ساعت بیشتر نخفتی و بر در سرای خود خانه ای بی در ساخته بود و شب آنجا نشستی که نباید که در شب کسی را مهمی باشد و در بسته یابد . این چنین قاضی بود . یک روز برای امام احمد نان می پخت . خمیر مایه از آن صالح بستندند.چون نان پیش احمد آوردند گفت :این نان را چه بوده است ؟ گفتند : خمیرمایه از آن صالح است . گفت : آخر او یکسال قضای اصفهان کرده است . خلق ما را نشاید . گفتند : پس این را چه کنیم ؟ گفت : بنهید ، چون سایلی بیابید و بگویید که خمیر از آن صالح است اگر می خواهید بستانید . چهل روز در خانه بود که سایلی نیامد که بستاند . آن نان بوی گرفت و در دجله انداختند . احمد گفت : چه کردید آن نان ؟ گفتند : به دجله انداختیم . احمد بعد از آن هرگز ماهی دجله نخورد و در تقوی تا حدی بود که گفت : در جمعی اگر همه سرمه دانی سیمین بود نباید نشستن . نقل است که یکبار به مکه رفته بود . پیش سفیان عیینه تا اخبار سماع کند . یک روز نرفت . کس فرستاد تا بداند که چرا نیامده است ؟ چرا برفت ، احمد جامه به گازر داده بود و برهنه نشسته بود و نتوانست بیرون آمدن . مردی بر ایشان آمد و گفت : من چندین دینار بدهم تا در وجه خود نهی . گفت : نه . گفت : جامه خود عاریت دهم . گفت : نه . گفت : بازگردم تا تدبیر نکنی . گفت : کتابی می نویسم ، از مزد آن کرباس بخر برای من . گفت : کتان بخرم ؟ گفت : نه ، آستر بستان ، تا پنج گز به پیراهن کنم و پنج گز به جهت ایزار پای. نقل است که احمد را شاگردی مهمان آمد . آن شب کوزه آب پیش او برد ، بامداد همچنان پر بود . احمد گفت : چرا کوزه آب همچنان پر است ؟؟ طالب علم گفت : چند کردمی ؟ گفت : طهارت و نماز شب و الا این علم به چه می آموزی ؟ نقل است که احمد مزدوری داشت . نماز شام شاگردی را گفت تا زیادت از مزد چیزی بوی دهد . مزدور نگرفت . چون برفت . امام احمد فرمود :برعقب او ببر که بستاند . شاگرد گفت : چگونه ؟ گفت : آن وقت در باطن خود طمع آن ندیده باشد . این ساعت چون بیند بستاند . وقتی شاگردی دیرینه را مهجور کرد ، به سبب آنکه بیرون در خانه را به کاه گل بیندوده بود . گفت : یک ناخن از شاهراه مسلمانان گرفته ای تو را نشاید علم آموختن . امام وقتی سطلی به گرو نهاده بود . چون باز گرفت بقال دو سطل آورد . گفت : آن خود بردار که من نمی شناسم از آن تو کدام است . امام احمد سطل به وی رها کرد و برفت . نقل است که مدتی احمد را آروزی عبدالله مبارک می کرد تا عبدالله آنجا آمد . پس احمد گفت : ای پدر ! عبدالله مبارک به درخانه است . که به دیدن تو آمده است . امام احمد راه نداد . پسرش گفت : در این چه حکمت است که سالهاست تا در آرزوی او می سوختی . اکنون که دولتی چنین به در خانه تو آمده است ، راه نمی دهی ؟ احمد گفت : چنین است که تو می گویی اما می ترسی که اگر او را ببینم خو کرده لطف او شوم . بعد از آن طاقت فراق او ندارم . همچنین بر بوی او عمر می گذارم تا آنجا بینم که فراق در پی نباشد . و او را کلماتی عالی است در معاملات و هرکه از او مساله پرسیدی ، اگر معاملتی بودی جواب دادی ، و اگر از حقایق بودی حوالت به بشر حافی کردی . و گفت : از خدای تعالی در خواست کردم تا دری از خوف بر من بگشاد تا چنان شدم که بیم آن بود که خرد از من زایل شود . دعا کردم . گفتم : الهی تقرب به چه چیز فاضلتر ؟ گفت : به کلام من ، قرآن . پرسیدند : اخلاص چیست ؟ گفت : آنکه ا زآفات عمل خلاص یابی . گفتند : رضا چیست ؟ گفت آنکه کارهای خود به خدای سپاری . گفتند : محبت چیست ؟ اگفت :این از بشر پرسید که تا او زنده باشد ، من این جواب نگویم . گفتند : زهد چیست ؟ گفت : زهد سه است ترک حرام ، و این زهد عوام است ، و ترک افزونی از حلال و این زهد خواص است ، و ترک هرچه تو را از حق مشغول کند ، و این زهد عارفان است . گفتند : این صوفیان که در مسجد آدینه نشسته اند بر توکل بی علم ؟ گفت : غلط می کنید که ایشان را علم نشانده است . گفتند : همه همیت ایشان درنانی شکسته بسته است . گفت : من نمی دنم قومی را بر روی زمین بزرگ همت تر از آن قوم که همت ایشان پاره ای نان بیش نبود . و چون وفاتش نزدیک آمد ، از آن زخم که گفتم که در درجه شهدا بود ، در آن حالت به دست اشارت می کرد و به زبان می گفت : نه هنوز ! پسرش گفت : ای پدر !این چه حال است ؟ گفت : وقتی با خطر است . چه وقت جواب است ؟ به دعا مددی کن از جمله آن حاضران که بربالین اند عن الیمین و عن الشمال قعید . یکی ابلیس است در برابر ایستاده و خاک ادبار بر سر می ریزد و می گوید ای احمد ! جان بردی از دست من . من می گویم : نه هنوز ، نه هنوز ! تا یک نفس مانده است جای خطر است ، نه جای امن . و چون وفات کرد و جنازه او برداشتند مرغان می آمدند و خود را بر جنازه او می زدند . تا چهل و دوهزار گبر و جهود و ترسا مسلمان شدند و زنارها می انداختند و نعره می زدند و لااله الا الله می گفتند و سبب آن بود که حق برجهودان ؛ و دیگر برترسایان و دیگر برمسلمانان . اما از بزرگی پرسیدند : نظر او در حیات بیش بود یا در ممات ؟ گفت :او را دو دعا مستجاب بود . یکی آنکه گفتی بار خدایا هرکه را ایمان نداده ای بده و هرکه را ایمانداده باز مستان . از این دو دعا یکی در حال اجابت افتاد تا هرکه را ایمان داده بود بازنگرفت و دیگر در حال مرگ تا ایشان را اسلام روزی کرد . و محمد بن خزیمه گفت : احمد را به خواب دیدم ، بعد از وفات ، که می لنگیدی . گفتم : این چه رفتار است ؟ گفت : رفتن است ؟ گفت :رفتن من به دارالسلام . گفتم: خدای با تو چه کرد ؟ گفت : بیامرزید و تاج بر سر من نهاد و نعلین در پای من کرد و گفت : یا احمد این از برای آن است که گفتی : قرآن مخلوق نیست .پس فرمود که مرا بخوان بدان دعاها که به تو رسید . رحمةالله علیه . qa9vhtf6c3oq8pqv1jlf79cpp94tc9l تذکرة الاولیاء/ذکر داود طائی 0 29606 302442 167700 2026-10-05T20:50:22Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار عطار نیشابوری]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302442 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = ذکر داود طائی قدس الله روحه | مؤلف = عطار نیشابوری | قسمت = | قبلی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر امام احمد حنبل|ذکر امام احمد حنبل قدص الله روحه]] | بعدی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر حارث محاسبی|ذکر حارث محاسبی قدس الله روحه]] | یادداشت =[[تذکرة الاولیاء]] }} آن شمع دانش و بینش ، آن چراغ آفرینش ، آن عامل طریقت ، آن عالم حقیقت ، آن مرد خدایی ، داود طائی رحمةالله علیه ، از اکابر طایفه بود ، و سید القوم ، و در ورع به حد کمال بود ، و در انواع علوم بهره تمام داشت ، خاصه درفقه که بر سر آمده بود ، و متعین گشته و بیست سال ابوحنیفه را شاگردی کرده بود ، و فضیل و ابراهیم ادهم را دیده ، و پیر طریقت او حبیب راعی بود ، و از اول کار در اندرون او حزنی غالب بود و پیوسته از خلق رمیده بود و سبب توبه او این بود که نوحه گری این بیت می گفت : بای خدیک تبدی البلی وای عینیک اذا سالا کدام موی و روی بود که در خاک ریخته نشد ؟ و کدام چشم است که در زمین ریخته نگشت ؟ دردی عظیم ابز این معنی به وی فرود آمد و قرار ی از وی برفت . متحیر گشت و همچنین به درس امام ابوحنیف رفت . امام او را بر این حال دید . گفت : تو را چه بوده است ؟ او واقعه بازگفت ، و گفت : دلم از دنیا سردشده است و چیزی در من پدید آمده است که راه بدان نمی دانم و در هیچ کتاب معنی آن نمی یابم و به هیچ فتوی در نمی آید . امام گفت : از خلق اعراض کن . داود روی از خلق بگردانید و در خانه ای معتکف شد . چون مدتی برآمد . امام ابوحنیفه پیش او رفت و گفت : این کاری نباشد که در خانه متواری شوی و سخن نگویی . کار آن باشد که در میان ائمه نشینی و سخن نامعلوم ایشان بشنوی . و بر آن صبر کنی و هیچ نگویی و آنگاه آن مسائل به از ایشان دانی . داود دانست که چنان است که او می گوید ، یک سال به درس آمد و میان ائمه بنشست و هیچ نگفت و هرچه می گفتند صبر می کرد و جواب نمی داد و بر استماع بسنده می کرد . چون یک سال تمام شد گفت : این صبر یک ساله من کار سی ساله بود که کرده شد . پس به حبیب راعی افتاد و گشایش او در این راه از او بود و مردانه پای در این راه نهاد و کتب را به آب فرو داد و عزلت گرفت و امید از خلق منقطع گردانید . نقل است که بیست دینار به میراث یافته بود ، در بیست سال می خورد ، تا مشایخ بعضی گفتند : طریقت ایثار است ، نه نگاه داشتن . او گفت: من اینقدر از آن می دارم که سبب فراغت من است تا به این می سازم تا بمیرم . و هیچ از کار کردن نیاسود تا حدی که نان در آب می نهادی و بیاشامدیدی . گفتی : میان این و خوردن ، پنجاه آیت از قرآن بر می توان خواند . روزگار چرا ضایع کنم ؟ ابوبکر عیاش گوید به حجره داود رفتم . او را دیدم ، پاره ای نان خشک در دست داشت و می گریست . گفتم : یآ داود چه بوده است تورا ؟ گفت : می خواهم که این پاره نان بخورم و نم یدانم که حلال است یا حرام ؟ یکی دیگر گفت : پیش اورفتم . سبویی آب دیدم در آفتاب نهاده . گفتم : چرا در سایه ننهی ؟ گفت : چون آنجا بنهادم سایه بود . اکنون از خدای شرم دارم که از بهر نفس تنعم کنم . نقل است که سرایی داشت عظیم ، و در آنجا خانه بسیار بود ، و تا آن ساعت در خانه ای مقیم بودی که خراب شدی . پس در خانه دیگر شدی . گفتند : چرا عمارت خانه نکنی؟ گفت : مرا با خدای عهدی است که دنیا را آبادان نکنم . نقل است که همه سرای فروافتاد ، جز دهلیز نماند . آن شب که وفات کرد دهلیز نیز فروافتاد . یکی دیگر پیش او رفت و گفت : سقف خانه شکسته است ، بخواهد افتاد . گفت : بیست سال است تا این سقف را ندیده ام . نقل است که گفتند : چرا با خلق ننشینی ؟ گفت : با که نشینم ؟ اگر با باخردتر از خود نشینم مرا به کار دین امر نمی کنند ، و اگر با بزرگتر نشینم عیب من بر من نمی گویند و مرا در چشم من می آرایند . پس صحبت خلق را چه کنم ؟ گفتند : چرا زن نخواهی ؟ گفت : مومنه ای را نتوانم فریفت . گفتند : چگونه ؟ گفت : چون او را بخواهم در گردن خود کرده باشم ، که من بر کارهای او قیام نمایم ، دینی و دنیایی چون نتوانم کرد ، پس او را فریفته باشم . گفتند : آخر محاسن را شانه کن . گفت : پس فارغ مانده باشم که این کار کنم . نقل است که شبی مهتاب بود ، بربام آمد و در آسمان نگریست ، و در ملکوت تفکر می کرد و می گریست تا بیخود شدو بر بام همسایه افتاد . همسایه پنداشت که دزد بر بام است . با تیغی بر بام آمد داود را بدید . دست او گرفت و گفت : تو را که انداخت ؟ گفتم: نمی دانم . من بیخود بودم . مرا خبر نیست . نقل است که او را دیدند که به نماز می دوید . گفتند : چه اشتاب است ؟ گفتند : کدام لشکر؟ گفت: مردگان گورستان . و چون سلام نماز بازدادی چنان رفتی که گویی از کسی می گریزد تا در خانه رفتی و عظیم کراهیت داشتی به نماز شدن ، از سبب وحشت خلق تا ، حق تعالی آن مونت از وی کفایت کرد . چنانکه نقل است که مادرش روزی او را دید و در آفتاب نشسته و عرق از وی روان شده . گفت : جان مادر ! گرمایی عظیم و تو صایم الدهری ، چه باشد اگر باسایه نشینی ؟ گفت : ای مادر ! ا ز خدای شرم دارم که قدم برای موافقت نفس و خوش آمد بردارم ، و من خود روایی ندارم . مادر گفت : این چه سخن است ؟ گفت : ای مادر ! چون درباغداد حالها و ناشایستها بدیدم دعا کردم تا حق تعالی روایی از من بازگرفت تا معذور باشم و به نماز جماعت نروم تا آنها نباید دید. اکنون شانزده سال است تا روایی ندارم و با تو نگفتم . نقل است که دایم اندوهگن بودی . چون شب درآمدی گفتی : الهی اندوه توام بر همه اندوهها غلبه کرد ، و خواب از من برد . و گفت : از اندوه کی بیرون آید آنکه مصایب بر وی متواتر گردد. و دیگر وقتی درویشی گفت : به پیش داود رفتم ، او را خندان یافتم . عجب داشتم . گفتم : یا باسلیمان این خوش دلی از چیست ؟ گفت : سحرگاه مرا شرابی دادن که آن را شراب انس گویند . امروز عید کردم وشادی پیش گرفتم . نقل است که نان می خورد. ترسایی بر وی بگذشت . پاره ای بدو داد تا بخورد . آن شب آن ترسا با حلال خود سحبت کرد . معروف کرخی در وجود آمد . ابوربیع واسطی گوید . داود را گفتم مرا وصیتی کن . گفت : صم عن الدنیا وافطر فی الاخرة. از دنیا روزه گیر و مرگ را عید ساز و از مردمان بگریز ، چنانکه از شیر درنده گریزند . یکی گفت مرا وصیت کن : گفت : زبان نگه دار . گفت : زیادت کن . گفت : تنها باش از خلق و اگر توانی دل از ایشان ببر . گفت : زیادت کن . گفت : از این جهان باید که بسنده کنی بسلامت دین ، چنانکه اهل جهان بسنده کردند بسلامت دنیا . دیگری وصیت خواست . گفت : جهدی که کنی در دنیا به قدر آن کن که تو را در دنیا مقام خواهد بود و در دنیا به کار خواهد ، آمد و جهدی که کنی برای آختر چندان کن که تو را در آخرت مقام خواهد بود ، به قدر آنکه تو را در آخرت به کار خواهد آمد . دیگران وصیت خواست . گفت : مردگان منتظر تو اند . و گفت : آدمی توبه و طاعت باز پس می افگند . راست بدان ماند که شکار می کند تا منفعت آن دیگری را رسد . مریدی را گفت : اگر سلامت خواهی سلامی بر دنیا کن به وداع ، و اگر کرامت خواهی تکبیری بر آخرت گوی به ترک . یعنی از هردو بگذر تا به حق توانی رسید . نقل است که فضیل در همه عمر دوبار داود را دید ، و بدان فخر کردی. یکبار بدر زیر سقفی رفته بود شکسته . گفت : برخیز که این سقف شکسته است و فروخواهد افتاد . گفت : تا من در این صفه ام این سقف را ندیده ام . کانوا یکرهون فصول النظر کما یکرهون فصول الکلام . دوم بار آن بود که گفت : مرا پندی ده . گفت : از خلق بگریز . و مروف کرخی گوید : هیچ کس ندیده ام که دنیا را خوارتر داشت از داود که جمله دنیا و اهل دنیا را در چشم او ذره مقدار نبودی . اگر یکی را از ایشان بدیدی از ظلمت آن شکایت کردی ، تا لاجرم از راه رسم چنان دور بود که گفت : هرگاه که من پیراهن بشویم دل را متغیر یابم . اما فقرا را عظیم معتقد اسراف کردی . گفت : هرکه را مورت نبود عبادت نباشد. لادین لمن لامروة له . نقل است که یکی بیش او بود و در وی می نگریست . گفت : ندانی که چنانکه بسیار گفتن کراهیت است بسیار نگریستن هم کراهیت است تا دانی . نقل است که چون محمد و ابویوسف را اختلاف افتادی ، حکم او بودی . چون پیش او آمدندی پشت بر ابویوسف کردی و روی به محمد آوردی و با محمد اختلاط کردی ، با ابویوسف سخنی نگفتی . اگر قول قلو محمد بودی گفتی این است که محمد می گوید و اگر قول قول ابو یسوف بودی گفتی و نام او نبردی . گفتند : هردو در علم بزرگ اند . چرا یکی را عزیز می داری و یکی را در پیش خود نگذاری ؟ گفت : به جهت آنکه محمد حسن از سرنعمت بسیار و رفعت دنیا برخاسته است و به سر علم آمده است ، و علم سبب عز دین است و ذل دنیا ، و ابویوسف از سر ذل وفاقه به علم آمده است و علم راسبب عز و جاه خود گردانیده . پس هرگز محمد چون او نبود که استاد ما را ابوحنیفه به تازیانه بزردند قضا قبول نکرد و ابویوسف قبول کرد . هرکه طریق استاد خلاف کند من با او سخن نگویم . نقل است که هارون الرشید از ابویوسف درخواست که مرا در پیش داود بر تا زیارت کنم . ابویوسف به در خانه داود آمد . بار نیافت . از مادر او درخواست تا شفاعت کرد که او را راه دهد. قبول نمی کرد و گفت : مرا با اهل دنیا و ظالمان چه کار؟ مادر گفت : به حق شیر من که راه دهی . داود گفت : الهی تو فرموده ای که حق مادر نگاه دار که رضای من در رضای او ست ، و اگر نه مرا با ایشان چه کار ؟ پس بار داد . درآمدند و بنشستند . داود وعظ آغاز کرد . هارون بسیار بگریست . چون بازگشت مهری زر بنهاد و گفت حلال است . داود گفت : بردار که مرا بدین حاجت نیست . من خانه ای فروخته ام از میراث حلال وآن را نفقه می کنم از حق تعالی درخواسته ام چون آن نفقه تمام شود جانم بستاند تا مرا به کسی حاجت نبود . امید دارم که دعا اجابت کرده باشد . پس هردو بازگشتند . ابویوسف از وکیل خرج او پرسید : نفقات داود چند مانده است ؟ گفت : دو درم . و هر روز دانگی سیم خرج کردی . حساب کرد تا روز آخر ابویوسف پشت به محراب باز داده بود . گفت : امروز داود وفات کرده است . نگاه کردند ، همچنان بود . گفتند : چه دانستی؟ گفت :از نفقه او حساب کردم که امروز هیچ نمانده است ، دانستم که دعای او مستجاب باشد . و از مادرش حال وفات او پرسیدند . گفت : همه شب نماز می کرد . آخر شب سر به سجده نهاد و برنداشت ، تا مرا دل مشغول شد . گفتم : ای پسر ! وقت نماز است . چون نگاه کردم وفات کرده بود . بزرگی گفت : درحالت بیماری در آن دهلیز خراب خفته بود و گرمایی عظیم و خشتی زیر سر نهاده و در نزع بود و قرآن می خواند . گفتم : خواهی تا بر این صحرات بیرون برم ؟ گفت : شرم دارم برای نفس درخواستی کنم که هرگز نفس را بر من دست نبود، در این حال اولیتر که نباشد . پس همان شب وفات کرد . داود وصیت کرده بود که مرا در پس دیواری دفن کنید تا کسی پیش روی من نگذرد . چنان کردند و امروز همچنان است . و آن شب که از دنیا برفت ا ز آسمان آواز آمد که : ای اهل زمین ! داود طائی به حق رسید و حق سبحانه و تعالی از وی راضی است . بعد از آن به خوابش دیدند که داود در هوا می پرید و می گفت : این ساعت از زندان خلاص یافتم . آن شخص بیامد تا خواب او بگوید ، وفات کرده بود و از پس مرگ او از آسمان آوازی آمد که : داود به مقصود رسید ، رحمةالله علیه . 13ndch79dfe73gaj5fpkg30yqcx58iv تذکرة الاولیاء/ذکر حارث محاسبی 0 29607 302437 167696 2026-10-05T20:50:20Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار عطار نیشابوری]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302437 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = ذکر حارث محاسبی قدس الله روحه | مؤلف = عطار نیشابوری | قسمت = | قبلی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر داود طائی|ذکر داود طائی قدس الله روحه]] | بعدی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر ابوسلیمان دارائی قدس الله روحه|ذکر ابوسلیمان دارائی قدس الله روحه]] | یادداشت =[[تذکرة الاولیاء]] }} آن سید اولیا ، آن عمده اتقیا ، آن محتشم معتبر ، آن محترم مفتخر ، آن ختم کرده ذوالمناقبی ، شیخ عالم ، حارث محاسبی رحمةالله علیه ، از علمای مشایخ بود و به علوم ظاهر و باطن ، و در معاملت و اشارات مقبول النفس و رجوع اولیای وقت در همه فن بدو بود ، و او را تصانیف بسیاراست در انواع علوم ، و سخت عالی همت بود ، و بزرگوار بود ، و سخاوتی و مروتی عجب داشت و در فراست و حذاقت نظیر نداشت ، و در وقت خود شیخ المشایخ بغداد بود ، و به تجرید و توحید مخصوص بود ، و در مجاهده و مشاهده به اقصی الغایه بودب ، و در طریقت مجتهد . و نزدیک او رضا از احوال است ، نه از مقامات . و شرح این سخن طولی دارد . بصری بود و وفات او در بغداد بود ، و عبدالله خفیف گفت برپنج کسی از پیران ما اقتدا کنید و به حال ایشان متابعت نماییدو دیگران را تسلیم باید شد ، اول حارث محاسبی ، دوم جنید بغدادی ، سوم رویم ، چهارم ابن عطا ، پنجم عمرو بن عثمان مکی رحمهم الله . زیرا که ایشان جمع کردند میان علم و حقیقت و میان طریقت و شریعت ، وهر که جز این پنج اند اعتقاد را شایند اما این پنج را هم اعتقاد شاید و هم اقتدا شاید . و بزرگان طریقت گفته اند : عبدالله خفیف ششم ایشان بود که هم اعتقاد را شاید و هم اقتدا را شاید اما خویشتن ستودن نه کار ایشان است . نقل است که حارث را سی هزار دینار از پدران میراث ماند . گفت : به بیت المال برید تا سلطان را باشد ! گفتند : چرا ؟ گفت : پیغمبر فرموده است ، و صحیح استک ه القدری مجوس هذی الامة.قدری مذهب گیر این امت است و پدر من قدری بود و پیغعمبر علیه السلام فرمود میراث نبرد مسلمان از مغ ، و پدر من مغ و من مسلمان . و عنایت حق تعالی در حفظ او چندان بود که چون درست به طعامی بردی که شبهت در او بودی رگی در پشت انگشت او کشیده شدی چنانکه انگشت فرمان او نبردی ، او بدانستی که آن لقمه به وجه نیست . جنید گفت : روزی حارث پیش من آمد . در وی اثر گرسنگی دیدم . گفتم یا عم ! طعام آرم ؟ گفت : نیک آید . در خانه شدم . چیزی طلب کردم . شبانه از عروسی چیزی آورده بودند . پیش اوب ردم .انگشت او مطاوعت نکرد . لقمه در دهان نهاد و هرچند که جهد کرد فرونشد . دردهان نمی گردانید تا دیگر برخاست ودر پایان سرای افگند و بیرون شد . بعد از آن گفت : از آن حال پرسیدم . حارث گفت :گرسنه بودم ، خواستمکه دل تو نگاه دارم لکن مرا با خدداوند نشانی است که هرطعامی که در وی شبهتی بود به حلق من فرونرود و انگشت من مطاوعت نکند . هرچند کوشیدم فرو نرفت. آن طعام از کجا بود؟ گفتم : از خانه ای که خویشاوند من بود . پس گفتم :امروز در خانه من آیی ؟ گفت : آیم . درآمدیم و پاره اینان خشک بآرودم . پس بخوردیم . گفت : جیزی که پیش درویشان آری ، چنین باید . و گفت : سی سال است تا گوش من به چز از سر من هیچ نشنیده است پس سی سال دیپگر حال بر من بگردید که سر من به جز از خدای هیچ نشنید . و گفت : کسی را که در نماز می بینند و او بدان شاد شود ، متوقف بودم بدان تانماز او باطل شود یا نه ؟ اکنون غالب ظن من آن است کمه باطل شود . و در محاسبه مبالغتی تمام دشات . چنانکه او را محاسبی بدین جهت گفتندی . و گفت :اهل محاسبه را چند خصلت است که بیازموده اند در سخن گفن که چون قیام ننموده اند به توفیق حق تعالی به منازل شریف پیوسته اند و همه چیزها به قوت عزم دست دهد و به قهر کردن هوا و نفس که هرکه را عزم قوی باشد مخالفت هوا بر وی آسان باشد . پس عزم قوی دار و بر این خصلتها مواظبت نمای که این مجرب است . اول خصلت ان است که به خدای سوگند یاد نکنی ، نه به راست و نه به دروغ ، ونه به سهو و نه به عمد ، و دوم ا زدروغ پرهیز کنی ، و سوم وعده خلاف نکنی و چون وفا توانی کرد و تا توانی کس را وعده ندهی که این به صواب نزدیک است و چهارم آنکه هیچ کس را لعنت نکنی ، اگرچه ظلم کرده باشد ، و پنجم دعای بد نکنی ، و ششم بر هیچ کس گواهی ندهی نه بکفر و نه به شرک و نه به نفاق که این به رحمت بر خلق نزدیک تر است و از مقت خدای تعالی دورت راست ، و هفتم آنکه قصد معصیت نکین ، نه در ظاهر و نه در باطن و جوارح خود را از همه بازداری . و هشتم آنکه رنج خود برهیچ کس نیفنگنی و بار خود اندک و بسیار از همه کس برداری در آنجه بدان محتاج باشی ، و در آنچه بدان مستغنی باشی ، ونهم آنکه طمع از خلایق بریده گردانی و از همه نامید شوی از آنچه دانرد ، و دهم آنکه بلندی درجه و استکمال عزت نزدیک خدای و نزدیک خلق برآنچه خواهد در دنیا و آخرت بدان سبب به دست توان کرد . که هیچ کس را نبینی از فرزندان آدم علیه السلام . مگر که او را از خود بهتر دانی . و گفت :مراقبت علم دل است در قرب حق تعالی . و گفت :رضا آرام گرفتن است در تحت مجاری احکام . و گفت :صبر نشانه تیرهای بلا شدن است . و گفت :تفکر اسباب را به حق قایم دیدن است . و گفت :تسلیم ثابت بودن است در وقت نزول بلا بی تغیری در ظاهر و باطن . و گفت :حیا بازبودن است از جمله خوهای بد که خداوند بدان راضی نبود . و گفت :محبت میل بود به همگی به چیزی ، پس آن را ایثار کردن است ،برخویشتن ، به تن و جان و مال ، و موافقت کردن در نهان و آشکارا . پس بدانستن که از توهمه تقصیر است. و گفت :خوف آن است که البته یک حرکت نتواند کرد که نه گمان او چنان بود که من بدین حرکت ماخود خواهم بود در آخرت . و گفت :علامت انس به حق وحشت است از خلق و گریز است و هرچه خلق در آن است و منفرد دشن به حلاوت ذکر حق تعالی برقدر آنکه انس حق در دل جای می گیرد ، بعد از آن انس به مخلوقات از دل رخت برمی گیرد . و گفت :صادق آن باشد که او را پاک نبود اگرش نزدی: خلق هیچ مقدر نماند ، و جهت صلاح دل خویش داند و دوست ندارد که مردمان ذره ای اعمال او ببینند . و گفت :در همه کارها از سستی عزم حذر کن که دشمن در این وقت بر تو ظفر یابد ، و هرگاه که فتور عزم دیدی از خود هیچ آرام مگیر به خدای پناه جوی . و درویشی را گفت : کن لله و الا لاتکن . گفت : خدای را باش و اگر نه خود مباش ، این نیکو سخن است . و گفت :سزاوار است کسی را که نفس خود را به ریاضت مهذب گردانیده است که او را راه بنماید به مقامات و و گفت :هرکه خواهدک ه لذت اهل بهشت یابد ، گو در صحبت درویشان صالح قانع باش. و گفت :هرکه باطن خود را درست کند به مراقبت و اخلاص خدای تعالی ظاهر او آراسته گرداند به مجاهده و اتباع سنت . و گفت :آنکه به حرکات دل در محل غیب عالم بود بهتر از آنکه به حرکات جوارح عالم بود . و گفت :پیوسته عارفان فرو می برند خندق رضا و غواصی می کنند در بحر صفا و بیرون می آرند جواهر وفا ، تا لاجرم به خدای می رسند در سر و خفا . گفت : سه چیز است که اگر آن را بیابند از آن بهره دارند و ما نیافتیم : دوستی نیکو با صیانت ، و با وفا ، و باشفقت . و نقل است که تصنیفی می کرد : درویشی از وی پرسید :معرفت ، حق حق است بربرنده یا حق بنده بر حق ؟ او بدین سخن ترک تصنیف کرد .یعنی اگر گویی معرفت بنده به خود می شناسد و به جهد خود حاصل می کند ، پس بنده را حقی بود بر حق ، و این روا نبود . و اگر معرفت حق حق بود ، بربنده روا نبود که حق را حقی ببیاد گزارد . اینجا متحیر شد و ترک تصنیف کرد . دیگر معنی آن است که چون معرفت حق حق است تا از جهت کرم این حق بگزارم . کتاب کردن در معرفت به چه کار آید ؟ حق خود آنچه حق بنده بود بدو دهد که اذبنی ربی . اگر کسی بود که حق آن حق خواهد گزارد در معنیانک لاتهدی من اجببت بود . لاحرم ترک تصنیف کرد . دیگر معنی آ« است که معرفت حق حق است بر بنده بدان معنی که چون حق بنده را معرفت داد بنده را واجب است حق آن حق گزاردن . چون هر حق که بنده به عبادت خواهد گزارد هم حق حق خواهد بود و به توفیق او خواهد بود . پس بنده را حقی که بود که با حق حق ، حق گزارد ، پس کتاب تصنیف کرد والله اعلم بالصواب . ابن مسروق گفت : حارث آن وقت که وفات کرد به درمی محتاج بود ، و از پدرش ضیاع بسیار مانده بود ، وهیچ نگرفت و هم در آن ساعت که دست تنگ بود فروشد . رحمةالله علیه رحمةواسعة. 40xfft7lwiw5eatkpsaebog6mblsb4m تذکرة الاولیاء/ذکر ابوسلیمان دارائی 0 29608 302428 167682 2026-10-05T20:50:18Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار عطار نیشابوری]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302428 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = ذکر ابوسلیمان دارائی قدس الله روحه | مؤلف = عطار نیشابوری | قسمت = | قبلی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر حارث محاسبی|ذکر حارث محاسبی قدس الله روحه]] | بعدی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر محمد بن سماک قدس الله روحه|ذکر محمد بن سماک قدس الله روحه]] | یادداشت =[[تذکرة الاولیاء]] }} آن مجرد باطن و ظاهر ، آن مسافر غایب و حاضر ،آن در ورع و معرفت عامل ، آن درصد گونه صفت کامل ، آن در دریای دانایی ، ابوسلیمان دارائی رحمةالله علیه ، یگانه وقت بود و از غایت لطف او را ریحان القلوب گفته اند . و در ریاضت صعب و جوع مفرط شانی نیکو داشت چنانکه او را بندار الجایعین گفتندی که هیچ کس از این امت بر جوع آن صبر نتوانست کرد که وی ، و در کلماتی است عالی واشارتی لطیف و دیگر دارا ، دیهی است در دمشق ، او از آنجا بود . احمد حواری که مرید او بود گفت :شبی در خلوت نماز می کردم و در آن میانه راحتی عظیم یافتم . دیگر روز با سلیمان گفتم . گفت : ضعیف مردی ای که تو را هنو زخلق در پیش است تا در خلا دیگرگونه ای و در ملا دیگرگونه ، و در دو جهان هیچ چیز را آن خطر نیست که بنده را از حق تواند باز داشت . و ابوسلیمان گفت : شبی در مسجد بودم و از سرما آرامم نبود . در وقت دعا دعا ی: دست پنهان کردم . راحتی عظیم از راه این دست به من رسید . هاتفی آواز داد : یا باسلیمان آنچه روزی آن دست بود ، که بیرون کرده بودی ، دادیم . اگر دست دیگر بیرون بودی ، نصیب وی بدادمانی . سوگند خوردم که هرگز دعا نکنیم به سرما و گرما مگر هردو دست بیرون کرده باشم . پس گفت : سبحان آن خدایی که لطف خود در بی کامی و بی مرادی تعبیه کرده است . و گفت : وقتی خفته ماندم ورد من فوت شد . حوری دیدم که مرا گفت خوش می خسبی . پانصد سال است که مرا می آرایند در پرده از برای تو . و گفت : شبی حوری دیدم که از گوشه ای در من خندید ، و روشنی او به حدی بود که وصف نتوان کرد . وصف زیبایی او به جایی که در عبارت نمی گنجد . گفتم : این روشنی و جمال از کجا آوردی ؟ گفت : شبی قطره ای چند از دیده باریدی. از آن ، روی من شستند . این همه از آن است که آب چشم شما گلگونه رویهای حوران است ، هرچند بیشتر از خوبتر . و گفت : مرا عادت بود به وقت نان خوردن نان و نمک خوردمی . شبی درر آن نمک یک کنجد بود که خورده آمد . یکسال وقت خود گم کردم . جایی که کنجدی نمی گنجد صد هزار شهوت با دل تو ندانم چه خواهد کرد . و گفت : دوستی داشتم که هرچه خواستمی . بدادی . یکبار چیزی خواستم ، گفت : چند خواهی ؟ حلاوت دوستی از دلم برفت . و گفت : برخلیفه انکار کردم . دانستم که سخن من شنود و از آن نه اندیشیدم ، لکن مردمان بسیار بودند . ترسیدم که مرا بینند و صلابت به نظر خلق در دل من شیرین شود . آنگاه بی اخلاص گشته شوم . و گفت : مریدی دیدم به مکه ، هیچ نخوردی الا آب زمزم . گفتم : اگر این آب خشک شود چه خوری؟ پس برخاست و گفت : جزاءک الله خیرا . مرا راه نمودی که چندین سال زمزم پست بودم . این بگفت و برفت . احمد حواری گفت : ابوسلیمان در وقت احرام لبیک نگفتی . گفت : حق تعالی به موسی علیه السلام وحی کرد که ظالمان امت خود را بگوی تا مرا یاد نکنند کههرکه ظالم بود و مرا یاد کند من او را به لعنت یاد کنم . پس گفت : شنیده ام که هرکه نفقه حج از مال شبهت کند آنگاه گوید لبیک ! او را گویند : لالبیک و لاسعیدک حتی ترد ما فی یدیک . نقل است که پسر فضیل طاقت شنیدن آیت عذاب نداشتی . از فضیل پرسیدند : پسر تو به درجه خوف به چه رسید ؟ گفت : به اندک گناه . این با سلیمان گفتند : گفت :کسی را خوف بیش بود از بسیاری گناه بود ، نه از اندکی گناه . نقل است که صالح عبدالکریم گفت : رجا و خوف در دل دو نور است. با او گفتند : از این هر دو کدام روشنتر ؟ گفت : رجا. این سخن را به بوسلیمان رسانیدند . گفت : سبحان الله ! ای« چگونه سخنی است که ما دیده ایم ، که از خوف تقوی و صوم و صلوة و اعمال دیگر می خیزد و از رجا نخیزد . پس چگونه روشنتر بود ؟ و گفت : من می ترسم از آتشی که آن عقوبت خدا است ، یآ می ترسم از خدایی که عقوبت او آتش است . و گفت : اصل همه چیزها در دنیا واخرت خوف است .از حق تعالی بود هر گاه که رجا بر خوف غالب آید دل فساد یابد ، وهر گاه که خوف در دل دایم بود خشوع بر دل ظاهر گردد،وهر دایم نگرددوگاه گاه بر دل خوفی می گذرد ،هرگز دل راخشوع حاصل نیاید. وگفت:هرگزاز دلی خوف جدا نشود که نه آن دل خراب گردد. ویک روز احمد حواری را گفت :چون مردمان را بینی که بر جا عمل می کنند ،اگر توانی که تو بر خوف عمل کنی بکن .لقمان پسر خود را گفت بترس ازخدای ترسیدنی که در او ناامید نشوی از رحمت او ، و امید دار به خدای امید داشتی که در او ایمن نباشی از مکر او . و گفت : چون دل خود را در شوق اندازی بعد ز آن در خوف انداز ، تا آن شوق را خوف از راه برگیر . یعنی تو این تو این ساعت به خوف محتاجتری از آنکه به شوق . و گفت : فاضلترین کارها خلاف رضای نفس است و هرچیزی را علامتی است . علامت خذلان دست داشتن از گریه است و هرچیزی را زنگاری است و زنگار نور دل سیر خوردن است . و گفت : احتلام عقوبت است. از آن جهت می گوید علامت سیری است . و گفت : هرکه سیر خورد شش چیز به وی درآید . عبادت را حلاوت نیابد ، و حفظ وی در یادداشت حکمت کم شود ، و از شفقت برخلق محروم ماند که پندارد که همه جهانیان سیراند ، و عبادت بر وی گران شود ، و شهوات بر وی زیادت گردند ، و همه مومنان گرد مساجد گردند و او گرد مزابل گردد. و گفت : جوع نزدیک خدای از خزانه ی است مدخر که ندهد به کسی الا بدان که او را دوست دارد . و گفت : چون آدمی سیر خورد جمله اعضای او به شهوات گرسنه شد ، و چون گرسنه باشد جمله اعضای او از شهوات سیر گردد. یعنی تا شکم سیر نبود هیچ شهوت دیگر آرزو نکند . و گفت : گرسنه کلید آخرت است ، و سیری کلید دنیا . و گفت : گرسنگی کلیأ آخرت است ،و سیری کلید دنیا. و گفت : هرگاه که تو را حاجتی بود از حوایج دنیآ و آخرت ، هیچ مخور تا آن وقت که آن حاجت روا بود از بهر آنکه خوردن عقل را متغعیر گرداند ، و حاجت خواستن زا متغیر ، متغیر بود . پس بر تو باد که بر جوع حرص کنی که جوع نفس را ذلیل کند و دل را رقیق کند و علم سماوی بر تو ریزد . و گفت : اگر یک لقمه از حلال شبی کمتر خوردم دوست تر دارم از آنکه تا روز نماز کنم . زیرا که شب آن وقت درآید که آفتاب فرو شود . و شب دل مومنان آن وقت آید که معده از طعام پر شود . و گفت : صبر نکند از شهوات دنیا ، مگر نفسی که در دل او نوری بود که به آخرتش مشغول می دارد . و گفت : چون بنده صبر نکند بر آنکه دوست تر دارد چگونه صبر کند بر آنکه دوست ندارد . و گفت : بازنگشت آنکه بازگشت الا از راه ، که اگر برسیدی بازنگشتی ابدا. و گفت : خنک آنکه در همه عمر خویش یک خطوه ای به اخلاص دست دادش. و گفت : هرگاه که بنده خالص شود از بسیاری وسواس و ریا نجات یابد . و گفت : اعمال خالص اندکی است . و گفت : اگر صادقی خواهد که صفت کند آنچه در او بود زبانش کار نکند . و گفت : صدق با زبان صادقان به هم برفت و باقی ماند بر زبان کاذبان . و گفت : هرچیزی را که بینی زیوری است ، و زیور صدق خشوع است . و گفت : صدق را مظنه خویش ساز و حق را همیشه شمشیر خویش ساز ، خدای را غایت طلب خویش دان . و گفت : قناعت از رضا به جای ورع است از زهد . این اول رضا است و آن اول زهد . و گفت : خدای را بندگان اند که شرم می دارند که با او معاملت کنند به صبر پس معاملت می کنند به رضا . یعنی در صبر کردن معنی آن بود که من خود صبورم ، اما در رضا هیچ نبود و چنانکه دارد چنان باشد . صبر به تو تعلق دارد و رضا بدو . و گفت : راضی بودن و رضا آن است که از خدا بهشت نخواهی و از دوزخ پناه نطلبی . و گفت : من نمی شناسم زهد را حدی ، و ورع را حدی ، و رضا را حدی و غایتی ، ولکن راهی از او می دانم. و گفت : از هر مقامی حالی به من رسید ، مگر از رضا که به جز بویی از او به من نرسید با این همه اگر خلق همه عالم را به دوزخ برند و همه به کره روند من به رضا روم زیرا که اگر رضای من نیست درآمدن به دوزخ رضای او هست . و گفت : ما در رضا به جایی رسیدیم که اگر هفت طبقه دوزخ در چشم راست ما نهند در خاطر مانگذرد که چرا در چشم چپ ننهادند . و گفت : تواضع آن است که در عمل خویشت هیچ عجب پدید نیاید . و گفت : هرگز بنده تواضع نکند تا وقتی که نفس خویش را نداند ، و هرگز زهد نکند تا نشناسد که دنیا هیچ نیست و زهد آن است که هرچه تو را از حق تعالی باز دارد ترک آن کنی . و گفت : علامت زهد آن است که اگر کسی صوفی در تو پوشد که قیمت آن سه درم بود ، در دلت رغبت صوفی نبود که قیمتش پنج درم بود . و گفت : بر هیچ کس به زهد گواهی مده ، به جهت آن که او در دل غایب است از تو و در ورع حاضر است . و گفت : ورع در زبان سخت تر از آن است که سیم و زر در دل . و گفت : حصن حصین نگاه داشت زبان است و مغز عبادت گرسنگی است ، و دوستی دنیا سر همه خطا هاست . و گفت : تصوف آن است که بر وی افعال می رود که جز خدای نداند و پیوسته با خدای بود چنانکه جز خدای نداند . و گفت : تفکر در دنیا حجاب آخرت است و تفکر در آختر ثمره حکمت و زندگی دلهاست . و گفت : از غیرت ، علم زیادت شود و از تفکر خوف . و در پیش او کسی ذکر معصیتی کرد . او زار بگریست ، وگفت : به خدای که در طاعت چندان آفت می بینم که به آن معصیت حاجت نیست . و گفت : عادت کنید چشم را به گریه و دل را به فکرت . و گفت : اگر بنده به هیچ نکرید مگر برآنکه ضایع کرده است از روزگار خویش تا این غایت ، او را این اندوه تمام است تا به وقت مرگ . و گفت : هرکه خدای را شناخت دل را فارغ دارد و به ذکر او مشغول شود و به خدمت او ، و می گرید بر خطاهای خویش . و گفت : در بهشت صحراهاست . چون بنده به ذکر مشغول شود ، درختان می کارند به نام او تا آنگاه که بس کند . آن فریشته را گویند چرا بس کردید ؟ گویند وی بس کرد . و گفت : هرکه پند دهنده ای می خواهد گو در اختلاف روز و شب نگر. و گفت : هرکه در روز نیکی کند در شب مکافات یابد و هرکه در شب نیکی کند در روز مکافات یابد . و گفت : هرکه به صدق از شهوت بازایستد حق تعالی از آن کمتر است که او را عذاب کند و آن شهوات را از دل او ببرد . و گفت : هرکه به نکاح و سفر و حدیث نوشتن مشغول شود روی به دنیا آورد ، مگر زنی نیک که او از دنیا نیست بلکه از آخرت است . یعنی تو را فارغ دارد تا به کار آخرت پردازی اما هرکه تو را از حق بازدارد از مال و اهل و فرزند شوم بود . و گفت : هر عمل که آن را در دنیا به نقد ثواب نیابی بدانکه آن را در آخرت نخواهی یافت . یعنی راحت قبول آن طاعت باید که اینجا به تو رسد . و گفت : آن یک نفس سرد که از دل درویشی برآید به وقت آروزویی که از یافت آن عاجز بود فاضلتر از هزار ساله طاعت و عبادت توانگر. و گفت : بهترین سخاوت آن است که موافق حاجت بود . و گفت : آخر اقدام زاهدان اول اقدام متوکلان است . و گفت : اگر غافلان بدانند که از ایشان چه فوت می شود از آنچه ایشان در آن اند جمله به مفاجات سختی بمیرند . و گفت : حق تعالی عارف را بر بستر خفته باشد که بر وی سر بگشاید و روشن کند آنچه هرگز نگشاید ایستاده را در نماز. و گفت : عارف را چون چشم دل گشاده شد چشم سرشان بسته شود ، جز ا و هیچ نبینند چنانکه هم او گفت نزدیک ترین چیزی که بدان قربت جویند به خدای تعالی آن است که بدانی که خدای تعالی بر دل تو مطلع است . ا ز دل تو داند که از دنیا و آخرت نمی خواهی الا او را . و گفت : اگر معرفت را صورت کنند برجایی هیچ کس ننگرد در وی الا کی بمیرد از زیبایی و جمال او و از نیکویی و از لطف او و تیره گردد همه روشنیها در جنب نور او . و گفت : معرفت به خاموشی نزدیک تر است که به سخن گفتن و دل مومن روشن است به ذکر او وذکر او غذای او است . و انس راحت او ، و حسن معاملت او تجارت او ، و شب بازار او ، و مسجد دکان او و عبادت کسب او ، و قرآن بضاعت او ، و دنیا کشتزار او و قیامت خرمنگاه او ، و ثواب حق تعالی ثمره رنج او . و گفت : بهترین روزگار ما صبر است و صبر بر دو قسم است . صبری است بر آنچه کاره آنی در هرچه اوامر حق است ولازم است گزاردن و صبری است از آنچه طالب آنی در هرچه تو را هوا بر آن دعوت کند و حق تو را از آن نهی کرده است . و گفت : خیری که در او شر نبود شکر است در نعمت و صبر است در بلا . و گفت : هرکه نفس خود را قیمتی داند هرگز حلاوت خدمت نیابد . و گفت : اگر مردم گرد آیند تا مرا خوار کنند چنانکه من خود را خوار گردانیدم نتوانند ، و اگر خواهند که مرا عزیز گردانند چنانکه من خود را نتوانند . یعنی خواری من در معصیت است و عز من در طاعت است . و گفت : هرچیزی را کاوینی است و کاوطن بهشت ترک دنیا کردن است و هرچه در دنیا است . و گفت : در هر دلی که دوستی دنیا قرار گرفت دوستی آخرت از آن دل رخت برداشت . و گفت : چون حکیم ترک دنیا کرد دنیا را به نور حکمت منورکرد . و گفت : دنیا نزدیک خدای کمتر است از پر پشه ای . قیمت آن چه بود تا کسی در وی زاهد شود . و گفت : هرکه وسیلت جوید به خدای به تلف کردن نفس خویش خدای نفس او را بر وی نگاه دارد و او را از اهل جنت گرداند . و گفت : خدای تعالی می فرماید که بنده من اگر از من شرم داری عیبهای تو را برمردم پوشیده گردانم و زلتهای تو را از لوح محفوظ محو گردانم و روز قیامت در شمار با تو استقصا نکنم . و مریدی را گفت : چون از دوستی خیانتی بینی عتاب مکن ، که باشد در عتاب سخنی شنوی ، که از آن سخت تر . مرطد گفت : چون بیازمودم چنان بود . احمد حواری گفت : یک روز شیخ جامه سفید پوشیده بود ، گفت : کاشکی دل من در میان دلها ، چون پیراهن من بودی در میان جامها. و شیخ جنید گوید(رحمةالله علیه ) : احتیاط وی چنان بود که گفت . بسیار بود که چیزی بر دلم آید از نکته این قوم به چند روز آن را نپذیرم الا به دو گواه عدل از کتاب وسنت . و در مناجات گفتی :الهی چگونه شایسته خدمت تو بود آنکه شایسته خدمتگار تو نتواند بود ، یا چگونه امید دارد به رحمت تو آنکه شرم نمی دارد که نجات یابد از عذاب تو . نقل است که وی صاحب معاذ جیل بود و علم از وی گرفته بود . چون وفاتش نزدیک آمد اصحاب گفتند : ما را بشارت ده که به حضرتی می روی که خداوند غفور و رحمان است . گفت : چرا نمی گویید که به حضرت خداوند ی می روی که او به صغیره ای حساب کند و به کبیره ای عذاب سخت . پس جان بداد . دیگری بعد از وفات او به خوابش دید . گفت : خدای با تو چه کرد ؟ گفت : رحمت کرده ، و عنایت نمود در حق من ولکن اشارت این قوم مرا عظیم زیانمند بو د. یعنی انگشت نمای بودم میان اهل دین . رحمةالله علیه . g9m7vfax3g09oa1240nn7aeqo4wkhbx تذکرة الاولیاء/ذکر محمد بن سماک 0 29609 302453 167714 2026-10-05T20:50:25Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار عطار نیشابوری]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302453 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = ذکر محمد بن سماک قدس الله روحه | مؤلف = عطار نیشابوری | قسمت = | قبلی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر ابوسلیمان دارائی قدس الله روحه|ذکر ابوسلیمان دارائی قدس الله روحه]] | بعدی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر محمد اسلم الطوسی قدس الله روحه|ذکر محمد اسلم الطوسی قدس الله روحه]] | یادداشت =[[تذکرة الاولیاء]] }} آن واعظ اقران ، آن حافظ اخوان ، آن زاهد متمکن ، آن عابد متدین ، آن قطب افلاک ، محمدبن سماک رحمةالله علیه ، درهمه وقت امام بود و مقبول انام بود . کلامی عالی و بیانی شافی داشت ، و در موعظت آیتی بود و معروف کرخی را گشایش از سخن او بود . و هارون الرشید او را چنان محترم داشت و تواضع کرد که گفت : ای امیرالمومنین ! تواضع تو در شرف شریفتر است . بسیاری از شرف تو . و گفت : شریفترین تواضع آن است که خویشتن رابرهیچ کس فضل نبینی . و گفت : پیش از این مردمان دوایی بودند که از ایشان شفا می یافتند ، اکنون همه دردی شده اند که آن را دوا نیست . پس طریق آن است که خدای را مونس خود سازی و کتاب او را همراز خود گردانی . و گفت : طمع رسنی است در گردن و بندی برپای . رسن و بند را بینداز تا برهی . و گفت : تا اکنون موعظت بر واعظان گران آمدی چنان عمل برعاملان واعظان اندک بودندی چنانکه امروز عاملان اندک اند . احمد حواری گفت : این سماک بیمار شد ، تا آب او حاصل کردیم تا زند طبیب بریم ، نصرانی که دروقت او بود . در راه که می رفتیم مردی را دیدیم نیکوروی و خوش بوی و پاکیزه و جامه پاک پوشیده . پیش ما بازآمد و گفت : کجا می روید ؟ گفتم : به فلان طبیب ترسا خواهیم که سماک را تجربت کند و آب می بریم تا بر وی عرضه کنیم . گفت : سبحان الله ! دوست خدای از دشمن خدای استعانت می جوید ؟ و به نزدیک وی می رود ؟ بازگردید و به نزدیک ابن سماک روید و بگویید تا دست بر آنعلت نهد و برخواند اعوذبالله من الشیطان الرجیم و بالحق انزلناه نزل الآیة. مابازگشتیم و حال بدو نمودیم . او چنان کرد که فرموده بود در حال شفا یافت ، و گفت : بدانید که او خضر بود ، علیه السلام . نقل است که چون وقت وفاتش آمد می گفت : بارخدایا ! دانی که درآن وقت که معصیت می کردم اهل طاعت ، تور ا دوست می داشتم . این کفارت آن گردان . نقل است که او عزب بود . او را گفتند : کدخدایی خواهی ؟ گفت : نی . گفتند : چرا ؟ گفت : از بهر آنکه با من شیطانی است . یکی دیگر درآید و مرا طاقت آن نباشد که دو شیطان در یکی خانه چگونه بود . بعد از آن وفات کرد . او را به خواب دیدند . گفتند : خدای با تو چه کرد ؟ گفت : همه نواخت و خلعت و کرامت و اکرام بود ، ولکن آنجا هیچ کس را آبروی نیست الا کسانی را که ایشان بار عیال کشیده اند و تن در رنج دبه و زنبیل داده اند رحمةالله علیه . h2lt5ahulaun4mq106zq3h9524n4ezd تذکرة الاولیاء/ذکر محمد اسلم الطوسی 0 29610 302454 167713 2026-10-05T20:50:26Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار عطار نیشابوری]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302454 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = ذکر محمد اسلم الطوسی قدس الله روحه | مؤلف = عطار نیشابوری | قسمت = | قبلی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر محمد بن سماک قدس الله روحه|ذکر محمد بن سماک قدس الله روحه]] | بعدی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر احمد حرب|ذکر احمد حرب قدس الله روحه]] | یادداشت =[[تذکرة الاولیاء]] }} آن قطب دین و دولت ، آن شمع جمع سنت ، آن زمین کرده به تن مطهر ، آن فلک کرده به جان منور ، آن متمکن بساط قدسی محمد بن اسلم الطوسی رحمةالله علیه ، یگانه جهان بود و مقتدای مطلق بود ،و او را لسان رسول گفته اند ، و شحنه خراسان نوشته اند ، و کس را در متابعت سنت آن قدم نبوده است ، که او را جمله عمر سکنات و حرکات او برجاده سنت یافته اند . با علی بن موسی الرضی رضی الله عنه به نشابور آمد . هردو به هم در کجابه ای بودند بر یک اشتر ، اسحاق بن راهویه الحنظلی مهار شتر می کشیأ . به نشابور رسیدند . به میان شهر برآمد . کلاهی نمدین بر سر و پیراهنی از پشم در بر و خریطه ای پر کتاب برکتف نهاده . مردمان چون اورا بدیدند بدان سیرت بگریستند . او نیز بگریست . گفتند :ما تو را با این پیةراهن و با این کلاه نمی توانیم دید . نقل است که او مجلس داشتی و به مجلس اوتنی چند معدود بیش نیامدندی ، و با این همه از برکات نفس او قرب پنجاه هزار آمدی به راه راست بازآمدند و توبه کردند و دست از فساد بداشتند . پس مدت دو سال محبوس بود . از جهت ظالمی که او را می گفت . بگوی که قرآن مخلوق است . گفت :نگویم . در زندان کردند . هر آدینه غسل کردی و سنتها به جای آوردی ، و سجاده برگرفتی و می آمدی تا به در زندان . چون منعش کردندی بازگشتی و روی بر خاک نهادی و گفتی : بار خدایا ، آنچه بر من بود کردم . اکنون تو دانی . چون اطلاقش کردند عبدالله طاهر امیر خراسان بود . مردی صاحب جمال بود به غایت و نیکو سیرت و با علما نیکو بود . به نشابور . اعیان شهر همه به استقبال و سلام او آمدند . روز دوم همچنان به سلام شدند و روزهای سیم و چهارم پنجم وششم . عبدالله گفت : هیچ کس مانده است در این شهر که به سلام مانیامده است ؟ گفتند : همه آمده اند مگر دو تن . گفت : ایشان کیانند؟ گفتند : احمد حزب و محمد اسلم الطوسی رحمهما الله . گفت : چرا به نزد ما نیامدند ؟ گفتند : ایشان علمای ربانی اند . به سلام سلطانان نروند . گفت : اگر ایشان به سلام ما نیایند , ما به سلام ایشان رویم . به نزدیک احمد حرب رفت .یکی گفت :عبد الله طاهر می آید .گفت : چاره ای نیست . درآمد . احمد برپای خاست و سر در پیش افگنده می بود . ساعتی تمام پس سربرآورد و در وی می نگریست . گفت : شنوده بودم که مردی نیکو روی ، ولکین منظر بیش از آن است . نیکورویتر از آنی که خبر دادند . اکنون این روی نیکو را به معصیت و مخالفت امر خدای زشت مگردان . از آنجا بیرون آمد . به نزد محمد اسلم شد . او را بار نداد . هرچند جهد کرد سود نداشت . و روز آدینه بود . صبر کرد تا به نماز آدینه بیرون آمد ، و در او نگریست . عاقبت طاقتش برسید . از ستور فرود آمد و روی بر خاک قده محمد اسلم نهاد و گفت : ای خداوند عزیز ! او برای تو را که بنده بدم مرا دشمن می دارد ، و من برای تو که بنده نیک است او را دوست می دارم ، و غلام اویم چون هر دو برای توست ای« بد را در کار این نیک کن . این بگفت و بازگشت . پس محمد اسلم بعد از آن به طوس رفت و آنجا ساکن شد . و او را آنجا مسجدی است هک هرکه نابینا نبود چون آنجا رسد بیند که آن چه جایگاه است و او عربی بود . چون آنجا نشست کرد به محمد اسلم الطوسی مشهور شد. و مدتی مدید در طوس بود و بر در خانه او آب روان بود . هرگز کوزه از آنجا برنگرفت . گفت : این آب از آن مردمان است.روا نبود که برگیرند . و مدتی بر آب روانش میل بود. سود نداشت . چون عاقبت میل او از حد بگذشت یک روز کوزه ای آب از چاه برکشید . در آن جوی ریخت و از آن جوی آب روان برداشت . پس به نشابور بازآمد . نقل است که از اکابر طریقت یکی گفت :در روم بودم ، در جمعیتی . ناگاه ابلیس را دیدم که از هوا درافتاد . گفتم : ای لعین ! این چه حالت است و تو را چه رسید ه است ؟ گفت : این چه حالت است و تو را چه رسیده است ؟ گفت : این ساعت محمد اسلم در متوضا تنحنحنی کرد . من از بیم بانگ او ای«جا افتادم و نزدیک بود که از پای درآیم . نقل است که او پیوسته وام کردی و به درویشان داد ی، تا وقتی جهودی بیامد و گفت : زری چند به تو داده ام ، باز ده . محمد اسلم هیچ نداشت . آن ساعت قلم تراشیده بود و تراشه قلم پیش نهاده ، جهود را گفت : برخیز و آن تراشه قلم را برگیر ! جهود برخاست . می بینید که تراشه قلم زر شده بود . به تعجب بماند . ایمان آورد و دو قبیله ایمان آوردند . نقل است که یک روز شیخ علی فارمذی در نشابور مجلس می گفت و امام الحرمین حاضر بود یکی پرسید : العلما ورثه الانبیا کدام اند . گفت : نه همانا که این گویند بود و نه همانا که این شنونده بود . یعنی امام الحرمین . اما این مرد بود که بر دروازه خفته است و اشارت کرد به خاک محمد اسلم . نقل است که در نشابور بیمار شد . یکی از همسایگان او را به خواب دید که می گوید : الحمدالله که خلاص یافتم و از بیماری بجستم . آن مرد برخاست تا او را خبر دهد . چون به در خانه وی رسید پرسید که حال خواجه چیست ؟ گفتند : خدایت مزد دهاد که او دوش درگذشت . چون جنازه او برداشتند خرقه ای که او را بودی براو افگندند . پاره ای نمد کهنه داشت که برآنجا نشستی . در زیر جنازه افگندند . دو پیرزن بر بام بودند . با یکدیگر می گفتند : محمد اسلم بمرد و آنچه داشت با خود برد و هرگز دنیا او را نتوانست فریفت ، رحمةالله علیه . qnyhpwvste70fumt6we4qdmlvexoft2 تذکرة الاولیاء/ذکر احمد حرب 0 29611 302427 167684 2026-10-05T20:50:17Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار عطار نیشابوری]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302427 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = ذکر احمد حرب قدس الله روحه | مؤلف = عطار نیشابوری | قسمت = | قبلی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر محمد اسلم الطوسی قدس الله روحه|ذکر محمد اسلم الطوسی قدس الله روحه]] | بعدی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر حاتم اصم|ذکر حاتم اصم قدس الله روحه]] | یادداشت =[[تذکرة الاولیاء]] }} آن متین مقام مکنت ، آن امین و امام سنت ، آن زاهد زهاد ، ان قبله عباد ، آن قدوه شرق و غرب ، پیر خراسان ، احمد حرب رحمةالله علیه ، فضیلت او بسیار است و در ورع همتا نداشت ، و در عبادت بی مثل بود بود و معتقد فیه بود تا به حدی که یحیی معاذ رازی رحمةالله علیه وصیت کرده بود که سر من برپای او نهید . و در تقوی تا به حدی بود که در ابتدا مادرش مرغی بریان کرده بود . گفت : بخور که در خانه خود پرورده ام ، و در او هیچ شبهت نیست . احمد گفت :روزی به بام همسایه برشد و از آن بام دانه ای چند بخورد و آن همسایه لشکری بود ، حلق مرا نشاید . و گفته اند که دو احمد بوده اند در نشابور . یکی همه در دین و یکی همه در دنیا . یکی را احمد حرب گفته اند ، و یکی را احمد بازرگان . این احمد به صفتی بوده است که چندان ذکر بر وی غالب بود که مزین می خواست که موی لب او را ست کند ، او لب می جنبانید . گفتش : چندان توقف کن که این مویت راست کنم . گفتی : تو به شغل خویش مشغول باش. تا هر باری چند جای از لب او بریده شدی . وقتی کی نامه ای نوشت به او . مدتی دراز می خواست که جواب نامه باز نویسد ، وقت نمی یافت تا یک روز موذن بانگ نماز می گفت . در میان قامت یکی را گفت : جواب نامه دوست بازنویس و بگوی تا پیش نامه ننویسد که ما را فراغت جواب نیست . بنویس که به خدای مشغول باش والسلام . و احمد بازرگان چندان حب دنیا بر وی غالب بود که از کنیزک خود طعامی خواست . کنیزک طعامی ساخت و به نزدیک وی آورد و بنهاد واو حسابی می کرد . تا به حدی رسید که شبانگاه شد و خوابش ببرد ، تا بامداد بیدار شد . پرسید :ای کنیزک ! آن طعام نساختی؟ گفت :ساختم . توبه حساب مشغول بودی . بار دیگر بساخت و به نزدیک او آورد . باز هم فراغت نیافت که بخوردی . بار سوم بساخت و باز هم اتفاق نیافت . کنیزک برفت وی را خفته یافت . پاره ای طعام بر لب وی مالید . بیدار شد . گفت : طشت بیار . پنداشت که طعام خورده است . نقل است که احمد حرب فرزندی را برتوکل راست می کرد . گفت : هرگاه که طعامت باید یا چیزی دیگر بدین روزن رو و بگوی بار خدایا ! مرا نان می باید . پس هرگاه که کودک بدان موضع یافتی چنان ساخته بودند که آنچه او خواستی در آن روزن افگندی . ی: روز همه از خانه غایب بودند . کودک را گرسنگی غالب شد . بر عادت خود به زیر روزن آمد و گفت : ای بار خدای ! نانم می باید و فلان چیز . در حال در آن روزن به او رسانیدند . اهل خانه بیامدند ، وی را دیدند نشسته و چیزی می خورد . گفتند : این از کجا آوردی ؟ گفت : از آنکس که هرروز می داد . دانستند که این طریق او را مسلم شد . نقل است که یکی از بزرگان گفت : به مجلس احمد حرب بگذشتم ، مساله ای برزبان وی رفت و دل من روشن شد ، چون آفتاب ، چهل سال است . تا در آن ذوق مانده ام و از دل من محو نمی شود . و احمد مرید یحیی بن یحیی بود واو باغی داشت . یک روز اندکی انگور بخورد . احمد گفت : چرا می خوری؟ گفت : این باغ ملک منست . گفت : در ین دیه یک شبانه روز آب وقف است و مردمان این را گوش نمی دارند . یحیی بن یحیی توبه کرد که بیش از آن از باغ انگور نخورم . نقل است که صومعه ای داشت که هروقت در آنجا رفتی به عبادت ، تا خالیتر بودی ، شبی به عبادت آنجا رفته بود که بارانی عظیم آمد . مگر اندکی دلش بخانه رفت که نباید که آب در خانه راه برد و کتب تر شود . آوازی شنود که : ای احمد ! خیز به خانه رو که آنچه از توبه کار می آید به خانه فرستادی . تو اینجا چه می کنی ؟ و همان دم به دل توبه کرد . نقل است که روزی سادات نیشابور به سلام آمده بودند . پسری داشت میخواره ، ورباب می زد . از در درآمد و بر ایشان بگذشت و...به این جماعت بیندیشد ، جمله متغیر شدند . احمد آن حال بدید .ایشان را گفت : معذور دارید که ما را شبی از خانه همسایه چیزی آوردند . بخوردیم ، شب ما را صحبت ، وی در وجود آمد . تفحص کردم ، و مادرش به عروسی رفته بود ، به خانه سلطان ، و از آنجا چیزی آورد . نقل است که احمد همسایه ای گبر داشت ، بهرام نام . مگر شریکی به تجارت فرستاده بود . در راه آن مال را دزدان ببردند . خبر چون به شیخ رسید مریدان را گفت : برخیزید که همسایه ما را چنین چیزی افتاده است ، تا غمخوارگی کنیم ، اگر چه گبر است ، همسایه است . چون به در سرای او رسیدند بهرام آتش گبری می سوخت . پیشباز ، دوید ، آستین او را بوسه داد . بهرام را در خاطر آمد که مگر گرسنه اند و نان تنگ است ، تا سفره بنهیم . شیخ گفت : خاطر نگاه دار که ما بدان آمده ایم تا غمخوارگی کنیم که شنیده ام مال شما دزد برده است . گبر گفت : آری ! چنان است . اما سه شکر واجب است که خدای را بکنم . یکی آنکه از من بردند ، نه من از دیگری ، دوم آنکه نیمه ای بردند و نیمه ای نه ، سوم آنکه دین با من است ، دنیا خود آید و رود . احمد را این سخن خوش آمد. گفت : این را بنویسید که از این سه سخن بوی مسلمانی می آید . پس شیخ روی به بهرام کرد . گفت : این آتش را چرا می پرستی ؟ گفت : تا مرا نسوزد ، دیگر آنکه امروز چندین هیزم بدو دادم ، فردا بی وفایی نکند تا مرا به خدای رساند . شیخ گفت : عظیم غلطی کرده ای آتش ضعیف است و جاهل و بی وفا. هر حساب که از او برگرفته ای باطل است که اگر طفلی پاره ای آب بدو ریزد بمیرد . کسی که چنین ضعیف بود تو را به چنان قوی کی تواند رسانید ؟ کسی که قوت آن ندارد که پاره ای خاک از خود دفع کند تو را به حق چگونه تواند رسانید . دیگر آنکه جاهل است . اگر مشک و نجاست در وی اندازی بسوزد و نداند که یکی بهتر است ، و از ای«جاست که از نجاست و عود فرق نکند . دیگر تو هفتاد سال است تا او را می پرستی و هرگز من نپرستیده ام . بیا تا هر دو دست در آتش کنیم تا مشاهده کنی که هر دو را بسوزد و وفای تونگاه ندارد . گبر را این سخن در دل افتاد . چهار مسئله بپرسم . اگر جواب دهی ایمان آورم . بگوی که حق تعالی چرا خلق آفرید ؟ و چون آفرید چرا رزق داد و چرا میرانید ؟ و چون میرانید چرا برانگیزد ؟ گفت : بیافرید تا او را بنده باشد ، و رزق داد تا او را به رزاقی بشناسند ، و بمیرانید تا او را به قهاری بشناسند ، و زنده گردانید تا او را به قادری و عالمی بشناسند . بهرام چون این بشنید گفت : اشهد ان لا اله الا الله و الشهد ان محمد ا رسول الله . چون وی مسلمان گشت شیخ نعره بزد و بیهوش شود . ساعتی بود بهوش بازآمد . گفتند : یا شیخ ! سبب این چه بود ؟ گفت : در این ساعت که انگشت شهادت بگشادی در سرم ندا کردند که احمد بهرام هفتاد سال در گبری بود . ایمان آورد تو هفتاد سال در مسلمانی گذاشته ای تا عاقبت چه خواهی آورد ؟ نقل است که احمد در عمر خود شبی نخفته بود . گفتند : آخر لحظه ای بیاسای . گفت : کسی را که بهشت از بالا می آرایند و دوزخ در نشیب او می تابد و او نداند که از اهل کدام است ، این جایگاه ، چگونه خواب آیدش . و سخن اوست که : کاشکی بدانمی ، که مرا دشمن می دارد ، و که غیبت می کند ، و که بد می گوید تا من اورا سیم و زر فرستادمی . به آخر کار که چون کار من می کند از مال من خرج کند . و گفت : از خدای بترسید . چندانکه بتوانید و طاعتش بدارید . چندانکه بتوانید و گوش دارید تا دنیآ شما را فریفته نکند ، تا چنانکه گذشتگان به بلا مبتلا شدند ، شما نشوید . 2ebxuv0gr4vu14pmf7phs7ybqpzykao تذکرة الاولیاء/ذکر حاتم اصم 0 29612 302440 161733 2026-10-05T20:50:21Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار عطار نیشابوری]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302440 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = ذکر حاتم اصم قدس الله روحه | مؤلف = عطار نیشابوری | قسمت = | قبلی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر احمد حرب|ذکر احمد حرب قدس الله روحه]] | بعدی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر سهل بن التستری قدس الله روحه العزیز|ذکر سهل بن التستری قدس الله روحه العزیز]] | یادداشت =[[تذکرة الاولیاء]] }} آن زاهد زمانه، آن عابد یگانه، آن معرض دنیا، آن مقبل عقبی، آن حاکم کرم، شیخ حاتم اصم رحمه الله علیه؛ از بزرگان مشایخ بلخ بود و در خراسان بر سر آمده بود. مرید شقیق بلخی بود و نیز خضرویه را دیده بود و در زهد و ریاضت و ورع و ادب و صدق و احتیاط بی بدل بود. توان گفت که بعد از بلوغ یک نفس بی مراقبت و بی محاسبت از وی بر نیامده بود و یک قدم بی صدق و اخلاص برنگرفته بود تابه حدی که جنید گفت: صدیق زماننا حاتم الاصم. و او را در سخت گرفتن نفس و دقایق مکر نفس و معرفت رعونات نفس کلماتی عجیب است و تصانیفی معتبر و نکت و حکومت او نظیر ندارد. چنان‌که یکی روز را گفت: اگر مردمان شما را پرسند که از حاتم چه آموزید چه می‌گویید؟ گفتند: گوییم علم. گفت: اگر گویند حاتم را علم نیست؟ گفتند: بگوییم حکمت. گفت: اگر گویند حکمت نیست چه گویید؟ گفتند: بگوییم دو چیز. یکی خرسندی بدانچه در دست است؛ دوم نومیدی از آنچه در دست مردمان است. یکی روز اصحاب را پرسید: عمری است تامن رنج شما می‌کشم. باری، هیچ‌کس چنان‌که می‌باید نشده‌اید؟ یکی گفت: فلان کس چندین غزا کرده است. گفت: مردی غازی بود، مرا شایسته‌ای می‌باید. گفتند: فلان کسی بسی مال بذ ل کرده است. گفت:مردی سخی بود، مرا شایسته‌ای می‌باید. گفتند: فلان کس بسی حج کرده است. گفت:مردی حاجی بود، مرا شایسته‌ای می‌باید. گفتند: ما ندانیم. تو بیان کن که شایسته کیست؟ گفت:آنکه از خدای نترسد و جز به خدای امید ندارد. و کرم او را تا به حدی که روزی زنی به نزد او آمد و مسئله‌ای پرسید. مگر بادی از او رها شد. حاتم گفت:آواز بلندتر کن که مرا گوش گران است. تا پیرزن را خجالت نیاید. پیرزن آواز بلند کرد تا او آن مسئله را جواب داد. بعد از آن تا آن پیرزن زنده بود خویشتن کر ساخت تا کسی با آن پیرزن نگوید که او آنچنان است. چون پیرزن وفات کرد آنگاه سخن آهسته را جواب داد که پیش از آن هر که با او سخن گفتی، گفتی بلند ترگوی. بدین سبب اصمش نام نهادند. نقل است روزی در بلخ مجلس می‌داشت. می‌گفت: الهی هر که امروز در این مجلس گناهکارتر است و دیوان سیاه‌تر است و بر گناه دلیرتر است تو او را بیامرز. مردی بود که نباشی کردی، و بسیار گورها را باز کرده بود، و کفن برداشته -در آن مجلس حاضر بود -چون شب درآمد به عادت خویش به نباشی رفت. چون خاک از سر گور برداشت از لحد آوازی شنود که شرم نداری که در مجلس اصم دی روز آمرزیده گشتی، دیگر امشب به کار خود مشغول شوی؟ نباش از خاک برآمد و برحاتم رفت و قصه بازگفت و توبه کرد. سعد بن محمد الرازی گوید: چند سال حاتم را شاگردی کردم. هر گز ندیدم که او در خشم شد، مگر وقتی به بازار آمده بود، یکی را دید را که شاگردی را از آن او گرفت بود و بانگ می‌کرد که چندین گاه است که کالای من گرفته است و خورده و بهای آن نمی‌دهد. شیخ گفت: ای جوانمرد !مواساتی بکن. مرد گفت: مواسا ندارم. سیم خواهم. هر چند گفت: سود نداشت. در خشم شد و ردا از کتف برگرفت و برزمین زد. در میان بازار پر زر شد همه. درست گفت: هلا برگیر حق خویش را و زیارت برمگیر که دستت خشک شود. مرد زر برچیدن گرفت تا حق خویش برگرفت، نیزصبر نتوانست کرد، دست دراز کرد تا دیگر بردارد دستش در ساعت خشک شد. نقل است که حاتم یکی را به دعوت خواند. گفت: مرا عادت نیست به مهمانی رفتن. مرد الحال کرد. گفت: اگر لابد است اجابت کردم. سه کار تو را باید کرد. گفت: بکنم. گفت: آنجا نشینم که من خواهم، و آن کنی که من خواهم، و آن خورم که من خواهم. گفت: نیک آید. چون سفره بنهادند حاتم قرصی جوین از آستین بیرون کرد و خوردن گرفت. گفت: یا شیخ از طعام ما چیزی بخور. گفت: شرط کرده‌ام که آن خورم که من خواهم. چون فارغ شدند گفت: آن سه‌پایه را در آتش بنه تا سرخ شود. مرد چنان کرد. گفت: اکنون بدین راه گذر بنه. مرد چنان کرد. برخاست و پای بر سه‌پایه نهاد و گفت: قرصی خوردم؛ و بگذشت. و گفت: اگر شما می‌دانید صراط حق است و دوزخ حق است و از هر چه کرده باشید بر آن صراط پرسند انگارید که این سه‌پایه آن صراط است، پای بر آنجا نهید و هر چه امروز در این دعوت بخوردیت حساب به من بدهید. گفتند: یا حاتم !ما را طاقت آن نباشد. حاتم گفت: پس فردا چون طاقت خواهید داشتن که از هر چه کرده باشید در دنیا و خورده از همه بازپرسند قال الله تعالی و لتسئلن یومئذ عن النعیم. آن دعوت بر همه ماتم شد. نقل است که یک روز کسی بر او آمد. گفت: مال بسیار دارم و می‌خواهم که از این مال تو را و یاران تو را بدهم. می‌گیری؟ گفت: از آن می‌ترسم که تو میری. مرا باید گفت که روزی دهنده آسمان، روزی دهنده زمین بمرد. مردی حاتم را گفت: از کجا می‌خوری؟ گفت: از خرمنگاه خدای که آن نه زیادت و نه نقصان پذیرد. آن مرد گفت: مال مردمان به فسوس می‌خوری. حاتم گفت: از مال تو هیچ می‌خورم؟ گفت: نی. گفت: کاشکی تو از مسلمانان بودتی. گفت: حجت می‌گویی؟ گفت: خدای تعالی روز قیامت از بنده حجت خواهد. گفت: این همه سخن است. گفت: خدای تعالی سخن فرستاده است ومادر بر پدر تو به سخن حلال شده است. گفت: روزی شما از آسمان آید؟ گفت: روزی همه از آسمان آید وفی السماء رزقکم و ما توعدون. گفت: مگر از روزن خانه شما فرو می‌آید؟ گفت: در شکم مادر بودم، آن روز نه روزی می‌آمد؟ گفت: بستان بخسب تا روزی به دهان تو آید. حاتم گفت:دو سال در گهواره استان خفته بودم و روزی به دهان من درمی‌آمد. گفت: هیچ‌کس را دیدی که می‌درود ناکشته؟ گفت:موی سرت که می‌دروی ناکشته است. گفت:درهوا رو تا به تو روزی رسد. گفت: چون مرغ شوم تا برسد. گفت: به زمین فرو رو تا برسد. گفت: اگر مور شوم برسد. گفت: زیرآب شو و روزی بطلب. گفت: ماهی را روزی در زیر آب می‌دهد اگر به من نیز رسد، عجب نبود. آن مرد خاموش گشت و توبه کرد. گفت: مرا پندی ده. گفت: طمع از خلق ببر تا ایشان بخیلی از ببرند، و نهانی میان خویش با خدای نیکو کن تا خدای آشکارای تو را نیز نیکو گرداند، و هرکجا باشی خالق را خدمت کن تا خلق تو را خدمت کنند، و هم او را. مرد ی گفت: از کجا می‌خوری؟ گفت: ولله خزائن السموات و الارض. نقل است که حاتم پرسید، مرا احمد حنبل را که: روزی را می‌جویی؟ گفت: جوییم. گفت:پیش از وقت می‌جویی، یا پس از وقت، یا در وقت می‌جویی؟ احمد اندیشید: اگر گویم پیش از وقت، گوید چرا روزگار خود ضایع می‌کنی؟ و اگر گویم پس از وقت، گوید چرا مشغول شوی به چیزی که حاضر خواهد بود؟ فروماند در این مسئله. بزرگی گفت:جواب چنین می‌بایست نبشت که جستن بر ما نه فریضه است و نه واجب و نه سنت . چه جویم چیزی را که از این هر سه نیست و طلب کردن چیزی که وی خود تو را می‌جوید. به قول رسول علیه السلام او خود برتو آید؛ و جواب حاتم این است:علینا ان نعبده کما امرنا و علیه ان یرزقنا کما وعدنا. نقل است که حامد لفاف گفت که حاتم گفت: هر روزی بامداد ابلیس وسوسه کند که امروز چه خوری؟ گویم مرگ. گوید: چه پوشی؟ گویم: کفن. گوید: کجا باشی؟ گویم: در گور. گوید: ناخوش مردی. مرا ماند و رفت. نقل است که زن وی چنان بود که گفت: من به غزو می‌روم. زن را گفت: تو را چندی نفقه مانم. گفت: چندانکه زندگانی بخواهی ماند. گفت: زندگانی به دست من نیست. گفت: روزی همه به دست تو نیست. چون حاتم رفت پیرزنی مر زن حاتم را گفت: حاتم روزی تو چه مانده است؟ گفت: حاتم روزی خواره بود، روزی ده اینجاست نرفته است. نقل است که حاتم گفت: چون به غزا بودم ترکی مرا بگرفت و بیفگند تا بکشد. دلم هیچ مشغول نشد و نترسید. منتظر بودم تا چه خواهد کرد. کاردی می‌جست. ناگاه تیری بر وی آمد و از من بیفتاد. گفتم:تو مرا کشتی یا من تو را. نقل است که کسی سفری خواست رفت. حاتم را گفت: مرا وصیتی کن. گفت: اگر یارخواهی تو را خدای بس، و اگر همراه خواهی کرام الکاتبین بس، اگر عبرت خواهی تو را دنیا بس، و اگر مونس خواهی قران بس، و اگر کار خواهی عبادت خدای تو را بس، و اگر وعظ خواهی تو را مر گ بس، و اگر این که یاد کردم تو را بسنده نیست دوزخ تو را بس. نقل است که حاتم روزی حامد لفاف را گفت چگونه‌ای؟ گفت: به سلامت و عافیت. او گفت: سلامت بعداز گذشتن صراط است و عافیت آن است که در بهشت باشی. گفتند: تو را چه آرزو کند؟ گفت: عافیت. گفتند: همه روز در عافیت نه یی؟ گفت: عافیت من آن روز است که آن روز عاصی نباشم. نقل است که حاتم را گفتند: فلان مال بسیار جمع کرده است. گفت: زندگانی به آن جمع کرده است؟ گفتند: نه. گفت: مرده را مال به چه کار آید؟ یکی حاتم را گفت: حاجتی هست؟ گفت: هست. گفت: بخواه. گفت: حاجتم آن است که نه تو مرا بینی و نه من تو را. و یکی از مشایخ حاتم را پرسید: نماز چگونه کنی؟ گفت: چون وقت در آید وضوی ظاهر کنم و وضوی باطن کنم. گفت: ظاهر را به آب پاک کنم و باطن را به توبه، و آنگاه به مسجد درآیم و مسجد حرام را مشاهده کنم، و مقام ابراهیم را درمیان دو ابروی خود بنهم، و بهشت را بر راست خود و دوزخ را بر چپ خود، و صراط زیر قدم خود دارم، و ملک الموت را پس پشت خود انگارم، و دل را به خدای سپارم. آنگاه تکبیر گویم با تعظیم و قیامی به حرمت و قرائتی با هیبت و سجودی با تضرع و رکوعی با تواضع و جلوسی به حلم و سلامی به شکر گویم. نماز من این چنین بود. نقل است که یک روز به جمعی از اهل علم بگذشت و گفت: اگر سه چیزدرشماست و اگر نه دوزخ را واجب است. گفتند: آن سه چیز چیست؟ گفت: حسرت دینه که از شما گذشت نتوانید در آن طاعت زیادت کردن و نه گناهان را عذرخواستن، و اگر امروز به عذردینه مشغول شوی حق امروز کی گزاری؟ دیگر امروز را غنیمت شمردن و در صلاح کار خویش کوشیدن به طاعت و خشنود کردن خصمان؛ سوم ترس و بیم آنکه فردا به تو چه خواهد رسید. نجات بود یا هلاک؟ و گفت: خدای تعالی سه چیز در سه چیز نهاده است. فراغت عبادت پس از امن مونت نهاده است و اخلاص درکار در نومیدی از خلق نهاده است و نجات از عذاب به آوردن طاعت نهاده است تا مطیع اویی. امید نجات است. و گفت: حذر کن از مرگ به سه حال که تو را بگیرد؛ کبر و حرص و خرامیدن. اما متکبر را خدای از این جهان بیرون نبرد تا نچشاند خواریی از کمترین کس از اهل وی؛ و اما حریص را بیرون نبرد از این جهان مگر گرسنه و تشنه، گلویش را بگیرد و گذر ندهد تا چیزی بخورد. اما خرامنده را بیرون نبرد تا او را نغلتاند در بول و حدیث. و گفت: اگر وزن کنید کبر زاهدان روزگار ما را وعلما و قراء ایشان را بسی زیادت آید از کبر امرا و ملوک. و گفت: به خانه و باغ آراسته غره مشو که هیچ جای بهتر از بهشت نیست. آدم دید آنچه دید دیگر به بسیاری کرامت و عبادت غره مشو که بلعم با چندان کرامت و با نام بزرگ خدای که او را داده بود. دید آنچه دید خدای تعالی گفت: فمثله کمثل الکلب. دیگر به بسیاری عمل غره مشو، که ابلیس با آن همه طاعت دید. آنچه دید دیگر به دیدن پارسایان و عالمان غره مشو که هیچ‌کس بزرگتر از مصطفی نبود صلی الله و علی آله و سلم، ثعلبه در خدمت وی بود و خویشانش وی را می‌دیدند و خدمت می‌کردند و هیچ سود نداشت. و گفت: هر که در این مذهب آید سه مرگش بباید چشید: موت الابیض و آن گرسنگی است؛ و مودت الاسود و آن احتمال است؛ و موت الاحمر؛ و آن مرقع داشت است. وگفت: هرکه به مقدار یک سبع از قرآن حکایات پارسایان در شبانه‌روزی برخود غرضه نکند دین خویش به سلامت نتواند نگاه داشت. و گفت: دل پنج نوع است: دلی است مرده؛ ودلی است بیمار؛ و دلی است غافل؛ ودلی است منتبه، و دلی است صحیح. دل مرده دل کافران است. دل بیمار، دل گناهکاران است. دل غافل، دل برخوردار است. دل منتبه، دل جهود بدکار است، قالوا قلوبنا علف. ودل صحیح، دل هوشیار است که در کار است و با طاعت بسیار است وبا خوف از ملک ذوالجلال است. و گفت: در سه وقت تعهد نفس کن: چون عمل کنی یاد دار که خدای ناظر است به تو؛ و چون گویی یاد دار که خدای می‌شنود آنچه می‌گویی؛ و چون خاموش باشی یاد دار که خدای می‌داند که چگونه خاموشی. و گفت: شهوت سه قسم است: شهوتی در خوردن؛ شهوتی است در گفتن؛ و شهوتی است در نگریستن. درخوردن اعتماد بر خدای نگاه دار؛ و در گفتن راستی نگاه دار؛ و در نگریستن عبرت نگاه دار. و گفت: در چهار موضع نفس خود را بازجوی: در عمل صالح بی ریا؛ و درگرفتن بی طمع؛ و در دادن بی منت ؛ و درنگاه داشتن بی بخل. و گفت: منافق آن است که آنچه در دنیا بگیرد به حرص گیرد و اگر منع کند به شک منع کند و اگر نفقه کند در معصیت نفقه کند و مؤمن آنچه گیرد به کم رغبتی و خوف گیرد و اگر نگاه دارد به سختی نگاه دارد. یعنی سخت بود بر ا و نگاه داشتن و اگر نفقه کند در طاعت بود خالصا لوجه الله تعالی. و گفت: جهاد سه است؛ جهادی درسر با شیطان تا وقتی که شکسته شود؛ و جهادی است در علانیه در ادای فرایض تا وقتی که گزارده شود. چنان‌که فرموده‌اند نماز فرض به جماعت آشکار و زکوه آشکارا و جهادی است با اعداء دین در غزوه اسلام تا کشته شود یا بکشد. و گفت:مردم را از همه احتمال باید کرد، مگر از نفس خویش. و گفت: اول زهد اعتماد است برخدای، ومیانه آن صبراست؛ و آخر آن اخلاص است. و گفت: هر چیزی را زینتی است. زینت عبادت خوف است و علامت خوف کوتاهی امل است؛ و این آیت خواند الا تخافوا ولا تحزنوا. و گفت: اگر خواهی که دوست خدا باشی، راضی باش به هر چه خدای کند، و اگر خواهی که تو را در آسمانها بشناسند بر توباد به صدق وعده. و گفت: شتابزدگی از شیطان است، مگر در پنج چیز: طعام پیش مهمان نهادن؛ و تجهیزمردگان؛ و نکاح دختران بالغه؛ و گزاردن وام؛ و توبه گناهان. نقل است که حاتم را چیزی فرستادندی؛ قبول نکردی. گفتند: چرا نمی‌گیری؟ گفت:اندر پذیرفتن ذل خویش دیدم و اندر نا گرفتن عز خویش دیدم. یکبار قبول کرد. گفتند: چه حکمت است؟ گفت: عز او بر عز خویش اختیار کردم، و ذل خویش برذل او پذیرفتم. نقل است چون حاتم به بغداد آمد خلیفه را خبر دادند که زاهد خراسان آمده است. او را طلب کرد. چون حاتم از درآمد خلیفه را گفت: یا زاهد! خلیفه گفت: من زاهد نیم که همه دنیا زیرفرمان من است. زاهدتویی. حاتم گفت: نی، که تو زاهدی، که خدای تعالی می‌فرماید قل متاع الدنیا قلیل؛ و تو به اندکی قناعت کرده‌ای زاهد تو باشی نه من، که به دنیا و عقبی سر فرود نمی‌آورم، چگونه زاهد باشم؟ t095g1og0oovzon8ye4hj5l7pkpqu34 تذکرة الاولیاء/ذکر سهل بن التستری 0 29613 302461 167705 2026-10-05T20:50:28Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار عطار نیشابوری]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302461 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = ذکر سهل بن التستری قدس الله روحه العزیز | مؤلف = عطار نیشابوری | قسمت = | قبلی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر حاتم اصم|ذکر حاتم اصم قدس الله روحه]] | بعدی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر معروف کرخی رحمةالله علیه|ذکر معروف کرخی رحمةالله علیه]] | یادداشت =[[تذکرة الاولیاء]] }} آن سیاح بیداء طریقت ، آن غواص دریای حقیقت ، آن شرف اکابر آن مشرف خاطر ، آن مهدی راه و رهبری ، سهل بن عبدالله التستری ، رحمة الله علیه از محتشمان اهل تصوف بود و از کبار این طایفه بود و درین شیوه مجتهد بود و در وقت خود سلطان طریقت بود و برهان حقیقت بود و براهین حقیقت بود و براهین او بسیار است و در رجوع و سهر شانی عالی داشت و از علماء مشایخ بود و امام عهد و معتبر جمله بود و در ریاضات و کرامات بی نظیر بود و در معاملات و اشارات بی بدل بود و در حقایق و دقایق بی همتا بود و علما ظاهر چنان گویند که میان شریعت و حقیقت او جمع کرده است و این عجب خود هر دو یکی است که حقیقت روغن شریعت است و شریعت مغز آن ، پیر او ذوالنون مصری بود در آن سال که به حج رفته بود او را دریافت و هیچ شیخی را از طفلی باز ، این واقعه ظاهر نبوده است چنانکه او را پیش از طفلی ، باز چنانکه ازو نقل کنند که گفته است که یاد دارم که حق تعالی می گفت الست بربکم و من گفتم بلی و جواب دادم و در شکم مادر خویشتن را یاد دارم و گفت سه ساله بودم که مرا قیام شب بودی و اندر نماز خالم محمد بین سوار همی گریستی که او را قیام است . گفتی یا سهل بخسب که دلم مشغول همی داری و من پنهان و آشکار نظاره او می کردم تا چنان شد که خالم را گفتم مرا حالتی می باشد صعب چنانکه می بینم که سر من بسجود است پیش عرش . گفت : یآ کودک نهان دار این حالت و با کس مگوی . پس گفت :بدل یاد کن آنگه که در جامه خواب ازین پهلو به آن پهلو می گردی و زبانت بجنبد بگوی ، الله معی الله ناظری الله.شاهی گفت : این را می گفتم او را خبر دادم گفت : هر شب هفت بار بگوی . گفت : پس او را خبر دادم . گفت : پانزده بار بگوی . گفتم . پس از این حلاوتی در دلم پدید آمد . چون یک سال برآمد خالم گفت نگاه دار آنچه ترا آموختم و دایم بر آن باش تا در گور شوی که در دنیا و آخرت ترا ثمره آن خواهد بود پس گفت : سالها بگذشت همان می گفتم تا حلاوت آن در سر من پدید آمد . پس خالم گفت یا سهل هر که را خدای با او بود و ویرا می بیند چگونه معصیت کند خدای را . بر تو باد که معصیت نکنی . پس من در خلوت شدم آنگاه مرا بدبیرستان فرستادند . گفتم من می ترسم که همت من پراکنده شود . با معلم شرط کنید که ساعتی بزندیک وی باشم و چیزی بیاموزم و بکار خود بازگردم ، بدین شرط بدبیرستان شدم و قرآن بیاموختم . هفت ساله بودم که روزه داشتمی . پیوسته قوت من نان جوین بودی . بدوزاده سالگی مرا مسئله ای افتاد که کس حل نمی توانست کرد . درخواستم تا مرا ببصره فرستادند تا آن مسئله را بپرسم بیامدم و از علمای بصره بپرسیدم . هیچ کس مرا جواب نداد به عبادان آمدم بنزدیک مردی که او را حبیب بن حمزه گفتندی ویرا پرسیدم ، جواب دادم . بنزدیک وی یک چندی ببودم و مرا از وی بسی فواید بود . پس بتستر آمدم و قوت خود بآن آوردم که مرا بیک درم جو خریدندی و آس کردند و نان پختندی . هر شبی بوقت سحر بیک وقیه روزه گشادمی بی نان ، خورش و بی نمک این درم مرا یک سال بسنده بودی . پس عزم کردم که هر سه شبانروزی یکبار روزه گشایم . پس به پنج روز رسانیدم . پس بهفت روز بردم پس به بیست روز رسانیدم . نقلست که گفت بهفتاد روز رسانیده بودم و گفت گاه بودبی که در چهل شبانروز مغزی بادام خوردمی و گفت چندین سال بیازمودم و در سیری و گرسنگی در ابتدا ء ضعف من از گرسنگی بود و قوت من از سیری ، چون روزگار برآمد قوت من از گرسنگی بود و ضعف من از سیری ، آنگاه گفتم : خداوندا ، سهل را دیده از هر دو بردوز تا سیری در گرسنگی و گرسنگی در سیری از تو بیند و بیشتر روزه در شعبان داشته است که بیشتر اخبار در شعبان است و چون رمضان درآمدی یکبار چیزی خوردی و شب و روز در قیام بودی . روزی گفت توبه فریضه است بربنده بهر نفسی خواه خاص، خواه عام ، خواه مطیع باشی ، خواه عاصی . مردی بود در تستر که نسبت بزهد و علم کردی بر وی خروج کرد بدین سخن که وی می گوید که از معصیت عاصی را توبه کرد باید ، و مطیع را از صاعت توبه باید کرد و روزگار او در چشم عامه بد گردانید و احوالش را بمخالفت منسوب کردند و تکفیر کردندش بنزدیک عوام و بزرگان و او سرآن نداشت که با ایشان مناظره کند . تفرقه می دادندش ، سوز دین دامنش بگرفت و هرچه داشت از ضیاع و عقار و اسباب و فرش و اوانی و زر و سیم برکاغذ نوشت و خلق را گرد کرد و آن کاغذ پاره ها بر سر ایشان افشاند . هر کس کاغذ پاره ای برداشت هرچه در آن کاغذ نوشته بود بایشان می داد شکر آنرا که دنیا ازو قبول کردند چون همه بداد سفر حجاز پیش گرفت و با نفس گفت ای نفس ، مفلس گشتم بیش از من هیچ آرزو مخواه که نیابی نفس . با او شرط کرد که نخواهم . چون به کوفه رسید نفسش گفت تا اینجا از تو نخواستم اکنون پاره ای نان و ماهی آرزو کردم . نفس گفت این مقدار مرا ده تا بخورم و ترا بیش تا به مکه نرنجانم به کوفه درآمد . خراسی دید که اشتر را بسته بودند گفت : این اشتر را روزی چند کرا دهید ؟ گفتند : دو درم . شیخ گفت : اشتر را بگشائید و مرا در بندید و تا نماز شام یکی درم دهید اشتر را بگشادند و شیخ را در خراس بستند شبانگاه یک درم بدادند نان وماهی خرید و در پیش نهاد و گفت : ای نفس ! هرگاه که ازین آرزوئی خواهی با خود قرار ده که بامداد تا شبانگاه کار ستوران کنی تا بآرزو برسی . پس بکعبه رفت و آنجا بسیار مشایخ را دریافت آنگاه به تستر آمد و ذوالنون را آنجا دریافته بود . هرگز پشت بدیوار بازننهاد و پای گرد نکرد و هیچ سوال را جواب نداد و بر منبر نیامد و چهارماه انگشتان پای را بسته داشت . درویشی از وی پرسید که انگشت ترا چه رسیده است ؟ گفت : هیچ نرسیده است . آنگاه آن درویش به مصر رفت بنزدیک ذوالنون ، او را دید انگشت پای بسته . گفت : چه افتاده است ؟ گفت : درد خاسته است . گفت : از کی ؟ گفت : از چهار ماه . گفت : حساب کردم دانستم که سهل موافقت شیخ ذوالنون کرده است یعنی موافقت شرط است . واقعه بازگفتم . ذوالنون گفت : کسی است که او را از درد ما آگاهی است و موافقت ما می کند . نقلست که روزی سهل در تستر پای گرد کرد و پشت بدیوار باز نهاد و گفت : سلونی عما بدالکم . گفتند: پیش ازین ازینها نکردی. گفت : تا استاد زنده بود شاگرد را بادب باید بود . تاریخ نوشتند همان وقت ذوانون در گذشته بود. نقلست که عمرو لیث بیمار شد چنانکه همه اطبا ، از معالجت او عاجز شدند . گفتند : این کار کسی است که دعا کند . گفتند :سهل مستجاب الدعوه است . او را طلب کردند و بحکم فرمان اولوالامر اجابت کرد. چون در پیش او بنشست ، گفت دعا در حق کسی مستجاب شود که توبه کند و ترا در زندان مظلومان باشند همه رها کرد و توبه کرد . سهل گفت : خداوندا ! چنانکه ذل معصیت او باو نمودی عز طاعت من بدو نمای چنانکه باطنش را لباس انابت پوشاندی ظاهرش را لباس عافیت پوشان . چون این مناجات کرد عمرو لیث بنشست و صحت یافت ، مال بسیار برو عرضه کرد هیچ قبول نکرد و از آنجا بیرون آمد مریدی گفت ترا زر می باید ؟ بنگر.آن مرید بنگرید . همه دشت و صحرا دید جمله زر گشته و لعل شده . گفت کسی را که با خدای چنین حالی بود از مخلوق چرا چیزی بگیرد ؟ نقلست که چون سهل سماعی شنیدی او را وجدی پدید آمدی بیست و پنج روز در آن وجد ماندی و طعام نخوردی و اگر زمستان بودی عرق می کردی که پیراهنش تر شدی چون در آن حالت ، علما ، ازو سئوال کردندی گفتی از من مپرسید که شما را از من و از کلام من درین وقت هیچ منفعت نباشد . نقلست که بر آب برفتی که قدمش تر نشدی . یکی گفت قومی گویند تو بر سر آب می روی ! گفت :موذن این مسجد را بپرس که او مردی راست گوی است . گفت : پرسیدم ، موذن گفت من آن ندیدم لکن درین روزها در حوضی درآمد تا غسل سازد در حوض افتاد که اگر من نبودمی در آنجا بمردی . شیخ بوعلی دقاق چون این بشنید ، گفت : او را کرامات بسیارست لیکن خواست تا کرامات خود را بپوشاند . نقلست که یک روز در مسجد نشسته بود کبوتری بیفتاد از گرما و رنج . سهل گفت : شاه کرمانی بمرد . چون نگاه کردند همچنان بود . نقلست که یکی از بزرگان گفت : که روز آدینه پیش از نماز نزدیک سهل شدم ماری دیدم در آن خانه . من ترسیدم . گفت : درآی. گفتم : می ترسم . گفت : کسی بحقیقت ایمان نرسد تا از چیزی دیگر جز خدای بترسد . مرا گفت : در نماز آدینه چگونه ای؟ گفتم میان ما و مسجد یک شبانروز است دست من بگرفت پس من نگاه کردم و خود را در مسجد آدینه دیأم . نماز کردیم و بیرون آمدیم من در آن مردمان می نگریستم . گفت : اهل لا اله الا الله بسیارند و مخلصان اندکی . نقلست که شیران و سباع بسیار نزدیک او آمدندی و مرا ایشانرا غذا دادی و مراعات کردی و امروز در تستر خانه سهل را بیت السباع گویند و از بس که قیام کرده و در ریاضت درد کشیده برجای خود نماند و حرقت بول آورد چنانکه در ساعتی چند بار حاجت آمدی و پیوسته جامی با خود داشتی از بهر آنکه نتوانستی نگاه داشت اما چون وقت نماز درآمدی انقطاع پذیرفتی و طهارت کردی و نماز کردی آنگاه باز برجای بماندی و چون بر منبر برآمدی باز علتش پدید می آمدی . اما یک ذره از شریعت بر وی فوت نشدی . نقلست که مریدی را گفت جهد کن تا همه روز گوئی الله الله . آن مرد می گفت تا بر آن خوی کرد گفت اکنون شبها بر آن پیوند کن چنان کرد ، تا چنان شد که اگر خود را در خواب دیدی همان الله می گفتی در خواب تا او را گفتند ازین بازگرد و بیاد داشت مشغول شو تا چنان شد که همه روزگارش مستغرق آن شد . وقتی در خانه ای بود چوبی از بالا بیفتاد و بر سر او آمد و بشکست و قطرات خون از سرش بر زمین آمد و همه نقش الله الله پدید آمد . نقلست که مریدی را کاری فرمود گفت : نتوانم از بیم زبان مردمان . سهل روی باصحاب کرد و گفت بحقیقت این کار نرسد تا از دو صفت یکی بحاصل نکند یا خلق از چشم وی بیفتد که جز خالق نبیند و یا نفس وی از چشم وی بیفتد و بهر صفت که خلق او را بینند باک ندارد یعنی همه حق بیند .نقلست که در پیش مریدی حکایت می کرد که در بصره نان پزی است که درجه ولایت دارد . مرید برخاست و به بصره رفت آن نان پز را دید خریطه ای در محاسن خرد کرده چنانکه عادت نانوایان باشد چون چشم مرید بر وی افتاد بر خاطر او بگذشت که اگر او درجه ولایت بودی از آتش احتراز نکردی پس سلام گفت و سئوالی کرد . نانوا گفت : چون بابتدا بچشم حقارت در من نگریستی ترا سخن من فایده نبود. نقلست که شیخ گفت وقتی در بادیه می رفتم مجرد پیرزنی دیدم که می آمد عصابه ای بر سر شیخ بسته و عصایی در دست گرفته ، گفتم مگر از قافله باز مانده است ! دست به جیب بردم و چیزی بوی دادم که ساختگی کن تا از مقصود بازنمانی ، پیرزن انگشت تعجب در دندان گرفت و دست در هوا کرد و مشتی زر بگرفت و گفت تو از جیب می گیری من از غیب می گیرم این بگفت و ناپدید شد من در حیرت آن می رفتم تا بعرفات رسید م. چون بطواف گاه شدم ، کعبه را دیدم گرد یکی طواف می کرد . آنجا رفتم آن پیرزن را دیدم . گفت : یا سهل ! هر که قدم برگیرد تا جمال کعبه را بیند لابد او را طواف باید کرد ، اما هرکه قدم از خودی خود برگیرد تا جمال حق بیند ، کعبه گرد او طواف باید کرد . و گفت :مردی از ابدال بر من رسید و با او صحبت کردم و از من مسائل می پرسید از حقیقت و من جواب می گفتم تا وقتی که نماز بامداد بگزاردی و بزیر آب فرو شدی و بزیر آب نشستی تا وقت زوال چون اخی ابراهیم بانگ نماز کردی او از زیر آب بیرون آمدی یک سر موی بر وی تر نشده بودی و نماز پیشین گزاردی ، پس بزیر آب در شدی و از آن آب جز بوقت نماز بیرون نیامدی مدتی با من بود هم بدین صفت که البته هیچ نخوردم و با هیچ کس ننشست تا وقت یکه برفت و گفت : شبی در خواب قیامت را دیدم که در میان موقف ایستاده بودم ناگاه مرغی سپید دیدم که از میان موقف از هر جانبی یکی می گرفت و در بهشت می برد . گفتم : آیا این چه مرغیست که حق تعالی بربندگان خود منت نهاده است ناگاه کاغذی از هوا پدید آمد باز کردم برآنجا نوشته بود که این مرغیست که او را ورع گویند هرکه در دنیا با ورع بود حال وی در قیامت چنین بود و گفت بخواب دیدم که مرا در بهشت بردند سیصد تن را دیدم . گفتم : السلام علیکم . پس پرسیدم : خوفناکترین چیزی که خوف شما از آن بیشتر شد چه بود ؟ گفتند : خوف خاتمت و گفت : حق تعالی خواست که روح در آدم دهد و روح را بنام محمد درو دمید . و گفت : کنیت او ابومحمد کرد و در جمله بهشت یک برگ نیست که نام محمد بر وی نوشته نیست و درختی نیست در جمله بهشت الا بنام او کشته اند و ابتداء جمله اشیاء و بنام او کرده اند و ختم جمله انبیاء بدو خواهد بود لاجرم نام او خاتم النبیین آمد و گفت :ابلیس را دیدم در میان قومی . گفت : بهمتش بند کردم چون آن قوم برفتند . گفتم : رها نکنم بیا در توحید سخن بگوی . گفت : ابلیس در میان آمد و فصلی بگفت توحید را . که اگر عارفان وقت حاضر بودندی همه انگشت بدندان گرفتندی و گفت : من کسی را دیدم در شبی که عظیم گرسنه بود لقمه پیش او آوردند مگر شبهت آلود بود ترک کرد و نخورد و آن شب از گرسنگی طاعت نتوانست کرد و سه سال بود تا بشب در طاعت بود . آن شب مزد آن یک گرسنگی و دست از طعام شبهت کشیدن را با آن سه ساله عبادت برابر کردند این زیادت آمد و گفت شکم من پرخمر شود دوستتر دارم که پر از طعام حلام . گفتند : چرا ؟ گفت : از آنکه چون شکم من پر خمر شود عقل بیارامد و آتش شهوت بمیرد و خلق از دست و زبان من ایمن شوند و اما چون از طعام حلال پر شود فضولی آرزو کند و شهوت قوی گردد و نفس بطلب آرزوهای خود سربرآورد و گفت خلوت درست نیاید مگر بحلال خوردن و حلال درست نیاید مگر بحق خدای دادن و گفت : در شبانروزی هرکه یکبار خورد این خورد صدیقان است و گفت : درست نبود عبادت هیچ کس را و خالص نبود عملی که می کند تا مرد گرسنه نبود . و گفت : هرکه گرسنگی کشید شیطان گرد او نگردد بفرمان خدای چون سیر بخوردید ، طلب از حد در گذرید و طاغی شوید . و گفت : سرهمه آفتها سیر خوردن است . و گفت : هرکه حرام خرود هفت اندام وی در معصیت افتد اگر خواهد وگرنه ناچار معصیت کند و هرکه حلال خورد ، هفت اندام وی در طاعت افتد و توفیق خیر بدو پیوسته بود . و گفت : حلال صافی آن بود که اندر وی خدای را فراموش نکند . نقلست که شاگری را گرسنگی بغایت رسید و چند روز برآمد . گفت : یا استاد ما القوت قالی ذکر الحی الذی لایموت . و گفت : خلق برسه قسمند و گروهی با خود بجنگ برای خدای تعالی و گروهی با خلق بجنگ برای خدای و گروهی با حق بجنگ برای خود . که چرا قضای تو برضای ما نیست ؟ چرا مشیت تو بمشاورت ما نیست ؟ و گفت : هر که خواهد که تقوای وی درست آید ؛ گو از همه گناهان دست بدار . و گفت : هر عملی که کنید نه باقتدای مقتدا کنید جمله عذاب نفس خود دانید . و گفت : بنده را تعبد درست نیاید تا آنگاه که در عدم خویشتن اثر دوستی نبیند و در فنا اثر وجود . و گفت : بیرون رفتند علما ، و عباد و زهاد از دنیا و دلهای ایشان هنوز در غلاف بود و عمل او بورع نبود و ورع او باخلاص نبود و اخلاص او بمشاهده و اخلاص تبرا کردن بود . از هرچه دون خدای بود . و گفت : بهترین خایفان مخلصان اند و بهترین مخلصان آن قومند که اخلاص ایشان تابمرگ برساند . و گفت : جز مخلص واقف ریا نبود. و گفت : آن قوم که بدین مقام پدید آمدند ایشانرا ببلا حرکت دادند اگر بجنبند جدا مانند و اگر بیارامند پیوستند . و گفت : هرکه خدای را نپرستد باختیار خلقش باید پرستیدن باضطرار . و گفت : حرامست بر دلی که بغیر خدای آرام تواند گرفت که هرگز بوی یقین بوی رسد . و گفت : حرامست بر دلی که درو چیزی بود که خدای بدان راضی نباشد که در آن دل نوری راه یابد . و گفت : هر وجدی که کتاب و سنت گواه آن نبود باطل بود . و گفت : فاضلترین اعمال آن بود که بنده پاک گردد از خبث پاکی خویش . و گفت : هرکه نقل کند از نفسی بنفسی بی ذکر خالق خود ضایع کرد . و گفت : همت آنست که زیادت طلبد چون تمام شود و بمقصود برسد یامنقطع گردد . و گفت : اگر بلا نبودی بحق راه نبودی . و گفت : هرکه چهل روز باخلاص بود در دنیا زاهد گردد و او را کرامت پدید آید و اگر پدید نیاید خلل از وی افتاده باشد اندر زهد . گفتند : چگونه پدید آید او را کرامت ؟ گفت : بگیرد آنچه خواهد چنانکه خواهد. و گفت : هر دل که با علم سخت گردد از همه دلها سخت تر گردد و علامت آن دل که با علم سخت گردد آن بود که دل وی بتدبیرها و حیلتها بسته شود و تدبیر خویش بخداوند تسلیم نتواند کرد و هرکه را حق تعالی بتدبیر او باز گذارد هم بدین جهان و هم بآن جهان او را بدوزخ اندازد . و گفت : علما سه قومند ، عالم است بعلم ظاهر علم خویش را با اهل ظاهر می گوید و عالم است بعلم باطن که علم خویش را با اهل او می گوید و عالمی است که علم او میان او و میان خدای است آنرا با هیچ کس نتواند گفت . و گفت : آفتاب برنیامد و فرو نشد برهیچ کس نیکوتر از آنکه خدای را برگزیند برتن و مال و دنیا و جان و آخرت . و گفت : هیچ معصیت عظیم تر از جهل نیست . و گفت : بدین مجنونها بچشم حقارت منگرید که ایشانرا خلیفتان انبیاء گفتند . کسی گفت : علم شما چیست گفت : این علم ما بتصرف نیاید ولیکن آن علم را بتکلف رها نتوان کرد . چون این حدیث بیاید خود آن همه از تو بستاند . و گفت : اصول ما شش چیز است ، تمسک به کتاب خدای و اقتدا بسنت رسول الله علیه و علی آله و سلم و حلل خوردن. باز داشتن دست از رنجاندن خلق و اگر چه ترا برنجانند و دور بودن از مناهی و تعجیل کردن بگزارد حقوق . و گفت : اصول مذهب ما سه چیز است :اقتدا به رسول در اخلاق و اقوال و افعال و خوردن حلال و اخلاص در جمله اعمال. و گفت : اول چیزی که مبتدی را لازم آید ، توبه است و آن ندامت است و شهوات از دل برکندن و از حرکات مذمومه به حرکات محموده نقل کردن و دست ندهد بنده را توبه تا خاموشی لازم خود نگرداند و خاموشی لازم او نگردد تا خلوت نگیرد و خلوت لازم او نشود تا حلال نخورد و حلال دست ندهد تا حق خدای نگزارد و حق خدای نگزارد مرگ بحفظ جوارح ازین همه که برشمردیم هیچ میسر نشود تا یاری نخواهد از خدای برین جمله . و گفت : اول مقام عبودیت برخاستن از اختیار است و بیزار شدن از حول و قوت خویش و گفت : بزرگترین مقامات آنست که خوی بد خویش بخوی نیک بدل کند . و گفت : آدمیانرا دو چیز هلاک گرداند . طلب عز و خوف درویشی . و گفت : هرکه دل وی خاشع تر بود دیو گرد وی نگردد . و گفت : پنج چیز از گوهر نفس است . درویشی که تونگری نماید و گرسنگی که سیر نماید و اندوهگینی که شادی نماید و مردی که ویرا با کسی دشمنی باشد و دوستی نماید و مردی که به شب نماز کند و بروز ، روزه دارد و قوت نماید از خود . و گفت : میان خدای و بنده هیچ حجاب غلیظتر از حجاب دعوی نیست و هیچ راه نیست بخدای نزدیک تر از افتقار بخدای. و گفت : هرکه مدعی بود خایف نبود و هرکه خایف بود امین نبود و هرکه امین نبود او را بر خزاین پادشاه اطلاع نبود . و گفت : بوی صدق نیاید هرکه مداهنت کند غیر خود را و مداهنت با خود ریا بود . و گفت : هرکه با مبتدع مداهنت کند حق تعالی سنت ازو ببرد و هرکه در روی مبتدعی بخندد حق تعالی نور ایمان ازو ببرد . و گفت : هر حلال که از اهل معاصی خواهند که برگیرند آن بر ایشان حرام شود . و گفت : مثل سنت در دنیا چون بهشتست در عقبی هرکه در بهشت شد ایمن شد از خوف و بلا همچنین نیز هر که بر جاده سنت در عمل شد ایمن شد از بدعت و هوا . و گفت : هرکه طعن کند در کسب در سنت طعن کرده است و هرکه توکل طعن کند در ایمان طعن کرده است و درست نیاید کسب اهل توکل را مگر بر جاده سنت و هرکه نه اهل توکل است درست نیست کسب او مگر بر نیت تعاون یعنی معاونت کند تا دل خلق از وی فارغ بود . و گفت : اگر توانی که بر صبر نشینی چنان کن و از آن قوم مباش که صبر برتو نشیند . و گفت : اصل جمله آفتها اندکی صبر است برچیزها و غایت شکر عارف آنست که بداند که عاجز است از آنکه شکر او تواند گزارد یا بحد شکر تواند رسید . و گفت : خدای را در هر روزی و هر ساعتی و هر شبی عطاهاست و بزرگترین عطا آنست که ذکر خویش ترا الهام کند . و گفت : هیچ معصیت نیست بتر از فراموشی حق . و گفت : هرکه بخواباند چشم خویش از حرام کرده خدای یک چشم زخم هرگز در جمله عمر بدو راه نیابد . و گفت : حق تعالی هیچ مکانی نیافرید از دل مومن عزیزتر از بهر آنکه هیچ عطایی نداد خلق را از معرفت عزیزتر و عزیزترین عطاها بعزیزترین مکانها بنهند و اگر در عالم مکانی بودی از دل مومن عزیزتر معرفت خود را آنجا نهادی . و گفت : عارف آنست که هرگز طعم وی نگردد هر دم خوش بوی تر بود . و گفت : هیچ یاری ده نیست ، الا خدای و هیچ دلیل نیست ، الا رسول خدای و هیچ زاد نیست الا تقوی و هیچ عمل نیست مگر صبر برین پنج چیز که گفتیم. و گفت : هیچ روز نگذرد که نه حق تعالی ندا کند که بنده من انصاف نمی دهی ترا یاد می کنم و تو مرا فراموش می کنی ترا بخود می خوانم و تو بدرگاه کسی دیگر یم روی و من بلاها را از تو باز می دارم و تو بر گناه معتکف می باشی یا فرزند آدم فردا که بقیامت حاضر آئی چه عذر خواهی گفت ؟ و گفت : خدای تعالی خلق را بیافرید ، گفت با من راز گویید اگر راز نگویید بمن نگرید و اگر این نکنید حاجت خواهید . و گفت : دل هرگز زنده نشود تا نفس نمیرد . و گفت : هرکه بر نفس خویش مالک شد عزیز شد و بر دیگران نیز مالک شد ، چنانکه گفته اند پادشاه تن خود پادشاه هر تنی خصم تو با تو بر نیاید چو تو با خود برآمدی و هرکه را نفس او برو مالک شد ذلیل شد و اول جنایت صدیقان ساختن ایشان بود با نفس خویش. و گفت : خدای را هیچ عبادت نکند . فاضلتر از مخالفت هوا و نفس . و گفت : هرکه نفس خود را نشاسد برای خداوند خویش ، خداوند خویش را نشناسد برای نفس خویش . و گفت : هرکه خدای را شناخت غرقه گشت در دریای اندوه و شادی . و گفت : غایت معرفت حیرت است و دهشت . و گفت : اول مقام معرفت آنست که بنده را یقین دهد در سر وی و جمله جوارح وی بوان یقین آرام گیرد ، یعنی خاطره های بد از ضعف یقین بود . و گفت : اهل معرفت خدای اصحاب اعرافند همه را بنشان او شناسند . و گفت : صادق آن بود که خدای تعالی فرشته ای بر وی گمارد که چون وقت نماز درآید بنده ای برگمارد تا نماز کند و اگر خفته باشد بیدار کند . و گفت : از توبه قرا نومیدی بیش از آن بود که از توبه کفار و اهل معاصی. و گفت : لااله الاالله لازم است خلق را اعتقاد بدان ، بدل و اعتراف بدان ، بزبان و وفا بدان بفعل . و گفت : اول توبه اجابت بفعل بود و انابت بدل و توبه به نیت و استغفار از تقصیر . و گفت : صوفی آن بود که صافی شود از کرد و پر شود از فکر و در قرب خدای منقطع شود از بشر و یکسان شود در چشم او خاک و زر . و گفت : تصوف اندک خوردن است و با خدای آرام گرفتن و از خلق گریختن . و گفت : توکل حال پیغمبرانست هر که در توکل حال پیغمبر دارد ؛ گو سنت او فرومگذارد . و گفت : اول مقامی در توکل آنست که پیش قدرت چنان باشی که مرده پیش مرده شوی تا چنانکه خواهد او را می گرداند و او را هیچ ارادت نبود و حرکت نباشد . و گفت : توکل درست نیاید الا به دل روح و بدل روح نتواند کرد الا بترک تدبیر . و گفت : نشان توکل سه چیز است : یکی آنکه سوال نکند و چون پدید آید بپذیرد و چون نپذیرفت بگذارد . و گفت : اهل توکل را سه چیز دهند ؛ حقیقت ، یقین و مکاشفه غیبی و مشاهده قرب حق تعالی . و گفت : توکل آنست که خدای را متهم نداری یعنی آنچه گفته است بتو رساند . و گفت : توکل آنست که اگر چیزی بود و اگر نبود ؛ در هر دو حال یکسان بود . و گفت : توکل دل را بود که با خدای زندگانی کند بی علاقتی . و گفت : جمله احوال را روئی است و قفایی مگر توکل را که همه روی است بی قفا . معنی آنست که زهد و تقوی اجتناب دنیا بود مجاهده در مخالفت نفس و هوا بود علم و معرفت در دید و دانش اشیا بود ، خوف و رجاء از لطف و کبریا بود تفویض و تسلیم در رنج و غنا بود . رضا بقضا بود و شکر بر نعما بود و صبر بر بلا بود و توکل بر خدا بود لاجرم توکل همه روی بی قفا بود اگر کسی گوید دوستی نیز همچین است که توکل بر خدای است گوییم ، دوستی بر خدای نبود با خدای بود . و گفت : دوستی دست بگردن طاعت کردن بود و از مخالفت دور بودن. و گفت : هرکه خدای را دوست دارد عیش او دارد . و گفت : حیا بلندرت است از خوف که حیا خاصگیانرا بود خوف علما را . و گفت : عبودیت رضا دادن است به فعل خدای . و گفت : دوستی دست بگردن طاعت کردن بود و از مخالفت دور بودن . و گفت : مراقبت آنست که که از فوت دنیا نترسی و از فوت آخرت تری . و گفت : خوف نر است و رجا ماده ، و فرزند هردو ایمانست . و گفت : در هر دل که کبر بود . خوف و رجا در آن قرار نگیرد . و گفت : خوف دور بودن است از نواهی و رجا شتافتن است بادای اوامر وعلم رجا درست نیاید الا خایف را . و گفت : بلندترین مثقام خوف آنست که بنده خایف بود تا در علم خدای تقدیر او بر چه رفته است مردی دعوی خوف می کرد . گفت : در سر تو بیرون از خوف قطعیت هیچ خوف هست ؟ گفت : هست . گفت : تو خدای را نشناخته ای و از قطعیت او نترسیده ای . و گفت : صبر انتظار فرج است و از خدای تعالی . و گفت : مکاشفه آنست که گفته اند لو کشف الغطا ما از ددت یقینا . و گفت : فتوت متابعت سنت است . و گفت : زهد در سه چیز است ؛ یکی در ملبوس که آخر آن در مزبلها خواهد رسید و زهد در برادران که آ]ر آن فراق خواهد بود و زهد د ر دنیا که آخر آن فنا خواهد شد . و گفت : ورع ترک دنیا است و دنیا نفس است هرکه نفس خود را گرفت دشمن خدای گرفته است . و گفت : سفر کردن از نفس بخدای صعب است . و گفت : نفس از سه صفت خالی نیست یا کافر است یا منافق یا مرائی . و گفت : نفس را شرهای بسیار است یکی از آن شرها آنست که بر فرعون آشکار کرد و جز بفرعونی آشکارا نکند و آن دعوی خدائیست . و گفت : انس بکسی گیر که بنزدیک اوست هرچه ترا می باید . و گفت : حق تعالی قرب نداد ابرار را بخیرات و قرب داد بیقین . و گفت : روغن نگاه دارید تا عقلتان زیادت شود که هرگز خدای را هیچ دلی ناقص عقل درنیافته است . و گفت : تجلی بر سه حال است ؛ تجلی حکم ذات و آن مکاشفه است و تجلی صفات و آن موضع نور است و تجلی حکم ذات و آن آخرت است و ما فیها . پرسیدند از انس . گفت : انس آن است که اندامها انس گیرد به عقل و عقل انس گیرد به علم و علم انس گیرد به بنده و بنده انس گیرد به خدای . و پرسیدند از ابتداء احوال و نهایت آن ، گفت : ورع اول زهد است و زهد اول توکل وتوکل اول درجه عارف و معرف اول قناعت است و قناعت ترک شهوات و ترک شهوات اول رضاست و رضا اول موافقت است . پرسیدند چه چیز سخت تر بود بر نفس؟ گفت : اخلاص ، زیرا که نفس را در اخلاص هیچ نصیبی نیست . و گفت : اخلاص اجابت نیست اخلاص به هیچ کس دیگر ندهی جز بخداوند . گفتند : ما را وصف صادقان کن. گفت : شما اسرار صادقان بیارید تا من شما را خبر دهم از وصف صادقان . گفتند : مشاهدت چیست ؟ گفت : عبودیت . گفتند : عاصیانرا انس بود . گفت : نه و نه هرکه اندیشه معصیت کند . گفتند : به چه چیز بدان ثواب رسد ؟ گفت : که نماز شب کند بدانکه روز جنایت نکند . گفتند : مردی می گوید که من همچون درم حرکت نکنم تا وقت که مرا حرکت ندهند . گفت : این سخن نگوید مگر دو تن یا صدیقی یا زندیقی . گفتند : در شبانروزی یکبار طعام خوردن چگویی ؟ گفت : خوردن صدیقان بود . گفتند : دوبار؟ گفت : خوردن مومنان بود . گفتند : سه بار ؟ گفت بگو تا آخری بکنند تا چون ستور می خوری . پرسیدند از خوی نیک . گفت : کمترین حالش بارکشی و مکافات بدی ناکردن واو را آمرزش خواستن و بر و بخشودن و گفت :روی آوردن بندگان به خدای زهد است . پرسیدند : به چه چیز اثر لطف خود ببنده آرد ؟ گفت : چون در گرسنگی و بیماری و بلا صبر کند الا ماشاالله. پرسیدند : از کسی که روزهای بسیار هیچ نمی خورد کجا می شود آن آتش گرسنگی او ؟ گفت : آن نار را نور بنشاند و گفت : گرسنگی را سه منزل است یکی جوع طبع و این موضع عقل است و جوع موت است و این موضع فساد است و جوع شهوت است و این موضع اسراف است . پرسیدند : که تو به چیست ؟ گفت : آنکه گناه فراموش کنی. مرد گفت توبه آنست که گناه فراموش نکنی . سهل گفت : چنین نیست که تو دانسته ای که ذکر جفا در ایام وفا جفا بود . یکی گفت : مرا وصیتی کن. گفت :رستگاری تو در چهارچیز است .ناخورانی و بی خوابی و تنهایی و خاموشی . گفت :خواهم که با تو صحبت دارم . گفت :چون از ما یکی میرد با که صحبت داری؟ اکنون خود با او دار. و گفت :اگر تو از سباع می ترسی با من صحبت مدار . گفتند : می گویند شیر بزیارت تو می آید . گفت : آری سگ بر سگ آید . گفتند : درویش کی برآساید ؟ گفت : آنگاه که خود را جز آن وقت نبیند که در وی بود . گفتند : از جمله خلایق با کدام قوم صحبت داریم ؟ گفت : با عارفان از جهت آنکه ایشان هیچ چیز را بسیار نشمرند و هر فعلی که رود آن بنزدیک ایشان تاویلی بود . لاجرم ترا در کل احوال معذور دارند . مناجات اوست که گفت الهی مرا یاد کردی و من کس نه و اگر من ترا یاد کنم چون من کس نه مرا این شادی بس نه و از من ناکس تر نه و سهل بن عبدالله واعظی حقیقی وبد و خلقی بسبب او براه بازآمدند و آن روز که وفات او نزدیک رسید چهارصد مرد مرید داشت آن مردان مرد بر سر بالین او بودند . گفتند : بر جای تو ، که نشیند و بر منبر تو کی سخن گوید ؟ گبری بود که او را شاددل گبر گفتند ی ، پیر ، چشم باز کگرد و گفت بر جای من شاددل نشیند . خلق گفتند :مگر این پیر را عقل تفاوت کرده است ، کسی را که چهارصد مرد عالم دین دار شاگرد دارد او گبری را بر جای خود نصب کند ؟ او گفت : شور در باقی کنید بروید و آن شاددل را بنزد من آرید . بیاوردند چون نظر شیخ بر شاددل افتاد گفت : چون روز سوم از وفات من بگذرد بعد از نماز دیگر بر منبر رو و بجای من بنشین و خلق را سخن بگوی و وعظ کن . شیخ این بگفت و درگذشت . روز سوم بعد از نماز دیگر چندان مردم جمع شدند ، شاددل بیامد و بر منبر شد و خلق نظاره می کردند تا خود این چیست ؟ گبری و کلاه گبری بر سر و زناری بر میان بسته . گفت :مهتر شما ، مرا بشما رسول کرده است و مرا گفت با شاددل گاه آن نیامد که زنار گبر ببری؟ گفت : اکنون بریدم و کارد بر نهاد و زنار را ببرید و گفته است که گاه آن نیامد که کلاه گبری از سر بنهی ؟ گفت اینک نهادم و گفت : اشهد ان لا الاالله و اشهد ان محمدا رسول الله . پس گفت شیخ گفته است که بگوی که این پیر شما بود و استاد شما بود نصیحت کرد و نصیحت استاد خود پذیرفتن شرط هست . اینک شاددل زنار ظاهر ببرید اگر خواهنید که ما را بقیامت ببینید بجوانمردی بر شما که همه زنارهای باطن راببرید . این بگفت قیامتی از آن قوم برآمد و حالاتی عجب ظاهر شد . نقلست که آن روز که جنازه شیخ برداشتند خلق بسیار زحمت می کردند . جهودی بود هفتاد ساله چون بانگ و جلبه شنود ، بیرون آمد تا چیست ؟ چون جنازه برسید ، آواز برآورد که ای مردمان آنچه من می بینم شما می بینید . فرشتگان از آسمان فرو می آیند و خویشتن بر جنازه او می مالند در حال کلمه شهادت گفت و مسلمان شد . ابوطلحه بن مالک گفت که سهل آن روز که در وجود آمد روزه دار بود و آن روز که برفت هم روزه دار بود و بحق رسید روزه ناگشوده . نقلست که سهل روزی نشسته بود با یاران مردی آنجا بگذشت سهل گفت این مرد سری دارد تا بنگریستند مرد رفته بود . چون سهل وفات کرد مریدی برسر گور وی نشسته بود . آن مرد بگذشت مرید گفت : خواجه این پیر که درین خاکست گفته است که تو سری داری بحق . آن خداوند که ترا این سر داده است که چیزی بما نمایی . آن مرد بگورستان سهل اشارت کرد که ای سهل بگوی . سهل در گور بآواز بلند بگفت : لااله الا الله وحده لا شریک له . گفت : می گویند که هرکه اهل لااله الاالله بود او را تاریک گور نبود ، راست است یا نه ؟ سهل از گور آواز داد و گفت راست است . رحمةالله علیه . g6acxbebw9ez8oqys043y38e8lmfvn3 تذکرة الاولیاء/ذکر معروف کرخی 0 29614 302456 167716 2026-10-05T20:50:26Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار عطار نیشابوری]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302456 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = ذکر معروف کرخی رحمةالله علیه | مؤلف = عطار نیشابوری | قسمت = | قبلی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر سهل بن التستری قدس الله روحه العزیز|ذکر سهل بن التستری قدس الله روحه العزیز]] | بعدی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر سری سقطی|ذکر سری سقطی قدس الله روحه]] | یادداشت =[[تذکرة الاولیاء]] }} آن همدم نسیم وصال ، آن محرم حریم جمال ، آن مقتدای صدر طریقت ، آن رهنمای راه حقیقت ، آن عارف اسرار شیخی ، قطب وقت ، معروف کرخی رحمةالله علیه ، مقدم طریقت بود و مقدم طوایف بود و مخصوص بانواع لطایف بود و سید محبان وقت بود و خلاصه عارفان عهد بود بلکه اگر عارف نبودی معروف نگشتی کرامت و ریاضت او بسیار و در فتوت و تقوی آیتی بود و عظیم لطفی و قربی تمام داشته است و در مقام انس و شوق بغایت بوده است و مادر و پدرش ترسا بودند و برابر معلم فرستادند استادش گفت :بگوی خدا ثالث و ثلاثه گفت نی ، بل هو الله الواحد هرچند که می گفت که بگوی خدای سه است او می گفت یکی هرچند استادش بزدش سود نداشت یکبار سخت زدش ، معروف بگریخت و بیش نیافتندش مادر و پدرش گفتندی کاشکی بیامدی و هردینی که او بخواستی ما موافقت او کردمانی . وی برفت و بردست علی بن موسی الرضا مسلمان شد . بعد از چند گاه ، روزی بدر خانه پدر رفت . در خانه بکوفت گفتند کیست ؟ گفت :معروف . گفتند بر کدام دینی ؟ گفت بر دین محمد رسول الله . مادر و پدرش در حال مسلمان شدند آنگاه بداود طائی افتاد و بسیار ریاضت کشید و بسی عبادت و مجاهده بجای آورد و چندان در صدق قدم زد که مشارالیه گشت . محمد بن منصور الطوسی گوید بنزدیک معروف بودم در بغداد اثری بر وی او دیدم . گفتم دی بنزدیک تو بودم این نشان نبود ، این چیست ؟ گفت : چیزی که ترا چاره است مپرس و پرس از چیزی که ترا بکار آید ؟ گفتم : بحق معبود که بگوی . گفت : دوش نماز می کردم و خواستم که به مکه روم و طوافی کنم بسوی زمزم رفتن تا آب خورم پای من بلغزید و روی بدان درآمد . این نشان آنست . نقلست که بدجله رفته بود بطهارت و مصحف و مصلا در مسجد بنهاد پیرزنی درآمد و برگرفت و می رفت معروف از پی او می رفت تا بدو رسید با وی سخن گفت سر در پیش افکند تا چشم بر وی نیفتد ، گفت هیچ پسرک قرآن خوان داری ت گفت نی ، گفت مصحف بمن ده ، مصلی ترا . آن زن از حلم او بشگفت ماند و هردو آنجا بنهاد .معروف گفت مصلی ترا حلال بگیر . آن زن از شرم و خجالت آن بشتافت برفت . نقلست که یک روز با جمعی می رفت جماعتی جوانان می آمدند و فساد می کردند تا بلب دجله بسیدند یاران گفتند یا شیخ دعا کن تا حق تعالی این جمله را غرق کند تا شومی ایشان از خلق منقطع شود . معروف گفت : دستها بردارید . پس گفت الهی چنانکه درین جهان عیش شان خوش دادی در آن جهان شان عیش خوش ده. اصحاب بتعجب بماندند . گفتند :خواجه ما سر این دعا نیم دانیم ! گفت : آنکس که با او می گویم می داند . توقف کنید که هم اکنون سر این پیدا آید آن جمع چون شیخ بدیدند رباب شکستند و خمر بریختند و لرزه بر ایشان افتاد و در دست و پای شیخ افتادند و توبه کردند . شسیخ گفت دیدید که مراد جمله حاصل شد ، بی غرق و بی آنکه رنجی بکسی رسید . نقلست که سری سقطی گفت : روز عید معروف را دیدم که می گریست . گفتم : چرا می گریی؟ گفت : من یتیمم نه پدر دارم و نه مادر ، کودکان دیگر را جامه هاست و من ندارم و ایشان جوز دارند و من ندارم . این دانه ها از بهر آن می چینم تا بفروشم و ویرا جوز خرم تا برود و بازی کند . سری گفت این کار من کفایت کنم و دل ترا فارغ کنم کودک را بردم و جامه درو پوشیدم و جور خریدم و دل وی شاد کردم در حال نوری دیدم که در دلم پدید آمد و حالم لونی دیگر شد . نقلست که روزی معروف را مسافری رسید در خانقاه و قبله را نمی دانست روی بسوئی دیگر کرد و نماز کرد . چون وقت نماز درآمد ، اصحاب روی سوی قبله کردند و نماز کردند آن مسافر خجل شد . گفت : آخر مرا چرا خبر نکردید ؟ شیخ گفت :ما درویشیم و درویش را با تصرف چه کار؟ آن مسافر را چندان مراعات کرد که صفت نتوان کرد . نقلست که معروف را خالی بود که والی شهر بود . روزی بجایی خراب می گذشت . معروف را دید آنجا نشسته و نان می خورد و سگی در پیش وی ، و او یک لقمه در دهان خود می نهاد و یک لقمه در دهان سگ . خال گفت : شرم نمی داری که با سگ نان می خوری ؟ گفت : از شرم نان می دهم بدرویش . پس سر برآورد و مرغی را از هوا بخواند مرغ فرود آمد و بر دست وی نشست وبه پر خود سر و چشم او را می پوشید . معروف گفت : هرکه از خداش شرم دارد همه چیز ازو شرم دارد در حال، خال خجل شد . نقلست که یکی روز طهارت بشکست در حال تیمم کرد گفتند اینک دجله ، تیمم چرا می کنی ؟ گفت : تواند بود که تا آنجا برسم نمانده باشم . نقلست که یکبار شوق بر وی غالب شد ستونی پاره شود و او را کلماتی است عالی. گفت علامت جوانمرد سه چیز است یکی وفا بی خلاف . دوم ستایش بی خود . سوم عطائی بی سوال . گفت : علامت دوستی خدای آن بود که او را مشغول دارد به کاری که سعادت وی در آن بودو نگاه دارد از مشغولئی که او را بکار نیاید و گفت :علامت گرفت خدای در حق کسی آن بود که او را مشغول کند بکار نفس خویش بچیزی که او را بکار نیاید و گفت علامت اولیای خدای سه چیز است ، اندیشه ایشان از خدای بود و قرار ایشان با خدای بود و شغل ایشان در خدای بود . و گفت :چون حق تعالی به بنده ای خیری خواهد داد در عمل و خیر بر وی گشاید و در سخن بر وی ببندد و سخن گفتن مرد در چیزی که بکار نیاید علامت خذلان است و چون بکسی شری خواهد برعکس این بود. و گفت :حقیقت وفا بهوش آمدن سر است و از خواب غفلت و فارغ شدن اندیشه است از فضول آفت . و گفت :چون خدای تعالی بکسی خیری خواهد داد برو بگشاید در عمل و در بندد بر وی در کسل . و گفت :طلب بهشت بی عمل گناه است و انتظار شفاعت بی نگاه داشت سنت نوعی است از غرور و امید داشتن رحمت در نافرمان برداری جهلست و حماقت و گفتند : تصوف چیست ؟ گفت : گرفتن حقایق و گفتن بدقایق و نومید شدن ا زآنچه هست در دست خلایق و گفت هرکه عاشق ریاست است هرگز فلاح نیابد . و گفت :من راهم می دانم به خدای آنکه از کسی چیزی نخواهی و هیچت نبود که کسی از تو چیزی خواهد . و گفت :چشم فرو خوابانید . اگر همه از نری بود و ماده ای . و گفت :زبان از مدح نگاه دارید چنانکه از ذم نگاه دارید و سوال کردند که به چه چیز دست یابیم بر طاعت ؟ گفت : بدانکه از دنیا از دل خود بیرون کنید که اگر اندک چیزی از دنیا در دل شما آید هر سجده که کنید آن چیز را کنید و سوال کردند از محبت . گفت : محبت نه از تعلیم خلق است که محبت از موهبت حق است و از فضل او و گفت : عارف را اگر هیچ نعمتی نبود او خود در همه نعمتی بود . نقلست که یک روز طعامی خوش می خورد او را گفتند چه می خوری ؟ گفت : من مهمان آنچه مرا دهند آن خورم با این همه یک روز نفس را می گفت ای نفس خلاصی ده مرا تا تو نیز خلاصی یابی و ابراهیم یکبار او را وصیتی خواست . گفت : توکل کن تا خدای با تو بهم برد و انیس تو بود و بازگشت بود که از همه برو شکایت کنی که جمله خلق نه ترا منفعت تواند رسانیدو نه مضرت دفع توانند کرد و گفت : التماسی که کنی از آنجا کن که جمله درمانها نزدیک اوست و بدانکه هرچه بتو فرومی آید زنجی یا بلائی یا قافله ای ، یقین می دان که فرج یافتن از آن در نهان داشتن است و کسی دیگر گفت مرا وصیتی کن . گفت : حذر کن از آنکه خدای ترا می بیند و تو در شیوه مساکین نباشی . سری گفت : معروف مرا گفت : چون ترا بخدای حاجتی بود سوگندش بده بگوی یارب بحق معروف کرخی که حاجت من روا کنی تا حالی اجابت افتد . نقلست که شیعه یک روز بر در رضا رضی الله عنه مزاحمت کردند و پهلوی معروف کرخی را بشکستند بیمار شد ، سری سقطی گفت : مرا وصیتی کن . گفت : چون من بمیرم پیراهن مرا بصدقه ده که من می خواهم که از دنیا روم برهنه باشم چنانکه از مادر برهنه آمده ام لاجرم در تجرید همتا نداشت و از قوت تجرید او بود که بعد از وفات او خاک او را تریاک مجرب می گویند بهر حاجت که بخاک او روند حق تعالی روا گرداند . پس چون وفات کرد از غایت خلق و تواضع او بود که همه ادیان در وی دعوی کردند جهودان و ترسایان و مومنان هر یک گروه گفتند که وی از ما است خادم گفت : که او گفته است که هرکه جنازه مرا از زمین تواند داشت من از آن قومم. ترسایان نتوانستند ، جهودان نتوانستند برداشت ، اهل اسلام بیامدند برداشتند و نماز کردند و باز هم آنجا او را بخاک کردند . نقلست که یک روز روزه دار بود و روز بنماز دیگر رسیده بود در بازار می رفت سقائی می گفت که رحم الله من شرب. خدای بر آنکس رحمت کند که ازین آب بگرفت و بخورد . گفتند نه که روزه دار بودی؟ گفت : آری لکن بدعا رغبت کردم . چون وفات کرد او را بخواب دیدند گفتند خدای با تو چه کرد ؟ گفت : مرا در کار دعا ، سقا کرد و بیامرزید محمد بن الحسین رحمةالله علیه گفت : معروف را بخواب دیدم گفتم خدای با تو چه کرد ؟ گفت : بیامرزید . گفتم : بزهد و ورع؟ گفت نی ، بقبول یک سخن برحمت بدو باز گردد و همه خلق را بدو باز گرداند سخن او در دل من افتاد بخدای بازگشتم و ازجمله شغلها دست بداشتم مگر خدمت علی بن موسی الرضا و این سخن او را گفتم گفت : اگر پند پذیری این ترا کفایت است . سری گفت : معروف را بخواب دیدم در زیر عرش ایستاده چشم فراخ و پهن باز کرده چون والهی مدهوش و از حق تعالی ندا می رسید به فرشتگان که این کیست ؟ گفتند بارخدایا تو داناتری ؟ فرمان آمد که معروفست که زا دوستی ما مست و واله گشته است و جز بدیدار ما بهوش بازنیاید و جز بلقاء ما از خود خبر نیابد. رحمةالله علیه . 7o2c919nswvd0tzqsjkubqb8puah35l تذکرة الاولیاء/ذکر سری سقطی 0 29615 302445 167703 2026-10-05T20:50:23Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار عطار نیشابوری]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302445 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = ذکر سری سقطی قدس الله روحه | مؤلف = عطار نیشابوری | قسمت = | قبلی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر معروف کرخی رحمةالله علیه|ذکر معروف کرخی رحمةالله علیه]] | بعدی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر فتح موصلی قدس الله روحه العزیز|ذکر فتح موصلی قدس الله روحه العزیز]] | یادداشت =[[تذکرة الاولیاء]] }} آن نفس کشته مجاهده ، آن دل زنده مشاهده ، آن سالک حضرت ملکوت ، آن شاهد عزت جبروت ، آن نقطه دایره لانقطی ، شیخ وقت ، سری سقطی رحمةالله علیه ، امام اهل تصوف بود و در اصناف علم بکمال بود و دریای اندوه و درد بود و کوه حلم و ثبات بود و خزانه مروت و شفقت بود و در رموز و شارات اعجوبه بود و اول کسی که در بغداد سخن حقایق و توحید گفت او بود و بیشتر از مشایخ عراق مرید وی بودند و خال جنید بود و مرید معروف کرخی بود و حبیب راعی را دیده بود و در ابتدا در بغداد نشستی دکانی داشت و پرده ای از در دکان درآویخته بود و نماز کردی هر روز چندین رکعت . ی:ی از کوه لکام بیامد به زیارت وی و پرده از آن در برداشت و سلام گفت و سری را گفت فلان پیر از کوه لکام ترا سلام گفت . سری گفت : وی در کوه ساکن شده است پس کاری نباشد مرد باید که در میان بازار بحق مشغول تواند بود چنانکه یک لحظه از حق تعالی غایب نبود . نقلست که در خرید و فروخت جز ده نیم سود نخواستی ، یکبار بشصت دینار بادام خرید . بادام گران شد دلال بیامد و گفت : بفروش . گفت : به چند دینار ؟ گفت : به شصت و سه دینار . گفت : بهاء بادام امروز نود دینار است . گفت : قرار من اینست که هر ده دینار نیم دینار بیش نستانم من عزم خود نقض نکنم . دلال گفت : من نیز روا ندارم که کالای توبکم بفروشم نه دلال فروخت و نه سری روا داشت در اول سقط فروشی کردی . یک روز بازار بغدد بسوخت . اورا گفتند بازار بسوخت . گفت : من نیز فارغ گشتم . بعد از آن نگاه کردند و دکان او نسوخته بود چون آن چنان بدید آنچه فارغ داشت بدرویشان بداد و طریق تصوف پیش گرفت . ازو پرسیدند : که ابتداء حال تو چگونه بود ؟ گفت : روزی حبیب راعی بدکان من برگذشت من چیزی بدو دادم که بدرویشان بده . گفت : خیرک الله . از آن روز دنیا بر دل من سرد شد. تا روز دیگر که معروف کرخی می آمد کودکی یتیم با او همرا ه ، گفت این کودک را جامه کن من جامه کردم . معروف گفت : خدای تعالیدنیا را بر دل این دشمن گرداند و ترا ازین شغل راحت دهاد .من بیکبارگی از دنیا فارغ آمدم از برکات دعای معروف و کس در ریاضت آن مبالغت نکرد که او تا بحدی که جنید گفت هیچکس را ندیدم در عبادت کاملتر از سری که نود و هشت سال بر او بگذشت که پهلو بر زمین ننهاد ، مگر در بیماری مرگ و گفت چهل سالست تا نفس از من گرز در انگبین می خواهد و من ندادمش . و گفت : هر روزی چند کرت در آینه بنگرم از بیم آنکه نباید که از شومی گناه رویم سیاه شده باشد . و گفت : خواهم که آنچه بر دل مردمان است بر دل منستی از اندوه تا ایشان فارغ بودندی از اندوه . و گفت : اگر برادری بنزدیک من آید و من دست بمحاسن فرود آرم ترسم که نامم را در جریده منافقان ثبت کنند و بشر حافی گفت: من از هیچ کس سوال نکردمی مگر از سری که زهد او را دانسته بودم که شاد شود که چیزی از دست وی بیرون شود . جنید گفت : یک روز بر سری رفتم می گریست . گفتم : چه بوده است ؟ گفت : در خاطرم آمد که امشب کوزه ای را بر آویزم تا آب سرد شود . در خواب شدم حوری را دیدم گفتم : تو از آن کیستی ؟ گفت : از آن کسی که کوزه برنیاویزد تا آب خنک شود و آن حور کوزه مرا بر زمین زد . اینک بنگر جنید گفت : سفالهای شکسته دیدم تا دیرگاه آن سفالها آنجا افتاده بود . جنید گفت : شبی خفته بودم بیدار شدم سر من تقاضا کرد که بمسجد شو . نیزیه رو پس برفتم شخصی دیدم هایل بترسیدم . مرا گفت : یا جنید از من می ترسی ؟ گفتم: آری . گفت : اگر خدایرا بسزا بشناخته ای جز از وی نترسیدی. گفتم : تو کییستی؟ گفت : ابلیس. گفتم : می بایستی که ترا دیدمی . گفت : آن ساعت که از من اندیشیدی از خدای غافل شدی و ترا خبر نی ، مراد از دیدن من چه بود ؟ گفتم : خواستم تا پرسم که ترا بر فقرا هیچ دست باشد ؟ گفت : نی ، گفتم : چرا ؟ گفت : چون خواهم که بدنیا بگیرمشان بعقبی گریزند و چون خواهم که بعقبی بگیرمشان بمولی گریزند و مرا آنجا راه نیست . گفتم : اگر بر ایشان دست نیابی ایشانرا هیچ بینی ؟ گفت : بینم . آنگاه که در سماع و وجد افتند بیمشان که از کجا می نالند این بگفت و ناپدید شد . چون بمسجد درآمدم سری را ددیدم سر بر زانو نهاده سر برآورد و گفت : دروغ می گوید آن دشمن خدای که ایشان از آن عزیزترند که ایشان بابلیس نماید . جنید گفت : با سری بجماعت از مخنثان برگذشتم بدل من درآمد که حال ایشان چون خواهد بود ؟ سری گفت : هرگز بدل من نگذشته است که مرا بر هیچ آفریده فضل است در کل عالم . گفتم : یا شیخ نه بر مخنثان خود را فضل نهاده ای. گفت : هرگز نی . جنید گفت : بنزدیک سری درشدم ویرا دیدم متغیر ، گفتم : چه بوده است ؟ گفت : پری از پریان بر من آمد . و سوال کرد که حطا چه باشد ؟ جواب دادم آن پری آب گشت . چنین که می بینی . نقلست که سری خواهری داشت دستوری خواست که این خانه ترا بروبم . دستوری نداد . گفت : زندگانی من کرامی این نکند تا یک روز درآمد پیرزنی را دید که خانه وی می رفت . گفت : ای برادر مرا دستوری ندادی تا خدمت تو کنم . اکنون نامحرمی آورده ای. گفت : ای خواهر دل مشغول مدار ، که این دنیا است که در عشق ما سوخته است . و از ما محروم بود ، اکنون از حق تعالی دستوری خواست تا از روزگار ما نصیبی بود او را جاروب حجره ما بدو دادند . یکی از بزرگان می گوید چندین مشایخ را دیدم هیچ کس را بر خلق خدای چنان مشفق نیافتم که سری را . نقلست که هرکه سلامش کردی روی ترش کردی و جواب گفتی از سر این پرسیدند . گفت : پیغامبر صلی الله علیه و علی آله و سلم ، گفته است که هرکه سلام کند بر مسلمانی صد رحمت فرود آید . نود آنکس را بود که روی تازه دارد من روی ترش کرده ام تا نود رحمت او را بود . اگر کسی گوید این ایثار بود و درجه ایثار از آنچه او کرد زیادت است . پس چگونه او را به از خود خواسته باشد . گویم نحن نحکم بالظاهر روی ترش کردن را بظاهر حکم توانیم کردن اما بر ایثار حکم نمی توان کردن یا از سر صدق بود یآ نبود از سر اخلاص بود یا نبود لاجرم آنچه بظاهر بدست او بود بجای آورد . نقلست که یکبار یعقوب علیه السلام را بخواب دید . گفت : ای پیغامبر خدای این چه شور است که از بهر یوسف در جهان انداخته ای ؟ چون ترا بر حضرت بار هست حدیث یوسف را بباد برده . ندای بسر او رسید که یا سری دل نگاه دار و یوسف را بوی نمودند نعره ای بزد و بیهوش شد و سیزده شبانروز بی عقل افتاده بود . چون بعقل باز آمد . گفتند : این جزای آنکس است که عاشقان درگاه ما را ملامت کند . نقلست که کسی پیش سری طعامی آورد و گفت : چند روز است تا نخورده ای ؟ گفت : پنج روز . گفت : گرسنگی تو گرسنگی بخل بوده است گرسنگی فقر نبوده است . نقلست که سری خواست که یکی از اولیا را بیند . پس باتفاق یکی را بر سر کوهی بدید چون بوی رسید ، گفت : السلام علیک تو کیستی ؟ گفت : او . گفت : تو چه می کنی ؟ گفت : او. گفت : تو چه می خوری؟ گفت : او . گفت : این که می گویی او ، ازین خدای را می خواهی ؟ این سخن بشنید نعره ای بزد و جان بداد . نقلست جنید گفت :سری مرا روزی از محبت پرسید . گفتم : گروهی گفتند موافقت است و گروهی گفتند اشارت است و چیزهای دیگر گفته است . سری پوست دست خویش بگرفت و بکشید از دستش برنخاست . گفت : بعزت او که اگر گویم این پوست از دوستی او خشک شده است راست گویم و از هوش بشد و روی او چون ماه گشت . نقلست که سری گفت بنده بجایی برسد رد محبت که اگر تیری یا شمشیری بر وی زنی خبر ندارد و از آن خبر بود اندر دل من تا آنگاه که آشکارا شد که چنین است . سری گفت : چون خبر می یابم که مردمان بر من می آیند تا از من علم آموزند دعا گویم ، یارب تو ایشانرا علمی عطا کن که مشغول گرداند تا من ایشانرا بکار نیایم که من دوست ندارم که ایشان سوی من آیند . نقلست که مردی سی سال بود تا در مجاهده ایستاده بود . گفتند : این بچه یافتی ؟ گفت : بدعاء سری . گفتند : چگونه ؟ گفت : روزی بدر سرای او شدم و در بکوفتم . او در خلوتی بود . آواز داد که کیست ؟ گفتم : آشنا. گفت : اگر آشنا بودی مشغول او بودی و پروای ما نبود ی. پس گفت : خداوندا بخودش مشغول کن چنانکه پروای هیچ کسش نبود . همین که این دعا گفت : چیزی بر سینه من فرود آمد و کار من بدینجا رسید . نقلست که یک روز مجلس می گفت . یکی از ندیمان خلیفه می گذشت . نام او احمد یزید کاتب بود با تجملی تمام و جمعی خادمان و غلامان گرد او درآمده . گفت : باش تا بمجلس این مرد رویم چند جائی رویم که نباید رفت ، پس دلم آنجا بگرفت . پس به مجلس سری رفت و بنشست و بر زبان سری رفت که در هجده هزار عالم هیچ کس نیست از آدمی ضعیف تر و هیچ کس از انواع خلق خدای در فرمان خدای چنان عاصی نشود که آدمی که اگر نیکو شود چنان نیکو شود که فرشته رشک برد از حالت او و اگر بد شود چنان بد شود که دیو را ننگ آید از صحبت او ، عجب از آدمی بدین ضعیفی که عاصی شود در خدای بدین بزرگی این تیری بود که از کمان سری جدا شد بر جان احمد آمد . چندان بگریست که از هوش بشد . پس گریان برخاست و بخانه رفت و آن شب هیچ نخورد و سخن نگفت . دیگر روز پیاده به مجلس آمد اندوهگین و زرد روی چون مجلس بآخر رسید ، برفت بخانه . روز سوم پیاده تنها بیامد . چون مجلس تمام شد پیش سری آمد و گفت : ای استاد آن سخن تو مرا گرفته است و دنیا بر دل من سرد گردانیده ای . می خواهم که از خلق عزلت گیرم و دنیا را فرو گذارم . مرا بیان کن راه سالکان . گفت : راه طریقت خواهی یا راه شریعت ؟ راه عام خواهی یا راه خاص ؟ گفت هر دو را بیان کن . گفت : راه عام آنست که پنج نماز پس امام نگاه داری و زکوة بدهی . اگر مال باشد از بیست دینار نیم دینار و راه خاصل آنست که همه دنیا را پشت پای زنی و به هیچ از آرایش وی مشغول نشوی اگر بدهند قبول نکنی و تو دانی اینست این دو را پس از آنجا برون آمد و روی به صحرائی نهاد . چون روزی چند برآمد ، پیرزنی موی کنده و روی خراشیده بیامد نزدیک سری ، گفت :ای امام مسلمانان فرزندکی داشتم جوان و تازه روی به مجلس تو آمد خندان و خرامان بازگشت گریان و گدازان . اکنون چند روزیست تا غایب شده است و نمی دانم که کجاست ! دلم در فراق او بسوخت . تدبیر این کار من بکن از بس زاری که کرد سری را رحم آمد ، گفت : دل تنگی مکن که جز خیر نبود . چون بیاید من ترا خبر دهم که وی ترک دنیا گفته است و اهل دنیا را مانده ، تایب حقیقی شده است . چون مدتی برآمد شبی احمد بیامد سری خادم را گفت : برو و پیرزن را خبر ده . پس سری احد را دید زردروی شده و نزار گشته و بالای سروش دوتا گشته . گفت:ای استاد مشفق چنانکه مرا درراحت افکندی و از ظلمات برهانیدی ، خدای ترا راحت دهد ، و راحت دو جهانی ترا ارزانی داد . ایشان درین سخن بودند که مارد احمد و عیال او بیامدند تو پسرکی خرد داشت و بیاوردند چون مادر را چشم بر احمد افتاد و آن حال بدید ، که ندیده بود ، خویشتن در کنار او افکند و عیال نیز بیکسوی زاری کرد و پسرک می گریست . خروش از همه برآمد . سری گریان شد . بچه خویشتن را در پای او انداخت . هرچند کوشیدند تا او را بخانه برند البته سود نداشت . گفت : ای امام مسلمانان چرا ایشان را خبر کردی که کار مرا بزیان خواهند آورد ! گفت : مادرت بسیار زاری کرده بود من از وی پذیرفته ام . پس احمد خواست که بازگردد . زن گفت : مرا بزندگی بیوه کردی و فرزندان یتیم کردی . آن وقت که ترا خواهد من چکنم ؟ لاجرم پسر را با خود برباید گرفت . گفت : چنین کنم فرزند را . آن جامه نیکو از وی بیرون کرد و پاره گلیم بر وی انداخت و زنبیل در دست او نهاد و گفت روان شو . مادر چون آن حال بدید گفت : من طاقت این کار ندارم . فرزند را درربود . احمد زن را گفت : ترا نیز وکیل خود کردم اگر خواهی پای ترا گشاده کنم . پس احمد بازگشت و روی به صحرا نهاد و درآمد و گفت : مرا احمد فرستاده است می گوید که کار من تنگ درآمده است مرا دریاب. شیخ برفت احمد را دید در گورخانه ای برخاک خفته و نفس بلب آمده و زبان می جنبانید . گوش داشت می گفت : لمثل هذا فلیعمل العالمون . سری سر وی برداشت و از خاک پاک کرد و بر کنار خود نهاد احمد چشم باز کرد . شیخ را دید . گفت : ای استاد بوقت آمدی که کار من تنگ درآمده است . پس نفس منقطع شد . سری گریان روی بشهر نهاد تا کار او بسازد خلقی را دید که از شهر بیرون می آمدند ، گفت : کجا می روید ؟ گفتند : خبر نداری که دوش از آسمان ندائی آمد که هرکه خواهد که بر ولی خاص خدای نماز کند گو بگورستان شو نیزیه روید و نفس وی چنین بود که مریدان چنان می خاستند و اگر خود از وی جنید خاست تمام بود و سخن اوست که ای جوانان کار بجوانی کنید پیش از آنکه به پیری رسید که ضعیف شوید و در تقصیر بمانید ، چنین که من مانده ام و این وقت که این سخن گفت ، هیچ جوان طاقت عبادت او نداشت و گفت : سی سالست که استغفار می کنم از یک شکر گفتن . گفتند : چگونه ؟ گفت بازار بغداد بسوخت . اما دکان من نسوخت مرا خبر کردند . گفتم: الحمدلله از شرم آنکه خود را به از برادر مسلمان خواستم و دنیا را حمد گفتم از آن استغفار می کنم و گفت اگر یک حرف از وردی که مراست فروت شود هرگز آنرا قضا نیست و گفت دور باشید از همسایگان توانگر و قرایان بازار و عالمان امیران . و گفت : هرکه خواهد که به سلامت بماند دین او و براحت رساند دل او و تن او و اندک شود غم او ، گو از خلق عزلت کن که اکنون زمان عزلت است و روزگار تنهایی . و گفت : جمله دنیا فضولست مگر پنج چیز ؛ نانی که سد رمق بود ، آبی که تشنگی ببرد ، جامه ای که عورت بپوشد ، خانه ای که در آنجا تواند و علمی که بدان کار می کنی . و گفت : هر معصیت که از سبب شهوت بود امید توان داشت به آمرزش آن و هر معصیت که آن بسبب کبر بود امید نتوان داشت به آمرزش آن زیرا که معصیت ابلیس از کبر بود و زلت آدم از شهوت . و گفت : اگر کسی در بستانی بود که درختان بسیار بود بر هر برگ درختی مرغی نشسته و بزبانی فصیح می گویند السلام علیک یا ولی الله . آنکس که نترسد که آن مکر است و استدراج بر وی بیابد ترسید . و گفت : علامت استدراج کوریست از عیوب نفس . و گفت : مکر قولی است بی عمل . و گفت : ادب ترجمان دلست . و گفت : قوی ترین قوتی آنست که بر نفس خود غالب آیی و هرکه عاجز آید از ادب نفس خویش از ادب غیری عاجز تر بود هزار بار . و گفت : بسیارند جمعی که گفت ایشان موافق فعل نیست ، اما اندک است آنکه فعل او موافق گفت اوست . و گفت : هرکه قدر نعمت نشناسد زوال آیدش از آنجا که نداند . و گفت : هرکه مطیع شود ، آنرا که فوق اوست ، مطیع شود آنکه دون اوست . و گفت : زبان ترجمان دل توست و روی تو آیینه دل تست بر روی تو پیدا شود هرآنچه در دل پنهان داری . و گفت : دلها سه قسم است ؛ دلی است مثل کوه که آنرا هیچ از جای نتواند جنبانید . دلی است مثل درخت که بیخ او ثابت است ، اما باد او را گاه گاهی حرکتی دهد و دلی است مثل بری که با باد می رود و بهر سوی می گردد . و گفت : دلهای ابرار معلق به خاتمت است و دلهای مقربان معلق بسابقت است . معنی آنست که حسنات ابرار سیئات مقربان است و حسنه سیئه از آن می شود که برو فرو می آید بهر چه فرو آیی کار بر تو ختم شود و ابرار آن قومیند که فرو آیند که ان الابرار لفی نعیم ، بر نعمت فرو آیند لاجرم دلهای ایشان معلق خاتمت است اما سابقان راکه مقربانند چشم در ازل بود . لاجرم هرگز فرونیایند که هرگز بازل نتوان رسید ، ازین جهت چون بر هیچ فرو نیابند ایشانرا بزنجیر به بهشت باید کشید . و گفت : حیا و انس به در دل آیند اگر در دلی زهد و ورع باشد فرود آیند و اگر نه باز گردند . و گفت : پنج چیز است که قرار نگیرد در دل اگر در آن دل چیزی دیگر بود خوف از خدای و رجاء بخدای و دوستی خدای و \یا از خدای و انس بخدای . و گفت : مقدار هر مردی در فهم خویش بر مقدار نزدیکی دل او بود بخدای . و گفت : فهم کننده ترین خلق آن بود که فهم کند اسرار قرآن و تدبر کند در آن اسرار . و گفت : صابرترین خلق کسی است که بر خلق صبر تواند کرد . و گفت : فردا امتان را بانبیا خوانند ولیکن دوستانرا بخدای باز خوانند . و گفت : شوق برترین مقام عارفست . و گفت : عارف آنست که خوردن وی خوردن بیماران بود و خفتن وی خفتن مارگزیدگان بود و عیش وی عیش غرقه شدگان بود . و گفت : در بعضی کتب منزل نوشته است که خداوند فرمود که ای بنده من ، چون ذکر من بر تو غالب شود من عاشق تو شوم و عشق اینجا بمعنی محبت بود . و گفت : عارف آفتاب صفت است که بر همه عالم بتابد و زمین شکل است که بار همه موجودات بکشد و آب نهادست که زندگانی دلهای همه بدو بودو آتش رنگست که عالم بدو روشن گردد . و گفت : تصوف نامیست سه معنی را ، یکی آنکه معرفتش نور ورع فرونگیرد و در عالم باطن هیچ نگوید که نقص کتاب بود و کرامات او را بدان دارد که مردم باز دارد از محارم . و گفت : علامت زاهد آرام گرفتن نفس است از طلب و قناعت کردن است بدانچه گرسنگی برود بر وی و راضی بودن است بدانچه عورت پوشی بود و نفور بودن نفس است از فضول و برون کردن خلق از دل و گفت سرمایه عبادت زهد است در دنیا و سرمایه فتوت رغبت است در آخرت . و گفت : عیش زاهد خوش نبود که وی بخود مشغول خوش نبود که وی بخود مشغول است و عیش عارف خوش بود چون از خویشتن مشغول بود . و گفت : کارهای زهد همه بر دست گرفتم هر چه خواستم ازو یافتم مگر زهد . و گفت : هرکه بیاراید در چشم خلق آنچه درو نبود بیفتد از ذکر حق . و گفت : هرکه بسیار آمیخت با خلق از اندکی صدق است . و گفت : حسن خلق آنست که خلق را نرنجانی و رنج خلق بکشی بی کینه و مکافات . و گفت : از هیچ برادر بریده مشو در گمان و شک و دست از صحبت او باز مدار بی عتاب . و گفت : قوی ترین خلق آنست که با خشم خویشتن برآید . و گفت : ترک گناه گفتن سه وجه است ؛ یکی از خوف دوزخ و یکی از رغبت بهشت و یکی از شرم خدای . و گفت : بنده کامل نشود تا آنگاه که دین خود را بر شهوات اختیار نکند . نقلست که یکی روز در صبر سخن می گفت کژدمی چند بار او را زخم زد . آخر گفتند چرا او را دفع نکردی ؟ گفت شرم داشتم چون در صبر سخن می گفتم و در مناجات گفته است الهی عظمت تو مرا باز برید از مناجات تو و شناخت من بتو مرا انس داد با تو . و گفت : اگر نه آنستی که تو فرموده ای که مرا یآد کن بزبان و اگر نه یاد نکردمی یعنی تو در زبان نگنجی و زبانی که به لهو آلوده است بذکر تو ، چگونه گشاده گردانم ؟ جنید گفت : که سری گفت نمی خواهم که در بغداد بمیرم از آنکه ترسم که مرا زمین نپذیرد و رسوا شوم و مردمان بمن گمان نیکو برده اند ایشانرا بد افتد چون بیمار شد بعیادت او درشدم بادبیزنی بود برگرفتم و باشد می کردم گفت ای جنید بنه که آتش تیز تر شود . جنید گفت : حال چیست ؟ گفت : عبدا مملوکا لایقدر علی شیئی . گفتم : وصیتی بکن . گفت : مشغول مشو بسبب صحبت خلق از صحبت حق تعالی . جنید گفت : اگر این سخن را بیش ازین گفتنی با تو نیز صحبت نداشتمی و نفس سری سپری شد رحمةالله علیه رحمةواسعة. i2bn0n2xs9t18esjnvb29ok12v2abm3 تذکرة الاولیاء/ذکر فتح موصلی 0 29616 302449 167710 2026-10-05T20:50:24Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار عطار نیشابوری]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302449 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = ذکر فتح موصلی قدس الله روحه العزیز | مؤلف = عطار نیشابوری | قسمت = | قبلی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر سری سقطی|ذکر سری سقطی قدس الله روحه]] | بعدی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر احمد حواری|ذکر احمد حواری قدس الله روحه]] | یادداشت =[[تذکرة الاولیاء]] }} آن عالم فرع و اصل ، آن حاکم وصل و فصل ، آن ستوده رجال ، آن ربوده حلال ، آن بحقیقت ولی شیخ وقت ، فتح موصلی رحمةالله علیه ، از بزرگان مشایخ بود و صاحب همت بود و عالی قدر و در ورع و مجاهده بغایت بود و حزنی و خوفی غالب داشت و انقطاع از خلق و خود را پنهان می داشت از خلق تا حدی که دسته کلید برهم بسته بود بر شکل بازرگانان هرکجا رفتی در پیش سجاده بنهادی تا کسی ندانستی که او کیست وقتی دوستی از دوستان حق تعالی بدو رسید ، او را گفت بدین کلیدها چه می گشایی که بر خود بسته ای ! از بزرگی سوال کردند که فتح را هیچ علم هست ؟ گفت او را بسنده است علم که ترک دنیا کرده است بکلی . ابو عبدالله بن جلا گوید که در خانه سری بودم چون پاره ای از شب بگذشت جامه های پاکیزه در پوشید و ردا برافکند . گفتم : درین وقت کجا می روی ؟ گفت : به عیادت فتح موصلی . چون بیرون آمد عسس بگرفتش و بزندان برد . چون روز شد فرمودند که محبوسانرا چوب زند . چون جلاد دست برداشت تا او را بزند . دستش خشک شد . نتوانست جنبانیدن . جلاد را گفتند چرا نمی زنی؟ گفت : پیری برابر من ایستاده است و می گوید تا براو نزنی ، دست من بی فرمان شد بنگریستند فتح موصلی بود ، سری را نزد او بردند و رها کردند . نقلست که روزی فتح را سوال کردند از صدق ، دست د رکوره آهنگری کرد پاره ای آهن تافته بیرون آورد و بر دست نهاد. گفت : صدق اینست . فتح گفت :امیرالمومنین علی را بخواب دیدم . گفتم مرا وصیتی کن . گفت :ندیدم چیزی نیکوتر از تواضع که توانگر کند مرد درویش را بر امید ثواب حق . گفتم : بیفزای ، گفت : نیکوتر ازین کبر درویش است بر توانگران از غایت اعتماد که او دارد بر حق ، نقلست که فتح گفت وقتی در مسجد بودم با یاران ، جوانی در آمد با پیراهنی خلق و سلام کرد . و گفت : غریبانرا خدای باشد و بس ، فردا به فلان محلت بیای و خانه من نشان خواه و من خفته باشم ، مرا بشوی و این پیراهن را کفن کن و بخاک دفن کن . برفتم چنان بود او را بشستم و آن پیراهن را کفن کردم و دفن کردم می خواستم که بازگردم ، دامنم بگرفت و گفت اگر مرا ای فتح برحضرت خدای منزلتی بود ترا مکافات کنم برین رنج که دیدی . پس گفت مرد بر آن بمیرد که بر آن زیسته باشد . این بگفت و خاموش شد. نقلست که یک روز می گریست ، اشکهای خون آلود از دیدگان می بارید ، گفتند یا فتح چرا پیوسته گریانی ؟ گفت : چون از گناه خود یاد می کنم خون روان می شود از دیده من که نباید که گریستن من به ریا ، بود نه باخلاص . نقلست که کسی فتح را پنجاه درم آورد .گفت در خبر است که هرکه را بی سوال چیزی دهند و رد کند برحق تعالی رد کرده است . یک درم بگرفت و باقی باز داد و گفت با سی پیر صحبت داشتم که ایشان از جمله ابدال بودند همه گفتند که به پرهیز از صحبت خلق و همه به کم خوردن ، فرمودند ، و گفت : ای مردمان نه هرکه طعام و شراب از بیمار باز گیرد بمیرد . گفتند :بلی ، گفت همچنین دل که از علم و حکمت و سخن مشایخ باز گیرد بمیرد و گفت وقتی سوال کردم از راهبی که راه بخدای چگونه است ؟ گفت چون روی براه وی آوردی آنجاست و گفت اهل معرفت آن قومند که چون سخن گویند از خدای گویند و چون عمل کنند برای خدای کنند و چون طلب کنند از خدای طلب کنند و گفت هرکه مداومت کند بر ذکر دل ، آنجا شادی محبوب پدید آید و هرکه خدایرا برگزیند بر هوای خویش از آنجا دوستی خدای تعالی پدید آید و هرکه را آرزومندی بود به خدای روی بگرداند از هرچه جز اوست . نقلست که چون فتح وفات کرد او را بخواب دیدند ، گفتند خدای با تو چه کرد ؟ گفت : خداوند تعالی فرمود که چرا چندین گریستی؟ گفتم الهی از شرم گناهان . فرمود یا فتح فرشته گناه ترا فرموده بودم که تا چهل سال هیچ گناه بر تو ننویسد از بهر گریستن تو . رحمةالله علیه . 75hiiftmlsip1zjiucdziuz01dd32he تذکرة الاولیاء/ذکر احمد حواری 0 29617 302430 167685 2026-10-05T20:50:18Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار عطار نیشابوری]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302430 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = ذکر احمد حواری قدس الله روحه | مؤلف = عطار نیشابوری | قسمت = | قبلی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر فتح موصلی قدس الله روحه العزیز|ذکر فتح موصلی قدس الله روحه العزیز]] | بعدی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر احمد خضرویه قدس الله روحه العزیز|ذکر احمد خضرویه قدس الله روحه العزیز]] | یادداشت =[[تذکرة الاولیاء]] }} آن شیخ کبیر ، آن امام خطیر آن زین زمان ، آن رکن جهان ، آن ولی قبه تواری قطب وقت ، احمد حواری ، رحمةالله علیه یگانه وقت بود و در جمله فنون علوم عالم بود و در طریقت بیانی عالی داشت و در حقایق معتبر بود و در روایات و احادیث مقتدا بود و رجوع اهل عهد در واقعیات بدو بود و از اکابر مشایخ شام بود و بهمه زبانها محمود بود تا بحدی که جنید گفت : احمد حواری ریحان شام است و از مریدان ابوسلیمان دارائی بود و با سفیان عیینه صحبت داشته بود و سخن او را در دلها اثری عجب بود و در ابتدا بتحصیل علم مشغول بود تا در علم بدرجه کمال رسید ، آنگاه کتب را برداشت و بدریا برد و گفت نیکو دلیل و راه بری بودی ما را ، اما از پس رسیدن مقصود ، مشغول بودن بدلیل محال بود که دلیل ، تا آنگاه باید که مرید در راه بود چون به پیشگاه پدید آمد درگاه و راه را چه قیمت ؟ پس کتب را بدریا رها کرد و بسبب آن رنجهای عظیم کشید و مشایخ گفتند آن د رحال سکر بود . نقلست که میان سلیمان دارائی و احمد حواری عهد بود که به هیچ چیز ویرا مخالفت نداد سه بار بگفت . بوسلیمان بگفت برو و در آنجا بنشین ، چون برین حال ساعتی بر آمد یاد آمدش ، گفت احمد را طلب کنید طلب کردند نیافتند . گفت : در تنور بنگرید که با من عهد دارد که به هیچ چیز مرا مخالفت نکند . چون بنگریستند در تنور بود موئی بر وی نسوخته بود . نقلست که گفت حوری را به خواب دیدم ، نوری داشت که می درفشید . گفتم ای حوری ، روئی نیکو داری . گفت : آری یا احمد ، آن شب که بگریستی من آن آب دیده تو در روی خود مالیدم روی من چنین شد و گفت بنده تایب نبود تا پشیمان نبود بدل و استغفار نکند بزبان و از عهده مظالم بیرون نیاید تا جهد نکند در عبادت . چون چنین بود که گفتم از توبه و اجتهاد زهد و صدق برخیزدو از صدق توکل برخیزد و از توکل استقامت برخیزد و از استقامت معرف برخیزد بعد از آن لذت انس بود بعد زا انس حیا بود بعد از حیا خوف بود از مکر و استدراج و در جمله این احوال ا زدل او مفارقت نکند از خوف آنکه نباید که این احوال برو زوال آید و از لقای حق بازماند و گفت هرکه بشناسد آنچه ازو باید ترسید آسان شود بر وی دور بودن ا زهرچه او را نهی کرده اند از آن ، و گفت هرکه عاقل تر بود به خدای عارف تر بود و هرکه به خدای عارف تر بود زود بمنزل رسد و گفت رجا ، قوت خایفان است و گفت فاضلترین گریستن ، گریستن بنده بود در فوت شدن اوقاتی که نه بر وجه بوده باشد و گفت هرکه بدنیا نظر کند بنظر ارادت و دوست حق تعالی او را نور فقر و زهد از دل او بیرون برد و گفت دنیا چون مزبله ای است و چایگاه جمع آمدن سگان است و کمتر از سگ باشد آنکه بر سر معلوم دنیا نشیند از آنکه سگ از مزبله ، چون حاجت خود روا کند سیر شود بازگردد . و گفت : هرکه نفس خویش را نشناسد او در دین خویش در غرور بود . و گفت : مبتلا نگرداند حق تعالی هیچ بنده ای را به چیزی سخت تر از غفلت و سخت دلی . و گفت : انبیا مرگ را کراهیت داشته اند که از ذکر حق بازمانده اند . و گفت : دوستی خدای دوستی طاعت خدای بود . و گفت : دوستی خدای را نشانی هست و آن دوستی طاعت اوست . و گفت : هیچ دلیل نیست بر شناختن خدیا جز خدای اما دلیل طلب کردن برای آداب خدمتست . و گفت : هرکه دوست دارد که او را بخیر بشناسد با نیکویی او را یاد کنند او مشرکست در عبادت خدای تعالی بنزدیک این طایفه از بهر آنکه هر که خدای را بدوستی پرستد دوست ندارد که خدمت او را هیچ کس بیند جز مخدوم او . والسلام . n3i0tq6fld7x4wq8tle2xze4ip4cbve تذکرة الاولیاء/ذکر احمد خضرویه 0 29618 302431 167686 2026-10-05T20:50:19Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار عطار نیشابوری]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302431 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = ذکر احمد خضرویه قدس الله روحه العزیز | مؤلف = عطار نیشابوری | قسمت = | قبلی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر احمد حواری|ذکر احمد حواری قدس الله روحه]] | بعدی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر ابوتراب نخشبی|ذکر ابوتراب نخشبی قدس الله روحه]] | یادداشت =[[تذکرة الاولیاء]] }} آن جوانمرد راه ، آن پاکباز درگاه آن متصرف طریقت ، آن متوکل بحقیقت ، آن صاحب فتوت شیخی احمد خضرویه بلخی ، رحمةالله علیه ، از معتبران مشایخ خراسان بود و از کاملان طریقت بود و از مشهوران فتوت بود و از سلطانان ولایت و از مقبولان جمله فرقت بود و در ریاضت مشهور بود و در کلمات عالی مذکور بود و صاحب تصنیف بود وهزار مرید داشت که هر هزار بر آب می رفتند و بر هوا می پریدند و در ابتدا مرید حاتم اصم بود و با ابو تراب صحبت داشته بود و برحفص را دیده بود . بو حفص را پرسیدند که ازین طایفه که را دیدی ؟ گفت : هیچ کس را ندیدم ، بلند همت تر و صادق احوال تر که احمد جامه برسم لشکریان پوشیدی و فاطمه که عیال او بود اندر طریقت آیتی وبد و از دختران امیر بلخ بود توبت کرد و بر احمد کس فرستاد که مرا از پرد بخواه ، احمد اجابت نکرد دیگر بار کس فرستاد که ای احمد من ترا مردانه تر ازین دانستم راه بر باش نه راه بر ، احمد کس فرستاد و از پدر بخواست . پدر بحکم تبرک او را باحمد داد . فاطمه بترک شغل دنیا بگفت و بحکم عزلت با حمد بیارامید تا احمد را قصد زیارت بایزید افتاد . فاطمه باوی برفت چون پیش بایزید اندر آمدند ، فاطمه نقاب از روی برداشت و با ابو یزید سخن می گفت احمد از آن متغیر شد و غیرتی بر دلش شد . گفت ای فاطمه این چه گستاختی بود که با بایزید کردی ؟ فاطمه گفت :از آنکه تو محرم طبیعت من یو بایزید محرم طریقت من . از تو بهوا برسم و از وی بخدای رسم و دلیل سخن ایسنت که او از صحبت من بی نیاز است و تو بمن محتاجی و پیوسته بایزید با فاطمه گستاخ می بودی تا روزی بایزید را چشم بر دست فاطمه افتاد که حنا بسته بود . گفت : یا فاطمه از برای چه حنا بسته ای . گفت : یا بایزید تا این غایت تو دست و حنای من ندیده بودی مرا بر تو انبساط بود . اکنون که چشم تو بر اینها افتاد صحبت ما با تو حرام شد و اگر کسی را اینجا خیالی رود پیش ازین گفته ام . بایزید گفت از خداوند درخناست کرده ام تا زنانرا بر چشم من چو دیوار گرداند و بر چشم من یکسان گردانیده است چون کسی چنین بود او کجا زند بیند . پس احمد و فاطمه از آنجا بنشابور آمدند و اهل نیشابور را با احمد خوش بود و چون یحیی معاذ رازی رحمةالله علیه بنشابور آمد و قصد بلخ داشت احمد خواست که او را دعوتی کند . با فاطمه مشورت کرد که دعوت یحیی را چه باید کرد ! فاطمه گفت چندین گاو و گوسفند و حوائج و چندین شمع و عطر و با این همه چند حر نیز بباید . احمد گفت باری کشتن خر چرا ؟ گفت چون کریمی بمهمان آید باید که سکگان محلت را از آن نصیبی بود این فاطمه در فتوت جنان بود لاجرم بایزید گفت هرکه خواهد که تا مردی بیند پنهان در لباس زنان گو در فاظطمه نگر . نقلست که احمد گفت مدتی مدید نفس خویش را قهر کردم ، روزی جماعتی بغزا می رفتند . رغبتی عظیم در من پدید آمد و نفس نشاط نیاید این مگر آنست که او را پیوسته در روزه می دارم از گرسنگی طاقتش نمانده است می خواهد تا روزه گشاید . گفتم به سفر روزه نگشایم . گفت :روا دارم . عجب داشتم . گفتم : مگر از بهر آن می گوید که من او را بنماز شب فرمایم . خواهد که بسفر رود تا بشب بخسبد و گفتم تا روز بیدار دارمت . گفت : روا دارم عجب داشتم و تفکر کردم که مگر از آن می گوید تا با خلق بیامیزد که ملول گشته است در تنهایی تا بخلق انسی یابد . گفتم هرکهجا ترا برم ترا بکرانه فرود آرم و با خلق ننشینم . گفت :روا دارم . عاجز آمدم و بتضرع بحق بازگشتم . تا از مکر وی مرا آگاه کند یا او را مقر آورد تا چنین گفت که تو مرا بخلافهای مراد هر روزی صد بار همی کشی و خلق آگاه نی آنجا ، باری د رغزو بیکبار کشته شوم و باز رهم و همه جهان آواره شود که زهی احمد خضرویه که او را بکشتند و شهادت یافت گفت سبحان آن خدائی که نفسی آفرید بزندگانی منافق و از پس مرگ هم منافق نه بدی« جهان اسلام خواهد آورد و نه بدان جهان ، پنداشتم که طاعت می چویی ندانستم که زنار می بندی و خلاف او که می کردم زیادت کردم . نقلست که گفت یکبار ببادیه بر توکل براه حج درآمدم . پاره ای بفتم ، خار مغیلان در پایم شکست . بیرون نکردم گفتم توکل باطل شود همچنان لنگان لنگان بمکه رسیدم و حج بگزاردم و همچنان بازگشتم و جمله راه از وی چیزی بیرون می آمد و من برنجی تمام می رفتم . مردمان بدیدندو آن خار از پایم بیرون کردند . پایم مجروح شد . روی ببسطام نهادم بنزدیک بایزید در آمدم بایزید را چشم برمن افتاد . تبسمی بکرد و گفت آن اشکیل که بر پایت نهادند چه کردی ؟ گفتم اختیار خویش باختیار او بگذاشتم شیخ گفت ای مشرک اختیار من می گویی یعنی ترا نیز وجودی و اختیاری هست این شرک نبود ! نقلست که گفت عز درویش یخویش را پنهان دار . پس گفت درویشی در ماه رمضان یکی توانگری بخانه برد و در خانه وی بجز نانی خشک نبود . توانگر بازگشت صره زر بدو فرستاد . درویش آن زر را باز فرستاد و گفت این سزای آنکس است که سر خویش با چون تویی آشکارا کند ما این درویشی بهر دوجهان نفروشیم . نقلست که دزدی در خانه او آمد بسیار بگشت هیچ نیافت خواست که نومید بازگردد احمد گفت ای برنا دلو برگیر و آب برکش از چاه و طهارت کن و بنماز مشغول شو تا چون چیزی برسد بتو دهم تا تهی دست از خانه ما بازنگردی . برنا همچنین کرد . چون روز شد خواجه صدر دینار بیاورد و به شیخ داد . شیخ گفت : بگیر این جزاء یک شبه نماز تست دزد را حالتی پدید آمد لرزه بر اندام او افتاد . گریان شد و گفت راه غلط کرده بودم ی: شب از برای خدای کار کردم مرا چنین اکرام کرد . توبه کرد و به خدای بازگشت و زر را قبول نکرد و از مریدان شیخ شد . نقلست که یکی از بزرگان گفت : احمد خضرویه را دیدم در گردونی نشسته به زنجیرهای زرین ، آن گردون را فرشتگان می کشیدند در هوا . گفتم شیخا بدین منزلت بکجا می بری ؟ گفت بزیارت دوستی ، گفتم ترا با چنین مقامی بزیارت کسی می باید رفت ؟ گفت اگر من نروم او بیاید درجه زایران او را بود نه مرا . نقلست که یکبار در خانقاهی می آمد با جامه خلق و از رسم صوفیان فارغ . بوظایف حقیقت مشغول شد اصحاب آن خانقاه بباطن با او انکار کردند و با شیخ خود می گفتند که او اهل خانقاه نیست . تا روزی احمد سرچاه آمد دلوش در چاه افتاد . او را برنجانیدند . احمد بر شیخ آمد و گفت : فاتحه ای بخوان تا دلو از چاه برآید . شیخ متوقف شد که این چه التماس است؟ احمد گفت :اگر تو برنمی خوانی اجازت ده تا من برخوانم . شیخ اجازت داد . احمد فاتحه برخواند . دلو به سرچاه آمد . شیخ چون آن بدید ، کلاه بنهاد و گفت: ای جوان! تو کیستی که خرمن جاه من در برابر دانه تو کاه شد ؟ گفت : یاران را بگوی تا به چشم کمی در مسافران نگاه نکنند که من خود رفتم . نقل است که مردی به نزدیک او آمد . گفت : رنجورم و درویش . مرا طریقی بیاموز تااز این محنت برهم . شیخ گفت : نام هر پیشه ای که هست بر کاغذ بنویس و در توبره ای کن تا نزدیک من آر. آن مرد جمله پیشه ها بنوشت و بیاورد . شیخ دست بر توبره کرد . یکی کاغذ بیرون کشید . نام دزدی برآنجا نوشته بود . گفت : تو را دزدی باید کرد . مرد در تعجب بماند . پس برخاست . به نزدیک جماعتی رفت که بر سر راهی دزدی می کردند . گفت :مرا بدین کار رغبت است ، چون کنم ؟ ایشان گفتند : این کار را یک شرط است ، که هر چه ما به تو فرماییم بکنی . گفت :چنین کنم که شما می گویید . چند روز با ایشان می بود تا روزی کاروانی برسیدند . آن کاروان را بزدند .یکی را از این کاروانیان که مال بسیار بود او را بیاوردند . این نوپیشه را گفتند : این را گردن بزن . این مرد توقفی کرد. با خود گفت :این میر دزدان چندین خلق کشته باشد . من او را بکشم بهتر که این مرد بازرگان را . آن مرد را گفت :اگر به کاری آمده ای آن باید کرد که مافرماییم ؛ و اگر نه پس کاری دیگر رو . گفت : چون فرمان می باید برد فرمان حق برم ، نه فرمان دزد . شمشیر بگرفت و آن بازرگان را بگذاشت و آن میر دزدان را سر از تن جدا کرد . دزدان چون آن بدیدند بگریختند و آ« بارها به سلامت بماند و آن بازرگان خلاص یافت و او را زر و سیم بسیار داد چنانکه مستغنی شد . نقل است که وقتی درویشی به مهمانی احمد آمد . شیخ هفتاد شمع برافروخت . گتف : مرا این هیچ خوش نمی آید که تکلف با تصوف نسبت ندارد . احمد گفت :برو و هرچه نه از بهر خدای برافروخته ام تو آن را بازنشان . آن شب آن درویش تا بامداد آب و خاک می ریخت که از آن هفتاد شمع یکی را نتوانست کشت . دیگر روز آن درویش را گفت : این همه تعجب چیست ؟ برخیز تا عجایب بینی . می رفتند تا به درکلیسایی موکلان ترسایان نشسته بودند . چون احمد را بدیدند - و اصحاب او را - مهتر گفت : درآیید. ایشان دررفتند . خوانی بنهاد . پس احمد را گفت : بخور! گفت : دوستان با دشمنان نخورند . گفت :اسلام عرضه کن . پس اسلام آورد و از خیل او هفتاد تن اسلام آوردند . آن شب بخفت . به خواب دید که حق تعالی گفت :ای احمد !از برای ما هفتاد شمع برافروختی ، ما از برای تو هفتاد دل به نور شعاع ایمان برافروختیم . نقل است که احمد گفت :جمله خلق را دیدم که چون گاو و خر از یکی آخور علف می خوردند . یکی گفت :خواجه ! پس تو کجا بودی؟ گفت :من نیز با ایشان بودم . اما فرق آن بود که ایشان می خوردند و می خندیدند و بر هم می جستند و می ندانستند و من می خورم و می گریستم و سر بر زانو نهاده بودم و می دانستم . و گفت :هر که خدمت درویشان کند به سه چیز مکرم شود ؛ تواضع ، و حسن ادب ، و سخاوت . و گفت :هرکه خواهد خدای تعالی با او بود گو صدق را ملازم باش که می فرماید ان الله مع الصادقین . و گفت : هر که صبر کند بر صبر خویش ، او صابر بود نه آنکه صبر کند و شکایت کند . و گفت : صبر زاد مضطران است و رضا درجه عارفان است . و گفت : حقیقت معرفت آن است که دوست داری او را به دل ، و یاد کنی او را ، به زبان و همت بریده گردانی از هرچه غیر اوست . و گفت : نزدیکترین کس به خدای آن است که خلق او بیشتر است . و گفت : نیست کسی که حق او را مطالبت کند به آلای خویش جز کسی که او را مطالبت کند به نعمای خویش. و ازو پرسیدند : علامت محبت چیست ؟ گفت : آنکه عظیم نبود هیچ چیز از دو کون در دل او از بهر آنکه دل پر بود از ذکر خدای ؛ و آنکه هیچ آرزویی نبود او را مگر خدمت او از جهت آنکه نبیند عز دنیا و آخرت ، مگر در خدمت او ؛ و آنکه نفس خویش را غریب بیند و اگر چه در میان اهل خویش بود از جهت آنکه هیچ کس به آنچه او در آن است موافق او نبود در خدمت دوست او . و گفت : دلها رونده است تا گرد عرش گردد یا گرد پاکی . و گفت : دلها جایگاههاست . هرگاه از حق پر شود پدید آورد زیادتی انوار آن بر جوارح ؛ و هرگاه که از باطل پر شود پدید آورد زیادتی ظلمات آن بر جوارح . و گفت : هیچ خواب نیست گرانتر از خواب غفلت و هیچ مالک نیست به قوت تر از شهوت و اگر گرانی غفلت از نبود هرگز شهوت ظفر نیابد . و گفت : تمامی بندگی در آزادی است و در تحقیق بندگی آزادی تمام شود . و گفت : شما را در دنیا و دین در میان دو متضاد زندگانی باید کرد . و گفت : طریق هویدا است و حق روشن است و داعی شنونده است ، پس بعد از این تحیری نیست الا از کوری. پرسیدند : کدام عمل فاضلتر است ؟ گفت : نگاه داشتن سر است از التفات کردن به چیزی غیر الله . و یک روز در پیش او بر خواندند ففروا الی الله . گفت : تعلیم می دهند بدانکه بهترین مفری ، درگاه خدای است . و کسی گفت : مرا وصیتی کن . گفت :بمیران نفس را تا زنده گردانندش . چون او را وفات نزدیک آمد ، هفتصد دینار وام داشت . همه به مساکین و به مسافران داده بود . در نزع افتاد . غریمانش به یکبار بر بالین او آمدند . احمد در آن حال در مناجات آمد . گفت : الهی مرا می بری و گرو ایشان جای من است ، و من در گروم به نزدیک ایشان . چون وثیقت ایشان می ستانی کسی را برگمار تا به حق ایشان قیام نماید ، آنگاه جان من بستان . در این سخن بود که کسی در بکوفت و گفت : غریمان شیخ بیرون آیند . همه بیرون آمدند و زر خویش تمام بگرفتند . چون وام گزارده شد جان از احمد جدا شد ، رحمة الله علیه . 3wvy3e3ek3yw4wtng0td2a85kv16oxx تذکرة الاولیاء/ذکر ابوتراب نخشبی 0 29619 302425 167679 2026-10-05T20:50:17Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار عطار نیشابوری]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302425 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = ذکر ابوتراب نخشبی قدس الله روحه | مؤلف = عطار نیشابوری | قسمت = | قبلی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر احمد خضرویه قدس الله روحه العزیز|ذکر احمد خضرویه قدس الله روحه العزیز]] | بعدی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر یحیی معاذ رازی قدس الله روحه العزیز|ذکر یحیی معاذ رازی قدس الله روحه العزیز]] | یادداشت =[[تذکرة الاولیاء]] }} آن مبارز بلا ، آن عارف صدق و صفا ، آن مرد میدان معنی ، آن فرد ایوان تقوی ، آن محقق حق و نبی ، قطب وقت ابوتراب نخشبی رحمةالله علیه ، از عیار پیشگان طریقت بود ، و از مجردان راه بلا بود و از سیاحان بادیه فقر بود ، و از سیدان این طایفه بود ، و از اکابر مشایخ خراسان بود ، و درمجاهده و تقوی قدمی راسخ داشت ، و در اشارات و کلمات نفسی عالی داشت . چهل موقف ایستاده بود و در چندین سال هرگز سر بر بالین ننهاده بود ، مگر در حرم . یکبار در سحرگاه به خواب شد . قومی از حوران خواستند که خویشتن بر او عرضه کنند . شیخ گفت :ما را چندان پروایی هست به غفور که پروای حور ندارم . حوران گفتند : ای بزرگ ! هرچند چنین است اما یاران ما را شماتت کنند که بشنوند ما را پیش تو قبولی نبود. تا رضوان جواب داد کی: ممکن نیست این عزیزان پروای شما بود . بروید تا فردا که در بهشت قرار گیرد و بر سریر ممکلت نشیند آنگاه بیایید و تقصیری که در خدمت رفته است به جای آرید . بوتراب گفت : ای رضوان ! اگر خود به بهشت فرو آیم گو خدمت کنید . ابن جلا گوید : بوتراب در مکه آمد . تازه روی بود . گفتم : طعام کجا خورده ای ؟ گفت : به بصره ، و دیگر به بغداد ، و دیگر اینجا. و ابن جلا گوید : سیصد پیر را دیدم . در میان ایشان هیچ کس بزرگتر از چهارتن نبود . اول ایشان بوتراب بود . نقل است که چون از اصحاب خویش چیزی دیدی که کراهیت داشتی خود توبه کردی و در مجاهده بیفزودی و گفتی : این بیچاره به شومی من در این بلا افتادست . و اصحاب را گفتی : هرکه از شما مرقعی پوشید سوال کرد ، وهرکه اندر خانقاه نشست سوال کرد ، و هرکه از مصحف قرآن خواند سوال کرد. یک روز یکی از اصحاب وی دست به پوست خربزه ای دراز کرد و سه روز بود تا چیزی نخورده بود . گفت : تو برو که تصوف را نشایی . تو را به بازار باید شد . و گفت : میان من و خدای عهدی است که چون دست به حرام دراز کنم مرا از آن بازدارد . و گفت : هیچ آرزو بر دل من دست نبرده است ، مگر وقتی در بادیه می آمدم . آرزوی نان گرم و خایه مرغ بر دلم گذر کرد . اتفاق افتاد که راه گم کردم . به قبیله ای افتادم . جمعی ایستاده بودند و مشغله می کردند . چون مرا بدیدند در من آویختند و گفتند : کالای ما برده ای . و کسی آمده بود و کالای ایشان برده بود . شیخ را گرفتند و دویست چوب بزدند . در میان چوب زدن پیری از آن موضع بگذشت . دید یکی را می زدند . به نزدیک او شد . بدانست که او کیست . مرقع بدرید و فریاد برداشت و گفت : شیخ الشیوخ طریقت است . این چه بی حرمتی است ؟ این چه بی ادبی است که با سید همه صدیقان طریقت کردید ؟ آن مردمان فریاد کردند و پشیمانی خوردند و عذر خواستند . شیخ گفت : ای برادران ! به حق وفای اسلام که هرگز وقتی بر من گذر نکرد خوشتر از این وقت ، سالها بود تا می خواستم که این نفس به کام خویش ببینم . بدان آرزو اکنون رسیدم . پس پیر صوفی دست او بگرفت و او را به خانقاه بردو دستوری خواست تا طعامی بیاورد . برفت و نان گرم و خایه مرغ بیاورد . گفت : ای نفس ! هر آرزویی که بر دل تو خواهد گذشت بی دویست تازیانه نخواهد بود . نقل است که بوتراب را چند پسر بود ؛ و در عهد او گرگ مردم خوار پدید آمده بود . چند پسرش را بدرید . یک روز به سجاده نشسته بود . گرگ قصد او کرد . او را خبر کردند . همچنان بود . گرگ چون او را بدید بازگشت . نقل است که یکبار با مریدان در بادیه می رفت. اصحاب تشنه شدند . خواستند که وضو سازند . به شیخ مراجعت کردند . شیخ خطی بکشید ، آب برجوشید و وضو ساختند . ابوالعباس سیرمی گوید : با بوتراب در بادیه بودم . یکی از یاران گفت مرا تشنه است . پای بر زمین زد . چشمه ای آب پدید آمد . مرد گفت : مرا چنان آرزوست که به قدح بخورم . دست بر زمین زد قدحی برآمد از آبگینه سپید که از آن نیکوتر نباشد . وی از آن آب بخورد و یاران را آب داد و آن قدح تا به مکه با ما بود. بوتراب ابوالعباس را گفت : اصحاب تو چه می گویند در این کارها که حق تعالی با اولیای خویش می کند از کرامات ؟ گفت :هیچکس ندیدم که به دین ایمان آورد الا اندکی . گفت : هرکه ایمان نیارد به دین کافر بود . و یکابر مریدان گفتند : گریز نیست از قوت شیخ . گفت : گریز نیست از آنکه از او گریز نیست . بوتراب گفت : شبی در بادیه می رفتم - تنها - شبی تاریک بود . ناگاه سیاهی پیش آمد . چندانکه مناره ای ترسیدم . چون او را بدیدم گفتم : تو پری هستی یا آدمی؟ گفت : تو مسلمانی یا کافری؟ گفتم : مسلمان . گفت : مسلمان جز خدای از چیزی نترسد . شیخ گفت : دل من به من بازآمد . دانستم که فرستاده غیب است . تسلیم کردم و خوف از من برفت . و گفت : غلامی دیدم در بادیه بی زاد و راحله . گفتم : اگر یقین نیستی با او هلاک شود . پس گفتم : یا غلام به چنین جای می روی بی زاد ؟ گفت : ای پیر! سربردار تا جز خدای هیچ کس را بینی. گفتم : اکنون هرکجا خواهی برو . و گفت : مدت بیست سال نه از کسی چیزی گرفتم و نه کسی را چیزی دادم . گفتند : چگونه ؟ گفت : اگر می گرفتم از وی گرفتم و اگر می دادم بدو می دادم . و گفت : روزی طعامی برمن عرضه کردند ، منع کردم . چهارده روز گرسنه ماندم ، از شومی آنکه منع کردم . و گفت : هیچ نمی دانم مرید را مضرتر از سفرکردن بر متابعت نفس و هیچ فساد به مرید راه نیافت الا به سبب سفرهای باطل . و گفت : حق تعالی فرموده است که دور باشید از کبایر ، و کبایر نیست الا دعوی فاسد و اشارت باطل و اطلاق کردن عبارات و الفاظ میان تهی بی حقیقت . ثم قال قال الله تعالی و ان الشیاطین لیوحون الی اولیاءهم لیجادلوکم . و گفت : هرگز هیچکس به رضای خدای نرسد اگر یک ذره دنیا را در دل او مقدار بود . و گفت : چون بنده صادق بود در عمل حلاوت یابد ، پیش از آنکه عمل کند و اگر اخلاص به جای آورد در آن حلاوت یابد ، در آن وقت که آن عمل کند . و گفت : شما سه چیز دوست می دارید و از آن شما نیست نفس را دوست می دارید و نفس از آن خدای است ، و روح را دوست می دارید و روح از آن خدای است ، و مال را دوست می دارید و مال از آن خدای است . و دو چیز طلب می کنید و نمی یابید : شادی و راحت. و این هردو در بهشت خواهد بود . و گفت : سبب وصول به حق هفده درجه است . ادنای آن اجابت است و اعلای آن توکل کردن به خدای تعالی به حقیقت . و گفت : توکل آن است که خویشتن را در دریای عبودیت افگنی ، دل در خدای بسته داری . اگر دهد شکر گویی و اگر بازگیرد صبر کنی . گفت : هیچ چیز عارف را تیره نکند و همه تیرگیها با او روشن بود . و گفت : از دلها دلی است که زنده به نور فهم خدای است . و گفت : قناعت گرفتن قوت از خدای است . و گفت : هیچ چیز نیست از عبادات نافعتر از اصلاح خواطر . و گفت : اندیشه خویش را نگاه دار زیرا که مقدمه همه چیزها است که هرکه را اندیشه درست شد بعد از آن هرچه بر وی برود از افعال و احوال همه درست بود . و گفت : حق تعالی گویا گرداند علما را در هر روزگاری مناسب اعمال اهل روزگار. و گفت : حقیقت غناآن است که مستغنی باشی از هرکه مثل توست ، و حقیقت فقر آن است که نیازمند باشی به هرکه مثل توست . نقل است که کسی گفتش :تو را هیچ حاجت هست به من ؟ بردار. شیخ گفت : مرا چون به تو و مثل تو حاجت بود که مرا به خدای حاجت نیست . یعنی در مقام رضایم ؛ راضی را با حاجت چه کار. و گفت : فقیر آن است که قوت او آن بود که بیابد و لباس او آن بود که عورتی بپوشد و مسکن او آن بود که در آنجا باشد . نقل است که وفات او در بادیه بصره بود و از پس او به چندین سال جماعتی بدو رسیدند او را دیدند بر پای ایستاده و روی به قبله کرده و خشک شده و رکوه ای پیش نهاده و عصا در دست گرفته و هیچ سباعی گرد او نگشتی ؛ رحمةالله علیه. 77y3xck2qcjevqre202q27cd7hpwgud تذکرة الاولیاء/ذکر یحیی معاذ رازی 0 29620 302458 167717 2026-10-05T20:50:27Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار عطار نیشابوری]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302458 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = ذکر یحیی معاذ رازی قدس الله روحه العزیز | مؤلف = عطار نیشابوری | قسمت = | قبلی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر ابوتراب نخشبی|ذکر ابوتراب نخشبی قدس الله روحه]] | بعدی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر شاه شجاع کرمانی|ذکر شاه شجاع کرمانی قدس الله روحه]] | یادداشت =[[تذکرة الاولیاء]] }} آن چشمه روضه رضا ، آن نقطه کعبه رجا ، آن ناطق حقایق ، آن واعظ خلایق ، آن مرد مراد ؛یحیی معاذ رحمة الله علیه ، لطیف روزگار بود و خلقی عجب داشت و بسطی با قبض آمیخته و رجائی غالب . کار خایفان پیش گرفته و زبان طریقت و محبت بود ، و همتی عالی داشت و گستاخ درگاه بود ، و وعظی شافی داشت - چنانکه او را یحیی واعظ گفتندی - و در علم و عمل قدمی راسخ او را بود ، و به لطایف و حقایق مخصوص بود و به مجاهده و مشاهده موصوف و صاحب تصنیف بود ، و سخنی موزون و نفسی گیرا داشت تا به حدی که مشایخ گفته اند : خداوند را دو یحیی بود ، یکی از انبیا و یکی از اولیا . یحیی زکریا صلوات الله علیهما طریق خوف را چنان سپرد که همه صدیقان به خوف او از فلاح خود نومید شدند ؛ و یحیی معاذ طریق رجا را چنان سلوک کرد که دست همه مدعیان رجا را در خاک مالید. گفتند : حال یحیی زکریا معلوم است حال این یحیی چگونه بود ؟ گفت : چنین رسیده است که هرگز او را در طاعت ملالت نبوده است ، و بر وی کبیره ای نرفت ، و در معاملت و ورزش از خدای خطری عظیم داشت که کس طاقت آن نداشت . از اصحاب او گفتند : ای شیخ ! معاملت رجا و معاملت خایفان چیست ؟ گفت : بدانکه ترک عبودیت ضلالت بود و خوف و رجا دو قایمه ایمانند . محال باشد که کسی به ورزش رکنی از ارکان ایمان به ضلالت افتد . خایف عبادت کند - ترس قطیعت را -وراجی امید دارد وصلت را تا عبادت حاصل نباشد نه خوف درست آید و نه رجا ، و چون عبادت حاصل بود بی خوف و رجا نبود . و نخست کس از مشایخ این طایفه از پس خلفای راشدین که بر منبر شد او بود . نقل است که یکی روز بر منبر آمد . چهارهزار مرد حاضر بودند . بنگریست نیکو ، و از منبر فرود آمد . گفت : از برای آنکس که بر منبر آمدیم حاضر نیست . نقل است که برادری داشت . به مکه رفت و به مجاوری بنشست و به یحیی نامه ای نوشت که مرا سه چیز آرزو بود . دو یافتم ، یکی مانده است . دعا کن تا خداوند آن یکی نیز کرامت کند . مرا آرزو بود که آخر عمر خویش به بقعه فاضلتر بگذارم ، به حرم آمدم ، که فاضلتر بقاع است ؛ و دوم آرزو بود که مرا خادمی باشد تا مرا خدمت کند و آب وضوی من آماده دارد ، کنیزکی شایسته خدای مرا عطا داد ، سوم آرزوی من آن است که پیش از مرگ تو را ببینم . بود که خداوند این روزی کند . یحیی جواب نوشت : آنکه گفتی آرزوی بهترین بقعه بود تو را ، بهترین خلق باش و به هر بقعه که خواهی باش ، که بقعه به مردان عزیز است نه مردان به بقعه - و اما آنکه گفتی : مرا خادمی آرزو بود یافتم ، اگر تو را مروت بودی جوانمردی بودی ، خادم حق را خادم خویش نگردانیدی و از خدمت حق بازنداشتی و به خدمت خویش مشغول نکردی . تو را خادمی می باید بود ، مخدومی آرزو می کنی ؟ مخدومی از صفات حق است و خادمی از صفات بنده . بنده را بنده باید بود . چون بنده را مقام حق آرزو کرد فرعونی بود . و اما آنکه گفتی مرا آرزوی دیدار توست ، اگر تو را از خدای خبر بودی زا من تو را یاد نیامدی . با حق صحبت چنان کن که تو را هیچ جا برادر یاد نیاید - که آنجا فرزند قربان باید کرد - تا به برادر چه رسد . اگر او رایافتی من تو را به چه کار آیم ؟ و اگر نیافتی از من تو را چه سود ؟ نقل است که یکبار دوستی را نامه ای نوشت که دنیا چون خراب است و آخرت چون بیداری. هرکه به خواب بیند که می گرید ، تعبیرش آن بود که در بیداری بخندد و شاد گردد ، و تو در خواب دنیا بگری تا در بیداری آخرت بخندی و شاد باشی . نقل است که یحیی دختری داشت . روزی مادر راگفت : مرا فلان چیز می باید . مادر گفت : از خدای خواه . گفت : ای مادر ! شرم می دارم که بایست نفسانی خواهم از خدای . بیا تو بده که آنچه بدهی از آن او بود . نقل است که یحیی با برادری به در دهی بگذشت . برادرش گفت : خوش دهی است . یحیی گفت : خوشتر از این ده ، دل آنکس است که ازین ده فارغ است . استغنی بالملک عن الملک . نقل است که یحیی را به دعوتی بردند - او مردی بود که کم خوردی - چیزی نمی خورد . الحاح کردندش . گفت : یک درم تازیانه ریاضت از دست ننهیم که این هوای نفس ما در کمینگاه مکر خود نشسته است که اگر یک لحظه عنان به وی رها کنیم ما را در ورطه هلاک اندازد . شبی شمعی پیش او نهاده بودند . بادی درآمد و شمع را بنشاند . یحیی در گریستن آمد . گفتند : چرا می گریی ؟ هم این ساعت بازگیریم . گفت : از این نمی گریم . از آن می گریم که شمعهای ایمان و چراغهای توحید در سینه های ما افروخته اند . می ترسم که از مهب بی نیازی بادی درآید - همچنین و آن همه را فرونشاند . روزی به پیش او می گفتند :دنیا با ملک الموت به حبه ای نیرزد . گفت : غلط کرده اید ! اگر ملک الموت نیست نیرزدی . گفتند : چرا ؟ الموت جسر یوصل الحبیب الی الحبیب . گفت مرگ جسری است که دوست را به دوست می رساند . و یک روز بدین آیت پرسید که : آمنا برب العالمین . گفت : ایمان یک ساعته از محو کردن کفر دویست ساله عاجز نیامد . ایمان هفتاد ساله از محو کردن گناه هفتاد ساله کی عاجز آید ؟ و گفت : اگر خدای تعالی روز قیامت گوید : چه چیز خواهی ؟ گویم : خداوندا ! آن خواهم که مرا به قعر دوزخ فرستی و فرمایی تا از بهر من سراپرده های آتشین بزنند و در آن سراپرده تختی آتشین بنهند تا چون ما در قعر دوزخ بر سریر مملکت نشینیم دستوری فرمایی تا یک نفس بزنیم از آن آتش که در سر من ودیعت نهاده ای ، تا مالک را و خزنه دوزخ را با دوزخ جمله را به یکبار به کتم عدم برم و اگر این حکایت را از نص مسندی خواهی خبر یا مومن فان نورک اطفا لهبی تمام است . و گفت : اگر دوزخ مرا بخشند هرگز هیچ عاشق را نسوزم از بهر آنکه عشق خود او را صدبار سوخته است . سایلی گفت : اگر آن عاشق را جرم بسیار بود او را نسوزی ؟ گفت : نه ، که آن جرم به اختیار نبوده است ، که کار عاشقان اضطراری بود نه اختیاری. و گفت : هرکه شاد شود به خدمت خدای عزوجل جمله اشیا ، به خدمت او شاد شود و هرکه را چشم روشن بود به خدای جمله اشیا به نظر کردن در او روشن شود . و گفت : نیست کسی که در خدای متحیر شود همچون کسی که متحیر شود در عجایبی که بر او می گذرد . و گفت : خدای تعالی از آن کریمتر است که عارفان را دعوت کند به طعام بهشت ، که ایشان راهمتی است که جز به دیدار خدای سر فرو نیارد . و گفت : بر قدر آنکه خدای را دوست داری خلق تو را دوست دارند ؛ و بر قدر آنکه از خدای ترس داری خلق از تو ترس دارند ؛ و بر قدر آنکه به خدای مشغول باشی خلق به کار تو مشغول باشند و هرکه شرم داشته باشد از خدای در حال طاعت خدای عزوجل ، شرم کرم دارد که او را عذاب کند از بهر گناه . و گفت : حیای بنده حیای ندم بود و حیای خدای حیای کرم . و گفت : گمان نیکوی بنده به خدای بر قدر معرفت بود به کرم خدای ، و نبود هرگز کسی که ترک گناه کند برای نفس خویش که بر نفس خویش ترسد . چون کسی که ترک گناه کند از شرم خدای که می داند که خدای او را می بیند در چیزی که نهی کرده است . پس او از آن جهت اعراض کند نه از جهت خود . و گفت : گمان نیکو به خدای نیکوترین گمانهاست چون به اعمال شایسته و مراقبت به هم بود ، و اما اگر با غفلت و معاصی بود آن آرزو بود که او را در خطر اندازد . و گفت : از عمل نیکو گمان نیکو خیزد و از عمل بد گمان بد . و گفت : مغبون آنکس است که مهمل گذارد روزگار خویش به بطالت ، و مسلط گرداند جوارح خود را بر هلاکت ؛ و بمیرد پیش از آنکه به هوش آید از جنایت . و گفت : عبرت به خروار است و کسی که به عبرت نگرد به مثقال... و گفت : هرکه اعتبار نگیرد به معاینه پند نپذیرد به نصیحت ، و هرکه اعتبار گیرد به معاینه مستغنی گردد از نصیحت . و گفت : دورباش از صحبت سه قوم . یکی علمای غافل ؛ دوم قرای مداهن ، سوم متصوف جاهل . و گفت : تنهایی آرزوی صدیقان است . و انس گرفتن به خلق وحشت ایشان است . و گفت : سه خصلت از صفت اولیا است . اعتماد کردن بر خدای در همه چیزها ؛ و بی نیاز بودن بدو از همه چزها ؛ و رجوع کردن بدو در همه چیزها . و گفت : اگر مرگ را در بازار فروختندی و بر طبق نهادندی سزاوار بودی اهل آخرت را که هیچشان آرزو نیامدی و نخریدندی جز مرگ . و گفت : اصحاب دنیا را خدمت پرستاران و بندگان کند و اصحاب آخرت را خدمت احرار و ابرار و زهاد و بزرگواران کنند . و گفت : مرد حکیم نبود تا جمع نبود در او سه خصلت . یکی آنکه به چشم نصیحت در توانگر نگرد ، نه به چشم حسد ؛ دوم آنکه به چشم شفقت در زنان نگرد ، نه به چشم شهوت ، سوم آنکه به چشم تواضع در درویشان نگرد ، نه به چشم تکبر . و گفت : هر که خیانت کند خداری را در سر ، خدای پرده او را بدراند به آشکارا. و گفت : چون بنده انصاف خدا بدهد از نفس خویش خدای او را بیامرزد . و گفت : با مردمان سخن اندک گویید و با خدای سخن بسیار گویید . و گفت : چون عارف با خدای دست از ادب بدارد هلاک شود با هلاک شدگان . و گفت : هرکه را توانایی به خدای بود همیشه توانگر است و هرکه را توانگری به کسب خویش بود همیشه فقیر بود . به اول مجذوبان را می خواهد و به آخر مجاهدان را ، چنانکه گفت خدای را در سرا نعمت فضل است و در ضرا نعمت تطهیر . تو اگر بنده باشی در سرا باش. و گفت : عجب دارم از آن موحدان در دوزخ زبانه زن که چگونه می سوزد آتش از صدق توحید او . و گفت : سبحان آن خدایی که بنده گناه می کند و حق شرم از او دارد . و گفت : گناهی که تو را محتاج گرداند بدو ، دوست تر دارم از عملی که بدو نازند . و گفت : هرکه خدای را دوست دارد نفس را دشمن دارد . و گفت : ولی مرائی و منافقی نکند و چنین کس را دوست کم بود . و گفت : بد دوستی باشد که تو را حاجت آید چیزی از او پرسیدن ، یا او را گفتن مرا به دعا یاد دار یا در زندگانی که با او کنی حاجت آید مدارا کردن ، یآ حاجت آید به عذر خواستن از وی در زلتی که از تو ظاهر شود . و گفت : نصیب مومن از تو سه چیز باید که بود . یکی آنکه اگر منفعتی نتوانی رسانید مضرتی نرسانی ؛ و اگر شادش نتوانی گردانید باری اندوهگن نکنی ؛ و اگر مدحش نگویی باری نکوهش نکنی . و گفت : هیچ حماقت بیش از آن نیست که تخم آتش می اندازد و بهشت طمع می دارد . و گفت : یکی گناه بعد از توبه زشت تر بود از هفتاد گناه پیش از توبه . و گفت : گناه مومن که میان بیم و امید بود چون روباهی بود میان دو شیر . و گفت : بسنده است شما را از داروها ترک گناه . و گفت : عجب دارم از کسی که پرهیز کند از طعام از بیم بیماری . پس چرا پرهیز نکند از گناه از بیم عقوبت . و گفت : کرم خدای در آفریدن دوزخ ظاهرتر است از آنکه در آفریدن بهشت . از بهر آنکه هرچند بهشت وعده کرده است اگر بیم دوزخ نبودی یک تن به طاعت نباشدی . و گفت : دنیا جایگاه اشغال است و پیوسته بنده میان مشغولی و بیم است تا برچه قرار گیرد ؟ اماء بهشت و اماء دوزخ. و گفت : جمله دنیا دکان شیطان است . زنهار که از دکان او چیزی ندزدی که از پس درآید و از تو بازستاند . و گفت : جمله دنیا از اول تا آخر در برابر یک ساعت غم نیرزد . پس چگونه بود جمله عمر در غم بودن از او با نصیب اندک از او . و گفت : دنیا خمر شیطان است . هرکه از آن مست شد هرگز به هوش بازنیاید مگر -در میان لشگر خدای- روز قیامت ، در ندامت و خسران . و گفت : دنیا چون عروسی است و جوینده او چون مشاطه او و زاهد در او کسی بود که روی وی سیاه کند و موی او بکند و جامه او بدرد . و گفت : در دنیا اندیشه است و غم ؛ و در آخرت عذاب و عقاب . پس از او راحت کی خواهد بود . و گفت : خداوند می گوید از من شکایت مکنید . از غم دنیا شما را این پوشیده نیست که هردو جهان مراست و من شما را . و گفت : در کسب کردن دنیا ذل نفوس است و در کسب کردن بهشت عز نفوس است ای عجب از کسی که اختیار کند خواری و مذلت در طلب چیزی که جاوید و باقی نخواهد ماند . و گفت : شومی ندارد تو را بدان درجه است که آرزوی تو رااز خدای مشغول کند تا به یافت چه رسد ؟ و گفت : عاقل سه تن است . یکی آنکه ترک دنیا کند بیش از آنکه دنیا ترک وی کند ؛ و آنکه گور را عمارت کند پیش از آنکه در گور رود ؛ و آنکه خدای را راضی گرداند پیش از آنکه بدو رسد. و گفت : دو مصیبت است بنده را ، که اولین و آخرین سخت تر از آن نشنوده اند ، و آن وقت مرگ بود . گفتند : آن کدام بود ؟ گفت : یکی آنکه مالی جمع کرده است از او بستانند ؛ دوم آنکه از یک یک چیز - از مال او -پرسند . و گفت : دینار و درم کژدم است . دست بدان مکن تا افسون آن نیاموزی و اگر نه زهر آن تو را هلاک کند . گفتند : افسون او چیست ؟ گفت : آنکه دخل او از حلال بود و خرج او به حق بود . و گفت : طلب دنیا عاقل را نیکوتر از ترک آوردن دنیا جاهل وار . و گفت : ای خداوندان علم و اعتقاد !قصرهاتان قیصری است و خانه هاتان کسروی است و عمارتهاتان شدادی است و کبرتان عادی است . این همه تان هیچ احمدی نیست . و گفت : جوینده این جهان همیشه در ذل معصیت است ، و جوینده این جهان همیشه در عز طاعت است ، و جوینده حق همیشه در روح و راحت است . و گفت : صوف پوشیدن دکانی است و سخن گفتن در زهد پیش او است ، و خداوند نافله عرضه کننده است . این همه نشانه ها است . و گفت : هرکه در توکل طعن کند در ایمان طعن کرده است . و گفت : تکبر کردن بر آنکس که بر تو به مال تکبر کند تواضع بود . و گفت : از پایگاه افتادن مردان آن باشد که در خویشتن به غلط افتند . و گفت : مرید را از سه چیز گریز نیست . خانه ای که در آنجا متواری بود ؛ و کفایتی که بدان توان زیستن ؛ و عملی که بدان حرفتی تواند کرد . و خانه او خلوت است ، و کفایت او توکل است ، و حرفت او عبادت است . و گفت : چون مرید مبتلا گردد به بسیار خوردن ، ملایکه بر او بگریند . و هرکه را به حرص برخوردن مبتلا کردند زود بود که به آتش شهوت سوخته گردد. و گفت : در تن فرزند آدم هزار عضو است . جمله از شر و آن همه در دست شیطان است . چون مرید را گرسنه بود ، نفس را ریاضت دهد ، آن جمله اعضا خشک شود و به آتش گرسنگی جمله سوخته گردد . و گفت : گرسنگی نوری است و سیر خوردگی ناری است و شهوت هیزم آن ، که از او آتش بزاید . آن آتش فروننشیند تا خداوند آن را نسوزد . و گفت : هیچ بنده سیر نخورد که خداوند از او نبرد چیزی که هرگز بعد از آن ، آن را نتواند یافت . و گفت : گرسنگی طعام خدای است در زمین ، که تنهای صادقان بان قوت یآبد . و گفت : گرسنگی مریدان را ریاضت است ، تایبان را تجربت است ، و زاهدان را سیاست است ، و عارفان را مکرمت است . و گفت : پناه می گیرم به خدای تعالی از زاهدی که فاسد گرداند معده خود را از بسیار خوردن طعامهای لون به لون توانگران . و گفت : ایشان سه قوم اند .زاهد؛ و مشتاق ، و واصل . زاهد معالجه به صبر کند ؛ و مشتاق معالجه به شکر ، و واصل معالجه به ولایدت کند . و گفت : چون بینی که مرد اشارت به عمل کند بدانکه طریقت او ورع است ، و چون بینی که اشارت به آلا می کند بدانکه طریق او طریق محبان است ، و چون بینی که تعلق به ذکر کند بدانکه طریق او طریق عارفان است . و گفت : مادام که تو شکر می کنی شاکر نیستی و غایت شکر تحیر است . و گفت : مرید آخرت در دل ساکن نشود ، مگر در چهار موضع . یا گوشه خانه ای ، یا مسجدی ، یا گورستانی ، یا موضعی که هیچ کس او را نتواند دید . پس با کی نشستن او ؟ مگر با کسی که سیر نگردد از ذکر خدای تعالی . گفتند : بر مرید چه سخت تر ؟ گفت :هم نشینی اضداد . و گفت : بنگر انس خویش به خلوت و انس به حق در خلوت . اگر انس تو به خلوت بود چون از خلوت بیرون آیی انس تو برود و اگر انس تو به خداوند برود همه جهان تو را یکی بود - دشت و کوه و بیابان . و گفت : تنهایی ، هم نشین صدیقان است . و گفت : در وقت نزول بلا حقایق صبر آشکارا گردد و در وقت مکاشفه مقدور حقایق رضا روی نماید . و گفت : هرکه امروز دوست دارد آنچه دشمن دارد فردا از پس در آیدش ، و هرکه امروز دشمن دارد آنچه دوست دارد فردا آن چیز بدو رسد . و گفت : ضایع شدن دین از طمع است وباقی ماندن دین در ورع . و گفت : با خوی نیک معصیت زیان ندارد . و گفت : مقدار یک سپندان دانه از دوستی نزدیک من دوست تر از آن است که هفتاد ساله عبادت بی دوستی . و گفت : اعمال محتاج است به سه خصلت :علم ؛و نیت ، و اخلاص. و گفت : به صدق توکل آزادی توان یافت از بندگی ، و به اخلاص استخراج جزا توان کرد ، و به رضا دادن به قضا عیش را خوش توان گردانید . و گفت : ایمان سه چیز است : خوف و رجا و محبت .و در ضمن خوف ترک گناه تا از آتش نجات یابی ، و در ضمن رجا در طاعت خوض کردن است تا بهشت یابی ، و در ضمن محبت احتمال مکروهات کردن است تا رضای حق به حاصل آید . و گفت : عارف آن بود که هیچ چیز دوست تر از ذکر خدای ندارد . و گفت : معرفت به دل تو راه نیابد تا معرفت را به نزدیک تو حقی مانده است تا گزارده نگردد. و گفت : خوف درختی است در دل و ثمره آن دعا و تضرع است . چون دل خایف گردد جمله جوارح به طاعت اجابت کند و از معاصی اجتناب نماید . و گفت : بلندترین منزل طالبان خوف است ، و بلندترین منزل واصلان حیاست . و گفت : هرچیزی را زینتی است ، و زینت عبادت خوف است و علامت خوف کوتاهی امل است . و گفت : علامت فقر خوف فقر است . و گفت : اخلاص خدای را پاک کردن عمل است از عیوب . و گفت : علامت شوق آن است که جوارح از شهوات نگاه داری و علامت شوق به خدای دوستی زندگی است با راحت به هم . یعنی چون حیات بود و رنج نبود که بسوزاند شوقش زیادت شود . و گفت : طاعت خزانه خدای است و کلید آن دعا . و گفت : توحید نور است و شرک نار است . نور توحید جمله سیئات موحدان را بسوزاند و نار شرک جمله حسنات مشرکان را خاکستر گرداند . و گفت : چون توحید عاجز نیست از هرچه در پیش رفته است ، از کفر و طغیان همچنین نیز عاجز نبود که محو گرداند هرچه بعد از آن رفته است از گناه و عصیان . و گفت : ورع دو گونه باشد . ورعی بود در ظاهر که نجنبد ، مگر به خدای ، و ورعی بود در باطن ، و آن آن بود که در دلت به جز خدای درنیاید . و گفت : زهد سه حرف است «زا» و «ها» و «دال» . اما «زان» ترک زینت است و «ها» ترک هوا و «دال »ترک دنیا . و گفت : از زهد سخاوت خیزد به ملک و از حب سخاوت به نفس و روح . و گفت : زهد آن است که به ترک دنیا حریصتر بود از حرص بر طلب دنیا . و گفت : زاهد به ظاهر صافی است و به باطن آمیخته و عارف به باطن صافی است و به ظاهر آمیخته . و گفت : فوت سخت تر است از موت زیرا که موت انقطاع است از خلق و فوت انقطاع است از حق تعالی . و گفت : هرکه سخن گوید پیش از آنکه بیندیشد پشیمانیش بار آرد و هرکه بیندیشد پیش از آنکه سخن گوید سلامت یابد . و گفت : علامت توبه نصوح سه چیز است . کم خوردن از بهر روزه ؛ و کم خفتن از بهر نماز ؛ و کم گفتن از بهر ذکر خدای تعالی . و گفت : ذکر او جمله گناه را غرقه گرداند . خود رضای او چگونه بود ؟ و رضای او غرقه گرداند آمال را . خود حب او چگونه بود ؟ و حب او در دهشت اندازد عقول را . خود ود او چگونه بود ؟ و ود او فراموش گرداند هرچه دون اوست . خود لطف چگونه بود ؟ پرسیدند که به چه توان شناخت که خدای تعالی از ما راضی است یا نه ؟ گفتند : آنگاه کسی بودکه از او راضی نبود و دعوی معرفت او کند ؟ گفت : آری! هرکه غافل ماند از انعام او و در خشم به سبب مقدوری چه از نعمت و چه از محنت و چه از مصیبت . و کسی گفت : کی بود که به مقام توکل رسم و ردای آز برافگنم و با زاهدان بنشینم ؟ گفت : آنگاه که نفس را در سر ریاضت دهی تا آنگاه که اگر سه روز تو را حق روزی ندهد ضعیف نگردی - در نفس خود - و اگر بدین درجه نرسیده باشی نشست توبه بساط زاهدان جهل بود و از فضیحت شدن تو ایمن نباشم . گفتند : فردا که ایمنتر بود ؟ گفت : آنکه امروز بیشتر ترسد . گفتند : مرد به توکل کی رسد ؟ گفت : آنگاه که خدای تعالی را به وکیلی رضا دهد . گفتند : توانگری چه باشد ؟ گفت : ایمن بودن به خدای . گفتند : عارف کی باشد ؟ گفت : هست نیست بود . گفتند : درویشی چیست ؟ گفت : آنکه به خداوند خویش از جمله کاینات توانگری شوی مگر که یک روز در پیش او سخن توانگری و درویشی می رفت. گفت فردا نه توانگری وزنی خواهد داشت و نه درویشی صبر و شکر وزن خواهد داشت . باید که شکر آری و صبر کنی . گفتند : ا زخلق در زهد که ثابت قدمتر؟ گفت : آنکه یقین او بیشتر بود . گفتند : محبت را نشان چیست ؟ گفت : آنکه به نکویی زیادت نشد و به جفا نقصان نگیرد . یکی گفتش :مرا وصیتی کن . گفت : سبحان الله ! چون نفس من از من نمی پذیرد دیگری چون از من پذیرد ؟ گفتند : جماعتی را می بینیم که تو را غیبت می کنند . گفت : اگر خدای مرا بخواهد آمرزید هیچ زیان ندارد مرا آنچه ایشان گویند ، و اگر نخواهد آمرزید پس من سزای آنم که ایشان می گویند . گفتند : تو چرا همه از رجا سخن می گویی و همه از کرم و لطف او شرح می دهی ؟ گفت : لابد سخن چو منی با جوانمردی به جز از کرم و لطف نبود . و او را مناجات است . و گفت : خداوندا ! امید من به توبه سیئات بیش از آن است که امید من به توبه حسنات . از بهر آنکه من خویشتن چنان می یابم که اعتماد کنم بر طاعت به اخلاص ، ومن چگونه طاعت به اخلاص توانم کرد ، و من به آفات معروف . ولکن خود را در گناه چنان می یابم که اعتماد دارم بر عفو تو و تو چگونه گناه من عفو نکنی و توبه جود موصوف. و گفت : الهی ! مر موسی کلیم را هارون عزیز را به نزدیک فرعون طاغی باغی فرستادی و گفتی سخن با او آهسته بگویید . الهی ! این لطف تو است با کسی که دعوی خدایی کند . خود لطف چگونه بود تو با کسی که بندگی تو را از میان جان می کند . و گفت : الهی ! لطف و حلم تو با کسی که انا الاعلی گوید این است . لطف و کرم تو با کسی که سبحان ربی الاعلی گوید چه کسی داند که چونه خواهد بود ؟ گفت : الهی !در جمله مال و ملک من جز گلیمی کهنه نیست . با این همه اگر کسی از من بخواهد - اگر چه محتاجم - از او باز ندارم . تو را چندین هزار رحمت است و به ذره ای محتاج نیی و چندین درمانده رحمت از ایشان دریغ داشتن چون بود ؟ و گفت : الهی ! تو فرموده ای که من جاء بالحسنة فله خیر منها . هرکه نیکویی به ما آرد بهتر از آن بدو باز دهم . هیچ نکوتر از ایمان نیست که به ما داده ای چه بهتر از آن به ما دهی جز لقای تو خداوندا! و گفت : الهی ! چنانکه تو به کس نمانی کارهای توبه کار کس نماند . هرکسی که مر کسی را دوست دارد همه راحت آنکس جوید . تو چون مر کسی را دوست داری بلا بر سر او بارانی . و گفت : خداوندا ! هرچه از دنیا مراخواهی داد به کافران ده و هرچه از عقبی مرا خواهی داد به مومنان ده ، که مرا بسنده است در دنیا یاد کرد تو و در عقبی دیدار تو . و گفت : الهی !چگونه امتناع نمایم به سبب گناه از دعا که نمی بینم تو را که امتناع نمایی به سبب گناه از من عطا . اگر چه گناه می کنم تو همچنان عطا می دهی . پس من نیز اگر چه گناه می کنم از دعا باز نتوانم ایستاد . و گفت : الهی !اگر من نتوانم که از گناه باز ایستم تو می توانی که گناهم بیامرزی . و گفت : الهی ! هرگناه که از من در وجود می آید دو روی دارد . یکی روی به لطف تو دارد ؛ و یکی روی به ضعف من . یا بدان روی گناهم عفو کن که به لطف تو دارد ،یا بدان روی بیامرز که به ضعف من دارد . و گفت : الهی ! به بدکرداری که مراست از تو می ترسم ، و به فضلی که توراست به تو امید می دارم . پس از من باز مدار فضلی که توراست به سبب بدکرداری که مراست . و گفت : الهی ! بر من بخشای زیرا من ز آن توام . و گفت : الهی ! چگونه ترسم از تو ؟ و تو کریمی . و چگونه نترسم از تو ؟ و تو کریمی . و چگونه تنرسم از تو ؟ و تو عزیزی . و گفت : الهی ! چگونه خوانم تو را ؟ و من بنده عاصی . و چگونه نخواهم تو را ؟ و تو خداوند کریم . و گفت : الهی ! زهی خداوند پاک که بنده گناه کند و تو را شرم کرم بود . و گفت : الهی ! ترسم از تو زیرا بنده ام و امید می دارم به تو . زیرا که تو خداوندی . و گفت : الهی ! تو دوست می داری که من تو را دوست دارم ، با آنکه بی نیازی از من . پس من چگونه دوست ندارم که تو مرا دوست داری بااین همه احتیاج که به تو دارم ؟ و گفت : الهی ! من غریبم و ذکر تو غریب و من با ذکر تو الفت گرفته ام زیرا که غریب با غریب الفت گیرد . و گفت : الهی ! شیرینترین عطاها در دل من رجای توست و خوشترین سخنان بر زبان من ثنای توست و دوست ترین هنگام بر من وقت لقای توست . و گفت : الهی ! مرا عمل بهشت نیست و طاقت دوزخ ندارم . اکنون کار با فضل تو افتاد . و گفت : اگر فردا مرا گوید چه آوردی ؟ گویم : خداوند ا! از زندان موی بالیده و جامه شوخگن و عالمی از اندوه و خجلت برهم بسته چه توان آورد ؟ مرا بشوی و خلعتی فرست و مپرس. نقل است که یحیی صدهزار درم وام داشت - بر غازیان و حاجیان و فقرا و علما و صوفیان صرف کرده بود - و غرما تقاضا می کردند و دل او بدان مشغول بود . شب آدینه پیغمبر را صلی الله علیه و علی آله و سلم به خواب دید که گفت : ای یحیی ! دلتنگ مشو که از دلتنگی تو من رنجورم . برخیز و به خراسان رو که آن صدهزار درم که تو وام داری ، آن جایگه زنی از بهر تو سیصد هزار درم که تو وام داری نهاده است . گفت : یا رسول الله آن شهر کدام و آن شخص کیست ؟ گفت : شهر به شهر می رو ، و سخن می گوی ، که سخن تو شفای دلهاست ، که من خود چنانکه به خواب تو آمده ام به خواب آنکس روم . پس یحیی به نشابور آمد و او را در پیش طاق منبر نهادند . گفت : ای مردمان نشابور !من اینجا به اشارت پیغامبر علیه السلام آمده ام که فرموده است : وام تو یک کس بگزارد . و من صد هزار درم نقره وام دارم و بدانید که سخن ما را به هروقت جمالی بود اکنون این وام حجاب آمد . یکی گفت : من پنجاه هزار درم بدهم . دیگری گفت : چهل هزار درم بدهم . یحیی نگرفت و گفت : سید علیه السلام به یک کس اشارت کرده است . پس در سخن آمد . روز اول هفت جنازه از مجلس او برداشتند . پس چون در نشابور وام گزارده نشد عزم بلخ کرد . چون آنجا رسید مدتی بازداشتندش تا سخن گفت ؛ و توانگری را فضل نهاد بر درویشی . صدهزار درمش بدادند . شیخی در آن ناحیت بود . مگر این سخن خوش نیامد توانگری را فضل نهادن . گفت : خدای برکت مکناد بر وی . چون از بلخ بیرون آمد راهش بزدند و مال ببردند . گفتند : اثر دعای آن پیر بود . پس عزم هرا کرد و گویند که به مرو رفت . پس به هرا آمد و خواب بازگفت . دختر امیر هرا در مجلس بود . کس فرستاد که :ای امام ! دل از وام فارغ دار که آن شب که سید عالم علیه السلام در خواب به تو گفت ، با من نیز گفت . گفتم : یا رسول الله من پیش او روم ؟ فرمود که او خود آید و من انتظار تو می کردم . چون پدر مرا به شوهر داد آنچه دیگران را روی و مس باشد مرا از نقره و زر ساخت . آنچه نقره است سیصد هزار درم است . جمله به تو ایثار کردم ،ولکن یک حاجت دارم و آن آن است که چهار روز دیگر مجلس بگویی . یحیی چهار روز مجلس بگفت . روز اول ده جنازه برگرفتند ، و روز دوم بیست و پنج جنازه برگرفتند ، و روز سیم چهل جنازه ، و روز چهارم هفتاد جنازه و پسر روز پنجم از هری برفت با هفت شتروار نقره . چون به بلهم رسید پسربا او بود و آن مال می آورد .گفت : نباید که چون به شهر رسد حالی به غرما و فقرا دهد و مرا بی نصیب بگذارد . هنگام سحر مناجات می کرد . سر به سجده نهاد ، ناگهان سنگی بر سر او آمد . یحیی گفت : مال را به غریمان دهید . و جان بداد. اهل طریقت او را بر گردن نهادند و به نیشابور آوردند و به گورستان معمر دفن کردند . رحمةالله علیه . m741lykudtv1781ller3swmuj50qz2l تذکرة الاولیاء/ذکر شاه شجاع کرمانی 0 29621 302444 167706 2026-10-05T20:50:23Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار عطار نیشابوری]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302444 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = ذکر شاه شجاع کرمانی قدس الله روحه | مؤلف = عطار نیشابوری | قسمت = | قبلی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر یحیی معاذ رازی قدس الله روحه العزیز|ذکر یحیی معاذ رازی قدس الله روحه العزیز]] | بعدی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر یوسف بن الحسین قدس الله روح العزیز|ذکر یوسف بن الحسین قدس الله روح العزیز]] | یادداشت =[[تذکرة الاولیاء]] }} آن تیز چشم بصیرت ، آن شاه باز صورت و سیرت ، آن صدیق معرفت ، آن مخلص بی صفت ، آن نور چراغ روحانی ، شاه شجاع کرمانی ، رحمةالله علیه ، بزرگ عهد بود و محتشم روزگار و از عیاران طریقت و از صعلوکان سبیل حقیقت و تیزفراست . و فراست او البته خطا نیوفتادی و از ابناء ملوک بود و صاحب تصنیف . او کتابی ساخته است نام او مرآة الحکما و بسیار مشایخ را دیده بود ، چون بوتراب و یحیی معاذ و غیر ایشان . و او قبا پوشیدی . چون به نشابور آمد بوحفص حداد با عظمه خود - چون او را دید - خاست و پیش او آمد و گفت : وجدت فی القباء ماطلبت فی العباء. یافتیم در قبا آنچه در گلیم می طلبیدیم . نقل است که چهل سال نخفت و نمک در چشم می کرد تا چشمهای او چون دو قدح خون شده بود . بعد از چهل سال شبی بخفت خدای را به خواب دید . گفت: بارخدایا ! من تو را به بیداری می جستم در خواب یافتم . فرمود که ای شاه ! ما را در خواب از آن بیداریها یافتی . اگر آن بیداری نبودی چنین خوابی ندیدی . بعد از آن او را دیدندی که هرجا که رفتی بالشی می نهادی و می خفتی و گفتی: باشد که یکبار دیگر چنان خواب بینم . عاشق خواب خود شد ه بود . و گفت : یک ذره از این خواب خدو به بیداری همه عالم ندهم . نقل است که شاه را پسری بود . به خطی سبز برسینه او الله نبشته بود .چون جوانی بر وی غالب شد به تماشا مشغول شد و رباب می زد و آوازی خوش داشت و رباب می زد و می گریست . شبی مست بیرون آمد . رباب زنان و سرود گویان به محلتی فرو شد . عروسی از کنار شوهر برخاست و به نظار او آمد . مرد بیدار شد . زن را ندید . برخاست و آن حال مشاهده کرد . آواز داد که : ای پسر !هنوز وقت توبه نیست . این سخن بر دل او آمد و گفت :آمد ،آمد . و جامه بدرید و رباب بشکست و در خانه ای نشست و چهل روز هیچ نخورد . پس بیرون آمدو برفت . شاه گفت : آنچه ما را به چهل سال دادند او را به چهل روز دادند . نقل است که شاه را دختری بود . پادشاهان کرمان می خواستندش . سه روز مهلت خواست و در آن سه روز در مساجد می گشت تا درویشی را دید که نماز نیکو می کرد . شاه صبر می کرد تا از نماز فارغ شد . گفت : ای درویش ! اهل داری ؟ گفت : نه . گفت : زنی قرآن خوان خواهی ؟ گفت : مرا چنین زن که دهد که سه درم بیش ندارم ؟ گفت : من دهم دختر خود به تو . این سه درم که داری یکی به نان ده ، و یکی به عطر ، و عقد نکاح بند . پس چنان کردند و همان شب دختر به خانه درویش فرستاد . دختر چون در خانه درویش آمد نانی خشک دید ؛ بر سر کوزه آب نهاده ، گفت : این نان چیست ؟ گفت : دوش بازمانده بود ، به جهت امشب گذاشتم . دختر قصد کرد که بیرون آید . درویش گفت : دانستم که دختر شاه با من نتواند بود و تن در بی برگی من ندهد . دختر گفت : ای جوان !من نه از بی نوایی تو می روم ، که از ضعف ایمان و یقین تو می روم ، که از دوش بازنانی نهاده ای فردا را . اعتماد بر رزق نداری ولکن عجب از پدر خود دارم که بیست سال مرا در خانه داشت و گفت تو را به پرهیزگاری خواهد داد . آنگه به کسی داد که آنکس به روزی خود اعتماد بر خدای ندارد . درویش گفت : این گناه راعذری هست . گفت : عذر آن است که در این خانه یا من باشم یا نان خشک . نقل است که وقتی ابوحفص به شاه نامه ای نوشت . گفت :نظر کردم در نفس خود و عمل خود و تقصیر خود . بس ناامید شدم ، و السلام . شاه جواب نوشت که : نامه تو را آینه دل خویش گردانیدم . اگر خالص بود مرا ناامیدی از نفس خویش امیدم به خدای صافی شود ، و اگر صافی شود امید من به خدای صافی شود ، خوف من از خدای . آنگه ناامید شوم از نفس خویش، و اگر ناامید شوم از نفس خویش آنگاه خدای را یاد توانم کرد ، و اگر خدای را یاد کنم خدا مرا یاد کند ، و اگر خدا مرا یاد کند نجات یابم از مخلوقات و پیوسته شوم به جمله محبوبات . والسلام . نقل است که میان شاه و یحیی معاذ دوستی بود . در یک شهر جمع شدند و شاه به مجلس یحیی حاضر نشدی . گفتند : چرا نیایی؟ گفت : صواب در آن است . الحاح کردند تا یک روز برفت و در گوشه ای بنشست . سخن بر یحیی بسته شد . گفت : کسی حاضر است که به سخن گفتن از من اولیتر است . شاه گفت : من گفتم که آمدن من مصلحت نیست . و گفت : اهل فضل را فضل باشد برهمه تا آنگاه که فضل خود نبینند . چون فضل خود دیدند دیگرشان فضل نباشد . و اهل ولایت را ولایت است تا آنگاه که ولایت نبینند . چون ولایت دیدند دیگر ولایت نباشد . و گفت : فقر سر حق است ، نزدیک بنده . چون فقر نهان دارد امین بودو چون ظاهر گرداند اسم فقر از او برخاست . و گفت : علامت صدق سه چیز است . اول آنکه قدر دنیا از دل تو برود ، چنانکه زر و سیم پیش تو چون خاک بود تا هرگاه که سیم و زر به دست تو افتد دست از وی چنان فشانی که از خاک ؛ دوم آنکه دیدن خلق از دل تو بیفتد ، چنانکه مدح و ذم پیش تو یکی بو دکه نه از مدح زیادت شوی و نه از ذم ناقص گردی ؛ و سوم آنکه راندن شهوت از دل تو بیفتد تا چنان شوی از شادی گرسنگی و ترک شهوات که اهل دنیا شاد شوند از سیر خوردن و راندن شهوت . پس هرگاه که چنین باشی ملازمت طریق مریدان کن ، و اگر چنین نیستی تو را با این سخن چه کار؟ و گفت : ترسگاری اندوه دایم است . و گفت : خوف واجب آن است که دانی که تقصیر کرده ای در حقوق خدای تعالی . و گفت : علامت خوش خویی رنج خود از خلق برداشتن است .و رنج خلق کشیدن . و گفت : علامت تقوی ورع است و علامت ورع از شبهات باز ایستادن . و گفت : عشاق به عشق مرده درآمدند . از آن بود که چون به وصالی رسیدند از خیالی به خداوندی دعوی کردند . و گفت : علامت رجا حسن ظاهر است . و گفت : علامت صبر سه چیز است . ترک شکایت ، و صدق رضا ، و قبول قضا به دلخوشی . و گفت : هرکه چشم نگاه دارد از حرام ، و تن از شهوات ، و باطن آبادان دارد به مراقبت دایم ، و ظاهر آراسته دارد به متابعت سنت ، و عادت کند به حلال خوردن ؛ فراست او خطا نشود . نقل است که روزی یاران را گفت : از دروغ گفتن و خیانت کردن و غیبت کردن دور باشید . باقی هرچه خواهید کنید . و گفت : دنیا بگذار و توبه کن ، و هوای نفس بگذار و به مراد رسیدی . ازو پرسیدند : به شب چونی ؟ گفت : مرغی را که بر بابزن زده باشند و به آتش می گردانند حاجت نبود از او پرسیدن که چونی ؟! نقل است که خواجه علی سیرگانی بر سر تربت شاه نان می داد . یک روز طعام در پیش نهاد و گفت : خداوندا ! مهمان فرست . ناگاه سگی آمد . خواجه علی بانگ بر وی زد . سگ برفت . هاتفی آواز داد - از سر تربت شاه - که : مهمان خواهی ، چون بفرستیم بازگردانی ؟ در حال برخاست و بیرون دوید و گرد محلتها می گشت . سگ را ندید به صحرا رفت . او را دید گوشه ای خفته . ماحضری که داشت پیش او نهاد . سگ هیچ التفات نکرد . خواجه علی خجل شد و در مقام استغفار بایستاد و دستار برگرفت و گفت : توبه کردم . سگ گفت : احسنت ای خواجه علی ! مهمان خوانی . چون بیاید برانی ؟ تو را چشم باید . اگر نه سبب شاه بودی ، می دیدی آنچه دیدی . رحمة الله علیه. gx16iklzl1yx9c2q1o1fz5c61julbs7 تذکرة الاولیاء/ذکر یوسف بن الحسین 0 29622 302460 167719 2026-10-05T20:50:28Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار عطار نیشابوری]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302460 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = ذکر یوسف بن الحسین قدس الله روح العزیز | مؤلف = عطار نیشابوری | قسمت = | قبلی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر شاه شجاع کرمانی|ذکر شاه شجاع کرمانی قدس الله روحه]] | بعدی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر ابوحفص حداد قدس الله روحه العزیز|ذکر ابوحفص حداد قدس الله روحه العزیز]] | یادداشت =[[تذکرة الاولیاء]] }} آن معتکف حضرت دایم ، آن حجت ولایت ولایخافون لومة لایم ، آن آفتاب نهانی ، آن در ظلمت آب زندگانی ، آن شاه باز کونین ، قطب وقت :یوسف بن الحسین رحمةالله علیه ؛ از جمله مشایخ بود ، و از مقدمان اولیاء عالم بود ، و به انواع علوم ظاهر و باطن ، و زبانی داشت در بیان معارف و اسرار ، و پیر ری بود و به انواع علوم ظاهر و باطن ، و زبانی داشت در بیان معارف و اسرار و پیر ری بود ، و بسیار مشایخ و شیوخ را دیده بود ، و باابو تراب صحبت داشته و از رفیقان ابوسعید خراز بود ، و مرید ذوالنون مصری بود ، و عمری دراز یافته بود و پیوسته در کار جدی تمام کرده است . و در ادب آیتی بوده است ، و او خود ادیب بود و ریاضاتی و کراماتی داشت ، و در ملامت قدمی محکم داشت ، و همتی بلند . و ابتدای حال او آن بود که در عرب با جمعی به قبیله ای برسید . دختر امیر عرب چون او را بدید فتنه او شد ، که عظیم صاحب جمال بود - ناگاه فرصت جست و خود را پیش او انداخت. او بلرزید و او را بگذاشت و به قبیله دورتر رفت و آن شب بخفت . سر برزانو نهاده بود ، در خواب شد . موضعی که مثل آن ندیده بود بدید ، و جمعی سبزپوشان . و یکی بر تخت نشسته پادشاه وار ، یوسف را آرزو کرد بداند ایشان که اند . خود را به نزدیک ایشان افکند . ایشان او را راه دادند و تعظیم کردند . پس گفت : شما کیانید ؟ گفتند : فرشتگانیم و این که بر تخت نشسته است یوسف ، پیغامبر علیه السلام ، به زیارت یوسف بن الحسین آمده است . گفت : مرا گریه آمد . گفتم : من که باشم که پیغامبر خدای به زیارت من آید . در این اندیشه بودم که یوسف علیه السلام از تخت فرود آمد و مرا در کنار گرفت و برتخت نشاند . گفتم : یا نبی الله ! من که باشم که با من این لطف کنی ؟ گفت : در آن ساعت که آن دختر با غایت جمال خود را در پیش تو افگند و تو خود را به حق تعالی سپردی و پناه بدوجستی حق تعالی تو را بر من و ملایکه عرضه کرد و جلوه فرمود و گفت : «بنگر ای یوسف ! تو آن یوسفی که قصد کردی به زلیخا تا دفع کنی او را و آن یوسف است که قصد نکرد به دختر شاه عرب و بگریخت .» مرا با این فریشتگان به زیارت تو فرستاد و بشارت داد که تو از گزیدگان حقی . پس گفت : در هر عهدی نشانه ای باشد ، و در این عهد نشانه ذوالنون مصری است ، و نام اعظم او را دادند . پیش او رو . یوسف چون بیدار شد جمله نهادش درد گرفت و شوق بر او غالب شد و روی به مصر نهد و در آرزوی نام بزرگ خدای تعالی می بود . چون به مسجد ذوالنون رسید سلام کرد و بنشست . ذوالنون جواب سلام داد . یوسف یکسال در گوشه مسجدی بنشست که زهره نداشت که از ذوالنون چیزی پرسد و بعد از یک سال ذوالنون گفت : این جوانمرد از کجاست ؟ گفت : از ری . یک سال دیگر هیچ نگفت و یوسف هم در آن گوشه مقیم شد . چون یک سال دیگر بگذشت ذوالنون گفت : این جوان به چه کار آمده است ؟ گفت : به زیارت شما . یک سال دیگر هیچ نگفت . پس از آن گفت : هیچ حاجتی هست ؟ گفت : بدان آمده ام که تا اسم اعظم به من آموزی . یک سال دیگر هیچ نگفت . بعد از آن کاسه چوبین سرپوشیده بدو داد و گفت : از رود نیل بگذر ، در فلان جایگاه پیری است . این کاسه بدو ده و هرچه با تو گوید یاد گیر . یوسف کاسه برداشت و روان شد چون پاره ای راه برفت وسوسه ای در وی پیدا شد که در این کاسه چه باشد که می جبند . سر کاشه بگشاد . موشی برون جست و برفت . یوسف متحیر شد . گفت : اکنون کجا روم ؟ پیش این شیخ روم یا پیش ذوالنون . عاقبت پیش آن شیخ رفت با کاسه تهی . شیخ چون او را بدید تبسمی بکرد و گفت : نام بزرگ خدای از او درخواسته ای ؟ گفت : آری . گفت : ذالنون بی صبری تو می دید ، موشی به تو داد - سبحان الله - موشی گوش نمی توان داشت . نام اعظم چون نگاه داری ؟ یوسف خجل شد و به مسجد ذوالنون بازآمد . ذوالنون گفت : دوش هفت بار از حق اجازت خواستم تا نام اعظم به تو آموزم . دستوری نداد . یعنی هنوز وقت نیست . پس حق تعالی فرمود که او را به موشی بیازمای . چون بیازمودم چنان بود . اکنون به شهر خود بازرو تا وقت آید . یوسف گفت : مرا وصیتی کن . گفت : تو را سه وصیت می کنم . یکی بزرگ ؛ و یکی میانه ؛ و یکی خرد . وصیت بزرگ آن است که هرچه خوانده ای فراموش کنی ، و هرچه نبشته ای بشویی تا حجاب برخیزد . یوسف گفت : این نتوانم . پس گفت : میانه آن است که مرا فراموش کنی و نام من با کسی نگویی که پیر من چنین گفته است و شیخ من چنان فرموده است -که این همه خویشتن ستایی است . گفت : این هم نتوانم کردن . پس گفت : وصیت خرد آن است که خلق را نصیحت کنی و به خدای خوانی . گفت : این توانم ، ان شاء الله . گفت : اما به شرطی نصیحت کنی که خلق را در میان نبینی. گفت : چنان کنم . پس به ری آمد - و او بزر زاده ری بود - اهل شهر استقبال کردند . چون مجلس آغاز کرد سخن حقایق بیان کرد . اهل ظاهر به خصمی برخاستند که در آن وقت به جز علم صورت علمی دیگر نبود و او نیز در ملامت رفتی ، تا چنان شد که کس به مجلس او نیامدی . روزی درآمدکه مجلس بگوید . کسی را ندید . خواست که بازگردد . پیرزنی آواز داد : نه ! با ذوالنون عهد کرده بودی که خلق را درمیان نبینی در نصیحت گفتن و از برای خدای گویی . چون این بشنید متحیر شد و سخن آغاز کرد . اگر کسی بودی و اگر نه پنجاه سال بدین حال بگذرانید و ابراهیم خواص مرید او شد و حال او قوی گشت . ابراهیم از برکت صحبت او به جایی رسید که بادیه را بی زاد و راحله قطع می کرد . تا ابراهیم گفت : شبی ندایی شنیدم که :«برو و یوسف حسین را بگوی که تو از راندگانی .» ابراهیم گفت : مرا این سخن چنان سخت آمد که اگر کوهی بر سر من زدندی آسانتر از آن بودی که این سخن با وی گویم . شب دیگر به تهدیدتر از آن شنیدم که :«به او بکگوی که تو از راندگانی . » برخاستم و غسلی کردم و استغفار کردم و متفکر بنشستم . تا شب سوم همان آواز شنیدم که :«با او بگوی که تو از راندگانی و اگر نگویی زخمی خوری - چنانکه برنخیزی .» برخاستم و به اندوهی تمام در مسجد شدم . او را دیدم در محراب نشسته . چون مرا بدید گفت : هیچ بیت یاد داری؟ گفتم : دارم . بیتی تازی یاد داشتم ، بگفتم . او را وقت خوش شد . برخاست ودیری برپای بود و آب از چشمش روان شد ، چناکه با خون آمیخته بود . پس روی به من کرد و گفت : از بامداد تا اکنون پیش من قرآن می خواندند ، یک قطره آب از چشم من نیامد . بدین یک بیت که گفتی چنین حالتی ظاهر شد - طوفان از چشم من روان شد - مردمان راست می گویند ، که او زندیق است و از حضرت خطاب راست می آید که او از راندگان است . کسی از بیتی از چنین شود و از قرآن برجای بماند رانده بود . ابراهیم گفت : من متحیر شدم در کار او و اعتقاد من سستی گرفت . ترسیدم و برخاستم و روی در بادیه نهادم . اتفاقا با خضر افتادم . فرمود : یوسف حسین زخم خورده حق است ولکن جای او اعلی علیین است - که در راه حق چندان قدم باید زد که اگر دست رد به پیشانی تو بازنهند هنوز اعلی علیین جای تو باشد - که هرکه در این راه از پادشاهی بیفتد از وزارت نیفتد . نقل است که عبدالواحد زید مردی شطار بود . مادر و پدرش پیوسته از وی در زحمت بودندی - که به غایت ناخلف بود - روزی به مجلس یوسف حسین بگذشت او این کلمه می گفت : دعاهم بلطفه کانه محتاج الیهم . حق تعالی بنده عاصی را می خواند به لطف خویش . چنانکه کسی را به کسی حاجت بود . عبدالواحد جامه بینداخت و نعره ای بزد و به گورستان رفت . سه شبانروز بماند . اول شب یوسف بن الحسین او را به خواب دید که خطابی شنیدی ادرک الشاب التایب . آن جوان تایب را دریاب . یوسف می گردید تا در آن گورستان به وی رسید سر وی بر کنار نهاد . او چشم باز کرد و گفت : سه شبانه روز است تا تو را فرستاده اند اکنون می آیی ؟ این بگفت و جان بداد . نقل است که در نشابور بازرگانی کنیزکی ترک داشت - به هزار دینار خرید - و غریمی داشت در شهری دیگری . خواست که شتابان برود و مال خود از وی بستاند . در نشابور بر کس اعتماد نداشت که کنیزک را به وی سپارد . پیش بوعثمان حیری آمد و حال بازنمود . بوعثمان نمی پذیرفت . بازرگان شفاعت بسیار کرد و گفت : در حرم خود او را راه ده که هرچه زودتر بازآیم . القصه ، قبول کرد . آن بازرگان برفت . بوعثمان را بی اختیار نظر بر آن کنیزک افتاد و عاشق او شد . چنانکه بی طاقت گشت - ندانست که چه کند . برخاست و پیش شیخ خود ابوحفص حداد رفت . ابوحفص او را گفت : تو را به ری می باید شد ، پیش یوسف بن الحسین . بوعثمان در حال عزم عراق کرد . چون به ری رسید مقام یوسف حسین پرسید . گفتند : آن زندیق مباحی را چه کنی ؟ تو اهل صلاح می نمایی . تو را صحبت او زیان دارد . از این نوع چندی گفتند . بوعثمان از آمدن پشیمان شد . بازگشت . چون به نشابور آمد بوحفص گفت : یوسف حسین را دیدی؟ گفت : نه . گفت : چرا. حال بازگفت که شنیدم : او مردی چنین و چنان است . نرفتم و بازآمدم . بوحفص گفت :بازگرد و او را ببین . بوعثمان بازگشت و به ری آمد و خانه او پرسید . صد چندان دیگر بگفتند . او گفت : مرا مهمی است پیش او تا نشان دادند . چون به درخانه او رسید پیری دید نشسته ، پسری امرد در پیش او . صاحب جمال و صراحی و پیاله ای پیش او نهاده ، و نور از روی او می ریخت ، در آمد و سلام کرد و بنشست . شیخ یوسف در سخن آمد و چندان کلمات عالی بگفت که بوعثمان متحیر شد . پس گفت : ای خواجه ! از برای خدای با چنین کلماتی و چنین مشاهده ای این چه حال است که تو داری ؟ خمر و امرد . یوسف گفت : این امرد پسر من است و کم کس داند که او پسر من است ، و قرآنش می آموزم . و در این گلخن صراحی افتاده ، برداشتم و پاک بشستم و پر آب کردم که هر که آب خواهد بازخورد ، که کوزه نداشتیم . و عثمان گفت : از برای خدای چرا چنین می کنی تا مردمان می گویند ، آنچه می گویند ؟ یوسف گفت : از برای آن می کنم تا هیچ کس کنیزک ترک به معتمدی به خانه من نفرستد . بوعثمان چون این بشنید در پای شیخ افتاد و دانست که این مرد درجه بلند دارد . نقل است که در چشم یوسف بن الحسین سرخی بود ظاهر ، و فتوری از غایت بی خوابی . از ابراهیم خواص پرسیدند :عبادت او چگونه است ؟ گفت : چون از نماز خفتن فارغ شودتا روز برپای باشد . نه رکوع کند و نه سجود . پس از یوسف پرسیدند :تا روز ایستادن چه عبادت باشد ؟ گفت : نماز فریضه به آسانی می گزارم اما می خواهم که نماز شب گزارم . همنین اطستاده باشم ، امکان آن نبود که تکبیر توانم کرد ، از عظمت او ، ناگاه چیزی به من درآید و مرا همچنان می دارد تا وقت صبح .چون صبح برآید فریضه گزارم . نقل است که وقتی به جنید نامه ای نوشت که خدای تو را طعم نفس تو مچشاناد که اگر این طعم بچشاند ، پس از این هیچ نبینی . و گفت : هر امتی را صفوت است که ایشان را ودیعت خدای اند که را از خلق خویش پنهان می دارد . اگر ایشان در این امت هستند صوفیان اند . و گفت : آفت صوفیان در صحبت کودکان است و در معاشرت اضداد و در رفیقی زنان . و گفت : قومی اند که دانند که خدای ایشان را می بیند . پس ایشان شرم دارند از نظر حق که از مهابت چیزی کنند ، جز از آن وی ، و هرکه به حقیقت ذکر خدای یاد کند ذکر غیر فراموش کند در یاد کرد او ؛ و هرکه فرموش کند ذکر اشیاء در ذکر حق همه چیز بدو نگاه دارند از بهر آنکه خدای او را عوض بود از همه چیز . و گفت : اشارت خلق بر قدر یافت خلق است و یافت خلق بر قدر شناخت خلق است و شناخت خلق بر قد رمحبت خلق است وهیچ حال نیست به نزدیک خدای تعالی دوست تر از محبت بنده خدای را . و پرسیدند : از محبت . گفت : هرکه خدای را دوست تر دارد خواری وذل او سخت تر بود و شفقت او و نصیحت او خلق خدای را بیشتر بود . و گفت : علامت شناخت انس آن است که دور باشد از هرچه قاطع او آید از ذکر دوست . و گفت : علامت صادق دو چیز است . تنهایی دوست دارد و نهان داشتن طاعت . و گفت : توحید خاص آن است که در سر و دل در توحید چنان پندارد که پیش حضرت او ایستاده است . تدبیر او بر او می رود . در احکام و قدرت او ؛ در دریاهای توحید او ؛ و از خویشتن فانی شده و او را خبر نه . اکنون که هست همچنان است که پیش از این بود ، در جریان حکم او . و گفت : هرکه در بحر تجرید افتاد هر روز تشنه تر بود و هرگز سیراب نگردد . زیرا که تشنگی حقیقت دارد و آن جز به حق ساکن نگردد . و گفت : عزیزترین چیزی در دنیا اخلاص است که هرچند جهد کنم تا ریا از دل خویش بیرون کنم به لونی دیگر از دل من بروید . و گفت : اگر خدای را بینم با جمله معاصی دوست تر از آن دارم که با ذره ای تصنع بینم . و گفت : از علامت زهد آن است که طلب مفقود نکند تا وقتی که موجود خود را مفقود نگرداند . و گفت : غایت آن است که بنده او باشی در همه چیزی . و گفت : هرکه بشناخت او را به فکر ، عبادت کرد او را به دل . و گفت : ذلیلترین مردمان طماع است ، چنانکه شریفترین ایشان درویش صادق بود . و چون وفاتش نزدیک آمد ، گفت :بارخدایا تو می دانی که نصیحت کردم خلق را قولا ؛ و نصیحت کردم نفس را فعلا و خیانت نفس من به نصیحت خلق خویش بخش. وبعد از وفات او را بخواب دیدند . گفتند : خدای با تو چه کرد ؟ گفت : بیامرزید . گفتند : به چه سبب؟ گفت : به برکت آنکه هرگز هزل را با جد نیامیختم . رحمةالله علیه . 5q44rzzlbf9nanam9k9vcqun89hgikb تذکرة الاولیاء/ذکر ابوحفص حداد 0 29623 302426 167681 2026-10-05T20:50:17Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار عطار نیشابوری]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302426 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = ذکر ابوحفص حداد قدس الله روحه العزیز | مؤلف = عطار نیشابوری | قسمت = | قبلی =[[تذکرة الاولیاء/ذکر یوسف بن الحسین قدس الله روح العزیز|ذکر یوسف بن الحسین قدس الله روح العزیز]] | بعدی = | یادداشت =[[تذکرة الاولیاء]] }} آن قدوه رجال ، آن نقطه کمال ، آن عابد صادق ، آن زاهد عاشق ، آن سلطان اوتاد ، قطب عالم : ابوحفص حداد ، رحمةالله علیه ، پادشاه مشایخ بود علی الاطلاق ، خلیفه حق بود به استحقاق ، و از محتشمان این طایف بود ، و کسی به بزرگی او نبود در وقت وی ، ور در ریاضت و کرامت و مروت و فتوت بی نظیر بود و در کشف و بیان یگانه و معلم و ملقن او بی واسطه خدای بود ، عزوجل. و پیر بوعثمان حیری بود و شاه شجاع از کرمان به زیارت او آمدو در صحبت او به بغداد به زیارت مشیاخ ، و ابتدای او آن بود که بر کنیزکی عاشق بود ، چنانکه قرار نداشت ، او را گفتند : در شارستان نشابور جهودی جادوگر است ، تدبیر کار تو او کند . ابوحفص پیش او رفت و حال بگفت . او گفت : تو را چهل روز نماز نباید کرد و هیچ طاعت و عمل نیکو نباید کرد و نام خدای بر زبان نشاید راند و نیت نیکو نباید کرد ، تا من حیلت کنم و تو را به سحر به مقصود رسانم . بوحفص چهل روز چنان کرد . بعد از آن جهود آن طلسم بکرد و مراد حاصل نشد. جهود گفت : بی شک از تو خیری در وجود آمده است و اگر نه مرا یقین است که این مقصود حاصل شدی . بوحفص گفت : من هیچ چیزی نکردم الا در راه که می آمدم سنگی از راه به پای باز کناره افگندم تا کسی بر او نیفتد . جهود گفت : میازار خداوندی را که تو چهل روز فرمان او ضایع کنی و او از کرم این مقدار رنج تو ضایع نکرد . آتشی از این سخن در دل ابوحفص پدید آمد و چندان قوت کرد که بو حفص به دست جهود توبه کرد و همان آهنگری می کرد و واقعه خود نهان می داشت و هر روز یک دینار کسب می کرد و شب به درویشان دادی و در کلیددان بیوه زنان زانداختی - چنانکه ندانستندی - و نماز خفتن دریوزه کردی و روزه بدان گشادی . وقت بودی که در حوضی که تره شستندی بقایای آن در بازا ر می گذشت . این آیت می خواند : اعوذ بالله من الشیطان الرجیم * بسم الله الرحمن الرحیم * و بدالهم من الله ما لم یکونوا یحتسبون* دلش بدین آیت مشغول شد و چیزی بر وی در آمد و بیخود گذشت . به جای انبر ، دست در کوره کرد و آهن تفسیده بیرون کرد و بر سندان نهاد . شاگردان پتک بزدند ، نگاه کردند ، آهن در دست او دیدند - که می گردانید . گفتند : ای استاد ! این چه حال است ؟ او بانگ بر شاگردان زد که بزنید ! گفتند : ای استاد ! برکجا بزنیم ؟ چون آهن پاک شد ؟ پس بوحفص به خود بازآمد . آهن تافته در دست خود دید و این سخن بشنید که :چون پاک شد برکجا زنیم ؟ نعره بزد و آهن از دست بیفگند و دکان را به غارت داد و گفت : ما چندین گاه خواستیم به تکلف که این کار رها کنیم و نکردیم تا آنگاه که این حدیث حمله آورد و ما را از ما بستد تو اگر چه من دست از کار می داشتم تا کار دست از من نداشت فایده نبود . پس روی به ریاضت سخت نهاد و عزلت و مراقبت پیش گرفت . چنانکه نقل است که در همسایگی او احادیث استماع می کردند . گفتند : آخر چرا نیایی تا سماع احادیث کنی ؟ گفت : من سی سال است تا می خواهم که داد یک حدیث بدهم ، نمی توانم داد . سماع دیگر حدیث چون کنم ؟ گفتند : آن حدیث کدام است ؟ گفت : آنکه می فرماید :رسول صلی الله علیه و آله وسلم من حسن اسلام المرء ترکه ما لا یعنیه . از نیکویی اسلام مرد آن است که ترک کند چیزی که به کارش نیاید . نقل است که با یاران به صحرا رفته بود و سخن گفت . وقت ایشان خوش گشت . آهویی از کوه بیامد و سر برکنار ابوحفص نهاد . ابوحفص تپانچه بر روی خود می زد و فریاد می کرد . آهو برفت . شیخ به حال خود بازآمد . اصحاب پرسیدند : این چه بود ؟ گفت : چون وقت ما خوش شد در خاطرم آمد که کاشکی گوسفندی بودی تا بریان کردمانی و یاران امشب پراکنده نشدندی . چون در خاطرم بگذشت آهویی بیامد . مریدان گفتند : یا شیخ ! کسی را با حق چنین حالی بود فریاد کردن و تپانچه زدن چه معنی دارد ؟ شیخ گفت : نمی دانید که مراد در کنار نهادن از در بیرون کردن است . اگر خدای تعالی به فرعون نیکی خواستی بر مراد او نیل را روان نکردی . نقل است که هر وقت در خشم شدی سخن نیکو گفتی تا خشم او ساکن شدی ، آنگه به سختی دیگر شدی . نقل است که یک روز می گذشت . یکی را دید متحیر و گریان . گفت : تو را چه بوده است ؟ گفت : خری داشتم ، گم شده است و جز آن هیچ نداشتم . شیخ توقف کرد و گفت : به عزت تو که گام برندارم تا خر بدو باز نرسد . در حال خر پدید آمد . ابوعثمان حیری گوید : روزی در پیش ابوحفص می رفتم . میوپزی چند دیدم پیش او نهاده . یکی برداشتم و در دهان نهادم . حلق مرا بگرفت و گفت : ای خائن !میویز من بخوردی از چه وجه ؟ گفتم : من از دل تو دانم و بر تو اعتماد دارم و نیز دانستم که هرچه داری ایثار کنی . گفت : ای جاهل !من بر دل خویش اعتماد ندارم ، تو بر دل من چون اعتماد داری . به پاکی حق - که عمری است تا برهراس او می زیم و نمی دانم که از من چه خواهد آمد - کسی درون خویش نداند ، دیگری درون او چه داند . و هم ابوعثمان گوید که با ابوحفص به خانه ابوبکر حنیفه بودم و جمعی اصحاب آنجا بودند ، از درویشی یاد می کردند . گفتم : کاشکی حاضر بودی . شیخ گفت : اگر کاغذی بودی رقعه ای نوشتمی تا بیامدی . گفتم : اینجا کاغذ هست . گفت : خداوند خانه به بازار رفته است . اگر مرده باشد و کاغذ وارث را شده باشد نشاید بر این کاغذ چیزی نوشتن . بوعثمان گفت: بوحفص را گفتم : مرا چنان روشن شده است که مجلس علم گویم . گفت : تو را چه بدین آورده است ؟ گفتم : مشقت تو بر خلق تا چه حد است ؟ گفت : تا بدان حد که حق تعالی مرا به عوض همه عاصیان در دوزخ کند و عذاب کند روا دارم . گفت : اگر چنین است بسم الله . اما چون مجلس گویی اول دل خود را پند ده و تن خود را ؛ و دیگر آن که جمع آمدن مردم تو را غره نکند که ایشان ظاهر تو را مراقبت کنند و حق تعالی باطن تو را . پس من بر تخت برآمدم . بوحفص پنهان در گوشه ای بنشست . چون مجلس به آخر آمد سایلی برخاست و پیراهنی خواست . در حال پیراهن خود بیرون آوردم و به وی دادم . ابوحفص گفت : یا کذاب انزل من المنبر . فرود آی ای دروغ زن از منبر ! گفتم :چه دروغ گفتم؟ گفت : دعوی کردی که شفقت من بر خلق بیش از آن است که برخود ؛ و به صدقه دادن سبقت کردی تا فضل سابقان تو را باشد ؛ خود را بهتر خواستی . اگر دعوی تو راست بودی زمانی درنگ کردی تا فضل سابقان دیگری را باشد . پس تو کذابی و منبر نه جای کذابان است . نقل است که یک روز در بازار می رفت . جهودی پیش آمد . او در حال بیفتاد و بیهوش شد . چون بهوش آمد از او پرسیدند . گفت : مردی را دیدم لباس عدل پوشیده و خود را دیدم لباس فصضل پوشیده . ترسیدم که نباید که لباس فضل از سر من برکشند و در آن جهود پوشند ، و لباس عدل از وی برکشند و در من پوشند . و گفت : سی سال چنان بودم که حق را خشمگین می دیدم که در من نگریست . سبحان الله آن چه سوز و بیم بوده باشد او را در آن حال . نقل است که ابوحفص را عزم حج افتاد و او عامی بود و تازی نمی دانست . چون به بغداد رسید مریدان با هم گفتند : شینی عظیم باشد که شیخ الشیوخ خراسان راترجمانی باید تا زبان ایشان را بداند . پس جنید مریدان را به استقبال فرستاد و شیخ بدانست که اصحابنا چه می اندیشند . در حال تازی گفتن آغاز کرد - چنانکه اهل بغداد در فصاحت او عجب ماندند - جماعتی از اکابر پیش او جمع آمدند و از فتوت پرسیدند . بوحفص گفت : عبارت شما را است . شما گویید . جنید گفت :فتوت نزدیک من آن است که فتوت از خود نبینی و آنچه کرده باشی آن را به خود نسبت ندهی که این من کرده ام . بوحفص گفت : نیکوست آنچه گفتی . اما فتوت نزدیک من انصاف دادن و انصاف ناطلبیدن است . جنید گفت : در عمل آرید اصحابنا . بوحفص گفت : این به سخن راست نیاید . جنید چون این بشنید گفت : برخیزید ای اصحابنا که زیادت آورد بوحفص برآدم و ذریت او در جوانمردی . یعنی خطی گرد اولاد آدم بکشید در جوانمردی ، اگر جوانمردی این است که او می گوید . و بوحفص اصحاب خویش را عظیم به هیبت و ادب داشتی و هیچ مرید را زهره نبودی که در پیش او بنشستی و چشم بر روی او نیارستی انداخت و پیش او همه برپای بودندی و بی امر او ننشستندی . بوحفص سلطان وار نشسته بودی . جنید گفت : اصحاب را ادب سلاطین آموخته ای . بوحفص گفت : تو عنوان نامه بیش نمی بینی اما از عنوان دلیل توان ساخت که در نامه چیست . پس ابوحفص گفت : دیگی زیره با و حلوا فرمای تا بسازند . جنید اشارت کرد به مریدی تا بسازد . چون بیاورد ابوحفص گفت : بر سر حمالی نهید تا می برد. چندانکه خسته گردد آنجا بر در هر خانه ای که رسیده باشد آواز دهد ، و هرکه بیرون آید به وی دهد . حمال چنان کرد و می رفت تا خسته شدو طاقت نماند . بنهاد بر در خانه ای و آواز داد . پیری خداوند خانه بود . گفت : اگر زیره با حلوا آورده ای ، تا دربگشاییم . گفت : آری . دربگشاد و گفت : درآر. حمال گفت : عجب داشتم . از پیر پرسیدم که این چه حال است و تو چه دانستی که ما زیره با و حلوا آورده ایم ؟ گفت : دوش در مناجات این بر خاطرم بگذشت که مدتی است فرزندان من از من این می طلبند . دانم که بر زمین نیفتاده باشد . نقل است که مریدی بود در خدمت بوحفص - سخت با ادب - جنید چند بار در وی نگرست . از آنکه او خوش آمدش پرسید : چند سال است تا در خدمت شماست ؟ ابوحفص گفت : ده سال است . گفت : ادبی تمام دارد و فری عجب و شایسته جوانی است . ابوحفص گفت : آری ، هفده هزار دینار در راه ما باخته است و هفده هزار دیگر وام کرده ام و در باخته ام ، هنوز زهره آن ندارد که زا ما سخنی پرسد . پس ابوحفص روی به بادیه نهاد . گفت : ابوتراب را دیدم در بادیه و من شانزده روز هیچ نخورده بودم . بر کنار حوضی رفتم تا آب خورم . به فکری فرورفتم . ابوتراب گفت : تو را چه نشانده است اینجا ؟ گفتم : میان علم و یقین انتظار می کنم تا غلبه کدام را بود تا یار آن دیگر باشم که غالب باشد . یعنی اگر غلبه علم را بود آب خورم و اگر یقین را بود بروم . بوتراب گفت : کار تو بزرگ شود . پس چون به مکه رسید جماعتی مسکین را دید مضطر و فرومانده . خواست که در حق ایشان انعامی کند . گرم گشت . حالتی بر وی ظاهر شد ، دست فرو کرد و سنگی برداشت و گفت : به عزت تو که اگر چیزی به من ندهی جمله قنادیل مسجد بشکنم . این بگفت و در طواف آمد . در حال یکی بیامد و صره ای زر بیاورد و بدو داد تا بر درویشان خرج کرد . چون حج بگزارد و به بغداد آمد اصحاب جنید از او استقبال کردند . جنید گفت : ای شیخ ! راه آورد ما چه آورده ای ؟ بوحفص گفت : مگر یکی از اصحاب ما چنانکه می بایست زندگانی نمی توانست کرد ؟ اینم فتوح بود که گفتم ارگ از برادری ترک ادبی بینید آن را عذری از خود برانگیزید و بی او آن عذر را از خود بخواهید . اگر بدان عذر غبار برنخیزد و حق به دست تو بود عذر بهتر انگیزد و بی او عذری دیگر از خود بخواه . اگر بدین همه غبار برنخیزد عاذری دیگر انگیز تا چهل بار . اگر بعد از آن غبار برنخیزد و حق به جانب تو باشد و آن چهل عذر در مقابله آن جرم نیفتد بنشین و با خود بگوی که زهی گاو نفس ! زهی گران و تاری: ! زهی خودرای بی ادب ! زهی ناجوانمرد که تویی!برادری برای جرمی چهل عذر از تو خواست و تو یکی نپذیرفتی و همچنان بر سر کار خودی . من دستم از تو شستم . تو دانی . چنانکه خواهی می کن . جنید چون این بشنید تعجب کرد . یعنی از قوت که را تواند بود . نقل است که شبلی چهار ماه بوحفص را مهمانی کرد و هرروز چند لون طعام و چند گونه حلوا آوردی . آخر چون به وداع او رفت گفت : یا شبلی !اگر وقتی به نشابور آیی میزبانی و جوانمردی به تو آموزم . گفت : یا اباحفص !چه کردمی ؟ گفت : تکلف کردی و متکلف جوانمرد نبود . مهمان را چنان باید داشت که خود را به آمدن مهمانی گرانی نیایدت و به رفتن شادی نبودت و چون تکلف کنی آمدن او بر تو گران بود و رفتن آسان و هرکه را با مهمان حال این بود ناجوانمردی بود. پس چون شبلی به نشابور آمد پیش ابوحفص فرود آمد و چهل تن بودند . بو حفص شبانه چهل و یک چراغ برگرفت . شبلی گفت : نه ، گفته بودی که تکلف نباید کرد . بوحفص گفت : برخیز و بنشان . شبلی برخاست و هرچند جهد کرد یک چراغ بیش نتوانست نشاند . پس گفت : یا شیخ !این چه حال است ؟ گفت : شما چهل تن بودیت فرستاده حق - که مهمان فرستاده حق بود - لاجرم به نام هریکی چراغی گرفتم برای خدای و یکی برای خود. آن چهل که برای خدای بود نتوانستی نشاند اما آن یکی که از برای من بود نشاندی . تو هرچه در بغداد کردی برای من کردی و من اینچه کردم برای خدای کردم . لاجرم آن تکلف باشد و این نه . بوعلی ثقفی گوید : بوحفص گفت : هرکه افعال و احوال به هروقتی نسنجد به میزان کتاب و سنت و خواطر خود را متهم ندارد او را از جمله مردان مشمر . پرسیدند : ولی را خاموش به یا سخن ؟ گفت : اگر سخنگوی آفت سخن داند هرچند تواند خاموش باشد ، اگر چه به عمر نوح بود . و خاموش اگر راحت خاموشی بداند از خدای در خواهد تا دو چند عمر دهدش تا سخن نگوید . گفتند : چرا دنیا را دشمن داری ؟ گفت : از آنکه سرایی است که هر ساعت بنده را در گناهی دیگر می اندازد . گفتند : اگر دنیا بد است تو به نیک است و توبه هم در دنیا حاصل شود . گفت : چنین است . اما به گناهی که در دنیا کرده می آید . یقینم و در یقین تو نه به شک و بر خطریم . گفتند : عبودیت چیست ؟ گفت : آنکه ترک هرچه توراست بگویی ، و ملازم باشی چیزی را که تو را بدان فرموده اند . گفتند : درویشی چیست ؟ گفت : به حضرت خدای شکستگی عرضه کردن . گفتند : نشان دوستان چیست ؟ گفت : آنکه روزی که بمیرد دوستان شاد شوند . یعنی چنان مجرد از دنیا بیرون رود که از وی چیزی نماند که آن خلاف دعی او بود در تجرید . گفتند : ولی کیست ؟ گفت : آنکه او را قوت کرامات داده باشند و او را ازآن غایب گردانیده . گفتند : عاقل کیست ؟ گفت : آنکه نفس خویش اخلاص طلبد . گفتند : بخل چیست ؟ گفت : آنکه ایثار ترک کند د روقت یکه بدان محتاج بود . و گفت : ایثار آن است که مقدم دارای نصیبت برادران بر نصیب خود در کارهای دنیا و آخرت . و گفت : کرم انداختن دنیا است برای کسی که بدان محتاج است و روی آوردن است بر خدای به سبب نیازی که تو را است به حق . و گفت : نیکوترین وسیلتی که بنده بدو تقرب کند به خدای دوام فقر است به همه حالها و ملازم گرفتن سنت در همه فعلها و طلب قوت حلال. و گفت : هرکه خد را متهم ندارد در همه وقتها و همه حالتها و مخالفت خود نکند مغرور بود و هرکه به عین رضا بخود نگرست هلاک شد . و گفت : خوف چراغ دل بود و آنچه در دل بود از خیر و شر بدان چراغ توان دید . و گفت : کسی را فقر درست نیاید تا دادن دوست تر از گرفتن ندارد . و گفت : کسی را نرسد که دعوی فرسات کند ولکن از فراست دیگران بباید ترسید . و گفت : هرکه بدهد و بستاند او مردی است ، و هرکه بدهد و نستاند او نیم مردی است ؛ و هرکه ندهد و بستاند او مگسی است ، نه کسی است در وی هیچ خیر نیست . بوعثمان حیری گفت : معنی این سخن از او پرسیدند . گفت : هرکه از خدای بستاند وبدهد به خدای ، او مردی است ، زیرا که او دراین حال خود را نمی بیند در آنچه کند ؛ و هرکه بدهد و نستاند او نیم مردی است زیرا که خود را می بیند در آنچه کند که ناستدن فضلی است ؛ و هرکه ندهد و بستاند او هیچ کسی است ، زیرا که گمان او چنان است که دهنده و ستاننده اوست نه خدای . و گفت : هرکه در همه حال فضل خدای می بیند بر خویشتن امید می دارم که از هالکان نباشد . و گفت : مبادا که عبادت خدای تو را پشتی بود تا معبود معبود بود . و گفت : فاضلترین چیزی اهل اعمال را مراقبت خویش است با خدای . و گفت : چه نیکوست استغنا به خدای و چه زشت است استغنا با نام . و گفت : هرکه جرعه ای از شراب ذوق چشید بیهوش شد به صفتی که بهوش نتواند آمد مگر در وقت لقا و مشاهده. و گفت : حال مفارقت نکند از عالم و مفارقت نکند با قبول . و گفت : خلق خبر می دهند از وصول و از قرب و از مقامات عالی و مرا همه آرزوی آن است که دلالت کنند مرا به راهی که آن ره حق بود و اگرهمه یک لحظه بود . و گفت : عبادات در ظاهر سرور است و در حقیقت غرور از آنکه مقدور سبقت گرفته است و اصل آن است که کس به فعل خود شاد نشود مگر مغروری . و گفت : معاصی برید کفر است چنانکه زهر بر ید مرگ است . و گفت : هرکه داند که او را برخواهند انگیخت و حسابش خواهند کرد و از معاصی اجتناب ننماید و از مخالفات روی نگرداند یقین است که از سر خود خبر می دهد که من ایمان ندارم به بعث و حساب . و گفت : هرکه دوست دارد که دل او متواضع شود گو در صحبت صالحان باش و خدمت ایشان را ملازم . و گفت : روشنی تنها به خدمت او است و روشنی جانها به استقامت . و گفت : تقوی در حلال محض است و بس . و گفت : تصوف همه ادب است . و گفت : بنده در توبه بر هیچ کار نیست زیرا که توبه آن است که بدو آید نه آنکه از او آید . و گفت : هر عمل که شایسته بود آن را برند و بر تو فراموش کنند . و گفت : نابینا آن است که خدای را به اشیاء بیند و نبیند اشیاء را به خدا و بینا آن است که از خدای بود نظر او به مکونات . نقل است که یکی از او وصیت خواست . گفت : یا اخی ! لازم یک در باش تا همه درها برتو گشایند و لازم یک سید باش تا همه سادات تو را گردن نهند . محمش گفت : بیست و دو سال با ابوحفص صحبت داشتم. ندیدم که هرگز با غفلت و انبساط خدای را یاد کرد که چون خدای را یاد کردی برسبیل حضور و تعظیم و حرمت یاد کردی و در آن حال متغیر شدی . چنانکه حاضران آن را بدیدندی . و سخن اوست که گفت : در وقت نزع که شکسته دل باید بود به همه حال در تقصیرهای خویش . از او پرسیدند : بر چه روی به غنی آرد به چه آرد الا به فقر و فروماندگی . و وصیت عبدالله سلمی آن بود که چون وفات کنم سر من بر پای ابوحفص نهید . رحمةالله علیه . 2uextd25g9pprhf9pf7z7zcs9cp8jul اوحدی مراغه‌ای (جام‌جم)/ضراعت در صورت قسم 0 29652 302133 167562 2026-10-05T14:37:40Z Hanooz 17889 302133 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = ضراعت در صورت قسم | مؤلف = اوحدی مراغه‌ای | قسمت = | قبلی =[[اوحدی مراغه‌ای (جام‌جم)/در نعت رسول|قبلی]] | بعدی =[[اوحدی مراغه‌ای (جام‌جم)/در ستایش خرد|بعدی]] | یادداشت =[[اوحدی مراغه‌ای (جام‌جم)]] }} {{شعر}} {{ب|ای به مهر تو آسمان در بند|یاد من کن، چو میدهم سوگند}} {{ب|به زمانی که عقد دین بستی|به زمینی که اندرو هستی}} {{ب|به بنان قمر شکن که تراست|به زبان شکر سخن که تراست}} {{ب|به دو گیسوی مشک پیوندت|به دو چشم سیاه دلبندت}} {{ب|به نماز شب و قیام و قعود|به دعای پر و رکوع و سجود}} {{ب|به اذان و به مسجد و محراب|به وضو کردن و طهارت آب}} {{ب|به شب هجرت و حمایت غار|به دم عنکبوت و صحبت یار}} {{ب|به خروج و فلک نوشتن تو|به عروج و به باز گشتن تو}} {{ب|به شهادت که شد در اسلام|به صلوة و زکوة و حج و صیام}} {{ب|در قناعت به نیم سیری تو|در شجاعت بدان دلیر تو}} {{ب|به براق و بر فرف راهت|به وصول و به قربت شاهت}} {{ب|به وقار تو در نزول ملک|به شکوه تو بر عقول فلک}} {{ب|به حدیث حیات پیوندت|به جگر گوشگان دلبندت}} {{ب|به شهیدان کربلا ز فسوس|بستم کشتگان مشهد طوس}} {{ب|به چهل مرد و چار فرزانه|به دو هم خوابه و دو هم خانه}} {{ب|به دو چشم سرشک بارانت|به بزرگان دین و یارانت}} {{ب|به عقیق تو در حدیث و کلام|به حقوق تو در شفاعت عام}} {{ب|به فتوحات بوقبیس و حری|به ثریای مکه تا بثری}} {{ب|به صیام و به بردباری تو|به قیام شب و به زاری تو}} {{ب|به جمال صحابه در عهدت|به رخ نه جمیله در مهدت}} {{ب|به دل کعبه و به ناف زمین|به کتاب و به جبرئیل امین}} {{ب|به حطیم و مقام و زمزم و رکن|به سکون مجاوران دو سکن}} {{ب|به صفا و به مروه و عرفات|به مه و مهر و فرش و کرسی و ذات}} {{ب|که مکن زان در اوحدی را دور|یارمندیش کن ز عالم نور}} {{ب|گر گناهش نهفته شدن یا فاش|نیست اندیشه این تو او را باش}} {{ب|زین گرانجانی و سبک پایی|هیچ غم نیست گر تو او رایی}} {{ب|تو به تقصیر طاعتش منگر|به قصور بضاعتش منگر}} {{ب|ز کرم یک نظر به کارش کن|در دو گیتی بزرگوارش کن}} {{پایان شعر}} [[رده:اوحدی مراغه‌ای]] jmz7cs9lrgjehj728cxd8xxxfx3oixl رده:آثار ادیب نیشابوری 14 29735 302268 268883 2026-10-05T20:23:34Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302268 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|ادیب نیشابوری]] 4hsj6e6dqiag4gfn6p1qr7xsxpffdz8 مؤلف:صادق هدایت 0 29914 302078 68226 2026-10-05T14:22:21Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302078 wikitext text/x-wiki #تغییرمسیر [[پدیدآورنده:صادق هدایت]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} ooavf4e9ju0m7gi7l2ji8rb37xqhgzp رده:آثار فردوسی 14 29920 302366 93415 2026-10-05T20:35:34Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302366 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:فردوسی]] [[رده:آثار بر پایه نویسنده|فردوسی]] ce2ggsbzj07o7k8sqxg3fdmqf1k3kkd علی بن ابی‌طالب 0 30093 302079 144396 2026-10-05T14:22:25Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302079 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[پدیدآورنده:علی بن ابی‌طالب]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} gugdgtnq9v51x37ls10hfhkf96pco4k علی ابن ابی‌طالب 0 30106 302080 142924 2026-10-05T14:22:29Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302080 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[پدیدآورنده:علی بن ابی‌طالب]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} gugdgtnq9v51x37ls10hfhkf96pco4k علی بن ابی طالب 0 30109 302081 144402 2026-10-05T14:22:33Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302081 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[پدیدآورنده:علی بن ابی‌طالب]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} gugdgtnq9v51x37ls10hfhkf96pco4k علی بن الحسین 0 30140 302082 68793 2026-10-05T14:22:37Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302082 wikitext text/x-wiki #تغییرمسیر [[پدیدآورنده:علی بن الحسین سجاد]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} p4yotvmbb1w5brau1v5wkqgnyq8f2xp مؤلف:حافظ 0 30289 302083 69470 2026-10-05T14:22:41Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302083 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[پدیدآورنده:حافظ]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} rjs5opec0ijpgqymyh40fmjnf7rwvna تذکرة الاولیاء/ذکر حسین منصور حلاج 0 30573 302443 285978 2026-10-05T20:50:22Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار عطار نیشابوری]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302443 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = ذکر حسین منصور حلاج قدس الله روحه العزیز | مؤلف = عطار نیشابوری | قسمت = | بعدی = | یادداشت =[[تذکرة الاولیاء]] }} آن قتیل الله فی سبیل الله آن شیر بیشهٔ تحقیق آن شجاع صفدر صدیق آن غرقهٔ دریای مواج حسین منصور حلاج رحمةالله علیه کار او کاری عجب بود و واقعات غرایب که خاص او را بود که هم در غایت سوز و اشتیاق بود و در شدت لهب و فراق مست و بی‌قرار و شوریدهٔ روزگار بود و عاشق صادق و پاک باز و جد وجهدی عظیم داشت و ریاضتی و کرامتی عجب و عالی همت و رفیع قدر بود او را تصانیف بسیار است بالفاظ مشکل در حقایق و اسرار و معانی محبت کامل و فصاحت و بلاغتی داشت که کس نداشت و دقت نظر و فراستی داشت که کس را نبود و اغلب مشایخ کبار در کار او ابا کردند و گفتند او را در تصوف قدمی نیست مگر عبدالله خفیف و شبلی و ابوالقاسم قشیری و جملهٔ متأخران الاماشاءالله که او را قبول کردند و ابوسعید ابوالخیر قدس الله روحه العزیز و شیخ ابوالقاسم گرگانی و شیخ ابوعلی فارمدی و امام یوسف همدانی رحمةالله علیهم اجمعین در کار او سیری داشته‌اند و بعضی در کار او متوقف‌اند چنانکه استاد ابوالقاسم قشیری گفت: درحق او که اگر مقبول بود به رد خلق مردود نگردد و اگر مردود بود به قبول خلق مقبول نشود و باز بعضی او را به سحر نسبت کردند و بعضی اصحاب ظاهر به کفر منسوب گردانیدند و بعضی گویند از اصحاب حلول بود و بعضی گویند تولی باتحاد داشت اما هر که بوی توحید به وی رسیده باشد هرگز او را خیال حلول و اتحاد نتواند افتاد و هر که این سخن گوید سرش از توحید خبر ندارد و شرح این طولی دارد این کتاب جای آن نیست اما جماعتی بوده‌اند از زنادقه در بغداد چه درخیال حلول و چه در غلط اتحاد که خود را حلاجی گفته‌اند و نسبت بدو کرده‌اند و سخن او فهم ناکرده بدان کشتن و سوختن به تقلید محض فخر کرده‌اند چنانکه دو تن را در بلخ همین واقعه افتاد که حسین را ، اما تقلید در این واقعه شرط نیست مرا عجب آمد از کسی که روا دارد که از درختی اناالله برآید و درخت در میان نه چرا روا نباشد که از حسین اناالحق برآید و حسین در میانه نه و چنانکه حق تعالی به زبان عمر سخن گفت: که ان الحق لینطق علی لسان عمر و اینجا نه حلول کار دارد و نه اتحاد بعضی گویند حسین منصور حلاج دیگر است و حسین منصور ملحدی دیگر است استاد محمدزکریا و رفیق ابوسعید قرمطی بود و آن حسین ساحر بوده است اما حسین منصور از بیضاء فارس بود و در واسط پرورده شد و ابوعبدالله خفیف گفته است که حسین منصور عالمی ربانی است و شبلی گفته است که من و حلاج یک چیزیم اما مرا به دیوانگی نسبت کردند خلاص یافتم و حسین را عقل او هلاک کرد اگر او مطعون بودی این دو بزرگ در حق او این نگفتندی و ما را دو گواه تمام است و پیوسته در ریاضت و عبادت بود و در بیان معرفت و توحید و درزی اهل صلاح و در شرع و سنت بود و این سخن ازو پیدا شد اما بعضی مشایخ او را مهجور کردند نه از جهت مذهب و دین بود بلکه از آن بود که ناخشنودی مشایخ از سرمستی او این بار آورد چنانکه اول بتستر آمد به خدمت شیخ سهل بن عبدالله و دو سال در صحبت او بود پس عزم بغداد کرد و اول سفر او در هجده سالگی بود پس به بصره شد و بعمروبن عثمان پیوست و هژده ماه در صحبت او بود پس یعقوب اقطع دختر بدو داد بعد از آن عمربن عثمان ازو برنجید از آنجا به بغداد آمد پیش جنید و جنید او را به سکوت و خلوت فرمود چندگاه در صحبت او صبر کرد پس قصد حجاز کرد و یک سال آنجا مجاور بود باز به بغداد آمد با جمعی صوفیان به پیش جنید آمد و از جنید مسائل پرسید جنید جواب نداد و گفت: زود باشد که سرچوب پارهٔ سرخ کنی گفت: آن روز که من سر چوب پاره سرخ کنم تو جامهٔ اهل صورت پوشی چنانکه آنروز که ائمه فتوی دادند که او را بباید کشت جنید در جامهٔ تصوف بود نمی‌نوشت وخلیفه گفته بود که خط جنید باید، جنید دستار و دراعه درپوشید و به مدرسه شد و جواب فتوی که نحن نحکم بالظاهر یعنی بر ظاهرحال کشتنی است و فتوی بر ظاهر است اما باطن را خدای داند بس حسین از جنید چون جواب مسائل نیافت متغیر شد و بی‌اجازت بتستر شد و یک سال آنجا بود و قبولی عظیم پیدا شد و او هیچ سخن اهل زمانه را وزنی ننهادی تا او را حسد کردند عمروبن عثمان در باب او نامه‌ها نوشت به خوزستان و احوال او در چشم اهل آن دیار قبیح گردانید و او را نیز از آنجا دل بگرفت جامهٔ متصوفه بیرون کرد و قبا درپوشید و بصحبت ابناء دنیا مشغول شد اما او را از آن تفاوتی نبود و پنج سال ناپدید شد و در آن مدت بعضی به خراسان و ماوراءالنهر می‌بود و بعضی به سیستان باز باهواز آمد و اهل اهواز را سخن گفت: و به نزدیک خاص و عام مقبول شد و از اسرار خلق سخن می‌گفت. تا او را حلاج الاسرار گفتند پس مرقع درپوشید و عزم حرم کرد و در آن سفر بسیار خرقه پوش با او بودند چون به مکه رسید یعقوب نهرجوری به سحرش منسوب کرد پس از آنجا باز به بصره آمد باز باهواز آمد پس گفت: به بلاد شرک می‌روم تا خلق به خدای خوانم به هندوستان رفت پس به ماوراءالنهر آمد پس به چین افتاد و خلق را به خدای خواند و ایشان را تصانیف ساخت چون باز آمد از اقصاء عالم بدو نامه نوشتندی اهل هند ابوالمغیث نوشتندی و اهل خراسان ابوالمهر و اهل فارس ابوعبدالله و اهل خوزستان حلاج الاسرار اهل بغداد مصطلم می‌خواندند و در بصره مخبر پس اقاویل دروی بسیار گشت بعد از آن عزم مکه کرد و دو سال در حرم مجاور شد چون بازآمد احوالش متغیر شد و آن حال برنگی دیگر مبدل گشت که خلق را به معنی می‌خواند که کس بر آن وقوف نمی‌یافت تا چنین نقل کنند که او را از پنجاه شهر بیرون کردند و روزگاری گذشت بروی که از آن عجب‌تر نبود و او را حلاج از آن گفتند که یک بار بانبار پنبه گذشت اشارتی کرد در حال دانه از پنبه بیرون آمد و خلق متحیر شدند. نقلست که در شبانروزی چهارصد رکعت نماز کردی و برخود لازم داشتی گفتند در این درجه که توئی چندین رنج چراست گفت: نه راحت درحال دوستان اثر کند و نه رنج که دوستان فانی صفت‌اند و نه رنج در ایشان اثر کند و نه راحت. نقلست که در پنجاه سالگی گفت: که تاکنون هیچ مذهب نگرفته‌ام اما از هر مذهبی آنچه دشوارتر است بر نفس اختیار کرده‌ام و امروز که پنجاه ساله‌ام نماز کرده‌ام و هر نمازی غسلی کرده‌ام. نقلست که در ابتدا که ریاضت می‌کشیدی دلقی داشت که بیست سال بیرون نکرده بود روزی به ستم از وی بیرون کردند گزندهٔ بسیار دروی افتاده بود یکی از آن وزن کردند نیمدانک بود. نقلست که یکی به نزدیک او آمد عقربی دید که گرد او می‌گشت قصد کشتن کرد حلاج گفت: دست از وی بدار که دوازده سال است که تا اوندیم ماست و گرد ما می‌گردد. گویند رشید خرد سمرقندی عزم کعبه کرد در راه مجلس می‌گفت: روایت کرد که حلاج با چهارصد صوفی روی به بادیه نهاد چون روزی چند برآمد چیزی نیافتند حسین را گفتند ما را سر بریان می‌باید گفت: بنشینید پس دست از پس می‌کرد و سری بریان کرده با دو قرص به یکی می‌داد تا چهارصد سر بریان هشتصد قرص بداد بعد از آن گفتند ما را رطب می‌باید برخاست و گفت: مرا بیفشانید رطب از وی می‌بارید تا سیر بخوردند پس در راه هرجا که پشت به خاربنی باز نهادی رطب بارآوردی. نقلست که طایفهٔ در بادیه او را گفتند ما را انجیر می‌باید دست در هوا کرد و طبقی انجیر تازه پیش ایشان بنهاد و یکبار حلوا خواستند طبقی حلوا به شکر گرم پیش ایشان بنهاد گفتند این حلوا در باب الطاق بغداد باشد گفت: ما را بغداد و بادیه یکی است. نقلست که یکبار در بادیه چهار هزار آدمی با او بودند تا کعبه و یک سال در آفتاب گرم برابر کعبه بایستاد برهنه تا روغن از اعضاء او بر آن سنگ می‌رفت پوست او باز بشد و او از آنجا نجنید و هر روز قرصی و کوزهٔ آب پیش او آوردندی او بدان کنارها افطار کردی و باقی برسرکوزهٔ آب نهادی و گویند که کژدم در ایزار او آشیانه کرده بود پس در عرفات گفت: یادلیل المتحیرین و چون دید که هرکس دعا کردند او نیز سر بر تل ریگ نهاد و نظاره می‌کرد چون همه بازگشتند نفسی بزد و گفت: پادشاها عزیزا پاکت دانم پاکت گویم از همه تسبیح مسیحان و از همه تهلیل مهلان و از همه پندار صاحب پنداران الهی تو می‌دانی که عاجزم ازمواضع شکر ، تو بجای من شکر کن خود را که شکر آنست و بس. نقلست که یک روز در بادیه ابراهیم خواص را گفت: در چه کاری گفت: در مقام توکل توکل درست می‌کنم گفت: همه عمر در عمارت شکم کردی کی در توحید فانی خواهی شد یعنی اصل توکل در ناخوردن و تو در همه عمر در توکل در شکم خواری کردن بودن فنا در توحید کی خواهد بود. و پرسیدند که عارف را وقت باشد ؟ گفت: نه ، از بهر آنکه وقت صفت صاحب است و هر که با صفت خویش آرام گیرد عارف نبود معنیش آنست که لی مع الله وقت پرسیدند که طریق به خدای چگونه است گفت: دو قدم است و رسیدی یک قدم از دنیا برگیر و یک قدم از عقبی اینک رسیدی به مولی. پرسیدند از فقر گفت: فقر آن است که مستغنی است از ماسوی الله و ناظر است بالله.<br/> و گفت: معرفت عبارتست از دیدن اشیاء و هلاک همه در معنی.<br/> و گفت: چون بنده به مقام معرفت رسد غیب بر او وحی فرستد و سر او گنگ گرداند تا هیچ خاطر نیاید او را مگر خاطر حق.<br/> و گفت: خلق عظیم آن بود که جفاء خلق در تو اثر نکند پس از آنکه حق را شناخته باشی.<br/> و گفت: توکل آن بود که در شهر کسی را داند اولی تر بخوردن ازخود نخورد.<br/> و گفت: اخلاص تصفیهٔ عمل است از شوایب کدورت.<br/> و گفت: زبان گویا هلاک دلهاء خموش است.<br/> و گفت: گفتگوی در علل بسته است و افعال در شرک و حق خالی است از این جمله و مستغنی است قال الله تعالی و ما یؤمن اکثرهم بالله الا وهم مشرکون.<br/> و گفت: بصایر بینندگان و معارف عارفان و 3نور علماء ربانی و طریق سابقان ناجی و ازل و ابد و آنچه در میان است از حدوث است اما این آنچه دانند لمن کان له قلب او القی السمع و هو شهید.<br/> و گفت: در عالم رضا اژدهایی است که آنرا یقین خوانند که اعمال مژده هزار عالم درکام او چون ذره است در بیابانی.<br/> و گفت :ما همه سال در طلب بلای او باشیم چون سلطانی که دایم در طلب ولایت باشد.<br/> و گفت: خاطر حق آن است که هیچ چیز معارضه نتواند کرد آنرا.<br/> و گفت: مرید در سایهٔ توبه خود است و مراد در سایهٔ عصمت.<br/> و گفت: مرید آنست که سبقت دارد اجتهاد او بر مکشوفات او و مراد آنست که مکشوفات او بر اجتهاد سابق است.<br/> و گفت: وقت مرد صدف دریاء سینهٔ مرد است فردا این صدفها در صعید قیامت بر زمین زنند.<br/> و گفت: دنیا بگذاشتن زهد نفس است و آخرت بگذاشتن زهد دل و ترک خود گفتن زهد جان.<br/> نقلست که پرسیدند از صبر گفت: آنست که دست و پای برند و از دار آویزند و عجب آنکه این همه با او کردند.<br/> نقلست که شبلی را روزی گفت: یا ابابکر دستی بر نه که ما قصدی عظیم کرده‌ایم و سرگشتهٔ کاری شده و چنین کاری که خود را کشتن در پیش داریم چون خلق در کار او متحیر شدند منکر بی‌قیاس و مقربی شمار پدید آمدند و کارهای عجایب از او دیدند زبان دراز کردند و سخن او بخلیفه رسانیدند و جمله بر قتل او اتفاق کردند از آنکه می‌گفت: اناالحق گفتند بگوی هوالحق گفت: بلی همه اوست شما می‌گوئید که گم شده است بلکه حسین گم شده است بحر محیط گم نشود و کم نگردد جنید را گفتند این سخن که منصور می‌گوید تأویلی دارد گفت: بگذارید تا بکشند که نه روز تأویل است پس جماعتی از اهل علم بروی خروج کردند و سخن او را پیش معتصم تباه کردند علی ابن عیسی را که وزیر بود بروی متغیر گردانیدند خلیفه بفرمود تا او را به زندان برند، او را به زندان بردند یکسال اما خلق می‌رفتند و مسایل می‌پرسیدند بعد از آن خلق را از آمدن منع کردند مدت پنج ماه کس نرفت مگر یکبار ابن عطا و یکبار عبدالله خفیف و یکبار ابن عطا کس فرستاد که ای شیخ از این سخنی که گفتی عذرخواه تا خلاص یابی حلاج گفت: کسی که گفت گو عذر خواه ، ابن عطا چون این بشنید بگریست و گفت: ما خود چند یک حسین منصوریم. نقلست که شب اول که او را حبس کردند بیامدند او را در زندان ندیدند جملهٔ زندان بگشتند کس را ندیدند شب دوم نه او را دیدند و نه زندان هر چند زندان را طلب کردند ندیدند شب سوم او را در زندان دیدند گفتند شب اول کجا بودی و شب دوم زندان و تو کجا بودیت اکنون هر دو پدید آمدیت این چه واقعه است گفت: شب اول من به حضرت بودم از آن نبودم و شب دوم حضرت اینجا بود از آن هر دو غایب بودیم شب سوم بازفرستادند مرا برای حفظ شریعت بیائید و کار خود کنید. نقلست که در شبانروزی در زندان هزار رکعت نماز کردی گفتند می‌گوئی که من حق‌ام این نماز که را می‌کنی گفت: ما دانیم قدر ما. نقلست که در زندان سیصد کس بودند چون شب درآمد گفت: ای زندانیان شما را خلاص دهم گفتند چرا خود را نمی‌دهی گفت: ما در بند خداوندیم و پاس سلامت می‌داریم اگر خواهیم به یک اشارت همه بندها بگشائیم پس بانگشت اشاره کرد همه بندها از هم فرو ریخت ایشان گفتند اکنون کجا رویم که در زندان بسته است اشارتی کرد رخنه‌ها پدید آمد. گفت: اکنون سر خویش گیرید گفتند تو نمی‌آیی گفت: ما را با او سری است که جز بر سر دار نمی‌توان گفت: دیگر روز گفتند زندانیان کجا رفتند گفت: آزاد کردیم گفتند تو چرا نرفتی گفت: حق را با من عتابی است نرفتم این خبر به خلیفه رسید گفت: فتنه خواهد ساخت او را بکشید یا چوب زنید تا از این سخن برگردد سیصد چوب بزدند به هر چوبی که می‌زدند آوازی فصیح می‌آمد که لاتخف یا ابن منصور شیخ عبدالجلیل صفار گوید که اعتقاد من در آن چوب زننده بیش از اعتقاد من در حق حسین منصور بود از آنکه تا آن مرد چه قوت داشته است در شریعت که چنان آواز صریح می‌شنید و دست او نمی‌لرزید و همچنان می‌زد پس دیگر بار حسین را ببردند تا بردار کنند صدهزار آدمی گرد آمدند و او چشم گرد می‌آورد و می‌گفت: حق حق حق اناالحق. نقلست که درویشی در آن میان ازو پرسید که عشق چیست گفت: امروز بینی و فردا بینی پس فردا بینی آن روزش بکشتند و دیگر روزش بسوختند و سوم روزش به باد بردادند یعنی عشق اینست. خادم او در آن حال وصیتی خواست گفت: نفس را به چیزی مشغول دار که کردنی بود و اگر نه او ترا به چیزی مشغول دارد که ناکردنی بود که در این حال با خود بودن کار اولیاست پسرش گفت: مرا وصیتی کن گفت: چون جهانیان در اعمال کوشند تو در چیزی کوش که ذرهٔ از آن به از مدار اعمال جن و انس بود و آن نیست الا علم حقیقت. پس در راه که می‌رفت می‌خرامید دست اندازان وعیاروار می‌رفت با سیزده بند گران گفتند این خرامیدن چیست گفت: زیرا که بنحرگاه می‌روم و نعره می‌زد و می‌گفت: شعر ندیمی غیر منسوب الی شیء من الحیف سقانی مثل ما یشرب کفعل الضیف بالضیف فلما دارت الکأس دعا بالنطع و السیف کذا من یشرب الراح مع التنین بالصیف گفت: حریف من منسوب نیست بحیف بداد شرابی چنانکه مهمانی مهمانی را دهد چون دوری چند بگذشت شمشیر و نطع خواست چنین باشد سزای کسی که با اژدها در تموز خمر کهنه خورد چون بزیر دارش بردند به باب الطاق قبله بر زد و پای بر نردبان نهاد گفتند حال چیست گفت: معراج مردان سردار است پس میزری در میان داشت و طیلسانی بر دوش دست برآورد و روی به قبلهٔ مناجات کرد و گفت: آنچه او داند کس نداند پس بر سر دار شد جماعت مریدان گفتند چه گوئی در ما که مریدانیم و اینها که منکرند و ترا به سنگ خواهند زد گفت: ایشان را دو ثواب است و شما را یکی از آنکه شما را بمن حسن ظنی بیش نیست و ایشان از قوت توحید به صلابت شریعت می‌جنبند و توحید در شرع اصل بود و حسن ظن فرع. نقلست که در جوانی بزنی نگریسته بود خادم را گفت: هر که چنان برنکرد چنین فرونگرد پس شبلی در مقابلهٔ او بایستاد و آواز داد که الم ننهک عن العالمین و گفت: ما التصوف یا حلاج گفت: کمترین اینست که می‌بینی گفت: بلندتر کدام است گفت: ترا بدان راه نیست پس هر کسی سنگی می‌انداختند شبلی موافقت را گلی انداخت حسین منصور آهی کرد گفتند از این همه سنگ هیچ آه نکردی از گلی آه کردن چه معنی است گفت: از آنکه آنها نمی‌دانند معذوراند ازو سختم آید که او می‌داند که نمی‌باید انداخت پس دستش جدا کردند خنده بزد گفتند خنده چیست گفت: دست از آدمی بسته باز کردن آسان است مرد آنست که دست صفات که کلاه همت از تارک عرش در می‌کشد قطع کند پس پاهایش ببریدند تبسمی کرد گفت: بدین پای سفر خاکی می‌کردم قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند اگر توانید آن قدم را ببرید پس دو دست بریده خون آلوده در روی در مالید تا هر دوساعد و روی خون آلوده کرد گفتند این چرا کردی گفت: خون بسیار از من برفت و دانم که رویم زرد شده باشد شما پندارید که زردی من از ترس است خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونهٔ مردان خون ایشان است گفتند اگر روی را بخون سرخ کردی ساعد باری چرا آلودی گفت: وضو می‌سازم گفتند چه وضو گفت: رکعتان فی العشق لایصح وضوء هما الا بالدم در عشق دو رکت است وضوء آن درست نیاید الا به خون پس چشمهایش برکندند قیامتی از خلق برآمد بعضی می‌گریستند و بعضی سنگ می‌انداختند پس خواستند که زبانش ببرند گفت: چندان صبر کنید که سخنی بگویم روی سوی آسمان کرد و گفت: الهی بدین رنج که برای تو بر من می‌برند محرومشان مگردان و از این دولتشان بی‌نصیب مکن الحمدلله که دست و پای من ببریدند در راه تو و اگر سر از تن باز کنند در مشاهدهٔ جلال تو بر سر دار می‌کنند پس گوش و بینی بریدن و سنگ روان کردند عجوزه ای با کوزه ای در دست می‌آمد چون حسین را دید گفت: زنید ومحکم زنید تا این حلاجک رعنا را با سخن خدای چه کار . آخر سخن حسین این بود که گفت: حب الواحد افراد الواحد و این آیت برخواند یستعجل بها الذین لایؤمنون بهاوالذین آمنوا مشفقون منها ویعلمون انهاالحق و این آخر کلام او بود پس زبانش ببریدند و نماز شام بود که سرش ببریدند و در میان سر بریدن تبسمی کرد و جان بداد و مردمان خروش کردند و حسین گوی قضا به پایان میدان رضا برد و از یک یک اندام او آواز می‌آمد که اناالحق روز دیگر گفتند این فتنه بیش از آن خواهد بود که درحالت حیوة بود پس اعضای او بسوختند از خاکستر آواز اناالحق می‌آمد چنانکه در وقت کشتن هر قطره خون او که می‌چکید الله پدید می‌آمد درماندند بدجله انداختند بر سر آب همان اناالحق می‌گفت. پس حسین گفته بود چون خاکستر ما در دجله اندازند بغداد را از آب بیم بود که غرق شود خرقهٔ من پیش آب باز برید و اگر نه دمار از بغداد برآرد خادم چون چنان دید خرقهٔ شیخ را بر لب دجله آورد تا آب برقرار خود رفت و خاکستر خاموش شد پس خاکستر او را جمع کردند و دفن کردند و کس را از اهل طریقت این فتوح نبود ، بزرگی گفت: که ای اهل طریق معنی بنگرید که با حسین منصور چه کردند تا با مدعیان چه خواهند کردن. عباسهٔ طوسی گفته است که فرداء قیامت در عرصات منصور حلاج را به زنجیر بسته می‌آرند اگر گشاده بود جملهٔ قیامت بهم برزند. بزرگی گفت: آن شب تا روز زیر آن دار بودم و نماز می‌کردم چون روز شد هاتفی آواز داد که اطلعناه علی سر من اسرارنا فافشی سرنا فهذا جزاء من یفشی سرالملوک یعنی او را اطلاع دادیم برسری از اسرار خود پس کسی که سرملوک فاش کند سزای او اینست. نقلست که شبلی گفت: آن شب به سر گور او شدم و تا بامداد ناز کردم سحرگاه مناجات کردم و گفتم الهی این بندهٔ تو بود مؤمن و عارف و موحد این بلا با او چرا کردی خواب بر من غلبه کرد بخواب دیدم که قیامت است و از حق فرمان آمدی که این از آن کردم که سر ما با غیر گفت. نقلست که شبلی گفت: منصور را بخواب دیدم گفتم خدای تعالی با این قوم چه کرد گفت: بر هر دو گروه رحمت کرد آنکه بر من شفقت کرد مرا بدانست و آنکه عداوت کرد مرا ندانست از بهر حق عداوت کرد بایشان رحمت کرد که هر دو معذور بودند و یکی دیگر بخواب دید که در قیامت ایستاد جامی در دست و سر بر تن نه ، گفت: این چیست ؟ گفت: این جام بدست سر بریدگان می‌دهد. نقلست که چون او بردار کردند ابلیس بیامد و گفت: یکی «‌أنا» تو گفتی و یکی من چونست که از آن تو رحمت بار آورد و از آن من لعنت حلاج گفت: تو «أنا» بدر خود بردی و من از خود دور کردم مرا رحمت آمد و ترا نه چنانکه دیدی وشنیدی تا بدانی که منی کردن نه نیکوست و منی از خود دور کردن به غایت نیکوست والحمدلله رب العالمین و الصلوة علی محمد واله اجمعین تم الکتاب بعون الملک الوهاب آمرزیده باد که چون بخواند کاتب و ناشر را بفاتحه یاد کند. 4s61hodgw1jtn62usl4a1q7r36d94yo رده:آثار فخرالدین عراقی 14 30871 302318 268888 2026-10-05T20:30:44Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302318 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|فخرالدین عراقی]] ehm00bqbe7tbhjsms32abekfoc64uqb رده:آثار شیخ بهایی 14 30880 302319 268891 2026-10-05T20:30:50Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302319 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|شیخ بهایی]] awacuj6x77dp5q9hrphjlkpem4m4ab9 برنامه اقدام مشترک 0 30886 302134 167590 2026-10-05T14:38:47Z Hanooz 17889 302134 wikitext text/x-wiki {{حس|ع6}} {{سرصفحه | عنوان = برنامه اقدام مشترک | مؤلف‌صریح = وزرای امور خارجه کشورهای موسوم به ۳+۳ (امریکا، انگلستان، آلمان، چین، روسیه و فرانسه) و ایران | قسمت = | مترجم = وزارت امور خارجه جمهوری اسلامی ایران | قبلی = | سال میلادی = ۲۰۱۳ | بعدی = | یادداشت = این توافقنامه در تاریخ ۲۴ نوامبر ۲۰۱۳ (برابر با ۳ آذر ۱۳۹۲) در شهر ژنو به امضا رسیده است. متن زیر حاوی ترجمه رسمی این توافقنامه است. این متن را با نام «توافق‌نامه ژنو» نیز می‌شناسند. }} '''''مقدمه:''''' هدف این مذاکرات رسیدن به یک راه‌حل جامع مورد توافق و بلندمدت است به نحوی که تضمین کند برنامه هسته‌ای ایران کاملاً صلح‌آمیز باقی خواهد ماند. ایران اعلام می‌نماید تحت هیچ شرایطی به دنبال دستیابی یا گسترش سلاح هسته‌ای نیست. راه حل جامع مذکور مبتنی بر این اقدامات اولیه بوده و به یک گام نهایی منجر خواهد شد که دوره زمانی آن مورد توافق قرار گرفته و به رفع نگرانی‌ها می‌انجامد. این راه‌حل جامع، ایران را قادر می‌سازد تا به طور کامل از حقوق خود در بهره‌گیری از انرژی هسته‌ای برای اهداف صلح‌آمیز بر اساس مواد مرتبط در معاهده منع گسترش سلاح‌های هسته‌ای و با رعایت تعهدات خود بر طبق معاهده از آن برخوردار شود. این راه‌حل جامع متضمن یک برنامه غنی‌سازی با تعریف مشترک و محدودیت‌های عملی و اقدامات شفاف‌ساز به منظور تضمین ماهیت صلح‌آمیز برنامه هسته‌ای می‌باشد. این راه‌حل جامع به مثابه یک مجموعه منسجم خواهد بود که هیچ بخشی از آن مورد توافق قرار نمی‌گیرد مگر آنکه در مورد تمامی بخش‌های آن توافق حاصل شود. این راه‌حل جامع شامل یک فرایند متقابل و قدم به قدم می‌باشد و به رفع همه‌جانبه تمامی تحریم‌های شورای امنیت، تحریم‌های چندجانبه و تحریم‌های ملی مربوط به [[w:برنامه هسته‌ای ایران|برنامه هسته‌ای ایران]] می‌انجامد. در فاصله میان گام‌های اولیه و گام آخر، گام‌های دیگری از جمله پرداختن به قطعنامه‌های شورای امنیت با هدف پایان رضایت‌بخش بررسی موضوع توسط شورای امنیت سازمان ملل متحد وجود خواهد داشت. سه کشور اروپایی / اتحادیه اروپا به اضافه سه (۳+۳ یا ۱+۵) و ایران مسئول نهایی کردن و اجرای قدم‌های مورد توافق میان‌مدت و راه‌حل جامع با حسن نیت خواهند بود. یک کمیسیون مشترک از ۳+۳ و ایران برای نظارت بر اجرای اقدامات میان مدت و بررسی مسائلی که ممکن است پدید آیند، تشکیل خواهد گردید، در حالی که آژانس مسئولیت راستی‌آزمایی اقدامات مربوط به موضوع هسته‌ای را بر عهده خواهد داشت. این کمیسون مشترک برای تسهیل حل و فصل مسائل مورد نگرانی گذشته و حال با آژانس همکاری خواهد کرد. '''''عناصر گام اول''''' گام اول دارای دوره زمانی شش ماهه خواهد بود و با توافق متقابل قابل تمدید می‌باشد. در این دوره همه اعضا، با حسن نیت، در جهت حفظ فضای سازنده در مذاکرات فعالیت خواهند کرد. '''''ایران اقدامات داوطلبانه زیر را به انجام خواهد رساند:''''' * نیمی از اورانیوم موجود غنی‌شده ۲۰ درصد را به صورت اکسید ۲۰ درصد برای تولید سوخت [[w:راکتور تحقیقاتی تهران|راکتور تحقیقاتی تهران]] ذخیره نماید. بقیه UF۶ ۲۰ درصد را به مواد کمتر از ۵ درصد رقیق نماید. خط برگشت‌پذیر نیز وجود نداشته باشد. * ایران اعلام می‌کند که برای این دوره ۶ ماهه، اورانیوم را به سطح بالاتر از ۵ درصد غنی‌سازی نکند. * ایران اعلام می‌کند که فعالیت‌های خود در [[w:تأسیسات هسته‌ای نطنز|تاسیسات سوخت هسته‌ای نطنز|]]<ref>به این معنی که طی شش ماه، ایران به سانتریفیوژهایی که نصب شده‌اند ولی غنی‌سازی اورانیوم انجام نمی‌دهند گاز UF۶ تزریق ننماید. سانتریفیوژهای اضافی نصب ننماید. ایران اعلام می‌کند که طی شش ماه اول سانتریفیوژهای موجود را با سانتریفیوژهایی از همان نوع جایگزین می‌کند.</ref>، [[w:مرکز هسته‌ای فردو|فوردو|]]<ref>در چهار آبشار سایت فردو که در حال حاضر غنی‌سازی اورانیوم انجام می‌دهند، از این پس غنی‌سازی بالای ۵ درصد انجام نخواهد گرفت و ظرفیت غنی‌سازی افزایش نخواهد یافت. گاز UF۶ به دوازده آبشار دیگر تزریق نمی‌شود تا در وضعیت غیرعملیاتی باقی بمانند. بین آبشارها اتصال وجود نخواهد داشت. ایران اعلام می‌کند که طی شش ماه اول، سانتریفیوژهای موجود را با سانتریفیوژهای همان نوع جایگزین می‌کند.</ref> و یا [[w:نیروگاه آب سنگین اراک|راکتور اراک|]]<ref>ایران اعلام می‌کند که برای رفع نگرانی‌های مربوط به احداث راکتور اراک برای شش ماه به راکتور سوخت تزریق نخواهد شد، یا آب سنگین را به سایت راکتور منتقل نمی‌کند و سوخت جدید را آزمایش نکرده یا سوخت بیشتر برای راکتور تولید نخواهد شد و تجهیزات اصلی باقی مانده نصب نخواهد شد.</ref> را که توسط آژانس با نام IR-۴۰ شناسائی می‌شود، بیش از این گسترش نخواهد داد. * همانگونه که ایران در برنامه عملیاتی کردن تاسیسات تبدیل مواد، به آژانس اعلام کرده است، با آغاز خط تبدیل مواد UF۶ غنی‌شده تا ۵ درصد به UO۲، ایران تصمیم دارد مواد UF۶ جدیداً غنی‌شده تا سطح ۵ درصد طی ۶ ماه آینده را به اکسید تبدیل کند. * محل‌های جدید برای غنی‌سازی ایجاد نمی‌شود. * ایران برنامه تحقیق و توسعه (R & D) تحت نظارت، از جمله برنامه تحقیق و توسعه جاری غنی سازی خود را که با هدف انباشت اورانیوم غنی‌شده صورت نمی‌گیرد، ادامه خواهد داد. * عدم بازفرآوری یا ساخت تاسیساتی که توانایی بازفرآوری داشته باشند. * نظارت‌های بیشتر: ** ارائه اطلاعات مشخص به آژانس بین‌المللی انرژی اتمی، شامل اطلاعات در خصوص طرح‌های تاسیسات هسته‌ای ایران، توصیف ساختمان‌ها در هر یک از سایت‌های هسته‌ای، توصیفی از سطح عملیاتی که در هر یک از اماکن که به فعالیت‌های هسته‌ای مشخص اشتغال دارند، اطلاعات در خصوص معادن و تخلیص و اطلاعات در خصوص منابع اولیه. ** ارائه پرسشنامه جدید فنی راکتور اراک به آژانس بین‌المللی انرژی اتمی که توسط آژانس با نام IR-۴۰ شناسایی می‌شود. ** اتخاذ گام‌های لازم برای موافقت با آژانس بین‌المللی انرژی اتمی برای انعقاد «رهیافت پادمان» در مورد راکتور اراک که توسط آژانس با نام IR-۴۰ شناسایی می‌شود. ** دسترسی روزانه بازرسان آژانس بین‌المللی انرژی اتمی به فردو و نطنز با هدف بررسی فایل‌های ضبط‌شده دوربین‌ها در مواقعی که آن‌ها برای بازرسی دوره‌ای موسوم به DIV ،IIV ،PIV و بازرسی‌های سرزده در سایت حضور ندارند. ** دسترسی هدایت‌شده بازرسان آژانس بین‌المللی انرژی اتمی به: *** کارگاه‌های مونتاژ سانتریفیوژ<ref>مطابق برنامه‌های ایران، تولید سانتریفیوژ در ایران در این شش ماه مخصوص به جایگزینی سانتریفیوژهای آسیب دیده خواهد بود.</ref> *** کارگاه‌های تولید روتور سانتریفیوژ و محل‌های نگهداری، *** و معادن اورانیوم و تخلیص اورانیوم '''''در مقابل، ۳+۳، اقدامات داوطلبانه زیر را انجام خواهند داد:''''' * توقف تلاش برای کاهش خرید نفت خام ایران به نحوی که مشتریان فعلی بتوانند میانگین میزان کنونی خرید نفت خام خود از ایران را کماکان ادامه دهند. بازگشت مبالغ مشخص از عواید فروش نفت ایران در خارج از کشور به ایران. در مورد معاملات نفتی مذکور، تحریم‌های اتحادیه اروپا و آمریکا بر بیمه و خدمات حمل و نقل مرتبط، تعلیق می‌شوند. * تعلیق تحریم های آمریکاو اتحادیه اروپا بر: ** صادرات پتروشیمی ایران و نیز تعلیق تحریم خدمات مرتبط<ref>«تحریم خدمات مرتبط» به معنی هر گونه خدمات موضوع تحریم‌های اجرایی آمریکا یا اتحادیه اروپا، از قبیل بیمه، حمل و نقل یا مالی می‌باشد، تا جایی که هر یک از خدمات مذکور، مرتبط با تحریم بوده و برای تسهیل نقل و انتقالات مالی مورد نظر لازم باشد. این خدمات می تواند شامل نهادهای ایرانی تحریم‌نشده باشد.</ref> ** طلا و فلزات گران‌بها، و تعلیق تحریم خدمات مرتبط * تعلیق تحریم‌های آمریکا بر صنعت خودرو و تعلیق تحریم‌های خدمات مرتبط * صدور گواهی عرضه و نصب قطعات یدکی برای ایمنی پرواز هواپیماهای غیرنظامی ایران و خدمات مرتبط. صدور گواهی بازرسی‌های مرتبط با ایمنی و تعمیرات در ایران و همچنین خدمات مرتبط<ref>رفع تحریم‌ها می‌تواند دربرگیرنده هر خط هوایی ایرانی تحریم‌نشده و نیز ایران‌ایر شود.</ref> * عدم صدور قطعنامه‌های جدید تحریم هسته‌ای توسط شورای امنیت سازمان ملل متحد * عدم صدور قطعنامه‌های جدید تحریم هسته‌ای از سوی اتحادیه اروپا * دولت امریکا، در چارچوب اختیارات قانونی رئیس‌جمهور و کنگره از تحمیل تحریم‌های جدید هسته‌ای خودداری خواهد کرد. * یک کانال مالی به منظور تسهیلات تجارت امور انساندوستانه برای تامین نیازهای داخلی ایران با استفاده از درآمدهای نفتی ایران در خارج از کشور ایجاد خواهد شد. تجات امور انساندوستانه شامل مراودات تجاری مرتبط با تولیدات غذایی و کشاورزی، دارو، تجهیزات دارویی و مخارج پزشکی بیماران خارج از کشور خواهد بود. این کانال مالی شامل بانک‌های خارجی مشخص و بانک‌های ایرانی غیرتحریم‌شده خواهد بود که به هنگام ایجاد این کانال مشخص خواهند شد. ** کانال مزبور همچنین موارد را در بر می‌گیرد: *** نقل و انتقال‌های مالی مورد نیاز برای پرداخت تعهدات ایران به سازمان ملل متحد *** پرداخت مستقیم شهریه به دانشگاه‌ها و دانشکده‌ها برای دانشجویان ایرانی شاغل به تحصیل در خارج از کشور تا مبلغ توافق‌شده برای یک دوره شش ماهه. * افزایش آستانه برای اخذ مجوزهای اتحادیه اروپا جهت تبادلات مالی تجارت موارد غیرتحریمی تا مبلغ مورد توافق. '''''عناصر گام نهایی راه حل جامع*''''' '''''گام نهایی راه حل جامع که اعضا قصد دارند مذاکره در خصوص آن را در کمتر از یک سال بعد از تصویب این سند، به پایان رسانده و اجرای آن را شروع کنند، عبارتند از:''''' * دارای دوره زمانی بلندمدت مشخصی خواهد بود که مدت آن مورد توافق قرار خواهد گرفت. * بیانگر حقوق و تعهدات اعضاء معاهده عدم گسترش سلاح‌های هسته‌ای و موافقت‌نامه‌های پادمان آژانس بین‌المللی انرژی اتمی باشد. * به طور همه‌جانبه تحریم‌های هسته‌ای شورای امنیت سازمان ملل متحد و تحریم‌های چندجانبه و تحریم‌های ملی را برداشته و از جمله گام‌هایی برای دسترسی به حوزه‌های تجاری، فنآوری، مالی و انرژی را بر مبنای یک برنامه تنظیمی که در خصوص آن توافق به عمل خواهد آمد را اتخاذ نماید. * متضمن یک برنامه غنی‌سازی باشد که توسط طرفین تعریف می‌گردد، برنامه‌ای که شاخصه‌های آن با موافقت طرفین و منطبق با نیازهای عملی، با محدودیت‌های مورد توافق در خصوص دامنه و سطح فعالیت‌های غنی‌سازی، ظرفیت غنی‌سازی، محل‌هایی که در آن غنی‌سازی انجام می‌شود و ذخایر اورانیوم غنی‌شده برای دوره زمانی که مورد توافق قرار می‌گیرد، تعیین می‌گردد. * نگرانی‌های مرتبط با رآکتور اراک که توسط آژانس با نامIR-۴۰ شناخته می‌شود، را کاملا برطرف نماید. بازفرآوری و یا احداث تاسیساتی که قادر به بازفرآوری باشد، ایجاد نخواهد شد. * اقدامات شفاف‌ساز و با نظارت بیشتر مورد توافق را به طور کامل به اجراء درآورد. پروتکل الحاقی در چارچوب اختیارات رئیس جمهور و مجلس شورای اسلامی تصویب و به اجراء در آید. * شامل همکاری بین المللی هسته‌ای غیرنظامی باشد، که این همکاری‌ها از جمله در خصوص دستیابی به راکتورهای مدرن آب سبک قدرت و تحقیقاتی و تجهیزات مرتبط و نیز عرضه سوخت هسته‌ای مدرن و برنامه‌های تحقیق و توسعه (R&D) مورد توافق می‌باشد. به دنبال اجرای موفق گام نهایی راه حل جامع و با سپری شدن کامل دوره زمانی گام نهایی، با برنامه هسته‌ای ایران مانند برنامه هر کشور غیرهسته‌ای دیگر عضو NPT رفتار خواهد شد. <nowiki>*</nowiki> در خصوص گام نهایی و هر یک از گام‌های میانی، این اصل اساسی که «تا در مورد همه چیز توافق نشود، در خصوص هیچ چیزی توافق حاصل نشده است» اعمال می‌شود. == پانویس == {{پانویس}} == منبع == [http://www.mfa.gov.ir/index.aspx?siteid=1&siteid=1&pageid=176&newsview=267856 وبگاه وزارت امور خارجه جمهوری اسلامی ایران] [[رده:برنامه هسته‌ای ایران]] j8nugjp73auvrth7qp5yixzonq49mib رده:آثار اوحدی مراغه‌ای 14 30947 302269 88514 2026-10-05T20:23:37Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302269 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|اوحدی مراغه‌ای‎‏]] [[رده:اوحدی مراغه‌ای‎‏]] l7f2f1uly4xu42m0a36fgroiqw7owes رده:آثار خواجوی کرمانی 14 30948 302320 88600 2026-10-05T20:30:56Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302320 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|خواجوی کرمانی‎‏]] [[رده:خواجوی کرمانی‎‏]] 7ymy62k36smh2b0izuh2861ezgsm013 رده:آثار انوری 14 30949 302270 88513 2026-10-05T20:23:41Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302270 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|انوری‎‏]] [[رده:انوری‎‏]] ht7rjkxw2q2mukjupidjyv4a9pnvkto رده:آثار محتشم کاشانی 14 30950 302367 279727 2026-10-05T20:35:40Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302367 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|محتشم کاشانی‎‏]] dq31xbdao2c0g0enu14tnd3a7e3d75t رده:آثار خاقانی 14 30951 302321 88601 2026-10-05T20:31:02Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302321 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|خاقانی‎‏]] [[رده:خاقانی‎‏]] kbz3ut1nzhxu3ryuhc15pgchow0rkmb رده:آثار سنایی غزنوی 14 30952 302322 282214 2026-10-05T20:31:08Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302322 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|سنایی غزنوی‎‏]] kb8wi9ptpjrk9jjhh7ple9jh1ubaadt رده:آثار فروغی بسطامی 14 30953 302368 88590 2026-10-05T20:35:46Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302368 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|فروغی بسطامی‎‏]] [[رده:فروغی بسطامی‎‏]] 0vheaker6ggqabb6a8j4pkarynhkjdo رده:آثار امیر خسرو دهلوی 14 30954 302271 268884 2026-10-05T20:23:45Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302271 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|دهلوی، امیر ]] h98ombmg1mrvryf98attbo3e2kjbbqm رده:آثار بیدل شیرازی 14 30955 302272 88602 2026-10-05T20:23:49Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302272 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|بیدل شیرازی‎‏]] [[رده:بیدل شیرازی‎‏]] hhy2tw7uqctjnm3o0kqhbxxi7m40xxc رده:آثار وحشی بافقی 14 30956 302416 88569 2026-10-05T20:40:34Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302416 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|وحشی بافقی‎‏]] [[رده:وحشی بافقی‎‏]] qfy9av75k1dfan75662kvgpt38b67y2 رده:آثار نظامی 14 30957 302417 88584 2026-10-05T20:40:40Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302417 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|نظامی‎‏]] [[رده:نظامی‎‏]] 2vsaitf4wzb3zli8afafh0vrzs372b4 رده:آثار ناصر خسرو 14 30958 302369 282216 2026-10-05T20:35:52Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302369 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|ناصر خسرو‎‏]] fc17t252qeqjb0yparhcixatx1gcdb9 رده:آثار عبید زاکانی 14 30959 302323 88595 2026-10-05T20:31:14Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302323 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|عبید زاکانی‎‏]] [[رده:عبید زاکانی‎‏]] 6x321trjyt3598g2r57jjackvppqjys رده:آثار پروین اعتصامی 14 30960 302273 93409 2026-10-05T20:23:53Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302273 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|اعتصامی، پروین]] [[رده:پروین اعتصامی‎‏]] b3u9ijunmwazpa5bxeqznwkhs9xz3qd رده:آثار جامی 14 30961 302274 88553 2026-10-05T20:23:57Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302274 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:جامی‎‏]] [[رده:آثار بر پایه نویسنده]] 4v3l266xpt1o104b11dob6s86ij0eny رده:آثار هاتف اصفهانی 14 30962 302418 88570 2026-10-05T20:40:46Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302418 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|هاتف اصفهانی‎‏]] [[رده:هاتف اصفهانی‎‏]] eua6fnlbp11ny4ahibej7dpqw0ln59k رده:آثار صائب تبریزی 14 30963 302324 88596 2026-10-05T20:31:20Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302324 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|صائب تبریزی‎‏]] [[رده:صائب تبریزی‎‏]] l6lfsxugh74ecm5unxmgt7d3syqm1e6 رده:آثار سیف فرغانی 14 30964 302325 282215 2026-10-05T20:31:26Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302325 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|سیف فرغانی‎‏]] can5p2mbjhoscaoj0ssoasx8kn13uqn رده:آثار فروغ فرخزاد 14 30965 302370 88591 2026-10-05T20:35:58Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302370 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|فروغ فرخزاد‎‏]] [[رده:فروغ فرخزاد‎‏]] pcifq6dr7icucfo269fkd2lh76ta4bk رده:آثار منوچهری 14 30967 302371 282217 2026-10-05T20:36:04Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302371 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|منوچهری‎‏]] 5ab4wejztjq7klvnat6bxvuk4cs35kv رده:آثار فرخی سیستانی 14 30968 302326 279728 2026-10-05T20:31:32Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302326 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|فرخی سیستانی‎‏]] 0y3w0merdlczkvrrldcd5knzc8h1nsw رده:آثار ملک الشعرا بهار 14 30969 302372 279725 2026-10-05T20:36:10Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302372 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|ملک الشعرا بهار‎‏]] gknzoen924w8kprdfk2i0ixlq0phtyb رده:آثار شبستری 14 30970 302327 88566 2026-10-05T20:31:38Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302327 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|شبستری‎‏]] [[رده:شبستری‎‏]] 0jal2sjthcy6gax635cj7b21h4y3u6t رده:آثار مسعود سعد سلمان 14 30971 302373 279726 2026-10-05T20:36:16Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302373 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|مسعود سعد سلمان‎‏]] eo5wg5o8ryxyhv6r3lq6ij6r09mo93u رده:آثار سهراب سپهری 14 30972 302328 282213 2026-10-05T20:31:44Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302328 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|سهراب سپهری‎‏]] fqzvgbmg8yr3rcdtxucxgi9tt0vxv1k رده:آثار عطار نیشابوری 14 30973 302329 88594 2026-10-05T20:31:50Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302329 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|عطار نیشابوری‎‏]] [[رده:عطار نیشابوری]] nw311ulcl5ci5ktry3ph3ujk6ih0yka رده:آثار الکساندر دوما 14 30974 302275 93410 2026-10-05T20:24:00Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302275 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|دوما، الکساندر‎‏]] [[رده:الکساندر دوما‎‏]] jc6u1prfxsid644940z4ksnowr45rr7 اسدی طوسی 0 31665 302084 92431 2026-10-05T14:22:45Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302084 wikitext text/x-wiki #تغییرمسیر [[پدیدآورنده:اسدی توسی]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} cty57euq3fbrw9njo4sxjldopadmq2s پدیدآورنده:شیدای گراشی 102 32542 302174 278480 2026-10-05T17:55:14Z Hanooz 17889 حذف خرد "It is not intended for use in the content namespaces (main, author and portal)" 302174 wikitext text/x-wiki {{پدیدآورنده |نام = شیدای گراشی |حرف‌اول = ش |سال تولد خورشیدی = ۱۲۵۸ |سال مرگ خورشیدی = ۱۲۹۹ |تاریخ = ۱۲۹۶ تا ۱۳۳۸ هجری قمری |توضیح = شاعر سبک بازگشت |تصویر = Sheyda_Gerashi.jpeg |پیوندویکی‌پدیا = شیدای گراشی |پیوندویکی‌گفتاورد = |پیوندکامانز = }} == آثار == دیوان شیدای گراشی شامل: * [[شیدای گراشی (غزلیات)|غزلیات]] * [[شیدای گراشی (مراثی و نوحه)|مراثی و نوحه]] * [[شیدای گراشی (قصاید و مدایح)|قصاید و مدایح]] * [[شیدای گراشی (ترجیع‌بند)|ترجیع‌بند]] * [[شیدای گراشی (ترکیب‌بند)|ترکیب‌بند]] * [[شیدای گراشی (رباعیات)|رباعیات]] * [[شیدای گراشی (قطعات)|قطعات]] * [[شیدای گراشی (تک‌بیت‌ها)|تک‌بیت‌ها]] * [[شیدای گراشی (پند و اندرز)|پند و اندرز]] == منبع == * اقتداری، احمد، دیوان شیدای گراشی، قم، انتشارات همسایه، چاپ اول، ۱۳۷۶. $1 [[رده:شاعران ایرانی]] bk7or3131la56824l4hmycam68vxcyo رده:آثار ابوالقاسم لاهوتی 14 32730 302276 268881 2026-10-05T20:24:43Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302276 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|لاهوتی، ابوالقاسم]] hub67rh8vbtpffk810lrnyre6qqrzdm رده:آثار صادق هدایت 14 32847 302330 282212 2026-10-05T20:31:56Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302330 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|هدایت، صادق]] d4ogkep969bmn9mmya351ascdafg1sc رده:داستان‌های کوتاه صادق هدایت 14 32848 302485 78502 2026-10-05T20:53:01Z Hanooz 17889 302485 wikitext text/x-wiki [[رده:آثار صادق هدایت]] {{حس|خالی + ع8}} 4g0ywhuwxz12unj9lyru1nyuet8o539 سگ ولگرد (داستان کوتاه) 0 32849 302482 168934 2026-10-05T20:52:31Z Hanooz 17889 انتقال از [[رده:داستان‌های کوتاه صادق هدایت]] به [[رده:داستان‌های کوتاه]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302482 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = [[سگ ولگرد]] | مؤلف = صادق هدایت | قسمت = | مترجم = | قبلی = | بعدی = [[دن‌ژوان کرج]] | یادداشت =داستان کوتاه «سگ ولگرد»، نوشتهٔ صادق هدایت، نخستین بار در سال ۱۳۲۱ خورشیدی، همراه با هفت داستان دیگر در مجموعهٔ ''[[سگ ولگرد]]''، در تهران منتشر شد. }} <pages index="Sage-velgard.pdf" from=8 to=21 /> [[رده:داستان‌های کوتاه]] 5xin1ix8bymev3tm0kv2kq6bijt91k5 دن‌ژوان کرج 0 32864 302471 168156 2026-10-05T20:52:28Z Hanooz 17889 انتقال از [[رده:داستان‌های کوتاه صادق هدایت]] به [[رده:داستان‌های کوتاه]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302471 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = [[سگ ولگرد]] | مؤلف = صادق هدایت | قسمت = دن‌ژوان کرج | مترجم = | قبلی = [[سگ ولگرد (داستان کوتاه)|سگ ولگرد]] | بعدی = [[بن‌بست (داستان کوتاه)|بن‌بست]] | یادداشت =داستان کوتاه «دن‌ژوان کرج»، نوشتهٔ صادق هدایت، نخستین بار در سال ۱۳۲۱ خورشیدی همراه با هفت داستان دیگر در مجموعهٔ ''[[سگ ولگرد]]'' در تهران منتشر شد. }} <pages index="Sage-velgard.pdf" from=22 to=38 /> {{خطکش|50%|align=right}}{{پانویس-کوچک}} [[رده:داستان‌های کوتاه]] qgrvizcw4v31d0h2z4wssu4vojczdn0 بن‌بست (داستان کوتاه) 0 32868 302467 167620 2026-10-05T20:52:26Z Hanooz 17889 انتقال از [[رده:داستان‌های کوتاه صادق هدایت]] به [[رده:داستان‌های کوتاه]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302467 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = [[سگ ولگرد]] | مؤلف = صادق هدایت | قسمت = بن‌بست | مترجم = | قبلی = [[دن‌ژوان کرج]] | بعدی = [[کاتیا (داستان کوتاه)|کاتیا]] | یادداشت =داستان کوتاه «بن‌بست»، نوشتهٔ صادق هدایت، نخستین بار در سال ۱۳۲۱ خورشیدی همراه با هفت داستان دیگر در مجموعهٔ ''[[سگ ولگرد]]'' در تهران منتشر شد. }} <pages index="Sage-velgard.pdf" from=39 to=64 /> [[رده:داستان‌های کوتاه]] joikkar5mfydc1e9c86ppvv8m3o77rq کاتیا (داستان کوتاه) 0 32870 302483 172236 2026-10-05T20:52:31Z Hanooz 17889 انتقال از [[رده:داستان‌های کوتاه صادق هدایت]] به [[رده:داستان‌های کوتاه]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302483 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = [[سگ ولگرد]] | مؤلف = صادق هدایت | قسمت = کاتیا | مترجم = | قبلی = [[بن‌بست (داستان کوتاه)|بن‌بست]] | بعدی = [[تخت ابونصر (داستان کوتاه)|تخت ابونصر]] | یادداشت =داستان کوتاه «کاتیا»، نوشتهٔ صادق هدایت، نخستین بار در سال ۱۳۲۱ خورشیدی، همراه با هفت داستان دیگر در مجموعهٔ ''[[سگ ولگرد]]'' در تهران منتشر شد. }} <pages index="Sage-velgard.pdf" from=65 to=77 /> [[رده:داستان‌های کوتاه]] dnaudblsccf8vs4u57om3w22h8rc7f8 سلمان ساوجی 0 32915 302085 78789 2026-10-05T14:22:49Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302085 wikitext text/x-wiki #REDIRECT [[پدیدآورنده:سلمان ساوجی]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} ngm010f0bkkfqq0j7vmnmaxndk064xi تخت ابونصر (داستان کوتاه) 0 33017 302472 167676 2026-10-05T20:52:28Z Hanooz 17889 انتقال از [[رده:داستان‌های کوتاه صادق هدایت]] به [[رده:داستان‌های کوتاه]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302472 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = [[سگ ولگرد]] | مؤلف = صادق هدایت | قسمت = تخت ابونصر | مترجم = | قبلی = [[کاتیا (داستان کوتاه)|کاتیا]] | بعدی = [[تجلی (داستان کوتاه)|تجلی]] | یادداشت =داستان کوتاه «تخت ابونصر»، نوشتهٔ صادق هدایت، نخستین بار در سال ۱۳۲۱ خورشیدی همراه با هفت داستان دیگر در مجموعهٔ ''[[سگ ولگرد]]'' در تهران منتشر شد. }} <pages index="Sage-velgard.pdf" from=78 to=106 /> {{خطکش|50%|align=right}}{{پانویس-کوچک}} [[رده:داستان‌های کوتاه]] o6zqy1k2qsyvyz2g2of5npm0vonugei کاوه/شماره ۴۹/شعر قدیم ایران 0 33776 302169 276781 2026-10-05T17:47:26Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[شعر قدیم ایران. از عباس اقبال آشتیانی]] را به [[کاوه/شماره ۴۹/شعر قدیم ایران]] منتقل کرد 276781 wikitext text/x-wiki {{بدون منبع}} * مقاله شعر قدیم ایران * از: عباس اقبال آشتیانی * در: مجله کاوه شماره ۴۹. * تاریخ انتشار مقاله: ۵ مهر ماه ۱۲۹۰ * برداشت از [http://keryas.ir/asar/1649/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86zwnj-%D8%A7%D9%82%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%A2%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C کریاس] == شعر قدیم ایران‏ == مقالهٔ ذیل از آقای میرزا عبّاس خان آشتیانی معروف به «اقبال» و معلّم مدرسهٔ دار الفنون طهران است که برای درج در کاوه باین اداره فرستاداند و چون در وصول مقاله شمارهٔ گذشتهٔ کاوه زیر چاپ بود لهذا در آن شماره وعدهٔ نشر این مقالهٔ مفید را در این شماره داریم. (۱)عنوان اصلی مقاله «نشر و موسیقی قدیم ایران» بود لکن چون در این شماره فقط قسمت راجع بشعر درج شد عنوان فوق را بدان دادیم. مؤلّف این مقاله چنان‌که از مطالعهٔ آن دیده می‌شود از فضلای با اطلاّع ایران و مخصوصاً بطریقهٔ علمی تحقیقی اروپائی آشنا می‌باشند. مقالهٔ ایشان پر است از فوائد علمی و بهترین معرّف فضل و علم ایشان است برای آنانکه ایشانرا شخصاً نمی‌شناسند. این مقاله مفصّل‌تر از این بود که درج شده یعنی در واقع دو قسمت بود راجع بشعر قدیم و موسیقی قدیم ایران. ما برای عدم گنجایش همهٔ مقاله در یک شماره آنرا دو قسمت کرده قسمت راجع بشعر را در این شماره درج نمودیم و قسمت موسیقی را در یکی از شماره‌های آینده نشر می‌کنیم. اینک مقالهٔ فاضل مشار الیه:اینجانب مقاله‌ای تهیه نموده که موضوع آن ارتباط کامل با موضوع مقالهٔ استاد فاضل کریستنسن‏۱محقّق دانمارکی دارد و برای مقالهٔ ایشان که در شمارهٔ ۴–۵ کاوه (سال اوّل، دورهٔ جدید) مندرج است متمّمی است. این مقاله قسمتی است که از کتاب تاریخ ادبیّاتی که نگارنده آنرا جمع‌آوری نموده ولی هنوز بطبع نرسیده چون خالی از فایده نبود آنرا با اندک کم و زیادی استنساخ کرده می‌فرستم تا اگر در انتشار آن نفعی بینند طبع فرمایند. مقالهٔ فاضلانهٔ کریستنسن شامل سه جزء بود:شعر دورهٔ قدیم-موسیقی عصر ساسانی-اوّل شاعر در فارسی. ما این موضوع را جداجدا از کتاب خود نقل مینمائیم:شعر دورهٔ ساسانی در دورهٔ هخامنشی تعریف شعر و فرق آنرا با نظم بقدر کفایت نمودیم‏۲ و در اینجا تکرار آنرا لازم نمی‌دانیم چیزیکه باید متذکرّ باشیم رابطهٔ کامل موسیقی با شعر است:۱-در غالب السنهٔ عالم وقتی می‌خواهند بگویند شاعر شعری گفته گویند شعری خوانده چنان‌که عرب گوید انشد شعرا (انشد از نشید مشتقّ است و نشید بمعنای سرود و آواز است). در فارسی گوئیم قصیده‌ای سروده یا سرائیده (سرودن و سرائیدن بمعنای آواز خواندن و سرود بمعنای آواز است). پس این قسم استعمال می‌فهماند که از قدیم شعر با خوانندگی و آواز (موسیقی) علاقهٔ کاملی داشته. ۲-لفظ شعر بموجب تحقیقات بعضی از محقّقین عربی نیست بلکه معرّب است. توضیح آنکه در زبان معرّب «شیر» عیری است و شیر بعبری یعنی سرود و آواز و مصدر آن در زبان عبری شور است‏۳. پس شعر یا شیر بمعنی سرود و شور بمعنای سرودن می‌باشد و از اینرو بخوبی معلوم می‌شود که شعر اصلاً بمعنای سرود و آواز بوده و از تحقیق همین اصل لغت شعر در عربی رابطهٔ آنرا با موسیقی می‌توان درک کرد و نگارنده احتمال می‌دهد که لغت «شور» که در فارسی اسم مجموعه‌ای از آوازهاست همان لغت شور عبری یا آرامی باشد که در عصر ساسانی داخل زبان فارسی شده. گذشته از این دو نکته می‌دانیم که اشعار غالب بکله تمام ملل ادبی بسرود شروع شده و یکی از ادبای فرانسه بیان همین مطلب را گفته که: «شعر دختر آسمان است و سرود نخستین صیحه‌ایست که از حنجرهٔ او خارج گردیده». قدیمترین اشعار ایرانیها چنان‌که دیدیم‏۴همان قسمت گات‌ها یعنی سرودهای آوستا است و اشعار اوّلیّهٔ شعرای قدیم فرانسه که آنها را تروورها۵(شعرای شمال) و تروبادورها۶(شعرای جنوب) گفته‌اند همه بسبب اینکه شعرای مزبور خود بقصر اعیان می‌رفتند و با چنگ و غیره آنها را می‌خواندند به شانسون‏۷یعنی آواز و سرود معروف است و در قدیم شعرای غالب ملل را رسم بوده که هرکدام خود آوازی خوش داشتند و چنگ‌زدن را نیکو می‌دانستند بمجالس بزرگان و سلاطین رفته اشعار خویش را با آواز و نوای چنگ می‌خواندند (مثل رودکی و فرّخی بین شعرای ما) و هرکدام‏ (1) Chri tonsen(2)مقصود اصل کتاب نویسندهٔ مقاله است که بطبه نرسیده. (۳)جرجی زیدان. (۴)اشاره است بشرحی که در این باب در دورهٔ هخامنشی داده شده. (5) Trouve'res(6) Troubadours(7) Chansonکاوه» شماره ۴۹ (صفحه ۱۲)این دو هنر را نداشتند شخصی را برای اینکار استخدام می‌نمودند و این قبیل اشخاص را یونانیان راپسودیست‏۱و مسلمین راوی یا راویه می‌نامیدند. در فارسی نوعی از شعر یعنی رباعی را «ترانه» گویند و ترانه لغة بمعنی آواز است. عرب این قسم شعر را از ایرانیها اخذ کرده باسم «ذو بیت» در میان خود معمول داشتند و در قدیم آنرا برای منظوم ساختن معانی دقیقه یا در فنّ غنا استعمال می‌نمودند. ۲ از روی این قراینی که اجمالاً ذکر شد می‌توان درک کرد که شعر تا چه اندازه مربوط و بسته بموسیقی است. حال که این رابطهٔ کلّی واضح شد سئوال می‌کنیم که با وجود ترقّی کامل موسیقی در عصر ساسانی و زواج بازار غنا در آن دوره چگونه ممکن است که ایرانیان با ذوق آن دوره شعر نداشته و بسرودن نپرداخته باشد در صورتکه اسناد تاریخی متین بروجود آن در دست است و اینک ما برای اثبات وجود شعر در دورهٔ ساسانی بدو سه فقره سند تاریخی استشهاد می‌کنیم تا مطلب بکلّی واضح محقّق گردد؛ و غیره از پهلوی بعربی ترجمه کرده و در تاریخ و ادبیّات قدیم ایران اطّلاعات صحیحی برزویهٔ طبیب و بشادی آوردن کلیله جشن گرفت شعرا و خطبای مملکت خود را فرمود تا در جشن حاضر شوند و هرکدام مناسب آن روز چنین بسازند۳٫۲-مشهور است که اوّل شعر فارسی را بهرام گور گفته و شعری که بوی منسوب است این است:منم آن پیل‌دهان و منم آن شیریله نام من بهرام گور و کنیّم بوجبّله‏۴در اینکه بهرام گور اوّل شعر پارسی را نگفته و این بیت هم ازو نیست تقریباً هیچگونه شبه وجود ندارد و با اندک أمّلی این امر روشن می‌شود ولی یک مطلب را می‌توان ازین روایت استنباط نمود و آن وجود شعر در دورهٔ بهرام گور و طبع شاعر آن پادشاه است. بعضی از مورّخین چند قطعه شعر عربی نیز ببهرام نسبت داده‌اند. مسعودی گوید: «بهرام اشعار عربی و فارسی زیاد دارد که ما بجهت ایجاز از ذکر آنها صرف نظر مینمائیم‏۵». عوفی مدّعی است که دیوان بهرام را در کتابخانهٔ سرپل بازاچه بخارا دیده و مطالعه کرده و از آنجا اشعار نوشته و یاد گرفته‏۶٫۳-دولتشاه صحاب تذکرهٔ معروف گوید: «ابو طاهر خاتونی گفته که بعهد عضد الدّولهٔ دیلمی هنوز قصر شیرین که بنواحی خانقین است بالکلّ ویران نشده بود در کتابهٔ آن قصر نوشته یافتند که بدستور فارسی قدیم این بیت ثبت است:هژبرا بکیهان انوشه بذی جهان را پدیدار توشه بذی‏۷اگر جزئیات این روایات صحّت تاریخ نداشته باشد از روی آنها و مخصوصاً ار روی فقرهٔ اوّل یک مطلب کلّی استنباط می‌شود کو آن وجود شعر در دورهٔ ساسانی است و نیز بعضی از ادبای عرب متذکرّ شده‌اند که ایرانیان قدیم اشعاری داشته‌اند که بسبب کثرت ضبط نشده و اینقوم اشعار خود را مدوّن و خزائنی که بمنزلهٔ حکمت خانه بوده حفظ می‌کرده‌اند ولی این اشعار بعدها معدوم شده و از میان رفته است. ۸. گذشته از این اشارات اسامی بعضی از اقسام اشعار و الحان مثل خسروانی و اورامن و لاسکوی و پهلوی یا فهلوی که از دورهٔ قدیم قبل از اسلام مانده و بعضی از آنها در دورهٔ اسلامی هم معمول و طرف توجّه شعرای ایرانی شده وجود شعر را در دورهٔ ساسانی اثبات می‌نمایند. خسروانی لحنی است از مصنّفات باربد مطرب که الفاظ آن مسجّع بوده مشتمل بر مدح و آفرین خسرو پرویز و هیچ کلام منظوم در آن وجود نداشته‏۹. -اورامن نوعی است از خوانندگی و گویندگی که آن هم خاصّهٔ پارسیان و شعر آن بزبان پهلوی‏ (1) Rhapsodistes(2)علم الأدب تألیف اب شیخو، طبع بیروت، ص ۴۲، ج ۱.(۳)کلیلهٔ ابن مقفّع، ص ۵۷، طبع بیروت. (۴)کتاب المعجم، ص ۱۶۹، طبع بیروت. دولتشاه گوید که مصراع اوّل از بهرام و مصراع دوّم از معشوقهٔ آن پادشاه «دلارام» باینوضع در جواب او گفته که:نام بهرام ترا و پدرت بوجبله. (۵)مروج الذّهب، ج ۱، ص ۱۲۶.(۶)لباب الألباب، ج ۱، ص ۱۹.(۷)تذکرهٔ دولتشاه، طبع برون، ص ۲۹.(۸)علم الأدب، ج ۲، ص ۱۳۱.(۹)معیار الأشعار خواجه نصر الدّین و کتاب المعجم، ص ۱۷۰ و فرهنگ جهانگیری. می‌باشد۱و شعار آنرا در دورهٔ اسلامی فهلوّیات می‌گفتند و اکثر آنها زا بحر مشاکل یعنی از یکی از بحوری است که اختصاص بخود ایرانیان دارد و از ملحقات ایشان ببحور عروضی عربی است. -لاسکوی بفتح کاف و بکسر و او اصلاً نام مرغی خوش آواز بوده و پارسیان یکی از نوارهای خود را بمناسبت طرز خوش نوای آن مرغی لاسکوی خوانده‌اند متکه آنکه عربان سجع کلام را از روی سجع حمام برداشته‌اند۲. این اشعار و الحان وزن صحیح و منظّم نداشته و تناسب آنها تامّ نبوده بکله هیئتهائی بوده‌اند تامّ مانند۳. ابی هلال عسکری از ادبای معتبر عرب گوید: «یکی از فضایل شعر آنکه صاحبان قرایح صافیه و نفوس لطیفه چون الحانرا بشنوند ساختن آنها را جز در کلام منظوم از شعر گوارا و مطبوع ندارند و کلام منظوم الحانرا بمنزلهٔ مادّه‌ایست که قابل پذیرفتن صور شریفهٔ آن می‌باشد مگر اینکه نوعی از الحان در فارسی وجود دارد که الفاظ آن در قالب کلام غیر منظوم ریخته می‌گردد۴». مقصود ابی هلال از اینعبارت همان الحان دورهٔ ساسانی است. از تمام این مطالب گذشته لغات چامه و چکامه سرواد و پساوند که یقیناً بعضی از آنها باقیماندهٔ دورهٔ ساسانی است برای اثبات ادّعای ما درینمورد شواهد دیگری می‌باشند. از روی همین قراین و دلایلی که اجمالاً متذکرّ آنها گردیدیم می‌توان درک کرد که شعر در دورهٔ ساسانیان وجود داشته و بالنّسبه دامنهٔ آن هم وسیع بوده ولی از حیث وزن و سبک با اشعار امروز فرق داشته است چیزیکه هست حملهٔ عرب اثری از آن باقی نگذارده و اشعار آن دوره را مانند آثار دیگر محو و نابود ساخت. از نکاتیکه باعث انکار وجود شعر در عصر ساسانی شد و منکرین را جسور نموده باقی نماندن اسم شعرای آن دوره است. مدّعیان گویند اگر شعر در دورهٔ ساسانی وجود داشت البتّه نام یکی دو نفر از شعرای عصر مزبور بجا می‌ماند چنان‌که اسامی یکی دو سه نفر از حکما واطبا و چند نفر از موسیقی‌دانهای آن باقی مانده و چه باقی ماندن اسامی این حکما و موسیقی دانها دلیل وجود حکمت و طبّ و موسیقی است و نماندن نام شاعر دلیل بر عدم وجود شعر. این دلیل اگرچه چندان قوّت ندارد که عدم وجود شعر را در آن دوره ثابت نماید و در حقیقت در مقابل دلایل ما مقاومت نمی‌تواند ولی برای ردّ همین بیان هم اظهار می‌شود که اوّلا بسیاری چیزها در دورهٔ ساسانی وجود داشته که چون در دورهٔ اسلامی طرف احتیاج و توجّه مردم واقع نشده از میان رفته و از آنجمله شعر و نام شعرای آن دوره. ثانیاً نگارنده را تصوّر این است که در دورهٔ ساسانی شعر و موسیقی کار یکنفر بوده و هرکه سرودن شعر می‌دانسته (چون شعر و موسیقی آن عصر بالأختصاص ارتباط کاملی باهم داشته) ناچار تحصیل موسیقی می‌کرده و هرکه ذوق موسیقی داشته بسرودن اشعار می‌پرداخته چنان‌که مضامین الحان خسروانی که جمله مدح و آفرین خسرو پرویز بوده همه را باربد سازندهٔ مشهور ترکیب کرده بوده. همین شاعر بودن باربد نظر ما را تأیید می‌نماید و مؤیّد دیگر بیان صاحب تاریخ سیستان است که می‌فرماید: «تا پارسیان بودند سخن پیش ایشان برود باز گفتندی بطریق خسروانی‏۵». (۱)برهان قاطع-لغت اورامن و آنرا اورامه هم می‌گویند و جمع آن اورامنان است.[فرهنگ جهانگیری‏]. (۲)معیار الاشعار، صفحهٔ ۵.(۳)ایضا، صفحهٔ ۴.(۴)کتاب الصّناعتین لأبی هلال العسکری (متوفّی ۳۹۵)طبع اسلامبول، صفحهٔ ۱۰۳.(۵)شرح تاریخ سیستان در همین مقاله بیاید. کاوه» شماره ۴۹ (صفحه ۱۳)از اشعار و سرودهائی که باقی مانده و آنرا هم صاحب تاریخ سیستان در کتاب خود ضبط نموده سرود «کرکوی» است که آنرا زردشتیان در آتشگاه کرکویهٔ سیستان می‌خواندند. صاحب تاریخ سیستان فرماید: «بو المؤیّد۱اندر کتاب گرشاسپ گوید که کیسخرو بآذربادگان رفت و رستم دستان با وی بود و آن تاریکی و پتیاره دیوان بفرّ ایزد تعالی بدید که آذر گشسب پیدا گشت و روشنائی برگوش اسب او بود و شاهی او را شد یا چندان معجزه پس کیخسرو از آنجا بازگشت و لشکر بترکستان کشید و بطلب خون سیاوش پدر خویش و نرینه هرچه یافت اندر ترکستان کشت و رستم و دیگر پهلوانان ایران با او[بودند]افراسیاب گریز گرفت و بسوی چین شد و از آنجا بهندوستان آمد و از آنجا بسیستان آمد و گفت من بزنهار رستم آمد... او جادو بود و تدبیر کرد... و بجادوئی بساختند تا از هر سوی دو فرسنگ تاریک گشت. چون کیخسرو بایران شد و خبر او شنید بآنجا آمد بدان تاریکی اندر نیارست شد و آنجائی که اکنون آتشگاه کرکویست معبد جای گرشاسپ بود و او را دعا مستجاب بود و فرمان یافت‏۲و مردم هم بامید برکات آنجا همی شدندی و دعا همیکردندی و ایزد تعالی مرادها حاصل همیکردی حال بر این جمله شد کیخسر و آنجا شد و پلاس پوسید و دعا کرد ایزد تعالی آنجا روشنائی فرادید او را که اکنون آتشگاهست چون آن روشنائی برآمد برابر تاریکی تاریکی ناچیز گشت و کیخسرو رستم بپای قلعه شدند و بمنجنیق آتش انداختند و آن انبارها همه آتش گرفت چندین ساله که نهاد بود و آن قلعه بسوخت و افراسیاب از آنجا بجادوئی بگریخت. شعر:سر افراسیاب ناپید است‏۳ کف رستم مکرید و بیضاستو دیگر کسان بسوختند و قعله ویران شد پس کیخسرو این باربیک نیمه شارشان سیستان بکرد و آتشگاه کرکویه‏۴و آن آتش گویند آنست آن روشنائی که فراید و گبرکان چنین گویند که آن هوش گرشاسپ است و حجّت آرند بسرود کرکوی بدین سخن بیت:فُرَخْتْ بادا روشْ‏۵ خُنیده‏۶گرشاسْبْ هوش همی پرَسْتْ از جُوشْ نُوش کُن مِی نُوشْ‏۷ دُوْسْتْ بدا گُوشْ بآفرین نهاده گُوش همیشه نیکی گُوش دی گذشت و دُوش شاها خدایگانا بآفرین شاهی‏۸.» این است عجالة آنچه ما از شعر دورهٔ ساسانی اطلاّع داریم. (۱)چون صاحب تاریخ سیستان در چند جا نام این بو المؤیّد و کتاب گرشاسپ او را می‌برد و در یکجا هم اور ا صریحاً بو المؤیّد بلخی می‌خواند نگارنده عقیده دارد که این همان ابو المؤیّد بلخی شاعر است و کتاب گرشاسپ او باید همان باشد که صاحب قابوسنامه آنرا مسامحة «شاهنامهٔ ابو المؤیّد بلخی» نوشته و یکی از فضلا هم آنرا اساس تحقیق برای نوشتن یک مقاله در این زمینه نموده و آنرا در شمارهٔ ۲ کاوه نشر کرده. (۲)فرمان یافت یعنی وفات کرد. (۳)در اصل نسخه «سرافراسیاب نامدار است» دارد و این یقیناً غلط است. (۴)رجوع شود بمعجم البدان یاقوت. (۵)روش-فروغ. (۶)خنیده بضم‌خا-پسندیده. (۷)نوش-گوارا (رجوع شود بمجلّهٔ اصول تعلیم شمارهٔ 3(8)این مصراعها تمام ۷ هجائی است و بیشتر بنظر می‌آید که آنها را ایرانیان قرون اوّلیهٔ اسلام یا زردشتیان آنعصر بوضع اشعار دورهٔ ساسانی ترکیب کرده باشند یا آنکه یکقطعه از اشعار آن دوره در اندکی تغییر لفظی داده باینصورت درآورده‌اند. اوّل شاعر فارسی زبان بعد از اسلام جماعتی از ادبا و ارباب تذکره اوّل گویندهٔ فارسی زبان بعد از اسلام یعنی قدیمترین شاعر ایران را ابو حفص حکیم بن احوّص سغدی دانسته‌اند از سغدی دانسته‌اند از سغد سمرقند و گفته‌اند که: «او در صناعت موسیقی دستی تمام داشته، ابو نصر فارابی (متوفّی ۳۳۹)۱در کتاب خوش ذکر او آورده است و صورت آلت موسیقاری نام آن شهروذ که بعد از بوحفص هیچ‌کس آنرا در عمل نتوانست آورد برکشیده و می‌گوید او در سنهٔ ثلثمایه هجری بوده است و شعری که بوی نسبت می‌دهند این بیت است:آهوی کوهی در دشت چگونه دوذا چو ندارد یار بی‌یار چگونه روذا۲» مؤلّف لباب الألباب گوید، «در آنوقت که رایت دولت مأمون رضی اللّه عنه که از خلفای بنی العّباس بحلم و حیا وجود و سخا و وقار و وفا مستثنی بوده است بمرو آمد در سنهٔ ۱۹۳ در شهر مرو خواجه‌زادهٔ بود نام عبّاس یا فضلی بیقیاس در علم شعر او را مهارتی کامل و در دقایق هر دو لغت (یعنی فارسی و عربی) بصارتی شامل در مدح امیر المؤمنین مأمون بپارسی شعر گفته بود و مطلع آن قصیده این است:ای رسانیده بدولت فرق خود تا فرقدین گسترانیده بجود و فضل و عالم یدین مَرخلافت را تو شایسته چو مردم دیده را دین یزدان را تو بایسته چو رخ را هر دوعینو در اثناء این قصیده می‌گوید:کس براینمنوال پیش از من چنین شعری نگفت مر زبان پارسی را هست تا این نوع بین لیک از آن گفتم من این مدحت ترا تا این لغت گیرد از حمد و ثنای حضرت تو زبی و زینچون این قصیده در حضرت خلافت روایت کردند امیر المؤمنین او را بنواخت و هزار دینار عین مروپرا صلت فرمود و بمزید عنایت و عاطفت مخصوص گردانید و چون فضلا آن بدیدند هرکس طبیعت برو برگماشت و بقلم بیان بر صفحهٔ زبان نقش فضلی نگاشت‏۳-بعضی دیگر از ادبا و ارباب تذکره گویند که این مبلغ برای ابو العّباس مستمّری شد و هر سال آنرا دریافت میداست. صاحب مجمع الفصحا نظم این قصیده را در یک جا از کتاب خود در سال ۱۷۳ (صفحهٔ ۳ از مقدمهء، جلد اوّل) و در جای دیگر در سال ۱۷۰(ص ۶۴، ج ۱)و وفات او را هم در ۲۰۰ هجری می‌نویسد و از بیان محمّد عوفی صاحب لباب الألبان چنان‌که در فوق نقل شد چنین استنباط می‌شود که نظم این قصیده مقارن ورود مأمون بمرو (یعنی سال ۱۹۳)بوده است:بعضی از مستشرقین این حکایت را واقعهٔ صحیح تاریخی پنداشته و بنطر حقیقت بدان نگریسته‌اند و برخی دیگر در صحّت آن تردید کرده، اگر قدری دقّت شود در اینمورد حقّ بجانب دستهٔ دوّم داده خواهد شد زیرا:-اوّلا اسلوب سخن و طرز ترکیب کلام و جمله‌بندی ابیات این قطعه بهیچوجه. کلمه‌بندی شعرای قرن سوّم حتّی گویندگان مأیهٔ چهارم هم شباهت ندارد بلکه این قسم از جنس گفتهای قرن پنجم است و رعایت موازنه و ممائله در بیت دوّم و نظیر بنظیر آوردن «شایسته» و «بایسته» و غیره در ساختگی بودن آن شکّی باقی نمی‌گذارد. ثانیاً مأمون در ماه جمادی الأولی سال ۱۹۳ وارد مرو شد و تا سالی که مردم او را بخلافت بیعت می‌کردند در آن شهر بود و این امر در محرّم سال ۱۹۸ یعنی پس از قتل محمّد امین بدست طاهر ذو الیمینین واقع شد، پیش از بیعت بخلافت یعنی در زمان هرون الرّشید و امین مأمون را مردم چون ولیعهد بود امام می‌خواندند۳. تواریخی که ارباب تذکره ذکر کرده‌اند یعنی سالهای ۱۷۵ و ۱۷۳ ۱۹۳ عدم صحّت اصل موضوع را می‌رساند چه بقول همان تذکره نویسان و مفاد خود شعر که: «مرخلافت را... الخ» این شعر در سالی گفته شده که مأمون خلیفه بوده است و در صورت صحّت انتساب باید این اشعار بعد از ۱۹۸ یعنی در فاصلهٔ بین ۱۹۸ و ۲۰۲ که مأمون بسمت خلافت در مرو می‌زیسته گفته شده باشد و چنین مطلبی از عبارت صاحب لباب الألباب فهمیده نمی‌شود. ثالثاً شعر «کس بر اینمنوال پیش از من چنین شعری نگفت مر زبان پارسی را هست تا این نوع بین» یقیناً ساختگی است و مخصوصاً برای چنین موضوعی وضع گردیده. (۱)در اصل مقاله تاریخ وفات فارابی سنهٔ ۳۲۱ نوشته شده بود و چون اشتباه بود تصحیح شد[ادارهء کاوه‏]. (۲)کتاب المعجم ۱۷۰–۱۷۱، طبع بیروت. (۳)لباب الألباب، ج ۱، ص ۲۱.(۳)حمزهٔ اصفهان، صفحهٔ ۱۹۷–۱۹۸ طبع کلکتّه. کاوه» شماره ۴۹ (صفحه ۱۴)سبک شعر و وضع قصیده می‌فهماند که این اشعار بعد از اساتید قصیده سرای ترکستانی سروده شده و چون موضوع اوّل شاعر فارسی موضوع مهمّی بوده و کسی هم درست از آن اطلاّع نداشته و هم بدانستن آن ولع بوده‌اند این داستان را افسانه سرایان تردست وضع کرده و ابو العّباس مروزی و مأمون را پهلوانان آن داستان قرار داده‌اند این قبیل مخترعات در تواریخ اسلامی مخصوصاً تاریخ ایران فراوان است و از همه گذشته این حکایت با حال مأمون چندان مناسبت ندارد چه مأمون با آنکه مادرش ایرانی بوده و بآداب و اخلاق ایرانی آشنا و پیش ایرانیان تربیت یافته بود خیلی بعید بنظر می‌آید که زبان فارسی را که هنوز بصورت لهجه‌های دهاتی بوده و صورت ادبی و قلمی نداشته بداند و شعر بدانرا بفهمد خاصّه شعریرا که بهیچ وجه از جنس کلام فارسی آن عصر نیست‏۱! این بود اطلاّعات تذکره نویسان فارسی که تمام بهیج نمی‌ارزد و جملهٔ آن حکایاتی موضوع و مخترع بیش نیست امّا آنچه صاحب مجمع الفصحا دربارهٔ ابو یزید بسطامی و اشعار فارسی او می‌گوید قابل اعتنا نمی‌باشد زیرا آنجمله را هم صاحب کتاب مزبور از ذکر پیر بسطامی در چند رباعی که معلوم نیست از کیست ولی یقین است که از جنس کلام قرن چهارم ببعد است استنباط کرده و آن ذکر را از قبیل بیان تخلّص یا خطاب گوینده بخود دانسته و رباعیّات مزبور را از بایزید شمرده است. حقیقة تعیین اوّل شاعر فارسی بعد از اسلام مشکل بلکه غیرممکن است زیرا که دهقانان و زارعین ایرانی نژاد که همیشه تخم ذوق را در مزرع دلهای خود می‌کاشته و همهٔ اوقات با زمزمه‌ها و سرودهای مخصوص کشت و زرع و کارهای خود را انجام می‌داده‌اند در همان عصری هم که عرب بر جمیع نقاط این مملکت استیلا داشته و در همه جا فرمان نسخ زبان و شعر و آداب ایرانی را عملاً صادر می‌نموده بکاره خود سرگرم بودند و بهمان زبان و آداب ایرانی زندگی می‌کردند البتّه در همین دوره‌ها هم بمناسبت احتیاج و علاقه‌ای که انسان در زندگانی بنوع ذوقیّات دارد زمزمه‌ها و سرودهائی موافق کیفیّات محبط و دورهٔ زندگی خود داشته و بتکرار آنها بسر می‌برده‌اند و شاهد این مدّعا اگرچه باندازه‌ای طبیعی و واضح است که دلیل و شاهد نمی‌خواهد اشاراتی است که در کتب مورّخین اسلامی دیده می‌شود و از آنجمله حکایت ذیل است که بطور خلاصه از اینقرار می‌باشد: عبد اللّه بن زبیر که در حجاز بخلافت خواهی و مخالفت بنی امیّه برخاسته و خانهٔ کعبه را پناهگاه خود قرار داده بود برای تعمیر خرابی خانهٔ کعبه جماعتی بنّا و معمار از ایران بمکّه خواست و ایشان با کارگران و عملبه عرب مشغول کار شدند. یکی از عمله‌های تازی نژاد ملاحظه کرد که استادان ایرانی بصونی خوش چیزی می‌خوانند و زمزمه‌ای می‌کنند (چنان‌که هنوز هم این عادت معمول به بنّاهای ایرانی است) او را آن آواز خوش آمد. از استاد خواننده حقیقت آنرا سئوال نمود و پس از اطلاّع بحقیقت آن بایران آمده و موسیقی ایران را تحصیل کرد آنگاه بروم رفت و پس از تکمیل آن فنّ بعربستان مراجعت نمود اصول موسیقی ایرانی و رومی را بعرب آموخت. از این مطلب گذشته شبهه‌ای نیست که موسیقی بعد از اسلام ایران و یک جزء عمده از موسیقی امروز ما همان موسیقی عصر ساسانی است که بتدریج بمناسبات زمان در آن تغییراتی داخل شده. البتّه این موسیقی سازندگان و رامشگرانی داشته که از همان زمان انقراض ایران ببعد بلافاصله آن را می‌نواخته و بیکدیگر انتقال می‌داده‌اند و ناچار در موقع نواختن چنگ و رود شعر و سرودی هم داشته و چیزی هم می‌خوانده‌اند. این سرودها و چیزهای خواندنی هرچه بوده جزء اشعار آن دوره محسوب می‌گردد و یقین است که در دویست سال استیلای عرب بر ایران هم همین رود سازان و نوازندگان وجود داشته و با سازهای خود اشعار و سرودهائی هم می‌خوانده‌اند و البتّه اشخاصی هم آن نواها و سرودها را ترکیب کرده بوده و این اشخاص نیز شعرای آن دوره شمرده می‌شوند و بمناسبت آنکه زمان آنها واسطه بین زمان قدیم و دورهٔ جدید ایران بوده بسبک قدیم و طریقهٔ سرایش و نظم را موافق مناسبات عصر تغییر می‌داده و برای دوره‌های بعد دستورهای تازه مرتّب مینوده‌اند. با این وضع نمی‌توان گفت که اوّل شاعر فارسی بعد از اسلام شخص معیّنی است و فلان نخستین کسی باشد که اوّل ادبیات فارسی را برشتهٔ نظم آورده فقط یک مطلب موضوع تحقیق است و دانستن آن نیز اوّل درجهٔ اهمیّت را دارا است و آن شناختن‏ (۱)راجع بهمین موضوع و ابطال صحّت روایت مبنی بر اسناد اشعار مذکور در متن بعه مأمون آقا میرزا محمّد خان قزوینی نیز در مقالهٔ خودشان بعنوان «قدیمترین شعر فارسی بعد از اسلام» که در کاوه ۳۵(دورهٔ قدیم) درج شده دلایل مشروحی آورده‌اند. -آقا میرزا عبّاس خان در حواشی همین مقاله می‌نویسند که این مقالهٔ میرزا محمّد خان را ندیده‌اند و نتوشته‌اند بدست بیاوریند[ادارهء کاوه‏]. اوّل کسی است که اشعار و سرودهای او مضبوط و مدّون شده و مورّخین ذکر او را مقدّم بر همه کرده‌اند. عجالة این شخص در تاریخ ادبیّات و زبان فارسی محمّد بن وصیف سیستانی از منشیان یعقوب و عمرو بن لیث است که هیچ‌کس از ارباب تذکره و مورّخین غیر از نویسندهٔ دانشمند تاریخ سیستان از احوال و نام او اطلاّع نداشته‌اند و ما قبل از بیان احوال این گویندهٔ دبیر بذکر کتاب «تاریخ سیستان» می‌پردازیم:کتاب «تاریخ سیستان» امری که باعث مستور ماندن نام و نشان محمّد بن وصیف و احوال و اشعار اوست گم نام ماندن کتاب تاریخ سیستان است که نسخهٔ آن تا این اواخر در دست نبوده است. این تاریخ را مرحوم محمّد حسن خان اعتماد السّلطنه وزیر انطباعات دورهٔ ناصری که صاحب تألیفات متعدّده و مشهور غوامّ و خواصّ این مملکت است بدست آورده و آنرا در روزنامهٔ «ایران» قدیم از شمارهٔ ۴۷۴ ببعد درج کرده و حقیقة خدمت بزرگی را انجام داده است. نسخه‌ای که اعتماد السّلطنه داشته چنان‌که از متن چاپی استنباط می‌شود نسبة قدیمی بوده امّا مغلوط است و در پاره‌ای مواضع کلمات لا یقرء و جمل و عبارات افتاده می‌باشد مخصوصاً اشعاری که موضوع این مبحث ماست و بعضی کلمات آن بکلی مغلوط و لایفهم است و هنوز ما از موجود نسخهٔ ثانوی حتّی نسخهٔ اصلی هم که اعتماد السّلطنه در دست داشته اطلاّع نداریم و امید است که در آتیه نسخهٔ دیگری از این کتاب نفیس بدست آید و بسی مشکلات حقیقت طلبان را حلّ کند۱. متأسّفانه مؤلّف چنین تألیف مهمّی معلوم نیست و فقط سیستانی بودن او ثابت است و نام او و کتاب او را این جانب تاکنون در هیچ کتابی ندیده‌ام. مؤلّف تاریخ سیستان کتاب خود را در در نیمهٔ قرن هفتم هجری یعنی در موقع انقلابات مغول نگاشته و معاصر بوده است و با ملک نصیر الدّین و الحقّ و دو پسر او ملک معظّم رکن الدّین محمود و شاه معظّم نصرة الدّین از حکّام سیستان و از بیانات خود او برمیاید که این کتاب را در فاصلهٔ بین‏ ۷۶۵–۶۸۰ نوشته است. کتاب تاریخ سیستان اطلاّعات نفیس دارد مخصوصاً احوال یعقوب و عمرو و ابو جعفر احمد بن محمّد پدر خلف بن احمد معروف و احوال خود خلف را مبسوط نوشته و عبارت آن نیز روان و ساده و عاری از تکلّفات «جهانگشا» و «وصّاف» و «تاریخ معجم» است و بعضی اختصاصات و اصطلاحات فارسی آن دوره را متضمّن می‌باشد ولی بدبختانه قسمتهای آخر این کتاب بقدری مختصر است که حکم فهرست وقایع را دارد. محمّد بن وصیف سجزی‏ (در نیمهٔ دوم قرن سوّم هجری) چنان‌که در شرح حال یعقوب لیث صفّار گفتیم‏۲این امیر پس از دستگیر کردن صالح بن نضر و شکست دادن رتبیل کابل و کشتن عمّار خارجی‏ (۱)نگارنده در نظر دارد که اگر نسخهٔ دیگری از تاریخ سیستان بدست آرد آنرا تصحیح وطبع نماید. (۲)اشاره است بقسمتهای بیشتر کتاب تألیفی نگارنده که این قسمت از آن استنساخ شده. کاوه» شماره ۴۹ (صفحه ۱۵)در سال ۲۵۳ قصد گرفتن شهر هرات را که در دست عمّال طاهریان بود نمود و بزودی بر آن استیلا یافت و امیر محمّد طاهری را مغلوب کرده او را بتصدیق حکومت خود در سیستان و کابل و کرمان و فارس مجبور ساخت. سپس با فتح و نصرت و فیروزی تمام بسیستان برگشت و در راه خوارج و مخالفان دیگریرا که هنوز دم از مخالفت می‌زدند بکشت. اهالی سیستان بورود او شادیها کردند و امام و فقیه برزگ ایشان یعنی ابو احمد عثمان بن عفّان سجزی (متّوفی ۲۵۵)در نماز جمعه نام یعقوب را در خطبه داخل کرد۱ «پس شعرا او را شعر گفتندی بتازی:قد اکرم اللّه اهل المصر و البلد بملک یعقوب ذی الأفضال و الغدد قد آمن النّاس مخواه و غیرته ستر من اللّه فی الأمصار و البلدچون این شعر بخواندند او عالم نبود در نیافت محمّد بن وصیف حاضر بود و دبیر رسائل او بود و ادب نیکو دانست و بدان روزگار نامه پارسی بود پس یعقوب گفت چیزی که من اندرنیایم چرا باید گفت محمّد بن وصیف پس شعر پارسی گفتن گفت و اوّل شعر پارسی اند عجم او گفت پیش از او کسی نگفته بود که تا پارسیان بودند سخن پیش ایشان برود باز گفتندی بطریق خسروانی و چون عجم پراکنده شدند و عرب آمدند شعر میان ایشان بتازی بود و همکنان را علم و معرفت شعر تازی بود و اندر عجم کسی بر نیامد که او را بزرگی آن بود پیش از یعقوب که اندر او شعر گفتندی مگر حمزة بن عبد اللّه الخارجی‏۲و او عالم بود و تازی دانست شعراء او تازی گفتند و سپاه او بیشتر از عرب بودند و تازیان بودند. چون یعقوب رتبیل و عمّار خارجی را بکشت و هری بگرفت و سیستان و کرمان و فارس او را دادند محمّد بن وصیف این شعر بگفت:ای امیریکه امیران جهان خاص وَ عام بنده و چاکر و مولای و سک بند و غلام ازلی خطی در لوح که ملکی بدهید بی‌آبی یوسف یعقوب بن لیث همام بسّام آمد زنبیل و لتی خورد بلنک لتره شد لشکر زنبیل و هبا کشت کنام لمن الملک بخواندی تو امیرا بیقین با قلیل الفئه کد را درون لشکرکام عمر عمّار ترا خواست و زوگشت بری تیغ تو کرد میانجی بمیان دد و دام عمر او نزد تو آمد که تو چون نوح بزی درِ آکار تن او سرِ او باب طعام(۱)از اینجا ببعد عین عبارت تاریخ سیستان است که نقل می‌شود. (۲)در متن حمزة بن عبد اللّه الستّاری دارد و این یقین است که مقصود همان حمزة بن عبد اللّه الخارجی است که در اصل کتاب حال وی و اشعاریرا که بتازی برای او گفته‌اند ذکر کرده‌ایم واضح است که بیمواظبّی کاتب خارجی را شاری کرده است. این شعر دراز امّا اندکی یاد کردیم. بسّام کورد از آن خوارج بود که بصلح نزد یعقوب آمده بود چون طریق وصیف بدید اندر شعر شعرها گفتن گرفت و ادیب بود حدیث عمّار اندر شعر یاد کند:هرکه نبود از بِدلِ متّهم بر اثر دعوت تو کرد نعم عُمر ز عمّار بدان شد بری کاوی خلاف آورد تا لاجرم دید بلا بر تن و برجان خویش گشت بعالم تن او در اِلم مکّه حرم کرد عرب را خدای عهد تو را کرد حرم در عجم هرکه درآمد همه باقی شدند باز فنا شد که ندید این حرم‏۱». قطعهٔ اوّل یعنی قطعهٔ محمّد بن وصیف بدبختانه بعضی ابیات آن بوضعی که بما رسیده مغلوط و نامفهوم و بعضی دیگر محتاج بتوضیح است و باین جهت ما پس از ذکر توضیحات لازمه مجدّدا آن قطعه را با تصحیحانی که بنظر رسیده برسم الخطّ امروز متذکّر می‌گردیم:۱-در مصراع دوّم بیت اوّل بعد از «مولای» و او را باید مفتوح خواند- در همان مصرع سک بند معنی مناسب با بنده و چاکره و مولای و غلام نمی‌دهد و در فرهنگها چنین لغتی یافت نشد یا معنی اصطلاحی آن فراموش شده یا تحریفی در آن راه یافته چون بیت مزبور فعل رابط ندارد بنظر حقیر می‌رسد که مصرع دوّم آن: «بنده و چاکر و مولای تو باشند و غلام» بوده و تحریف شده. ۲-مصراع اوّل بیت دوّم نه قرائتش معلوم شد و نه معنیش مفهوم است، شاید «در لوح» باشد-در مصرع دوّم همان بیت «بی» همان باء اضافهٔ امروز است بوضع قدیم که «چه» و «که» راهم «کی» و «چی» می‌نوشته‌اند. در همان مصراع باء «بن» را باید مسکور خواند نه ساکن. ۳- «زنبیل» در دو مصرع بیت سوّم و مواضع دیگر تاریخ سیستان بوضعی که بما رسیده غلط است و صحیح آن «رتبیل» می‌باشد که نام عمومی پادشاهان مشترک کابل بوده که یعقوب با بعضی از آنها جنگ کرده و فاتحین اوّل اسلام نیز در افغانستان با یکی دو نفر دیگر از ایشان دست و پنجه نرم نموده بودند۲-بعد از رتبیل «و» زیادی بنظر می‌رسد-کت بمعنی گرز است شمس فخری شاعر گفته:ز تازیانهٔ خشمت اشارتی کافیست برزم خصم چه حاجت ورا به نیزه ولتکتره بفتح اوّل پاره‌پاره و دریده باشد شمس فخری گفته:آنکه باشد برِ جلالت او اطلس چرخ ژنده و کتره-کنام بضمّ اوّل بمعنی آرامگاه و آشیانهٔ آدمی و سایر حیوانات و بیشه‏ ۴-مصرع دوّم بیت چهارم بدانوضع که ضبط شده مفهوم نیست و اینطور بنظر می‌رسد: «با قلیل الفئه کت داد در آن لشکر کام» یا «با قلیل الفئه کت زاد در آن لشکر کام» بوده-بقئهٔ ابیات مفهوم و واضح است. حال مجدّدا قطعهٔ فوق را با تصحیحات تقریبی که شده می‌نویسیم:ای امیری که امیران جهان خاص وَ عام بنده و چاکر و مولای تو باشند و غلام ازلی خطّی در لوح که ملکی بدهید به ابی یوسف یعقوب بن اللیّثِ همام بِسّام آمد رتبیل لَتی خورد به لِنگ لترِه شد لشکر رتبیل و هپ گشت کُنام لمن الملک بخواندی تو امیرا بیقین با قلیل الفئه کت داد در آن لشکر کام عُمرِ عَمّار ترا خواست و زو گشت بری تیغ تو کرد میانجی بمیان دَد و دام‏۳ عُمرِ او نزد تو آمد که تو چون نوح بزی درِ آکار تِنِ او سرِ او باب طعام‏4(1)تا اینجا عبارت تاریخ سیستان بود. (۲)وفیات الأعیان ابن خلّکان، ج ۲ در احوال یعقوب لیث و فتوح البلدان بلاذری در فتح سیستان و کابل و غیره. (۳)دد بمعنی وحشی و دام بمعنی اهلی است. (۴) «در آکار» و «باب طعام» یا «در طعام» نام دو دروازه بوده است از شهر سیستان که یعقوب پس از کشتن عمّار خارجی سر او را بر یکی و جسدش را بر دیگری آویخت. کاوه» شماره ۴۹ (صفحه ۱۶)صاحب «تاریخ سیستان» بعد از ذکر دو قطعهٔ فوق گوید: «باز محمّد بن مخلّد هم سگزی بود مردی فاضل بود و شاعر نیز پارسی گفتن گرفتن و این شعر را بگفت:جز تو نزاد حوّا و آدم نِکشت شیر نهادی بدل و برمَنِشْت‏۱ معجز پیغمبر مکّنی توئی بِکنس‏۴و بِمَنِش و بگوُشَتْ‏۲ فخر کند عَمّار روزی بزرگ‏۳ کو همانم من که یعقوب کشت. پس از آن هرکسی طریق شعر گفتن برگرفت امّا ابتدا اینان بودند و کسی بزبان فارسی شعر یاد نکرده بود الاّ بونواس میان شعر خویش سخن پارسی طرز۴را یاد کرده بود۵». امّا محمّد بن وصیف مدّتها بعد از سال ۲۶۵ که سال وفات یعقوب لیث است حیات داشته و صاحب «تاریخ سیستان» در سال ۲۸۳ دو فرد شعر از او در خصوص کشته شدن رافع بن هرثمه نقل می‌کند که بهیچوجه قرائت و فهم معانی آن ممکن نشد و آن این است:ای دل مکرین از طیران که بیرون نمای از صدف مرجان بورافع اگر آکه شدش خفه از فعل ابی حفص شد جیشانو بعد در سال ۲۸۷ که عمرو بن لیث در بلخ اسیر امیر اسمعیل سامانی می‌گردد و بدست او بسمرقند فرستاده می‌شود محمّد بن وصیف قطعهٔ ذیل را می‌گوید و بخدمت او می‌فرستد:کوشش بنده سبب رنجش است کار قضا بود ترا عیب نیست بود و نبود از صفت ایزد است بندهٔ در ماندهٔ بیچاره کیست اوّل مخلوق چو باشد زوال کار جهان اوّل و آخر یکسیت قول خداوند بخوان فاستقِم معتقدی شو و بران بَر بایستایضا صاحب تاریخ سیستان در ضمن وقایع سال ۲۹۶ بمناسبت ضعف خاندان صّفاری و بی‌کفایتی امرا در تأسّف بر اوضاع این اشعار را از او ذکر می‌نماید:(۱)در «منشت» و «گوشت» بآخر هر دو حرف تائی اضافه شده و اصل آندو منش و گوش بوده و یا این دو لفظ مخفّف منشت و گوشت هستند: منش یا منشت بمعنی طبیعت و ذات و خو و کرم و همّت-و گوشت اسم مصدر از گفتن بمعنی گفتار که بقانون فارسی آن هم در آخر دارای تائی است مانند فرامشت و خورشت و گوارشت که امروز آنها را فرامش (مخفّف فراموش) و خورش و گوارش می‌گویند. (۲)این باءحرف اضافه و بمعنای حرف «در» است و باید قدری آنرا ممدود خواند. -تصّور حقیر این است گوینده این اشعار نظر به کلمهٔ زردشتیان که آنها را «سه بخت» یعنی سه نجات دهنده می‌خوانند داشته. (۳)بنظر می‌آید که «روزی بزرگ» مضاف و مضاف الیه است که بوضع امروز آنرا «روز بزرگ» باکسرهٔ اضاف میگوئیم و شاید مقصود از روز بزرگ قیامت باشد و مضمون شعر اینکه عمّار روز قیامت فخر می‌کند که من همانم که یعقوب مرا کشت. (۴)یعنی بعنوان طرز و زینت برای شواهد اینموضوع رجوع شود بمقدّمهٔ دورهٔ اسلامی کتابی که این مقاله نیز از آن مأخوذ گردیده. (۵)این قسمت از تاریخ سیستان در شماره‌های ۵۱۵ و ۵۱۶ روزنامهٔ ایران بتاریخ رجب ۱۳۰۰ مندرج است. مملکتی بود شده بیقیاس عمرو بر آن مُلک شده بود راس از حد هند تا بحد چین و ترک از حد زنگ تا بحدروم و کاس‏۱ رأس ذنب گشت و بشد مملکت زَرّ زده شد ز نحوست نحاس دولت یعقوب در یغا برفت ماند عقوبت بعقب برحواس عمرو عمر رفت و زو ماند باز مذهب روباه بنس و نواس(؟)۲ ای چه غما آمد و شادی گذشت بود دلم دایم از این پر هراس هرچه بکردیم بخواهیم دید سود ندارد ز قضا احتراس ناس شدند نسناس آنگه همه وز همه نسناس بگشتند ناس دور فلک گردان چون آسیا لاجرم این اُسّ همه کرد آس‏۳ ملک ابا هزل نکرد انتساب نور ز ظلمت نکند اقتباس جهد وجد۴یعقوب باید همی تا که ز جدّه پدر آید ایاس‏۵این بود آنچه از «تاریخ سیستان» راجع بشعرای دورهٔ صفاریّه و اوّل شاعر فارسی زبان بعد از اسلام برمیآید و این جمله در کمال اهمیّت و صحّت است و مخصوصاً در درستی آن جای هیچ شبهه و تردید نیست چه اوّلا اشعار همه متناسب با مقام و موقع مخصوص گفته شده و حاکی از وقایع تاریخی است که این اشعار برای نمایش آن وقایع سروده می‌شده ثانیاً وضع جمله‌بندی و عبارات و سستی بعضی از کلمات و ترکیبات ابتدائی بودن آنرا می‌رساند و می‌فهماند که اشعار اوّلیه باید از آن جنس کلام باشد نه از جنس ابیات ابو العّباس مروزی. با این احوال باز اشعار این گویندگان اوّلیهٔ نظم فارسی چندان سست و بیمایه نیست و مخصوصاً بعضی ابیات اشعار دوّم و سوّم محمّد بن وصیف که در فوق گذشت دارای معانی حکمتی و الفاظ متین است مانند:ای چه غما آمد و شادی گذشت بود دلم دایم از این پر هراس هرچه بکردیم بخواهیم دید سود ندارد ز قضا احتراس مُلک ابا هزل نکرد انتساب نور ز ظلمت نکند اقتباسدر اینموضوع حقیقة صاحب تاریخ سیستان منّت بزرگی بگردن ادبیّات و ادباید ایران دارد و پس از او باید رهین امتنان اعتماد السّلطنه نیز بود که این کتاب را طبع کرده و بمعرض دسترس عموم گذاشته است. اوّل کسی که باین موضوع و با همّت مندرجات «تاریخ سیستان» برخورده استاد بزرگوار من دانشمند فرزانه آقای آقا میرزا عبد العظیم خان گرگانی معلّم ادبیّات فارسی است که مقالهٔ جامعی در مجلّهٔ اصول تعلیم (شمارهٔ ۳، بتاریخ ثور ۱۲۹۹)راجع باوّل شاعر فارسی منتشر کرده و کاملاً حقّ اینموضوع را ادا فرموده‌اند. ذی القعده ۱۳۳۸. عبّاس اقبال آشتیانیمعلّم دار الفنون طهران. (۱)کاس معلوم نشد کجا بوده شاید همان کات باشد که پایتخت خوارزمشاهیان قدیم و شهری بوده است کنار جیحون مقابل جرجانیّه (گرگانج). -چون یاقوت گوید این لفظ لغتی ماوراء النّهری است شاید بتوان حدس زد که اساساً با سین بوده و معرّب شده. (۲)معنی این بیت و وضع قرائت آن معلوم نشد. (۳)آس سنگ بزرگ را گویند و آس کردن بمعنی خرد کردن است. (۴)جدّ را اینجا باید خفیف خواند. (۵)صاحب تاریخ سیستان از یک ایاس بن عبد اللّه ذکری می‌کند که همه نوع مناسبت با این شعر دارد. این شخص رئیس و مهتر عرب سیستان و مردی کاری و با خرد و کمال بوده و یعقوب و عمرو را خدمتها کرده چون نوبت امارت بطاهر بن محمّد بن عمرو لیث رسید و طاهر بلهو و لعب و کبوتر بازی و این قبیل اعمال پست مشغول شد مردان و بزرگان دورهٔ یعقوب و عمرو از کار کناره کردند و هرکس سرخویش گرفت و از آنجمله این ایاس بود که چون حال را بر اینمنوال دید امیر طاهر را گفت: «این پادشاهی را با شمشیر گرفته‌اند و تو بلهو و لعب آنرا از کف خواهی داد چه پادشاهی را بهزل نگاه نتوان داشت. پادشاه را داد و دین و سیاست و سخن و سوط و سیف باید» امیر سخن او را نپذیرفت و او را اجازهٔ مرخصّی داد و ایاس نیز بکرمان رفت. در این بین محمّد وصیف برفتن او تأسّف می‌خورد و می‌گوید دیگر مثل او را نتوان بدست آورد زیرا جدّ وجهد یعقوب لیث لازم است تا مانند ایاس اشخاصی از عربستان خارج و بخدمت بنی صفّار داخل گردد و بیت ما قبل این فرد مضمون سخنان همان ایاس بامیر طاهر است. پایان مقاله [[رده:غیرداستانی]] m744taq7pq60ilrxtaioiktd38btqbm 302171 302169 2026-10-05T17:49:07Z Hanooz 17889 اصلاح نشانی وب 302171 wikitext text/x-wiki {{بدون منبع}} * مقاله شعر قدیم ایران * از: عباس اقبال آشتیانی * در: مجله کاوه شماره ۴۹. * تاریخ انتشار مقاله: ۵ مهر ماه ۱۲۹۰ {{وسط|شعر قدیم ایران<ref>عنوان اصلی مقاله «نشر و موسیقی قدیم ایران» بود لکن چون در این شماره فقط قسمت راجع بشعر درج شد عنوان فوق را بدان دادیم. </ref>}} مقالهٔ ذیل از آقای میرزا عبّاس خان آشتیانی معروف به «اقبال» و معلّم مدرسهٔ دار الفنون طهران است که برای درج در کاوه باین اداره فرستاداند و چون در وصول مقاله شمارهٔ گذشتهٔ کاوه زیر چاپ بود لهذا در آن شماره وعدهٔ نشر این مقالهٔ مفید را در این شماره داریم. مؤلّف این مقاله چنان‌که از مطالعهٔ آن دیده می‌شود از فضلای با اطلاّع ایران و مخصوصاً بطریقهٔ علمی تحقیقی اروپائی آشنا می‌باشند. مقالهٔ ایشان پر است از فوائد علمی و بهترین معرّف فضل و علم ایشان است برای آنانکه ایشانرا شخصاً نمی‌شناسند. این مقاله مفصّل‌تر از این بود که درج شده یعنی در واقع دو قسمت بود راجع بشعر قدیم و موسیقی قدیم ایران. ما برای عدم گنجایش همهٔ مقاله در یک شماره آنرا دو قسمت کرده قسمت راجع بشعر را در این شماره درج نمودیم و قسمت موسیقی را در یکی از شماره‌های آینده نشر می‌کنیم. اینک مقالهٔ فاضل مشار الیه:اینجانب مقاله‌ای تهیه نموده که موضوع آن ارتباط کامل با موضوع مقالهٔ استاد فاضل کریستنسن‏۱محقّق دانمارکی دارد و برای مقالهٔ ایشان که در شمارهٔ ۴–۵ کاوه (سال اوّل، دورهٔ جدید) مندرج است متمّمی است. این مقاله قسمتی است که از کتاب تاریخ ادبیّاتی که نگارنده آنرا جمع‌آوری نموده ولی هنوز بطبع نرسیده چون خالی از فایده نبود آنرا با اندک کم و زیادی استنساخ کرده می‌فرستم تا اگر در انتشار آن نفعی بینند طبع فرمایند. مقالهٔ فاضلانهٔ کریستنسن شامل سه جزء بود:شعر دورهٔ قدیم-موسیقی عصر ساسانی-اوّل شاعر در فارسی. ما این موضوع را جداجدا از کتاب خود نقل مینمائیم:شعر دورهٔ ساسانی در دورهٔ هخامنشی تعریف شعر و فرق آنرا با نظم بقدر کفایت نمودیم‏۲ و در اینجا تکرار آنرا لازم نمی‌دانیم چیزیکه باید متذکرّ باشیم رابطهٔ کامل موسیقی با شعر است:۱-در غالب السنهٔ عالم وقتی می‌خواهند بگویند شاعر شعری گفته گویند شعری خوانده چنان‌که عرب گوید انشد شعرا (انشد از نشید مشتقّ است و نشید بمعنای سرود و آواز است). در فارسی گوئیم قصیده‌ای سروده یا سرائیده (سرودن و سرائیدن بمعنای آواز خواندن و سرود بمعنای آواز است). پس این قسم استعمال می‌فهماند که از قدیم شعر با خوانندگی و آواز (موسیقی) علاقهٔ کاملی داشته. ۲-لفظ شعر بموجب تحقیقات بعضی از محقّقین عربی نیست بلکه معرّب است. توضیح آنکه در زبان معرّب «شیر» عیری است و شیر بعبری یعنی سرود و آواز و مصدر آن در زبان عبری شور است‏۳. پس شعر یا شیر بمعنی سرود و شور بمعنای سرودن می‌باشد و از اینرو بخوبی معلوم می‌شود که شعر اصلاً بمعنای سرود و آواز بوده و از تحقیق همین اصل لغت شعر در عربی رابطهٔ آنرا با موسیقی می‌توان درک کرد و نگارنده احتمال می‌دهد که لغت «شور» که در فارسی اسم مجموعه‌ای از آوازهاست همان لغت شور عبری یا آرامی باشد که در عصر ساسانی داخل زبان فارسی شده. گذشته از این دو نکته می‌دانیم که اشعار غالب بکله تمام ملل ادبی بسرود شروع شده و یکی از ادبای فرانسه بیان همین مطلب را گفته که: «شعر دختر آسمان است و سرود نخستین صیحه‌ایست که از حنجرهٔ او خارج گردیده». قدیمترین اشعار ایرانیها چنان‌که دیدیم‏۴همان قسمت گات‌ها یعنی سرودهای آوستا است و اشعار اوّلیّهٔ شعرای قدیم فرانسه که آنها را تروورها۵(شعرای شمال) و تروبادورها۶(شعرای جنوب) گفته‌اند همه بسبب اینکه شعرای مزبور خود بقصر اعیان می‌رفتند و با چنگ و غیره آنها را می‌خواندند به شانسون‏۷یعنی آواز و سرود معروف است و در قدیم شعرای غالب ملل را رسم بوده که هرکدام خود آوازی خوش داشتند و چنگ‌زدن را نیکو می‌دانستند بمجالس بزرگان و سلاطین رفته اشعار خویش را با آواز و نوای چنگ می‌خواندند (مثل رودکی و فرّخی بین شعرای ما) و هرکدام‏ (1) Chri tonsen(2)مقصود اصل کتاب نویسندهٔ مقاله است که بطبه نرسیده. (۳)جرجی زیدان. (۴)اشاره است بشرحی که در این باب در دورهٔ هخامنشی داده شده. (5) Trouve'res(6) Troubadours(7) Chansonکاوه» شماره ۴۹ (صفحه ۱۲)این دو هنر را نداشتند شخصی را برای اینکار استخدام می‌نمودند و این قبیل اشخاص را یونانیان راپسودیست‏۱و مسلمین راوی یا راویه می‌نامیدند. در فارسی نوعی از شعر یعنی رباعی را «ترانه» گویند و ترانه لغة بمعنی آواز است. عرب این قسم شعر را از ایرانیها اخذ کرده باسم «ذو بیت» در میان خود معمول داشتند و در قدیم آنرا برای منظوم ساختن معانی دقیقه یا در فنّ غنا استعمال می‌نمودند. ۲ از روی این قراینی که اجمالاً ذکر شد می‌توان درک کرد که شعر تا چه اندازه مربوط و بسته بموسیقی است. حال که این رابطهٔ کلّی واضح شد سئوال می‌کنیم که با وجود ترقّی کامل موسیقی در عصر ساسانی و زواج بازار غنا در آن دوره چگونه ممکن است که ایرانیان با ذوق آن دوره شعر نداشته و بسرودن نپرداخته باشد در صورتکه اسناد تاریخی متین بروجود آن در دست است و اینک ما برای اثبات وجود شعر در دورهٔ ساسانی بدو سه فقره سند تاریخی استشهاد می‌کنیم تا مطلب بکلّی واضح محقّق گردد؛ و غیره از پهلوی بعربی ترجمه کرده و در تاریخ و ادبیّات قدیم ایران اطّلاعات صحیحی برزویهٔ طبیب و بشادی آوردن کلیله جشن گرفت شعرا و خطبای مملکت خود را فرمود تا در جشن حاضر شوند و هرکدام مناسب آن روز چنین بسازند۳٫۲-مشهور است که اوّل شعر فارسی را بهرام گور گفته و شعری که بوی منسوب است این است:منم آن پیل‌دهان و منم آن شیریله نام من بهرام گور و کنیّم بوجبّله‏۴در اینکه بهرام گور اوّل شعر پارسی را نگفته و این بیت هم ازو نیست تقریباً هیچگونه شبه وجود ندارد و با اندک أمّلی این امر روشن می‌شود ولی یک مطلب را می‌توان ازین روایت استنباط نمود و آن وجود شعر در دورهٔ بهرام گور و طبع شاعر آن پادشاه است. بعضی از مورّخین چند قطعه شعر عربی نیز ببهرام نسبت داده‌اند. مسعودی گوید: «بهرام اشعار عربی و فارسی زیاد دارد که ما بجهت ایجاز از ذکر آنها صرف نظر مینمائیم‏۵». عوفی مدّعی است که دیوان بهرام را در کتابخانهٔ سرپل بازاچه بخارا دیده و مطالعه کرده و از آنجا اشعار نوشته و یاد گرفته‏۶٫۳-دولتشاه صحاب تذکرهٔ معروف گوید: «ابو طاهر خاتونی گفته که بعهد عضد الدّولهٔ دیلمی هنوز قصر شیرین که بنواحی خانقین است بالکلّ ویران نشده بود در کتابهٔ آن قصر نوشته یافتند که بدستور فارسی قدیم این بیت ثبت است:هژبرا بکیهان انوشه بذی جهان را پدیدار توشه بذی‏۷اگر جزئیات این روایات صحّت تاریخ نداشته باشد از روی آنها و مخصوصاً ار روی فقرهٔ اوّل یک مطلب کلّی استنباط می‌شود کو آن وجود شعر در دورهٔ ساسانی است و نیز بعضی از ادبای عرب متذکرّ شده‌اند که ایرانیان قدیم اشعاری داشته‌اند که بسبب کثرت ضبط نشده و اینقوم اشعار خود را مدوّن و خزائنی که بمنزلهٔ حکمت خانه بوده حفظ می‌کرده‌اند ولی این اشعار بعدها معدوم شده و از میان رفته است. ۸. گذشته از این اشارات اسامی بعضی از اقسام اشعار و الحان مثل خسروانی و اورامن و لاسکوی و پهلوی یا فهلوی که از دورهٔ قدیم قبل از اسلام مانده و بعضی از آنها در دورهٔ اسلامی هم معمول و طرف توجّه شعرای ایرانی شده وجود شعر را در دورهٔ ساسانی اثبات می‌نمایند. خسروانی لحنی است از مصنّفات باربد مطرب که الفاظ آن مسجّع بوده مشتمل بر مدح و آفرین خسرو پرویز و هیچ کلام منظوم در آن وجود نداشته‏۹. -اورامن نوعی است از خوانندگی و گویندگی که آن هم خاصّهٔ پارسیان و شعر آن بزبان پهلوی‏ (1) Rhapsodistes(2)علم الأدب تألیف اب شیخو، طبع بیروت، ص ۴۲، ج ۱.(۳)کلیلهٔ ابن مقفّع، ص ۵۷، طبع بیروت. (۴)کتاب المعجم، ص ۱۶۹، طبع بیروت. دولتشاه گوید که مصراع اوّل از بهرام و مصراع دوّم از معشوقهٔ آن پادشاه «دلارام» باینوضع در جواب او گفته که:نام بهرام ترا و پدرت بوجبله. (۵)مروج الذّهب، ج ۱، ص ۱۲۶.(۶)لباب الألباب، ج ۱، ص ۱۹.(۷)تذکرهٔ دولتشاه، طبع برون، ص ۲۹.(۸)علم الأدب، ج ۲، ص ۱۳۱.(۹)معیار الأشعار خواجه نصر الدّین و کتاب المعجم، ص ۱۷۰ و فرهنگ جهانگیری. می‌باشد۱و شعار آنرا در دورهٔ اسلامی فهلوّیات می‌گفتند و اکثر آنها زا بحر مشاکل یعنی از یکی از بحوری است که اختصاص بخود ایرانیان دارد و از ملحقات ایشان ببحور عروضی عربی است. -لاسکوی بفتح کاف و بکسر و او اصلاً نام مرغی خوش آواز بوده و پارسیان یکی از نوارهای خود را بمناسبت طرز خوش نوای آن مرغی لاسکوی خوانده‌اند متکه آنکه عربان سجع کلام را از روی سجع حمام برداشته‌اند۲. این اشعار و الحان وزن صحیح و منظّم نداشته و تناسب آنها تامّ نبوده بکله هیئتهائی بوده‌اند تامّ مانند۳. ابی هلال عسکری از ادبای معتبر عرب گوید: «یکی از فضایل شعر آنکه صاحبان قرایح صافیه و نفوس لطیفه چون الحانرا بشنوند ساختن آنها را جز در کلام منظوم از شعر گوارا و مطبوع ندارند و کلام منظوم الحانرا بمنزلهٔ مادّه‌ایست که قابل پذیرفتن صور شریفهٔ آن می‌باشد مگر اینکه نوعی از الحان در فارسی وجود دارد که الفاظ آن در قالب کلام غیر منظوم ریخته می‌گردد۴». مقصود ابی هلال از اینعبارت همان الحان دورهٔ ساسانی است. از تمام این مطالب گذشته لغات چامه و چکامه سرواد و پساوند که یقیناً بعضی از آنها باقیماندهٔ دورهٔ ساسانی است برای اثبات ادّعای ما درینمورد شواهد دیگری می‌باشند. از روی همین قراین و دلایلی که اجمالاً متذکرّ آنها گردیدیم می‌توان درک کرد که شعر در دورهٔ ساسانیان وجود داشته و بالنّسبه دامنهٔ آن هم وسیع بوده ولی از حیث وزن و سبک با اشعار امروز فرق داشته است چیزیکه هست حملهٔ عرب اثری از آن باقی نگذارده و اشعار آن دوره را مانند آثار دیگر محو و نابود ساخت. از نکاتیکه باعث انکار وجود شعر در عصر ساسانی شد و منکرین را جسور نموده باقی نماندن اسم شعرای آن دوره است. مدّعیان گویند اگر شعر در دورهٔ ساسانی وجود داشت البتّه نام یکی دو نفر از شعرای عصر مزبور بجا می‌ماند چنان‌که اسامی یکی دو سه نفر از حکما واطبا و چند نفر از موسیقی‌دانهای آن باقی مانده و چه باقی ماندن اسامی این حکما و موسیقی دانها دلیل وجود حکمت و طبّ و موسیقی است و نماندن نام شاعر دلیل بر عدم وجود شعر. این دلیل اگرچه چندان قوّت ندارد که عدم وجود شعر را در آن دوره ثابت نماید و در حقیقت در مقابل دلایل ما مقاومت نمی‌تواند ولی برای ردّ همین بیان هم اظهار می‌شود که اوّلا بسیاری چیزها در دورهٔ ساسانی وجود داشته که چون در دورهٔ اسلامی طرف احتیاج و توجّه مردم واقع نشده از میان رفته و از آنجمله شعر و نام شعرای آن دوره. ثانیاً نگارنده را تصوّر این است که در دورهٔ ساسانی شعر و موسیقی کار یکنفر بوده و هرکه سرودن شعر می‌دانسته (چون شعر و موسیقی آن عصر بالأختصاص ارتباط کاملی باهم داشته) ناچار تحصیل موسیقی می‌کرده و هرکه ذوق موسیقی داشته بسرودن اشعار می‌پرداخته چنان‌که مضامین الحان خسروانی که جمله مدح و آفرین خسرو پرویز بوده همه را باربد سازندهٔ مشهور ترکیب کرده بوده. همین شاعر بودن باربد نظر ما را تأیید می‌نماید و مؤیّد دیگر بیان صاحب تاریخ سیستان است که می‌فرماید: «تا پارسیان بودند سخن پیش ایشان برود باز گفتندی بطریق خسروانی‏۵». (۱)برهان قاطع-لغت اورامن و آنرا اورامه هم می‌گویند و جمع آن اورامنان است.[فرهنگ جهانگیری‏]. (۲)معیار الاشعار، صفحهٔ ۵.(۳)ایضا، صفحهٔ ۴.(۴)کتاب الصّناعتین لأبی هلال العسکری (متوفّی ۳۹۵)طبع اسلامبول، صفحهٔ ۱۰۳.(۵)شرح تاریخ سیستان در همین مقاله بیاید. کاوه» شماره ۴۹ (صفحه ۱۳)از اشعار و سرودهائی که باقی مانده و آنرا هم صاحب تاریخ سیستان در کتاب خود ضبط نموده سرود «کرکوی» است که آنرا زردشتیان در آتشگاه کرکویهٔ سیستان می‌خواندند. صاحب تاریخ سیستان فرماید: «بو المؤیّد۱اندر کتاب گرشاسپ گوید که کیسخرو بآذربادگان رفت و رستم دستان با وی بود و آن تاریکی و پتیاره دیوان بفرّ ایزد تعالی بدید که آذر گشسب پیدا گشت و روشنائی برگوش اسب او بود و شاهی او را شد یا چندان معجزه پس کیخسرو از آنجا بازگشت و لشکر بترکستان کشید و بطلب خون سیاوش پدر خویش و نرینه هرچه یافت اندر ترکستان کشت و رستم و دیگر پهلوانان ایران با او[بودند]افراسیاب گریز گرفت و بسوی چین شد و از آنجا بهندوستان آمد و از آنجا بسیستان آمد و گفت من بزنهار رستم آمد... او جادو بود و تدبیر کرد... و بجادوئی بساختند تا از هر سوی دو فرسنگ تاریک گشت. چون کیخسرو بایران شد و خبر او شنید بآنجا آمد بدان تاریکی اندر نیارست شد و آنجائی که اکنون آتشگاه کرکویست معبد جای گرشاسپ بود و او را دعا مستجاب بود و فرمان یافت‏۲و مردم هم بامید برکات آنجا همی شدندی و دعا همیکردندی و ایزد تعالی مرادها حاصل همیکردی حال بر این جمله شد کیخسر و آنجا شد و پلاس پوسید و دعا کرد ایزد تعالی آنجا روشنائی فرادید او را که اکنون آتشگاهست چون آن روشنائی برآمد برابر تاریکی تاریکی ناچیز گشت و کیخسرو رستم بپای قلعه شدند و بمنجنیق آتش انداختند و آن انبارها همه آتش گرفت چندین ساله که نهاد بود و آن قلعه بسوخت و افراسیاب از آنجا بجادوئی بگریخت. شعر:سر افراسیاب ناپید است‏۳ کف رستم مکرید و بیضاستو دیگر کسان بسوختند و قعله ویران شد پس کیخسرو این باربیک نیمه شارشان سیستان بکرد و آتشگاه کرکویه‏۴و آن آتش گویند آنست آن روشنائی که فراید و گبرکان چنین گویند که آن هوش گرشاسپ است و حجّت آرند بسرود کرکوی بدین سخن بیت:فُرَخْتْ بادا روشْ‏۵ خُنیده‏۶گرشاسْبْ هوش همی پرَسْتْ از جُوشْ نُوش کُن مِی نُوشْ‏۷ دُوْسْتْ بدا گُوشْ بآفرین نهاده گُوش همیشه نیکی گُوش دی گذشت و دُوش شاها خدایگانا بآفرین شاهی‏۸.» این است عجالة آنچه ما از شعر دورهٔ ساسانی اطلاّع داریم. (۱)چون صاحب تاریخ سیستان در چند جا نام این بو المؤیّد و کتاب گرشاسپ او را می‌برد و در یکجا هم اور ا صریحاً بو المؤیّد بلخی می‌خواند نگارنده عقیده دارد که این همان ابو المؤیّد بلخی شاعر است و کتاب گرشاسپ او باید همان باشد که صاحب قابوسنامه آنرا مسامحة «شاهنامهٔ ابو المؤیّد بلخی» نوشته و یکی از فضلا هم آنرا اساس تحقیق برای نوشتن یک مقاله در این زمینه نموده و آنرا در شمارهٔ ۲ کاوه نشر کرده. (۲)فرمان یافت یعنی وفات کرد. (۳)در اصل نسخه «سرافراسیاب نامدار است» دارد و این یقیناً غلط است. (۴)رجوع شود بمعجم البدان یاقوت. (۵)روش-فروغ. (۶)خنیده بضم‌خا-پسندیده. (۷)نوش-گوارا (رجوع شود بمجلّهٔ اصول تعلیم شمارهٔ 3(8)این مصراعها تمام ۷ هجائی است و بیشتر بنظر می‌آید که آنها را ایرانیان قرون اوّلیهٔ اسلام یا زردشتیان آنعصر بوضع اشعار دورهٔ ساسانی ترکیب کرده باشند یا آنکه یکقطعه از اشعار آن دوره در اندکی تغییر لفظی داده باینصورت درآورده‌اند. اوّل شاعر فارسی زبان بعد از اسلام جماعتی از ادبا و ارباب تذکره اوّل گویندهٔ فارسی زبان بعد از اسلام یعنی قدیمترین شاعر ایران را ابو حفص حکیم بن احوّص سغدی دانسته‌اند از سغدی دانسته‌اند از سغد سمرقند و گفته‌اند که: «او در صناعت موسیقی دستی تمام داشته، ابو نصر فارابی (متوفّی ۳۳۹)۱در کتاب خوش ذکر او آورده است و صورت آلت موسیقاری نام آن شهروذ که بعد از بوحفص هیچ‌کس آنرا در عمل نتوانست آورد برکشیده و می‌گوید او در سنهٔ ثلثمایه هجری بوده است و شعری که بوی نسبت می‌دهند این بیت است:آهوی کوهی در دشت چگونه دوذا چو ندارد یار بی‌یار چگونه روذا۲» مؤلّف لباب الألباب گوید، «در آنوقت که رایت دولت مأمون رضی اللّه عنه که از خلفای بنی العّباس بحلم و حیا وجود و سخا و وقار و وفا مستثنی بوده است بمرو آمد در سنهٔ ۱۹۳ در شهر مرو خواجه‌زادهٔ بود نام عبّاس یا فضلی بیقیاس در علم شعر او را مهارتی کامل و در دقایق هر دو لغت (یعنی فارسی و عربی) بصارتی شامل در مدح امیر المؤمنین مأمون بپارسی شعر گفته بود و مطلع آن قصیده این است:ای رسانیده بدولت فرق خود تا فرقدین گسترانیده بجود و فضل و عالم یدین مَرخلافت را تو شایسته چو مردم دیده را دین یزدان را تو بایسته چو رخ را هر دوعینو در اثناء این قصیده می‌گوید:کس براینمنوال پیش از من چنین شعری نگفت مر زبان پارسی را هست تا این نوع بین لیک از آن گفتم من این مدحت ترا تا این لغت گیرد از حمد و ثنای حضرت تو زبی و زینچون این قصیده در حضرت خلافت روایت کردند امیر المؤمنین او را بنواخت و هزار دینار عین مروپرا صلت فرمود و بمزید عنایت و عاطفت مخصوص گردانید و چون فضلا آن بدیدند هرکس طبیعت برو برگماشت و بقلم بیان بر صفحهٔ زبان نقش فضلی نگاشت‏۳-بعضی دیگر از ادبا و ارباب تذکره گویند که این مبلغ برای ابو العّباس مستمّری شد و هر سال آنرا دریافت میداست. صاحب مجمع الفصحا نظم این قصیده را در یک جا از کتاب خود در سال ۱۷۳ (صفحهٔ ۳ از مقدمهء، جلد اوّل) و در جای دیگر در سال ۱۷۰(ص ۶۴، ج ۱)و وفات او را هم در ۲۰۰ هجری می‌نویسد و از بیان محمّد عوفی صاحب لباب الألبان چنان‌که در فوق نقل شد چنین استنباط می‌شود که نظم این قصیده مقارن ورود مأمون بمرو (یعنی سال ۱۹۳)بوده است:بعضی از مستشرقین این حکایت را واقعهٔ صحیح تاریخی پنداشته و بنطر حقیقت بدان نگریسته‌اند و برخی دیگر در صحّت آن تردید کرده، اگر قدری دقّت شود در اینمورد حقّ بجانب دستهٔ دوّم داده خواهد شد زیرا:-اوّلا اسلوب سخن و طرز ترکیب کلام و جمله‌بندی ابیات این قطعه بهیچوجه. کلمه‌بندی شعرای قرن سوّم حتّی گویندگان مأیهٔ چهارم هم شباهت ندارد بلکه این قسم از جنس گفتهای قرن پنجم است و رعایت موازنه و ممائله در بیت دوّم و نظیر بنظیر آوردن «شایسته» و «بایسته» و غیره در ساختگی بودن آن شکّی باقی نمی‌گذارد. ثانیاً مأمون در ماه جمادی الأولی سال ۱۹۳ وارد مرو شد و تا سالی که مردم او را بخلافت بیعت می‌کردند در آن شهر بود و این امر در محرّم سال ۱۹۸ یعنی پس از قتل محمّد امین بدست طاهر ذو الیمینین واقع شد، پیش از بیعت بخلافت یعنی در زمان هرون الرّشید و امین مأمون را مردم چون ولیعهد بود امام می‌خواندند۳. تواریخی که ارباب تذکره ذکر کرده‌اند یعنی سالهای ۱۷۵ و ۱۷۳ ۱۹۳ عدم صحّت اصل موضوع را می‌رساند چه بقول همان تذکره نویسان و مفاد خود شعر که: «مرخلافت را... الخ» این شعر در سالی گفته شده که مأمون خلیفه بوده است و در صورت صحّت انتساب باید این اشعار بعد از ۱۹۸ یعنی در فاصلهٔ بین ۱۹۸ و ۲۰۲ که مأمون بسمت خلافت در مرو می‌زیسته گفته شده باشد و چنین مطلبی از عبارت صاحب لباب الألباب فهمیده نمی‌شود. ثالثاً شعر «کس بر اینمنوال پیش از من چنین شعری نگفت مر زبان پارسی را هست تا این نوع بین» یقیناً ساختگی است و مخصوصاً برای چنین موضوعی وضع گردیده. (۱)در اصل مقاله تاریخ وفات فارابی سنهٔ ۳۲۱ نوشته شده بود و چون اشتباه بود تصحیح شد[ادارهء کاوه‏]. (۲)کتاب المعجم ۱۷۰–۱۷۱، طبع بیروت. (۳)لباب الألباب، ج ۱، ص ۲۱.(۳)حمزهٔ اصفهان، صفحهٔ ۱۹۷–۱۹۸ طبع کلکتّه. کاوه» شماره ۴۹ (صفحه ۱۴)سبک شعر و وضع قصیده می‌فهماند که این اشعار بعد از اساتید قصیده سرای ترکستانی سروده شده و چون موضوع اوّل شاعر فارسی موضوع مهمّی بوده و کسی هم درست از آن اطلاّع نداشته و هم بدانستن آن ولع بوده‌اند این داستان را افسانه سرایان تردست وضع کرده و ابو العّباس مروزی و مأمون را پهلوانان آن داستان قرار داده‌اند این قبیل مخترعات در تواریخ اسلامی مخصوصاً تاریخ ایران فراوان است و از همه گذشته این حکایت با حال مأمون چندان مناسبت ندارد چه مأمون با آنکه مادرش ایرانی بوده و بآداب و اخلاق ایرانی آشنا و پیش ایرانیان تربیت یافته بود خیلی بعید بنظر می‌آید که زبان فارسی را که هنوز بصورت لهجه‌های دهاتی بوده و صورت ادبی و قلمی نداشته بداند و شعر بدانرا بفهمد خاصّه شعریرا که بهیچ وجه از جنس کلام فارسی آن عصر نیست‏۱! این بود اطلاّعات تذکره نویسان فارسی که تمام بهیج نمی‌ارزد و جملهٔ آن حکایاتی موضوع و مخترع بیش نیست امّا آنچه صاحب مجمع الفصحا دربارهٔ ابو یزید بسطامی و اشعار فارسی او می‌گوید قابل اعتنا نمی‌باشد زیرا آنجمله را هم صاحب کتاب مزبور از ذکر پیر بسطامی در چند رباعی که معلوم نیست از کیست ولی یقین است که از جنس کلام قرن چهارم ببعد است استنباط کرده و آن ذکر را از قبیل بیان تخلّص یا خطاب گوینده بخود دانسته و رباعیّات مزبور را از بایزید شمرده است. حقیقة تعیین اوّل شاعر فارسی بعد از اسلام مشکل بلکه غیرممکن است زیرا که دهقانان و زارعین ایرانی نژاد که همیشه تخم ذوق را در مزرع دلهای خود می‌کاشته و همهٔ اوقات با زمزمه‌ها و سرودهای مخصوص کشت و زرع و کارهای خود را انجام می‌داده‌اند در همان عصری هم که عرب بر جمیع نقاط این مملکت استیلا داشته و در همه جا فرمان نسخ زبان و شعر و آداب ایرانی را عملاً صادر می‌نموده بکاره خود سرگرم بودند و بهمان زبان و آداب ایرانی زندگی می‌کردند البتّه در همین دوره‌ها هم بمناسبت احتیاج و علاقه‌ای که انسان در زندگانی بنوع ذوقیّات دارد زمزمه‌ها و سرودهائی موافق کیفیّات محبط و دورهٔ زندگی خود داشته و بتکرار آنها بسر می‌برده‌اند و شاهد این مدّعا اگرچه باندازه‌ای طبیعی و واضح است که دلیل و شاهد نمی‌خواهد اشاراتی است که در کتب مورّخین اسلامی دیده می‌شود و از آنجمله حکایت ذیل است که بطور خلاصه از اینقرار می‌باشد: عبد اللّه بن زبیر که در حجاز بخلافت خواهی و مخالفت بنی امیّه برخاسته و خانهٔ کعبه را پناهگاه خود قرار داده بود برای تعمیر خرابی خانهٔ کعبه جماعتی بنّا و معمار از ایران بمکّه خواست و ایشان با کارگران و عملبه عرب مشغول کار شدند. یکی از عمله‌های تازی نژاد ملاحظه کرد که استادان ایرانی بصونی خوش چیزی می‌خوانند و زمزمه‌ای می‌کنند (چنان‌که هنوز هم این عادت معمول به بنّاهای ایرانی است) او را آن آواز خوش آمد. از استاد خواننده حقیقت آنرا سئوال نمود و پس از اطلاّع بحقیقت آن بایران آمده و موسیقی ایران را تحصیل کرد آنگاه بروم رفت و پس از تکمیل آن فنّ بعربستان مراجعت نمود اصول موسیقی ایرانی و رومی را بعرب آموخت. از این مطلب گذشته شبهه‌ای نیست که موسیقی بعد از اسلام ایران و یک جزء عمده از موسیقی امروز ما همان موسیقی عصر ساسانی است که بتدریج بمناسبات زمان در آن تغییراتی داخل شده. البتّه این موسیقی سازندگان و رامشگرانی داشته که از همان زمان انقراض ایران ببعد بلافاصله آن را می‌نواخته و بیکدیگر انتقال می‌داده‌اند و ناچار در موقع نواختن چنگ و رود شعر و سرودی هم داشته و چیزی هم می‌خوانده‌اند. این سرودها و چیزهای خواندنی هرچه بوده جزء اشعار آن دوره محسوب می‌گردد و یقین است که در دویست سال استیلای عرب بر ایران هم همین رود سازان و نوازندگان وجود داشته و با سازهای خود اشعار و سرودهائی هم می‌خوانده‌اند و البتّه اشخاصی هم آن نواها و سرودها را ترکیب کرده بوده و این اشخاص نیز شعرای آن دوره شمرده می‌شوند و بمناسبت آنکه زمان آنها واسطه بین زمان قدیم و دورهٔ جدید ایران بوده بسبک قدیم و طریقهٔ سرایش و نظم را موافق مناسبات عصر تغییر می‌داده و برای دوره‌های بعد دستورهای تازه مرتّب مینوده‌اند. با این وضع نمی‌توان گفت که اوّل شاعر فارسی بعد از اسلام شخص معیّنی است و فلان نخستین کسی باشد که اوّل ادبیات فارسی را برشتهٔ نظم آورده فقط یک مطلب موضوع تحقیق است و دانستن آن نیز اوّل درجهٔ اهمیّت را دارا است و آن شناختن‏ (۱)راجع بهمین موضوع و ابطال صحّت روایت مبنی بر اسناد اشعار مذکور در متن بعه مأمون آقا میرزا محمّد خان قزوینی نیز در مقالهٔ خودشان بعنوان «قدیمترین شعر فارسی بعد از اسلام» که در کاوه ۳۵(دورهٔ قدیم) درج شده دلایل مشروحی آورده‌اند. -آقا میرزا عبّاس خان در حواشی همین مقاله می‌نویسند که این مقالهٔ میرزا محمّد خان را ندیده‌اند و نتوشته‌اند بدست بیاوریند[ادارهء کاوه‏]. اوّل کسی است که اشعار و سرودهای او مضبوط و مدّون شده و مورّخین ذکر او را مقدّم بر همه کرده‌اند. عجالة این شخص در تاریخ ادبیّات و زبان فارسی محمّد بن وصیف سیستانی از منشیان یعقوب و عمرو بن لیث است که هیچ‌کس از ارباب تذکره و مورّخین غیر از نویسندهٔ دانشمند تاریخ سیستان از احوال و نام او اطلاّع نداشته‌اند و ما قبل از بیان احوال این گویندهٔ دبیر بذکر کتاب «تاریخ سیستان» می‌پردازیم:کتاب «تاریخ سیستان» امری که باعث مستور ماندن نام و نشان محمّد بن وصیف و احوال و اشعار اوست گم نام ماندن کتاب تاریخ سیستان است که نسخهٔ آن تا این اواخر در دست نبوده است. این تاریخ را مرحوم محمّد حسن خان اعتماد السّلطنه وزیر انطباعات دورهٔ ناصری که صاحب تألیفات متعدّده و مشهور غوامّ و خواصّ این مملکت است بدست آورده و آنرا در روزنامهٔ «ایران» قدیم از شمارهٔ ۴۷۴ ببعد درج کرده و حقیقة خدمت بزرگی را انجام داده است. نسخه‌ای که اعتماد السّلطنه داشته چنان‌که از متن چاپی استنباط می‌شود نسبة قدیمی بوده امّا مغلوط است و در پاره‌ای مواضع کلمات لا یقرء و جمل و عبارات افتاده می‌باشد مخصوصاً اشعاری که موضوع این مبحث ماست و بعضی کلمات آن بکلی مغلوط و لایفهم است و هنوز ما از موجود نسخهٔ ثانوی حتّی نسخهٔ اصلی هم که اعتماد السّلطنه در دست داشته اطلاّع نداریم و امید است که در آتیه نسخهٔ دیگری از این کتاب نفیس بدست آید و بسی مشکلات حقیقت طلبان را حلّ کند۱. متأسّفانه مؤلّف چنین تألیف مهمّی معلوم نیست و فقط سیستانی بودن او ثابت است و نام او و کتاب او را این جانب تاکنون در هیچ کتابی ندیده‌ام. مؤلّف تاریخ سیستان کتاب خود را در در نیمهٔ قرن هفتم هجری یعنی در موقع انقلابات مغول نگاشته و معاصر بوده است و با ملک نصیر الدّین و الحقّ و دو پسر او ملک معظّم رکن الدّین محمود و شاه معظّم نصرة الدّین از حکّام سیستان و از بیانات خود او برمیاید که این کتاب را در فاصلهٔ بین‏ ۷۶۵–۶۸۰ نوشته است. کتاب تاریخ سیستان اطلاّعات نفیس دارد مخصوصاً احوال یعقوب و عمرو و ابو جعفر احمد بن محمّد پدر خلف بن احمد معروف و احوال خود خلف را مبسوط نوشته و عبارت آن نیز روان و ساده و عاری از تکلّفات «جهانگشا» و «وصّاف» و «تاریخ معجم» است و بعضی اختصاصات و اصطلاحات فارسی آن دوره را متضمّن می‌باشد ولی بدبختانه قسمتهای آخر این کتاب بقدری مختصر است که حکم فهرست وقایع را دارد. محمّد بن وصیف سجزی‏ (در نیمهٔ دوم قرن سوّم هجری) چنان‌که در شرح حال یعقوب لیث صفّار گفتیم‏۲این امیر پس از دستگیر کردن صالح بن نضر و شکست دادن رتبیل کابل و کشتن عمّار خارجی‏ (۱)نگارنده در نظر دارد که اگر نسخهٔ دیگری از تاریخ سیستان بدست آرد آنرا تصحیح وطبع نماید. (۲)اشاره است بقسمتهای بیشتر کتاب تألیفی نگارنده که این قسمت از آن استنساخ شده. کاوه» شماره ۴۹ (صفحه ۱۵)در سال ۲۵۳ قصد گرفتن شهر هرات را که در دست عمّال طاهریان بود نمود و بزودی بر آن استیلا یافت و امیر محمّد طاهری را مغلوب کرده او را بتصدیق حکومت خود در سیستان و کابل و کرمان و فارس مجبور ساخت. سپس با فتح و نصرت و فیروزی تمام بسیستان برگشت و در راه خوارج و مخالفان دیگریرا که هنوز دم از مخالفت می‌زدند بکشت. اهالی سیستان بورود او شادیها کردند و امام و فقیه برزگ ایشان یعنی ابو احمد عثمان بن عفّان سجزی (متّوفی ۲۵۵)در نماز جمعه نام یعقوب را در خطبه داخل کرد۱ «پس شعرا او را شعر گفتندی بتازی:قد اکرم اللّه اهل المصر و البلد بملک یعقوب ذی الأفضال و الغدد قد آمن النّاس مخواه و غیرته ستر من اللّه فی الأمصار و البلدچون این شعر بخواندند او عالم نبود در نیافت محمّد بن وصیف حاضر بود و دبیر رسائل او بود و ادب نیکو دانست و بدان روزگار نامه پارسی بود پس یعقوب گفت چیزی که من اندرنیایم چرا باید گفت محمّد بن وصیف پس شعر پارسی گفتن گفت و اوّل شعر پارسی اند عجم او گفت پیش از او کسی نگفته بود که تا پارسیان بودند سخن پیش ایشان برود باز گفتندی بطریق خسروانی و چون عجم پراکنده شدند و عرب آمدند شعر میان ایشان بتازی بود و همکنان را علم و معرفت شعر تازی بود و اندر عجم کسی بر نیامد که او را بزرگی آن بود پیش از یعقوب که اندر او شعر گفتندی مگر حمزة بن عبد اللّه الخارجی‏۲و او عالم بود و تازی دانست شعراء او تازی گفتند و سپاه او بیشتر از عرب بودند و تازیان بودند. چون یعقوب رتبیل و عمّار خارجی را بکشت و هری بگرفت و سیستان و کرمان و فارس او را دادند محمّد بن وصیف این شعر بگفت:ای امیریکه امیران جهان خاص وَ عام بنده و چاکر و مولای و سک بند و غلام ازلی خطی در لوح که ملکی بدهید بی‌آبی یوسف یعقوب بن لیث همام بسّام آمد زنبیل و لتی خورد بلنک لتره شد لشکر زنبیل و هبا کشت کنام لمن الملک بخواندی تو امیرا بیقین با قلیل الفئه کد را درون لشکرکام عمر عمّار ترا خواست و زوگشت بری تیغ تو کرد میانجی بمیان دد و دام عمر او نزد تو آمد که تو چون نوح بزی درِ آکار تن او سرِ او باب طعام(۱)از اینجا ببعد عین عبارت تاریخ سیستان است که نقل می‌شود. (۲)در متن حمزة بن عبد اللّه الستّاری دارد و این یقین است که مقصود همان حمزة بن عبد اللّه الخارجی است که در اصل کتاب حال وی و اشعاریرا که بتازی برای او گفته‌اند ذکر کرده‌ایم واضح است که بیمواظبّی کاتب خارجی را شاری کرده است. این شعر دراز امّا اندکی یاد کردیم. بسّام کورد از آن خوارج بود که بصلح نزد یعقوب آمده بود چون طریق وصیف بدید اندر شعر شعرها گفتن گرفت و ادیب بود حدیث عمّار اندر شعر یاد کند:هرکه نبود از بِدلِ متّهم بر اثر دعوت تو کرد نعم عُمر ز عمّار بدان شد بری کاوی خلاف آورد تا لاجرم دید بلا بر تن و برجان خویش گشت بعالم تن او در اِلم مکّه حرم کرد عرب را خدای عهد تو را کرد حرم در عجم هرکه درآمد همه باقی شدند باز فنا شد که ندید این حرم‏۱». قطعهٔ اوّل یعنی قطعهٔ محمّد بن وصیف بدبختانه بعضی ابیات آن بوضعی که بما رسیده مغلوط و نامفهوم و بعضی دیگر محتاج بتوضیح است و باین جهت ما پس از ذکر توضیحات لازمه مجدّدا آن قطعه را با تصحیحانی که بنظر رسیده برسم الخطّ امروز متذکّر می‌گردیم:۱-در مصراع دوّم بیت اوّل بعد از «مولای» و او را باید مفتوح خواند- در همان مصرع سک بند معنی مناسب با بنده و چاکره و مولای و غلام نمی‌دهد و در فرهنگها چنین لغتی یافت نشد یا معنی اصطلاحی آن فراموش شده یا تحریفی در آن راه یافته چون بیت مزبور فعل رابط ندارد بنظر حقیر می‌رسد که مصرع دوّم آن: «بنده و چاکر و مولای تو باشند و غلام» بوده و تحریف شده. ۲-مصراع اوّل بیت دوّم نه قرائتش معلوم شد و نه معنیش مفهوم است، شاید «در لوح» باشد-در مصرع دوّم همان بیت «بی» همان باء اضافهٔ امروز است بوضع قدیم که «چه» و «که» راهم «کی» و «چی» می‌نوشته‌اند. در همان مصراع باء «بن» را باید مسکور خواند نه ساکن. ۳- «زنبیل» در دو مصرع بیت سوّم و مواضع دیگر تاریخ سیستان بوضعی که بما رسیده غلط است و صحیح آن «رتبیل» می‌باشد که نام عمومی پادشاهان مشترک کابل بوده که یعقوب با بعضی از آنها جنگ کرده و فاتحین اوّل اسلام نیز در افغانستان با یکی دو نفر دیگر از ایشان دست و پنجه نرم نموده بودند۲-بعد از رتبیل «و» زیادی بنظر می‌رسد-کت بمعنی گرز است شمس فخری شاعر گفته:ز تازیانهٔ خشمت اشارتی کافیست برزم خصم چه حاجت ورا به نیزه ولتکتره بفتح اوّل پاره‌پاره و دریده باشد شمس فخری گفته:آنکه باشد برِ جلالت او اطلس چرخ ژنده و کتره-کنام بضمّ اوّل بمعنی آرامگاه و آشیانهٔ آدمی و سایر حیوانات و بیشه‏ ۴-مصرع دوّم بیت چهارم بدانوضع که ضبط شده مفهوم نیست و اینطور بنظر می‌رسد: «با قلیل الفئه کت داد در آن لشکر کام» یا «با قلیل الفئه کت زاد در آن لشکر کام» بوده-بقئهٔ ابیات مفهوم و واضح است. حال مجدّدا قطعهٔ فوق را با تصحیحات تقریبی که شده می‌نویسیم:ای امیری که امیران جهان خاص وَ عام بنده و چاکر و مولای تو باشند و غلام ازلی خطّی در لوح که ملکی بدهید به ابی یوسف یعقوب بن اللیّثِ همام بِسّام آمد رتبیل لَتی خورد به لِنگ لترِه شد لشکر رتبیل و هپ گشت کُنام لمن الملک بخواندی تو امیرا بیقین با قلیل الفئه کت داد در آن لشکر کام عُمرِ عَمّار ترا خواست و زو گشت بری تیغ تو کرد میانجی بمیان دَد و دام‏۳ عُمرِ او نزد تو آمد که تو چون نوح بزی درِ آکار تِنِ او سرِ او باب طعام‏4(1)تا اینجا عبارت تاریخ سیستان بود. (۲)وفیات الأعیان ابن خلّکان، ج ۲ در احوال یعقوب لیث و فتوح البلدان بلاذری در فتح سیستان و کابل و غیره. (۳)دد بمعنی وحشی و دام بمعنی اهلی است. (۴) «در آکار» و «باب طعام» یا «در طعام» نام دو دروازه بوده است از شهر سیستان که یعقوب پس از کشتن عمّار خارجی سر او را بر یکی و جسدش را بر دیگری آویخت. کاوه» شماره ۴۹ (صفحه ۱۶)صاحب «تاریخ سیستان» بعد از ذکر دو قطعهٔ فوق گوید: «باز محمّد بن مخلّد هم سگزی بود مردی فاضل بود و شاعر نیز پارسی گفتن گرفتن و این شعر را بگفت:جز تو نزاد حوّا و آدم نِکشت شیر نهادی بدل و برمَنِشْت‏۱ معجز پیغمبر مکّنی توئی بِکنس‏۴و بِمَنِش و بگوُشَتْ‏۲ فخر کند عَمّار روزی بزرگ‏۳ کو همانم من که یعقوب کشت. پس از آن هرکسی طریق شعر گفتن برگرفت امّا ابتدا اینان بودند و کسی بزبان فارسی شعر یاد نکرده بود الاّ بونواس میان شعر خویش سخن پارسی طرز۴را یاد کرده بود۵». امّا محمّد بن وصیف مدّتها بعد از سال ۲۶۵ که سال وفات یعقوب لیث است حیات داشته و صاحب «تاریخ سیستان» در سال ۲۸۳ دو فرد شعر از او در خصوص کشته شدن رافع بن هرثمه نقل می‌کند که بهیچوجه قرائت و فهم معانی آن ممکن نشد و آن این است:ای دل مکرین از طیران که بیرون نمای از صدف مرجان بورافع اگر آکه شدش خفه از فعل ابی حفص شد جیشانو بعد در سال ۲۸۷ که عمرو بن لیث در بلخ اسیر امیر اسمعیل سامانی می‌گردد و بدست او بسمرقند فرستاده می‌شود محمّد بن وصیف قطعهٔ ذیل را می‌گوید و بخدمت او می‌فرستد:کوشش بنده سبب رنجش است کار قضا بود ترا عیب نیست بود و نبود از صفت ایزد است بندهٔ در ماندهٔ بیچاره کیست اوّل مخلوق چو باشد زوال کار جهان اوّل و آخر یکسیت قول خداوند بخوان فاستقِم معتقدی شو و بران بَر بایستایضا صاحب تاریخ سیستان در ضمن وقایع سال ۲۹۶ بمناسبت ضعف خاندان صّفاری و بی‌کفایتی امرا در تأسّف بر اوضاع این اشعار را از او ذکر می‌نماید:(۱)در «منشت» و «گوشت» بآخر هر دو حرف تائی اضافه شده و اصل آندو منش و گوش بوده و یا این دو لفظ مخفّف منشت و گوشت هستند: منش یا منشت بمعنی طبیعت و ذات و خو و کرم و همّت-و گوشت اسم مصدر از گفتن بمعنی گفتار که بقانون فارسی آن هم در آخر دارای تائی است مانند فرامشت و خورشت و گوارشت که امروز آنها را فرامش (مخفّف فراموش) و خورش و گوارش می‌گویند. (۲)این باءحرف اضافه و بمعنای حرف «در» است و باید قدری آنرا ممدود خواند. -تصّور حقیر این است گوینده این اشعار نظر به کلمهٔ زردشتیان که آنها را «سه بخت» یعنی سه نجات دهنده می‌خوانند داشته. (۳)بنظر می‌آید که «روزی بزرگ» مضاف و مضاف الیه است که بوضع امروز آنرا «روز بزرگ» باکسرهٔ اضاف میگوئیم و شاید مقصود از روز بزرگ قیامت باشد و مضمون شعر اینکه عمّار روز قیامت فخر می‌کند که من همانم که یعقوب مرا کشت. (۴)یعنی بعنوان طرز و زینت برای شواهد اینموضوع رجوع شود بمقدّمهٔ دورهٔ اسلامی کتابی که این مقاله نیز از آن مأخوذ گردیده. (۵)این قسمت از تاریخ سیستان در شماره‌های ۵۱۵ و ۵۱۶ روزنامهٔ ایران بتاریخ رجب ۱۳۰۰ مندرج است. مملکتی بود شده بیقیاس عمرو بر آن مُلک شده بود راس از حد هند تا بحد چین و ترک از حد زنگ تا بحدروم و کاس‏۱ رأس ذنب گشت و بشد مملکت زَرّ زده شد ز نحوست نحاس دولت یعقوب در یغا برفت ماند عقوبت بعقب برحواس عمرو عمر رفت و زو ماند باز مذهب روباه بنس و نواس(؟)۲ ای چه غما آمد و شادی گذشت بود دلم دایم از این پر هراس هرچه بکردیم بخواهیم دید سود ندارد ز قضا احتراس ناس شدند نسناس آنگه همه وز همه نسناس بگشتند ناس دور فلک گردان چون آسیا لاجرم این اُسّ همه کرد آس‏۳ ملک ابا هزل نکرد انتساب نور ز ظلمت نکند اقتباس جهد وجد۴یعقوب باید همی تا که ز جدّه پدر آید ایاس‏۵این بود آنچه از «تاریخ سیستان» راجع بشعرای دورهٔ صفاریّه و اوّل شاعر فارسی زبان بعد از اسلام برمیآید و این جمله در کمال اهمیّت و صحّت است و مخصوصاً در درستی آن جای هیچ شبهه و تردید نیست چه اوّلا اشعار همه متناسب با مقام و موقع مخصوص گفته شده و حاکی از وقایع تاریخی است که این اشعار برای نمایش آن وقایع سروده می‌شده ثانیاً وضع جمله‌بندی و عبارات و سستی بعضی از کلمات و ترکیبات ابتدائی بودن آنرا می‌رساند و می‌فهماند که اشعار اوّلیه باید از آن جنس کلام باشد نه از جنس ابیات ابو العّباس مروزی. با این احوال باز اشعار این گویندگان اوّلیهٔ نظم فارسی چندان سست و بیمایه نیست و مخصوصاً بعضی ابیات اشعار دوّم و سوّم محمّد بن وصیف که در فوق گذشت دارای معانی حکمتی و الفاظ متین است مانند:ای چه غما آمد و شادی گذشت بود دلم دایم از این پر هراس هرچه بکردیم بخواهیم دید سود ندارد ز قضا احتراس مُلک ابا هزل نکرد انتساب نور ز ظلمت نکند اقتباسدر اینموضوع حقیقة صاحب تاریخ سیستان منّت بزرگی بگردن ادبیّات و ادباید ایران دارد و پس از او باید رهین امتنان اعتماد السّلطنه نیز بود که این کتاب را طبع کرده و بمعرض دسترس عموم گذاشته است. اوّل کسی که باین موضوع و با همّت مندرجات «تاریخ سیستان» برخورده استاد بزرگوار من دانشمند فرزانه آقای آقا میرزا عبد العظیم خان گرگانی معلّم ادبیّات فارسی است که مقالهٔ جامعی در مجلّهٔ اصول تعلیم (شمارهٔ ۳، بتاریخ ثور ۱۲۹۹)راجع باوّل شاعر فارسی منتشر کرده و کاملاً حقّ اینموضوع را ادا فرموده‌اند. ذی القعده ۱۳۳۸. عبّاس اقبال آشتیانیمعلّم دار الفنون طهران. (۱)کاس معلوم نشد کجا بوده شاید همان کات باشد که پایتخت خوارزمشاهیان قدیم و شهری بوده است کنار جیحون مقابل جرجانیّه (گرگانج). -چون یاقوت گوید این لفظ لغتی ماوراء النّهری است شاید بتوان حدس زد که اساساً با سین بوده و معرّب شده. (۲)معنی این بیت و وضع قرائت آن معلوم نشد. (۳)آس سنگ بزرگ را گویند و آس کردن بمعنی خرد کردن است. (۴)جدّ را اینجا باید خفیف خواند. (۵)صاحب تاریخ سیستان از یک ایاس بن عبد اللّه ذکری می‌کند که همه نوع مناسبت با این شعر دارد. این شخص رئیس و مهتر عرب سیستان و مردی کاری و با خرد و کمال بوده و یعقوب و عمرو را خدمتها کرده چون نوبت امارت بطاهر بن محمّد بن عمرو لیث رسید و طاهر بلهو و لعب و کبوتر بازی و این قبیل اعمال پست مشغول شد مردان و بزرگان دورهٔ یعقوب و عمرو از کار کناره کردند و هرکس سرخویش گرفت و از آنجمله این ایاس بود که چون حال را بر اینمنوال دید امیر طاهر را گفت: «این پادشاهی را با شمشیر گرفته‌اند و تو بلهو و لعب آنرا از کف خواهی داد چه پادشاهی را بهزل نگاه نتوان داشت. پادشاه را داد و دین و سیاست و سخن و سوط و سیف باید» امیر سخن او را نپذیرفت و او را اجازهٔ مرخصّی داد و ایاس نیز بکرمان رفت. در این بین محمّد وصیف برفتن او تأسّف می‌خورد و می‌گوید دیگر مثل او را نتوان بدست آورد زیرا جدّ وجهد یعقوب لیث لازم است تا مانند ایاس اشخاصی از عربستان خارج و بخدمت بنی صفّار داخل گردد و بیت ما قبل این فرد مضمون سخنان همان ایاس بامیر طاهر است. پایان مقاله [[رده:غیرداستانی]] 68gfwhomkp7jf0bryn695xoo3m85igr تجلی (داستان کوتاه) 0 33794 302469 167666 2026-10-05T20:52:27Z Hanooz 17889 انتقال از [[رده:داستان‌های کوتاه صادق هدایت]] به [[رده:داستان‌های کوتاه]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302469 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = [[سگ ولگرد]] | مؤلف = صادق هدایت | قسمت = تجلی | مترجم = | قبلی = [[تخت ابونصر (داستان کوتاه)|تخت ابونصر]] | بعدی = [[تاریک‌خانه (داستان کوتاه)|تاریک‌خانه]] | یادداشت =داستان کوتاه «تجلی»، نوشتهٔ صادق هدایت، نخستین بار در سال ۱۳۲۱ خورشیدی، همراه با هفت داستان دیگر در مجموعهٔ ''[[سگ ولگرد]]'' در تهران منتشر شد. }} <pages index="Sage-velgard.pdf" from=107 to=121 /> [[رده:داستان‌های کوتاه]] 4ju4178if2scbwbnzzx6yrpahrdejtl تاریک‌خانه (داستان کوتاه) 0 33796 302470 167664 2026-10-05T20:52:27Z Hanooz 17889 انتقال از [[رده:داستان‌های کوتاه صادق هدایت]] به [[رده:داستان‌های کوتاه]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302470 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = [[سگ ولگرد]] | مؤلف = صادق هدایت | قسمت = تاریکخانه | مترجم = | قبلی = [[تجلی (داستان کوتاه)|تجلی]] | بعدی = [[میهن‌پرست (داستان کوتاه)|میهن‌پرست]] | یادداشت =داستان کوتاه «تاریک‌خانه»، نوشتهٔ صادق هدایت، نخستین بار در سال ۱۳۲۱ خورشیدی، همراه با هفت داستان دیگر در مجموعه‌داستان ''[[سگ ولگرد]]'' در تهران منتشر شد. }} ‫<pages index="Sage-velgard.pdf" from=122 to=134 /> [[رده:داستان‌های کوتاه]] hhy7ukks248l611b8xsn5pbbh8xppta قانون برنامه پنجم توسعه/فصل چهارم-اقتصادی 0 33874 302184 197344 2026-10-05T17:59:50Z Hanooz 17889 قرنها بگذشت 302184 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = فصل پنجم | مؤلف = [[قانون برنامه پنجم توسعه]] | قسمت = قانون برنامه پنجم توسعه/فصل سوم - اجتماعی | قبلی =[[قانون برنامه پنجم توسعه/فصل سوم - اجتماعی|فصل سوم]] | بعدی =[[قانون برنامه پنجم توسعه/فصل چهارم-نظام اداری و مدیریت|فصل پنجم]] | یادداشت = [[قانون برنامه پنجم توسعه]] }} برنامه پنجم توسعه/فصل پنجم-اقتصادی = فصل پنجم ـ اقتصادی = == بهبود فضای کسب و کار == ماده ۶۹ ـ به منظور بهبود فضای کسب و کار در کشور وزارت صنعت، معدن و تجارت مکلف است با همکاری اتاق بازرگانی و صنایع و معادن ایران، اتاق تعاون، سازمان ثبت اسناد و املاک کشور و سایر دستگاه‌های ذی‌ربط با هماهنگی معاونت و در چهارچوب بودجه‌های سنواتی، ضوابط و سیاست‌های تشویقی لازم از جمله اهداء جوایز یا اعطاء تسهیلات یا کمک‌های مالی، برای استفاده کالاها و خدمات از نام و نشان تجاری در بازار خرده‌فروشی و عمده‌فروشی با حفظ حقوق معنوی صاحب نشان را تا پایان سال اول برنامه تهیه و برای اجراء ابلاغ نماید. ماده ۷۰ـ در مورد آن دسته از فعالیت‌های اقتصادی که نیازمند أخذ مجوز از دستگاه‌های متعدد می‌باشند، دستگاه اصلی موضوع فعالیت، وظیفه مدیریت یکپارچه، هماهنگی و اداره امور أخذ و تکمیل و صدور مجوز را برعهده خواهد داشت و از طریق ایجاد پنجره واحد به صورت حقیقی یا در فضای مجازی با مشارکت سایر دستگاه‌های مرتبط به گونه‌ای اقدام می‌نماید که ضمن رعایت اصل همزمانی صدور مجوزها، سقف زمانی موردنظر برای صدور مجوز از زمان پیش‌بینی‌شده در قانون نحوه اجرای سیاست‌های کلی اصل چهل و چهارم (۴۴) قانون اساسی تجاوز ننماید. در ایجاد فرآیند پنجره واحد، دستگاه‌های فرعی صدور مجوز موظفند نسبت به ارائه خدمات از طریق استقرار نماینده تام‌الاختیار در محل پنجره‌های واحد و یا در فضای مجازی اقدام و همکاری لازم را به عمل آورند. دستورالعمل مربوط شامل رویه‌ها و ضوابط و نحوه برخورد با متخلفین و همچنین فهرست دستگاه‌های اصلی در صدور مجوز در فعالیت‌های مختلف به تصویب کارگروه موضوع ماده (۶۲) این قانون می‌رسد. ماده ۷۱ـ در راستای بهبود بهره‌وری نظام اداری، افزایش رضایت عمومی و دسترسی آسان و سریع شهروندان به خدمات عمومی و دولتی، دولت می‌تواند ترتیبی اتخاذ نماید که کلیة دستگاه‌های اجرائی اعم از وزارتخانه‌ها، مؤسسات دولتی، مؤسسات و یا نهادهای عمومی غیردولتی، شرکت‌های دولتی، بانک ها، مؤسسات اعتباری و شرکت‌های بیمه‌ای و کلیه دستگاه هایی که شمول قانون بر آنها مستلزم ذکر نام است، واحدهای سازمانی یا بخش هایی از خود را که موظف به ارائه خدمات به مردم هستند به نحو مقتضی و ممکن اعم از حضوری و مجازی، تنظیم ساعت کار نیروی انسانی و با استفاده از امکانات موجود در طول شبانه‌روز و یا در دو نوبت کاری فعال و آماده خدمت نگه‌دارند. تبصره ۱ـ فهرست مصادیق دستگاه‌های مشمول این ماده و نحوه، روش و جزئیات اجرائی به موجب دستورالعملی است که توسط معاونت و معاونت توسعه مدیریت و سرمایه انسانی رئیس‌جمهور تهیه و ابلاغ می‌شود. تبصره ۲ـ جذب هرگونه نیروی انسانی، گسترش تشکیلات و ایجاد تأسیسات و ساختمان جدید در اجرای تکالیف این ماده ممنوع است. ماده ۷۲ـ به منظور کاهش خطرپذیری ناشی از نوسانات قیمت ها از جمله نوسانات نرخ ارز برای واحدهای تولیدی ـ صادراتی، بیمه مرکزی ایران از طریق شرکت‌های تجاری بیمه، امکان ارائه خدمات بیمه‌ای مربوط به نوسانات قیمت ها و نوسانات نرخ ارز را فراهم آورد. ماده ۷۳ـ دولت موظف است تا پایان سال اول برنامه، اقدامات قانونی لازم برای اصلاح قانون کار و قانون تأمین اجتماعی و روابط کار را با رعایت موارد زیر به عمل آورد: الف ـ ایجاد انعطاف برای حل‌اختلاف کارگران و کارفرمایان و همسوکردن منافع دو طرف ب ـ تقویت بیمه بیکاری به عنوان بخشی از تأمین اجتماعی و شغلی کارگران با رویکرد افزایش پوشش و گسترش بیمه بیکاری و بیکاران در شرایط قطعی اشتغال ج ـ تقویت همسویی منافع کارگران و کارفرمایان و تکالیف دولت با رویکرد حمایت از تولید و سه‌جانبه گرایی د ـ تقویت شرایط و وضعیت‌های جدید کار با توجه به تغییرات تکنولوژی و مقتضیات خاص تولید کالا و خدمات هـ ـ تقویت تشکل‌های کارگری و کارفرمایی متضمن حق قانونی اعتراض صنفی برای این تشکل ها ماده ۷۴ـ در راستای شکل‌گیری بازارهای رقابتی و تحقق بند (ی) ماده (۴۵) قانون اجرای سیاست‌های کلی اصل چهل و چهارم (۴۴) قانون اساسی، چنانچه شرکت مشمول واگذاری در حال واگذاری برای اجرای موضوع فعالیت یا تأمین عوامل تولید از جمله مواد اولیه یا فروش کالا و خدمات و یا محل و ترکیب آنها و یا نرخ تأمین عوامل تولید شامل مواد اولیه یا فروش کالا و خدمات آن مشمول رعایت ضوابط خاصی از سوی دستگاه‌های دولتی، شرکت ها و مؤسسات دولتی یا وابسته به دولت باشد، ضروری است قبل از واگذاری، کلیة اطلاعات مربوط به تداوم و یا عدم تداوم و همچنین تغییرات احتمالی این الزامات براساس ضوابط سازمان بورس و اوراق بهادار افشاء گردد. ماده ۷۵ـ به منظور تبادل‌نظر دولت و بخش‌های خصوصی و تعاونی و تسهیل فعالیت‌های اقتصادی این بخش ها، بررسی و رفع موانع کسب و کار و اتخاذ تصمیم مؤثر برای اقدامات لازم در چهارچوب قوانین و مقررات موجود و ارائه پیشنهادها و راهکارهای اجرائی مناسب به مراجع ذی‌ربط، شورای گفت‌و‌گوی دولت و بخش خصوصی با ترکیب اعضاء زیر تشکیل می‌شود: ۱ـ وزیر امور اقتصادی و دارایی (رئیس شورا) ۲ـ رئیس کل بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران ۳ـ معاون برنامه‌ریزی و نظارت راهبردی رئیس‌جمهور ۴ـ وزیر صنعت، معـدن و تجارت ۵ ـ وزیر تعـاون، کار و رفاه اجتماعی ۶ ـ وزیر صنعت، معدن و تجارت ۷ـ وزیر جهاد کشاورزی ۸ ـ وزیر تعـاون، کار و رفاه اجتماعی ۹ـ وزیر نفت ۱۰ـ وزیر نیرو ۱۱ـ دو نفر از معاونان قوه‌قضائیه به انتخاب رئیس قوه ۱۲ـ رئیس کمیسیون اقتصادی مجلس شورای اسلامی ۱۳ـ رئیس کمیسیون برنامه و بودجه و محاسبات مجلس شورای اسلامی ۱۴ـ رئیس کمیسیون صنایع و معادن مجلس شورای اسلامی ۱۵ـ رئیس کمیسیون کشاورزی، آب و منابع طبیعی مجلس شورای اسلامی ۱۶ـ رئیس اتاق بازرگانی و صنایع و معادن ایران ۱۷ـ دبیرکل اتاق تعاون جمهوری اسلامی ایران ۱۸ـ شهردار تهران ۱۹ـ هشت نفر از مدیران عامل شرکت‌های برتر خصوصی و تعاونی از بخش ها و رشته‌های مختلف تبصره ۱ـ نحوة انتخاب اعضاء ردیف (۱۹) و چگونگی تشکیل جلسات که حداقل هر پانزده روز یکبار برگزار می‌گردد و ارائه پیشنهادها و گزارش ها طبق دستورالعملی است که در نخستین جلسة شورا تهیه و تصویب می‌شود. تبصره ۲ـ محل دبیرخانه این شورا بدون دریافت کمک از دولت در اتاق بازرگانی و صنایع و معادن ایران است. ماده ۷۶ـ اتاق بازرگانی و صنایع و معادن ایران موظف است با همکاری و حضور اتاق تعاون مرکزی جمهوری اسلامی ایران و شورای اصناف کشور، نسبت به شناسایی قوانین، مقررات و بخشنامه‌های مخل تولید و سرمایه‌گذاری در ایران اقدام نماید و با نظرخواهی مستمر از تشکل‌های تولیدی و صادراتی سراسر کشور و بررسی و پردازش مشکلات و خواسته‌های آنها بطور مستمر گزارش ها و پیشنهادهایی را تهیه و به کمیته‌ای متشکل از دو نفر از هر قوه به انتخاب رئیس آن قوه ارائه دهد. کمیته مذکور موظف است ضمن بررسی پیشنهادهای ارائه‌شده راه‌کارهای قانونی لازم را بررسی و پیگیری نماید. تبصره ۱ـ گزارش‌های موضوع این ماده شامل قوانین و مصوبات و بخشنامه‌های مزاحم، خلاء قانونی، اجرای نادرست یا ناقص قوانین و همچنین پیشنهاد اصلاح قوانین و مقررات و ارتقاء امنیت اقتصادی، حقوق مالکیت و حمایت از سرمایه‌گذاری و تولید و صادرات و اشتغال و چگونگی کاهش قیمت تمام‌شده کالاها و خدمات در ایران همراه با ارتقاء کیفیت و رشد تولید و موارد مربوط به سرمایه‌گذاری و تولید و استفاده بهینه از سرمایه‌گذاری ها و ظرفیت‌های موجود است. تبصره ۲ـ کمیته یک نسخه از همة گزارش‌های ارسالی را به شورای عالی اجرای سیاست‌ها ی کلی اصل چهل و چهارم (۴۴) قانون اساسی و شورای گفت و‌گو موضوع ماده (۷۵) این قانون ارسال می‌نماید. ماده ۷۷ـ به منظور تقویت و ساماندهی تشکل‌های خصوصی و تعاونی و کمک به انجام وظایف قانونی از بند (د) ماده (۹۱) قانون اصلاح موادی از قانون برنامه چهارم توسعه اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی جمهوری اسلامی ایران و اجراء سیاست‌های کلی اصل چهل و چهارم (۴۴) قانون اساسی و ارائه خدمات بازاریابی، مشاوره‌ای و کارشناسی کلیه اعضاء اتاق بازرگانی و صنایع و معادن ایران و اتاق تعاون مرکزی جمهوری اسلامی ایران مکلفند یک در هزار رقم فروش کالا و خدمات خود را حسب مورد به حساب اتاق‌های مذکور واریز نمایند و تأییدیه اتاق‌های مذکور را هنگام صدور و تمدید کارت بازرگانی تسلیم کنند. ماده ۷۸ـ دولت موظف است در جهت حمایت از تولیدات داخلی، کالاها و خدمات موردنیاز خود را با اولویت از تولیدکنندگان داخلی خرید نماید. == بهره‌وری == ماده ۷۹ـ در راستای ارتقاء سهم بهره‌وری در رشد اقتصادی به یک سوم در پایان برنامه و به منظور برنامه‌ریزی، سیاستگذاری، راهبری، پایش و ارزیابی بهره‌وری کلیه عوامل تولید از جمله نیروی کار، سرمایه، انرژی و آب و خاک، سازمان ملی بهره‌وری ایران به صورت مؤسسه دولتی وابسته به معاونت با استفاده از امکانات موجود ایجاد می‌شود تا برنامه جامع بهره‌وری کشور شامل شاخص‌های استاندارد بهره‌وری و نظام اجرائی ارتقاء بهره‌وری، دربرگیرنده توزیع نقش ها و مسؤولیت ها در کلیه بخش‌های اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی اعم از بخش‌های دولتی و غـیردولتی، به صورت برنامه لازم‌الاجراء برای تمامی بخش‌های یادشده، تدوین نماید و به تصویب هیأت وزیران برساند. تمام دستگاه‌های اجرائی موظفند از سال دوم برنامه تغییرات بهره‌وری و اثر آن بر رشد اقتصادی مربوط به بخش خود را به طور مستمر منتشر نمایند و سیاست ها و متغیرهای اثرگذار بر رشد بهره‌وری را شـناسایی کنند تا اثر بهره‌وری از دستگاه‌های مزبور رشد صعودی داشته ‌باشد. سیاست‌های مذکور می‌تواند حاوی سیاست‌های تشویقی بخش‌های غیردولتی و شرکت‌های دولتی باشد. حداکثر سه درصد (۳%) از هر مرحله تخصیص اعتبارات هزینه‌ای دستگاه‌های اجرائی در خزانه نگهداری می‌شود و پرداخت آن به دستگاه منوط به ارائه تأیید معاونت مبنی بر رعایت مصوبات موضوع این ماده و دیگر تکالیف قانونی مربوط به بهره‌وری است. آیین‌نامه اجرائی این ماده مشتمل بر برنامه پیشنهادی سازمان ملی بهره‌وری ایران به تصویب هیأت وزیران می‌رسد. == اشتغال == ماده ۸۰ ـ به دولت اجازه داده می‌شود در راستای ایجاد اشتغال پایدار، توسعه کارآفرینی، کاهش عدم تعادل منطقه‌ای و توسعه مشاغل نو اقدام‌های زیر را انجام دهد: الف ـ حمایت مالی و تشویق توسعه شبکه‌ها، خوشه‌ها و زنجیره‌های تولیدی، ایجاد پیوند مناسب بین بنگاه‌های کوچک، متوسط، بزرگ (اعطاء کمک‌های هدفمند) و انجام تمهیدات لازم برای تقویت توان فنی ـ مهندسی ـ تخصصی، تحقیق و توسعه و بازاریابی در بنگاه‌های کوچک و متوسط و توسعه مراکز اطلاع‌رسانی و تجارت الکترونیک برای آنها ب ـ رفع مشکلات و موانع رشد و توسعه بنگاه‌های کوچک و متوسط و کمک به بلوغ و تبدیل آنها به بنگاه‌های بزرگ و رقابت‌پذیر ج ـ گسترش کسب و کار خانگی و مشاغل از راه دور و طرح‌های اشتغالزای بخش خصوصی و تعاونی به ویژه در مناطق با نرخ بیکاری بالاتر از متوسط نرخ بیکاری کشور د ـ حمایت مالی و حقوقی و تنظیم سیاست‌های تشویقی در جهت تبدیل فعالیت‌های غیرمتشکل اقتصادی خانوار به واحدهای متشکل هـ ـ حمایت مالی از بخش غیردولتی به منظور توسعه و گسترش آموزش‌های کسب و کار، کارآفرینی، فنی و حرفه‌ای و علمی ـ کاربردی و ـ اعمال تخفیف پلکانی و یا تأمین بخشی از حق بیمه سهم کارفرمایان کارگاه هایی که با تأیید و یا معرفی واحدهای وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی در جهت به کارگیری نیروی کار جدید مبادرت می‌نمایند، به شرط آن که واحد، تازه تأسیس بوده و یا در سال قبل از آن، کاهش نیروی کار نداشته باشد. تبصره ـ آیین‌نامه اجرائی بندهای فوق شامل نحوه، میزان و مدت زمان استفاده از امتیازات موضوع بندهای فوق حداکثر ظرف شش ماه پس از تصویب این قانون به تصویب هیأت وزیران می‌رسد. ز ـ برای استمرار فرصت‌های شغلی، ماده (۱۰) قانون تنظیم بخشی از مقررات تسهیل نوسازی صنایع کشور و اصلاح ماده (۱۱۳) قانون برنامه سوم توسعه اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در طول سال‌های برنامه پنجم تنفیذ می‌گردد. مشاهده مواد تنفیذ شده == ارز == ماده ۸۱ ـ به منظور تنظیم تعهدات ارزی کشور: الف ـ دستگاه‌های اجرائی ملزم به رعایت موارد زیر می‌باشند: ۱ـ عملیات و معاملات ارزی خود را از طریق حساب‌های ارزی بانک‌های داخل یا خارج که با تأیید بانک مرکزی افتتاح کرده یا می‌کنند، انجام دهند. بانک‌های عامل ایرانی مکلفند خدمات مورد نیاز آنها را در سطح استانداردهای بین‌المللی تأمین نمایند. ۲ـ فهرست کلیه حساب‌های ارزی خارج از کشور خود را به بانک مرکزی اعلام کنند، تا پس از تأیید این بانک، ادامه فعالیت آنها میسر گردد. ب ـ دولت موظف است: ۱ـ زمان‌بندی پرداخت بدهی ها و تعهدات اعم از میان مدت و کوتاه مدت خارجی را به گونه‌ای تنظیم نماید که بازپرداخت‌های سالانه این بدهی ها و تعهدات بدون در نظر گرفتن تعهدات ناشی از بیع متقابل در پایان برنامه پنجم از سی درصد (۳۰%) درآمدهای ارزی دولت در سال آخر برنامه پنجم تجاوز نکند. در استفاده از تسهیلات خارجی اولویت با تسهیلات بلندمدت است. ۲ـ میزان تعهدات و بدهی‌های خارجی تضمین‌شده توسط دولت و بانک مرکزی در سال‌های برنامه پنجم را به گونه‌ای تنظیم نماید تا ارزش حال خالص بدهی ها و تعهدات دولت بدون تعهدات ناشی از قراردادهای موضوع بند (ب) ماده (۳) قانون تشویق و حمایت سرمایه‌گذاری خارجی مصوب ۱۹/۱۲/۱۳۸۰ (مابه‌التفاوت ارزش حال بدهی ها، تعهدات کشور و ذخایر ارزی بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران) در سال آخر برنامه بیش از پنجاه میلیارد (۵۰.۰۰۰.۰۰۰.۰۰۰) دلار نباشد. ۳ـ جداول دریافت و پرداخت‌های ارزی را همراه با لوایح بودجه سالانه برای سال‌های باقیمانده از برنامه ارائه نماید. ج ـ نظام ارزی کشور، « شناور مدیریت‌شده» است. نرخ ارز با توجه به حفظ دامنه رقابت‌پذیری در تجارت خارجی و با ملاحظه تورم داخلی و جهانی و همچنین شرایط اقتصاد کلان از جمله تعیین حد مطلوبی از ذخایر خارجی تعیین خواهد شد. ماده ۸۲ ـ الف ـ استفاده دستگاه‌های اجرائی از تسهیلات مالی خارجی در طول برنامه در قالب قوانین بودجه سنواتی مجاز است. سهمیه‌های باقیمانده تسهیلات مصوب بیع متقابل و تسهیلات مالی خارجی (فاینانس) مربوط به برنامه‌های سوم و چهارم (با رعایت ضوابط اسلامی از جمله تصویب مجمع تشخیص مصلحت نظام) در طول برنامه پنجم نیز به قوت خود باقی است. ب ـ به دستگاه‌های اجرائی اجازه داده می‌شود برای تأمین منابع مالی طرح‌های خود از روش بیع متقابل با رعایت اصل عدم تضمین بازگشت تعهدات ایجادشده توسط دولت، بانک مرکزی و بانک‌های دولتی پس از تصویب شورای اقتصاد استفاده نمایند. ج ـ بانک‌های تجاری و تخصصی مجازند بدون تضمین دولت، نسبت به تأمین منابع مالی طرح‌های سرمایه‌گذاری بخش‌های غیردولتی و شهرداری ها از منابع بین‌المللی اقدام نمایند. تعیین نسبت تعهدات و بدهی‌های ‌ارزی به دارائی‌های هر بانک به تصویب شورای پول و اعتبار می‌رسد. د ـ در استفاده از تسهیلات مالی خارجی موضوع بندهای (الف)، (ب) و (ج) این ماده رعایت موارد زیر توسط دستگاه‌های اجرائی و بانک‌های عامل ضروری است: ۱ـ تمامی طرح‌های دستگاه‌های اجرائی با رعایت سیاست‌های کلی اصل چهل و چهارم (۴۴) قانون اساسی با مسؤولیت وزیر و یا بالاترین مقام اجرائی دستگاه ذی‌ربط و تأیید شورای اقتصاد، باید دارای توجیه فنی، اقتصادی و مالی باشند و مجموع هزینه‌های اجرای کامل آنها از سقف‌های تعیین‌شده تجاوز نکند. زمان‌بندی دریافت و بازپرداخت تسهیلات هر طرح و میزان استفاده آن از ساخت داخل با توجه به ظرفیت ها، امکانات و توانایی‌های داخلی و رعایت قانون « حداکثر استفاده از توان فنی و مهندسی، تولیدی، صنعتی و اجرائی کشور در اجرای پروژه‌ها و ایجاد تسهیلات به منظور صدور خدمات مصوب۱۲/۱۲/۱۳۷۵» و نیز رعایت شرایط زیست ‌محیطی در اجرای هر یک از طرح ها باید به تصویب شورای اقتصاد برسد. ۲ـ استفاده‌کنندگان از بیع متقابل و تسهیلات مالی خارجی شامل تسهیلات مالی خارجی (فاینانس) و وام‌های مستقیم باید ظرف دو ماه از زمان انعقاد قرارداد، جدول زمانی و میزان تعهدات ایجادشده و یا استفاده شده و نیز زمان‌بندی بازپرداخت بدهی ها و تعهدات ارزی خود را در اختیار بانک مرکزی قرار دهند. پس از اجرائی شدن طرح‌های مذکور، گزارش عملکرد طرح مشتمل بر اصل و سود وجوه دریافتی یا پرداختی و باقیمانده تعهد در فواصل سه‌ماهه به بانک مرکزی و معاونت اعلام می‌شود. تبصره ـ استفاده‌کنندگان از وام‌های مستقیم موظفند در ایجاد تعهد با بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران هماهنگی لازم را به عمل آورند. د مکرر ـ تمامی معاملات و قراردادهای خارجی که بیش از یک میلیون (۱.۰۰۰.۰۰۰) دلار باشد با رعایت قوانین مربوط شامل قانون « حداکثر استفاده از توان فنی و مهندسی، تولیدی، صنعتی و اجرائی کشور در اجرای پروژه‌ها و ایجاد تسهیلات به منظور صدور خدمات مصوب ۱۲/۱۲/۱۳۷۵» تنها از طریق مناقصه محدود و یا بین‌المللی با درج آگهی در روزنامه‌های کثیرالانتشار و رسانه‌های الکترونیکی داخلی و خارجی انجام و منعقد می‌شود. موارد استثناء به تأیید کمیته سه نفره متشکل از وزیر امور اقتصادی و دارائی، معاون برنامه‌ریزی و نظارت راهبردی ریاست جمهوری و وزیر وزارتخانه مربوطه یا بالاترین مقام اجرائی ذی‌ربط می‌رسد. در کلیه مناقصه‌ها، حق کنترل و بازرسی کمی و کیفی و کنترل قیمت برای کلیه کالاهای وارداتی و پروژه‌ها برای خریدار محفوظ است. وزیر یا بالاترین مقام اجرائی ذی‌ربط، مسؤول حسن اجراء این موضوع است. بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران فقط مجاز به تعهد یا پرداخت بهای معاملات و قراردادهایی است که تأیید بالاترین مقام دستگاه‌های اجرائی، مبنی بر رعایت مفاد این بند را داشته باشد. ماده ۸۳ ـ الف ـ به بانک مرکزی اجازه داده می‌شود در چهارچوب قانون بودجه سنواتی جهت تأمین مالی پروژه‌های زیربنایی توسعه‌ای دولتی نسبت به انتشار اوراق مشارکت و انواع صکوک اسلامی در بازارهای بین‌المللی اقدام نماید. ب ـ به شرکت‌های دولتی و شهرداری ها اجازه داده می‌شود در راستای تأمین منابع ارزی طرح‌های سرمایه‌گذاری خود، پس از تأیید وزارت امور اقتصادی و دارائی و بانک مرکزی، اقدام به انتشار اوراق مشارکت و انواع صکوک اسلامی نمایند. تضمین اصل و سود این اوراق با شرکت ها و شهرداری‌های مذکور است. ماده ۸۴ ـ صندوق توسعه ملی که در این ماده صندوق نامیده می‌شود با هدف تبدیل بخشی از عواید ناشی از فروش نفت و گاز و میعانات گازی و فرآورده‌های نفتی به ثروت‌های ماندگار، مولد و سرمایه‌های زاینده اقتصادی و نیز حفظ سهم نسل‌های آینده از منابع نفت و گاز و فرآورده‌های نفتی تشکیل می‌شود. صندوق در تهران مستقر است و در تهران و سایر نقاط کشور شعبه‌ای نخواهد داشت. اموال و دارایی‌های این صندوق متعلق به دولت جمهوری اسلامی ایران می‌باشد. این ماده در حکم اساسنامه صندوق است. الف ـ ارکان صندوق عبارتند از: ۱ـ هیأت امناء ۲ـ هیأت عامل ۳ـ هیأت نظارت ب ـ هیأت امناء به عنوان بالاترین رکن صندوق، دارای وظایف و اختیارات زیر است: ۱ـ راهبری، تعیین سیاست ها و خط‌مشی‌ها ۲ـ تصویب شرایط و نحوة اعطاء تسهیلات برای تولید و سرمایه‌گذاری به بخش‌های خصوصی، تعاونی و عمومی غیردولتی ۳ـ تصویب نظامنامه‌ها، برنامه‌های راهبردی، بودجه سالانه، صورت‌های مالی و گزارش عملکرد صندوق ۴ـ انتخاب رئیس و سایر اعضاء هیأت عامل مطابق بندهای (د) و (هـ) ۵ ـ عزل رئیس و اعضای هیأت عامل با پیشنهاد هر یک از اعضای هیأت امناء و تصویب هیأت امناء ۶ ـ اتخاذ تصمیم درباره ارجاع دعاوی به داوری و صلح دعاوی با رعایت اصل یکصد و سی و نهم (۱۳۹) قانون اساسی ۷ـ تعیین انواع فعالیت‌های مورد قبول و واجد اولویت پرداخت تسهیلات در بخش ها و زیربخش‌های تولیدی و خدماتی زاینده و با بازده مناسب اقتصادی ۸ ـ تعیین حداقل نرخ بازده مورد انتظار از منابع صندوق و همچنین نرخ بازده مورد قبول طرح‌های تولیدی و سرمایه‌گذاری برای پرداخت تسهیلات و تعیین نرخ سهم مشارکت در طرح‌های سرمایه‌گذاری به نحوی که میانگین این نرخها کمتر از متوسط نرخ بازده سپرده‌های بانک مرکزی در بازارهای خارجی نباشد. ج ـ هیأت امناء ترکیب اعضای هیأت امناء به شرح زیر است: ۱ـ رئیس جمهور (رئیس هیأت امناء) ۲ـ معاون برنامه‌ریزی و نظارت راهبردی رئیس جمهور (دبیر هیأت امناء) ۳ـ وزیر امور اقتصادی و دارائی ۴ـ وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی ۵ ـ وزیر نفت ۶ ـ رئیس کل بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران ۷ـ رئیس اتاق بازرگانی و صنایع و معادن ایران به عنوان عضو ناظر و بدون حق رأی ۸ ـ رئیس اتاق تعاون ایران به عنوان عضو ناظر و بدون حق رأی ۹ـ دو نفر نماینده از کمیسیون‌های اقتصادی و برنامه و بودجه و محاسبات به انتخاب مجلس شورای اسلامی ۱۰ـ دادستان کل کشور تبصره ۱ـ جلسات هیأت امناء حداقل سالی دو بار تشکیل می‌شود. تبصره ۲ـ جلسات هیأت امناء با حداقل دو سوم اعضاء صاحب رأی رسمیت یافته و تصمیمات آن با حداقل پنج رأی اتخاذ می‌گردد. تبصره ۳ـ رؤسای هیأت عامل و هیأت نظارت بدون حق رأی می‌توانند در جلسات هیأت امناء شرکت نمایند. تبصره ۴ـ هرگونه تصمیم هیأت امناء در مورد تصویب ترازنامه و صورت‌های مالی صندوق و نیز انتصاب رئیس و اعضای هیأت عامل در روزنامه رسمی کشور و نیز یکی از روزنامه‌های کثیرالانتشار به انتخاب هیأت امناء، درج می‌گردد. تبصره ۵ ـ دستور جلسه، تاریخ و محل جلسات هیأت امناء توسط دبیر هیأت امناء تعیین و حداقل پانزده روز قبل از تشکیل جلسه برای اعضاء هیأت ارسال می‌شود. تبصره ۶ ـ بودجه ستاد صندوق به تصویب هیأت امناء می‌رسد. د ـ به منظور اداره امور صندوق در چهارچوب مفاد اساسنامه و مصوبات هیأت امناء، هیأت عامل مرکب از پنج نفر از افراد صاحبنظر، با تجربه و خوش‌نام در امور اقتصادی، حقوقی، مالی، بانکی و برنامه‌ریزی با حداقل ده سال سابقه مرتبط و مدرک تحصیلی کارشناسی ارشد توسط هیأت امناء انتخاب و با حکم رئیس‌جمهور منصوب می‌شوند و دارای وظایف و اختیارات زیر می‌باشند: ۱ـ پیشنهاد فعالیت‌های مورد قبول و واجد اولویت پرداخت تسهیلات در بخش ها و زیربخش‌های تولیدی و خدماتی زاینده و با بازده مناسب اقتصادی به هیأت امناء ۲ـ پیشنهاد موارد سرمایه‌گـذاری در بازارهای پولی و مالی بین‌المللـی و داخلـی به هیأت امناء ۳ـ تعیین چهارچوب قراردادهای عاملیت با بانک‌های عامل و تعیین مسؤولیت ها و اختیارات بانک عامل در چهارچوب این قراردادها ۴ـ برقراری نظام حسابرسی داخلی و استقرار نظام کنترل‌های داخلی مناسب ۵ ـ تأیید صورت‌های مالی ارزی و ریالی و ارائه آن به هیأت امناء ۶ ـ ارائه پیشنهاد به هیأت امناء در خصوص نظامنامه‌ها و شرایط و نحوة اعطای تسهیلات ۷ـ اتخاذ تصمیم نسبت به هرگونه اقدامی به نام صندوق در محدوده وظایف و اهداف مندرج در اساسنامه به جز آنچه تصمیم درباره آنها به صراحت در حوزه صلاحیت هیأت امناء یا رئیس هیأت عامل است مگر این که به هیأت عامل تفویض شده باشد. ۸ ـ اتخاذ تصمیم راجع به کلیه اموری که توسط رئیس هیأت عامل در محدوده اختیارات خود در دستور کار هیأت عامل قرار می‌گیرد. ۹ـ اجرای مصوبات هیأت امناء ۱۰ـ پیشنهاد ارجاع دعاوی به داوری، تعیین داور و صلح دعاوی به هیأت امناء ۱۱ـ افتتاح یا بستن حساب‌های ارزی در نزد بانک مرکزی و معرفی صاحبان امضای مجاز از بین اعضای هیأت عامل، رئیس و سایر مدیران صندوق ۱۲ـ انعقاد قرارداد با مشاور معتبر بین‌المللی در امور سرمایه‌گذاری و مهندسی مالی برای ارزیابی، بهبود و ارتقاء عملکرد صندوق. ۱۳ـ سایر موارد ارجاعی از سوی هیأت امناء تبصره ۱ـ برکناری و قبول استعفای اعضای هیأت عامل مشروط به تأیید دو سوم اعضای صاحب رأی هیأت امناء خواهد بود. تبصره ۲ـ اعضای هیأت عامل باید تمام وقت بوده و هیچ‌گونه فعالیت اقتصادی و شغل دیگری به استثناء تدریس نداشته باشند. اعضای هیأت عامل مشمول حکم مندرج در اصل یکصد و چهل و دوم (۱۴۲) قانون اساسی می‌باشند. تبصره ۳ـ دوره تصدی هیأت عامل پنج سال بوده و انتخاب مجدد اعضاء بلامانع است. تبصره ۴ـ کلیه اوراق بهادار، چک ها، سفته‌ها، بروات، قراردادها و سایر اسناد تعهدآور با امضای دو عضو از سه عضو هیأت عامل که توسط این هیأت تعیین می‌شوند همراه با مهر صندوق معتبر خواهد بود. تبصره ۵ ـ تصمیمات هیأت عامل با حداقل سه رأی نافذ است. هـ ـ رئیس هیأت عامل که بالاترین مقام اجرائی صندوق است از بین اعضای هیأت‌عامل توسط هیأت امناء انتخاب و با حکم رئیس جمهور منصوب می‌شود. رئیس هیأت عامل دارای وظایف و اختیارات زیر می‌باشد: ۱ـ ابلاغ و صدور دستور اجرای تصمیمات هیأت عامل و نظارت بر حسن اجرای آن ۲ـ تعیین دستور جلسه و اداره جلسات هیأت عامل ۳ـ اداره صندوق در چهارچوب مصوبات هیأت عامل و هیأت امناء ۴ـ تهیه و تنظیم طرح ها و برنامه‌های اجرائی در حیطه فعالیت‌های موضوع صندوق ۵ ـ تهیه و تنظیم برنامه، بودجه، صورت‌های مالی صندوق و پیش‌نویس گزارش هیأت عامل به هیأت امناء ۶ ـ اداره امور داخلی صندوق، به کارگیری نیروی انسانی و انجام هزینه‌های جاری و اداری صندوق ۷ـ تهیه و تنظیم گزارش عملکرد صندوق برای ارائه به هیأت عامل حداقل هر سه‌ماه یک بار ۸ ـ نمایندگی صندوق در برابر اشخاص ثالث و کلیه مراجع داخلی و خارجی اعم از قضائی، اداری، ثبتی و مشابه آنها با حق توکیل به غیر ولو به طور مکرر ۹ـ اقامه یا دفاع از دعاوی یا شکایات مربوط به امور صندوق اعم از حقوقی و کیفری با کلیه اختیارات مربوط به امور دادرسی به جز حق مصالحه و ارجاع امر به داوری ۱۰ـ سایر امور ارجاعی از سوی هیأت عامل و - به منظور حصول اطمینان از تحقق اهداف صندوق و نظارت مستمر بر عملیات جاری آن و جلوگیری از هرگونه انحراف احتمالی از مفاد اساسنامه، خط‌مشی‌ها و سیاست ها، هیأت نظارت با ترکیب رئیس دیوان محاسبات کشور، رئیس سازمان حسابرسی کشور، رئیس سازمان بازرسی کل کشور تشکیل می‌شود. تبصره ۱ـ نظارت این هیأت نافی وظایف قانونی دستگاه‌های نظارتی نظیر دیوان محاسبات و بازرسی کل کشور نخواهد بود. تبصره ۲ـ هیأت نظارت دارای رئیس، نایب رئیس و دبیر خواهد بود که در اولین جلسه هیأت نظارت انتخاب خواهند شد. ز ـ وظایف هیأت نظارت: ۱ـ رسیدگی به صورت ها و گزارش‌های مالی صندوق و تهیه گزارش‌های موردی و ادواری برای هیأت امناء و مجلس شورای اسلامی؛ ۲ـ رسیدگی به صورت ریزدارائی ها، مطالبات، تعهدات و خلاصه حساب‌های صندوق و گواهی آنها برای انتشار در روزنامه رسمی کشور؛ ۳ـ رسیدگی به عملکرد صندوق از لحاظ انطباق با موازین قانونی و اساسنامه و اهداف صندوق این هیأت در ایفاء وظایف خود و بدون مداخله در امور جاری، کلیه اسناد و دارائی ها و حساب‌های صندوق را مورد رسیدگی قرار داده و می‌تواند به اطلاعات و مدارک و مستندات صندوق که لازم می‌داند دسترسی داشته باشد. این هیأت موظف است گزارش نظارتی خود را هر شش ماه یک‌بار به هیأت امناء و مجلس شورای اسلامی ارائه دهد. تبصره ـ هیأت نظارت می‌تواند برای حسابرسی از عملکرد صندوق از خدمات اشخاص حقیقی و حقوقی صاحب صلاحیت استفاده نماید. ح ـ منابع صندوق: ۱ـ حداقل معادل بیست درصد (۲۰%) از منابع حاصل از صادرات نفت (نفت‌خام، و میعانات گازی، گاز و فرآورده‌های نفتی) در سالهای برنامه و تعیین مبلغ آن در قوانین بودجه سنواتی ۲ـ حداقل بیست درصد (۲۰%) ارزش صادرات تهاتری اقلام فوق‌الذکر ۳ـ افزایش سهم واریزی از منابع بندهای (۱) و (۲) هر سال به میزان سه واحد درصد ۴ـ پنجاه درصد (۵۰%) مانده نقدی حساب ذخیره ارزی در پایان سال ۱۳۸۹ و سال‌های بعد ۵ ـ منابع قابل تحصیل از بازارهای پولی بین‌المللی با مجوز هیأت امناء با رعایت قوانین مربوط. ۶ ـ سود خالص صندوق طی سال مالی ۷ـ درآمد حاصل از سود موجودی حساب صندوق در بانک مرکزی، معادل میانگین نرخ سود سپرده‌های بانک مرکزی در بازارهای خارجی با محاسبه و پرداخت هر سه ماه یک‌بار ۸ ـ بیست درصد (۲۰%) منابع موضوع جزء (د) بند (۴) قانون بودجه سال ۱۳۸۹ کل کشور تبصره ۱ـ بازپرداخت اصل و سود تسهیلات پرداختی از محل صندوق توسعه ملی به حساب صندوق واریز و مجدداً در جهت اهداف صندوق به کار گرفته می‌شود. تبصره ۲ – حساب‌های صندوق فقط نزد بانک مرکزی نگهداری خواهد شد. ط ـ مصارف صندوق: ۱ـ اعطای تسهیلات به بخش‌های خصوصی، تعاونی و بنگاه‌های اقتصادی متعلق به مؤسسات عمومی غیردولتی برای تولید و توسعه سرمایه‌گذاری‌های دارای توجیه فنی، مالی و اقتصادی ۲ـ اعطای تسهیلات صادرات خدمات فنی و مهندسی به شرکت‌های خصوصی و تعاونی ایرانی که در مناقصه‌های خارجی برنده می‌شوند از طریق منابع خود یا تسهیلات سندیکایی ۳ـ اعطای تسهیلات خرید به طرف‌های خریدار کالا و خدمات ایرانی در بازارهای هدف صادراتی کشور ۴ـ سرمایه‌گذاری در بازارهای پولی و مالی خارجی ۵ ـ اعطای تسهیلات به سرمایه‌گذاران خارجی با در نظر گرفتن شرایط رقابتی و بازدهی مناسب اقتصادی به منظور جلب و حمایت از سرمایه‌گذاری در ایران با رعایت اصل هشتادم (۸۰) قانون اساسی می‌باشد. ۶ ـ تأمین هزینه‌های صندوق تبصره ۱ـ استفاده از منابع صندوق برای اعتبارات هزینه‌ای و تملک دارائی‌های سرمایه‌ای و بازپرداخت بدهی‌های دولت به هر شکل ممنوع است. تبصره ۲ـ اعطای تسهیلات موضوع این ماده فقط به صورت ارزی است و سرمایه‌گذاران استفاده‌کننده از این تسهیلات اجازه تبدیل ارز به ریال در بازار داخلی را ندارند. تبصره ۳ـ اعطای کلیه تسهیلات صندوق صرفاً از طریق عاملیت بانک‌های دولتی و غیردولتی خواهد بود. ی ـ سایر مقررات: ۱ـ سهم عاملیت بانک ها در شرایط رقابتی متناسب با نرخ کارمزد و توان تخصصی و کارشناسی بانک ها توسط هیأت عامل تعیین می‌شود. ۲ـ سهم صندوق از منابع موضوع جزء (۱) و (۲) بند (ح) این ماده ماهانه توسط بانک مرکزی به حساب صندوق واریز و در پایان سال مالی با توجه به قطعی‌شدن منابع تسویه می‌شود. ۳ـ پرداخت تسهیلات از محل منابع صندوق بدون تأیید توجیه فنی، اقتصادی، مالی و اهلیت متقاضی توسط بانک عامل ممنوع است و در حکم تصرف غیرقانونی در اموال عمومی خواهد بود. ارزیابی گزارش‌های توجیه فنی، اقتصادی و مالی و احراز کفایت بازدهی طرح‌های سرمایه‌گذاری با لحاظ عامل خطرپذیری، به میزانی که از نرخ سود تسهیلات مورد انتظار اعلام‌شده توسط هیأت امناء کمتر نباشد به عهده بانک عامل و به مثابه تضمین بانک عامل در بازپرداخت اصل و سود تسهیلات به صندوق است. صندوق، منابع موردنیاز طرح‌های سرمایه‌گذاری بخش کشاورزی، آب و منابع طبیعی را از طریق بانک عامل یا صندوق حمایت از توسعه سرمایه‌گذاری بخش کشاورزی به صورت ارزی و با سود انتظاری کمتر در اختیار سرمایه‌گذاران بخش قرار می‌دهد. ۴ـ مجموع تسهیلات اختصاص‌یافته از منابع صندوق با عاملیت بانک ها به مؤسسات و نهادهای عمومی غیردولتی و شرکت‌های تابعه و وابسته در هر حال نباید بیش از بیست درصد (۲۰%) منابع صندوق باشد. تبصره ۱ـ از نظر این ماده مؤسسات و شرکت ها در صورتی غیرعمومی محسوب می‌شوند که حداقل هشتاد درصد (۸۰%) سهام، یا سهم‌الشرکه آنها مستقیم و یا با واسطه اشخاص حقوقی متعلق به اشخاص حقیقی باشد. مؤسسات و شرکت هایی که اکثریت مطلق سهام آنها متعلق به مؤسسات عمومی و عام‌المنفعه نظیر موقوفات، صندوق‌های بیمه‌ای و بازنشستگی و مؤسسات خیریه عمومی است از نظر این ماده در حکم مؤسسات و شرکت‌های وابسته به نهادهای عمومی غیردولتی هستند. تبصره ۲ـ بنگاه‌های اقتصادی که صرفنظر از نوع مالکیت بیش از بیست درصد (۲۰%) اعضاء هیأت مدیره آنها توسط مقامات دولتی تعیین می‌شوند از نظر این ماده دولتی محسوب می‌گردند و پرداخت از منابع صندوق به آنها ممنوع است. تبصره ۳ـ صندوق موظف است در توزیع منابع بین بخش‌های اقتصادی و استان ها، توازن منطقه‌ای را مدنظر قرار دهد. ۵ ـ سال مالی صندوق از اول فروردین ماه هر سال تا پایان اسفندماه همان سال است. ۶ ـ صندوق در امور اداری، استخدامی، مالی و معاملاتی تابع این اساسنامه و قوانین مؤسسات و نهادهای عمومی غیردولتی و سیاست‌های پولی و ارزی می‌باشد. آیین‌نامه‌های لازم به پیشنهاد هیأت امنای صندوق به تصویب هیأت وزیران خواهد رسید و طبق اصل یکصد و سی و هشتم (۱۳۸) قانون اساسی اقدام خواهد شد. ۷ـ رئیس هیأت عامل صندوق توسعه ملی موظف است هر شش ماه یک‌بار میزان منابع و مصارف و محل مصارف صندوق را به هیأت امناء، هیأت نظارت و مجلس شورای اسلامی گزارش نماید. ۸ ـ هیأت نظارت در صورت برخورد با تخلف و جرم در اجرای احکام این ماده حسب مورد مراتب را به مراجع صالحه اعلام می‌دارد. ۹ـ ترازنامه و حساب سود و زیان صندوق به همراه گزارش و اظهارنظر هیأت نظارت باید حداقل پانزده روز قبل از تشکیل جلسه به هیأت امناء تسلیم گردد. ۱۰ـ صدور هرگونه ضمانتنامه و پرداخت هرگونه تسهیلات از محل منابع صندوق فقط از طریق بانک‌های عامل اعم از دولتی یا غیردولتی و صندوق حمایت از توسعه سرمایه‌گذاری بخش کشاورزی انجام می‌شود. ۱۱ـ تغییر در اساسنامه و انحلال صندوق تنها با تصویب مجلس شورای اسلامی است. ماده ۸۵ ـ فعالیت حساب ذخیره ارزی حاصل از عواید نفت موضوع ماده (۱) قانون برنامه چهارم توسعه اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی جمهوری اسلامی ایران مصوب۳/۶/۱۳۸۳ با اعمال اصلاحات و تغییرات زیر تداوم می‌یابد: الف ـ عواید حاصل از صادرات نفت اعم از (نفت خام و میعانات گازی) به صورت نقدی و تهاتری و درآمد دولت از صادرات فرآورده‌های نفتی و خالص صادرات گاز در سال ۱۳۸۹ و سال‌های بعد پس از کسر مصارف ارزی پیش‌بینی‌شده در جداول قانون بودجه کل کشور و پس از کسر سهم صندوق توسعه ملی به حساب ذخیره ارزی واریز می‌شود. ب ـ تأمین کسری بودجه عمومی دولت ناشی از کاهش منابع ارزی حاصل از صادرات نفت خام، گاز و میعانات گازی نسبت به ارقام پیش‌بینی‌شده در قوانین بودجه سنواتی از محل حساب ذخیره ارزی مشروط بر این که از دیگر منابع قابل تأمین نباشد با تصویب مجلس شورای اسلامی مجاز است. ج ـ پیگیری وصول اقساط و سود تسهیلات اعطائی از محل حساب ذخیره ارزی و واریز آن به حساب مزبور از طریق بانک‌های عامل به عهده دولت است. د ـ ایفاء باقیمانده تعهدات حساب ذخیره ارزی به بخش‌های غیردولتی، خصوصی و تعاونی، به عهده همین حساب است و ایجاد هرگونه تعهد جدید ممنوع است. == پول و بانک == ماده ۸۶ ـ به منظور گسترش و نهادینه‌کردن سنت پسندیده قرض‌الحسنه: الف ـ شبکه بانکی کشور موظف است حداکثر تا پایان سال اول برنامه نسبت به تفکیک حساب ها و ایجاد ساز و کارهای مجزای اداری به نحوی اقدام نماید که منابع تجهیزشده از حساب‌های پس‌انداز قرض‌الحسنه پس از کسر ذخیره قانونی و احتیاطی، صرفاً برای اعطاء تسهیلات قرض‌الحسنه صرف شود. مسؤولیت حسن اجرای این بند با بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران است. ب ـ دولت مجاز است با تشویق و حمایت مالی و حقوقی از صندوق‌های قرض‌الحسنه مردمی تحت نظارت بانک مرکزی، ساز و کار لازم را برای توسعه آنها فراهم نماید. ماده ۸۷ ـ سقف سهم مشارکت طرف خارجی از تأسیس بانک مشترک ایرانی و خارجی موضوع قانون الحاق یک تبصره به قانون اصلاح موادی از قانون برنامه چهارم توسعه اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی جمهوری اسلامی ایران و اجراء سیاست‌های کلی اصل چهل و چهارم (۴۴) قانون اساسی مصوب ۲۶/۴/۱۳۸۹ توسط بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران تعیین می‌شود. ماده ۸۸ ـ ترکیب مجمع عمومی بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران عبارت است از: رئیس جمهور (ریاست مجمع) وزیر امور اقتصادی و دارائی معاون برنامه‌ریزی و نظارت راهبردی رئیس‌جمهور و دو نفر از وزراء به انتخاب هیأت وزیران تبصره ۱ـ قائم‌مقام بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران به پیشنهاد رئیس کل بانک مرکزی و پس از تأیید مجمع عمومی بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران با حکم رئیس‌جمهور منصوب می‌شود. تبصره ۲ـ رئیس کل بانک مرکزی و قائم مقام وی باید از میان متخصصان مجرب پولی بانکی و اقتصادی با حداقل ده‌سال تجربه‌کاری و تحصیلات حداقل کارشناسی ارشد در رشته‌های مرتبط و دارای حسن شهرت انتخاب شوند. ماده ۸۹ ـ ترکیب اعضای شورای پول و اعتبار به شرح ذیل اصلاح می‌گردد: ـ وزیر امور اقتصادی و دارائی یا معاون وی ـ رئیس کل بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران ـ معاون برنامه‌ریزی و نظارت راهبردی رئیس جمهور یا معاون وی ـ دو تن از وزراء به انتخاب هیأت وزیران ـ وزیر صنعت، معدن و تجارت ـ دو نفر کارشناس و متخصص پولی و بانکی به پیشنهاد رئیس کل بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران و تأیید ریاست جمهوری ـ دادستان کل کشور یا معاون وی ـ رئیس اتاق بازرگانی و صنایع و معادن ـ رئیس اتاق تعاون ـ نمایندگان کمیسیون‌های اقتصادی و برنامه و بودجه و محاسبات مجلس شورای اسلامی (هر کدام یک نفر) به عنوان ناظر با انتخاب مجلس تبصره ۱ـ ریاست شورا بر عهده رئیس کل بانک مرکزی جمهوری‌اسلامی‌ایران خواهدبود. تبصره ۲ـ هر یک از اعضاء خبره شورای پول و اعتبار هر دو سال یک بار تغییر می‌یابند. انتخاب مجدد آنها بلامانع است. ماده ۹۰ـ به بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران اجازه داده می‌شود در سال اول برنامه، نسبت به موارد زیر اقدام نماید: الف ـ تکمیل سامانه جامع تبادل اطلاعات مشتریان با مشارکت کلیه مؤسسات پولی، مالی، سازمان امور مالیاتی و سایر سازمان ها و شرکت‌های ارائه‌دهنده خدمات عمومی دارای اطلاعات موردنیاز سامانه فوق ب ـ فراهم نمودن امکان احراز صحت اسناد و اطلاعات ارائه‌شده توسط مشتریان به بانک ها به صورت الکترونیکی از طریق وزارت کشور (سازمان ثبت احوال کشور) و قوه ‌قضائیه (سازمان ثبت اسناد و املاک کشور) ج ـ فراهم نمودن امکانات اجرائی رسیدگی به شکایات معترضین نسبت به صحت اطلاعات اعتباری ثبت‌شده خود نزد دفاتر ثبت اطلاعات دولتی و غیردولتی تبصره ـ کلیه بانک ها و مؤسسات اعتباری و دستگاه‌های اجرائی مذکور در این ماده موظفند اطلاعات و آمار مورد درخواست بانک مرکزی را در اختیار آن بانک قرار دهند. حفظ اسرار حرفه‌ای آمار و اطلاعات دریافتی بر عهده بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران است. ماده ۹۱ـ بانک ها و مؤسسات اعتباری موظفند از سال اول برنامه، قبل از اعطاء هرگونه وام و تسهیلات به مشتریان اعم از اشخاص حقیقی و حقوقی نسبت به اعتبارسنجی و تعیین حد اعتباری آنها براساس دستورالعمل بانک مرکزی اقدام نمایند. تبصره ـ مدیران عامل و هیأت مدیره بانک ها فقط مجاز به پرداخت تسهیلات به طرح‌های دارای توجیه فنی، اقتصادی و مالی می‌باشند. ماده ۹۲ـ شورای پول و اعتبار موظف است نرخ سود علی‌الحساب سپرده‌های یکساله را حداقل به میزان میانگین نرخ تورم سال قبل و پیش‌بینی سال مورد عمل تعیین نماید. نرخ سود تسهیلات متناسب با نرخ سود سپرده‌ها و سود مورد انتظار بانک ها توسط شورای پول و اعتبار تعیین می‌شود. بانک ها در صورتی ملزم به پرداخت تسهیلات در قالب عقود مبادله‌ای با نرخی کمتر از نرخ اعلام‌شده توسط شورای پول و اعتبار می‌باشند که علاوه بر تأیید معاونت، مابه‌التفاوت سود از طریق یارانه یا وجوه اداره‌شده توسط دولت تأمین گردد. ماده ۹۳ـ دولت مجاز است با پیشنهاد مشترک معاونت، وزارت امور اقتصادی و دارائی و بانک مرکزی در قالب بودجه‌های سنواتی، بخشی از سود شرکت بیمه ایران و بانک هایی را که به موجب قانون اجرای سیاست‌های کلی اصل چهل و چهارم (۴۴) صددرصد (۱۰۰%) در بخش دولتی باقی خواهند ماند پس از کسر مالیات برای افزایش سرمایه دولت در شرکت مذکور و بانک‌های یادشده اختصاص دهد. ماده ۹۴ـ نحوه تعیین بانک عامل بنگاه ها، مؤسسات، شرکت ها و سازمان‌های دولتی و مؤسسات و نهادهـای عمومی غیردولتی برای دریافت خدمات بانـکی در چهارچوب دستورالعملی است که به پیشنهاد مشترک وزارت امور اقتصادی و دارائی، معاونت و بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران به تصویب شورای پول و اعتبار می‌رسد. ماده ۹۵ـ به منظور تضمین بازپرداخت وجوه متعلق به سپرده‌گذاران بانک ها و سایر مؤسسات اعتباری در صورت ورشکستگی، به بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران اجازه داده می‌شود حداکثر تا پایان سال اول برنامه، نسبت به ایجاد صندوق ضمانت سپرده‌ها با رعایت شرایط ذیل اقدام نماید: الف ـ صندوق ضمانت سپرده‌ها نهاد عمومی غیردولتی است که از محل حق عضویت‌های دریافتی از بانک ها و سایر مؤسسات اعتباری اداره خواهد شد. ب ـ عضویت کلیه بانک ها و سایر مؤسسات اعتباری در صندوق ضمانت سپرده‌ها الزامی است. ج ـ میزان حق عضویت ها متناسب با گردش مالی بانک ها و مؤسسات اعتباری مذکور بنا به پیشنهاد بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران به تصویب هیأت وزیران می‌رسد. د ـ اساسنامه صندوق ضمانت سپرده‌ها بنا به پیشنهاد بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران و با هماهنگی معاونت به تصویب هیأت وزیران خواهد رسید. ماده ۹۶ـ اداره امور بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران بر اساس قانون پولی و بانکی و مصوبات شورای پول و اعتبار است. تبصره ۱ـ ایجاد و ثبت نهادهای پولی و اعتباری از قبیل بانک ها، مؤسسات اعتباری، تعاونی‌های اعتبار، صندوق‌های قرض‌الحسنه، صرافی ها و شرکت‌های واسپاری (لیزینگ ها) و همچنین ثبت تغییرات نهادهای مذکور فقط با أخذ مجوز از بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران امکان‌پذیر است. تبصره ۲ـ کلیه اشخاص حقیقی و حقوقی اعم از دولتی و غیردولتی از قبیل سازمان ثبت اسناد و املاک کشور، نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران و وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی مکلف به رعایت مفاد این ماده هستند. تبصره ۳ـ بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران براساس مقررات قانونی، اختیار سلب صلاحیت حرفه‌ای و لغو مجوز و محکومیت متخلفین فعال در حوزه پولی به پرداخت جریمه را دارد. در صورت سلب صلاحیت حرفه‌ای، اعضاء هیأت مدیره و مدیران عامل بانک ها و مؤسسات اعتباری توسط بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران از مسؤولیت مربوطه منفصل می‌گردند. ادامه تصدی مدیران مربوطه در حکم دخل و تصرف غیرقانونی در وجوه و اموال عمومی محسوب می‌شود. مبلغ مندرج در بند (۲) ماده (۴۴) قانون پولی و بانکی کشور مصوب ۱۳۵۱ به دویست میلیون ریال افزایش می‌یابد و هر سه سال یک بار براساس رشد شاخص بهای کالا و خدمات مصرفی اعلامی به صورت رسمی به پیشنهاد بانک مرکزی توسط هیأت‌وزیران تعدیل می‌گردد. تبصره ۴ـ انتخاب مدیرعامل و هیأت‌مدیره بانک‌های دولتی پس از صدور مجوز صلاحیت حرفه‌ای آنان از سوی بانک مرکزی امکان‌پذیر است. این افراد باید حداقل دارای دانشنامه کارشناسی مرتبط باشند. همچنین دوسوم اعضاء هیأت مدیره حداقل ده سال سابقه کار در نظام بانکی داشته باشند. ماده ۹۷ـ با توجه به بند (۲۳) سیاست‌های کلی برنامه پنجم ابلاغی مقام معظم رهبری شورای پول و اعتبار موظف است طی سال‌های برنامه موارد زیر را انجام دهد: الف ـ اصلاح رویه‌های اجرائی، حسابداری و مالی در سامانه بانکی مطابق اهداف و احکام بانکداری بدون ربا ب ـ ترویج استفاده از ابزارهای تأمین مالی اسلامی جدید نظیر صکوک جهت کمک به تأمین مالی اسلامی بانک‌های کشور ج ـ اصلاح ساختار بانک مرکزی در جهت تقویت نظارت بر نهادهای پولی و مالی به منظور تحقق اهداف کلان اقتصادی کشور د ـ افزایش شفافیت و رقابت سالم در ارائه خدمات بانکی در جهت کاهش هزینه خدمات بانکی از طرق ذیل: ۱ـ الزام بانک ها به رعایت استانداردهای تعیین‌شده توسط بانک مرکزی در ارائه گزارش‌های مالی و بهبود نسبت شاخص کفایت سرمایه و اطلاع‌رسانی مبادلات مشکوک به بانک مرکزی ۲ـ راه‌اندازی سامانه نظارتی قوی جهت شناسایی فعالیت‌های غیرمتعارف بانک ها هنگام دستکاری نرخ‌های سود سپرده‌ها و تسهیلات به روش‌های خاص هـ ـ تقویت نظام‌های پرداخت ماده ۹۸ـ به عقود مندرج در فصل سوم قانون عملیات بانکی بدون ربا، عقوداسلامی استصناع؛ مرابحـه و خرید دین اضافه می‌شود. آیین‌نامه اجرائی این ماده به تصویب هیأت‌وزیران می‌رسد. == بازار سرمایه == ماده ۹۹ـ به منظور ارتقاء جایگاه بازار سرمایه در اقتصاد کشور و ساماندهی بازار متشکل اوراق بهادار اقدامات زیر انجام می‌شود. سایر تدابیر ساماندهی، مطابق ماده (۴) قانون بازار اوراق بهادار جمهوری اسلامی ایران مصوب ۱۳۸۴ است. الف ـ کلیه اشخاصی که تاکنون نسبت به انتشار اوراق بهادار اقدام کرده‌اند حداکثر ظرف شش ماه پس از ابلاغ این قانون مکلفند نسبت به ثبت آن نزد سازمان بورس و اوراق بهادار اقدام نمایند. عدم ثبت، تخلف محسوب می‌شود و لیکن مانع از اجرای تکالیف قانونی برای ناشر اوراق بهادار نخواهد بود. ناشران اوراق بهادار ثبت‌شده نزد سازمان مذکور باید اطلاعات مالی خود را براساس ترتیبات مقرر در ماده (۴۵) قانون بازار اوراق بهادار جمهوری اسلامی ایران منتشر نمایند. ب ـ معاملات اوراق بهادار ثبت‌شده در سازمان فقط در بورس ها و بازارهای خارج از بورس دارای مجوز و با رعایت مقررات معاملاتی هر یک از آنها حسب مورد امکان‌پذیر بوده و معاملة اوراق بهادار مذکور بدون رعایت ترتیبات فوق فاقد اعتبار است. ج ـ پس از معاملة اوراق بهادار ثبت‌شده نزد سازمان که در یکی از بورس ها یا بازارهای خارج از بورس معامله شده‌اند و کالاهای معامله‌شده در بورس‌های کالایی، عملیات تسویه وجوه و پایاپای (نقل و انتقال) پس از معاملات در شرکت‌های سپرده‌گذاری مرکزی اوراق بهادار و تسویه وجوه صورت می‌گیرد. د ـ سوابق معاملات اوراق بهادار و معامله‌کنندگان آنها باید به گونه‌ای ثبت و نگهداری شوند که قابلیت بازسازی معاملات را داشته باشند. دستورالعمل اجرائی این بند حداکثر تا دو ماه پس از ابلاغ قانون توسط سازمان بورس و اوراق بهادار تهیه و ابلاغ می‌گردد. هـ ـ اعضاء هیأت ‌مدیره و مدیرعامل تمامی اشخاص حقوقی که تحت یکی از عناوین نهادهای مالی موضوع قانون بازار اوراق بهادار جمهوری اسلامی ایران و یا قانون توسعة ابزارها و نهادهای مالی جدید به منظور تسهیل اجرای سیاست‌های اصل چهل و چهارم (۴۴) قانون اساسی تاکنون تشکیل شده‌اند و نزد مرجع ثبت شرکت ها در سراسر کشور به ثبت رسیده‌اند و نیز آن دسته از اشخاص حقوقی که موضوع فعالیت اصلی آنها نهاد مالی است موظفند نهاد مالی تحت مدیریت خود را نزد سازمان بورس و اوراق بهادار به ثبت برسانند. خودداری از ثبت نهاد مالی تخلف محسوب می‌شود و فعالیت مدیران آنها مشمول بند (۱) ماده (۴۹) قانون بازار اوراق بهادار جمهوری اسلامی ایران است. سازمان ثبت اسناد و املاک کشور مکلف است نهادهای مالی را فقط با مجوز سازمان بورس و اوراق بهادار ثبت نموده و از ثبت نهادهای مالی بدون مجوز خودداری نماید. هرگونه تغییرات در اساسنامه و سرمایة نهادهای مالی نیز منوط به تأیید سازمان بورس و اوراق بهادار طبق ضوابط مربوطه است. تأیید صلاحیت حرفه‌ای مدیران نهادهای مالی براساس دستورالعملی است که به تصویب شورای عالی بورس و اوراق بهادار می‌رسد. و ـ کالاهایی که در بورس‌های کالایی به عنوان بازار متشکل، سازمان‌یافته و تحت نظارت پذیرفته‌شده و مورد داد و ستد قرار می‌گیرد طبق قوانین و مقررات حاکم بر آن بورس ها عرضه‌شده و مورد معامله قرار می‌گیرد. عرضه، معامله، تسویه و تحویل نهایی کالاهای مذکور مشمول قوانین و مقررات مربوط به بازارهای غیرمتشکل کالایی نیست. ز ـ کلیه اشخاص حقیقی و حقوقی که به عنوان مدیران نهادهای مالی، تشکل‌های خود انتظام و ناشران اوراق بهادار موضوع ماده (۱۳) قانون توسعة ابزارها و نهادهای مالی جدید به منظور تسهیل اجرای سیاست‌های کلی اصل چهل و چهارم (۴۴) قانون اساسی انتخاب شده یا می‌شوند مکلفند مدارک هویت و کلیه اسناد و مدارک مربوط به سوابق شغلی و تحصیلی خود را جهت ثبت در پایگاه اطلاعاتی مدیران مربوطه به سازمان بورس و اوراق بهادار ارائه نمایند. سازمان بورس و اوراق بهادار موظف است مشخصات و سوابق تحصیلی و تجربی مدیران یادشده را در پایگاه اطلاعاتی مذکور ثبت و عملکرد آنها را از حیث رعایت قوانین و مقررات حاکم بر بازار اوراق بهادار و سوابق تخلفاتی و کیفری مربوط به آنها در طول مدیریت در نهادهای مالی و ناشران اوراق بهادار براساس ترتیبات اجرائی که به تصویب شورای عالی بورس و اوراق بهادار می‌رسد منتشر نماید. انتشار اسامی مدیران به همراه سوابق آنان پس از تأیید مرجع ذی‌صلاح امکان‌پذیر است. ماده ۱۰۰ـ در اجرای ماده (۳۴) قانون اجرای سیاست‌های کلی اصل چهل و چهارم (۴۴) قانون اساسی آن دسته از دریافت‌کنندگان سهام عدالت که قبل از پایان دوره تقسیط خود و یا از طریق شرکت‌های سرمایه‌گذاری استانی، مابه‌التفاوت اقساط باقیمانده بهای سهام دریافتی خود را پرداخت نمایند، می‌توانند از تخفیف در بهای سهام برای دوره‌های باقیمانده برخوردار شوند. دستورالعمل تخفیف و نحوه انتقال سهام با پیشنهاد سازمان خصوصی‌سازی به تصویب هیأت واگذاری می‌رسد. تبصره ۱ـ پـرداخت هرگونه سود سـهام یادشده تا سقف اقساط سررسیـدشده ممنوع است. تبصره ۲ـ سازمان خصوصی‌سازی پس از تأیید هیأت واگذاری می‌تواند به میزان اقساط معوق و سررسیدشده با رعایت دوره شش ماهه پس از مهلت مقرر قانونی و اعلام به شرکت‌های سرمایه‌گذاری استانی، سهام وثیقه نزد خود را برای وصول اقساط معوق تملک نماید. == تجارت == ماده ۱۰۱ـ به منظور تنظیم مناسب بازار، افزایش سطح رقابت، ارتقاء بهره‌وری شبکه توزیع و شفاف‌سازی فرآیند توزیع کالا و خدمات، دولت می‌تواند: الف ـ نسبت به ارائه لایحه ساماندهی واحدهای غیردولتی پخش کالا تا پایان سال دوم برنامه اقدام نماید به نحوی که استانداردهای مورد نیاز برای فعالیت پخش، ابزارهای نظارتی و مدیریتی دولت و نیاز سیاست‌های رقابتی مورد توجه قرار گرفته و اختلاف قیمت تولید‌کننده و مصرف‌کننده کاهش یابد. ب ـ واحدهای صنفی بدون پروانه را ساماندهی و نرخ مالیات و خدمات عمومی آب، برق، گاز، تلفن و خدمات شهری این‌گونه واحدها را تا زمان اخذ پروانه کسب براساس آیین‌نامه‌ای که به تصویب هیأت وزیران می‌رسد، تا دو برابر نرخ مالیات و تعرفه مصوب به عنوان جریمه تعیین و دریافت نماید. این حکم مانع از اجرای سایر ضمانت‌های اجرائی مقرر در قوانین مربوط نیست. ج ـ نسبت به توسعه نظام ملی طبقه‌بندی و خدمات شناسه کالا و خدمات ایران (ایران کد) به منظور ایجاد نظام منسجم و یکپارچه برای تبادل اطلاعات مربوط به کالاها و خدمات اقدام نموده و کلیه عرضه‌کنندگان کالا و خدمات را مکلف به اخذ و روزآمد کردن این شناسه (کد) و دستگاه‌های اجرائی ذی‌ربط را موظف به استفاده از آن نماید. د ـ با رعایت قانون اجرای سیاست‌های کلی اصل چهل و چهارم (۴۴) قانون اساسی قیمت‌گذاری را به کالاها و خدمات عمومی و انحصاری و کالاهای اساسی یارانه‌ای و ضروری محدود نماید. تبصره ۱ـ دولت مکلف است ضوابط تعیین کالاهای اساسی، انحصاری و خدمات عمومی و نیز فهرست و ضوابط تعیین قیمت این کالاها و خدمات را ظرف سه ماه پس از تصویب این قانون، با پیشنهاد کارگروهی متشکل از نمایندگان وزارت صنعت، معدن و تجارت، معاونت و وزارتخانه‌های ذی‌ربط به تصویب شورای اقتصاد برساند. تبصره ۲ـ در اجرای این بند، چنانچه قیمت فروش کالا یا خدمات کمتر از قیمت عادله روز تکلیف شود، مابه‌التفاوت قیمت عادله روز و تکلیفی باید همزمان تعیین و از محل اعتبارات و منابع دولت در سال اجرا پرداخت شود و یا از محل بدهی دستگاه ذی‌ربط به دولت تهاتر گردد. ماده ۱۰۲ـ وزارت صنعت، معدن و تجارت مجاز است در راستای اجرای سیاست‌های کلی اصل چهل ‌و چهارم (۴۴) قانون اساسی، امور اجرائی تنظیم بازار اعم از تأمین، ذخیره‌سازی، توزیع، بازرسی و قیمت‌گذاری کالاها و خدمات را به تشکل‌های صنفی تولیدی، توزیعی و خدماتی، اتحادیه‌ها و تعاونی ها و همچنین تشکل‌های مردم نهاد حمایت از مصرف‌کننده واگذار نماید. تبصره ۱ـ تشکل ها، اتحادیه‌ها و تعاونی‌های موضوع این ماده، در مقابل اختیارات واگذارشده در چهارچوب آیین‌نامه اجرائی که به پیشنهاد وزارت صنعت، معدن و تجارت و معاونت به‌تصویب هیأت‌وزیران می‌رسد، پاسخگو و مسؤول جبران خسارت خواهند بود. تبصره ۲ـ وزارت صنعت، معدن و تجارت مجاز است حسب ضرورت از طریق اعطاء مجوز واردات بدون انتقال ارز، نسبت به جبران نیازهای داخلی اقدام نماید. تبصره ۳ـ قانون ممنوعیت ورود کالاهای غیرضرور در طی برنامه پنجم برای سیگار لازم‌الاجراء نیست. دولت مکلف است اقدامات لازم را مشتمل بر کاهش مصرف، تولید سیگار خارجی معتبر با نشان تجاری اصلی در داخل کشور مشروط بر تعهد شرکت مذکور به عدم واردات را به‌عمل آورد به نحوی که تا پایان برنامه، توازن تولید در داخل با مصرف برقرار گردد. ماده ۱۰۳ـ برقراری موانع غیرتعرفه‌ای و غیرفنی برای واردات در طول سالهای برنامه به جز در مواردی که رعایت موازین شرع اقتضاء می‌کند، ممنوع است. در صورت وجود چنین موانعی دولت مکلف است با وضع نرخهای معادل تعرفه‌ای نسبت به رفع آن اقدام کند. تبصره ـ محصولات کشاورزی مشمول این ممنوعیت نیست. ماده ۱۰۴ـ الف ـ به منظور ارتقاء مشارکت بنگاه ها و افزایش سهم تشکل ها، شبکه‌ها، خوشه‌ها، اتحادیه شرکت ها (کنسرسیوم‌ها)، شرکت‌های مدیریت صادرات و شرکت‌های بزرگ صادراتی و دارای تنوع محصول، دولت مجاز است کمک ها، تسهیلات، مشوق ها و حمایت‌های مستقیم و غیرمستقیم خود در حوزه صادرات غیرنفتی را از طریق این تشکل ها اعطاء نماید. تشکل‌های موضوع این ماده، در مقابل اختیارات واگذارشده، پاسخگو و مسؤول جبران خسارت خواهند بود. آیین‌نامه اجرائی این بند توسط وزارت صنعت، معدن و تجارت و معاونت تهیه و به تصویب هیأت‌وزیران می‌رسد. ب ـ اخذ هرگونه مالیات و عوارض از صادرات کالاهای غیرنفتی و خدمات در طول برنامه ممنوع است. تبصره ۱ـ فهرست کالاهای نفتی ظرف شش ماه از تاریخ تصویب این قانون توسط شورای اقتصاد تعیین می‌گردد. تبصره ۲ـ دولت مجاز است به منظور صیانت از منابع کشور، عوارض ویژه‌ای برای صادرات مواد خام یا دارای ارزش افزوده پایین وضع و دریافت نماید. تبصره ۳ـ میزان عوارض موضوع این ماده برحسب جدولی است که متناسب با افزایش سهم ارزش افزوده داخلی، کاهش می‌یابد. فهرست و عوارض مربوطه این کالاها و جدول مذکور به تصویب شورای اقتصاد می‌رسد. این عوارض حداقل سه ماه پس از وضع و اعلام عمومی قابل وصول است. ج ـ صادرات کالاها و خدمات از اخذ هرگونه مجوز به استثناء استانداردهای اجباری و گواهی‌های مرسوم در تجارت بین‌الملل مورد درخواست خریداران معاف است. تبصره ـ به دولت اجازه داده می‌شود با لحاظ منافع ملی تا پایان سال اول برنامه ترتیبات قانونی لازم برای اصلاح قانون مقررات صادرات و واردات شامل ارائه مشوق‌های صادراتی مندرج در این قانون و دیگر قوانین مربوطه که جنبة دائمی دارند را به‌عمل آورد. د ـ دولت تدابیر و اقدام‌های مؤثر حفاظتی، جبرانی و ضدقیمت‌شکنی (ضددامپینگ) در مواردی که کالایی با شرایط غیرمتعارف و با امتیاز قابل توجه به کشور وارد می‌شود را اتخاذ و اعمال نماید. هـ ـ تنظیم بازار داخلی موجب ممنوعیت صدور نمی‌گردد و صدور کلیه کالاها و خدمات به جز موارد زیر مجاز است: ۱ـ اشیاء عتیقه و میراث فرهنگی به تشخیص سازمان میراث فرهنگی. ۲ـ اقلام خاص دامی، نباتی، خاک زراعی و مرتعی و گونه‌هایی که جنبه حفظ ذخایر ژنتیکی و یا حفاظت تنوع زیستی داشته باشند، به تشخیص وزارت جهاد کشاورزی و سازمان حفاظت محیط‌زیست. تبصره ـ صادرات کالاهایی که دولت برای تأمین آنها یارانه مستقیم پرداخت می‌کند، تنها با پیشنهاد دستگاه مربوطه و تصویب شورای اقتصاد مجاز است. در این صورت کلیه صادرکنندگان موظفند گواهی مربوط به عودت کلیه یارانه‌های مستقیم پرداختی به کالاهای صادرشده را قبل از خروج از وزارت امور اقتصادی و دارائی اخذ کنند. و ـ دولت موظف است ضمن ایجاد همسویی قوانین و مقررات بخش تجاری کشور با قوانین و مقررات اتحادیه‌های منطقه‌ای و بین‌المللی از جمله سازمان تجارت جهانی، نسبت به آماده‌سازی و توانمندسازی ارکان اقتصادی کشور برای عضویت در سازمان توسعه تجارت جهانی (WTO) اقدام قانونی نماید. ماده ۱۰۵ـ الف ـ ادغام شرکت‌های تجاری، مادامی که موجب ایجاد تمرکز و بروز قدرت انحصاری نشود، به شکل یک جانبه (بقاء یکی از شرکت ها ـ شرکت پذیرنده) و ادغام دو یا چند جانبه (محو شخصیت حقوقی شرکت‌های ادغام‌شونده و ایجاد شخصیت حقوقی جدید ـ شرکت جدید)، در چهارچوب اساسنامه آن شرکت در سایر شرکت‌های تجاری موضوع ادغام، مجاز است. امور موضوع این بند شامل مواردی که شرعاً قابل انتقال نمی‌باشد نمی‌گردد. کلیه حقوق و تعهدات، دارائی، دیون و مطالبات شرکت یا شرکت‌های موضوع ادغام، به شرکت پذیرنده ادغام یا شرکت جدید منتقل می‌شود. کارکنان شرکت‌های موضوع ادغام به شرکت پذیرنده یا شرکت جدید انتقال می‌یابند. در صورت عدم تمایل برخی کارکنان با انتقال به شرکت پذیرنده ادغام یا شرکت جدید، مزایای پایان کار مطابق مقررات قانون کار توسط شرکت مزبور به کارکنان یادشده پرداخت می‌شود. در مورد نیروی کار مازاد مطابق قانون تنظیم بخشی از مقررات تسهیل نوسازی صنایع کشور و اصلاح ماده (۱۱۳) قانون برنامه سوم توسعه اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی جمهوری اسلامی ایران، مصوب ۲۶/۵/۱۳۸۲ عمل می‌شود. سرمایه شرکتی که از ادغام شرکت‌های موضوع این بند حاصل می‌گردد تا سقف مجموع سرمایه شرکت‌های ادغام شده در آن، از پرداخت مالیات موضوع ماده (۴۸) قانون مالیات‌های مستقیم مصوب ۳/۱۲/۱۳۶۶ و اصلاحیه‌های آن معاف است. ب ـ دولت موظف است شرایط پیشگیری از ایجاد تمرکز، اعمال بروز قدرت و انحصار و همچنین دامنه مفید و مجاز ادغام ها را مطابق فصل (۹) قانون « اصلاح موادی از قانون برنامه ‌چهارم و اجرای سیاست‌های کلی اصل چهل ‌و چهارم (۴۴) قانون اساسی» پیش‌بینی نماید. ماده ۱۰۶ـ دولت مکلف است تا پایان سال سوم برنامه ضمن کاهش زمان ترخیص کالا، حداقل سی‌‍‌درصد (۳۰%) از مبادی ورودی و خروجی گمرکی کم فعالیت خود را کاهش دهد. تبصره ـ به دولت اجازه داده می‌شود به منظور ارتقاء دقت و سرعت در عملیات کنترلی و افزایش تجارت، مبادی باقیمانده را به فناوری روز و تکنولوژی نوین مجهز نماید. ماده ۱۰۷ـ تشکیل گروه اقتصادی با منافع مشترک با مشارکت دو یا چند شخص حقیقی و حقوقی به منظور تسهیل و گسترش فعالیت اقتصادی و تجاری برای یک دوره محدود و براساس قراردادی کتبی پس از ثبت در مرجع ثبت شرکت ها در قالب شرکت مدنی و ضوابط و شرایط مربوط به آن و با رعایت موازین اسلامی و اصل منع اضرار به غیر و منع انحصار مجاز است. تبصره ۱ـ تغیـیر در حیـطه اختیارات مدیران در قـرارداد در قبـال اشـخاص ثالـث قابل‌استناد نیست و اعضاء گروه بطور تضامنی مسؤول پرداخت دیون گروه از اموال شخصی خود می‌باشند، مگر این که با اشخاص ثالث طرف قرارداد به ترتیب دیگری توافق شده باشد. تبصره ۲ـ عملیات مربوط به دفاتر تجاری، بازرسی و تصفیه، مطابق ماده(۶) و احکام باب یازدهم قانون تجارت و مواد (۱۵۱) و (۱۵۲) لایحه قانونی اصلاح قسمتی از قانون تجارت مصوب سال ۱۳۴۷ انجام می‌شود. تبصره ۳ـ فوت یا حجر یا ممنوعیت قانونی یکی از اشخاص حقیقی یا انحلال یا ورشکستگی یکی از اشخاص حقوقی موجب انحلال گروه می‌شود مگر این که در قرارداد تشکیل گروه اقتصادی طور دیگری مقرر شده باشد. ماده ۱۰۸ـ خرید کالا یا خدمات از طریق بورس بدون رعایت احکام و تشریفات قانون برگزاری مناقصات، توسط دستگاه‌های اجرائی، بلامانع است. ماده ۱۰۹ـ واردات هر نوع کالا به کشور موکول به رعایت ضوابط فنی، ایمنی و بهداشتی قرنطینه‌ای است که پس از تصویب مرجع ذی‌صلاح مربوط، توسط وزارت صنعت، معدن و تجارت به گمرک ابلاغ می‌شود. رعایت این ضوابط برای ترخیص کالاهای وارداتی از جمله کالاهای متروکه، ضبطی قطعیت یافته، کالاهای بلاصاحب، صاحب متواری و مکشوفات قاچاق الزامی است. تبصره ـ کالاهای غیرمنطبق با ضوابط موضوع این ماده به هزینه صاحب اولیه کالا (در صورت وجود و احراز) یا ورثة وی، به خارج از کشور عودت می‌شود و در غیر این صورت چنانچه جزئاً یا کلاً دارای قابلیت تصرف ثانویه نبوده و این اقدام اسراف محرم نباشد معدوم می‌گردد و سازمان اموال تملیکی و ستاد اجرای فرمان حضرت امام(ره) مجاز به در اختیار گرفتن، فروش و عرضة آنها در داخل جز در موارد قابلیت استفاده برای مصرف ثانویه و اطمینان از مصرف ثانویه نیست. ماده ۱۱۰ـ در راستای بند (۹) سیاست‌های کلی اصلاح الگوی مصرف به منظور اصلاح الگوی مصرف نان شامل اصلاح ساختار تولید، بهبود فرآیند، توسعه تولید انواع نانهای با کیفیت، بهداشتی و متناسب با ذائقه و فرهنگ مردم، حفظ ذخیره استراتژیک گندم، تنظیم مبادلات تجاری گندم و آرد با هدف تنظیم بازار داخلی و استفاده از نیروی انسانی آموزش‌دیده در فرآیند تولید نان و در فضای رقابتی و انجام امور از طریق بخش غیردولتی اعم از خصوصی و تعاونی، سیاستگذاری اهداف و نظارت بر عهده شورای اقتصاد است و وزارت صنعت، معدن و تجارت به عنوان دستگاه متولی تنظیم بازار نان تعیین می‌شود که بر اساس مصوبات شورای مذکور انجام وظیفه می‌نماید. رسیدگی به تخلفات و جرائم و تعزیرات مربوط به گندم، آرد و نان فقط مربوط به موارد یارانه‌ای است و مطابق فصل هشتم قانون نظام صنفی مصوب ۲۴/۱۲/۱۳۸۲ عمل می‌شود و قوانین عام و خاص مغایر لغو می‌گردد. در دیگر موارد مربوط نیز تنها قانون اخیرالذکر حاکم است. == سرمایه‌گذاری خارجی == === سازمان « سرمایه‌گذاری و کمک‌های اقتصادی و فنی ایران» === ب ـ شناسایی و اصلاح قوانین و مقررات برحسب ضرورت و تعیین و اعمال مشوق ها به تناسب نیاز روز و رقابت‌های بین‌المللی برای جذب بیشتر سرمایه‌گذاری خارجی مناطق آزاد ماده ۱۱۲ـ به منظور ساماندهی مناطق آزاد و ویژه اقتصادی و ایفاء نقش مؤثر آنها در تحقق اهداف سند چشم‌انداز بیست ساله نظام، اعمال مدیریت یکپارچه و ایجاد رشد اقتصادی مناسب در این مناطق، هم‌پیوندی و تعامل اثرگذار اقتصاد ملی با اقتصاد جهانی و ارائه الگوی توسعه ملی در بخش‌های مختلف: الف ـ مدیران سازمان‌های مناطق آزاد به نمایندگی از طرف دولت، بالاترین مقام منطقه محسوب می‌شوند و کلیه وظایف، اختیارات و مسؤولیت‌های دستگاه‌های اجرائی دولتی مستقر در این مناطق به استثناء نهادهای دفاعی و امنیتی به عهده آنها است. سازمان‌های مناطق آزاد منحصراً براساس قانون چگونگی اداره مناطق آزاد تجاری ـ صنعتی و اصلاحات بعدی آن و قانون کار اداره می‌شوند. تبصره ۱ـ واگذاری وظایف، اختیارات و مسؤولیت‌های دستگاه‌های تحت نظر مقام معظم رهبری، با موافقت ایشان صورت می‌پذیرد. تبصره ۲‌ـ اختیارات فرماندار در مورد مصوبات شوراهای اسلامی شهر و روستا در مناطق آزاد به مدیر سازمان منطقه آزاد واگذار می‌شود. ب ـ کالاهای تولید و یا پردازش شده در مناطق آزاد و ویژه اقتصادی به هنگام ورود به سایر نقاط کشور به نسبت مجموع ارزش افزوده و ارزش مواد اولیه و قطعات داخلی به‌کار رفته در آن، تولید داخلی محسوب و از پرداخت حقوق ورودی معاف است. تبصره ۱ـ مواد اولیه و کالاهای واسطه‌ای خارجی به کار رفته در تولید، مشروط به‌پرداخت حقوق ورودی، در حکم مواد اولیه و کالاهای داخلی محسوب می‌شود. تبصره ۲ـ مواد اولـیه و قطعات خارجـی به کار رفته در کالاهـای تولید و یا پردازش‌شده در مناطق آزاد و ویژه اقتصادی که در گذشته از سایر نقاط کشور به منطقه ارسال‌شده و در تولید و یا پردازش محصولی که به کشور وارد می‌شود، به کار گرفته شود در حکم مواد اولیه تلقی می‌گردد و از پرداخت حقوق ورودی معاف است. ج ـ هزینه‌های بندری مربوط که طبق قوانین جاری از کشتی ها و شناورها بابت خدمات بندری دریافت می‌شود در صورتی که این بنادر توسط بخش‌های خصوصی، تعاونی و مناطق آزاد تجاری ـ صنعتی در محدوده منطقه آزاد ایجاد شده باشند، توسط سازمان‌های مناطق آزاد مربوطه اخذ می‌گردد. مناطق آزاد مجازند نسبت به ثبت و ترخیص کشتی ها طبق قوانین جاری و بین‌المللی اقدام نمایند. د ـ مبادلات کالا بین مناطق آزاد و خارج از کشور و نیز سایر مناطق آزاد از کلیه عوارض (به استثناء عوارض موضوع ماده (۱۰) قانون چگونگی اداره مناطق آزاد تجاری ـ صنعتی جمهوری اسلامی ایران مصوب ۷/۶/۱۳۷۲)، مالیات و حقوق ورودی معاف می‌باشند. هـ ـ به منظور گسترش ارتباطات علمی با مراکز و نهادهای آموزشی و تحقیقاتی معتبر بین‌المللی، ایجاد نمایندگی دانشگاه‌های داخلی و معتبر خارجی بر طبق اعلام وزارتخانه‌های ذی‌ربط و تأسیس دانشگاه‌های خصوصی در مناطق آزاد تجاری ـ صنعتی و ویژه اقتصادی با رعایت قوانین مربوط مجاز است. و ـ محدوده آبی مناطق آزاد تجاری ـ صنعتی با رعایت ملاحظات امنیتی و دفاعی که به تأیید ستاد کل می‌رسد به فاصله هشتصد متر از قلمرو خاکی مناطق آزاد تعیین می‌گردد و از امتیازات قانون « چگونگی اداره مناطق آزاد تجاری ـ صنعتی ایران» مصوب ۷/۶/۱۳۷۲ و اصلاحات بعدی آن برخوردار است. ز - به منظور زدودن فقر از چهره مناطق آزاد تجاری، سازمانهای مناطق آزاد موظفند حداقل یک‌درصد (۱%) از محل وصول عوارض ورود و صدور کالاها و خدمات این مناطق را از طریق نهادهای حمایتی به محرومین و نیازمندان بومی این مناطق اختصاص دهند. بیمه‌های بازرگانی ماده ۱۱۳ـ مشارکت شرکت‌های بیمه خارجی با شرکت‌های بیمه تجاری داخلی با اولویت بخش غیردولتی به منظور ایجاد شرکت بیمه مشترک بازرگانی در ایران، جذب سرمایه خارجی توسط شرکتهای بیمه داخلی و همچنین تأسیس و فعالیت شعب و نمایندگی شرکت‌های بیمه بازرگانی خارجی با رعایت سیاست‌های کلی اصل (۴۴) قانون اساسی و قوانین مربوط مجاز است. ماده ۱۱۴ـ به دولت اجازه داده می‌شود ضمن اصلاح نظام نظارت تعرفه‌ای و کاهش تدریجی حق بیمه اتکایی اجباری در صنعت بیمه بازرگانی، نسبت به تدوین و استقرار نظام یکپارچه نظارتی جایگزین مشتمل بر مقررات نظارت مالی، منع انحصار و تسهیل رقابت، توانگری و رتبه‌بندی مؤسسات بیمه حداکثر تا پایان سال سوم برنامه اقدام نماید. ماده ۱۱۵ـ الف ـ وضع و دریافت هرگونه عوارض بر بیمه تجاری (حق بیمه و حق بیمه اتکایی) منحصر به مواردی است که در قوانین مصوب مجلس شورای اسلامی تعیین شده است. ب ـ وزارت امور اقتصادی و دارائی مکلف است نسبت به بیمه شخص ثالث در مورد راننده همچون سرنشین بیمه شخص ثالث را اعمال نماید. ماده ۱۱۶ـ انجام بیمه‌های دستگاه‌های اجرائی به صورت انحصاری با شرکت سهامی بیمه ایران، موضوع ماده (۳۰) قانون تأسیس بیمه مرکزی ایران و بیمه‌گری مصوب سال ۱۳۵۰ در طول سال‌های برنامه ملغی‌الاثر می‌شود. کاهش وابستگی به نفت ماده ۱۱۷ـ به منظور قطع کامل وابستگی اعتبارات هزینه‌ای به عواید نفت و گاز از طریق افـزایش سهم درآمدهای عـمومی در تأمین اعتبارات هزینه‌ای دولت، به نحوی اقدام شود که: الف ـ در پایان برنامه نسبت مالیات به تولید ناخالص داخلی مشروط به عدم افزایش نرخ مالیات‌های مستقیم و با گسترش پایه‌های مالیاتی حداقل به ده‌درصد (۱۰%) برسد. تبصره ۱ـ برقراری هرگونه تخفیف، ترجیح و یا معافیت مالیاتی و حقوق ورودی علاوه بر آنچه که در قوانین مربوطه تصویب شده است برای اشخاص حقیقی و حقوقی از جمله دستگاه‌های موضوع ماده (۲۲۲) این قانون طی سال‌های اجرای برنامه ممنوع است. تبصره ۲ـ دولت مکلف است با اجرای کامل قانون مالیات بر ارزش افزوده، نرخ این مالیات را از سال اول برنامه سالانه یک واحد درصد اضافه نماید؛ به‌گونه‌ای که در پایان برنامه نرخ آن به هشت‌درصد (۸%) برسد. سهم شهرداری ها و دهیاری ها از نرخ مزبور سه درصد (۳%) ( به عنوان عوارض) و سهم دولت پنج درصد (۵%) تعیین می‌شود. ب ـ نسبت درآمدهای عمومی به استثناء درآمدهای نفت و گاز به اعتبارات هزینه‌ای به طور متوسط سالانه ده درصد (۱۰%) افزایش یابد. ج ـ اعتبارات هزینه‌ای دولت سالانه حداکثر دو درصد (۲%) کمتر از نرخ تورم، افزایش یابد. تبصره ـ تأمین کسری بودجه دولت از محل استقراض از بانک مرکزی و سیستم بانکی ممنوع است. ماده ۱۱۸ـ به منظور حمایت مالی از بخش‌های غیردولتی و توسعه فعالیت این بخش ها، به دستگاه‌های اجرائی و یا شرکت‌های دولتی اجازه داده می‌شود در چهارچوب قوانین بودجه سنواتی، اعتبار تملک دارائی‌های سرمایه‌ای و یا منابع سرمایه‌گذاری داخلی خود را در قالب وجوه اداره‌شده یا یارانه سود تسهیلات، براساس قراردادهای منعقده در اختیار بانک‌های عامل قرار دهند تا در چهارچوب مقررات قانونی مربوطه در اختیار متقاضیان واجد شرایط بخش‌های غیردولتی قرار گیرد. آیین‌نامه اجرائی این ماده به پیشنهاد مشترک وزارت امور اقتصادی و دارائی، معاونت و بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران به تصویب هیأت‌وزیران می‌رسد. اصلاح نظام مالیاتی ماده ۱۱۹ـ دولت موظف است در راستای هدفمندسازی معافیت‌های مالیاتی و شفاف‌سازی حمایت‌های مالی اقدامات ذیل را به‌عمل آورد: الف ـ جایگزینی سیاست اعتبار مالیاتی با نرخ صفر به جای معافیت‌های قانونی مالیاتی ب ـ ثبت معافیت‌های مالیاتی مذکور به صورت جمعی ـ خرجی در قوانین بودجه سالانه تبصره ۱ـ به اشخاص حقیقی و حقوقی مشمول معافیت‌های قانونی مذکور، مالیات تعلق نمی‌گیرد. تبصره ۲ـ تسلیم اظهارنامة مالیاتی در موعد مقرر شرط برخورداری از هرگونه معافیت مالیاتی است. ماده ۱۲۰ـ سازمان امور مالیاتی مکلف است پایگاه اطلاعات مؤدیان مالیاتی شامل اطلاعات درآمدی و هزینه‌ای اشخاص حقیقی را تا پایان برنامه و اشخاص حقوقی را حداکثر تا پایان سال دوم برنامه به پایان رساند. کلیه دستگاه‌های اجرائی و نهادهای عمومی و ذی‌ربط که اطلاعات مورد نیاز پایگاه فوق را در اختیار دارند موظفند مطابق با دستورالعمل تبادل اطلاعات با حفظ محرمانه‌بودن که توسط وزارت امور اقتصادی و دارائی در سال اول برنامه تنظیم و به تصویب هیأت‌وزیران می‌رسد، این اطلاعات را در اختیار سازمان امور مالیاتی قرار دهند. تبصره ۱ـ سازمان امور مالیاتی کشور مکلف است از سال دوم اجرای برنامه به‌منظور تسهیل در دریافت اظهارنامه‌های مالیاتی و سایر اوراقی که مؤدیان مالیاتی مکلف به تسلیم آن می‌باشند و نیز ابلاغ اوراق مالیاتی برای تمام یا برخی از مؤدیان مذکور از فناوری‌های نوین نظیر خدمات پست الکترونیکی، امضاء الکترونیکی یا سایر روش ها استفاده نماید. تبصره ۲ـ سازمان امور مـالیاتی موظف است با همکاری مراکز دولتی صدور گواهی الکتـرونیکی ریشه و براساس ضـوابط آن مرکز حداکثر تا پـایان سال دوم برنامه نسبت به‌راه‌اندازی مرکز صدور گواهی الکترونیکی میانی اقدام نماید. ماده ۱۲۱ـ به منظور شفافیت در مبادلات اقتصادی و تشخیص درآمدهای مؤدیان مالیاتی و مالیات بر ارزش افزوده، وزارت صنعت، معدن و تجارت مکلف است با هماهنگی سازمان امور مالیاتی کشور و شورای اصناف کشور تا پایان سال دوم برنامه صاحبان مشاغل را براساس اولویت، ملزم به استفاده از سامانه‌های صندوق فروش (مکانیزه فروش) نماید. معادل هزینه‌های انجام‌شده بابت خرید، نصب و راه‌اندازی دستگاه سامانه صندوق فروش (مکانیزه فروش) توسط صاحبان مشاغل مذکور از درآمد مشمول مالیات مؤدیان مزبور (در اولین سال استفاده از سامانه‌های مذکور) قابل کسر است. عدم استفاده صاحبان مشاغل از سامانه صندوق فروش (مکانیزه فروش) در هر سال، موجب محرومیت از معافیت‌های مالیاتی مقرر در قانون برای سال مربوط می‌شود. سازمان امور مالیاتی موظف است به تدریج و براساس اولویت، آن دسته از صاحبان مشاغل که ملزم به استفاده از سامانه صندوق فروش (مکانیزه فروش) هستند را تعیین نماید و تا شهریور ماه هر سال از طریق اطلاع کتبی و رسمی به اتحادیه صنفی مربوطه و نیز درج در یکی از روزنامه‌های کثیرالانتشار و روزنامه رسمی کشور اعلام و از ابتداء فروردین ماه سال بعد از آن اعمال نماید. ماده ۱۲۲ـ مدیران اشخاص حقوقی غیردولتی به طور جمعی یا فردی، نسبت به پرداخت مالیات بر درآمد اشخاص حقوقی و همچنین مالیات هایی که اشخاص حقوقی به‌موجب مقررات قانون مالیات‌های مستقیم و مالیات بر ارزش افزوده مکلف به کسر یا وصول یا ایصال آن بوده و مربوط به دوران مدیریت آنها باشد با شخص حقوقی مسؤولیت تضامنی خواهند داشت. این مسؤولیت مانع از مراجعه ضامن ها به شخص حقوقی نیست. ماده ۱۲۳ـ عوارض وصولی ارزش افزوده و عوارض آلودگی واحدهای تولیدی موضوع بند (الف) و تبصره (۱) ماده (۳۸) قانون مالیات بر ارزش افزوده در هر شهرستان به نسبت جمعیت بین شهرداری ها و دهیاری‌های همان شهرستان توزیع می‌گردد. در صورتی که آلودگی واحدهای بزرگ تولیدی (پنجاه نفر و بیشتر) به بیش از یک شهرستان در یک استان سرایت کند، عوارض آلودگی براساس سیاست‌های اعلامی معاونت به نسبت تأثیرگذاری، در کمیته‌ای مرکب از معاون برنامه‌ریزی استان، فرمانداران شهرستان‌های ذی‌ربط، مدیر کل محیط زیست و مدیرکل امور مالیاتی استان بین شهرستان‌های متأثر توزیع می‌شود. در صورتی که شهرستان‌های متأثر از آلودگی در دو یا چند استان واقع شده باشند، اعضاء کمیته توزیع‌کننده عوارض آلودگی واحدهای بزرگ (پنجاه نفر و بیشتر) متشکل از نماینده معاونت، معاونین برنامه‌ریزی استان‌های ذی‌ربط، نماینده سازمان حفاظت محیط زیست و نماینده اداره کل مالیاتی براساس سیاست‌های اعلامی معاونت اقدام به توزیع عوارض آلودگی خواهند کرد. توسعه تعاون ماده ۱۲۴ـ دولت به منظور توسعه بخش تعاون و ارتقاء سهم آن به بیست ‌و پنج درصد (۲۵%) اقتصاد ملی تا پایان برنامه با رویکرد ایجاد اشتغال، گسترش عدالت اجتماعی و توانمندسازی اقشار متوسط و کم‌درآمد جامعه، با رعایت تکالیف و اختیارات مقرر در قانون اصلاح موادی از قانون برنامه چهارم و اجرای سیاست‌های کلی اصل چهل ‌و چهارم (۴۴) قانون اساسی اقدامات زیر را انجام می‌دهد: الف ـ افزایش سهم تعاونی ها به پانزده‌درصد (۱۵%) در بازار پولی کشور تا سال چهارم برنامه از طریق فراهم نمودن تسهیلات لازم جهت صدور مجوز فعالیت مؤسسات مالی و پولی و بانک‌های تعاونی. ب ـ افزایش سالانه سرمایه بانک توسعه تعاون و صندوق ضمانت سرمایه‌گذاری تعاون در جهت ارتقاء سهم آنها در رشد بخش تعاونی از محل بخشی از منابع مالی جزء (۲) ماده (۲۹) قانون اصلاح موادی از قانون برنامه چهارم و اجرای سیاست‌های کلی اصل چهل و چهارم (۴۴) قانون اساسی در قالب بودجه‌های سنواتی به منظور اعطاء تسهیلات بانکی و پوشش خطرپذیری (ریسک) تعاونی‌های فراگیر ملی با اولویت تعاونی‌های کشاورزی، روستایی و عشایری. ج ـ وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی وظایف حاکمیتی و اتاق تعاون مرکزی جمهوری اسلامی ایران و دیگر تشکل‌های تعاونی وظایف تصدی‌گری بخش تعاون را بر عهده خواهند داشت. آیین‌نامه اجرائی این بند با پیشنهاد مشترک وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی و اتاق تعاون مرکزی جمهوری اسلامی ایران تهیه و حداکثر ظرف سه ماه پس از تصویب این قانون به تصویب هیأت‌وزیران خواهد رسید. هرگونه دخالت دولت در امور اجرائی، مدیریتی، مجامع و انتخابات اتاق‌های تعاون ممنوع است. مفاد این بند نافی وظایف قانونی نظارتی وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی نیست. == نفت و گاز == ماده ۱۲۵ـ الف ـ وزارت نفـت مجاز است با ایجاد فضا و شرایط رقابتی، نسبت به صدور پروانه اکتشاف، توسعه و تولید موردنیاز برای بهره‌برداری از حداکثر ظرفیت ها برای توسعه میدان‌های نفت و گاز و افزایش تولید صیانت‌شده با حفظ ظرفیت تولید سال ۱۳۸۹ تا سقف تولید اضافه روزانه یک‌میلیون بشکه نفت خام و دویست ‌و پنجاه ‌میلیون مترمکعب گاز طبیعی با اولویت میادین مشترک، با تأکید بر توسعه میدان گاز پارس جنوبی، پس از تصویب توجیه فنی و اقتصادی طرح ها در شورای اقتصاد و درج در قوانین بودجه سنواتی و نیز مبادله موافقتنامه با معاونت با استفاده از روش‌های زیر اقدام نماید: ۱ـ استفاده از انواع روش‌های اکتشاف، توسعه، تولید در دوره زمانی معین در میادین نفت و گاز تبصره ـ شرایط اساسی این روش ها با حفظ حق مالکیت و اعمال تصرفات مالکانه برای دولت در سال اول برنامه با پیشنهاد وزارت نفت تهیه و به تصویب شورای اقتصاد می‌رسد. ۲ـ کارسازی انتشار اوراق مالی ریالی و ارزی در داخل و خارج از کشور با رعایت قوانین و مقررات مربوط، بدون تضمین دولت ۳ـ استفاده از روش بیع متقابل با رعایت اصول و شرایط موضوع بند (ب) ماده (۱۴) قانون برنامه چهارم توسعه تبصره ـ وزارت نفت می‌تواند در طول برنامه نسبت به انعقاد قرارداد توسعه و تولید از کلیة میادین مشترک شناخته شده اقدام و تلاش لازم را به‌عمل آورد. ب ـ دولت مکلف است بر مبنای سند چشم‌انداز بیست ساله کشور و سیاست‌های کلی نظام در بخش انرژی ابلاغی از سوی مقام معظم رهبری و با پشتوانه کامل کارشناسی « سند ملی راهبرد انرژی کشور» را به عنوان سند بالادستی بخش انرژی برای یک دوره زمانی بیست و پنج ساله ظرف حداکثر شش ماه پس از تصویب قانون برنامه تهیه و به‌تصویب مجلس شورای اسلامی برساند. تبصره ـ وزارتخانه‌های نفت و نیرو موظف هستند با همکاری سایر دستگاه‌های اجرائی ذی‌ربط « برنامه اجرائی طرح جامع انرژی کشور» را ظرف دوازده ماه پس از تصویب قانون سند ملی راهبرد انرژی کشور تهیه و به تصویب هیأت‌وزیران برسانند. ماده ۱۲۶ـ به وزارت نفت اجازه داده می‌شود به منظورشناسایی و اکتشاف هر چه بیشتر منابع نفت و گاز در سراسر کشور و نیز انتقال و به کارگیری فناوری‌های جدید در عملیات اکتشافی، در کلیه مناطق کشور به استثناء استان‌های خوزستان، بوشهر و کهگیلویه و بویراحمد با تأکید بر مناطق دریایی و خشکی مشترک با همسایگان که عملیات اکتشافی مربوط با خطرپذیری (ریسک) طرف قرارداد انجام و منجر به کشف میدان قابل تولید تجاری شود، در قالب ارقام مذکور در ماده (۱۲۵) این قانون و در قالب بودجه‌های سنواتی کل کشور و تصویب شورای اقتصاد و مبادله موافقتنامه با معاونت، نسبت به عقد قراردادهای بیع متقابل توأم برای اکتشاف و توسعه میادین جدید از طریق برگزاری مناقصات اقدام و طرف قرارداد را مطابق ضوابط قانونی انتخاب نماید. هزینه‌های اکتشافی اعم از مستقیم و غیرمستقیم در قالب قرارداد منعقده مذکور منظور و به همراه هزینه‌های توسعه از محل فروش محصولات تولیدی همان میدان بازپرداخت خواهد شد. مجوزهای صادره دارای زمان محدود بوده و در هر مورد توسط وزارت نفت تعیین شده و یک بار نیز قابل تمدید می‌باشد. در صورتی که در پایان مرحله اکتشاف، میدان تجاری در هیچ نقطه‌ای از منطقه کشف نشده باشد، قرارداد خاتمه می‌یابد و طرف قرارداد حق مطالبه هیچ‌گونه وجهی را نخواهد داشت. ماده ۱۲۷ـ به وزارت نفت اجازه داده می‌شود در چهارچوب بودجه سنواتی از محل منابع داخلی شرکت‌های تابعه و منابع خارجی ترجیحاً با مشارکت بخش‌های خصوصی و تعاونی پس از تأیید شورای اقتصاد نسبت به تکمیل دو پالایشگاه میعانات گازی « ستاره خلیج فارس» و « فارس» با ظرفیت اسمی به ترتیب ۳۶۰ هزار و ۱۲۰ هزار بشکه به‌صورت سرمایه‌گذاری و یا تسهیلات در قالب وجوه اداره شده اقدام نماید. تا اتمام پروژه‌های موضوع این ماده و بهره‌برداری از آنها استفاده از روش‌های تهاتری برای خرید و فروش فرآورده‌های مورد نیاز با تصویب شورای اقتصاد در موارد ضروری مجاز است. تهاتر نفت خام و میعانات گازی از شمول این حکم مستثنی است. دولت مکلف است حداکثر یک سال پس از راه‌اندازی آنها برای واگذاری سهام خود در چهارچوب قانون اجرای سیاست‌های کلی اصل چهل و چهارم (۴۴) قانون اساسی اقدامات لازم را به‌عمل آورد. ماده ۱۲۸ـ به وزارت نفت اجازه داده می‌شود از محل منابع داخلی شرکت ملی پالایش و پخش فرآورده‌های نفتی ایران نسبت به اعطاء تسهیلات در قالب وجوه اداره شده برای سرمایه‌گذاری بخش‌های خصوصی و تعاونی در طرح‌های تکمیل پالایشگاه‌های موجود شامل بهینه‌سازی و بنزین‌سازی با تصویب شورای اقتصاد، اقدام نماید. ماده ۱۲۹ـ وزارت نفت موظف است: الف ـ در راستای اعمال حق حاکمیت و مالکیت بر منابع نفت و گاز و انجام وظایف قانونی خود ضمن ایجاد مدیریت اکتشاف، توسعه و تولید و با تجهیز پست‌های سازمانی، نسبت به به‌کارگیری نیروهای متخصص لازم از طریق انتقال نیروی انسانی موجود برای انجام وظایف مندرج در این قانون و قوانین مرتبط اقدام نماید. ب ـ برای فعالیت‌های اکتشاف، توسعه، استخراج و تولید نفت و گاز توسط شرکت‌های تابعه وزارت نفت و شرکت‌های صاحب صلاحیت، با اتخاذ ضوابط تولید صیانتی، پروانه بهره‌برداری بدون حق مالکیت نسبت به نفت و گاز تولیدی صادر و براساس طرح مصوب، بر عملیات اکتشاف، توسعه و تولید شرکت‌های فوق‌الذکر از نظر مقدار تولید و صیانت مخزن و معیارهای سلامتی ـ ایمنی و زیست محیطی نظارت نماید. ج ـ سامانه یکپارچه کنترل و اندازه‌گیری میزان تولید، فرآورش، انتقال، پالایش، توزیع و صادرات نفت خام و گاز طبیعی و فرآورده‌های نفتی را حداکثر تا پایان سال دوم برنامه ایجاد و راه‌اندازی نماید. د ـ به منظور افزایش و ارتقاء توان علمی، فناوری و نوآوری در صنعت نفت معادل یک‌درصد (۱%) از اعتبارات طرح‌های توسعه‌ای سالانه شرکت‌های تابعه را در طول برنامه، جهت ایجاد ظرفیت (پتانسیل) جذب، توسعه فناوری‌های اولویت‌دار نفت، گاز و پتروشیمی و به‌کارگیری آنها در صنایع مرتبط و ارتقاء فناوری‌های موجود و بومی‌سازی آنها و کاهش شدت انرژی ضمن مبادله موافقتنامه با معاونت اختصاص دهد و گزارش عملکرد این بند را سالانه به کمیسیون آموزش و تحقیقات مجلس شورای اسلامی ارائه نماید. ماده ۱۳۰ـ به منظور افزایش ضریب بازیافت مخازن کشور در طول برنامه به میزان یک‌درصد (۱%)، وزارت نفت موظف است طی سال اول برنامه، برنامه جامع صیانتی و ازدیاد برداشت از مخازن هیدروکربوری را با رعایت اولویت‌بندی مخازن به تفکیک نواحی خشکی و مناطق دریایی تهیه و برای حسن اجرای آن اقدامات لازم را به‌عمل آورد. ماده ۱۳۱ـ وزارت نفت مکلف است به منظور افزایش خدمات سوخت‌رسانی به‌کشتی ها (بانکرینگ) و خدمات جانبی در خلیج فارس و دریای عمان به میزان سالانه حداقل بیست‌درصد (۲۰%) از طریق بخش غیردولتی، طرح جامع مربوط را تدوین و اجراء نماید. وزارت نفت مجاز است حمایت لازم را از بخش غیردولتی در این زمینه به‌عمل آورد. ماده ۱۳۲ـ دولت دو درصد (۲%) از درآمد حاصل از صادرات نفت خام و گاز طبیعی را به ترتیب یک‌سوم به استان‌های نفت‌خیز و گازخیز و دوسوم به شهرستان ها و مناطق کمترتوسعه یافته جهت اجرای برنامه‌های عمرانی در قالب بودجه‌های سنواتی اختصاص دهد. == برق == ماده ۱۳۳ـ به منظور تنوع در عرضه انرژی کشور، بهینه‌سازی تولید و افزایش راندمان نیروگاه ها، کاهش اتلاف و توسعه تولید همزمان برق و حرارت، شرکت توانیر و شرکت‌های وابسته و تابعه وزارت نیرو موظفند: الف ـ با استفاده از منابع حاصل از فروش نیروگاه‌های موجود یا در دست اجراء و سایر اموال و دارائی‌های شرکت‌های مذکور و با رعایت قانون نحوه اجرای سیاست‌های کلی اصل چهل‌وچهارم (۴۴) نسبت به پرداخت یارانه خرید برق از تولیدکنندگان برق پراکنده با مقیاس کوچک و ظرفیت‌های تولید برق مشترکین از طریق عقد قراردادهای بلندمدت و همچنین تبدیل تا دوازده‌هزار (۱۲.۰۰۰) مگاوات نیروگاه گازی به سیکل ترکیبی اقدام نمایند. تبصره ـ در صورت تمایل بخش‌های غیردولتی به تبدیل نیروگاه‌های گازی موجود خود به سیکل ترکیبی، شرکت توانیر و شرکت‌های وابسته و تابعه وزارت نیرو می‌توانند از محل منابع موضوع بند (الف) این ماده نسبت به پرداخت تسهیلات در قالب وجوه اداره‌شده به آنها اقدام نمایند. ب ـ به شرکت توانیر و شرکت‌های وابسته و تابعه وزارت نیرو اجازه داده می‌شود نسبت به انعقاد قراردادهای بلندمدت خرید تضمینی برق تولیدی از منابع انرژی‌های نو و انرژی‌های پاک با اولویت خرید از بخش‌های خصوصی و تعاونی اقدام نمایند. قیمت خرید برق این نیروگاه ها علاوه بر هزینه‌های تبدیل انرژی در بازار رقابتی شبکه سراسری بازار برق، با لحاظ متوسط سالانه ارزش وارداتی یا صادراتی سوخت مصرف‌نشده، بازدهی، عدم‌انتشار آلاینده‌ها و سایر موارد به تصویب شورای اقتصاد می‌رسد. تبصره ـ وزارت نیرو مجاز است با رعایت قانون نحوه اجرای سیاست‌های کلی اصل چهل و چهارم (۴۴) منابع مورد نیاز این جزء را از محل منابع حاصل از فروش نیروگاه ها و سایر دارائی ها از جمله اموال منقول و غیرمنقول، سهام و سهم‌الشرکه خود و سایر شرکت‌های تابعه و وابسته و بنگاه ها، تأمین و تمهیدات لازم را برای این نیروگاه ها جهت استفاده در شبکه سراسری برق فراهم نماید. ج ـ از توسعه نیروگاه‌های با مقیاس کوچک تولید برق توسط بخش‌های خصوصی و تعاونی حمایت نماید. د ـ وزارت نیرو مجاز است در طول برنامه نسبت به افزایش توان تولیدی برق تا بیست‌وپنج‌هزار (۲۵.۰۰۰) مگاوات از طریق سرمایه‌گذاری بخش‌های عمومی، تعاونی و خصوصی اعم از داخلی و خارجی و یا منابع داخلی شرکت‌های تابعه و یا به صورت روش‌های متداول سرمایه‌گذاری از جمله ساخت، بهره‌برداری و تصرف (BOO) و ساخت، بهره‌برداری و انتقال (BOT) اقدام نماید. تبصره ـ سهم بخش‌های خصوصی و تعاونی از میزان بیست‌وپنج‌هزار (۲۵.۰۰۰) مگاوات مذکور در این بند، حداقل ده‌هزار (۱۰.۰۰۰) مگاوات است. هـ ـ وزارت نیرو حسب درخواست نسبت به صدور مجوز صادرات و عبور (ترانزیت) برق از نیروگاه‌های با سوخت غیریارانه‌ای متعلق به بخش‌های خصوصی و تعاونی اقدام نماید. و ـ وزارت نیرو مکلف است در صورت نیاز با حفظ مسؤولیت تأمین برق، به منظور ترغیب سایر مؤسسات داخلی به تولید هر چه بیشتر نیروی برق از نیروگاه‌های خارج از مدیریت آن وزارتخانه، براساس دستورالعملی که به تأیید شورای اقتصاد می‌رسد، نسبت به‌خرید برق این نیروگاه ها اقدام نماید. ز ـ چنانچه بخش خصوصی با سرمایه خود تلفات انرژی برق را در شبکه انتقال و توزیع کاهش دهد، وزارت نیرو موظف است نسبت به خرید انرژی بازیافت شده با قیمت و شرایط در دوره زمانی که به تصویب شورای اقتصاد می‌رسد اقدام و یا مجوز صادرات به‌همان میزان را صادر نماید. تبصره ـ آیین‌نامه اجرائی مربوط به این بند باید ظرف سه ماه پس از تصویب این قانون به تصویب وزیر نیرو برسد. ح ـ قیمت انرژی برای واحدهایی که مصرف سالانه سوخت آنها بیش از دوهزار مترمکعب معادل نفت کوره و یا قدرت مورد استفاده آنها بیش از دو مگاوات است، در صورت عدم رعایت معیارها و ضوابط موضوع دستورالعمل‌های این ماده، که به تصویب شورای اقتصاد می‌رسد، با ارائه فرصت مناسب افزایش می‌یابد. ماده ۱۳۴ـ به منظور اعمال صرفه‌جویی، تشویق و حمایت از مصرف‌کنندگان در راستای منطقی کردن و اصلاح الگوی مصرف انرژی و برق، حفظ ذخایر انرژی کشور و حفاظت از محیط زیست به وزارتخانه‌های نیرو، نفت و صنعت، معدن و تجارت اجازه داده می‌شود براساس دستورالعملی که حداکثر تا پایان سال اول برنامه به تصویب شورای اقتصاد می‌رسد نسبت به اعمال مشوق‌های مالی جهت رعایت الگوی مصرف و بهینه‌سازی مصرف انرژی، تولید محصولات کم مصرف و با استاندارد بالا اقدام نمایند. منابع مالی مورد نیاز اجرای این ماده از محل وجوه حاصل از اجرای قانون هدفمند کردن یارانه‌ها، منابع داخلی شرکت‌های تابعه وزارتخانه‌های نفت، نیرو و صنعت، معدن و تجارت و یا فروش نیروگاه ها و سایر دارائی ها از جمله اموال منقول و غیرمنقول، سهام و سهم‌الشرکه وزارت نیرو و سایر شرکت‌های تابعه و وابسته و بنگاه ها در قالب بودجه سنواتی تأمین می‌شود. تبصره ۱ـ کلیه محصولات و تجهیزات انرژی بر وارداتی مشمول رعایت استاندارد اجباری مصوب می‌باشند. وزارت صنعت، معـدن و تجارت و گمرک جمهوری اسلامی ایران موظف به‌رعایت مفاد این ماده هستند. تبصره ۲ـ به دستگاه‌های اجرائی اجازه داده می‌شود، برای صرفه‌جویی در مصرف انرژی با حفظ و عدم کاهش میزان بهره‌مندی قبلی، نسبت به انعقاد قرارداد با بخش‌های خصوصی و تعاونی اقدام نمایند. مبلغ قرارداد فقط از محل صرفه‌جویی ناشی از کاهش مصرف به شرح قرارداد در قالب موافقتنامه متبادله با معاونت قابل تأمین و پرداخت است. دستورالعمل این تبصره با پیشنهاد وزارتخانه‌های نیرو و نفت و معاونت به تصویب هیأت‌وزیران می‌رسد. تبصره ۳ـ وزارت نیرو مجاز است برای مدیریت بار شبکه برق کشور در طول برنامه، مشترکین کشور را به کنتور هوشمند مجهز نماید. == انرژی‌های پاک == ماده ۱۳۵ـ الف ـ طرح جامع صیانت از نیروگاه‌های هسته‌ای توسط سازمان انرژی اتمی با همکاری وزارت کشور، وزارت امور خارجه، معاونت و سایر دستگاه‌های ذی‌ربط حداکثر تا پایان سال اول برنامه تهیه و به تصویب هیأت‌وزیران می‌رسد. تبصره ـ اشخاص حقیقی و حقوقی اعم از دولتی و غیردولتی ملزم به رعایت مفاد طرح جامع موضوع این ماده می‌باشند. ب ـ به منظور استفاده صلح‌آمیز از انرژی هسته‌ای برای تولید برق، دولت در طول برنامه اقدامات زیر را انجام دهد: ۱- تدوین برنامه بیست ساله تولید برق از انرژی هسته‌ای ۲‌ـ مکان‌یابی برای احداث نیروگاه‌های هسته‌ای و توسعه چرخه سوخت هسته‌ای ۳ـ استفاده از روش‌های مختلف سرمایه‌گذاری داخلی و خارجی برای احداث نیروگاه‌های هسته‌ای ۴ـ همکاری و بهره‌گیری از صاحبان دانش فنی سازنده نیروگاه هسته‌ای جهت ساخت نیروگاه در کشور ۵ ـ برنامه‌ریزی برای تأمین سوخت مورد نیاز نیروگاه‌های هسته‌ای در داخل کشور ۶ ـ برنامه‌ریزی جهت احداث رآکتورهای هسته‌ای تحقیقاتی در کشور در راستای اهداف صلح‌آمیز هسته‌ای و به منظور تأمین و تهیه رادیوداروها، فعالیت‌های تحقیقاتی و کشاورزی هسته‌ای ۷ـ تهیه برنامه جامع اکتشاف اورانیوم و تأمین مواد اولیه سوخت‌هسته‌ای در داخل کشور ج ـ پرداخت حق پرتوکاری و اشعه فقط به کارکنان کاربر دستگاه یا چشمه تولیدکننده اشعه، شاغل در معادن و کارخانه‌های وابسته به چرخه سوخت و فرآوری اورانیوم که در معرض مستقیم اشعه و مواد پرتوزا می‌باشند، متناسب با دریافت اشعه در دوره اشتغال براساس دستورالعملی که توسط سازمان انرژی اتمی ایران پیشنهادشده و به تأیید معاونت می‌رسد، صورت می‌گیرد. د ـ سازمان انرژی اتمی موظف است دفن پسماندها را فقط در چهارچوب نظام ایمنی هسته‌ای مصوب هیأت‌وزیران و مقررات مرتبط انجام دهد. ماده ۱۳۶ـ هرگونه احداث مستحدثات جدید، تملک، جابه‌جایی، صدور سند و تغییر کاربری اراضی در محدوده ایمنی نیروگاه ها و تأسیسات هسته‌ای به عنوان سکونتگاه دائم ممنوع است و حقوق صاحبان حق در اراضی و املاک واقع در محدوده مذکور، براساس قانون « نحوه خرید و تملک اراضی و املاک برای اجرای برنامه‌های عمومی، عمرانی و نظامی دولت» تأمین می‌گردد. تملک و تصرف املاک مذکور پس از پرداخت نقدی بهای آن به مالکان به قیمت کارشناسی امکان‌پذیر است. تبصره ـ الزامات، مقررات و مصوبات نظام ایمنی هسته‌ای کشور که توسط مرکز نظام ایمنی سازمان انرژی اتمی ایران در زمینه فناوری هسته‌ای و پرتوی ابلاغ می‌شود، برای کلیه دستگاه‌های اجرائی و اشخاص حقیقی و حقوقی غیردولتی مرتبط، لازم‌الاجراء است. ماده ۱۳۷ـ مقررات مالی، معاملاتی و استخدامی سازمان انرژی اتمی ایران و شرکت‌های تابعه و دستگاه‌های وابسته در بخش فعالیت‌های تخصصی بدون الزام به رعایت قانون محاسبات عمومی کشور و قانون مدیریت خدمات کشوری و سایر قوانین و مقررات عمومی مجری خواهد بود. مصادیق امور تخصصی و غیرتخصصی و مقررات یادشده حاکم بر امور تخصصی بنا به پیشنهاد سازمان مذکور و تأیید معاونت و معاونت توسعه مدیریت و سرمایه انسانی رئیس جمهور به تصویب هیأت وزیران می‌رسد. اجرای مقررات مذکور در سقف اعتبارات مصوب مجاز است. ==تبصره ـ اقداماتی که در اجرای این ماده و مواد (۱۳۵) و (۱۳۶) به عمل می‌آید نباید مغایر با مصوبات شورای عالی امنیت ملی باشد. ماده ۱۳۸ـ کلیه سازمان ها و شرکت‌های مشمول قانون برنامه که به منظور کاهش انتشار گازهای آلاینده در چهارچوب ساز و کارهای بین‌المللی موجود، مانند ساز و کار توسعه پاک (CDM)، موفق به اخذ گواهی کاهش انتشار می‌شوند، مجاز به واگذاری یا فروش آن طی سال‌های برنامه می‌باشند. هفتاد درصد (۷۰%) وجوه حاصله جزء درآمدهای داخلی شرکت ذی‌ربط منظور می‌شود و هزینه‌های مربوط به اخذ گواهی‌های مزبور از همین محل قابل تأمین و پرداخت خواهد بود. سی درصد (۳۰%) باقیمانده به خزانه کل کشور واریز می‌شود. ماده ۱۳۹ـ به منظور ایجاد زیرساخت‌های تولید تجهیزات نیروگاه‌های بادی و خورشیدی و توسعه کاربرد انرژی‌های پاک و افزایش سهم تولید این نوع انرژی ها در سبد تولید انرژی کشور، دولت مجاز است با حمایت از بخش‌های خصوصی و تعاونی از طریق وجوه اداره‌شده و یارانه سود تسهیلات، زمینه تولید تا پنج هزار مگاوات انرژی بادی و خورشیدی در طول برنامه متناسب با تحقق تولید را فراهم سازد. == منابع آب == ماده ۱۴۰ـ به منظور مدیریت جامع (به هم پیوسته) و توسعه پایدار منابع آب در کشور: الف ـ در راستای ایجاد تعادل بین تغذیه و برداشت از سفره‌های آب زیرزمینی در کلیه دشت‌های کشور، وزارت نیرو نسبت به اجرای: ۱ـ پروژه‌های سازه‌ای و غیرسازه‌ای در سطح تمامی دشت‌های کشور با اولویت دشت‌های ممنوعه آبی ۲ـ اقدامات حفاظتی و جلوگیری و مسلوب‌المنفعه نمودن برداشت‌های غیرمجاز از منابع آب زیر زمینی در چهارچوب قانون تعیین تکلیف چاه‌های آب فاقد پروانه ۳ـ نصب کنتورهای حجمی بر روی کلیة چاه‌های آب محفوره دارای پروانه با هزینة مالکان آن ۴ـ اعمال سیاست‌های حمایتی و تشویقی ۵ ـ اجرای نظام مدیریتی آب کشور براساس سه سطح ملی، حوضه‌های آبریز و استانی به نحوی اقدام نماید که تا پایان برنامه با توجه به نزولات آسمانی، تراز منفی سفره‌های آب زیرزمینی در این دشت ها نسبت به سال آخر برنامه چهارم حداقل بیست و پنج درصد (۲۵%) (دوازده و نیم درصد(۵/۱۲%) از محل کنترل آبهای سطحی و دوازده و نیم درصد (۵/۱۲%) از طریق آبخیزداری و آبخوان‌داری) با مشارکت وزارت جهاد کشاورزی بهبودیافته و با استقرار نظام بهره‌برداری مناسب از دشت‌های موضوع این بند اهداف پیش‌بینی‌شده را تحقق بخشد. ب ـ وزارت جهاد کشاورزی طرح‌های تعادل بخشی نظیر آبخیزداری، آبخوان‌داری، احیاء قنوات، بهبود و اصلاح روش‌های آبیاری و استقرار نظام بهره‌برداری مناسب دشت‌های موضوع بند « الف»را به نحوی اجراء نماید که اهداف پیش‌بینی شده تحقق یابد. ج ـ واردات و صادرات آب به کشورهای منطقه و اجرای طرح‌های مشترک آبی با کشورهای همجوار با رعایت منافع ملی و توجیه‌های فنی، اقتصادی، اجتماعی و زیست‌محیطی با تأیید شورای اقتصاد مجاز است. د ـ واحدهای تولیدی، صنعتی، دامداری، خدماتی و سایر واحدهایی که فاضلاب با آلایندگی بیش ‌از حد مجاز استانداردهای ملی تولید می‌نمایند، موظفند تأسیسات جمع‌آوری فاضلاب، تصفیه و دفع بهداشتی پساب را اجراء نمایند. واحدهای متخلف جریمه می‌شوند. هـ ـ دولت موظف است اعتبارات لازم را در قالب بودجه سنواتی به منظور تسریع در اجرای طرح‌های استحصال، تنظیم، انتقال و استفاده از حقابه کشور از رودخانه‌های مرزی و منابع مشترک آب منظور نماید. ماده ۱۴۱ـ الف ـ به منظور افزایش بهره‌وری آب کشاورزی، وزارت نیرو مکلف است نسبت به‌اصلاح تخصیص ها و پروانه‌های موجود آب و تحویل حجمی آب به تشکل‌های آب‌بران به‌نحوی اقدام نماید که سالانه حداقل یک درصد (۱%) از حجم آب مصارف موجود به ویژه در دشت‌های با بیلان آب زیرزمینی منفی کاهش یابد تا آب صرفه‌جوئی‌شده در جهت توسعة اراضی جدید بخش کشاورزی یا سایر مصارف با روش‌های نوین آبیاری مورد استفاده قرار گیرد. ب ـ وزارت نیرو مکلف است تا پایان برنامه به تدریج نسبت به صدور سند بهره‌برداری آب برای تمامی حقابه‌داران و دارندگان مجوز تخصیص آب اقدام نماید. مبادله این اسناد با اطلاع وزارت نیرو ( شرکت‌های آب منطقه‌ای) و با رعایت قانون حفظ کاربری اراضی زراعی و باغات و اصلاحات بعدی آن و همچنین رعایت حفظ سطح کشت در بازارهای محلی مجاز است. ج ـ دولت مکلف است در تهیه و اجرای همزمان طرح‌های تأمین آب و طرح‌های مکمل نظیر احداث شبکه‌های آبیاری و زهکشی و تجهیز و نوسازی اراضی پایین‌دست و طرح‌های حفاظت خاک و آبخیزداری در حوزه‌های بالادست سدهای مخزنی هماهنگی لازم به عمل آورد. د ـ دولت شبکه‌های اصلی و فرعی آبیاری و زهکشی اراضی آبخور سدهای احداث‌شده را گسترش دهد به نحوی که سالانه حداقل بیست واحد درصد نسبت به عملکرد طرح‌های سال قبل افزایش یابد. ماده ۱۴۲ـ به منظور تقویت بازارهای محلی و منطقه‌ای و توجه به ارزش آب: الف ـ به وزارت نیرو اجازه داده می‌شود خرید آب استحصالی و پساب تصفیه‌شده از سرمایه‌گذاران اعم از داخلی و خارجی، آب مازاد ناشی از صرفه‌جویی حقابه‌داران در بخش‌های مصرف و همچنین هزینه‌های انتقال آب توسط بخش غیردولتی را با قیمت توافقی یا با پرداخت یارانه بر اساس دستورالعمل مصوب شورای اقتصاد، تضمین نماید. ب ـ سرمایه‌گذاری و مالکیت، مدیریت و بهره‌برداری سدها و شبکه‌های آبرسانی با حفظ کلیه حقوق حقابه‌بران، توسط بنگاه ها و نهادهای عمومی غیردولتی و بخش‌های تعاونی و خصوصی با رعایت سیاست‌های کلی اصل چهل و چهارم (۴۴) قانون اساسی و قانون مربوط مجاز است. ج ـ به منظور جمع‌آوری آبهای سطحی و هرز آبهای پراکنده و نیز استفاده و جمع‌آوری نزولات آسمانی در فصل‌های غیرزراعی برای بهبود کشاورزی، وزارت نیرو موظف است در دو سال اول برنامه نسبت به احیاء آب‌بندانهای شناخته‌شده اقدام و در صورت نیاز آب‌بندانهای جدید احداث نماید. == کشاورزی == ماده ۱۴۳ـ به منظور حفظ ظرفیت تولید و نیل به خودکفایی در تولید محصولات اساسی کشاورزی و دامی از جمله گندم، جو، ذرت، برنج، دانه‌های روغنی، چغندرقند و نیشکر، گوشت سفید، گوشت قرمز، شیر و تخم‌مرغ، اصلاح الگوی مصرف براساس استانداردهای تغذیه، گسترش کشاورزی صنعتی و دانش بنیان، فراهم نمودن زیرساخت‌های امنیت غذایی و ارتقاء ارزش افزوده بخش کشاورزی بر مبنای ملاحظات توسعه پایدار سالانه به میزان هفت درصد (۷%) نسبت به سال ۱۳۸۸ در طول برنامه اقدامات زیر انجام می‌شود: الف ـ ارتقاء راندمان آبیاری بخش به حداقل چهل درصد(۴۰%) در سال آخر برنامه از طریق اجرای عملیات زیربنایی آب و خاک از جمله طرح‌های تجهیز و نوسازی، توسعه شبکه‌ها، زهکش ها و روش‌های نوین آبیاری و اجرای عملیات به زراعی و به‌نژادی ب ـ تحویل آب موردنیاز کشاورزان به صورت حجمی براساس الگوی کشت هر منطقه و با استفاده از مشارکت بخش غیردولتی ج ـ ارتقاء شاخص بهره‌وری مصرف آب در بخش کشاورزی و افزایش تولید محصول به ازاء واحد حجم مصرفی د ـ گسترش مبارزه تلفیقی با آفات و بیماری‌های گیاهی، مصرف بهینه سموم، کودشیمیایی، مواد زیست‌شناختی (بیولوژیکی) و داروهای دامی و همچنین مبارزه زیست‌شناختی (بیولوژیکی) و توسعه کشت زیستی (ارگانیک) مدیریت تلفیقی تولید و اعمال استانداردهای ملی کنترل کیفی تولیدات و فرآورده‌های کشاورزی در راستای پوشش حداقل بیست و پنج درصد(۲۵%) سطح تولید تا پایان برنامه هـ ـ برون‌سپاری فعالیت‌های غیرحاکمیتی و تصدیگری‌های بخش کشاورزی به بخش‌های خصوصی و تعاونی با تأکید بر به کارگیری کارشناسان تعیین‌صلاحیت‌شده عضو سازمان نظام مهندسی کشاورزی و منابع طبیعی و سازمان نظام دامپزشکی به ‌عنوان ناظر و یا مشاور فنی مزارع کشاورزی و واحدهای دامی و دامپروری و آبزی‌پروری، تعاونی ها و تشکل‌های بخش کشاورزی و ـ نوسازی ماشین‌آلات کشاورزی و خارج از رده‌کردن حداقل (۲۰۰) هزار دستگاه ماشین‌آلات فرسوده کشاورزی و توسعه ماشینی کردن (مکانیزاسیون) بر مبنای اقلیم و شرایط و همچنین قابلیت و توانایی کشاورزان هر منطقه به گونه‌ای که در پایان برنامه، ضریب نفوذ ماشینی‌کردن (مکانیزاسیون) از یک اسب بخار در هکتار سال ۱۳۸۸ به (۵/۱) اسب بخار در هکتار در سال آخر برنامه برسد. ز ـ ترویج استفاده از کودهای آلی و زیستی (ارگانیک) در سطح مزارع و باغ‌های کشور حداقل در سقف یارانه سال آخر برنامه چهارم و افزایش میزان مصرف این گونه کودها به سی و پنج درصد(۳۵%) کل کودهای مصرفی در پایان برنامه ح ـ صدور سند مالکیت کلیه اراضی کشاورزی توسط سازمان ثبت اسناد و املاک کشور تا پایان برنامه ط ـ گسترش پوشش بیمه تولیدات بخش کشاورزی و عوامل تولید به میزان حداقل پنجاه درصد (۵۰%) تولیدات تا پایان برنامه ی ـ دولت به منظور تجهیز منابع برای سرمایه‌گذاری در بخش کشاورزی، بخشی از منابع خود را که در چهارچوب بودجه سالانه مشخص خواهد شد از طریق دستگاه اجرائی ذی‌ربط به عنوان کمک به تشکیل و افزایش سرمایه صندوق‌های غیردولتی حمایت از توسعه بخش کشاورزی و یا به صورت وجوه اداره‌شده در اختیار صندوق‌های مذکور قرار دهد. مبالغ پرداختی به صندوق ها به هزینه قطعی منظور می‌شود. ماده ۱۴۴ـ به منظور حمایت از بخش کشاورزی، پایداری تولید و توسعه صادرات و رقابت‌پذیری و کاهش قیمت تمام‌شده وزارتخانه‌های صنعت، معدن و تجارت، جهادکشاورزی،راه و شهرسازی با سیاستگذاری و برنامه‌ریزی هماهنگ براساس تفاهم‌نامه‌ای که به تأیید معاونت می‌رسد، نسبت به حمایت هدفمند از استقرار و گسترش صنایع تبدیلی، تکمیلی و نگهداری محصولات ‌اساسی کشاورزی توسط بخش غیردولتی در قطب‌های تولیدی اقدام نمایند. ماده ۱۴۵ـ به منظور اقتصادی و رقابتی نمودن تولید و افزایش صادرات محصولات کشاورزی، ساماندهی مدیریت منابع، حفاظت از منابع پایه و ارزش افزایی و تکمیل زنجیره ارزش محصولات کشاورزی: الف ـ حمایت از تولید محصولات کشاورزی در قالب جبران بخشی از یارانه سود و کارمزد تسهیلات بانکی، کمک‌های بلاعوض، پرداخت یارانه و سایر مشوق ها با اولویت رعایت الگوی کشت بهینه ملی ـ منطقه‌ای بر اساس آیین‌نامه‌ای است که به پیشنهاد وزارت جهاد کشاورزی به تصویب هیأت وزیران می‌رسد. ب ـ از ابتدای برنامه، وزارت صنعت، معـدن و تجارت و سایر اشخاص حقیقی و حقوقی اعم از دولتی و غیردولتی قبل از واردات کالاها و یا محصولات بخش کشاورزی اعم از خام و یا فرآوری‌شده و یا مواد اولیه غذایی موردنیاز صنایع غذایی و تبدیلی موظفند از وزارت جهاد کشاورزی مجوز لازم را اخذ نمایند. دولت مکلف است به منظور حمایت از تولیدات داخلی، برای واردات کلیه کالاها و محصولات بخش کشاورزی تعرفه مؤثر وضع نماید به‌گونه‌ای که نرخ مبادله همواره به نفع تولیدکننده داخلی باشد. تبصره ۱ـ واردات نهاده‌های تولید بخش کشاورزی از قبیل بذر، نهال، کود و سم با هماهنگی و اخذ مجوز وزارت جهاد کشاورزی از اعمال تعرفه مؤثر مستثنی می‌باشد. تبصره ۲ـ مسؤولیت انتخاب ابزار تعرفه‌ای، تعیین سهمیه مقداری، زمان ورود و مقدار تعرفه برای کالاهای کشاورزی و فرآورده‌های غذایی با وزارت جهاد کشاورزی خواهدبود. ج ـ عملیات تولید، فرآوری، ذخیره‌سازی، قرنطینه و بازاررسانی محصولات، نهاده‌ها و کالاهای کشاورزی نوپدید، ارائه خدمات نوین کشاورزی، عاملین و گواهی‌کنندگان فرآیندها براساس مقررات و استانداردهایی خواهد بود که توسط وزارت جهاد کشاورزی در سال اول برنامه تهیه و به تصویب هیأت وزیران می‌رسد. ماده ۱۴۶ـ به منظور افزایش تولید و ارتقاء بهره‌وری و بازده زمین‌های کشاورزی در واحدهکتار، دولت حمایت‌های حقوقی و مالی لازم را از تشکیل تشکل‌های حقوقی با اولویت تعاونی‌های تولید کشاورزی در جهت اعمال مدیریت واحد یا اتخاذ سیاست‌های تشویقی برای یکپارچه‌سازی زمین‌های کشاورزی به عمل می‌آورد. ماده ۱۴۷ـ به منظور توانمندسازی ساختار مدیریت منابع طبیعی و آبخیزداری کشور اقدام‌های زیر انجام می‌شود: الف ـ ارزش اقتصادی (کارکردهای بازاری و غیربازاری) منابع طبیعی، هزینه‌ها و منافع اجتماعی طرح ها و پروژه‌های عمرانی، توسعه‌ای در مطالعات امکان‌سنجی طرح ها و پروژه‌ها ملاک عمل قرار گیرد. ب ـ به منظور رفع معارض از اراضی دولتی و ملی، سازمان جنگل ها، مراتع و آبخیزداری کشور حسب مورد پس از تأیید بالاترین مقام دستگاه اجرائی مربوط، از پرداخت هزینه‌های دادرسی معاف است. ج ـ وزارت جهاد کشاورزی (سازمان جنگل ها، مراتع و آبخیزداری کشور) موظف است ظرف مدت یک سال اول برنامه بدون رعایت تشریفات مناقصه، مدیریت، احداث، نگهداری، توسعه و بهره‌برداری پارک‌های جنگلی و مراتع قابل درختکاری، نهالستان‌های متروکه و اراضی واقع در کاربری‌های سبز و کمربند سبز شهرها را در محدوده و حریم شهرها با حفظ مالکیت دولت و کاربری طبق طرح مورد توافق شهرداری و سازمان مذکور بدون دریافت حقوق مالکانه به شهرداری مربوطه به منظور توسعه فضای سبز و استفاده بهینه واگذار نماید. ماده ۱۴۸ـ دولت مکلف است جهت اصلاح الگوی بهره‌برداری از جنگل ها، مراتع و آب و خاک اقدامات زیر را انجام دهد: الف ـ جایگزینی سوخت فسیلی و انرژی‌های تجدیدپذیر به جای سوخت هیزمی ب ـ توسعه زراعت چوب و تشدید مبارزه با قاچاق چوب و محصولات جنگلی و مرتعی و حذف تعرفه واردات چوب و امکان واردات چوب عمل‌آوری‌نشده ج ـ ساماندهی جنگل ها و حمایت از تولید دام به روش صنعتی د ـ ساماندهی ساخت و ساز در مناطق جنگلی براساس قوانین و مقررات ذی‌ربط هـ ـ توسعه جنگل‌های دست کاشت و ـ اجرای عملیات آبخیزداری تا سطح هشت میلیون هکتار تا پایان برنامه ز ـ اجرای عملیات بیابان‌زدایی و کنترل کانون‌های بحران تبصره ـ بهره‌برداری از جنگل ها فقط در چهارچوب مصوبات هیأت وزیران ممکن است و بهره‌برداری از مراتع و زیستگاه‌های طبیعی تنها بر مبنای توان بوم‌شناختی (اکولوژیک) و ضرورت حفظ آنها مجاز و مازاد برآن ممنوع است. متخلف از احکام این تبصره علاوه بر جبران خسارت، ملزم به پرداخت جریمه‌ای معادل، تا دو برابر قیمت جنگل و یا مرتع و زیستگاه مورد بهره‌برداری یا تلف شده است. ماده ۱۴۹ـ دولت مجاز است با هدف تأمین امنیت غذایی اقدامات زیر را انجام دهد: الف ـ حمایت مالی از توسعه کشتارگاه‌های صنعتی و بهبود کشتارگاه‌های سنتی و نیمه‌صنعتی توسط بخش غیردولتی به منظور ارتقاء شاخص بهداشت کشتار انواع دام ب ـ ارتقاء سطح کلی حمایت از کشاورزی به حداقل سی و پنج درصد (۳۵%) ارزش تولید این بخش ج ـ حمایت از افزایش تولید پروتئین حیوانی حاصل از انواع دام، طیور و آبزیان تبصره ۱ـ وزارت جهاد کشاورزی مجاز است به منظور کنترل بیماری‌های دامی، تضمین سرمایه‌گذاری در بخش کشاورزی و امنیت غذایی، از طریق ادارات و سازمان‌های تابعه و با همکاری سازمان نظام دامپزشکی، سامانه هوشمند مراقبت بیماریهای دامی و هویت‌دارنمودن جمعیت دامی کشور را مستقر نماید. تبصره ۲ـ دولت برنامه تأمین سلامت غذا از مزرعه تا سفره را طی سال اول برنامه تصویب و اقدامات قانونی لازم برای اجرای آن را به عمل آورد. == صنعت، معدن == ماده ۱۵۰ـ وزارت صنعت، معدن و تجارت موظف است به منظور تحقق اهداف ‌سند چشم‌انداز بیست ساله جمهوری اسلامی ایران در قالب تدوین راهبرد (استراتژی) توسعه صنعتی و معدنی با هماهنگی معاونت در زیربخش‌های برگزیده صنعت و معدن، در جهت تحقق هدف رشد تولید صنعتی و معدنی با رعایت محورهای راهبردی ذیل به‌گونه‌ای اقدام کند که نرخ رشد ارزش افزوده بخش صنعت و معدن افزایش یابد: الف ـ ارتقاء سطح رقابتمندی صنایع کشور با تأکید بر توسعه قابلیت‌های فناوری و انتقال نقطه اتکاء مزیت‌های نسبی از مواد اولیه و خام به توانایی‌های فناورانه (تکنولوژیک) و خلق مزیت‌های رقابتی ب ـ متنوع‌سازی پایه صادرات صنعتی و افزایش سهم محصولات دارای پردازش بیشتر (صنایع نهایی) در صادرات ج ـ توسعه پیوند مناسب صنایع کوچک، متوسط و بزرگ و شکل‌گیری خوشه‌های صنعتی و نشان تجاری (برند) و تمهید ادغام و شکل‌گیری بنگاه‌های بزرگ رقابت‌پذیر د ـ توسعه زنجیره ارزش پایین‌دستی صنایع واسطه‌ای (پتروشیمی، فلزات اساسی، محصولات معدنی غیرفلزی) از طریق ترغیب گسترش سرمایه‌گذاری بخش‌های غیردولتی با تأکید بر ایجاد شهرک‌های صنعتی تخصصی غیردولتی هـ ـ افزایش توانمندی ها و قابلیت‌های طراحی، تدارک، ساخت، گسترش همکاری صنعت و دانشگاه، ساخت تجهیزات و ماشین‌آلات صنعتی، تعمیق تعامل صنایع با شهرک‌های فناوری و پارک‌های علم و فناوری و افزایش مستمر سهم صنایع مبتنی بر فناوری‌های برتر (صنایع نوین) در ترکیب تولید صنعتی، نوسازی و ارتقاء بهره‌وری صنایع و معادن و ـ تقویت ساز و کارهای تمهیدی و نظارتی اجرای « قانون حداکثر استفاده از توان فنی و مهندسی تولیدی و صنعتی و اجرائی کشور در اجرای پروژه‌ها و ایجاد تسهیلات به منظور صدور خدمات مصوب ۱۲/۱۲/۱۳۷۵» تبصره ـ کلیه فعالیت ها و اقدامات غیرحاکمیتی مذکور در این ماده توسط بخش‌های غیردولتی انجام می‌پذیرد. ماده ۱۵۱ـ الف ـ به منظـور حمایت از سرمایه‌گذاری خطرپذیر در صـنایع نوین به دولت اجازه داده می‌شود بخشی از سرجمع کل تسهیلات اعطائی سالانه به بخش‌های خصوصی و تعاونی که در قالب اعتبارات وجوه اداره‌شده برای صنایع نوین در بودجه‌های سالانه منظور می‌شود شامل سود و کارمزد تسهیلات اعطائی را مورد بخشودگی قراردهد. آیین‌نامه اجرائی این بند مشتمل بر تعریف دامنه شمول صنایع نوین و دستورالعمل بخشودگی به پیشنهاد مشترک وزارت صنعت، معدن و تجارت، معاونت، اتاق بازرگانی و صنایع و معادن ایران و اتاق تعاون ظرف شش‌ماه پس از ابلاغ این قانون به تصویب هیأت ‌وزیران می‌رسد. ب ـ عنـوان صندوق «حمایت از تحقیقات و توسعه صنایع الکترونیک» به صندوق « حمایت از صنایع نوین» تغییر می‌یابد. اساسنامه صندوق مزبور به تصویب مجلس شورای اسلامی می‌رسد. ماده ۱۵۲ـ به دولـت اجازه داده می‌شود در جهت تقویت سازمان‌های توسعه‌ای از طریق اعمال اصلاحات لازم در اساسنامه و مقررات ناظر بر آنها و حذف موانع سرمایه‌گذاری صنعتی و معدنی با رویکرد تحرک، کارایی، خوداتکائی و خطرپذیری (ریسک) براساس مصوبات هیأت وزیران و با رعایت قانون نحوه اجرای سیاست‌های کلی اصل چهل و چهارم (۴۴) قانون اساسی اقدام قانونی به عمل آورد. ماده ۱۵۳ـ به منظور تحرک بیشتر تشکل‌های صنفی ـ حرفه‌ای غیردولتی فعال در بخش صنعت و معدن و استفاده از این تشکل ها در پیشبرد برنامه‌ها و سیاستگذاری ها، دولت مجاز است جهت بسترسازی برای این تشکل ها متناسب با اهداف راهبرد صنعتی، برای ایجاد نظام مهندسی صنعت به شکل خود انتظام فقط با استفاده از منابع بخش‌های غیردولتی، اقدام لازم را به عمل آورد. ماده ۱۵۴ـ طبـقه‌بندی واحدهای تولیدی و نحـوه اعطاء تسهیلات و تخفیفات به ‌آنها متناسب با میزان تولید، منطقه، رشـته‌های صنعتی و معدنی مطابق مصوبه شورای اقتصاد است. ماده ۱۵۵ـ کلیه دستگاه‌های اجرائی مکلفند در اجرای پروژه‌های فنی و عمرانی خود ضوابط، مقررات و معیارهای فنی و استانداردهای ملی را رعایت نمایند. خرید هرگونه کالا و خدمات مشمول استاندارد اجباری که فاقد علامت استاندارد ملی ایران باشد توسط دستگاه‌های اجرائی موضوع این ماده ممنوع است. ماده ۱۵۶ـ به منظور توسعه صنایع میانی پتروشیمی و گسترش زنجیره ارزش صادراتی آن: شهرک‌های تخصصی غیردولتی که به ‌منظور توسعه زنجیره‌های ارزش متانول، آمونیاک، استایرن و بوتادین با تصویب دولت تأسیس می‌گردند مشمول مقررات و مزایای مربوط به قانون تأسیس شرکت شهرک‌های صنعتی ایران مصوب ۱۳۶۲ و اصلاحات بعدی آن بدون وابستگی به وزارت صنعت، معدن و تجارت خواهند بود. درآمدهای حاصل از قراردادهای بلندمدت تأمین خوراک صنایع میانی پتروشیمی از معافیت‌های صادرات غیرنفتی برخوردارند. آئین‌نامه این ماده مشتمل بر دامنه صنایع مشمول و چهارچوب قراردادهای بلندمدت و سایر ضوابط مربوطه توسط معاونت ‌با همکاری سایر دستگاه‌های مرتبط تهیه و به تصویب هیأت وزیران می‌رسد. ماده ۱۵۷ـ در جهت توسعه فعالیت‌های معدنی و ارتقاء نقش معدن در اقتصاد ملی دولت موظف است در سقف بودجه سنواتی: الف ـ نقشه‌های پایه زمین‌شناسی، شناسایی، پی‌جویی و اکتشاف عمومی کلیه ظرفیت‌های (پتانسیل های) معدنی کشور را تهیه و پس از بلوک‌بندی محدوده‌ها، ادامه عملیات را به بخش غیردولتی واگذار نماید. ب ـ به منظور ساماندهی امر اکتشاف در کشور، پایگاه جامع علوم زمین را با استفاده از اطلاعات کلیه دستگاه‌های ذی‌ربط تا سال دوم برنامه راه‌اندازی کند. ج ـ نسبت به تکمیل زیرساخت‌های لازم برای معادن بزرگ و مناطق معدنی و صنایع انرژی‌بر معدنی کمک نماید. ماده ۱۵۸ـ در راستای حمایت از استقرار صنایع در شهرک ها و نواحی صنعتی و رقابت‌پذیری تولیدات صنعتی و معدنی: الف ـ به دولت اجازه داده می‌شود در قالب بودجه‌های سنواتی کمکهای لازم به شهرک ها و نواحی صنعتی دولتی و غیردولتی به ویژه در امور تأمین راه، آب، برق، گاز و تلفن تا ورودی واحدهای مستقر در این شهرک ها را در مناطق انجام دهد. دستورالعمل این بند با پیشنهاد وزارت صنعت، معدن و تجارت به تأیید معاونت می‌رسد. ب ـ صدور پروانه بهره‌برداری برای واحدهای صنعتی احداث‌شده با رعایت ضوابط مربوط بلامانع است. ج ـ جمله « صدور پروانه تأسیس تنها در مواردی که برخوردار از معافیت مالیاتی می‌باشد مجاز است» از انتهای ماده (۶۶) قانون الحاق موادی به قانون تنظیم بخشی از مقررات مالی دولت حذف می‌شود. ماده ۱۵۹ـ به منظور تسهیل و تشویق سرمایه‌گذاری صنعتی و معدنی در کشور اقدامات زیر انجام می‌شود: الف ـ معافیت موضوع ماده (۱۳۸) قانون مالیات‌های مستقیم و اصلاحات بعدی در طول برنامه به میزان پانزده واحد درصد (۱۵%) افزایش می‌یابد. ب ـ میزان معافیت مالیاتی واحدهای صنعتی و معدنی مناطق کمترتوسعه‌یافته تا سقف معافیت‌های منظورشده در مناطق آزاد تجاری ـ صنعتی افزایش می‌یابد. ماده ۱۶۰ـ تولید انواع خودرو با سوخت دیزل و ورود آن با رعایت قانون ارتقاء کیفی تولید خودرو و سایر تولیدات صنعتی داخلی به کشور آزاد است. حمل و نقل ماده ۱۶۱ـ الف ـ دولت مجاز است نسبت به برقراری پرواز و جابه‌جایی کالا و مسافر از طریق شرکت‌های داخلی و خارجی متناسب با میزان تقاضای حمل و نقل بین‌المللی از خارج کشور به یک فرودگاه بین‌المللی داخلی کشور و بالعکس اقدام نماید. ب ـ دولت مکلف است تا پایان سال اول برنامه نسبت به متنوع سازی نرخ خدمات حمل و نقل هوایی بار و مسافر اقدام نماید و از ابتدای سال سوم برنامه ضمن آزادسازی کامل نرخ حمل و نقل هوایی، خدمات فرودگاهی و شبکه پروازی، لغو تخفیفات تکلیفی و هرگونه معافیت در زمینه بهره‌برداری از خدمات ناوبری هوایی، فرودگاهی، نشست و برخاست، خدمات پروازی، واگذاری اماکن و سایر موارد مرتبط نسبت به واقعی‌نمودن نرخ آنها اقدام کند. تبصره ـ ارائه خدمات‌کمک ناوبری هوایی و نشست و برخاست به صورت انحصاری برعهده شرکت فرودگاه ها (دولت) خواهد بود. ج ـ به منظور ساماندهی امور حمل و نقل هوایی، ارتقاء رقابت‌پذیری با رویکرد لغو انحصارات مربوط به حمل و نقل هوایی شرکت هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران از جمله مواد (۵) و (۷) قانون اصلاح موادی از قانون تأسیس هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران مصوب ۶/۲/۱۳۷۳ و واگذاری به بخش‌های خصوصی و تعاونی و خدمات‌رسانی بهینه صنعت هوایی و اعمال حاکمیت مناسب، دولت موظف است نسبت به اصلاح وظایف، اختیارات و مسؤولیت‌های سازمان هواپیمایی کشوری با هدف تقویت و متناسب نمودن وظایف و اختیارات حاکمیتی آن سازمان و همچنین اصلاح اساسنامه شرکت هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران تا پایان سال دوم برنامه اقدام قانونی نماید. د ـ دولت نسبت به ارتقاء ایمنی هواپیماها، پروازها و فرودگاه ها و نیل به استانداردهای بین‌المللی و همچنین پوشش کامل راداری، ناوبری و فرکانسی فضای کشور و فرودگاه ها، از طریق تکمیل و یا نوسازی سامانه‌های (سیستم های) کمک‌ناوبری و راداری، ایجاد و بهره‌برداری از زیرساخت‌های ناوبری جهانی ماهواره‌ای و سازماندهی مجدد فضای کشور با هدف کوتاه‌سازی و اقتصادی‌نمودن دالان‌های هوایی داخلی و بین‌المللی و افزایش پروازهای عبوری تا پایان برنامه اقدام نماید. ماده ۱۶۲ـ اجرای قانون توسعه حمل ‌و نقل عمومی و مدیریت سوخت مصوب ۱۸/۹/۱۳۸۶ تا پایان برنامه تمدید می‌شود. ماده ۱۶۳ ـ الف ـ به منظور تأمین منابع مورد نیاز جهت توسعه و نگهداری و بهره‌برداری امور حمل و نقل جاده‌ای به سازمان راهداری و حمل و نقل جاده‌ای اجازه داده می‌شود از جابه‌جایی کالا و مسافر در جاده‌های کشور به استثناء جاده‌های روستایی و عشایری براساس تن کیلومتر و نفر کیلومتر با پیشنهاد مجمع عمومی سازمان راهداری و حمل و نقل جاده‌ای و با تصویب شورای اقتصاد عوارض وصول نماید. ب ـ میزان وصول عوارض هر تن ـ کیلومتر حمل و نقل کالا در داخل کشور از شرکت‌های حمل و نقل بین‌المللی که مبادرت به حمل و نقل کالای عبوری و ترانزیت خارجی می‌کنند با پیشنهاد وزارت راه و شهرسازی و تصویب شورای اقتصاد تعیین می‌شود. ج ـ صددرصد (۱۰۰%) خسارات وارده بر ابنیه فنی و تأسیسات، از واردکننده خسارت توسط سازمان مذکور وصول می‌شود. د ـ به منظور کمک به تدارک ناوگان حمل و نقل جاده‌ای بین‌شهری و احداث پایانه‌های مسافری و باری و مجتمع‌های خدمات رفاهی بین‌راهی توسط بخش‌های خصوصی و تعاونی با اولویت تعاونی‌های ایثارگران، از محل منابع داخلی شرکت‌های وابسته به وزارت راه و شهرسازی در قالب وجوه اداره‌شده پرداخت می‌شود. هـ ـ به شرکت‌های ایرانی حمل و نقل جاده‌ای اجازه داده می‌شود که با تأیید و تشخیص سازمان راهداری و حمل و نقل جاده‌ای، کامیون‌های موردنیاز خود را که استانداردهای روز را دارا بوده و عمری کمتر از سه سال داشته باشند مشروط به وجود خدمات پس از فروش موضوع قانون حمایت از حقوق مصرف‌کنندگان خودرو مصوب ۲۳/۳/۱۳۸۶ به نام شرکت خود وارد کنند. دولت مجاز است در این رابطه تخفیفات و تسهیلات گمرکی را اعمال نماید. استفاده از این تخفیفات منوط به خروج یک کامیون فرسوده با عمر بیش از بیست و پنج سال به ازای هرکامیون وارداتی است. آیین‌نامه نحوه اجرای این بند توسط وزارتخانه‌های راه و شهرسازی و امور اقتصادی و دارائی و معاونت تهیه و حداکثر ظرف شش ماه پس از تصویب این قانون به تصویب هیأت وزیران می‌رسد. و ـ به منظور بهره‌برداری بهینه از ظرفیت ها و موقعیت جغرافیایی کشور: ۱ـ وزارت راه و شهرسازی با هماهنگی و مشارکت مرکز آمار ایران موظف است تا پایان سال دوم برنامه نسبت به ایجاد بانک جامع حمل و نقل کشور و استقرار سامانه اطلاعات جامع حوادث و سوانح حمل و نقل دربرگیرنده اطلاعات دریافتی از پلیس، بخش بهداشت و درمان کشور، سازمان‌های راهداری، هواپیمایی کشوری و بنادر و دریانوردی، شرکت راه‌آهن و سایر سازمان‌های ذی‌ربط با هدف تجمیع، شفاف‌سازی و ارائه داده‌ها و اطلاعات صحیح و قابل استفاده در تحلیل و تدوین اهداف و برنامه‌های ملی ایمنی اقدام نماید. گزارش آماری حمل و نقل کشور همه ساله توسط مرکز آمار ایران تدوین و منتشر می‌شود. ۲ ـ طرح جامع حمل و نقل کشور با هدف پاسخگویی به تقاضاهای بالفعل و بالقوه و دستیابی به جایگاه مناسب در حوزه‌های ایمنی، انرژی، اقتصاد، حمل و نقل و محیط زیست تا پایان سال سوم برنامه به تصویب هیأت وزیران می‌رسد. از زمان تصویب طرح جامع، شروع کلیه طرح‌های جدید توسعه و ساخت زیربناهای حمل و نقل، فقط براساس این طرح و در قالب بودجه سنواتی قابل اجراء است. ۳ـ دولت موظف است ساز و کارهای قانونی لازم به منظور کاهش سالانه ده درصد (۱۰%) میزان تلفات جانی ناشی از تصادفات رانندگی در جاده‌های کشور در طول برنامه را فراهم نماید. ز ـ به منظور تسهیل تجارت، رقابت‌پذیرکردن فعالیت‌های حمل و نقل با توجه به مزیت‌های نسبی در زنجیره عرضه و خدمات ترابری منطقه‌ای و بین‌المللی، دولت مجاز است: ۱ـ از ایجاد پارک‌های پشتیبانی (لجستیک)، احداث پایانه‌ها، شهرک‌های حمل و نقل ترکیـبی مسافری و باری و گسـترش بنادر خشک توسط بخـش خصوصی و تعاونی حمایت نماید. ۲ـ نسبت به تهیه طرح مکان‌یابی پایانه‌های بارگُنج (کانتینری) و حمل و نقل ترکیبی در شبکه اصلی و عبوری (ترانزیتی) کشور اعم از شمالی ـ جنوبی، شرقی ـ غربی و نیز شبکه آسیایی تا پایان سال دوم برنامه و اجرای آن از طریق بخش خصوصی و تعاونی اقدام نماید. ۳ـ ساز و کارهای لازم برای تحقق افزایش حجم عبور (ترانزیت) خارجی کالا، سالانه حداقل تا میزان ده درصد (۱۰%) را تا پایان برنامه فراهم نماید. تبصره ۱ـ کلیه دریافتی‌های موضوع بندهای (الف)، (ب) و (ج) این ماده پس از وصول، به حساب سازمان راهداری و حمل و نقل جاده‌ای نزد خزانه‌داری کل واریز می‌شود تا براساس بودجه سالانه آن سازمان به مصرف برسد. تبصره ۲ـ در موارد موضوع بند (د) این ماده و همچنین در مورد ایجاد جایگاه‌های عرضه سوخت، وزارت جهاد کشاورزی نسبت به واگذاری حق بهره‌برداری اراضی منابع ملی خارج از حریم شهرها به صورت قیمت‌های ترجیحی یا رایگان بر اساس سیاست‌های مصوب شورای اقتصاد با معرفی وزارت راه و شهرسازی اقدام نماید. ماده ۱۶۴ـ به دولت اجازه داده می‌شود به منظور ایجاد رویکرد توسعه‌ای در شبکه حمل و نقل ریلی و افزایش سهم بار و مسافر توسط بخش‌های خصوصی و تعاونی و با هدف تفکیک وظایف حاکمیتی و تصدی‌گری در حمل و نقل نسبت به اصلاح ساختار و تغییر اساسنامه راه‌آهن جمهوری اسلامی ایران و واگذاری بخش‌های غیرحاکمیتی آن به بخش‌های خصوصی و تعاونی و ایجاد ظرفیت‌های جدید توسط بخش‌های خصوصی و تعاونی اقدام قانونی معمول و زمینه استفاده از منابع داخلی و خارجی را برای رشد و توسعه فعالیت‌های ریلی فراهم نماید. دولت می‌تواند به منظور تقویت حمل و نقل بار و مسافر ریلی، بخشی از پروژه‌های تجهیز، بهبود و افزایش ظرفیت زیرساخت از جمله دو خطه کردن، برقی نمودن، تراک‌بندی و تطویل ایستگاه ها را در قالب روش هایی نظیر مشارکت، ساخت، بهره‌برداری و انتقال (BOT) و طراحی، تدارک و تأمین(EPCF) با واگذاری امتیازاتی نظیر استفاده از زیربناهای حمل و نقل ریلی و انتقال حق دسترسی آن تا استهلاک کامل سرمایه و سود مورد توافق به بخش خصوصی و تعاونی واگذار نماید. ماده ۱۶۵ـ به منظور ارتقاء رقابت‌پذیری خدمات حمل و نقل دریایی کشور شورای عالی سازمان بنادر و دریانوردی مجاز است نسبت به تدوین نظام انعطاف‌پذیر تعرفه‌گذاری خدمات دریایی و بندری متناسب با شرایط عرضه و تقاضا برای طرح و تصویب در شورای اقتصاد اقدام نماید. ماده ۱۶۶ـ به منظور تقویت موقعیت کشور در شبکه حمل و نقل هوایی بین‌المللی و افزایش درآمد ناشی از عبور (ترانزیت) و حمل و نقل کالا و مسافر و اشتغال مولد و تبدیل‌شدن فرودگاه بین‌المللی امام خمینی(ره) به قطب اول حمل و نقل بار منطقه و قطب دوم حمل و نقل مسافری منطقه با تأکید بر استقلال سازمانی، مالی و مدیریتی این فرودگاه و ایجاد جریان پایدار منابع مالی ذی نفعان، دولت اقدامات زیر را انجام دهد: الف ـ ایجاد شهر فرودگاهی در محدوده فرودگاه بین‌المللی امام خمینی(ره) و ایجاد منطقه آزاد تجاری و منطقه ویژه اقتصادی در بخشی از اراضی فرودگاه جهت ارائه خدمات بانکی و بیمه‌ای و سایر خدمات شهر فرودگاهی از قبیل گردشگری، پزشکی، رفاهی و مشابه آن تبصره ـ محدوده مناطق آزاد تجاری و ویژه اقتصادی به ترتیب از انتهای ضلع‌های جنوبی و غربی بخش هوایی فرودگاه امام خمینی(ره) به مساحت هزار و پانصد هکتار و دو هزار و پانصد هکتار خواهد بود. اداره شهر فرودگاهی موضوع این ماده که شامل مناطق آزاد تجاری و ویژه اقتصادی فوق نیز خواهدبود، در قالب شرکت دولتی وابسته به شرکت مادرتخصصی فرودگاه‌های کشور است که اساسنامه آن به پیشنهاد وزارت راه و شهرسازی/span> و معاونت به تصویب هیأت وزیران خواهد رسید. ب ـ ایجاد و تکمیل زیربناها و زیرساخت‌های لازم با اولویت احداث فاز دوم فرودگاه بین‌المللی امام خمینی(ره) مسکن ماده ۱۶۷ـ در ماده (۱۸) قانون ساماندهی و حمایت از تولید و عرضه مسکن عبارت « باقیمانده از برنامه چهارم توسعه اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی جمهوری اسلامی ایران» به عبارت « برنامه پنجم» تغییر می‌یابد. ماده ۱۶۸ـ به منظور مقاوم‌سازی ساختمان ها و اصلاح الگوی ‌مصرف به ویژه مصرف انرژی در بخش ساختمان و مسکن اقدامات زیر انجام می‌شود: الف ـ شهرداری ها مکلفند نسبت به درج الزام رعایت مقررات ملی ساختمان در پروانه‌های ساختمانی اقدام نمایند. صدور پایان‌کار برای واحدهای احداث‌شده بر مبنای این پروانه‌ها، منوط به رعایت کامل این مقررات است. تبصره ـ متخلفان از مقررات ملی ساختمان از جمله طراح، ناظر، مجری و مالک براساس آیین‌نامه‌ای که به تصویب هیأت‌وزیران می‌رسد موظف به رفع نقص و جبران خسارت می‌شوند. ب ـ صدور پروانه هرگونه ساختمان منوط به ارائه موافقت اصولی بیمه کیفیت ساختمان احداثی است. شرکت‌های بیمه مکلفند بر اساس بیمه‌نامه صادره در صورت ورود هرگونه خسارت در طی ده سال به ساختمان احداثی، خسارت‌های وارده را ظرف سه ماه جبران نمایند. ج ـ کلیه مجریان دولتی موظفند مسؤولیت حرفه‌ای خود و در صورت نیاز، مسؤولیت سایر عوامل مرتبط در طراحی، محاسبه و نظارت ساختمان‌های تحت پوشش خود اعم از شهری و روستایی را نزد یکی از شرکت‌های دارای صلاحیت بیمه نمایند. د ـ به منظور انجام مطالعات لازم برای کاهش خطرپذیری زلزله: ۱ـ شبکه ایستگاه‌های شتاب‌نگاری و زلزله‌نگاری و پیش‌نشانگرهای زلزله توسعه یابد. تبصره ـ ایستگاه‌های شتاب‌نگاری در شهرستان و روستاهای بزرگ به ازای هر بیست و پنج هزار نفر یک ایستگاه توسعه می‌یابد. ۲ـ طی برنامه مصالح و روش‌های مؤثر در مقاوم‌سازی ساختمانی، استاندارد و از تولیدکنندگان آنها حمایت شود. ماده ۱۶۹ـ شورای عالی شهرسازی و معماری موظف است به منظور تدوین و ترویج الگوهای معماری و شهرسازی اسلامی ـ ایرانی: الف ـ با تشکیل کارگروهی ‌مرکب از نمایندگان دستگاه‌های ذی‌ربط و صاحبنظران و متخصصان رشته‌های معماری، شهرسازی و حوزوی ‌نسبت به انجام پژوهش‌های کاربردی، سیاستگذاری، تدوین ضوابط و مقررات و ترویج الگوهای موردنظر اقدام نماید. ب ـ طرح‌های مناسب‌سازی ساختمان ها و فضاهای شهری و روستایی برای معلولین جسمی و حرکتی را بررسی، تهیه و تدوین نماید. شهرداری ها و دهیاری ها موظفند بر اساس ضوابط و طرح‌های موضوع این بند نسبت به ‌مناسب‌سازی معابر و فضاهای عمومی شهری و روستایی اقدام نمایند. تبصره ۱ـ مصوبات شورای فوق برای کلیه دستگاه‌های اجرائی، شوراهای اسلامی شهر و روستا و کلیه مالکان و سازندگان لازم‌الاجراء است. تبصره ۲ـ وزارت علوم، تحقیقات و فناوری و سایر دستگاه‌های آموزشی بر اساس توصیه‌های شورای ‌عالی شهرسازی و معماری نسبت ‌به بازنگری ‌سرفصل ها و محتوای دروس مربوطه اقدام نمایند. ماده ۱۷۰ـ وزارت راه و شهرسازی موظف است به منظور تحقق توسعه پایدار در مناطق شهری و روستایی، تعاملات اقتصادی، اجتماعی و کالبدی فی‌مابین شهرهای با جمعیت بیش از یکصد هزار نفر یا روستاهای واقع در حریم آنها را از طریق تهیه و اجرای طرح‌های مجموعه شهری، جامع و تفصیلی شهری با رویکرد اولویت توسعه درونی شهرها، بهره‌گیری از ظرفیت‌های توسعه روستاهای مستعد، صیانت از اراضی کشاورزی و باغ‌های واقع در داخل و حاشیه شهرها و روستاها ساماندهی نماید. ماده ۱۷۱ـ الف ـ شورای عالی شهرسازی و معماری ایران مکلف است نسبت به احصاء مناطق ویژه نیازمند بهسازی و نوسازی در بافت‌های فرسوده و دسته‌بندی طرح‌های واقع در این مناطق، با اولویت: ۱ـ طرح هایی که به دلیل وجود منافع عمومی، اجرای به موقع آنها ضروری است. ۲ـ طرح هایی که از طریق تدوین ضوابط و مقررات و مشارکت مردم و حمایت دولت، شهرداری ها و دهیاری ها به مرور زمان قابل انجام است، اقدام نماید. تبصره ـ طرح‌های گروه (۱) مشمول برنامه‌های عمومی و عمرانی دولت موضوع « لایحه قانونی نحوة خرید و تملک اراضی و املاک مصوب ۱۳۵۸ شورای انقلاب» می‌باشد که تمام یا بخشی از منابع مورد نیاز آن می‌تواند از طریق بخش‌های غیردولتی تأمین شود. رأی صادره موضوع ماده (۴) قانون مذکور قابل اعتراض در مراجع صالحه قضائی است. ب ـ دستگاه‌های اجرائی ذی‌ربط موظفند به منظور افزایش بهره‌وری و استحصال زمین نسبت به احیاء بافت‌های فرسوده و نامناسب روستایی اقدام نمایند. ج ـ وزارت مسکن و شهرسازی و شهرداری ها موظفند با اعمال سیاست‌های تشویقی و در چهارچوب قانون حمایت از احیاء بافت‌های فرسوده از اقدامات بخش غیردولتی برای احیاء و بازسازی بافت‌های فرسوده در قالب بودجه مصوب حمایت نمایند. د ـ وزارت راه و شهرسازی و شهرداری ها موظفند هرسال در طول برنامه حداقل ده درصد (۱۰%) از بافت‌های فرسوده شهری را احیاء و بازسازی نمایند تسهیلات و بودجه مورد نیاز همه‌ساله با پیشنهاد وزارت راه و شهرسازی در بودجه عمومی پیش‌بینی و در اختیار وزارت راه و شهرسازی و شهرداری ها یا مجریان طرح‌های نوسازی با معرفی شهرداری قرار خواهدگرفت. تبصره ـ دولت موظـف است حداقل پنجاه درصـد (۵۰%) از منابع، اعـتبارات و تسهیلات اعطائی برای بخش مسکن اعم از طرح‌های مسکن مهر، مسکن جوانان و نیازمندان و مانند آن را به اجرای طرح‌های مذکور در محدوده بافت‌های فرسوده شهری اختصاص دهد. هـ ـ وزارت مسکن و شهرسازی موظف است ساماندهی و احیاء شهرهای آسیب دیده از جنگ تحمیلی و استفاده از اراضی رهاشده و ساختمان‌های مخروبه باقیمانده داخل شهرهای موردنظر را در اولویت قراردهد. ماده ۱۷۲ـ به منظور ارتقاء شرایط محیطی پایدار و فراگیر ساکنان مناطق حاشیه‌نشین از مزایای شهرنشینی و پیش‌نگری و پیشگیری از ایجاد سکونتگاه‌های غیرمجاز دولت موظف است اقدامات زیر را انجام دهد: الف ـ سامان‌بخشی مناطق حاشیه‌نشین تعیین‌شده توسط شورای ‌عالی شهرسازی و معماری ایران از طریق تدوین و اجرای ساز و کارهای حقوقی، مالی و فرهنگی و توانمندسازی ساکنان بافت‌های واقع در داخل محدوده‌های شهری با مشارکت آنها، در چهارچوب « سند ملی توانمندسازی و ساماندهی سکونتگاه‌های غیرمجاز» و ایجاد شهرک‌های اقماری برای اسکان جمعیت مهاجر. ب ـ وضـع مقررات بازدارنده و اعمال ممنوعیت ارائه کلیه خدمات زیربنایی به ساخت و سازهای غیرمجاز خارج از محدوده شهرها و روستاها و تخریب آنها با همکاری قوه قضائیه ج ـ تهیه و اجرای طرح هادی برای روستاهای واقع در حریم کلان شهرها با رویکرد کنترل محدوده روستاهای مذکور در حد رشد طبیعی ‌آنها د ـ طراحی و ایجاد کمربند سبز در اطراف مراکز جمعیتی از طریق منابع دولتی توسط شهرداری ها ماده ۱۷۳ـ دولت مجاز است در طول برنامه نسبت به تهیه برنامه جامع مدیریت شهری به‌منظور دستیابی به ساختار مناسب و مدیریت هماهنگ و یکپارچه شهری در محدوده و حریم شهرها، با رویکرد تحقق توسعة پایدار شهرها، تمرکز مدیریت از طریق واگذاری وظایف و تصدی‌های دستگاه‌های دولتی به بخش‌های خصوصی و تعاونی و شهرداری ها، بازنگری و به‌روزرسانی قوانین و مقررات شهرداری ها و ارتقاء جایگاه شهرداری ها و اتحادیه آنها اقدام قانونی به‌عمل‌آورد. ماده ۱۷۴ـ شوراهای اسلامی و شهرداری ها و سایر مراجع ذی‌ربط موظفند تا پایان سال اول برنامه از طریق تدوین نظام درآمدهای پایدار شهرداری ها با اعمال سیاست‌های ذیل اقدام نماید: الف - کاهش نرخ عوارض صدور پروانه ساختمانی در کاربری‌های تجاری، اداری، صنعتی متناسب با کاربری‌های مسکونی همان منطقه باتوجه به شرایط اقلیمی و موقعیت محلی و نیز تبدیل این عوارض به عوارض و بهای خدمات بهره‌برداری از واحدهای احداثی این کاربری ها و همچنین عوارض بر ارزش افزوده اراضی و املاک، ناشی از اجرای طرح‌های توسعة شهری ب ـ تعیین سهم شهروندان در تأمین هزینه‌های خدمات عمومی و شهری، نگهداری، نوسازی و عمران شهری و همچنین تعیین سهم دولت در ایجاد زیرساخت‌های توسعه، عمران شهری و حمل و نقل ج ـ تبدیل عوارض موضوع درآمد شهرداری ها از عوارض بر املاک به عوارض ناشی از مصرف و خدمات د ـ تعیین ضمانت اجرائی برای وصول عوارض، بهای خدمات و سایر درآمدهای قانونی شهرداری ها هـ ـ افزایش تراکم زمین‌های مشجر با سطح اشغال کمتر نسبت به زمین‌های غیرمشجر با سطح اشغال بیشتر و ـ تقویت ساز و کارهای مدیریت و نظارت بر هزینه‌کرد شهرداری ز ـ برون‌سپاری وظایف قابل واگذاری و هدایت بودجه شهرداری ها به سمت هزینه‌کرد در حوزه وظایف اصلی و قانونی آنها و ممنوعیت پرداخت هرگونه هزینه از اعتبارات شهرداری به دستگاه‌های اجرائی ماده ۱۷۵ـ در جهت ایجاد درآمد پایدار برای شهرداری ها: الف ـ سازمان امور مالیاتی موظف به ارائه اطلاعات درآمد مشمول مالیات مشاغل در حدود مقرر در قوانین مرتبط با شهرداری ها است. ب ـ تبصره (۲) ماده واحده قانون تأسیس شرکت قطار شهری تهران و حومه مصوب ۱۶/۲/۱۳۵۴ به سایر شهرداری ها و تونل‌های زیرزمینی آب و فاضلاب، ترافیکی و خدماتی تسری می‌یابد. ماده ۱۷۶ـ وزارت راه و شهرسازی (سازمان ملی زمین و مسکن) مکلف است به ‌منظور تأمین منابع مالی لازم جهت پرداخت معوض نصاب مالکانه اعم از موات و غیرموات و خرید اراضی موردنیاز اجرای طرح‌های مسکن به ‌ویژه مسکن زوجهای جوان و اقشار کم‌درآمد، اراضی شهری در اختیار خود را به ‌صورت مزایده به فروش رسانده و وجوه حاصل را به حساب خزانه‌داری کل کشور به‌عنوان درآمد اختصاصی واریز نماید تا در قالب بودجه سنواتی برای تحقق موارد مذکور به‌مصرف برسد. تبصره ـ اجرای طرح‌های موضوع این ماده از طریق بخش‌های خصوصی و تعاونی انجام می‌شود. وقف ماده ۱۷۷ـ به منظور احیاء، توسعه و استفاده بهینه از ظرفیت موقوفات و اخوات و مقابله با سوءاستفاده از موقوفات اقدامات زیر انجام می‌شود: الف ـ سازمان ثبت اسناد و املاک کشور با همکاری سازمان اوقاف و امور خیریه مکلف است نسبت به ثبت موقوفات بلامعارضی که صحت وقف آن محرز ولیکن تاکنون ثبت نشده‌اند، اقدام نماید. ب ـ به منظور ایجاد بانک اطلاعات جامع موقوفات، کلیه اشخاص حقیقی و حقوقی متولی وقف موظفند اطلاعات کلیه موقوفات، نذورات، اثلاث باقیه، محبوسات و صدقات و موقوفات عام غیرمتصرفی و دارای تولیت را بر روی سامانه‌ای قرار دهند که تا پایان سال اول برنامه توسط سازمان اوقاف و امور خیریه ایجاد می‌شود. 7qoxz7fptkumvm60kiz14tcys3uoeoj مؤلف:عبدالله میرزا 0 33973 302086 80981 2026-10-05T14:22:53Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302086 wikitext text/x-wiki #تغییرمسیر [[پدیدآورنده:عبدالله میرزا]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} pp1kjvy3zjm6lmfm2trimgbg8efzs8i رده:نوشتارهای سخت در دست ویرایش 14 34098 302183 81477 2026-10-05T17:59:03Z Hanooz 17889 added [[Category:نگهداری ویکی‌نبشته]] using [[Help:Gadget-HotCat|HotCat]] 302183 wikitext text/x-wiki لبایبایاییا [[رده:نگهداری ویکی‌نبشته]] 28241g5z9zyj7eg10iym2iedrf5j6w2 302185 302183 2026-10-05T18:00:45Z Hanooz 17889 302185 wikitext text/x-wiki [[رده:نگهداری ویکی‌نبشته]] 5ogn6j47i0azl61sqf4ey9eu4qzl3u1 کمال‌الدین اسماعیل 0 34171 302120 81775 2026-10-05T14:25:09Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302120 wikitext text/x-wiki #تغییرمسیر [[پدیدآورنده:کمال اصفهانی]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} gagars0p5ybcg30ibfzawnoispx6tzr فرخی یزدی 0 34442 302087 178043 2026-10-05T14:22:57Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302087 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[پدیدآورنده:محمد فرخی یزدی]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} aifbdu9f12oongjn594qc14jobzw2l0 کمال اصفهانی 0 34456 302121 82312 2026-10-05T14:25:13Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302121 wikitext text/x-wiki #تغییرمسیر [[پدیدآورنده:کمال اصفهانی]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} gagars0p5ybcg30ibfzawnoispx6tzr امیرخسرو دهلوی 0 34459 302088 82336 2026-10-05T14:23:00Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302088 wikitext text/x-wiki #تغییرمسیر [[پدیدآورنده: امیر خسرو دهلوی]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} rirqg94i0ya6cm34nnfposxp2xio7wn رده:آثار فرخی یزدی 14 35303 302331 88676 2026-10-05T20:32:02Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302331 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده]] k584b0v44agaqds0i8409bbpj2z8j5v رده:آثار دقیقی 14 35304 302332 88667 2026-10-05T20:32:08Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302332 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده]] k584b0v44agaqds0i8409bbpj2z8j5v رده:آثار کمال اصفهانی 14 35327 302374 88612 2026-10-05T20:36:22Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302374 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده]] k584b0v44agaqds0i8409bbpj2z8j5v رده:آثار ابوسعید ابوالخیر 14 35333 302277 88534 2026-10-05T20:24:54Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302277 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده]] [[رده:ابوسعید ابوالخیر]] a9j42qgz6m9rr450f28rqc2mbgxxe3o رده:آثار عباس قمی 14 35429 302333 88619 2026-10-05T20:32:14Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302333 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:عباس قمی]] [[رده:آثار بر پایه نویسنده]] r1svif5hgjtn2tfgo3uvg1o8fxg7kni رده:آثار باراک اوباما 14 35433 302278 123641 2026-10-05T20:25:04Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302278 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:باراک اوباما]] [[رده:آثار بر پایه نویسنده|اوباما، باراک]] 622w2o7ta1nazqyxoofst3xgtu7c9hc رده:آثار پژمان بختیاری 14 35482 302279 88658 2026-10-05T20:25:16Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302279 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده]] k584b0v44agaqds0i8409bbpj2z8j5v رده:آثار احمد کسروی 14 35502 302280 93414 2026-10-05T20:25:27Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302280 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|کسروی، احمد]] [[رده:احمد کسروی]] 29rf13g3imak5vdtyo1y2ve11qj63o5 رده:آثار علی خامنه‌ای 14 35504 302334 279717 2026-10-05T20:32:20Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302334 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده]] k584b0v44agaqds0i8409bbpj2z8j5v رده:آثار محمد بن ابیطالب مجدی 14 35508 302375 88610 2026-10-05T20:36:28Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302375 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده]] k584b0v44agaqds0i8409bbpj2z8j5v رده:آثار ابن‌بطوطه 14 35509 302281 88517 2026-10-05T20:25:38Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302281 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده]] [[رده:ابن‌بطوطه]] qu39af8cv8ux3ltij0gd4wwwu9q2ozc رده:آثار یحیی دولت‌آبادی 14 35513 302419 88604 2026-10-05T20:40:52Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302419 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده]] k584b0v44agaqds0i8409bbpj2z8j5v رده:آثار تورج ا. قوچانی 14 35537 302282 88583 2026-10-05T20:25:49Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302282 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده]] k584b0v44agaqds0i8409bbpj2z8j5v میهن‌پرست (داستان کوتاه) 0 35776 302484 172094 2026-10-05T20:52:32Z Hanooz 17889 انتقال از [[رده:داستان‌های کوتاه صادق هدایت]] به [[رده:داستان‌های کوتاه]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302484 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = [[سگ ولگرد]] | مؤلف = صادق هدایت | قسمت = میهن‌پرست | مترجم = | قبلی = [[تاریک‌خانه (داستان کوتاه)|تاریک‌خانه]] | بعدی = | یادداشت =داستان کوتاه «میهن‌پرست»، نوشتهٔ صادق هدایت، نخستین بار در سال ۱۳۲۱ خورشیدی، همراه با هفت داستان دیگر در مجموعه‌داستان ''[[سگ ولگرد]]'' در تهران منتشر شد. }} ‫<pages index="Sage-velgard.pdf" from=135 to=166 /> [[رده:داستان‌های کوتاه]] n4oos2ngi2n9t9kp8xwmk6ojca1ciar حاجی آقا 0 35778 302465 168115 2026-10-05T20:51:52Z Hanooz 17889 حذف از [[رده:آثار صادق هدایت]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302465 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = ''حاجی آقا'' | مؤلف = صادق هدایت | قسمت = | مترجم = | قبلی = | بعدی = | یادداشت = ''حاجی آقا'' داستان بلندی از [[پدیدآورنده:صادق هدایت|صادق هدایت]] است که در ۱۳۲۴ خورشیدی توسط انتشارات مجلهٔ سخن چاپ شد. }} حاجی آقا به عادت معمول، بعد از آن‌که عصازنان یک چرخ دور حیاط زد و همه‌چیز را با نظر تیز خود ورانداز کرد و دستورهایی داد و ایرادهایی از اهل خانه گرفت، عبای شتری نازک خودش را از روی تخت برداشت و سلانه سلانه دالان دراز تاریکی را پیمود و وارد هشتی شد. بعد یک‌سر رفت و روی دشک‌چه‌ای که در سکوی مقابل دالان بود نشست. سینه‌اش را صاف کرد و دامن عبا را روی زانویش کشید. مچ پای کپلی و پر پشم و پیلهٔ او که از بالا به زیرشلواری گشاد و از پایین به ملکی چرکی منتهی می‌شد، موقتاً زیر پردهٔ زنبوری عبا پنهان شد. محوطهٔ هشتی آب و جارو شده بود. اما چون همسایه لجن حوضش را در جوی کوچه خالی کرده بود، بوی گند تندی فضای هشتی را پر می‌کرد. حاجی آقا به‌عصایش تکیه کرد و با صدای نکره‌ای فریاد زد: — مراد! آهای مراد؟… هنوز این کلمه در دهنش بود که پیرمرد لاغر فکسنی، با قبای قدک کهنه سراسیمه از دالان وارد شد و دست به سینه جواب داد: — بله قربان! — باز کجا رفتی قایم شدی؟ لنگ ظهره… در را پیش کن، بوگند لجن می‌آید. مراد در را پیش کرد و با لحن شرمنده‌ای گفت: — قربان! زبیده خانوم سرش درد می‌کرد، به من گفت برم یک سیر نبات بگیرم. — مرتیکهٔ قرمساق! کی به تو اجازه داد؟ پنجاه ساله که در خونهٔ منی، هنوز نمی‌دونی باید از من اجازه بگیری؟ الآن من از پیش زبیده خانوم میام، از هر روز حالش بهتر بود، چرا به من نگفت که سرش درد می‌کنه؟ این‌ها غمزهٔ شتریست. خوب دندان‌های منو شمرده‌اید! با این‌همه قند و نبات و شکرپنیر که توی این خونه می‌خورند مثل اینه که اهل این خونه کرهٔ دریایی هستند، همه با نقل و نبات زندگی می‌کنند! بروید خونهٔ مردم را ببینید. یک روز به هوای سردرد، یک روز به بهانهٔ مهمان، یک روز برای بچه! پول را که با کاغذ نمی‌چینند. اگر سرش درد می‌کرد، می‌خواست یک استکان قنداغ بخوره… این زنیکه همیشه سردرد مصلحتی دارن… — قربان قند نبود. — باز پیش خود فضولی کردی، تو حرف من دویدی؟ چطور قند نبود؟ صبح زود من کیلهٔ قندشان را دادم، حالا می‌خوان ناخونک بزنند. اگر یکی بود دو تا بود آدم دلش نمی‌سوخت. هشت نفرند که با هم چشم و هم‌چشمی دارند. حلیمه خاتون که پناه بر خدا! منو به خاک سیاه نشاند. هی نسخه بپیچ، نه بهتر می‌شه نه بدتر. معلوم نیست چه مرگشه… می‌دانی؟ زیاد عمر کرده… حاجی چشم‌های مثل تغارش را ور درانید و سرش را از روی ناامیدی تکان داد: — آدم که کارش به این‌جا کشید، بهتره که هرچه زودتر زحمت را کم بکنه… اسباب دل‌غشه شده… این‌ها همه از بدشانسی منه! از صبح تا شام جان بکنم، وقتی که می‌رم تو اندرون یا باید کفش و کلاه بچه‌ها را جمع بکنم، و یا دعوای صیغه و عقدی را و یا کسالت حلیمه خاتون را تحویل بگیرم! مثلاً این هم راحتی سر پیری من شده! تو دیگر خودت بهتر می‌دانی… آقا کوچیک را چقدر خرج تحصیلش کردم، فرستادمش فرنگستون برای این‌که پسر اول بود و بعد از آن همه نذر و نیاز سر هشتا دختر خدا بهم داده بود و می‌بایست در خونه‌ام را واز بکنه. دیدی چه به‌روز من آورد؟ امان از رفیق بد! یک لوطی الدنگ بار آمد. تو که شاهدی، من وادار شدم که از ارث محرومش بکنم. هی قمار، هی هرزگی؛ من که گنج قارون زیر سرم نیست. همه چشمشان به دست منه، سر کلاف که کج بشه، خر بیار و باقالی بار کن. من با این حال و روز خودم یک پرستار لازم دارم. بنیه‌ام روز به روز تحلیل می‌ره، این ورم بیضهٔ لامصب، این حال علیل! امروز که سرم را شانه زدم یک چنگه مو پایین آمد… مراد دزدکی به فرق طاس حاجی نگاه کرد، اما به این حرف‌ها گوشش بدهکار نبود. هر روز صبح زود از این رجز خوانی‌ها تحویل می‌گرفت و مثل آدمی که ادرار تند دارد پا به‌پا می‌شد و منتظر بود که کی حمله متوجه او خواهد شد. اما حاجی که سردماغ به‌نظر می‌آمد، مثل گربه که با موش بازی می‌کند، هی حرف را می‌پیچاند. تسبیح شاه مقصودی را از جیب جلذقه‌اش در آورد و گفت: — شما گمان می‌کنید که پول علف خرسه. یادش بخیر! دیروز توی کاغذ پاره‌هام می‌گشتم، یک سیاهه پیدا کردم. فکرش را بکن سیاههٔ مرحوم ابوی بود. بیست نفر از وزرا و کله‌گنده‌ها را به شام دعوت کرده بود. می‌دانی مخارجش چقدر شده بود؟ شش هزار و دو عباسی و سه تا پول. امروز بیا به مردم بگو زمان شاه شهید خدا بیامرز! با جندک خرید و فروش می‌شده. کی باور می‌کند؟ من هیچ‌وقت یادم نمی‌ره، خونهٔ مرحوم ابوی یک بقلمه درست کرده بودند؟ هیچ می‌دانی بقلمه یعنی چی؟ بوقلمون را می‌کشند، می‌گذارند بیات می‌شه، بعد اوریت می‌کنند و تو شیکمش را از آلو و قیسی پر می‌کنند، آن وقت توی روغن یک چرخش می‌دهند و می‌پزند. این بقلمه را همچین پخته بودند که توی دهن آب می‌شد، آدم دلش می‌خواست که انگشت‌هاشم باهاش بخوره. آب دهنش را فرو داد و چشم‌هایش به دو دو افتاد). خوب، من بچه سال بودم، شبانه بوقلمون را از زیر سبد روی آب انبار درآوردم و نصف بیش‌ترش را خوردم. خدایا از گناهان همهٔ بنده‌هایت بگذر!… فردا صبح، روز بد نبینی، همین‌که مرحوم ابوی خبردار شد، یک دده سیاه داشتیم، اسمش گلعذار بود، انداختن گردن اون. داد آنقدر چوبش زدند که خون قی کرد و مرد. اما من مقر نیامدم، کسی هم نفهمید که من بودم. پشتش هم اسهال خونی شدم و تو رخت‌خواب خوابیدم. توی دستمال فین پرصدایی کرد: — آن وقت بوقلمون یکی سه عباسی بود. زمان شاه شهید خدا بیامرز! مثل دیروزه، هزار سال پیش که نیست زمان کیکاووس و افراسیاب که نیست. من هنوز همه‌اش یادمه، مثل این‌که دیروز بوده. آن وقت‌ها مردم پر و پا غرس پیدا می‌شدند، همه بابا ننه‌دار بودند، مثل حالا که نبود. شاه شهید خدا بیامرز! همیشه مرحوم ابوی را بالای دست حاجی میرزا آقاسی می‌نشاند، آن روزها که سیاست مثل حالا نبود. یک چیزی می‌گم یک چیزی می‌شنوی. گمان می‌کنی مرحوم حاجی میرزا آقاسی کم کسی بود؟ تمام سیاست دنیا مثل موم تو چنگولش بود. دیروز وزیر مالیه منو احضار کرد، دیدی که اتومبیلش را دنبام فرستاد. خوب، پیش‌ترها در خونهٔ مردم واز بود، دست و دل‌واز بودند، حالا دیگر آن ممه را لولو برده. یک چیزی بهت می‌گم نمی‌دانم باورت می‌شه یا نه. چایی که آوردند، خودش پاشد رفت قندان را از توی دولابچه درآورد و گفت: من امتحان کردم، یک حب قند هم این استکان‌ها را شیرین می‌کنه. هرچی باشه خوب به آدم برمی‌خوره. راستش من چایی تلخ را سرکشیدم. آن وقت دو ساعت پرت و پلا نقل کرد که کله‌ام را ترکاند و صد جور خواهش و تمنا کرد که کوچک‌تر از همه‌اش دویست تومن می‌ارزید. اما با وجودی که می‌دانست که من دودی‌ام نگفت یک غلیان برایم بیاورند. می‌دانی این‌ها سر سفرهٔ باباشان نان نخوردند. اما بیا باد و بروت و فیس و افاده‌شان را تماشا کن! مثل این که نوهٔ اترخان که‌که ورچین هستند! مرحوم ابوی از اعیان درجهٔ اول بود، سفر قندهار سه من و یک چارک چشم درآورد. وقتی‌که برگشت حاجی میرزا آقاسی کتش را بوسید و یک حمایل و نشان بهش داد. همیشه پای رکاب شاه شهید به شکار می‌رفت. حالا همه‌چیز از میان رفته: عرض، شرف، آبرو، ناموس! هرچی باشه فیل مرده‌اش صد تمن زنده‌اش صد تمنه. حالا باز هم به من محتاجند، از سادگی من سوء استفاده می‌کنند. من هم با خودم می‌گم: خوب، کار بنده‌های خدا را راه بندازیم. در دنیا همین خوبی و بدی می‌مانه و بس. فردا باید تو دو وجب زمین بخوابیم… راستی دیروز رفته بودم پیش وزیر ننهٔ ام‌البنین باز آمد؟ مراد چرتش پاره شد: — بله، آمد رفت تو اندرون. — رفت اطاق محترم؟ — قربان چه عرض بکنم؟ من رفته بودم پاخورشی بگیرم. — اگر نبودی چطور می‌دانی که ننهٔ ام‌البنین آمد؟ — قربان من که می‌رفتم اون وارد شد. — می‌شنوی؟ تو اگر آب به‌دست داری نباید بخوری. مگر هزار بار بهت نگفتم؟ تو باید این‌ها را بپایی. تو هنوز زن‌ها را نمی‌شناسی. همین چشم منو که دور ببینند… (کمی سکوت) مقصودم اینه که هزار جور گند و کثافت به خورد آدم می‌دهند. برای سفید بختی، جادو و جنبل می‌کنند. وقتی که من نیستم، شنیدی؟ تو باید دو چشم داری، دو تای دیگر قرض بکنی؛ هواشان را داشته باشی. مثل این‌که خودم همیشه کشیکشان را می‌کشم… فهمیدی؟ — بله قربان! — یک چیز دیگر هم می‌خواستم بهت بگم. — بله قربان! — این مرتیکهٔ نره غول، پسر عموی محترم، نمی‌دانم اسمش گل و بلبل یا چه کوفتیه، مردم چه اسم‌ها روی خودشان می‌گذارند! خوب، این پسره بی آب و گلم نیست، هر وقت میاد سرش را پایین می‌اندازه و صاف می‌ره تو اندرونی. خوب، اون‌جا زن و بچه هستند، رویشان واژه. حالا آمدیم و پسر عموی محترمه، به همه که محرم نیست، مردم فردا هزار جور حرف در می‌آرند. توی چه عهد و زمانه‌ای گیر کردیم! تو هیچ سر در آوردی این کیه؟ — چه عرض بکنم؟ — هان، من راضی نیستم. تو یک‌جوری حالیش بکن. میره تو اندرون و با منیر جناق می‌شکنه و خیلی خودمانی شده. اگر من می‌خواستم ازین راه‌ها ترقی کنم، یک زن خوشگل امروزه پسند می‌گرفتم، لباس شیک تنش می‌کردم، می‌بردمش مجلس رقص، می‌انداختمش تو بغل گردن کلفت‌ها تا باهاش برقصند یا قماربازی بکنند و لاس بزنند. آن‌وقت مثل همهٔ این اعیان‌های امروزه کلاه قرمساقی سرم می‌گذاشتم. بله مراد، تو ازین حرف‌ها چیزی سرت نمی‌شه. حق هم داری. اما من روزی هزار تا از این‌ها را به چشم خودم می‌بینم. من قدیمیم، اگر عرضهٔ این کارها را داشتم، حالا حال و روزم بهتر ازین بود که هست. من هیچ راضی نیستم. تو یک‌جوری بهش بگو که من متجدد نیستم. اما همچنین حالیش بکن که به محترم برنخوره… (حاجی به فکر فرو رفت) — بله قربان!… دیروز عصر یوزباشی حسین سقط فروش گفت اگر حاجی آقا اجازه بدند حسابمان را روشن بکنیم. چون می‌خوام برم زیارت… — این مرتیکهٔ قرمساق پدرسوخته خیلی کلاه سر من گذاشته. گمان می‌کنه من می‌خوام صنار سه شایی اونو بالا بکشم؟ من اگر یک موی سبیلم را توی بازار گرو بگذارم صد کرور تمن به من جنس می‌دند. کدام زیارت؟ به این آسانی به کسی اجازه نمی‌دند، اگر اجازه و باشپرت می‌خواد باید بیاد پیش خودم. شاید به خیال افتاده که پول‌های دزدیش را حلال بکنه؟ اگر راست می‌گه بره جلو زنشو بگیره… از قول من بهش بگو که واسهٔ این چندره غاز من نمی‌گریزم… خوب پاخورشی چی خریدی؟ — قربان خودتان بهتر می‌دانید، آلو برقانی و سیب‌زمینی. — مثلاً چقدر آلو خریدی؟ — یک چارک. — این یک چارک آلو بود؟ کارد بخوره به شکمتان. همه شکایت دارند که از سر سفره گشنه پا می‌شند. کدام خونهٔ وزیر و وکیله که شب یک چارک آلو تو خورش می‌ریزند؟ بروید ببینید، مردم شب تو خونه‌شان حاضری می‌خورند. اعلاحضرت رضاشاه با اون چنانیش، صبح هیزم خونه را جلویش می‌کشند، برای یک گوجه فرنگی دعوایی راه می‌اندازه، که خون بیاد و لش ببره! با اون عایدی، با اون پول سرشار! اما این هم یک چارک آلو نبود، من دیگر چشمم کیمیاست. — قربان! به سر خودتان اگر دروغ بگم، از مشدی معصوم بپرسید. — پس مال من همه‌اش حرام و هرس می‌شه. من آلوها را شمردم، بعد که هسته‌هایش را شمردم چهارتاش کم بود. — قربان! شاید ماشاالله بچه‌ها خوردند، شاید آلوی بی‌هسته بوده. — آلوی بی‌هسته؟ — قدرت خدا را چه دیدید؟ — نه، برعکس. چون خدا بنده‌های خودش را می‌شناسه که چقدر دزد و دغلند، هسته توی آلو گذاشته تا بشه شمرد. من پوستی از سرتان بکنم که حظ بکنید. همه‌تان چوب و چماق می‌خوایید، مثل فیل که یاد هندوستان را می‌کنه. باید دائماً تو سرتان چماق زد،… مشروطه… آزادی… برای اینه که بهتر بشه دزدید —در کوزه بگذارید آبش را بخورید! من که از… در این وقت در کوچه باز شد و مرد مسنی با لباس فرسوده وارد شد که یک کیف قطور به دستش بود. پرسید: — منزل آقای حاجی ابوتراب این‌جاست؟ حاجی آقا: — بله، بفرمایید. خواهش می‌کنم بفرمایید. شخص تازه‌وارد را بغل دست خودش نشانید و رو کرد به مراد: — مراد؟ برو بگو سماور را آتش بیندازند. کسی که تازه وارد شده بود، گفت: — خیلی متشکرم، چایی صرف شده. — پس برو غلیان را بیار. حاجی لبخند نمکینی زد و به شخص تازه‌وارد گفت: — مثل اینه که سابقاً خدمتتان رسیده‌ام. اسمتان را درست به خاطر ندارم… بله، پیریست و هزار عیب و علت! — بنده غلام‌رضا احمد بیگی. — عجب! شما آقازادهٔ بصیر لشکر نیستید؟ — چرا. — یادتان هست کوچهٔ شترداران منزل داشتید؟ ابوی‌تان در قید حیاتند! — سال قحطی عمرشان را دادند به شما. — خدا بیامرزدش، نور از قبرش بباره! چه مرد نازنینی! عجب دنیا فراموش‌کاره، من با مرحوم ابوی‌تان بزرگ شده‌ام و سال‌ها می‌گذشت که همدیگر را ندیده بودیم. یادش بخیر! هر روز صبح با مرحوم ابوی‌تان می‌رفتیم گذر لوطی صالح چاله حوض بازی می‌کردیم. هنوز هم هر وقت تو آیینه داغ زخم پیشانیم را می‌بینم یاد آن زمان می‌افتم. (قهقه خندید و صدایش میان بوی لجن در صحن هشتی پیچید.) به جان کیومرثم قسم! من همهٔ عمرم رفیق‌باز بودم، شما را که دیدم، انگار که دنیا را به من دادند! — قربان چوبکاری می‌فرماید. بنده غلام سرکار هم حساب نمی‌شم. — اختیار دارید! شما مثل پسر خودم هستید، من همیشه پیش وجدانم از آن دعوای ملکی که پیش آمد و باعث رنجش ابوی‌تان شد شرمنده‌ام. یعنی تقصیر بنده نبود، مال ورثهٔ صغیر بود، وادار شدم که اقامهٔ دعوا بکنم. اگرچه قابلی نداشت، من همیشه می‌گم: سر و جان فدای رفیق. من همیشه چوب وجدانم را می‌خورم، دیگر چه می‌شه کرد؟ امروز روز کم‌تر آدمی پیدا می‌شه… خوب، ما پیر و قدیمی هستیم، اهل محل به من معتقدند. هر وقت مسافرت می‌رند، اگر مالی چیزی دارند یا اهل و عیالشان را می‌آورند دست من می‌سپرند. من که نمی‌توانم خیانت در امانت بکنم. چه می‌شه کرد؟ توی این شهر استخوان خرد کرده‌ایم، بعد از فوت مرحوم ابوی مردم چشمشان به منه. البته توقع دارند… دیروز حجةالشریعه آخوند محل، که شخص شریفی است، پیش من بود. می‌گفت «و الله من چهل ساله آخوند محل هستم. آن قدر که مردم به شما اعتقاد دارند به من ندارند.» من که نمی‌توانم مال صغیر را زیر و رو بکنم. یک پایم این دنیاست و یکیش آن دنیا! خوب، خدا هم خوشش نمی‌یاد… غلامرضا با پشت دست تف حاجی را که روی لبش پریده بود پاک کرد و با دهن باز به فرمایشات ایشان گوش می‌داد، بی‌آن‌که مقصودش را بفهمد. حاجی باز به حرفش ادامه داد: — چه می‌شه کرد؟ هر کسی در دنیا یک قسمتی داره. من هم تازه اسم بی‌مسمای «حاجی آقا» روم گذاشتند و کر و کری می‌کنم. همچین دستم به دهنم می‌رسه. (با دست‌ها کپلی پشم آلودش حرکتی از روی ناامیدی کرد.) مراد غلیان آورد و دست به سینه کنار ایستاد. آقا رضا تعارف را رد کرد، حاجی غلیان را برداشت. یک پایش را بلند کرد گذاشت روی سکو و در حالی که غلامرضا را دزدکی می‌پایید مشغول غلیان کشیدن شد. غلامرضا کیف خود را باز کرد و پاکت و کتابچه‌ای درآورد. روی پاکت چاپ شده بود: «شرکت کش‌بافی دیانت» و به ضمیمهٔ کاغذ یک چک سی و هشت هزار تومانی بابت منافع شش ماههٔ سهام شرکت برای حاجی آقا فرستاده بودند. حاجی آقا که کاغذ و چک را می‌شناخت، شستش خبردار شد که غلامرضا مباشر تازهٔ کارخانهٔ کش‌بافی است و دید قافله را باخته است، چون غلامرضا از این یک قلم دارایی او اطلاع داشت. حرفش را عوض کرد: — بله، امروز روز کار و کاسبی هم نمی‌گرده… در دالان صدای بچه‌ای شنیده شد و کفش دم‌پایی که به زمین کشیده می‌شد. حاجی دید دخترش سکینه است. در حالی که با یک دست گنجشک مفلوکی که پر و بال‌هایش کنده شده بود و چرت می‌زد به سینه‌اش می‌فشرد و دست دیگرش را محترم گرفته بود، می‌خواستند از در بیرون بروند. — از صبح تا حالا چرخ منو چنبر کرده آب نبات می‌خواد. — به بهانهٔ بچه، ننه می‌خوره قند و کلوچه! بگو خودم می‌خوام برم بیرون گردش بکنم. توی این خونه همه نقل و نبات کوفت می‌کنند. یک دقیقه پیش بود مراد نبات خرید آورد. می‌خواستید یک تیکه بدهید دست بچه. وقتی این‌جا پیش من افراد محترم هستند، هیچ‌کس حق بیرون رفتنو نداره. دفعهٔ هزارمه که می‌گم، مگر کسی حرف منو گوش می‌گیره؟ اگر از این‌جا رد شدید نشدید. قلم پایتان رو خرد می‌کنم. — آخر این‌جا همیشه یکی پیش شما هست. — خفه شو ضعیفه! فضولی موقوف. با من یکی بدو می‌کنی؟ منم که توی این خونه فرمان می‌دم. چرا بچه این‌قدر کثیفه؟ یک دستمال توی این خونه پیدا نمی‌شه که مفش را بگیری؟ آدم دلش به هم می‌خوره، آبروی صد ساله‌ام به باد رفت! این همه بریز و بپاش تو این خونه می‌شه باز هم مثل خونهٔ ملا یزقل زندگی می‌کنیم! بچه مثل انار ترکید و به گریه افتاد. مادرش دست او را کشید و == منابع == * هدایت، صادق. ''حاجی آقا''. جاویدان، ۲۵۳۶. == پیوند به بیرون == {{ویکی‌پدیا}} qat95x2l78ol912nrbw1i5nkuins55k الګو:Details 0 36675 302089 88004 2026-10-05T14:23:04Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302089 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[الگو:جزئیات]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} lz3t3y40cfx7zmo9t9pbqt85vp2l4xm ابوحامد محمد غزالی 0 37218 302090 89605 2026-10-05T14:23:07Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302090 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[پدیدآورنده:ابوحامد محمد غزالی]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} f3oqdbii947sqlls9brfxgyq56c5nfy رده:آثار شاه عباس اول 14 37257 302335 93423 2026-10-05T20:32:26Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302335 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} در این رده آثار [[w:شاه عباس اول|شاه عباس اول]] قرار می‌گیرد. [[رده:آثار بر پایه نویسنده|عباس اول، شاه]] 1fxldbzd62y1059zc28gulvei5j6f4t رده:آثار محمود محمود 14 37269 302376 268890 2026-10-05T20:36:33Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302376 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|محمود]] jde11pwyftz6te693it0av6rrl7w5l4 رده:آثار شاه صفی 14 38467 302336 93411 2026-10-05T20:32:32Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302336 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|صفی، شاه]] 71hlx747mjxd7q4y7pxzvlmb8hgtonx رده:آثار فتحعلی‌شاه قاجار 14 38507 302337 93474 2026-10-05T20:32:38Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302337 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|فتحعلی شاه]] 026mc95xuo44clqxoy6sms9yxmo6nv1 دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/آیینه بر خاک زد صنع یکتا 0 38552 302489 113212 2026-10-05T20:54:53Z Hanooz 17889 انتقال از [[رده:غزلیات بیدل دهلوی]] به [[رده:غزلیات]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302489 wikitext text/x-wiki {{بدون منبع|تاریخ=۲۶ دی ۱۳۹۹}} {{سرصفحه | عنوان = [[دیوان بیدل دهلوی]] | مؤلف = بیدل دهلوی |‌ قسمت = (آیینه بر خاک زد صنع یکتا) | قبلی = | بعدی = [[دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/اگر به‌گلشن ز نازگردد قد بلند تو جلوه فرما|اگر به‌گلشن ز نازگردد قد بلند تو جلوه فرما]] | یادداشت = }} {{شعر}} {{ب|آیینه بر خاک زد صنع یکتا|تا وانمودند کیفیت ما}} {{ب|بنیاد اظهار بر رنگ چیدیم|خود را به هر رنگ‌کردیم رسوا}} {{ب|در پرده پختیم سودای خامی|چندان‌که خندید آیینه بر ما}} {{ب|از عالم فاش بی‌پرده گشتیم|پنهان نبودن کردیم پیدا}} {{ب|ما و رعونت افسانهٔ کیست|ناز پری بست‌گردن به مینا}} {{ب|آیینه‌واریم محروم عبرت|دادند ما را چشمی‌که مگشا}} {{ب|درهای فرد‌وس وا بود امروز|از بی‌دماغی گفتیم فردا}} {{ب|گو‌هر گره‌بست از بی‌نیازی|دستی‌که شستیم از آب دریا}} {{ب|گرجیب ناموس تنگت نگیرد|در چین د‌امن خفته‌ست صحرا}} {{ب|حیرت‌طرازیست نیرنگ‌سازی است|تمثال اوهام آیینه دنیا}} {{ب|کثرت نشد محو از ساز وحدت|همچون خیالات از شخص تنها}} {{ب|وهم‌تعلق برخود مچینید|صحرانشین‌اند این خانمانها}} {{ب|موجود نامی است باقی توهم|از عالم خضر رو تا مسیحا}} {{ب|زین یأس منزل ما را چه حاصل|همخانه بیدل همسایه عنقا}} {{پایان شعر}} [[رده:غزلیات]] jpelasrmlr3wdgaf16h5ydedsy0ebjc دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/اگر به‌گلشن ز نازگردد قد بلند تو جلوه فرما 0 38553 302490 113214 2026-10-05T20:54:54Z Hanooz 17889 انتقال از [[رده:غزلیات بیدل دهلوی]] به [[رده:غزلیات]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302490 wikitext text/x-wiki {{بدون منبع|تاریخ=۲۶ دی ۱۳۹۹}} {{سرصفحه | عنوان = [[دیوان بیدل دهلوی]] | مؤلف = بیدل دهلوی |‌ قسمت =(اگر به‌گلشن ز نازگردد قد بلند تو جلوه فرما) | قبلی = [[دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/آیینه بر خاک زد صنع یکتا|آیینه بر خاک زد صنع یکتا]] | بعدی = [[دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/ای خیال قامتت آه ضعیفان را عصا|ای خیال قامتت آه ضعیفان را عصا]] | یادداشت = }} {{شعر}} {{ب|اگر به‌گلشن ز نازگردد قد بلند تو جلوه فرما|ز پیکرسر وموج خجلت‌شود نمایان چو می ز مینا}} {{ب|ز چشم مستت اگر بیابد قبول‌کیفیت نگاهی|تپدزمستی‌به روی‌آیینه‌نقش جوهرچوموج صهبا}} {{ب|نخواند طفل جنون مزاجم خطی زپست وبلند هستی|شوم فلاطون ملک دانش اگر شناسم سر ازکف پا}} {{ب|به هیچ صورت زدورگردون نصیب مانیست سربلندی|زبعد مردن مگر نسیمی غبار ما را برد به بالا}} {{ب|نه شام ما را سحرنویدی نه صبح ما راگل سفیدی|چو حاصل ماست ناامیدی غبار دنیا به فرق عقبا}} {{ب|رمیدی از دیده بی‌تأمل‌گذشتی آخر به صد تغافل|اگر ندیدی تپیدن دل شنیدنی داشت نالهٔ ما}} {{ب|ز صفحهٔ راز این دبستان ز نسخهٔ رنگ این‌گلستان|نگشت نقش دگر نمایان مگر غباری به بال عنقا}} {{ب|به‌اولین جلوه‌ات ز دلها رمیده صبر وگداخت طاقت|کجاست آیینه تا بگیرد غبار حیرت درین تماشا}} {{ب|به دورپیمانهٔ نگاهت اگر زند لاف می فروشی|نفس به رنگ‌کمند پیچد زموج می درگلوی مینا}} {{ب|به‌بوی ریحان مشکبارت به‌خویش پیچیده‌ام چوسنبل|ز هررگ برگ‌گل ندارم چو طایررنگ رشته برپا}} {{ب|به هرکجا ناز سر برآرد نیاز هم پای‌کم ندارد|توو خرامی و صد تغافل من و نگاهی و صد تمنا}} {{ب|ز غنچهٔ او دمید بیدل بهار خط نظر فریبی|به معجز حسن‌گشت آخر رک زمرد ز لعل پیدا}} {{پایان شعر}} [[رده:غزلیات]] kzm6khuhesttber4iacv7yowkjbgxrq دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/ای خیال قامتت آه ضعیفان را عصا 0 38554 302492 113215 2026-10-05T20:54:54Z Hanooz 17889 انتقال از [[رده:غزلیات بیدل دهلوی]] به [[رده:غزلیات]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302492 wikitext text/x-wiki {{بدون منبع|تاریخ=۲۶ دی ۱۳۹۹}} {{سرصفحه | عنوان = [[دیوان بیدل دهلوی]] | مؤلف = بیدل دهلوی |‌ قسمت =(ای خیال قامتت آه ضعیفان را عصا) | قبلی = [[دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/اگر به‌گلشن ز نازگردد قد بلند تو جلوه فرما|اگر به‌گلشن ز نازگردد قد بلند تو جلوه فرما]] | بعدی = [[دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/او سپهر و من‌کف خاک اوکجا و من‌کجا|او سپهر و من کف خاک او کجا و من کجا]] | یادداشت = }} {{شعر}} {{ب|ای خیال قامتت آه ضعیفان را عصا|بر رخت نظاره‌ها را لغزش از جوش صفا}} {{ب|نشئهٔ صدخم شراب‌از چشم‌مستت‌غمزه‌ای|خونبهای صد چمن از جلوه‌هایت یک ادا}} {{ب|همچوآیینه هزارت چشم حیران رو به‌رو|همچوکاکل یک‌جهان جمع‌پریشان درقفا}} {{ب|تیغ مژگانت به آب ناز دامن می‌کشد|چشم مخمورت به‌خون تاک می‌بندد حنا}} {{ب|ابروی مشکینت از بار تغافل‌گشته خم|مانده‌زلف سرکشت ز اندیشهٔ دلها دوتا}} {{ب|رنگ خالت‌سرمه در چشم تماشا می‌کند|گرد خطت می‌دهد آیینهٔ دل را جلا}} {{ب|بسته بر بال اسیرت نامهٔ پرواز ناز|خفته در خون شهیدت جوش‌گلزار بقا}} {{ب|ازصفای عارضت جان می‌چکدگاه عرق|وز شکست‌طره‌ات دل‌می‌دمد جای‌صدا}} {{ب|لعل خاموشت‌گر از موج تبسم دم زند|غنچه‌سازد در چمن پیراهن ازخجلت قبا}} {{ب|از نگاهت نشئه‌ها بالیده هر مژگان زدن|وز خرامت فتنه‌ها جوشیده از هر نقش پا}} {{ب|هرکجا ذوق تماشایت براندازد نقاب|گر جمالت عام سازد رخصت نظاره را}} {{ب|آخر از خود رفتنم راهی به فهم ناز برد|کیست گردد یک مژه برهم زدن صبرآزما}} {{ب|مردمک از دیده‌ها پیش از نگه‌گیرد هوا|سوختم چندانکه با خوی توگشتم آشنا}} {{ب|عمرها شد درهوایت بال عجزی می‌زند|ناکجا پروازگیرد بیدل از دست دعا}} {{پایان شعر}} [[رده:غزلیات]] 5q5fa196pqyyo3d66zx3t9fzdme0k48 دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/او سپهر و من‌کف خاک اوکجا و من‌کجا 0 38596 302491 113213 2026-10-05T20:54:54Z Hanooz 17889 انتقال از [[رده:غزلیات بیدل دهلوی]] به [[رده:غزلیات]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302491 wikitext text/x-wiki {{بدون منبع|تاریخ=۲۶ دی ۱۳۹۹}} {{سرصفحه | عنوان = [[دیوان بیدل دهلوی]] | مؤلف = بیدل دهلوی |‌ قسمت =(او سپهر و من کف خاک اوکجا و من کجا) | قبلی = [[دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/ای خیال قامتت آه ضعیفان را عصا|ای خیال قامتت آه ضعیفان را عصا]] | بعدی = [[دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/کرده‌ام باز به آن گریهٔ سودا، سودا|کرده‌ام باز به آن گریهٔ سودا، سودا]] | یادداشت = }} {{شعر}} {{ب|او سپهر و من کف خاک اوکجا و من کجا|داغم از سودای خام غفلت و وهم رسا}} {{ب|عجز راگر در جناب بی‌نیازیها رهی‌ست|اینقدرها بس‌که تاکویت رسد فریاد ما}} {{ب|نیست برق جانگدازی چون تغافلهای ناز|بیش از این آتش مزن در خانهٔ آیینه‌ها}} {{ب|هرکه را الفت شهید چشم مخمورت‌کند|نشئه انگیزد زخاکش‌گرد تا روز جزا}} {{ب|از نمود خاکسار عشق نتوان داد عرض|رنگ تمثالی مگر آیینه‌گردد توتیا}} {{ب|نیست در بنیاد آتش خانهٔ نیرنگ دهر|آنقدر خاکسترکایینه‌ای گیرد جلا}} {{ب|زندگی‌محمل‌کش وهم دوعالم آرزوست|می‌تپد در هر نفس صدکاروان بانگ درا}} {{ب|آرزو خون‌گشتهٔ نیرنگ وضع نازکیست|غمزه درد دور باش و جلوه می‌گوید بیا}} {{ب|هرچه‌می‌بینم تپش‌آمادهٔ صد جستجوست|زبن بیابان نقش پا هم نیست بی‌آوازپا}} {{ب|قامت او هرکجا سرکوب رعنایان شود|سرو راخجلت مگر درسایه‌اش داردبه پا}} {{ب|هرنفس صد رنگ می‌گیرد عنان جلوه‌اش|تاکند شوخی عرق آیینه می‌ریزد حیا}} {{ب|بال وپر برهم زدن بیدل‌کف‌افسوس بود|خاک نومیدی به فرق سعی‌های نارسا}} {{پایان شعر}} [[رده:غزلیات]] ehx9fykshjzqwkmz490bsfykxo01dgf دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/کرده‌ام باز به آن گریهٔ سودا، سودا 0 38598 302504 113229 2026-10-05T20:54:57Z Hanooz 17889 انتقال از [[رده:غزلیات بیدل دهلوی]] به [[رده:غزلیات]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302504 wikitext text/x-wiki {{بدون منبع|تاریخ=۲۶ دی ۱۳۹۹}} {{سرصفحه | عنوان = [[دیوان بیدل دهلوی]] | مؤلف = بیدل دهلوی |‌ قسمت =(او سپهر و من کف خاک اوکجا و من کجا) | قبلی = [[دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/او سپهر و من‌کف خاک اوکجا و من‌کجا|او سپهر و من‌کف خاک اوکجا و من‌کجا]] | بعدی = [[دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/جولان ما فسرد به زنجیر خواب پا|جولان ما فسرد به زنجیر خواب پا]] | یادداشت = }} {{شعر}} {{ب|کرده‌ام باز به آن گریهٔ سودا، سودا|که ز هر اشک زدم بر سر دریا، دریا}} {{ب|ساقی‌امشب‌چه‌جنون ریخت‌به‌پیمانهٔ هوش|که شکستم به دل از قلقل مینا، مینا}} {{ب|محو اوگشتم و رازم به ملاء توفان‌کرد|هست حیرانی عاشق لب‌گویا گویا}} {{ب|داغ معماری اشکم‌که به یک لغزیدن|عافیتها شد ازین آبله برپا، برپا}} {{ب|دردعشقم من و خلوتگه رازم وطن است|گشته‌ام اینقدر از نالهٔ رسوا، رسوا}} {{ب|نذر آوارگی شوق هوایت دارم|مشت خاکی‌که دهد طرح به‌صحرا، صحرا}} {{ب|دل آشفتهٔ ما را سر مویی دریاب|ای سرموی توسرکوب ختنها تنها}} {{ب|دور انسان به میان دو قدح مشترک است|تا چه اقبال‌کند جام لدن یا دنیا}} {{ب|تا تقاضا به میان آمده مطلب رفته‌ست|نیست غیر ازکف افسوس طلبها، لبها}} {{ب|بیدل این نقد به تاراج غم نسیه مده|کار امروزکن امروز، ز فردا، فردا}} {{پایان شعر}} [[رده:غزلیات]] 2i8minqfevkdoxq62mflyf3g9ba9hsk دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/جولان ما فسرد به زنجیر خواب پا 0 38600 302499 113221 2026-10-05T20:54:56Z Hanooz 17889 انتقال از [[رده:غزلیات بیدل دهلوی]] به [[رده:غزلیات]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302499 wikitext text/x-wiki {{بدون منبع|تاریخ=۲۶ دی ۱۳۹۹}} {{سرصفحه | عنوان = [[دیوان بیدل دهلوی]] | مؤلف = بیدل دهلوی |‌ قسمت =(جولان ما فسرد به زنجیر خواب پا) | قبلی = [[دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/کرده‌ام باز به آن گریهٔ سودا، سودا|کرده‌ام باز به آن گریهٔ سودا، سودا]] | بعدی = [[دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/خط جبین ماست هماغوش نقش پا|خط جبین ماست هماغوش نقش پا]] | یادداشت = }} {{شعر}} {{ب|جولان ما فسرد به زنجیر خواب پا|واماندگی‌ست حاصل تعبیر خواب پا}} {{ب|ممنون غفلتیم‌که بی‌منت طلب|ما را به ما رساند به شبگیر خواب پا}} {{ب|واماندگی ز سلسلهٔ ما نمی‌رود|چون جاده‌ایم یک رگ زنجیر خواب پا}} {{ب|در هر صفت تلافی غفلت غنیمت است|تاوان ز چشم‌گیر به تقصیر خواب پا}} {{ب|نتوان به سعی آبله افسردگی‌کشید|خشتی نچیده‌ایم به تعمیر خواب پا}} {{ب|اظهار غفلت طلبم‌کار عقل نیست|نقاش عاجزست به تصویر خواب پا}} {{ب|آخر سری به عالم نورم کشیدن است|غافل نی‌ام چو سایه ز شبگیر خواب پا}} {{ب|سامان آرمیدگی موج‌گوهریم|ما را سری‌ست برخط تسخیرخواب پا}} {{ب|بیدل دلت اگرهوس آهنگ منزل است|ما و شکست‌کوشش وتدبیر خواب پا}} {{پایان شعر}} [[رده:غزلیات]] rzhk19hxufbauncs6n72hik5qm0zayu دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/خط جبین ماست هماغوش نقش پا 0 38628 302500 113222 2026-10-05T20:54:56Z Hanooz 17889 انتقال از [[رده:غزلیات بیدل دهلوی]] به [[رده:غزلیات]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302500 wikitext text/x-wiki {{بدون منبع|تاریخ=۲۶ دی ۱۳۹۹}} {{سرصفحه | عنوان = [[دیوان بیدل دهلوی]] | مؤلف = بیدل دهلوی |‌ قسمت =(خط جبین ماست هماغوش نقش پا) | قبلی = [[دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/جولان ما فسرد به زنجیر خواب پا|جولان ما فسرد به زنجیر خواب پا]] | بعدی = [[دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/روزی که زد به خواب شعورم ایاغ پا|روزی که زد به خواب شعورم ایاغ پا]] | یادداشت = }} {{شعر}} {{ب|خط جبین ماست هماغوش نقش پا|دارد هجوم سجدهٔ ما جوش نقش پا}} {{ب|راه عدم به سعی نفس قطع می‌کنیم|افکنده‌ایم بار خود از دوش نقش پا}} {{ب|رنج خمارتا نرسد در سراغ دوست|بستم سبوی آبله بر دوش نقش پا}} {{ب|چون جاده تا به راه رضا سر نهاده‌ایم|موج‌گل است برسر ما جوش نقش پا}} {{ب|سامان عیش ما نشودکم ز بعد مرگ|تا مشت خاک ماست قدح نوش نقش پا}} {{ب|ماییم و آرزوی جبین‌سایی دری|افسرچه می‌کند سرمدهوش نقش پا}} {{ب|چشم اثر ندیده ز رفتار ما نشان|چون سایه‌ام خراب فراموش نقش پا}} {{ب|هر سرکه پخت دیگ خیال رعونتی|پوشیدش آسمان ته سرپوش نقش پا}} {{ب|مستانه می‌خرامی و ترسم‌که در رهت|با رنگ چهره‌ام بپرد هوش نقش پا}} {{ب|در هر قدم ز شوق خرام تو می‌کشد|خمیازهٔ فغان لب خاموش نقش پا}} {{ب|گاه خرام می‌چکد از پای نازکت|رنگ حنا به‌گرمی آغوش نقش پا}} {{ب|رنگ بنایم از خط تسلیم ریختند|یک جبهه سجده است برودوش نقش پا}} {{ب|بیدل ز جوش آبله‌ام در ره طلب|گوهرفروش شد چوصدف‌گوش نقش پا}} {{پایان شعر}} [[رده:غزلیات]] 0b9aiqoo3joxldnykrds5i6rqm5wx5j دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/روزی که زد به خواب شعورم ایاغ پا 0 38841 302502 113225 2026-10-05T20:54:57Z Hanooz 17889 انتقال از [[رده:غزلیات بیدل دهلوی]] به [[رده:غزلیات]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302502 wikitext text/x-wiki {{بدون منبع|تاریخ=۲۶ دی ۱۳۹۹}} {{سرصفحه | عنوان = [[دیوان بیدل دهلوی]] | مؤلف = بیدل دهلوی |‌ قسمت =(روزی که زد به خواب شعورم ایاغ پا) | قبلی = [[دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/خط جبین ماست هماغوش نقش پا|خط جبین ماست هماغوش نقش پا]] | بعدی = [[دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/آخر ز فقر بر سر دنیا زدیم پا|آخر ز فقر بر سر دنیا زدیم پا]] | یادداشت = }} {{شعر}} {{ب|روزی که زد به خواب شعورم ایاغ پا|من هم زدم ز نشئه به چندین دماغ پا}} {{ب|رنگ حنا زطبع چمن موج می‌زند|شسه‌ست‌گوبی آن‌گل خودرو به باغ پا}} {{ب|سیر بهار رنگ نداردگل ثبات|لغزد مگر چولاله‌کسی را به داغ پا}} {{ب|آنجاکه نقش پای تومقصود جستجوست|سر جای موکشد به هوای سراغ پا}} {{ب|جز خاک تیره نیست بنای جهان رنگ|طاووس سوده است به منقار زاغ پا}} {{ب|با طبع سرکش اینهمه رنج وفا مبر|روز سور، شب‌کند اسب چراغ پا}} {{ب|یک گام اگر ز وهم تعلق گذشته‌ای|بیدل درازکن به بساط فراغ پا}} {{پایان شعر}} [[رده:غزلیات]] mbakgyd9pnii5apie8qyebf6m1ix8lo دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/آخر ز فقر بر سر دنیا زدیم پا 0 38845 302488 113211 2026-10-05T20:54:53Z Hanooz 17889 انتقال از [[رده:غزلیات بیدل دهلوی]] به [[رده:غزلیات]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302488 wikitext text/x-wiki {{بدون منبع|تاریخ=۲۶ دی ۱۳۹۹}} {{سرصفحه | عنوان = [[دیوان بیدل دهلوی]] | مؤلف = بیدل دهلوی |‌ قسمت =(آخر ز فقر بر سر دنیا زدیم پا) | قبلی = [[دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/روزی که زد به خواب شعورم ایاغ پا|روزی که زد به خواب شعورم ایاغ پا]] | بعدی = [[دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا|به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا]] | یادداشت = }} {{شعر}} {{ب|آخر ز فقر بر سر دنیا زدیم پا|خلقی به جاه تکیه زد وما زدیم پا}} {{ب|فرقی نداشت عز‌ت وخو‌اری‌درین بساط|بیدارشد غنا به طمع تا زدیم پا}} {{ب|از اصل دور ماند جهانی به ذوق فرع|ما هم یک آبگینه به خارا زدیم پا}} {{ب|عمری‌ست طعمه‌خوار هجوم ندامتیم|یارب چرا چوموج به دریا زدیم پا}} {{ب|زین مشت پرکه رهزن آرام‌کس مباد|برآشیان الفت عنقا زدیم پا}} {{ب|قدر شکست‌دل نشناسی ستمکشی‌ست|ما بی‌خبربه ریزة مینا زدیم پا}} {{ب|طی شد به وهم عمرچه دنیا چه‌آخرت|زین یک نفس تپش به‌کجاها زدیم پا}} {{ب|مژگان بسته سیر دو عالم خیال داشت|از شوخی نگه به تماشا زدیم پا}} {{ب|شرم سجود او عرقی چند سازکرد|کز جبهه سودنی به ثریا زدیم پا}} {{ب|واماندگی چو موج‌گهر بی‌غنا نبود|بر عالمی ز آبلهٔ پا زدیم پا}} {{ب|چون اشک شمع در قدم عجز داشتیم|لغزیدنی‌که بر همه اعضا زدیم پا}} {{ب|بیدل ز بس سراسراین دشت‌کلفت است|جزگرد برنخاست به هرجا زدیم پا}} {{پایان شعر}} [[رده:غزلیات]] 7e3wrhl37o80apohwf88ccmtjty1gpl دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا 0 38848 302494 113216 2026-10-05T20:54:55Z Hanooz 17889 انتقال از [[رده:غزلیات بیدل دهلوی]] به [[رده:غزلیات]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302494 wikitext text/x-wiki {{بدون منبع|تاریخ=۲۶ دی ۱۳۹۹}} {{سرصفحه | عنوان = [[دیوان بیدل دهلوی]] | مؤلف = بیدل دهلوی |‌ قسمت =(به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا) | قبلی = [[دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/آخر ز فقر بر سر دنیا زدیم پا|آخر ز فقر بر سر دنیا زدیم پا]] | بعدی = [[دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/به دعوت هم کسی را کس نمی‌گوید بیا اینجا|به دعوت هم کسی را کس نمی‌گوید بیا اینجا]] | یادداشت = }} {{شعر}} {{ب|به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا|سر مویی‌گراینجا خم‌شوی بشکن‌کلاه آنجا}} {{ب|ادبگاه محبت ناز شوخی برنمی‌دارد|چو شبنم سر به مهر اشک می‌بالد نگاه آنجا}} {{ب|به یاد محلفل نازش سحرخیزست اجزایم|تبسم تاکجاها چیده باشد دستگاه آنجا}} {{ب|مقیم دشت الفت باش و خواب ناز سامان‌کن|به هم می‌آورد چشم تو مژگان‌گیاه آنجا}} {{ب|خیال جلوه‌زار نیستی هم عالمی دارد|ز نقش پا سری بایدکشیدن‌گاه‌گاه آنجا}} {{ب|خوشا بزم وفاکز خجلت اظهار نومیدی|شرر در سنگ دارد پرفشانیهای آه آنجا}} {{ب|به‌سعی غیرمشکل بود زآشوب دویی رستن|سری در جیب خود دزدیدم و بردم پناه آنجا}} {{ب|دل ازکم ظرفی طاقت نبست احرام آزادی|به‌سنگ آید مگراین جام وگردد عذرخواه آنجا}} {{ب|به‌کنعان هوس گردی ندارد یوسف مطلب|مگر در خود فرورفتن‌کند ایجاد چاه آنجا}} {{ب|ز بس فیض سحر می‌جوشد ازگرد سواد دل|همه‌گر شب شوی روزت‌نمی‌گردد سیاه‌آنجا}} {{ب|ز طرز مشرب عشاق سیر بینوایی‌کن|شکست رنگ کس آبی ندارد زیرکاه آنجا}} {{ب|زمین‌گیرم به افسون دل بی‌مدعا بیدل|در آن وادی که منزل نیز می‌افتد به راه آنجا}} {{پایان شعر}} [[رده:غزلیات]] cjsken1couy3lx94exeqrblfjnp6m5q دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/به دعوت هم کسی را کس نمی‌گوید بیا اینجا 0 38849 302493 113217 2026-10-05T20:54:54Z Hanooz 17889 انتقال از [[رده:غزلیات بیدل دهلوی]] به [[رده:غزلیات]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302493 wikitext text/x-wiki {{بدون منبع|تاریخ=۲۶ دی ۱۳۹۹}} {{سرصفحه | عنوان = [[دیوان بیدل دهلوی]] | مؤلف = بیدل دهلوی |‌ قسمت =(به دعوت هم‌کسی راکس نمی‌گوید بیا اینجا) | قبلی = [[دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا|به اوج کبریا کز پهلوی عجز است راه آنجا]] | بعدی = [[دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/پل و زورق نمی‌خواهد محیط کبریا اینجا|پل و زورق نمی‌خواهد محیط کبریا اینجا]] | یادداشت = }} {{شعر}} {{ب|به دعوت هم‌کسی راکس نمی‌گوید بیا اینجا|صدای نان شکستن‌گشت بانگ آسیا اینجا}} {{ب|اگربااین نگوبیهاست خوان جود سرپوشش|ز وضع تاج برکشکول می‌گریدگدا اینجا}} {{ب|فلک در خاک پنهان‌کرد یکسر صورت آدم|مصورگرده‌ای می‌خواهد از مردم گیا اینجا}} {{ب|عیار ربط الفت دیگر از یاران‌که می‌گیرد|سر وگردن چوجام وشیشه است ازهم جدا اینجا}} {{ب|جهان نامنفعل‌گل‌کرد، اثر هم موقعی دارد|عرق‌واری به روی‌کس نمی‌شاشد حیا اینجا}} {{ب|ز بی‌مغزی شکوه سلطنت شد ننگ‌کناسی|به‌جای استخوان‌گه خورده می گردد هما اینجا}} {{ب|که می‌آرد پیام دوستان رفته زین محفل|مگر از نقش پایی بشنویم آواز پا اینجا}} {{ب|غبار صبح دیدی شرم‌دار ز سیر این‌گلشن|ز عبرت خاک بر سرکرده می‌آید هوا اینجا}} {{ب|اگر در طبع غیرت ننگ اظهار غرض باشد|کف پا کند سرکوبی دست دعا اینجا}} {{ب|طرب عمری‌ست با سازکدورت برنمی‌آبد|سیاهی پیشتاز افتاد ز رنگ حنا اینجا}} {{ب|روم درکنج تنهایی زمانی واکشم بیدل|که‌از دلهای پر در بزم‌صحبت نیست جا اینجا}} {{پایان شعر}} [[رده:غزلیات]] 3dd0zktwrcw6qg0q7tt63g49uhejtku پدیدآورنده:بیدل دهلوی 102 38850 302175 277320 2026-10-05T17:55:18Z Hanooz 17889 حذف خرد "It is not intended for use in the content namespaces (main, author and portal)" 302175 wikitext text/x-wiki {{پدیدآورنده |نام = ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بن عبدالخالق ارلاس |حرف‌اول = ب |سال تولد قمری = ۱۰۵۴ |سال مرگ قمری = ۱۱۳۳ |توضیح = شاعر پارسی‌سرای سبک هندی |تصویر = |پیوندویکی‌پدیا = بیدل }} میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی در سال ۱۰۵۴ هجری قمری در ساحل جنوبی رودخانهٔ «گنگ» در شهر عظیم‌آباد پتنه (هند) به دنیا آمد. وی اصلاً از ترکان جغتایی بود. بیدل در بیشتر علوم حکمی تبحر داشت و با طریقهٔ صوفیه نیز آشنا بود. او ابتدا «رمزی» تخلص می‌کرد تا این که بنا به گفتهٔ یکی از شاگردانش هنگام مطالعهٔ گلستان سعدی از مصراع «بیدل از بی نشان چه جوید باز» به وجد آمد و تخلص خود را به «بیدل» تغییر داد. علاوه بر دیوان اشعار، آثاری در نثر دارد که از آن جمله می‌توان به رقعات، نکات و چهار عنصر اشاره کرد. وی در تاریخ چهارم صفر ۱۱۳۳ هجری قمری در دهلی درگذشت. == آثار == * [[دیوان بیدل دهلوی]] [[رده:شاعران ایرانی]] 8siqdf8q0szd0neuwtf10q2ahro9kc4 دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/پل و زورق نمی‌خواهد محیط کبریا اینجا 0 38909 302507 113228 2026-10-05T20:54:58Z Hanooz 17889 انتقال از [[رده:غزلیات بیدل دهلوی]] به [[رده:غزلیات]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302507 wikitext text/x-wiki {{بدون منبع|تاریخ=۲۶ دی ۱۳۹۹}} {{سرصفحه | عنوان = [[دیوان بیدل دهلوی]] | مؤلف = بیدل دهلوی |‌ قسمت =(پل و زورق نمی‌خواهد محیط کبریا اینجا) | قبلی = [[دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/به دعوت هم کسی را کس نمی‌گوید بیا اینجا|به دعوت هم کسی را کس نمی‌گوید بیا اینجا]] | بعدی = [[دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/آبیار چمن رنگ سراب است اینجا|آبیار چمن رنگ سراب است اینجا]] | یادداشت = }} {{شعر}} {{ب|پل و زورق نمی‌خواهد محیط کبریا اینجا|به هرسو سیرکشتی برکمر داردگدا اینجا}} {{ب|دماغ بی‌نیازان ننگ خواهش برنمی‌دارد|بلندی زیر پا می‌آید از دست دعا اینجا}} {{ب|غبار دشت بیرنگیم و موج بحر بی‌ساحل|سر آن دامن از دست‌که می‌گردد رها اینجا}} {{ب|درین صحرا به آداب نگه باید خرامیدن|که روی نازنینان می‌خراشد نقش پا اینجا}} {{ب|غبارم آب می‌گردد ز شرم گردن‌افرازی|ز شبنم برنیایم‌گر همه‌گردم هوا اینجا}} {{ب|لباسی نیست‌هستی را که‌پوشد عیب‌پیدایی|سحر از تار و پود چاک می‌بافد ردا اینجا}} {{ب|شبستان جهان و سایهٔ دولت چه‌فخراست این|مگردرچشم خفاش آشیان بندد هما اینجا}} {{ب|حضور استقامت می‌پرستد شمع این محفل|به پا افتد اگرگردد سر ازگردن جدا اینجا}} {{ب|به‌دوش نکهت‌گل می‌روم ازخویش و می‌آیم|که می‌آرد پیام ناز آن آواز پا اینجا}} {{ب|به‌گوشم از تب و تاب نفس آواز می‌آید|که‌گر صدسال نالی بر در دل نیست جا اینجا}} {{ب|امید دستگیری منقطع‌کن زین سبک مغزان|که‌چون نی ناله‌برمی‌خیزد از سعی عصااینجا}} {{ب|صدای التفاتی از سر این خوان نمی‌جوشد|لب گوری مگر وا گردد و گوید بیا اینجا}} {{ب|هومن‌گر چاکی از دامان عریانی به دست آرد|نیفتد در فشارتنگی از بند قبا اینجا}} {{ب|به رنگ‌آمیزی اقبال منعم نازها دارد|ندید این بیخبر روی که می‌سازد سیا اینجا}} {{ب|طبایع را فسون حرص دارد در به در بیدل|جهان لبریز استغناست‌گر باشد حیا اینجا}} {{پایان شعر}} [[رده:غزلیات]] noj20fopnv1304797qnpt9u24a5hlpa دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/آبیار چمن رنگ سراب است اینجا 0 38910 302487 94627 2026-10-05T20:54:53Z Hanooz 17889 انتقال از [[رده:غزلیات بیدل دهلوی]] به [[رده:غزلیات]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302487 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = [[دیوان بیدل دهلوی]] | مؤلف = بیدل دهلوی |‌ قسمت =(آبیار چمن رنگ سراب است اینجا) | قبلی = [[دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/پل و زورق نمی‌خواهد محیط کبریا اینجا|پل و زورق نمی‌خواهد محیط کبریا اینجا]] | بعدی = [[دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/صبح پیری اثر قطع امید است اینجا|صبح پیری اثر قطع امید است اینجا]] | یادداشت = }} {{شعر}} {{ب|آبیار چمن رنگ سراب است اینجا|در گل خندهٔ تصویر گلاب است اینجا}} {{ب|وهم تا کی شمرد سال و مه فرصت‌کار|شیشهٔ ساعت موهوم حباب‌است اینجا}} {{ب|چیست گردون هوس‌افزای خیالات عدم|عالمی را به همین صفر حساب است اینجا}} {{ب|چه قدر شب رود از خود که کند گرد سحر|موسفیدی عرق سعی شباب است اینجا}} {{ب|قد خم‌گشته نشان می‌دهد از وحشت عمر|بر در خانه از آن حلقه رکاب است اینجا}} {{ب|عشق ز اول علم لغزش پا داشت بلند|عذر مستان به لب موج شراب است اینجا}} {{ب|بوریا راحت مخمل به فراموشی داد|صد جنون شور نیستان رگ خواب است اینجا}} {{ب|لذت داغ جگر حق فراموشی نیست|قسمتی در نمک اشک کباب است اینجا}} {{ب|همه در سعی فنا پیشتر از یکدگریم|با شرر سنگ گروتاز شتاب است اینجا}} {{ب|رستن از آفت امکا‌ن تهی از خود شدنست|تو ز کشتی مگذر عالم آب است اینجا}} {{ب|زین همه علم و عمل قدر خموشی دریاب|هر کجا بحث سئوالی‌ست جواب است اینجا}} {{ب|بیدل آن فتنه‌که توفان قیامت دارد|غیردل نیست همین خانه خراب است اینجا}} {{پایان شعر}} [[رده:غزلیات]] m5uwhp3zp6ak1xnwb091rqiwovj9qvj دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/صبح پیری اثر قطع امید است اینجا 0 38940 302503 144147 2026-10-05T20:54:57Z Hanooz 17889 انتقال از [[رده:غزلیات بیدل دهلوی]] به [[رده:غزلیات]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302503 wikitext text/x-wiki {{بدون منبع|تاریخ=۲۶ دی ۱۳۹۹}} {{سرصفحه | عنوان = [[دیوان بیدل دهلوی]] | مؤلف = بیدل دهلوی |‌ قسمت =(صبح پیری اثر قطع امید است اینجا) | قبلی = [[دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/آبیار چمن رنگ سراب است اینجا|آبیار چمن رنگ سراب است اینجا]] | بعدی = [[دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/جام امید نظرگاه خمار است اینجا|جام امید نظرگاه خمار است اینجا]] | یادداشت = }} {{شعر}} {{ب|صبح پیری اثر قطع امید است اینجا|تار و پودکفنت موی سفید است اینجا}} {{ب|ساز هستی قفس نغمهٔ خودداری نیست|رم برق نفسی چند نشید است اینجا}} {{ب|جلوه بیرنگی و نظاره تماشایی‌رنگ|چمن‌آراست قدیمی که جدید است‌اینجا}} {{ب|نقشی از پردهٔ درد ا‌ست گشاد دو جهان|هر شکستی که بود، فتح نوید است اینجا}} {{ب|غنچهٔ واشده مشکل که دلی نگشاید|بستگی چون رود ازقفل کلید است اینجا}} {{ب|مرگ تسکین ندهد منتظر وصل تو را|پای تا سر ز کفن چشم سفید است اینجا}} {{ب|تخم گل ریشه طراز رگ سنبل نشود|هم درآنجاست سعید آنکه سعیداست اینجا}} {{ب|مگذر از رنگ که آیینهٔ اقبال صفاست|دود برچهرهٔ آتش شب عید است اینجا}} {{ب|جهد تعطیل صفت نقص کمال ذاتست|یا بگویا بشنو گفت و شنید است اینجا}} {{ب|در جنون حسرت عیش دگر از بیخبری‌ست|موی ژولیده‌همان سایهٔ بید است اینجا}} {{ب|زین چمن هر رگ گل دامن‌خون‌آلودی‌است|حیرتم کشت ندانم که شهید است اینجا}} {{ب|بوی یأًس از چمن جلوهٔ امکان پیداست|دگر ای بیدل غافل چه امید است اینجا}} {{پایان شعر}} [[رده:غزلیات]] 4kjk2flhiaedzi4kq194c1mmul06xgq دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/جام امید نظرگاه خمار است اینجا 0 39035 302496 113219 2026-10-05T20:54:55Z Hanooz 17889 انتقال از [[رده:غزلیات بیدل دهلوی]] به [[رده:غزلیات]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302496 wikitext text/x-wiki {{بدون منبع|تاریخ=۲۶ دی ۱۳۹۹}} {{سرصفحه | عنوان = [[دیوان بیدل دهلوی]] | مؤلف = بیدل دهلوی |‌ قسمت =(جام امید نظرگاه خمار است اینجا) | قبلی = [[دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/صبح پیری اثر قطع امید است اینجا|صبح پیری اثر قطع امید است اینجا]] | بعدی = [[دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/جوش اشکیم و شکست آیینه‌دار است اینجا|جوش اشکیم و شکست آیینه‌دار است اینجا]] | یادداشت = }} {{شعر}} {{ب|جام امید نظرگاه خمار است اینجا|حلقهٔ دام تو خمیازه شکار است اینجا}} {{ب|عیش‌ها غیر تماشای زیانکاری نیست|درخور باختن رنگ بهار است اینجا}} {{ب|عافیت می‌طلبی منتظر آفت باش|سر بالین‌طلبان تحفهٔ دار است اینجا}} {{ب|فرصت برق و شرر با تو حسابی دارد|امتیازی که نفس در چه شمار است اینجا}} {{ب|چه جگرها که به نومیدی حسرت بگداخت|فرصتی نیست وگرنه همه کار است اینجا}} {{ب|پردهٔ هستی موهوم نوایی دارد|که حبابیم و نفس آینه‌دار است اینجا}} {{ب|انجمن در بغل و ما همه بیرون دریم|بحر چندانکه زند موج کنار است اینجا}} {{ب|عجز طاقت همه دم شاهد معدومی ماست|نفس سوخته یک شمع مزار است اینجا}} {{ب|سجده هم از عرق شرم رهی پیش نبرد|از قدم تا به جبین آبله‌زار است اینجا}} {{ب|بیدل اجزی جهان پیکر بی‌تمثالی‌ست|حیرت آینه با خویش دچار است اینجا}} {{پایان شعر}} [[رده:غزلیات]] irw0pxuzlw0amo85of3h2zp6f0mqfx3 رده:آثار عباس‌میرزا 14 39064 302338 94922 2026-10-05T20:32:44Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302338 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|عباس‌میرزا]] 5163l5x2e9h3f54rq9vt5ls5u1qhqew رده:آثار مصطفی افشار 14 39074 302377 94956 2026-10-05T20:36:40Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302377 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|افشار، مصطفی]] 4zwkynhyyg25xtpgphpakxgc5hnt00j دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/جوش اشکیم و شکست آیینه‌دار است اینجا 0 39195 302497 113220 2026-10-05T20:54:55Z Hanooz 17889 انتقال از [[رده:غزلیات بیدل دهلوی]] به [[رده:غزلیات]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302497 wikitext text/x-wiki {{بدون منبع|تاریخ=۲۶ دی ۱۳۹۹}} {{سرصفحه | عنوان = [[دیوان بیدل دهلوی]] | مؤلف = بیدل دهلوی |‌ قسمت =(جوش اشکیم و شکست آیینه‌دار است اینجا) | قبلی = [[دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/جام امید نظرگاه خمار است اینجا|جام امید نظرگاه خمار است اینجا]] | بعدی = [[دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/در خموشی همه صلح است نه جنگ است اینجا|در خموشی همه صلح است نه جنگ است اینجا]] | یادداشت = }} {{شعر}} {{ب|جوش اشکیم وشکست آیینه‌دار است اینجا|رقص هستی همه‌دم شیشه سوار است اینجا}} {{ب|عرصهٔ شوخی ما گوشهٔ ناپیدایی‌ست|هرکه روتافت به آیینه دچار است اینجا}} {{ب|عافیت چشم ز جمعیت اسباب مدار|هرقدر ساغر و میناست خمار است اینجا}} {{ب|به غرور من وماکلفت دلها مپسند|ای جنون تاز نفس آینه زار است اینجا}} {{ب|نفی خود می‌کنم اثبات برون می‌آید|تا به‌کی رنگ توان باخت بهار است‌اینجا}} {{ب|هرچه آید به نظر آن طرفش موهوم است|روز شب صورت پشت و رخ‌کار است اینجا}} {{ب|سایه‌ام باکه دهم عرضه سیه‌بختی خویش|روز هم آینه‌دار شب تار است اینجا}} {{ب|دامن چیده در این دشت تنزه دارد|خاک صیادگل از خون شکار است اینجا}} {{ب|زندگی معبدشرمی ست چه طاعت چه‌گناه|عرق جبهه همان سبحه شماراست‌اینجا}} {{ب|عشق می‌داند و بس قدرگرانجانی من|سنگ شیرازهٔ اجزای شرار است اینجا}} {{ب|چند بیدل به هوا دست وگریبان بودن|جیبت ازکف ندهی دامن یار است‌اینجا}} {{پایان شعر}} [[رده:غزلیات]] bex63444acoc4kd1aele5oeqku3kzew دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/در خموشی همه صلح است نه جنگ است اینجا 0 39196 302498 113223 2026-10-05T20:54:56Z Hanooz 17889 انتقال از [[رده:غزلیات بیدل دهلوی]] به [[رده:غزلیات]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302498 wikitext text/x-wiki {{بدون منبع|تاریخ=۲۶ دی ۱۳۹۹}} {{سرصفحه | عنوان = [[دیوان بیدل دهلوی]] | مؤلف = بیدل دهلوی |‌ قسمت =(در خموشی همه صلح است نه جنگ است اینجا) | قبلی = [[دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/جوش اشکیم و شکست آیینه‌دار است اینجا|جوش اشکیم و شکست آیینه‌دار است اینجا]] | بعدی = [[دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/نه طرح باغ و نه گلشن فکنده‌اند اینجا|نه طرح باغ و نه گلشن فکنده‌اند اینجا]] | یادداشت = }} {{شعر}} {{ب|در خموشی همه صلح است نه جنگ است اینجا|غنچه شو، دامن آرام به چنگ است اینجا}} {{ب|چشم بربند گرت ذوق تماشایی هست|صافی آینه درکسوت زنگ است اینجا}} {{ب|گر دلت ره ندهد جرم سپه‌بختی تست|خانهٔ آینه بر روی‌که تنگ است اینجا}} {{ب|طایر عیش مقیم قفس حیرانی‌ست|مگذر ازگلشن تصویرکه‌رنگ است‌اینجا}} {{ب|در ره عشق ز دل فکر سلامت غلط است|گرهمه‌سنگ‌بود شیشه به‌چنگ است‌اینجا}} {{ب|چرخ‌پیمانه به‌دور افکن یک‌جام تهی است|مستی ما وتو آوازترنگ است اینجا}} {{ب|شوق دل همسفر قافلهٔ بیهوشی‌ست|قدم راهروان گردش رنگ است اینجا}} {{ب|از ستمدیدگی طالع ما هیچ مپرس|آنچه پیش تونگاهست خدنگ است اینجا}} {{ب|طرف دیدهٔ خونبار نگردی زنهار|اشک چون آینه شدکام نهنگ است اینجا}} {{ب|شیشه ناداده زکف مستی آزادی چند|دامن ناز پری در ته سنگ است اینجا}} {{ب|دو جهان ساغرتکلیف زخود رفتن ماست|دل هرکس بتپد قافیه تنگ است اینجا}} {{ب|منزل عیش به وحشتکدهٔ امکان نیست|چمن‌ازسایهٔ گل پشت‌پلنگ‌است اینجا}} {{ب|وحشت آن است‌که ناآمده از خود برونم|ورنه تا عزم شتاب است درنگ است اینجا}} {{ب|بیدل افسردگیم شوخی آهی دارد|تاشرر هست ز خودرفتن سنگ‌است اینجا}} {{پایان شعر}} [[رده:غزلیات]] 9upy0jsei329sfmbb3wznksudt8y5i1 دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/نه طرح باغ و نه گلشن فکنده‌اند اینجا 0 39197 302505 113227 2026-10-05T20:54:58Z Hanooz 17889 انتقال از [[رده:غزلیات بیدل دهلوی]] به [[رده:غزلیات]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302505 wikitext text/x-wiki {{بدون منبع|تاریخ=۲۶ دی ۱۳۹۹}} {{سرصفحه | عنوان = [[دیوان بیدل دهلوی]] | مؤلف = بیدل دهلوی |‌ قسمت =(نه طرح باغ و نه گلشن فکنده‌اند اینجا) | قبلی = [[دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/در خموشی همه صلح است نه جنگ است اینجا|در خموشی همه صلح است نه جنگ است اینجا]] | بعدی = [[دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/کسی دربندغفلت‌مانده‌ای چون من ندید اینجا|کسی دربندغفلت‌مانده‌ای چون من ندید اینجا]] | یادداشت = }} {{شعر}} {{ب|نه طرح باغ و نه گلشن فکنده‌اند اینجا|در آب آینه روغن فکنده‌اند اینجا}} {{ب|غبار قافلهٔ عبرتی که پیدا نیست|همه به دیدهٔ روشن فکناه‌اند اینجا}} {{ب|رسیده‌گیر به معراج امتیاز چو شمع|همان سری که زگردن فکنده‌اند اینجا}} {{ب|جنون مکن‌که دلیران عرصهٔ تحقیق|سپر ز خجلت جوشن فکنده‌اند اینجا}} {{ب|یکی‌ست حاصل و آفت به مزرعی‌که شبی|ز دانه مور به خرمن فکنده‌اند اینجا}} {{ب|به صید خواهش دنیای دون دلیر متاز|هزار مرد ز یک زن فکنده‌اند اینجا}} {{ب|سر فسانه سلامت‌که خوابناکی چند|غبار وادی ایمن فکنده‌اند این‌جا}} {{ب|نهفته است‌تلاش محیط موج‌گوهر|یه روی آبله دامن فکنده‌اند اینجا}} {{ب|رموز دل نشود فاش بی‌چراغ یقین|نظر به خانه ز روزن فکنده‌ا‌ند اینجا}} {{ب|مقیم زاویهٔ اتفاق تسلیمم|بساط عافیت من فکنده‌اند اینجا}} {{ب|چو شمع‌گردن دعوی چسان‌کشم بیدل|سرم به دوش فکندن فکند‌ه‌اند اینجا}} {{پایان شعر}} [[رده:غزلیات]] 9uvumn551696j21jf4jaqykn8y2fdsu دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/کسی دربندغفلت‌مانده‌ای چون من ندید اینجا 0 39198 302506 113230 2026-10-05T20:54:58Z Hanooz 17889 انتقال از [[رده:غزلیات بیدل دهلوی]] به [[رده:غزلیات]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302506 wikitext text/x-wiki {{بدون منبع|تاریخ=۲۶ دی ۱۳۹۹}} {{سرصفحه | عنوان = [[دیوان بیدل دهلوی]] | مؤلف = بیدل دهلوی |‌ قسمت =(کسی دربندغفلت‌مانده‌ای چون من ندید اینجا) | قبلی = [[دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/نه طرح باغ و نه گلشن فکنده‌اند اینجا|نه طرح باغ و نه گلشن فکنده‌اند اینجا]] | بعدی = [[دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/به مهر مادر گیتی مکش امید رنج اینجا|به مهر مادر گیتی مکش امید رنج اینجا]] | یادداشت = }} {{شعر}} {{ب|کسی دربندغفلت‌مانده‌ای چون من ندید اینجا|دو عالم یک درباز است و می‌جویم‌کلید اینجا}} {{ب|سرا‌غ منزل مقصد مپرس ازما زمینگیران|به سعی نقش پا راهی نمی‌گردد سفید اینجا}} {{ب|تپیدن ره ندارد در تجلیگاه حیرانی|توان‌گر پای تا سراشک شد نتوان چکید اینجا}} {{ب|زگلزارهوس تا آرزوبرگی به چنگ آرد|به مژگان عمرها چون ریشه می‌باید دوید اینجا}} {{ب|تحیر گر به چشم انتظار ما نپردازد|چه وسعت می‌توان چیدن ز آغوش امید اینجا}} {{ب|ترشرویی ندارد یمن جمعیت در این محفل|چو شیر این سرکه‌ات از یکدگر خواهد برید اینجا}} {{ب|به دل نقشی نمی‌بنددکه با وحشت نپیوندد|نمی‌دانم‌کدامین بی‌وفا آیینه چید اینجا}} {{ب|مر از بی‌بری هم راحتی حاصل نشد، ورنه|بهار سایه‌ای رنگینتر ازگل داشت بید اینجا}} {{ب|گواه‌کشتهٔ تیغ نگاه اوست حیرانی|کفن بردوشی بسمل بود چشم سفید اینجا}} {{ب|کفن در مشهد ما بینوایان خونبها دارد|ز عریانی برون آ گر توانی شد شهید اینجا}} {{ب|هجوم درد پیچیده‌ست هستی تا عدم بیدل|تو هم‌گرگوش داری ناله‌ای خواهی‌شنید اینجا}} {{پایان شعر}} [[رده:غزلیات]] ou9rlupmlght1piwugzekvvh154gqet دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/به مهر مادر گیتی مکش امید رنج اینجا 0 41917 302495 113218 2026-10-05T20:54:55Z Hanooz 17889 انتقال از [[رده:غزلیات بیدل دهلوی]] به [[رده:غزلیات]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302495 wikitext text/x-wiki {{بدون منبع|تاریخ=۲۶ دی ۱۳۹۹}} {{سرصفحه | عنوان = [[دیوان بیدل دهلوی]] | مؤلف = بیدل دهلوی | قسمت =(به مهر مادر گیتی مکش امید رنج اینجا) | قبلی = [[دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/کسی دربندغفلت‌مانده‌ای چون من ندید اینجا|کسی دربندغفلت‌مانده‌ای چون من ندید اینجا]] | بعدی = [[دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/دریای خیالیم و نمی نیست در اینجا|دریای خیالیم و نمی نیست در اینجا]] | یادداشت = }} {{شعر}} {{ب|به مهر مادر گیتی مکش رنج امید اینجا|که خون‌ها می‌خورد تا شیر می‌گردد سفید اینجا}} {{ب|مقیم نارسایی باش پیش از خاک گردیدن|که سعی هر دو عالم چون عرق خواهد چکید اینجا}} {{ب|محیط از جنبش هر قطره صد توفان جنون دارد|شکست رنگ امکان بود اگر یکدل تپید اینجا}} {{ب|گداز نیستی از انتظارم بر نمی‌آرد|ز خاکستر شدن گل می‌کند چشم سفید اینجا}} {{ب|ز ساز الفت آهنگ عدم در پردهٔ گوشم|نوایی می‌رسد کز بیخودی نتوان شنید اینجا}} {{ب|درین محنت‌سرا آیینهٔ اشک یتیمانم|که در بی‌دست‌وپایی هم مرا باید دوید اینجا}} {{ب|کباب خام‌سوز آتش حسرت دلی دارم|که هر جا بینوایی سوخت دودش سرکشید اینجا}} {{ب|نیاز سرکشان حسن آشوبی دگر دارد|کمینگاه تغافل شد اگر ابرو خمید اینجا}} {{ب|تپش‌های نفس از پردهٔ تحقق می‌گوید|که تا از خود اثر داری نخواهی آرمید اینجا}} {{ب|بلندست آنقدرها آشیان عجز ما بیدل|که بی‌سعی شکست بال و پر نتوان رسید اینجا}} {{پایان شعر}} [[رده:غزلیات]] kffz9kr0s95d2t281lphzrwqe5xbnku دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/دریای خیالیم و نمی نیست در اینجا 0 41920 302501 113224 2026-10-05T20:54:56Z Hanooz 17889 انتقال از [[رده:غزلیات بیدل دهلوی]] به [[رده:غزلیات]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302501 wikitext text/x-wiki {{بدون منبع|تاریخ=۲۶ دی ۱۳۹۹}} {{سرصفحه | عنوان = [[دیوان بیدل دهلوی]] | مؤلف = بیدل دهلوی | قسمت =(به مهر مادر گیتی مکش امید رنج اینجا) | قبلی = [[دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/به مهر مادر گیتی مکش امید رنج اینجا|به مهر مادر گیتی مکش رنج امید اینجا]] | بعدی = | یادداشت = }} {{شعر}} {{ب|دریای خیالیم و نمی نیست در اینجا|جز وهم وجود و عدمی نیست در اینجا}} {{ب|رمز دو جهان از ورق آینه خواندیم|جز گرد تحیر رقمی نیست در اینجا}} {{ب|عالم همه میناگر بیداد شکست است|این طرفه که سنگ ستمی نیست در اینجا}} {{ب|تا سنبل این باغ به همواری رنگ است|جز کج‌نظری پیچ و خمی نیست در اینجا}} {{ب|بر نعمت دنیا چه هوس‌ها که نپختیم|هر چند غذا جز قسمی نیست در اینجا}} {{ب|بر هم نزنی سلسلهٔ ناز کریمان|محتاج شدن بی‌کرمی نیست در اینجا}} {{ب|گرد حشم بی‌کسی‌ات سخت بلندست|از خویش برون آ علمی نیست در اینجا}} {{ب|ما بی‌خبران قافلهٔ دشت خیالیم|رنگ است به گردش قدمی نیست در اینجا}} {{ب|از حیرت دل بند نقاب تو گشودیم|آیینه‌گری کار کمی نیست در اینجا}} {{ب|بیدل من و بیکاری و معشوق‌تراشی|جز شوق برهمن صنمی نیست در اینجا}} {{پایان شعر}} [[رده:غزلیات]] jlmq6ohnodi5yousg4dloxulhjs227n قوانین 0 45078 302091 111931 2026-10-05T14:23:11Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302091 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[درگاه:قوانین ایران]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} tle6nro17vgo9kkwyfsmk1tg4c9mh2i پدیدآورنده:ترنر ماکان 102 45128 302176 291288 2026-10-05T17:55:23Z Hanooz 17889 حذف خرد "It is not intended for use in the content namespaces (main, author and portal)" 302176 wikitext text/x-wiki {{پدیدآورنده |نام = ترنر ماکان |حرف‌اول = م |تصویر = |سال تولد خورشیدی = ۱۱۷۱ |سال مرگ خورشیدی = ۱۲۱۵ |سال تولد میلادی = ۱۷۹۲ |سال مرگ میلادی = ۱۸۳۶ |پیوندویکی‌پدیا = ترنر ماکان |توضیح = مترجم و زبان شناس زبان فارسی و سروان سواره‌نظام ارتش بریتانیا که به عنوان مترجم فارسی فرمانده قوای بریتانیا در هند حضور داشت }} == آثار == * تصحیح [[شاهنامه (تصحیح ترنر ماکان)|شاهنامه]] {{مالکیت عمومی قدیمی}} [[رده:مصححان]] 80zfg8sx8oarvyykr311ewi3uolheny رده:آثار علی‌اکبر دهخدا 14 45551 302339 113126 2026-10-05T20:32:50Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302339 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|دهخدا]] nhvd96mpdj5ip9v9z3uexom6jamtmcq پدیدآورنده:رینولد نیکلسون 102 45696 302177 262355 2026-10-05T17:55:27Z Hanooz 17889 حذف خرد "It is not intended for use in the content namespaces (main, author and portal)" 302177 wikitext text/x-wiki {{پدیدآورنده |نام = رینولد نیکلسون |حرف‌اول = ن |سال تولد خورشیدی = ۱۲۴۷ |سال مرگ خورشیدی = ۱۳۲۴ |سال تولد میلادی = ۱۸۶۸ |سال مرگ میلادی = ۱۹۴۵ |توضیح = خاورشناس و اسلام‌شناس انگلیسی، شارح و مترجم آثار عرفانی فارسی و اسلامی به زبان انگلیسی است. |تصویر = |پیوندویکی‌پدیا = رینولد نیکلسون |پیوندویکی‌گفتاورد = |پیوندکامانز = }} == آثار == * تصحیح [[مثنوی معنوی]] * تصحیح [[تذکرة الاولیاء]] 3prrd90zb06m5xp03wubskv54n9zhls پدیدآورنده:جرجی زیدان 102 46001 302178 262423 2026-10-05T17:55:31Z Hanooz 17889 حذف خرد "It is not intended for use in the content namespaces (main, author and portal)" 302178 wikitext text/x-wiki {{پدیدآورنده |نام = جرجی زیدان |حرف‌اول = ز |سال تولد خورشیدی = ۱۲۴۰ |سال مرگ خورشیدی = ۱۲۹۳ |سال تولد میلادی = ۱۸۶۱ |سال مرگ میلادی = ۱۹۱۴ |توضیح = تاریخ‌نگار، داستان‌نویس، و روزنامه‌نگار عرب‌زبان لبنانی |تصویر = Jurji Zaydan (Edited2).jpg |پیوندویکی‌پدیا = جرجی زیدان |پیوندویکی‌گفتاورد = جرجی زیدان |پیوندکامانز = Category:Jurji Zaydan }} t7gzsuq3e2j4an96xn2ucf392fw6s61 پدیدآورنده:هنری سالیوان جرت 102 46036 302179 262452 2026-10-05T17:55:35Z Hanooz 17889 حذف خرد "It is not intended for use in the content namespaces (main, author and portal)" 302179 wikitext text/x-wiki {{پدیدآورنده |نام = هنری سالیوان جرت |حرف‌اول = ج |سال تولد خورشیدی = ۱۲۱۸ |سال مرگ خورشیدی = ۱۲۹۸ |سال تولد میلادی = ۱۸۳۹ |سال مرگ میلادی = ۱۹۱۹ |توضیح = مترجم، مصحح و نویسنده انگلیسی |تصویر = |پیوندویکی‌پدیا = |پیوندویکی‌گفتاورد = |پیوندکامانز = Category:H. S. Jarrett }} == آثار == * [[انوار سهیلی]] 278klisdyrm6pl89rastd7d51hf2wz5 پدیدآورنده:حسین واعظ کاشفی 102 46038 302180 262489 2026-10-05T17:55:39Z Hanooz 17889 حذف خرد "It is not intended for use in the content namespaces (main, author and portal)" 302180 wikitext text/x-wiki {{پدیدآورنده |نام = حسین واعظ کاشفی |حرف‌اول = ک |سال تولد خورشیدی = ۸۱۵ |سال مرگ خورشیدی = ۸۸۳ |سال تولد قمری = ۸۴۰ |سال مرگ قمری = ۹۱۰ |توضیح = نویسندهٔ پرکار، عالم جامع‌العلوم، منجم، مفسر قرآن، ریاضی‌دان و واعظ تأثیرگذار در عصر تیموریان بود. |تصویر = |پیوندویکی‌پدیا = حسین واعظ کاشفی |پیوندویکی‌گفتاورد = حسین واعظ کاشفی |پیوندکامانز = Category:Husayn Va'iz Kashifi }} == آثار == * [[انوار سهیلی]] jg0zczh8le3g1kfnvjjr68q53b34vy4 آرتور کریستنسن 0 46210 302092 114995 2026-10-05T14:23:15Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302092 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[پدیدآورنده:آرتور کریستنسن]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} rzeiurik6mcy6dul2xkugh73h8gbenn سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/ضمیمه 0 46260 302206 277048 2026-10-05T18:56:38Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[گفتار در روش راه بردن عقل]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/ضمیمه]] منتقل کرد 277048 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = گفتار در روش راه بردن عقل | مؤلف = رنه دکارت | مترجم = محمدعلی فروغی | سال = ۱۳۴۴ | یادداشت = این مقاله بعنوان ضمیمه در کتاب [[سیر حکمت در اروپا]] منتشر شده است. | قبلی = | بعدی = [[گفتار در روش راه بردن عقل/بخش اول|گفتار در روش راه بردن عقل]] }} <pages index="SeyrHekmatDarOrupa.pdf" include=186 /> {{page break|label=}} <pages index="SeyrHekmatDarOrupa.pdf" include=188 /> {{page break|label=فهرست}} <pages index="SeyrHekmatDarOrupa.pdf" include=8 onlysection="p5-2" /> {{خطکش-پانویس-کوچک}} {{مالکیت عمومی در ایران}} [[رده:آثار نوشته‌شده به زبان فرانسوی]] [[رده:فلسفه]] fiy34de2qei7hcs32zh1x9q3wvnat0i سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/ضمیمه/بخش ۱ 0 46281 302238 173176 2026-10-05T19:02:08Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[گفتار در روش راه بردن عقل/بخش اول]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/ضمیمه/بخش ۱]] منتقل کرد 173176 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = [[گفتار در روش راه بردن عقل]] | مؤلف = رنه دکارت | مترجم = محمدعلی فروغی | قسمت = بخش اول | سال = ۱۳۴۴ | یادداشت = این مقاله بعنوان ضمیمه در کتاب [[سیر حکمت در اروپا]] منتشر شده است. | قبلی = [[گفتار در روش راه بردن عقل|فهرست]] | بعدی = [[../بخش دوم|بخش دوم]] }} <pages index="SeyrHekmatDarOrupa.pdf" from=189 to=197 tosection="p188-1" /> {{خطکش-پانویس-کوچک}} aanj1du6jy8ps11zzsezy63729b3a5s سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/ضمیمه/بخش ۲ 0 46294 302240 173177 2026-10-05T19:02:23Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[گفتار در روش راه بردن عقل/بخش دوم]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/ضمیمه/بخش ۲]] منتقل کرد 173177 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = [[گفتار در روش راه بردن عقل]] | مؤلف = رنه دکارت | مترجم = محمدعلی فروغی | قسمت = بخش دوم | سال = ۱۳۴۴ | یادداشت = این مقاله بعنوان ضمیمه در کتاب [[سیر حکمت در اروپا]] منتشر شده است. | قبلی = [[../بخش اول|بخش اول]] | بعدی = [[../بخش سوم|بخش سوم]] }} <pages index="SeyrHekmatDarOrupa.pdf" from=197 fromsection="p188-2" to=207 tosection="p198-1" /> {{خطکش-پانویس-کوچک}} 1ma19civz6yc5cvujztf6ptravl8ira رده:آثار محمدعلی فروغی 14 46295 302378 115222 2026-10-05T20:36:46Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302378 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|فروغی]] d1tr5mxkbwdu9x063mu14exduxufe70 رده:آثار رنه دکارت 14 46296 302340 115223 2026-10-05T20:32:56Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302340 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|دکارت]] tf3r6iuah0qe3zetckobfnkz4etgnr6 سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/ضمیمه/بخش ۳ 0 46318 302242 173178 2026-10-05T19:02:30Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[گفتار در روش راه بردن عقل/بخش سوم]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/ضمیمه/بخش ۳]] منتقل کرد 173178 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = [[گفتار در روش راه بردن عقل]] | مؤلف = رنه دکارت | مترجم = محمدعلی فروغی | قسمت = بخش سوم | سال = ۱۳۴۴ | یادداشت = این مقاله بعنوان ضمیمه در کتاب [[سیر حکمت در اروپا]] منتشر شده است. | قبلی = [[../بخش دوم|بخش دوم]] | بعدی = [[../بخش چهارم|بخش چهارم]] }} <pages index="SeyrHekmatDarOrupa.pdf" from=207 fromsection="p198-2" to=215 tosection="p206-1" /> {{خطکش-پانویس-کوچک}} 1ykhhsywmp85p8ul4d3f8hgzpl3nxde سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/ضمیمه/بخش ۴ 0 46327 302244 173181 2026-10-05T19:02:52Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[گفتار در روش راه بردن عقل/بخش چهارم]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/ضمیمه/بخش ۴]] منتقل کرد 173181 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = [[گفتار در روش راه بردن عقل]] | مؤلف = رنه دکارت | مترجم = محمدعلی فروغی | قسمت = بخش چهارم | سال = ۱۳۴۴ | یادداشت = این مقاله بعنوان ضمیمه در کتاب [[سیر حکمت در اروپا]] منتشر شده است. | قبلی = [[../بخش سوم|بخش سوم]] | بعدی = [[../بخش پنجم|بخش پنجم]] }} <pages index="SeyrHekmatDarOrupa.pdf" from=215 fromsection="p206-2" to=223 tosection="p214-1" /> {{خطکش-پانویس-کوچک}} c2krj3b09itdwz4d8ox16iiu2wr0c28 رده:آثار ترنر ماکان 14 46330 302283 115372 2026-10-05T20:26:00Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302283 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|ماکان]] 6bi0mnmr24chosqhbq881cqr59wiiw4 رده:آثار ژول مل 14 46331 302341 115374 2026-10-05T20:33:02Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302341 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|مل]] em0voapdnhaco6v60936kqlncqhurz2 رده:آثار محمد قزوینی 14 46332 302379 115376 2026-10-05T20:36:52Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302379 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|قزوینی]] doe57i19fi6wxiu802lgfbs6sexd35h رده:آثار قاسم غنی 14 46333 302380 115377 2026-10-05T20:36:58Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302380 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|غنی]] imfmatao0dlpeaytuf6ej9hw9a3gjga رده:آثار کلود ماتیو گاردان 14 46339 302381 115388 2026-10-05T20:37:03Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302381 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|گاردان]] 6g2co74fwsqre7kllsawifw0f3mv00p رده:آثار میرزا شفیع مازندرانی 14 46340 302382 115389 2026-10-05T20:37:10Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302382 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|شفیع مازندرانی]] fxpjbwtw16ss2lezrqmuhvzh4mo7lem سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/ضمیمه/بخش ۵ 0 46495 302246 173180 2026-10-05T19:03:02Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[گفتار در روش راه بردن عقل/بخش پنجم]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/ضمیمه/بخش ۵]] منتقل کرد 173180 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = [[گفتار در روش راه بردن عقل]] | مؤلف = رنه دکارت | مترجم = محمدعلی فروغی | قسمت = بخش پنجم | سال = ۱۳۴۴ | یادداشت = این مقاله بعنوان ضمیمه در کتاب [[سیر حکمت در اروپا]] منتشر شده است. | قبلی = [[../بخش چهارم|بخش چهارم]] | بعدی = [[../بخش ششم|بخش ششم]] }} <pages index="SeyrHekmatDarOrupa.pdf" from=223 fromsection="p214-2" to=239 tosection="p230-1" /> {{خطکش-پانویس-کوچک}} 2miw0oenhwety5irouf4sasd60sbn8q سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/ضمیمه/بخش ۶ 0 46591 302248 173179 2026-10-05T19:03:11Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[گفتار در روش راه بردن عقل/بخش ششم]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/ضمیمه/بخش ۶]] منتقل کرد 173179 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = [[گفتار در روش راه بردن عقل]] | مؤلف = رنه دکارت | مترجم = محمدعلی فروغی | قسمت = بخش ششم | سال = ۱۳۴۴ | یادداشت = این مقاله بعنوان ضمیمه در کتاب [[سیر حکمت در اروپا]] منتشر شده است. | قبلی = [[../بخش پنجم|بخش پنجم]] | بعدی = [[../مقدمه جلد دوم|مقدمه جلد دوم]] }} <pages index="SeyrHekmatDarOrupa.pdf" from=239 fromsection="p230-2" to=254 /> {{خطکش-پانویس-کوچک}} rztjvm6yyzz7h71zg7d9q52brghd3lp رده:آثار محمدحسن اعتمادالسلطنه 14 46667 302383 115926 2026-10-05T20:37:16Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302383 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|اعتمادالسلطنه]] isu7z8wgevku0wg98t10us9pj2ij0ck رده:آثار جبهه ملی ایران 14 46869 302284 116273 2026-10-05T20:26:11Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302284 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده]] k584b0v44agaqds0i8409bbpj2z8j5v 302512 302284 2026-10-05T20:57:29Z Hanooz 17889 نسخهٔ [[Special:Diff/302284|302284]] از [[Special:Contributions/Hanooz|Hanooz]] ([[User talk:Hanooz|بحث]]) خنثی شد 302512 wikitext text/x-wiki [[رده:آثار بر پایه نویسنده]] 8wu28kpnrspjpkuj1k0cfmsk1cksymb رده:آثار حزب ایران 14 46879 302285 116374 2026-10-05T20:26:22Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302285 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده]] k584b0v44agaqds0i8409bbpj2z8j5v رده:آثار نظامی عروضی 14 47006 302420 116756 2026-10-05T20:40:58Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302420 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|نظامی عروضی]] pe7o0cf7570a7w744ncrutxva4tzgb6 پدیدآورنده:میرزا ملکم‌خان 102 47117 302181 117124 2026-10-05T17:55:44Z Hanooz 17889 حذف خرد "It is not intended for use in the content namespaces (main, author and portal)" 302181 wikitext text/x-wiki {{پدیدآورنده |نام = میرزا مَلْکَم خان ناظم‌الدوله |حرف‌اول = م |سال تولد خورشیدی = ۱۲۱۲ |سال مرگ خورشیدی = ۱۲۸۷ |توضیح = روشنفکر، روزنامه‌نگار، دیپلمات و سیاست‌مدار دوره قاجار و بنیانگذار فراموشخانه در ایران |تصویر = Mirza Malkam Khan.jpg |پیوندویکی‌پدیا = میرزا ملکم‌خان |پیوندویکی‌گفتاورد = |پیوندکامانز = }} == آثار == * [[اصول مذهب دیوانیان]] {{مالکیت عمومی قدیمی}} sl75jgfjg4wfb3ih2ka57zfoyliekmw رده:آثار افلاطون 14 47236 302286 117641 2026-10-05T20:26:33Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302286 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|افلاطون]] dn9xgdv119qjwfeyliefilt64aiei3g ایجاد صفحه 0 48391 302093 120930 2026-10-05T14:23:19Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302093 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[ویکی‌نبشته:ایجاد صفحه]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} 4r0djt377id0ji17ww99yih54e8l1kw باباطاهر 0 48936 302094 123347 2026-10-05T14:23:24Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302094 wikitext text/x-wiki #تغییرمسیر [[پدیدآورنده:باباطاهر]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} 9h49q3s26fs43piyqv4odidsjwzl12m رده:آثار حکومت قاجار 14 48972 302288 123711 2026-10-05T20:26:44Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302288 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده]] k584b0v44agaqds0i8409bbpj2z8j5v 302513 302288 2026-10-05T20:57:36Z Hanooz 17889 نسخهٔ [[Special:Diff/302288|302288]] از [[Special:Contributions/Hanooz|Hanooz]] ([[User talk:Hanooz|بحث]]) خنثی شد 302513 wikitext text/x-wiki [[رده:آثار بر پایه نویسنده]] 8wu28kpnrspjpkuj1k0cfmsk1cksymb رده:آثار شیخ بهائی 14 48975 302342 123673 2026-10-05T20:33:08Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302342 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده]] k584b0v44agaqds0i8409bbpj2z8j5v رده:آثار میرزا ملکم‌خان 14 48980 302384 123680 2026-10-05T20:37:22Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302384 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده]] k584b0v44agaqds0i8409bbpj2z8j5v رده:آثار مهستی گنجوی 14 48995 302385 123811 2026-10-05T20:37:28Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302385 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|مهستی گنجوی]] rorvmed3jiwgkenje48za5pd6755nrt رده:آثار بهاءالله 14 50594 302289 276299 2026-10-05T20:26:55Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302289 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|بهاالله]] [[رده:آیین بهائی]] hx45gywvagxz7gfzhe2pranpnzp5jd3 رده:آثار حسن قائمیان 14 50706 302290 127769 2026-10-05T20:27:56Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302290 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|قائمیان، حسن]] 98ozrzmokdtjvjijhuou0mpfglp9yvm رده:آثار فرانتس کافکا 14 50707 302343 127773 2026-10-05T20:33:14Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302343 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|کافکا، فرانتس]] p9traiad8cqgk8ttznnwtasttogeatt پدیدآورنده:فدایی مازندرانی 102 52494 302182 277370 2026-10-05T17:55:48Z Hanooz 17889 حذف خرد "It is not intended for use in the content namespaces (main, author and portal)" 302182 wikitext text/x-wiki {{پدیدآورنده |نام = فدایی مازندرانی |حرف‌اول = ف |سال تولد خورشیدی = ۱۱۶۴ |سال مرگ خورشیدی = ۱۲۴۲ |سال تولد قمری = ۱۲۰۰ |سال مرگ قمری = ۱۲۸۰ |سال تولد میلادی = |سال مرگ میلادی = |توضیح = شاعر دورهٔ بازگشت |تصویر = |توضیح تصویر = |پیوندویکی‌پدیا = فدایی مازندرانی |پیوندویکی‌گفتاورد = |پیوندکامانز = }} * [[مقتل منظوم فدایی]] [[رده:شاعران ایرانی]] sc18j1eym9rbus4ea19pjmo0qtfpd96 کاوه 0 55239 302172 291526 2026-10-05T17:49:52Z Hanooz 17889 302172 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان=کاوه | قسمت = | مؤلف = | قبلی = | بعدی = | یادداشت =ماهنامه چاپ ۱۳۳۴ تا ۱۳۴۰ ه‍.ق. }} {{فهرست کمکی|width=600px|title=شماره‌های ماهنامه|comment=|<poem> دورهٔ نخست {{فاصله}}''سال اول: ۱۳۳۴ قمری'' {{فاصله}}''سال دوم: ۱۳۳۵ قمری'' {{فاصله}}''سال سوم: ۱۳۳۶ قمری'' {{فاصله}}''سال چهارم: ۱۳۳۷ قمری'' دورهٔ دوم {{فاصله}}''سال اول: ۱۳۳۸ قمری'' {{فاصله}}''سال دوم: ۱۳۳۹ قمری'' {{فاصله}}{{فاصله}}[[کاوه/دورهٔ جدید/سال دوم/شعبان ۱۳۳۹/|شمارهٔ ۴ (شعبان)]] {{فاصله}}''سال سوم: ۱۳۴۰ قمری'' </poem>}} * [[کاوه/شماره ۴۹/شعر قدیم ایران]] {{خطکش}} {{پانویس-کوچک}} {{مالکیت عمومی در ایران}} [[رده:نشریات ادواری]] 7ehp9x4pxc2l6sjs6ewajlyt0lns066 رده:آثار مجلس شورای ملی 14 60310 302386 268889 2026-10-05T20:37:34Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302386 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|مجلس شورای ملی]] mwumj02ai5fdt61di8e2yjggcv5f8q9 302510 302386 2026-10-05T20:56:37Z Hanooz 17889 نسخهٔ [[Special:Diff/302386|302386]] از [[Special:Contributions/Hanooz|Hanooz]] ([[User talk:Hanooz|بحث]]) خنثی شد 302510 wikitext text/x-wiki [[رده:آثار بر پایه نویسنده|مجلس شورای ملی]] tbppsgroeazhvbtwra9sr268x0az3ht فایز دشتی 0 60483 302095 190722 2026-10-05T14:23:28Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302095 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[پدیدآورنده:فایز دشتی]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} ifokwrbmcl5aml4ycm23xxqrveagn5y مفتون بردخونی 0 61337 302122 190723 2026-10-05T14:25:17Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302122 wikitext text/x-wiki #تغییرمسیر [[پدیدآورنده:مفتون بردخونی]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} t6hdwyswnwj4m3bn8dsqszy65mkvyxk حافظ 0 61340 302096 190805 2026-10-05T14:23:32Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302096 wikitext text/x-wiki #تغییرمسیر [[پدیدآورنده:حافظ]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} 5w0ky55zkxuja5q9bgtbx04q5xs84xl رده:آثار اسماعیل یکانی 14 61590 302291 191268 2026-10-05T20:28:02Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302291 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده]] k584b0v44agaqds0i8409bbpj2z8j5v سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/دیباچه 0 63491 302188 194694 2026-10-05T18:54:17Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[سیر حکمت در اروپا/دیباچه]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/دیباچه]] منتقل کرد 194694 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = سیر حکمت در اروپا | مؤلف = محمدعلی فروغی | قسمت = دیباچه | قبلی = [[../|فهرست]] | بعدی = [[../فصل اول|فصل اول: حکمای پیش از سقراط]] }} <pages index="SeyrHekmatDarOrupa.pdf" include=9 /> hz7aiis2udsacsdfknk93kz0q4sbepg سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/فصل ۱ 0 63492 302186 194695 2026-10-05T18:53:59Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[سیر حکمت در اروپا/فصل اول]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/فصل ۱]] منتقل کرد 194695 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = سیر حکمت در اروپا | مؤلف = محمدعلی فروغی | قسمت = فصل اول | قبلی = [[../دیباچه|دیباچهٔ چاپ دوم]] | بعدی = [[../فصل دوم|فصل دوم: سقراط و افلاطون و ارسطو]] }} <pages index="SeyrHekmatDarOrupa.pdf" from=10 to=23 /> {{خطکش-پانویس-کوچک}} 03ovwkm85140i0ljvmj5808hm0410rd سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/فصل ۲ 0 63493 302190 194696 2026-10-05T18:54:44Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[سیر حکمت در اروپا/فصل دوم]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/فصل ۲]] منتقل کرد 194696 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = سیر حکمت در اروپا | مؤلف = محمدعلی فروغی | قسمت = فصل دوم | قبلی = [[../فصل اول|فصل اول: حکمای پیش از سقراط]] | بعدی = [[../فصل سوم|فصل سوم: متأخرین از حکمای قدیم]] }} <pages index="SeyrHekmatDarOrupa.pdf" from=24 to=61 /> {{خطکش-پانویس-کوچک|columns=2}} 3tt7fxtewx9gx620hekebldmf4aeqof سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/فصل ۳ 0 63494 302192 194697 2026-10-05T18:54:57Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[سیر حکمت در اروپا/فصل سوم]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/فصل ۳]] منتقل کرد 194697 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = سیر حکمت در اروپا | مؤلف = محمدعلی فروغی | قسمت = فصل سوم | قبلی = [[../فصل دوم|فصل دوم: سقراط و افلاطون و ارسطو]] | بعدی = [[../فصل چهارم|فصل چهارم: حوزهٔ علمی اسکندریه و دورهٔ رومیان]] }} <pages index="SeyrHekmatDarOrupa.pdf" from=62 to=68 /> {{خطکش-پانویس-کوچک}} k6ht7bq3xbb4e64ldfhovzppekt9whp سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/فصل ۴ 0 63495 302194 194698 2026-10-05T18:55:06Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[سیر حکمت در اروپا/فصل چهارم]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/فصل ۴]] منتقل کرد 194698 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = سیر حکمت در اروپا | مؤلف = محمدعلی فروغی | قسمت = فصل چهارم | قبلی = [[../فصل سوم|فصل سوم: متأخرین از حکمای قدیم]] | بعدی = [[../فصل پنجم|فصل پنجم: علم و حکمت در اوایل قرون وسطی]] }} <pages index="SeyrHekmatDarOrupa.pdf" from=69 to=85 /> {{خطکش-پانویس-کوچک|columns=2}} eii5zc8knv2aygp6s1oaxtq74wbtk29 سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/فصل ۵ 0 63496 302196 194699 2026-10-05T18:55:13Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[سیر حکمت در اروپا/فصل پنجم]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/فصل ۵]] منتقل کرد 194699 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = سیر حکمت در اروپا | مؤلف = محمدعلی فروغی | قسمت = فصل پنجم | قبلی = [[../فصل چهارم|فصل چهارم: حوزهٔ علمی اسکندریه و دورهٔ رومیان]] | بعدی = [[../فصل ششم|فصل ششم: اسکولاستیک]] }} <pages index="SeyrHekmatDarOrupa.pdf" from=86 to=96 /> {{خطکش-پانویس-کوچک|columns=2}} esa5gys5igsa7aecazdxxxki7t4jtu3 سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/فصل ۶ 0 63497 302198 194700 2026-10-05T18:55:22Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[سیر حکمت در اروپا/فصل ششم]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/فصل ۶]] منتقل کرد 194700 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = سیر حکمت در اروپا | مؤلف = محمدعلی فروغی | قسمت = فصل ششم | قبلی = [[../فصل پنجم|فصل پنجم: علم و حکمت در اوایل قرون وسطی]] | بعدی = [[../فصل هفتم|فصل هفتم: تجدید حیات علم و ادب]] }} <pages index="SeyrHekmatDarOrupa.pdf" from=97 to=111 /> {{خطکش-پانویس-کوچک|columns=2}} h0c4tumdwho4rjc918304ykr70c11w4 سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/فصل ۷ 0 63498 302200 194701 2026-10-05T18:55:29Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[سیر حکمت در اروپا/فصل هفتم]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/فصل ۷]] منتقل کرد 194701 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = سیر حکمت در اروپا | مؤلف = محمدعلی فروغی | قسمت = فصل هفتم | قبلی = [[../فصل ششم|فصل ششم: اسکولاستیک]] | بعدی = [[../فصل هشتم|فصل هشتم: فرانسیس بیکن]] }} <pages index="SeyrHekmatDarOrupa.pdf" from=112 to=118 /> {{خطکش-پانویس-کوچک|columns=2}} 07dp7kv0osw9mim613qw5wf0gfsxpbz سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/فصل ۸ 0 63499 302202 194817 2026-10-05T18:55:39Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[سیر حکمت در اروپا/فصل هشتم]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/فصل ۸]] منتقل کرد 194817 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = [[../]] | مؤلف = محمدعلی فروغی | قسمت = فصل هشتم | قبلی = [[../فصل هفتم|فصل هفتم: تجدید حیات علم و ادب]] | بعدی = [[../فصل نهم: بخش اول|فصل نهم: دکارت]] }} <pages index="SeyrHekmatDarOrupa.pdf" from=119 to=130 /> {{خطکش-پانویس-کوچک|columns=2}} dl2rgh18uuw5j15rdx01jy9wrkbs1wu سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/فصل ۹ 0 63500 302204 194816 2026-10-05T18:55:54Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[سیر حکمت در اروپا/فصل نهم: بخش اول]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/فصل ۹]] منتقل کرد 194816 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = [[../]] | مؤلف = محمدعلی فروغی | قسمت = فصل نهم: بخش اول | قبلی = [[../فصل هشتم|فصل هشتم: فرانسیس بیکن]] | بعدی = [[../فصل نهم: بخش دوم|بخش دوم – مقام علمی و فلسفهٔ دکارت]] }} <pages index="SeyrHekmatDarOrupa.pdf" from=131 to=139 /> {{خطکش-پانویس-کوچک|columns=2}} efodx1libqme82tb5s90x89zfvpfy3f سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/فصل ۹/بخش ۲ 0 63560 302236 194815 2026-10-05T19:01:21Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[سیر حکمت در اروپا/فصل نهم: بخش دوم]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/فصل ۹/بخش ۲]] منتقل کرد 194815 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = [[../]] | مؤلف = محمدعلی فروغی | قسمت = فصل نهم: بخش دوم | قبلی = [[../فصل نهم: بخش اول|فصل نهم: بخش اول]] | بعدی = [[گفتار در روش راه بردن عقل|ضمیمهٔ جلد اول: رسالهٔ «گفتار در روش راه بردن عقل»]] }} <pages index="SeyrHekmatDarOrupa.pdf" from=140 to=185 /> {{خطکش-پانویس-کوچک|columns=2}} duzvlb9gfzepnqeplucabc4t3zlctty زنده بگور/زنده بگور (داستان کوتاه) 0 64781 302479 301595 2026-10-05T20:52:30Z Hanooz 17889 انتقال از [[رده:داستان‌های کوتاه صادق هدایت]] به [[رده:داستان‌های کوتاه]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302479 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = [[زنده بگور (مجموعه داستان)|زنده‌بگور]] | مؤلف = صادق هدایت | قسمت = | مترجم = | قبلی = | بعدی = [[حاجی مراد (داستان کوتاه)|حاجی مراد]] | یادداشت =داستان کوتاه «زنده‌بگور»، نوشتهٔ صادق هدایت، نخستین بار در سال ۱۳۰۹ خورشیدی، همراه با هشت داستان دیگر در مجموعهٔ ''[[زنده بگور (مجموعه داستان)|زنده‌بگور]]''، در تهران منتشر شد. }} <pages index="Zendebegur.pdf" from=9 to=38 /> [[رده:داستان‌های کوتاه]] elbkiczfxs1izpmbosc7cnsik7antmu زنده بگور/حاجی مراد 0 64782 302478 301599 2026-10-05T20:52:30Z Hanooz 17889 انتقال از [[رده:داستان‌های کوتاه صادق هدایت]] به [[رده:داستان‌های کوتاه]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302478 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = [[زنده بگور (مجموعه داستان)|زنده‌بگور]] | مؤلف = صادق هدایت | قسمت = حاجی مراد | مترجم = | قبلی = [[زنده بگور (داستان کوتاه)|زنده‌بگور]] | بعدی = [[اسیر فرانسوی (داستان کوتاه)|اسیر فرانسوی]] | یادداشت =داستان کوتاه «حاجی مراد»، نوشتهٔ صادق هدایت، نخستین بار در سال ۱۳۰۹ خورشیدی همراه با هشت داستان دیگر در مجموعهٔ ''[[زنده بگور (مجموعه داستان)|زنده‌بگور]]'' در تهران منتشر شد. }} <pages index="Zendebegur.pdf" from=39 to=47 /> [[رده:داستان‌های کوتاه]] a71ez9ep6bcowww0n3kqxdr98dpl0hr زنده بگور/اسیر فرانسوی 0 64783 302476 301601 2026-10-05T20:52:29Z Hanooz 17889 انتقال از [[رده:داستان‌های کوتاه صادق هدایت]] به [[رده:داستان‌های کوتاه]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302476 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = [[زنده بگور (مجموعه داستان)|زنده‌بگور]] | مؤلف = صادق هدایت | قسمت = اسیر فرانسوی | مترجم = | قبلی = [[حاجی مراد (داستان کوتاه)|حاجی مراد]] | بعدی = [[داود گوژپشت (داستان کوتاه)|داود گوژپشت]] | یادداشت =داستان کوتاه «اسیر فرانسوی»، نوشتهٔ صادق هدایت، نخستین بار در سال ۱۳۰۹ خورشیدی همراه با هشت داستان دیگر در مجموعهٔ ''[[زنده بگور (مجموعه داستان)|زنده‌بگور]]'' در تهران منتشر شد. }} <pages index="Zendebegur.pdf" from=48 to=51 /> [[رده:داستان‌های کوتاه]] ae2y2ndpwl5us56zn3102ijujni7o6x زنده بگور/داود گوژپشت 0 64784 302477 301603 2026-10-05T20:52:30Z Hanooz 17889 انتقال از [[رده:داستان‌های کوتاه صادق هدایت]] به [[رده:داستان‌های کوتاه]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302477 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = [[زنده بگور (مجموعه داستان)|زنده‌بگور]] | مؤلف = صادق هدایت | قسمت = داود گوژپشت | مترجم = | قبلی = [[اسیر فرانسوی (داستان کوتاه)|اسیر فرانسوی]] | بعدی = [[مادلن (داستان کوتاه)|مادلن]] | یادداشت =داستان کوتاه «داود گوژپشت»، نوشتهٔ صادق هدایت، نخستین بار در سال ۱۳۰۹ خورشیدی همراه با هشت داستان دیگر در مجموعهٔ ''[[زنده بگور (مجموعه داستان)|زنده‌بگور]]'' در تهران منتشر شد. }} <pages index="Zendebegur.pdf" from=52 to=58 /> [[رده:داستان‌های کوتاه]] qew7sk3n2k1weie53zek05b8577dwfl زنده بگور/مادلن 0 64785 302480 301605 2026-10-05T20:52:30Z Hanooz 17889 انتقال از [[رده:داستان‌های کوتاه صادق هدایت]] به [[رده:داستان‌های کوتاه]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302480 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = [[زنده بگور (مجموعه داستان)|زنده‌بگور]] | مؤلف = صادق هدایت | قسمت = مادلن | مترجم = | قبلی = [[داود گوژپشت (داستان کوتاه)|داود گوژپشت]] | بعدی = [[آتش‌پرست (داستان کوتاه)|آتش‌پرست]] | یادداشت =داستان کوتاه «مادلن»، نوشتهٔ صادق هدایت، نخستین بار در سال ۱۳۰۹ خورشیدی همراه با هشت داستان دیگر در مجموعهٔ ''[[زنده بگور (مجموعه داستان)|زنده‌بگور]]'' در تهران منتشر شد. }} <pages index="Zendebegur.pdf" from=59 to=63 /> {{خطکش|40%|align=right}}{{پانویس-کوچک}} [[رده:داستان‌های کوتاه]] 6259i6lkxv27jh67cm8poemuevmffi6 زنده بگور/آتش‌پرست 0 64786 302475 301607 2026-10-05T20:52:29Z Hanooz 17889 انتقال از [[رده:داستان‌های کوتاه صادق هدایت]] به [[رده:داستان‌های کوتاه]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302475 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = [[زنده بگور (مجموعه داستان)|زنده‌بگور]] | مؤلف = صادق هدایت | قسمت = آتش‌پرست | مترجم = | قبلی = [[مادلن (داستان کوتاه)|مادلن]] | بعدی = [[آبجی خانم (داستان کوتاه)|آبجی خانم]] | یادداشت =داستان کوتاه «آتش‌پرست»، نوشتهٔ صادق هدایت، نخستین بار در سال ۱۳۰۹ خورشیدی همراه با هشت داستان دیگر در مجموعهٔ ''[[زنده بگور (مجموعه داستان)|زنده‌بگور]]'' در تهران منتشر شد. }} <pages index="Zendebegur.pdf" from=64 to=69 /> {{خطکش|40%|align=right}}{{پانویس-کوچک}} [[رده:داستان‌های کوتاه]] n4qaw1pteyg28b52vyohvggybos0vo2 زنده بگور/آبجی خانم 0 64787 302474 301609 2026-10-05T20:52:29Z Hanooz 17889 انتقال از [[رده:داستان‌های کوتاه صادق هدایت]] به [[رده:داستان‌های کوتاه]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302474 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = [[زنده بگور (مجموعه داستان)|زنده‌بگور]] | مؤلف = صادق هدایت | قسمت = آبجی خانم | مترجم = | قبلی = [[آتش‌پرست (داستان کوتاه)|آتش‌پرست]] | بعدی = [[مرده‌خورها (داستان کوتاه)|مرده‌خورها]] | یادداشت =داستان کوتاه «آبجی خانم»، نوشتهٔ صادق هدایت، نخستین بار در سال ۱۳۰۹ خورشیدی همراه با هشت داستان دیگر در مجموعهٔ ''[[زنده بگور (مجموعه داستان)|زنده‌بگور]]'' در تهران منتشر شد. }} <pages index="Zendebegur.pdf" from=70 to=80 /> [[رده:داستان‌های کوتاه]] g504mvuuxbx1lgfsuzsbvtq6jfgkplv زنده بگور/مرده‌خورها 0 64788 302481 301611 2026-10-05T20:52:31Z Hanooz 17889 انتقال از [[رده:داستان‌های کوتاه صادق هدایت]] به [[رده:داستان‌های کوتاه]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302481 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = [[زنده بگور (مجموعه داستان)|زنده‌بگور]] | مؤلف = صادق هدایت | قسمت = مرده‌خورها | مترجم = | قبلی = [[آبجی خانم (داستان کوتاه)|آبجی خانم]] | بعدی = [[آب زندگی (داستان کوتاه)|آب زندگی]] | یادداشت =داستان کوتاه «مرده‌خورها»، نوشتهٔ صادق هدایت، نخستین بار در سال ۱۳۰۹ خورشیدی همراه با هشت داستان دیگر در مجموعهٔ ''[[زنده بگور (مجموعه داستان)|زنده‌بگور]]'' در تهران منتشر شد. }} <pages index="Zendebegur.pdf" from=81 to=96 /> [[رده:داستان‌های کوتاه]] klhl7oo92ozi7yiouhpxsn681kkjqca زنده بگور/آب زندگی 0 64789 302473 301597 2026-10-05T20:52:28Z Hanooz 17889 انتقال از [[رده:داستان‌های کوتاه صادق هدایت]] به [[رده:داستان‌های کوتاه]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302473 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = [[زنده بگور (مجموعه داستان)|زنده‌بگور]] | مؤلف = صادق هدایت | قسمت = آب زندگی | مترجم = | قبلی = [[مرده‌خورها (داستان کوتاه)|مرده‌خورها]] | بعدی = | یادداشت =داستان کوتاه «آب زندگی»، نوشتهٔ صادق هدایت، نخستین بار در سال ۱۳۰۹ خورشیدی همراه با هشت داستان دیگر در مجموعهٔ ''[[زنده بگور (مجموعه داستان)|زنده‌بگور]]'' در تهران منتشر شد. }} <pages index="Zendebegur.pdf" from=97 to=126 /> [[رده:داستان‌های کوتاه]] ol5emb97swf79s2tdvyow31eq1exc67 پروین دختر ساسان و اصفهان نصف جهان 0 64990 302250 277711 2026-10-05T19:12:45Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[پروین دختر ساسان و «اصفهان نصف جهان»]] را به [[پروین دختر ساسان و اصفهان نصف جهان]] منتقل کرد 277711 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = پروین دختر ساسان و «اصفهان نصف جهان» | مؤلف = صادق هدایت | قسمت = | سال خورشیدی = ۱۳۱۱–۱۳۰۹ | قبلی = | بعدی = [[پروین دختر ساسان (نمایشنامه)|پروین دختر ساسان]] | یادداشت = ''پروین دختر ساسان و «اصفهان نصف جهان»'' از صادق هدایت شامل نمایشنامهٔ «پروین دختر ساسان» (۱۳۰۹)، سفرنامهٔ «اصفهان نصف جهان» (۱۳۱۱)، نوشته‌ٔ کوتاهی با عنوان «مرگ» و دو داستان کوتاه «سامپینگه» و «هوسباز» به‌همراه متن فرانسه این دو داستان است. نسخهٔ حاضر را انتشارات امیرکبیر در سال ۱۳۴۲ چاپ کرده است. }} {| style="margin: 0 auto 0 auto; max-width:40em" | [[پرونده:Parvindoxtaresāsān (page 1 crop).jpg|400px|بی‌قاب|وسط]] {{page break|label=}} <pages index="Parvindoxtaresāsān.pdf" from=3 to=3 /> {{page break|label=}} <pages index="Parvindoxtaresāsān.pdf" from=7 to=7 /> |} {{مالکیت عمومی در ایران}} 1af24argvfhsikd9x8t41o6cc5tfyl1 پروین دختر ساسان و اصفهان نصف جهان/پروین دختر ساسان 0 64991 302252 204044 2026-10-05T19:13:05Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[پروین دختر ساسان]] را به [[پروین دختر ساسان و اصفهان نصف جهان/پروین دختر ساسان]] منتقل کرد 200432 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = [[پروین دختر ساسان و «اصفهان نصف جهان»]] | مؤلف = صادق هدایت | قسمت = پروین دختر ساسان (نمایشنامه) | مترجم = | قبلی = | بعدی = [[اصفهان نصف جهان (سفرنامه)|اصفهان نصف جهان]] | ویکی‌پدیا = پروین دختر ساسان | یادداشت =نمایشنامهٔ «پروین دختر ساسان»، نوشتهٔ صادق هدایت، نخستین بار در سال ۱۳۰۹ خورشیدی در تهران منتشر شد. }} <pages index="Parvindoxtaresāsān.pdf" from=8 to=55 /> {{خطکش|40%|align=right}}{{پانویس-کوچک}} [[رده:نمایشنامه‌های صادق هدایت]] mdseg5d8o6fuwaxqgt97i46l2o5qvjl پروین دختر ساسان و اصفهان نصف جهان/اصفهان نصف جهان 0 64992 302254 197295 2026-10-05T19:13:15Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[اصفهان نصف جهان (سفرنامه)]] را به [[پروین دختر ساسان و اصفهان نصف جهان/اصفهان نصف جهان]] منتقل کرد 197295 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = [[پروین دختر ساسان و «اصفهان نصف جهان»]] | مؤلف = صادق هدایت | قسمت = اصفهان نصف جهان | مترجم = | قبلی = [[پروین دختر ساسان (نمایشنامه)|پروین دختر ساسان]] | بعدی = [[مرگ (نوشته‌ای کوتاه)|مرگ]] | یادداشت =سفرنامهٔ «اصفهان نصف جهان»، نوشتهٔ صادق هدایت، نخستین بار در سال ۱۳۱۱ خورشیدی در تهران منتشر شد. }} <pages index="Parvindoxtaresāsān.pdf" from=56 to=116 /> {{خطکش|40%|align=right}}{{پانویس-کوچک}} {{ویکی‌پدیا|صفهان نصف جهان}} 3enuljl420tqw4rlnh9ihzyedd2eidz پروین دختر ساسان و اصفهان نصف جهان/مرگ 0 64993 302256 277501 2026-10-05T19:13:24Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[مرگ (نوشته‌ای کوتاه)]] را به [[پروین دختر ساسان و اصفهان نصف جهان/مرگ]] منتقل کرد 277501 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = [[پروین دختر ساسان و «اصفهان نصف جهان»]] | مؤلف = صادق هدایت | قسمت = مرگ | مترجم = | قبلی = [[اصفهان نصف جهان (سفرنامه)|اصفهان نصف جهان]] | بعدی = [[سامپینگه (داستان کوتاه)|سامپینگه]] | یادداشت =«مرگ» نوشتهٔ کوتاهی از صادق هدایت در وصف مرگ است. }} <pages index="Parvindoxtaresāsān.pdf" from=118 to=120 /> [[رده:مرگ]] dx2f7uu1tgz3mhe5r4gdfrhealmrgyk پروین دختر ساسان و اصفهان نصف جهان/سامپینگه 0 64994 302258 197299 2026-10-05T19:13:33Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[سامپینگه (داستان کوتاه)]] را به [[پروین دختر ساسان و اصفهان نصف جهان/سامپینگه]] منتقل کرد 197299 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = [[پروین دختر ساسان و «اصفهان نصف جهان»]] | مؤلف = صادق هدایت | قسمت = سامپینگه | مترجم = | قبلی = [[مرگ (نوشته‌ای کوتاه)|مرگ]] | بعدی = [[هوسباز (داستان کوتاه)|هوسباز]] | یادداشت =داستان کوتاه «سامپینگه»، نوشتهٔ صادق هدایت، به‌همراه متن فرانسوی این داستان در کتاب ''[[پروین دختر ساسان و «اصفهان نصف جهان»]]'' چاپ شده است. }} <pages index="Parvindoxtaresāsān.pdf" from=122 to=132 /> [[رده:داستان‌های کوتاه صادق هدایت]] d8zs9fvndeqbmp7rxchxrrji68k6tj2 302466 302258 2026-10-05T20:52:26Z Hanooz 17889 انتقال از [[رده:داستان‌های کوتاه صادق هدایت]] به [[رده:داستان‌های کوتاه]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302466 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = [[پروین دختر ساسان و «اصفهان نصف جهان»]] | مؤلف = صادق هدایت | قسمت = سامپینگه | مترجم = | قبلی = [[مرگ (نوشته‌ای کوتاه)|مرگ]] | بعدی = [[هوسباز (داستان کوتاه)|هوسباز]] | یادداشت =داستان کوتاه «سامپینگه»، نوشتهٔ صادق هدایت، به‌همراه متن فرانسوی این داستان در کتاب ''[[پروین دختر ساسان و «اصفهان نصف جهان»]]'' چاپ شده است. }} <pages index="Parvindoxtaresāsān.pdf" from=122 to=132 /> [[رده:داستان‌های کوتاه]] lfhavaly8lkxbnuwq6ctqvlv9fr4nrg پروین دختر ساسان و اصفهان نصف جهان/هوسباز 0 64995 302260 197301 2026-10-05T19:13:42Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[هوسباز (داستان کوتاه)]] را به [[پروین دختر ساسان و اصفهان نصف جهان/هوسباز]] منتقل کرد 197301 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = [[پروین دختر ساسان و «اصفهان نصف جهان»]] | مؤلف = صادق هدایت | قسمت = هوسباز | مترجم = | قبلی = [[سامپینگه (داستان کوتاه)|سامپینگه]] | بعدی = | یادداشت =داستان کوتاه «هوسباز»، نوشتهٔ صادق هدایت، به‌همراه متن فرانسوی این داستان در کتاب ''[[پروین دختر ساسان و «اصفهان نصف جهان»]]'' چاپ شده است. }} <pages index="Parvindoxtaresāsān.pdf" from=144 to=161 /> {{خطکش|40%|align=right}}{{پانویس-کوچک}} [[رده:داستان‌های کوتاه صادق هدایت]] 63297dsbp273t0u8hmjap3xqexdyhtu 302468 302260 2026-10-05T20:52:27Z Hanooz 17889 انتقال از [[رده:داستان‌های کوتاه صادق هدایت]] به [[رده:داستان‌های کوتاه]] [[:fa:وپ:رده انبوه|رده‌انبوه]] 302468 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = [[پروین دختر ساسان و «اصفهان نصف جهان»]] | مؤلف = صادق هدایت | قسمت = هوسباز | مترجم = | قبلی = [[سامپینگه (داستان کوتاه)|سامپینگه]] | بعدی = | یادداشت =داستان کوتاه «هوسباز»، نوشتهٔ صادق هدایت، به‌همراه متن فرانسوی این داستان در کتاب ''[[پروین دختر ساسان و «اصفهان نصف جهان»]]'' چاپ شده است. }} <pages index="Parvindoxtaresāsān.pdf" from=144 to=161 /> {{خطکش|40%|align=right}}{{پانویس-کوچک}} [[رده:داستان‌های کوتاه]] 0idyftpggn73ovtsaz8oxihtdunjalw محمدحسین استخر 0 64998 302097 197309 2026-10-05T14:23:36Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302097 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[پدیدآورنده:محمدحسین استخر]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} 15tpyuuhq5jfu3wbcbenfdii9pnrqis پرتو بیضایی آرانی 0 65001 302123 197313 2026-10-05T14:25:21Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302123 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[پدیدآورنده:پرتو بیضایی آرانی]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} aiy45dp8wmjl501t2tvc22c90l6b3zi بهاءالدین پازارگاد 0 65002 302098 197315 2026-10-05T14:23:40Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302098 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[پدیدآورنده:بهاءالدین پازارگاد]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} sulw0ag2rb6rdnvp6jvoyzzwpvleb39 رده:آثار محمدعلی جمال‌زاده 14 65268 302387 197764 2026-10-05T20:37:40Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302387 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} مقاله اصلی این رده '''[[پدیدآورنده:محمدعلی جمال‌زاده|محمدعلی جمال‌زاده]]''' است. [[رده:آثار بر پایه نویسنده]] r4jzsbb5f6x0y6sav1xjv2xqi4pxxji رده:آثار عباس اقبال آشتیانی 14 65578 302344 198427 2026-10-05T20:33:20Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302344 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|اقبال آشتیانی‎‏]] 8xamkysmxldn38zsq9oes8d3y34fxh5 رده:آثار ابن اسفندیار 14 65579 302292 198429 2026-10-05T20:28:08Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302292 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده]] k584b0v44agaqds0i8409bbpj2z8j5v رده:آثار ژوانس فووریه 14 65580 302345 198430 2026-10-05T20:33:26Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302345 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده]] k584b0v44agaqds0i8409bbpj2z8j5v رده:آثار محمد رمضانی 14 67247 302388 203140 2026-10-05T20:37:46Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302388 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|رمضانی]] 5cv0u490c6b55a8zfya06av0h4ehh99 رده:آثار محمدتقی بهار 14 67315 302389 203305 2026-10-05T20:37:52Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302389 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|بهار]] 4xav6r12om7jyd4355769nx6k0vd7kr رده:صادق رضازاده شفق 14 67320 302264 203312 2026-10-05T20:18:39Z Hanooz 17889 302264 wikitext text/x-wiki [[رده:آثار بر پایه نویسنده|رضازاده شفق]] {{حس|خالی}} ql6nenab6xd16zytus8ahobaga652s8 رده:آثار آرتور کریستنسن 14 67809 302293 204870 2026-10-05T20:28:14Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302293 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|کریستنسن، آرتور]] ehw4j3x9pq81j7ck7shcq2qo9tjzv2f رده:آثار غلامرضا رشید یاسمی 14 67811 302346 204873 2026-10-05T20:33:32Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302346 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده]] k584b0v44agaqds0i8409bbpj2z8j5v رده:آثار سعید نفیسی 14 67812 302347 204881 2026-10-05T20:33:38Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302347 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|نفیسی، سعید]] 4m5pwfllw59vcawm978vuedkn9io9aj رده:آثار کیکاووس زیاری 14 67813 302390 204882 2026-10-05T20:37:58Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302390 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده: آثار بر پایه نویسنده]] 1apyfcaocabwajkpvb0ylq14xajvvut رده:آثار حسن پیرنیا 14 67845 302294 204928 2026-10-05T20:28:20Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302294 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|پیرنیا، حسن]] fuwidi55fklws11zulo92a06358qslr سیر حکمت در اروپا/جلد ۲/فصل ۱ 0 72878 302208 217956 2026-10-05T18:57:08Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[فصل اول: حکمای فرانسه در سدهٔ هفدهم]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۲/فصل ۱]] منتقل کرد 217956 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = سیر حکمت در اروپا | مؤلف = محمدعلی فروغی | قسمت = فصل اول | قبلی = | بعدی = [[فصل دوم: اسپینوزا|فصل دوم: اسپینوزا]] }} <pages index="SeyrHekmatDarOrupa.pdf" from=271 to=284 /> {{خطکش-پانویس-کوچک}} 3ld3qgt8opxlti4hfc2be1wcmthiaty سیر حکمت در اروپا/جلد ۲/فصل ۲ 0 72879 302210 217962 2026-10-05T18:57:15Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[فصل دوم: اسپینوزا]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۲/فصل ۲]] منتقل کرد 217962 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = سیر حکمت در اروپا | مؤلف = محمدعلی فروغی | قسمت = فصل دوم | قبلی = [[فصل اول: حکمای فرانسه در سدهٔ هفدهم|فصل اول: حکمای فرانسه در سدهٔ هفدهم]] | بعدی = [[فصل سوم: لایب‌نیتس|فصل سوم: لایب‌نیتس]] }} <pages index="SeyrHekmatDarOrupa.pdf" from=285 to=324 /> {{خطکش-پانویس-کوچک}} 8heyfq16rjyqr935vm1qrm7kqh3npe5 سیر حکمت در اروپا/جلد ۲/فصل ۳ 0 72880 302212 217961 2026-10-05T18:57:24Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[فصل سوم: لایب‌نیتس]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۲/فصل ۳]] منتقل کرد 217961 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = سیر حکمت در اروپا | مؤلف = محمدعلی فروغی | قسمت = فصل سوم | قبلی = [[فصل دوم: اسپینوزا|فصل دوم: اسپینوزا]] | بعدی = [[فصل چهارم: حکمای انگلیس در سدهٔ هفدهم|فصل چهارم: حکمای انگلیس در سدهٔ هفدهم]] }} <pages index="SeyrHekmatDarOrupa.pdf" from=325 to=363 /> {{خطکش-پانویس-کوچک}} 0idyh560ejtc1vdphstpnyop2v7x82s سیر حکمت در اروپا/جلد ۲/فصل ۴ 0 72881 302214 217964 2026-10-05T18:57:32Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[فصل چهارم: حکمای انگلیس در سدهٔ هفدهم]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۲/فصل ۴]] منتقل کرد 217964 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = سیر حکمت در اروپا | مؤلف = محمدعلی فروغی | قسمت = فصل چهارم | قبلی = [[فصل سوم: لایب‌نیتس|فصل سوم: لایب‌نیتس]] | بعدی = [[فصل پنجم: حکمای انگلیس در سدهٔ هیجدهم|فصل پنجم: حکمای انگلیس در سدهٔ هیجدهم]] }} <pages index="SeyrHekmatDarOrupa.pdf" from=364 to=392 /> {{خطکش-پانویس-کوچک}} egzfoyewosxxukrtq9huryu1cagbwr0 سیر حکمت در اروپا/جلد ۲/فصل ۵ 0 72882 302216 217965 2026-10-05T18:57:40Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[فصل پنجم: حکمای انگلیس در سدهٔ هیجدهم]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۲/فصل ۵]] منتقل کرد 217965 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = سیر حکمت در اروپا | مؤلف = محمدعلی فروغی | قسمت = فصل پنجم | قبلی = [[فصل چهارم: حکمای انگلیس در سدهٔ هفدهم]] | بعدی = [[فصل ششم: حکمای فرانسه در سدهٔ هیجدهم|فصل ششم: حکمای فرانسه در سدهٔ هیجدهم]] }} <pages index="SeyrHekmatDarOrupa.pdf" from=393 to=411 /> {{خطکش-پانویس-کوچک}} r78g8ahbdhq09o0zeqzxhnlv6t0x0jl سیر حکمت در اروپا/جلد ۲/فصل ۶ 0 72883 302218 217966 2026-10-05T18:57:49Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[فصل ششم: حکمای فرانسه در سدهٔ هیجدهم]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۲/فصل ۶]] منتقل کرد 217966 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = سیر حکمت در اروپا | مؤلف = محمدعلی فروغی | قسمت = فصل ششم | قبلی = [[فصل پنجم: حکمای انگلیس در سدهٔ هیجدهم]] | بعدی = [[فصل هفتم: کانت|فصل هفتم: کانت]] }} <pages index="SeyrHekmatDarOrupa.pdf" from=412 to=446 /> {{خطکش-پانویس-کوچک}} ltowb683s5lyommwsgam9z453uzsr49 سیر حکمت در اروپا/جلد ۲/فصل ۷ 0 72884 302220 217967 2026-10-05T18:57:58Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[فصل هفتم: کانت]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۲/فصل ۷]] منتقل کرد 217967 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = سیر حکمت در اروپا | مؤلف = محمدعلی فروغی | قسمت = فصل هفتم | قبلی = [[فصل ششم: حکمای فرانسه در سدهٔ هیجدهم]] | بعدی = }} <pages index="SeyrHekmatDarOrupa.pdf" from=447 to=515 /> {{خطکش-پانویس-کوچک}} 1mwhpj61lle2e9v1a5bctpavamoxr01 سیر حکمت در اروپا/جلد ۳/فصل ۱ 0 72885 302222 217968 2026-10-05T18:58:43Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[فصل نخستین: حکمای آلمان]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۳/فصل ۱]] منتقل کرد 217968 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = سیر حکمت در اروپا | مؤلف = محمدعلی فروغی | قسمت = فصل اول | قبلی = | بعدی = [[فصل دوم: حکمای فرانسه|فصل دوم: حکمای فرانسه]] }} <pages index="SeyrHekmatDarOrupa.pdf" from=558 to=641 /> {{خطکش-پانویس-کوچک}} e2icw76jy4hpqu8y67uskz62fsvybo6 سیر حکمت در اروپا/جلد ۳/فصل ۲ 0 72886 302224 217971 2026-10-05T18:58:53Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[فصل دوم: حکمای فرانسه]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۳/فصل ۲]] منتقل کرد 217971 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = سیر حکمت در اروپا | مؤلف = محمدعلی فروغی | قسمت = فصل دوم | قبلی = [[فصل نخستین: حکمای آلمان|فصل نخستین: حکمای آلمان]] | بعدی = [[فصل سوم: حکمای انگلیس|فصل سوم: حکمای انگلیس]] }} <pages index="SeyrHekmatDarOrupa.pdf" from=642 to=672 /> {{خطکش-پانویس-کوچک}} tcty4a8vcrjosdlfkm4911h81lrztyq سیر حکمت در اروپا/جلد ۳/فصل ۳ 0 72887 302226 217970 2026-10-05T18:59:02Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[فصل سوم: حکمای انگلیس]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۳/فصل ۳]] منتقل کرد 217970 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = سیر حکمت در اروپا | مؤلف = محمدعلی فروغی | قسمت = فصل سوم | قبلی = [[فصل دوم: حکمای فرانسه|فصل دوم: حکمای فرانسه]] | بعدی = [[فصل چهارم: حکمای انگلیس|فصل چهارم: حکمای انگلیس]] }} <pages index="SeyrHekmatDarOrupa.pdf" from=673 to=676 /> {{خطکش-پانویس-کوچک}} qchcd2u9t55dqypk6qwz960466us3qm سیر حکمت در اروپا/جلد ۳/فصل ۴ 0 72888 302228 217972 2026-10-05T18:59:11Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[فصل چهارم: حکمای انگلیس]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۳/فصل ۴]] منتقل کرد 217972 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = سیر حکمت در اروپا | مؤلف = محمدعلی فروغی | قسمت = فصل چهارم | قبلی = [[فصل سوم: حکمای انگلیس|فصل سوم: حکمای انگلیس]] | بعدی = [[فصل پنجم: حکمای آلمان|فصل پنجم: حکمای آلمان]] }} <pages index="SeyrHekmatDarOrupa.pdf" from=677 to=737 /> {{خطکش-پانویس-کوچک}} t7tx8onye58g1hmt6k26usk394iu8qe سیر حکمت در اروپا/جلد ۳/فصل ۵ 0 72889 302230 217973 2026-10-05T18:59:18Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[فصل پنجم: حکمای آلمان]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۳/فصل ۵]] منتقل کرد 217973 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = سیر حکمت در اروپا | مؤلف = محمدعلی فروغی | قسمت = فصل پنجم | قبلی = [[فصل چهارم: حکمای انگلیس]] | بعدی = [[فصل ششم: حکمای فرانسه|فصل ششم: حکمای فرانسه]] }} <pages index="SeyrHekmatDarOrupa.pdf" from=738 to=755 /> {{خطکش-پانویس-کوچک}} buxjrbtfvw4378rrn0zrjhw6ew15isx سیر حکمت در اروپا/جلد ۳/فصل ۶ 0 72890 302232 217974 2026-10-05T18:59:26Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[فصل ششم: حکمای فرانسه]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۳/فصل ۶]] منتقل کرد 217974 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = سیر حکمت در اروپا | مؤلف = محمدعلی فروغی | قسمت = فصل ششم | قبلی = [[فصل پنجم: حکمای آلمان]] | بعدی = [[فصل هفتم: آخرین منزل|فصل هفتم: آخرین منزل]] }} <pages index="SeyrHekmatDarOrupa.pdf" from=756 to=775 /> {{خطکش-پانویس-کوچک}} h1vu3uilvzfmaap403vaamyhnspz35s سیر حکمت در اروپا/جلد ۳/فصل ۷ 0 72891 302234 217975 2026-10-05T18:59:34Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[فصل هفتم: آخرین منزل]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۳/فصل ۷]] منتقل کرد 217975 wikitext text/x-wiki {{سرصفحه | عنوان = سیر حکمت در اروپا | مؤلف = محمدعلی فروغی | قسمت = فصل هفتم | قبلی = [[فصل ششم: حکمای فرانسه]] | بعدی = }} <pages index="SeyrHekmatDarOrupa.pdf" from=776 to=840 /> {{خطکش-پانویس-کوچک}} qmqzde9xxfxr7bgc7g8orw51jc0c44t اعلامیه توطئه های توکلی را افشا میکنیم 0 73033 302099 223083 2026-10-05T14:23:44Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302099 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[فهرست:اعلامیه توطئه‌های توکلی را افشا کنیم.pdf]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} 6o91pxeyretxgssbk2k6cvta8yhxlo0 رده:آثار جهانگیر میرزا 14 76602 302295 236722 2026-10-05T20:28:26Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302295 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده]] k584b0v44agaqds0i8409bbpj2z8j5v رده:آثار حسن تقی‌زاده 14 77386 302296 242194 2026-10-05T20:28:32Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302296 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|تقی‌زاده، حسن]] 8d1db03o1sstzfb1eb7h3jksl43xyg8 رده:آثار ملا عبداللطیف طسوجی 14 77528 302391 242669 2026-10-05T20:38:04Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302391 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|طسوجی، ملا عبداللطیف]] rjprhpw3byxhffwmbrimoyzjshzyjgh رده:آثار علی دشتی 14 77530 302348 242671 2026-10-05T20:33:44Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302348 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|دشتی، علی]] qnk4xb8r4a6nmeloq7fboiv5dn1iu08 رده:آثار پلوتارک 14 78174 302297 245676 2026-10-05T20:28:38Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302297 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|پلوتارک]] q6889gm0b677oimvka0w2frnfrj7z8z رده:آثار مهدی الهی قمشه‌ای 14 79163 302392 286168 2026-10-05T20:38:10Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302392 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده]] k584b0v44agaqds0i8409bbpj2z8j5v মডিউল:সংখ্যা রূপান্তরকারী 0 79582 302124 264935 2026-10-05T14:25:25Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302124 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[Module:Number Converter]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} shc19jo7cc0kuvels4kmncqhnhlgvdt رده:آثار علی‌اکبر نفیسی 14 79688 302349 268860 2026-10-05T20:33:50Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302349 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|نفیسی، علی‌اکبر]] rpdppcqs1t57cfeb4mu7zgoyy0am7o1 رده:آثار مهدی بامداد 14 79696 302393 268869 2026-10-05T20:38:16Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302393 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|بامداد، مهدی]] jdnhi74964zs91bqfchz2av2oj6m6v1 رده:آثار موسسه کیهان 14 79698 302394 268871 2026-10-05T20:38:22Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302394 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|کیهان]] e7xj2x66cr1evk3n2ng57s0ebo7wcn8 302509 302394 2026-10-05T20:55:57Z Hanooz 17889 نسخهٔ [[Special:Diff/302394|302394]] از [[Special:Contributions/Hanooz|Hanooz]] ([[User talk:Hanooz|بحث]]) خنثی شد 302509 wikitext text/x-wiki [[رده:آثار بر پایه نویسنده|کیهان]] rdq0t6ns8qyr3vj06vcrvnod76wlujz رده:آثار بیدل دهلوی 14 79699 302298 268873 2026-10-05T20:28:44Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302298 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|بیدل دهلوی]] b6zzxvtz6mxd209fdfv0z4onrp8rn93 رده:آثار ابوالمعالی نصراله منشی 14 79700 302299 268874 2026-10-05T20:28:50Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302299 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|ابوالمعالی نصرالله منشی]] 2cuz7tu1064q2ddob6t2o3w149r81bp رده:غزلیات بیدل دهلوی 14 79701 302508 268875 2026-10-05T20:55:15Z Hanooz 17889 302508 wikitext text/x-wiki [[رده:آثار بیدل دهلوی|غزلیات]] {{حس|خالی+ع8}} hasl2eaun62gq2cogs80br2aoorvw9d رده:آثار حبیب لاجوردی 14 79702 302300 268876 2026-10-05T20:28:56Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302300 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|لاجوری، حبیب]] 8n0swq8453hyecsm2c694n13mzqhpsq رده:آثار محمدحسن خان اعتمادالسلطنه 14 79703 302395 268877 2026-10-05T20:38:28Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302395 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|اعتمادالسلطنه]] isu7z8wgevku0wg98t10us9pj2ij0ck رده:آثار کاربران ویکی‌نبشته 14 79704 302396 268878 2026-10-05T20:38:34Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302396 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|کاربران ویکی‌نبشته]] koho8enw7q7fzni2tvdr72yxwhjg2xt 302511 302396 2026-10-05T20:56:47Z Hanooz 17889 نسخهٔ [[Special:Diff/302396|302396]] از [[Special:Contributions/Hanooz|Hanooz]] ([[User talk:Hanooz|بحث]]) خنثی شد 302511 wikitext text/x-wiki [[رده:آثار بر پایه نویسنده|کاربران ویکی‌نبشته]] ixogcw7rjphzbl31bj33qry5wc7cu01 رده:آثار کریستوفر مارلو 14 79705 302397 268879 2026-10-05T20:38:40Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302397 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|مارلو، کریستوفر]] iuxp7b3hqb75dm17koa9wskwztghr0l رده:آثار بصیرالملک 14 79706 302301 268880 2026-10-05T20:29:02Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302301 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|بصیرالملک]] tq115bqe6069ini5e1ugiu4r8yde1gb نوشته روی سنگ قبر پروین اعتصامی 0 83243 302125 276596 2026-10-05T14:25:29Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302125 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[برگه:DivanParvinEtesami.pdf/۲۹۶]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} lf4q9ok9dcsuzol8unj466qyi51jcis بحث:نوشته روی سنگ قبر پروین اعتصامی 1 83244 302100 276598 2026-10-05T14:23:48Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302100 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[گفتگوی برگه:DivanParvinEtesami.pdf/۲۹۶]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} 71yt7ruvw06oq5yfq5bzwvheqhfl1nl رده:آثار سلطان‌علی مشهدی 14 84075 302350 278678 2026-10-05T20:33:56Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302350 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده]] k584b0v44agaqds0i8409bbpj2z8j5v رده:آثار فریدریش شیلر 14 84148 302398 278845 2026-10-05T20:38:46Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302398 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|شیلر، فریدریش‎‏]] f4f45om2g6ubro5a11j6jhcwz45mxn2 رده:آثار عبدالحسین میکده 14 84149 302351 278848 2026-10-05T20:34:02Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302351 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|میکده، عبدالحسین‏]] ton18vj629bvt6uz3g0olp7worfzt6x رده:آثار حیدرعلی کمالی 14 84151 302302 279741 2026-10-05T20:29:08Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302302 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|کمالی، حیدرعلی]] jendtqa6uz29tfrxodrs0tb84v9xmmt رده:آثار عیسی صدیق 14 84156 302352 278860 2026-10-05T20:34:08Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302352 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|صدیق، عیسی]] sfvgfzttg8osebpv1vr6vn87zix9tbv رده:آثار جبران خلیل جبران 14 84159 302303 278863 2026-10-05T20:29:14Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302303 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|جبران، خلیل جبران]] 86mvu7swv16qdjishe9i7i80cotls2k رده:آثار نصرالله فلسفی 14 84160 302421 278865 2026-10-05T20:41:04Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302421 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|فلسفی، نصرالله]] 1dg9ntc505bqjcpvcf5f0zysk5s2ncg رده:آثار ژان ژاک روسو 14 84161 302353 278868 2026-10-05T20:34:14Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302353 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|روسو، ژان ژاک]] dk6mcffvzvw852klsg3ghjgczvyu5iw رده:آثار مرزبان رازی 14 84163 302399 278870 2026-10-05T20:38:52Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302399 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|رازی، مرزبان]] oof6unxukuyvnmy153w7dmk3ez0pvma رده:آثار هاینریش هاینه 14 84167 302422 278874 2026-10-05T20:41:10Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302422 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|هاینه، هاینریش]] b8l9dr47c1yoqsxajgwj6r11ek6vxle رده:آثار بدیع‌الزمان فروزانفر 14 84170 302304 278878 2026-10-05T20:29:20Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302304 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|فروزانفر، بدیع‌الزمان]] 85w0n7qrlq61i6okwafkd9b97lb1ugz رده:آثار سید جلال‌الدین طهرانی 14 84172 302354 278881 2026-10-05T20:34:20Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302354 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|طهرانی، سید جلال‌الدین]] idelciwmod3q8676h3slqsvxgjnp202 رده:آثار سید فخرالدین شادمان 14 84174 302355 278885 2026-10-05T20:34:26Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302355 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|شادمان، سید فخرالدین]] 2uicbxv5etg0iepfbf4sqyj3bbxs2u7 رده:آثار اسکار وایلد 14 84175 302305 278887 2026-10-05T20:29:26Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302305 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|وایلد، اسکار]] q3au7bvqmo0454jcc8u4njg0wtqg684 رده:آثار مسعود فرزاد 14 84176 302400 278888 2026-10-05T20:38:58Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302400 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|فرزاد، مسعود]] 6lhhq4q8pwl06cfcbqbjozu11r819nx رده:آثار محمد عوفی 14 84178 302401 278894 2026-10-05T20:39:04Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302401 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|عوفی، محمد]] 18eclclmdhxfzxgs1tfjg7hf5q1i5pi رده:آثار آهتانل کریمسکی 14 84180 302306 278896 2026-10-05T20:29:32Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302306 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|کریمسکی، آهتانل]] 65ajgf1nie63vvxvyr7v0pn7x478z6p رده:آثار محمد سعیدی 14 84184 302402 278905 2026-10-05T20:39:10Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302402 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|سعیدی، محمد]] l9n68qu371vaf0t93hlu6vmlfvzjzy0 رده:آثار شرف‌الدین قهرمانی 14 84186 302356 278908 2026-10-05T20:34:34Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302356 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|قهرمانی، شرف‌الدین]] c1lvzq1cg6bvermb3nyokkqqs9tgodb رده:آثار تئودور نلدکه 14 84188 302307 278910 2026-10-05T20:29:38Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302307 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|نلدکه، تئودور]] 01lmm50bqm69e8p2amyn86akpg238e3 رده:آثار محمدعلی گلشائیان 14 84189 302403 278912 2026-10-05T20:39:16Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302403 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|گلشائیان، محمدعلی]] pv7nma6ckqni3ftf6dr9kkqbyf6228p رده:آثار میرزا محمدخلیل مرعشی صفوی 14 84449 302404 279227 2026-10-05T20:39:22Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302404 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|مرعشی]] gtb3o2j1hsawliobcnm09l9kwlgh5dp رده:آثار ابوالفتوح رازی 14 84452 302308 279230 2026-10-05T20:29:44Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302308 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|رازی]] q09klyt97jylnvrv2qlkr6q2ijdnnwu رده:آثار لطفعلی صورتگر 14 84453 302405 279231 2026-10-05T20:39:28Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302405 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|صورتگر]] 117vq3zn9ozen5nv4epza30aprylt9t رده:آثار ابوالفضل بیهقی 14 84454 302309 279232 2026-10-05T20:29:50Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302309 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|بیهقی]] firmd9rqyicwkb2q21vxxbyj6hxmhxs رده:آثار علی‌اکبر فیاض 14 84455 302357 279233 2026-10-05T20:34:40Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302357 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|فیاض]] 4gpug4za3hqrt0pppsifgvozxsgbs9k رده:آثار محمد صدر هاشمی 14 84456 302406 279234 2026-10-05T20:39:34Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302406 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|صدر هاشمی]] rnqd4dd6kph06qr82mazvcen2jj27wl رده:آثار ابراهیم پورداوود 14 84457 302310 279235 2026-10-05T20:29:56Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302310 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|پورداوود]] juumxl6cdrtl26lhmw7szddzw8kn4rw رده:آثار رینولد نیکلسون 14 84458 302358 279236 2026-10-05T20:34:46Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302358 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|نیکلسون]] jdjulf7s85fhw1w9ibu01mbdjpox91j رده:آثار عبدالرحیم طالبوف 14 84459 302359 279237 2026-10-05T20:34:52Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302359 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|ظالبوف]] 1bncq31fhvpw0b986ft4s1zx41n3nx8 رده:آثار محمد خواندمیر 14 84460 302407 279238 2026-10-05T20:39:40Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302407 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|خواندمیر]] 2z3973g6dvfd5gdh93812sljxc88inl رده:آثار احمد احسائی 14 84461 302311 279239 2026-10-05T20:30:02Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302311 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|احسائی]] hj5oj7oq1r38rvzui2m5k8n7sztop9n رده:آثار ادوارد هانری وینفیلد 14 84462 302312 279240 2026-10-05T20:30:08Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302312 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|وینفیلد]] 56wwrgv6rutd673jg8canxkh248fspi رده:آثار سیدکاظم رشتی 14 84463 302360 279241 2026-10-05T20:34:58Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302360 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|رشتی]] ge3u76wskh6l2awgsvv4cnqtbsle5m2 رده:آثار عزیزالدین نسفی 14 84464 302361 279242 2026-10-05T20:35:04Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302361 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|نسفی]] rqwnq20jrkgtd34w0n7yjj2sw9ysx63 رده:آثار مجتبی مینوی 14 84465 302408 279243 2026-10-05T20:39:46Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302408 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|مینوی]] tngh7tz22jhx5eg9d1x7lpa4api3rqk رده:آثار سپهدار اعظم 14 84466 302362 279244 2026-10-05T20:35:10Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302362 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده]] k584b0v44agaqds0i8409bbpj2z8j5v رده:آثار حبیب اصفهانی 14 84467 302313 279245 2026-10-05T20:30:14Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302313 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|اصفهانی]] lpolysrwr5s63lqztqzhhzkw1a4zpxp رده:آثار روح‌الله خالقی 14 84468 302363 279246 2026-10-05T20:35:16Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302363 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|خالقی]] gm4bw7f7bq42i88j7kb6810zqcyq61y رده:آثار عباس مهرین شوشتری 14 84469 302364 279247 2026-10-05T20:35:22Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302364 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|مهرین]] j31565kf5sr3826ssxj3zmrawedijty رده:آثار ابو اسحاق حلّاج شیرازی 14 84470 302314 279248 2026-10-05T20:30:20Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302314 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|حلاج]] 53qgg5gewa8wr3f7fmv68j1mxf1hlq9 رده:آثار جواد فاضل 14 84471 302315 279249 2026-10-05T20:30:26Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302315 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|فاضل]] f431q1trk0j98i37klwklmm08jh6m5r رده:آثار علی‌محمد فره‌وشی 14 84472 302365 279250 2026-10-05T20:35:28Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302365 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|فره‌وشی]] bvnsbeor6tehywqn4jr5o48nkp876c8 رده:آثار محمد ظهیری سمرقندی 14 84473 302409 279251 2026-10-05T20:39:52Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302409 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|ظهیری]] a6e3yiwkwf9pevhk2ry6ew7d6ld5hsq رده:آثار محمد مصدق 14 84474 302410 279252 2026-10-05T20:39:58Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302410 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|مصدق]] j3mnifx98oo1pb6lku5msjk3ctleq7y رده:آثار محمدباقر میرزاخسروی 14 84475 302411 279253 2026-10-05T20:40:04Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302411 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|میرزاخسروی]] gxp5tlztzlt8iew35bil9td672fybd6 رده:آثار محمدرضا پهلوی 14 84476 302412 279254 2026-10-05T20:40:10Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302412 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|پهلوی]] mqjiy3m37slcj5q83w8fq09ek8kxt16 رده:آثار میرحسین یکرنگیان 14 84477 302413 279255 2026-10-05T20:40:16Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302413 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|یکرنگیان]] 1t4cno120vtbhn7ur1wltb1ptuu7i95 رده:آثار میرزا فتحعلی آخوندزاده 14 84478 302414 279256 2026-10-05T20:40:22Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302414 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|آخوندزاده]] qpx5qsobh5gi5xfcy4kth01a12p7zqt رده:آثار محمد معین 14 84479 302415 279257 2026-10-05T20:40:28Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|خالی و/یا ع8}}» 302415 wikitext text/x-wiki {{حس|خالی و/یا ع8}} [[رده:آثار بر پایه نویسنده|معین]] fx4v9tqsqy0t81zvyman03b4y1iasa3 پدیدآورنده:احمد رشیدی‌مطلق/ایران و استعمار سرخ و سیاه 102 87657 302126 286314 2026-10-05T14:25:33Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302126 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[برگه:Ettelaat13561017.pdf/۷]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} s9orhbsfdicy8vxcebwn3x65mwkyuou بحث پدیدآورنده:احمد رشیدی‌مطلق/ایران و استعمار سرخ و سیاه 103 87658 302101 286315 2026-10-05T14:23:52Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302101 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[گفتگوی برگه:Ettelaat13561017.pdf/۷]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} bmldp8nt1s1l0t7ifduz9ri3kghjtiu مصوبات مجلس شورای اسلامی 0 96280 302127 300943 2026-10-05T14:25:37Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302127 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[درگاه:مصوبات مجلس شورای اسلامی]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} 4g730ixr3h88ma0k0y9oux7lkippd3d مصوبات مجلس شورای اسلامی/دورهٔ ۱ 0 96281 302128 300947 2026-10-05T14:25:41Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302128 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[درگاه:مصوبات مجلس شورای اسلامی/دوره ۱]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} 71rxrhgh1v7s09x4l7g2wg359fwwo6r مصوبات مجلس شورای اسلامی/دورهٔ ۲ 0 96282 302129 300949 2026-10-05T14:25:45Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302129 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[درگاه:مصوبات مجلس شورای اسلامی/دوره ۲]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} jga5tsuz87xsv4ojiq6qoq0547bzqxi مصوبات مجلس شورای اسلامی/دورهٔ ۳ 0 96283 302130 300951 2026-10-05T14:25:49Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302130 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[درگاه:مصوبات مجلس شورای اسلامی/دوره ۳]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} 12mgr92do938rk2zv6w0rfqcagv07ph مصوبات مجلس شورای اسلامی/دورهٔ ۴ 0 96284 302131 300953 2026-10-05T14:25:53Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302131 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[درگاه:مصوبات مجلس شورای اسلامی/دوره ۴]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} rcvf5v07q8kknfnoli9g9sbyt6g8bet مذاکرات مجلس شورای اسلامی 0 96285 302132 300960 2026-10-05T14:25:57Z Hanooz 17889 افزودن «{{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}}» 302132 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[درگاه:مذاکرات مجلس شورای اسلامی]] {{حس|تغییر مسیر از یک فضای نام به دیگری}} 1lx44rzrd06jdrwq7yeury63eibkkmc ویکی‌نبشته:نگهداری/دیگر 4 96289 302051 300985 2026-10-05T14:10:31Z Hanooz 17889 302051 wikitext text/x-wiki == تغییرمسیر از یک فضای نام به دیگری == * https://quarry.wmcloud.org/query/109798 {| class="wikitable" !redirect_from!!redirect_to |- |[[Broken/درخواست‌های مدیر شدن]]||[[ویکی‌نبشته:درخواست‌های مدیر شدن]] |- |[[Transwiki]]||[[ویکی‌نبشته:Transwiki]] |- |[[آرتور کریستنسن]]||[[پدیدآورنده:آرتور کریستنسن]] |- |[[ابوحامد محمد غزالی]]||[[پدیدآورنده:ابوحامد محمد غزالی]] |- |[[ابوسعید ابوالخیر]]||[[پدیدآورنده:ابوسعید ابوالخیر]] |- |[[ادیب نیشابوری]]||[[پدیدآورنده:ادیب نیشابوری]] |- |[[اسدی طوسی]]||[[پدیدآورنده:اسدی توسی]] |- |[[اعلامیه توطئه های توکلی را افشا میکنیم]]||[[فهرست:اعلامیه توطئه‌های توکلی را افشا کنیم.pdf]] |- |[[الګو:Details]]||[[الگو:جزئیات]] |- |[[امیرخسرو دهلوی]]||[[پدیدآورنده:امیر خسرو دهلوی]] |- |[[امیرمعزی]]||[[پدیدآورنده:امیرمعزی]] |- |[[ایجاد صفحه]]||[[ویکی‌نبشته:ایجاد صفحه]] |- |[[باباطاهر]]||[[پدیدآورنده:باباطاهر]] |- |[[بحث پدیدآورنده:احمد رشیدی‌مطلق/ایران و استعمار سرخ و سیاه]]||[[گفتگوی برگه:Ettelaat13561017.pdf/۷]] |- |[[بحث پدیدآورنده:برگه:Ettelaat13561017.pdf/۷]]||[[گفتگوی برگه:Ettelaat13561017.pdf/۷]] |- |[[بحث:بیدل دهلوی]]||[[بحث پدیدآورنده:بیدل شیرازی]] |- |[[بحث:سخنرانی‌ها]]||[[بحث درگاه:سخنرانی‌ها]] |- |[[بحث:قانون اساسی کشورها]]||[[بحث درگاه:قانون اساسی کشورها]] |- |[[بحث:نوشته روی سنگ قبر پروین اعتصامی]]||[[گفتگوی برگه:DivanParvinEtesami.pdf/۲۹۶]] |- |[[بهاءالدین پازارگاد]]||[[پدیدآورنده:بهاءالدین پازارگاد]] |- |[[بیدل دهلوی]]||[[پدیدآورنده:بیدل دهلوی]] |- |[[حافظ]]||[[پدیدآورنده:حافظ]] |- |[[د:د]]||[[درگاه:درگاه‌ها]] |- |[[درگاه:Index]]||[[ویکی‌نبشته:فهرست]] |- |[[راهنما:راهنمای تازه‌واردان درباره حق تکثیر]]||[[ویکی‌نبشته:حق تکثیر]] |- |[[راهنما:مالکیت عمومی]]||[[ویکی‌نبشته:حق تکثیر]] |- |[[رضی‌الدین نیشابوری]]||[[پدیدآورنده:رضی‌الدین نیشابوری]] |- |[[سجاد]]||[[پدیدآورنده:علی بن الحسین سجاد]] |- |[[سخنرانی ها]]||[[درگاه:سخنرانی‌ها]] |- |[[سخنرانی‌ها]]||[[درگاه:سخنرانی‌ها]] |- |[[سعدی]]||[[پدیدآورنده:سعدی]] |- |[[سلمان ساوجی]]||[[پدیدآورنده:سلمان ساوجی]] |- |[[سهراب سپهری]]||[[پدیدآورنده:سهراب سپهری]] |- |[[شریعت سنگلجی]]||[[پدیدآورنده:شریعت سنگلجی]] |- |[[علی ابن ابی‌طالب]]||[[پدیدآورنده:علی بن ابی‌طالب]] |- |[[علی بن ابی طالب]]||[[پدیدآورنده:علی بن ابی‌طالب]] |- |[[علی بن ابیطالب]]||[[پدیدآورنده:علی بن ابی‌طالب]] |- |[[علی بن ابی‌طالب]]||[[پدیدآورنده:علی بن ابی‌طالب]] |- |[[علی بن الحسین]]||[[پدیدآورنده:علی بن الحسین سجاد]] |- |[[فاضل خان گروسی]]||[[پدیدآورنده:فاضل خان گروسی]] |- |[[فایز دشتی]]||[[پدیدآورنده:فایز دشتی]] |- |[[فخرعظمی ارغون]]||[[پدیدآورنده:فخرعظمی ارغون]] |- |[[فرخزاد، فروغ]]||[[پدیدآورنده:فروغ فرخزاد]] |- |[[فرخی یزدی]]||[[پدیدآورنده:محمد فرخی یزدی]] |- |[[فردوسی]]||[[پدیدآورنده:فردوسی]] |- |[[فروغ فرخزاد]]||[[پدیدآورنده:فروغ فرخزاد]] |- |[[قانون اساسی کشورها]]||[[درگاه:قانون اساسی کشورها]] |- |[[قوانین]]||[[درگاه:قوانین ایران]] |- |[[لطف الله نیشابوری]]||[[پدیدآورنده:لطف الله نیشابوری]] |- |[[مؤلف:حافظ]]||[[پدیدآورنده:حافظ]] |- |[[مؤلف:شریعت سنگلجی]]||[[پدیدآورنده:شریعت سنگلجی]] |- |[[مؤلف:صادق هدایت]]||[[پدیدآورنده:صادق هدایت]] |- |[[مؤلف:عبدالله میرزا]]||[[پدیدآورنده:عبدالله میرزا]] |- |[[محمدحسن شریعت سنگلجی]]||[[پدیدآورنده:شریعت سنگلجی]] |- |[[محمدحسین استخر]]||[[پدیدآورنده:محمدحسین استخر]] |- |[[محمدطاهر میرزا]]||[[پدیدآورنده:محمدطاهر میرزا]] |- |[[مذاکرات مجلس شورای اسلامی]]||[[درگاه:مذاکرات مجلس شورای اسلامی]] |- |[[مستوره اردلان]]||[[پدیدآورنده:مستوره اردلان]] |- |[[مصوبات مجلس شورای اسلامی/دورهٔ ۱]]||[[درگاه:مصوبات مجلس شورای اسلامی/دوره ۱]] |- |[[مصوبات مجلس شورای اسلامی/دورهٔ ۲]]||[[درگاه:مصوبات مجلس شورای اسلامی/دوره ۲]] |- |[[مصوبات مجلس شورای اسلامی/دورهٔ ۳]]||[[درگاه:مصوبات مجلس شورای اسلامی/دوره ۳]] |- |[[مصوبات مجلس شورای اسلامی/دورهٔ ۴]]||[[درگاه:مصوبات مجلس شورای اسلامی/دوره ۴]] |- |[[مصوبات مجلس شورای اسلامی]]||[[درگاه:مصوبات مجلس شورای اسلامی]] |- |[[مفتون بردخونی]]||[[پدیدآورنده:مفتون بردخونی]] |- |[[میرزاده عشقی]]||[[پدیدآورنده:میرزاده عشقی]] |- |[[نظامی گنجوی]]||[[پدیدآورنده:نظامی]] |- |[[نظامی]]||[[پدیدآورنده:نظامی]] |- |[[نظیری نیشابوری]]||[[پدیدآورنده:نظیری نیشابوری]] |- |[[نوشته روی سنگ قبر پروین اعتصامی]]||[[برگه:DivanParvinEtesami.pdf/۲۹۶]] |- |[[هدایت، صادق]]||[[پدیدآورنده:صادق هدایت]] |- |[[ویکی نبشته:بابل]]||[[ویکی‌نبشته:بابل]] |- |[[ویکینبشته:بابل]]||[[ویکی‌نبشته:بابل]] |- |[[ویکینبشته:دفترخانه]]||[[ویکی‌نبشته:دفترخانه]] |- |[[ویکی‌نبشته:آغاز]]||[[راهنما:راهنمای کتابداران تازه‌وارد]] |- |[[ویکی‌نبشته:اعتبار]]||[[راهنما:راهنمای تازه‌واردان درباره اعتبارسنجی]] |- |[[ویکی‌نبشته:برچسب‌های حق تکثیر]]||[[راهنما:برچسب‌های حق تکثیر]] |- |[[ویکی‌نبشته:حقوق]]||[[درگاه:قوانین]] |- |[[ویکی‌نبشته:راهنما]]||[[راهنما:درون‌مایه]] |- |[[ویکی‌نبشته:راهنمای فارسی‌نویسی]]||[[راهنما:فارسی‌نویسی]] |- |[[ویکی‌نبشته:راهنمای کوتاه]]||[[راهنما:راهنمای کوتاه]] |- |[[ویکی‌نبشته:فارسی‌نویسی/محک]]||[[راهنما:فارسی‌نویسی/محک]] |- |[[ویکی‌نبشته:فن]]||[[راهنما:فارسی‌نویسی]] |- |[[ویکی‌نبشته:کاربران تاییدشده]]||[[اختیارات گروه‌های کاربری]] |- |[[ویکی‌پروژه:سرایه]]||[[ویکی‌نبشته:ویکی‌پروژه سرایه]] |- |[[ویکی‌پروژه:پیمان‌ها]]||[[ویکی‌نبشته:ویکی‌پروژه پیمان‌ها]] |- |[[پدیدآورنده:احمد رشیدی‌مطلق/ایران و استعمار سرخ و سیاه]]||[[برگه:Ettelaat13561017.pdf/۷]] |- |[[پدیدآورنده:اداره قوانین و مطبوعات مجلس شورای ملی]]||[[درگاه:مجلس شورای ملی]] |- |[[پدیدآورنده:برگه:Ettelaat13561017.pdf/۷]]||[[برگه:Ettelaat13561017.pdf/۷]] |- |[[پدیدآورنده:جبهه ملی ایران]]||[[درگاه:جبهه ملی ایران]] |- |[[پدیدآورنده:حزب ایران]]||[[درگاه:حزب ایران]] |- |[[پدیدآورنده:حسین‌علی منتظری]]||[[ویکی‌نبشته:موارد مغایر حق تکثیر]] |- |[[پدیدآورنده:سازمان ملل متحد]]||[[درگاه:سازمان ملل متحد]] |- |[[پدیدآورنده:سیاوش کسرایی]]||[[ویکی‌نبشته:موارد مغایر حق تکثیر]] |- |[[پدیدآورنده:صابر کرمانی]]||[[ویکی‌نبشته:موارد مغایر حق تکثیر]] |- |[[پدیدآورنده:غلامحسین ساعدی]]||[[ویکی‌نبشته:موارد مغایر حق تکثیر]] |- |[[پدیدآورنده:فریدون جنیدی]]||[[ویکی‌نبشته:موارد مغایر حق تکثیر]] |- |[[پدیدآورنده:فریدون مشیری]]||[[ویکی‌نبشته:موارد مغایر حق تکثیر]] |- |[[پدیدآورنده:مجلس شورای ملی]]||[[درگاه:مجلس شورای ملی]] |- |[[پدیدآورنده:محمدتقی جعفری]]||[[ویکی‌نبشته:موارد مغایر حق تکثیر]] |- |[[پدیدآورنده:مرکز آمار ایران]]||[[درگاه:مرکز آمار ایران]] |- |[[پدیدآورنده:نهضت آزادی ایران]]||[[درگاه:نهضت آزادی ایران]] |- |[[پرتو بیضایی آرانی]]||[[پدیدآورنده:پرتو بیضایی آرانی]] |- |[[پروین اعتصامی]]||[[پدیدآورنده:پروین اعتصامی]] |- |[[ژاله قائم مقامی]]||[[پدیدآورنده:ژاله قائم مقامی]] |- |[[ژاله قائم‌مقامی]]||[[پدیدآورنده:ژاله قائم مقامی]] |- |[[کسروی، احمد]]||[[پدیدآورنده:احمد کسروی]] |- |[[کمال اصفهانی]]||[[پدیدآورنده:کمال اصفهانی]] |- |[[کمال‌الدین اسماعیل]]||[[پدیدآورنده:کمال اصفهانی]] |- |[[মডিউল:সংখ্যা রূপান্তরকারী]]||[[پودمان:Number Converter]] |} == صفحه‌های ایجادشده توسط کاربر ثبت‌نام‌نکرده (به استثنای فضای نام برگه) == https://quarry.wmcloud.org/query/109991 {| class="wikitable" !page!!is_redirect |- |[[Main Page]]||1 |- |[[Transwiki]]||1 |- |[[ابوسعید ابوالخیر]]||1 |- |[[اوحدی مراغه‌ای (جام‌جم)/ضراعت در صورت قسم]]||0 |- |[[ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد/ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد]]||0 |- |[[ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد/بعد از تو]]||0 |- |[[ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد/تنها صداست که می‌ماند]]||0 |- |[[ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد/دلم برای باغچه میسوزد]]||0 |- |[[ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد/پنجره]]||0 |- |[[برنامه اقدام مشترک]]||0 |- |[[بوف کور]]||0 |- |[[ترجمه قرآن (قمشه‌ای)/اخلاص]]||0 |- |[[ترجمه قرآن (قمشه‌ای)/انفطار]]||0 |- |[[ترجمه قرآن (قمشه‌ای)/تکویر]]||0 |- |[[ترجمه قرآن (قمشه‌ای)/عبس]]||0 |- |[[ترجمه قرآن (قمشه‌ای)/عصر]]||0 |- |[[ترجمه قرآن (قمشه‌ای)/غاشیه]]||0 |- |[[ترجمه قرآن (قمشه‌ای)/فلق]]||0 |- |[[ترجمه قرآن (قمشه‌ای)/قریش]]||0 |- |[[ترجمه قرآن (قمشه‌ای)/ماعون]]||0 |- |[[ترجمه قرآن (قمشه‌ای)/مسد]]||0 |- |[[ترجمه قرآن (قمشه‌ای)/مطففین]]||0 |- |[[ترجمه قرآن (قمشه‌ای)/ناس]]||0 |- |[[ترجمه قرآن (قمشه‌ای)/نصر]]||0 |- |[[ترجمه قرآن (قمشه‌ای)/کافرون]]||0 |- |[[ترجمه قرآن (قمشه‌ای)/کوثر]]||0 |- |[[تصمیم قانونی دایر به‌ابراز رای‌اعتماد به کابینه آقای سهیلی نخست‌وزیر]]||0 |- |[[تلخون]]||0 |- |[[تنها صداست که می‌ماند]]||1 |- |[[تولدی دیگر/شعر سفر]]||0 |- |[[تولدی دیگر]]||0 |- |[[حافظ (غزلیات)/از من جدا مشو که توأم نور دیده‌ای]]||1 |- |[[حافظ (غزلیات)/جز آستان توأم در جهان پناهی نیست]]||1 |- |[[حافظ (غزلیات)/خواب آن نرگس فتان تو بی‌چیزی نیست]]||1 |- |[[حافظ (غزلیات)/مرحبا طایر فرخ‌پی فرخنده پیام]]||1 |- |[[حافظ (غزلیات)/مژده‌ای دل که دگر باد صبا بازآمد]]||1 |- |[[حافظ (قصیده‌ها)]]||1 |- |[[خاقانی (قصاید)/ای با دل سوداییان عشق تو در کار آمده]]||0 |- |[[خواجوی کرمانی (غزلیات)/گفتا تو از کجایی کاشفته می‌نمایی]]||0 |- |[[دلم برای باغچه می‌سوزد]]||1 |- |[[دیوان حافظ/عشق‌بازی و جوانی و شراب لعل فام]]||0 |- |[[دیوان حافظ/قصیده‌ها]]||1 |- |[[دیوان حافظ/هر آنکه جانب اهل خدا نگه دارد]]||0 |- |[[دیوان حافظ/چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست]]||0 |- |[[دیوان سلمان ساوجی/غزلیات/سرو من سنبل تر بر زده بر گل پرچین]]||0 |- |[[سجاد]]||1 |- |[[شاهنامه/داستان اکوان دیو]]||0 |- |[[شرح حال رجال ایران/مطلب‌خان]]||0 |- |[[شیخ بهایی (نان و حلوا)/نان و حلوا چیست، دانی ای پسر؟]]||1 |- |[[شیخ بهایی (نان و حلوا)]]||1 |- |[[شیدای گراشی (رباعیات)]]||0 |- |[[شیدای گراشی (غزلیات)/«جهانی گشته‌ام جان جهانی کرده‌ام پیدا»]]||0 |- |[[شیدای گراشی (غزلیات)/امام مسجد ار نگشود خود این عقده‌ی دل‌ها]]||0 |- |[[شیدای گراشی (غزلیات)/امام مسجد و شیخم به دل بستند مشکل‌ها]]||0 |- |[[شیدای گراشی (غزلیات)/امروز بزم ما ز ولا همچو گلشن است (توسل به شاه لافتی)]]||0 |- |[[شیدای گراشی (غزلیات)/ای غمزه‌ی چشمان سیاهت به تماشا]]||0 |- |[[شیدای گراشی (غزلیات)/به افسون‌ها نمودم خواب دوشین پاسبانش را]]||0 |- |[[شیدای گراشی (غزلیات)/به وفای تو می‌دهم جان را]]||0 |- |[[شیدای گراشی (غزلیات)/بیا ای سروقد بند قبای خویشتن بگشا]]||0 |- |[[شیدای گراشی (غزلیات)/تو مده ز دست یارا سر ذره‌پروری را]]||0 |- |[[شیدای گراشی (غزلیات)/ز رخ برگیر ای خورشیدرخ مشکین‌نقابت را]]||0 |- |[[شیدای گراشی (غزلیات)/سر و جان خود به رهت اگر فدا نکنم چه کنم هلا]]||0 |- |[[شیدای گراشی (غزلیات)/سر چه باشد که ببازم آن را]]||0 |- |[[شیدای گراشی (غزلیات)/لعل تو بهتر ز جام ماء معین است]]||0 |- |[[شیدای گراشی (غزلیات)/چندی‌ست که یادیت ز ما نیست (توسل به شاه لافتی)]]||0 |- |[[شیدای گراشی (غزلیات)/چه کنم گر نکنم من به فدایت جان را]]||0 |- |[[شیدای گراشی (غزلیات)/گفتم جفای ماست مرادت و یا وفا]]||0 |- |[[صفحهٔ اصلی]]||0 |- |[[صفحه‌ی اصلی]]||1 |- |[[عبید زاکانی (موش و گربه)/اگر داری تو عقل و دانش و هوش]]||0 |- |[[علی‌اکبر دهخدا/یاد آر ز شمع مرده یاد آر]]||1 |- |[[غزلیات حافظ]]||1 |- |[[قانون اساسی شاهنشاهی پهلوی ایران در زمان رضا خان]]||1 |- |[[قانون اساسی شاهنشاهی پهلوی ایران]]||1 |- |[[قانون افزایش اعتبارات برنامه عمرانی سوم]]||1 |- |[[قانون امور حسبی]]||0 |- |[[قانون تشکیل شرکت پست جمهوری اسلامی ایران]]||0 |- |[[قانون توزیع عادلانه آب]]||0 |- |[[قانون خدمات اجتماعی زنان]]||0 |- |[[قانون راجع به اطبای خارجی]]||0 |- |[[قانون راجع به تغییر سررسید قسط اول بهای زمین‌هایی که در اجرای قانون اصلاحات ارضی به زارعین دهات زلزله زده شهریور ۱۳۴۱ فروخته شده]]||0 |- |[[قانون نحوه معاینه پزشکی مشمولان خدمت وظیفه عمومی]]||0 |- |[[قانون کیفر بزه‌های مربوط به راه‌آهن]]||0 |- |[[قطعنامه‌های شورای امنیت سازمان ملل]]||0 |- |[[لاهوتی (غزلیات)/خنده رقیب]]||0 |- |[[لاهوتی (قطعه‌ها و منظومه‌ها)/ابرو - آبرو]]||0 |- |[[لاهوتی (قطعه‌ها و منظومه‌ها)/اهرمن هریمن‌رو]]||0 |- |[[لاهوتی (قطعه‌ها و منظومه‌ها)/به ملت ایران]]||0 |- |[[لاهوتی (قطعه‌ها و منظومه‌ها)/حزب رهنما]]||0 |- |[[لاهوتی (قطعه‌ها و منظومه‌ها)/کودکان قالیباف ایران]]||0 |- |[[مؤلف:حافظ]]||1 |- |[[مثنوی معنوی/عذر گفتن دلقک با سید اجل کی چرا فاحشه را نکاح کرد]]||0 |- |[[مثنوی معنوی/پیدا شدن روح القدس بصورت آدمی بر مریم بوقت برهنگی و غسل کردن و پناه گرفتن بحق تعالی]]||0 |- |[[محتشم کاشانی (ترکیب بند)]]||0 |- |[[مدير مدرسه]]||1 |- |[[مذاکرات مجلس شورای ملی ۲۳ فروردین ۱۳۲۸ نشست ۱۵۶]]||1 |- |[[مذاکرات مجلس شورای ملی ۲۴ فروردین ۱۳۲۸ نشست ۱۵۶]]||1 |- |[[مذاکرات مجلس شورای ملی/دورهٔ ۱۵/جلسهٔ ۱۵۴]]||0 |- |[[مذاکرات مجلس شورای ملی/دورهٔ ۱۵/جلسهٔ ۱۵۵]]||0 |- |[[مذاکرات مجلس شورای ملی/دورهٔ ۱۵/جلسهٔ ۱۵۶]]||0 |- |[[مذاکرات مجلس شورای ملی/دورهٔ ۱۶/جلسهٔ ۱۳]]||0 |- |[[مذاکرات مجلس شورای ملی/دورهٔ ۲۱/جلسهٔ ۱۲۳]]||0 |- |[[مذاکرات مجلس شورای ملی/دورهٔ ۲۱/جلسهٔ ۱۲۴]]||0 |- |[[مذاکرات مجلس شورای ملی/دورهٔ ۲۱/جلسهٔ ۱۲۵]]||0 |- |[[مذاکرات مجلس شورای ملی/دورهٔ ۲۱/جلسهٔ ۱۲۶]]||0 |- |[[مذاکرات مجلس شورای ملی/دورهٔ ۲۱/جلسهٔ ۱۲۷]]||0 |- |[[مذاکرات مجلس شورای ملی/دورهٔ ۲۱/جلسهٔ ۱۲۸]]||0 |- |[[مذاکرات مجلس شورای ملی/دورهٔ ۲۱/جلسهٔ ۱۲۹]]||0 |- |[[مذاکرات مجلس شورای ملی/دورهٔ ۲۱/جلسهٔ ۱۳۰]]||0 |- |[[مذاکرات مجلس شورای ملی/دورهٔ ۲۱/جلسهٔ ۱۳۱]]||0 |- |[[مذاکرات مجلس شورای ملی/دورهٔ ۲۱/جلسهٔ ۱۳۲]]||0 |- |[[مذاکرات مجلس شورای ملی/دورهٔ ۲۱/جلسهٔ ۱۳۳]]||0 |- |[[مذاکرات مجلس شورای ملی/دورهٔ ۲۱/جلسهٔ ۱۳۴]]||0 |- |[[مذاکرات مجلس شورای ملی/دورهٔ ۲۱/جلسهٔ ۱۳۵]]||0 |- |[[مذاکرات مجلس شورای ملی/دورهٔ ۲۱/جلسهٔ ۱۳۶]]||0 |- |[[مذاکرات مجلس شورای ملی/دورهٔ ۲۱/جلسهٔ ۱۳۷]]||0 |- |[[مذاکرات مجلس شورای ملی/دورهٔ ۲۱/جلسهٔ ۱۳۸]]||0 |- |[[مذاکرات مجلس شورای ملی/دورهٔ ۲۱/جلسهٔ ۱۳۹]]||0 |- |[[مذاکرات مجلس شورای ملی/دورهٔ ۲۱/جلسهٔ ۹۴]]||0 |- |[[نفت - برنامه عمرانی پنجم]]||0 |- |[[نون والقلم]]||0 |- |[[هشت کتاب/مرگ رنگ/جان‌گرفته]]||0 |- |[[هشت کتاب/مرگ رنگ/خراب]]||0 |- |[[هشت کتاب/مرگ رنگ/در قیر شب]]||0 |- |[[هشت کتاب/مرگ رنگ/دلسرد]]||0 |- |[[هشت کتاب/مرگ رنگ/رو به غروب]]||0 |- |[[هشت کتاب/مرگ رنگ/سراب]]||0 |- |[[هشت کتاب/مرگ رنگ/غمی غمناک]]||0 |- |[[پرده بردار ای حیات جان و جان افزای من]]||1 |- |[[پنجره]]||1 |- |[[پیش‌نویس قانون اساسی جمهوری اسلامی]]||1 |- |[[کسی كه مثل هیچکس نیست]]||1 |- |[[کلیله و دمنه]]||0 |- |[[یک عمر آه و ناله]]||0 |- |[[بحث:ابوسعید ابوالخیر (رباعیات)]]||0 |- |[[بحث:تحفه اثنا عشریه/مقدمه]]||0 |- |[[بحث:ترجمه قرآن (قمشه‌ای)/عنکبوت]]||0 |- |[[بحث:دیوان حافظ/ای پادشه خوبان داد از غم تنهائی]]||0 |- |[[بحث:دیوان حافظ/بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایبان دارد]]||0 |- |[[بحث:دیوان حافظ/ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شود]]||0 |- |[[بحث:دیوان حافظ/جان بی‌جمال جانان میل جهان ندارد]]||0 |- |[[بحث:دیوان حافظ/دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را]]||0 |- |[[بحث:دیوان حافظ/گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید]]||0 |- |[[بحث:دیوان حافظ/یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود]]||0 |- |[[بحث:دیوان حافظ/یوسف گم‌گشته باز آید به کنعان غم مخور]]||0 |- |[[بحث:دیوان شمس/بازآمدم بازآمدم از پیش آن یار آمدم]]||0 |- |[[بحث:دیوان شمس/به حق و حرمت آنک همگان را جانی]]||0 |- |[[بحث:دیوان شمس/شمع جهان دوش نبد نور تو در حلقه ما]]||0 |- |[[بحث:دیوان شمس/صنما جفا رها کن کرم این روا ندارد]]||0 |- |[[بحث:دیوان شمس/من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو]]||0 |- |[[بحث:دیوان شمس/ندارد پای عشق او دل بی‌دست و بی‌پایم]]||0 |- |[[بحث:رباعیات خیام]]||0 |- |[[بحث:سنایی غزنوی (غزلیات)/ای قوم مرا رنجه مدارید علی‌الله]]||0 |- |[[بحث:شاهنامه/نامه رستم فرخزاد به برادرش]]||0 |- |[[بحث:عطار (غزلیات)/از من بی خبر چه می‌طلبی]]||0 |- |[[بحث:عطار (غزلیات)/ای برده به زلف کفر و دینم]]||0 |- |[[بحث:فرخی سیستانی (قصاید)/برآمد پیلگون ابری ز روی نیلگون دریا]]||0 |- |[[بحث:قانون آیین دادرسی دادگاه‌های عمومی و انقلاب (در امور کیفری)]]||0 |- |[[بحث:قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران (مصوب ۱۳۶۸)]]||0 |- |[[بحث:قانون تشکیل سازمان تعاون مصرف شهر و روستا و انحلال شرکت سهامی فروشگاه فردوسی]]||0 |- |[[بحث:قانون صدور چک]]||0 |- |[[بحث:قانون مبارزه با مواد مخدر]]||0 |- |[[بحث:قانون مدنی ایران/اموال و مالکیت]]||0 |- |[[بحث:قانون نحوه فعالیت احزاب و گروه‌های سیاسی۱۳۹۵]]||0 |- |[[بحث:قانون نوسازی و عمران شهری]]||0 |- |[[بحث:قطعنامه‌های شورای امنیت سازمان ملل]]||0 |- |[[بحث:مذاکرات مجلس شورای ملی/دورهٔ ۱۶/جلسهٔ ۱۰]]||0 |- |[[بحث:مصوبات مجلس شورای ملی/دورهٔ ۱۷]]||0 |- |[[بحث:نظامی (لیلی و مجنون)/ای نام تو بهترین سرآغاز]]||0 |- |[[بحث:پرچم/سال یکم/شمارهٔ یکم/یکم دیماه و داستانش]]||0 |- |[[بحث:کلیات سعدی/غزلیات/سلسله موی دوست حلقه دام بلاست]]||0 |- |[[کاربر:104.237.226.132]]||0 |- |[[کاربر:Aslani.ali1983]]||0 |- |[[کاربر:Hasha66]]||0 |- |[[کاربر:Human496]]||0 |- |[[کاربر:Md]]||0 |- |[[کاربر:Metagalaxy/درباره من]]||0 |- |[[کاربر:Metagalaxy]]||0 |- |[[کاربر:Mohammad Jamshidpour]]||0 |- |[[کاربر:VolkovBot]]||0 |- |[[کاربر:Yunes ahmadi95]]||0 |- |[[کاربر:ZOKIDIN]]||0 |- |[[کاربر:طرفدار آلفرد راسل والاس]]||0 |- |[[بحث کاربر:104.237.226.132]]||0 |- |[[بحث کاربر:194.225.238.157]]||0 |- |[[بحث کاربر:80.191.94.250]]||0 |- |[[بحث کاربر:83.120.49.237]]||0 |- |[[بحث کاربر:Alibavi]]||0 |- |[[بحث کاربر:Azad62]]||0 |- |[[بحث کاربر:Dekhoo]]||0 |- |[[بحث کاربر:MikeEcho]]||0 |- |[[بحث کاربر:Mohsenss]]||0 |- |[[بحث کاربر:Qasem~fawikisource]]||0 |- |[[بحث کاربر:Sadeghi.sh]]||0 |- |[[بحث کاربر:Shahmud]]||0 |- |[[بحث کاربر:VolkovBot]]||0 |- |[[بحث کاربر:Zaher 73 z]]||0 |- |[[بحث کاربر:مهدی~fawikisource]]||0 |- |[[ویکی‌نبشته:Transwiki]]||0 |- |[[ویکی‌نبشته:جستجو کردن]]||0 |- |[[ویکی‌نبشته:درباره]]||0 |- |[[ویکی‌نبشته:درخواست کمک]]||0 |- |[[ویکی‌نبشته:راهنما]]||1 |- |[[بحث ویکی‌نبشته:جستجو کردن]]||0 |- |[[بحث ویکی‌نبشته:دفترخانه/بایگانی ۲۰۱۶]]||0 |- |[[بحث ویکی‌نبشته:راهنما]]||0 |- |[[بحث ویکی‌نبشته:ورودی کاربران]]||0 |- |[[بحث ویکی‌نبشته:گودال ماسه‌بازی]]||0 |- |[[بحث پرونده:Girldanesh.jpg]]||0 |- |[[الگو:آمار ویکی‌نبشته فارسی]]||0 |- |[[الگو:ته]]||0 |- |[[الگو:جعبه زندگینامه]]||0 |- |[[الگو:سنگنبشته گنجنامه]]||0 |- |[[الگو:م]]||0 |- |[[الگو:نستعلیق/توضیحات]]||0 |- |[[الگو:نستعلیق]]||0 |- |[[الگو:ویکی سازی]]||0 |- |[[:رده:PD-old-75-1923]]||0 |- |[[:رده:User de]]||0 |- |[[:رده:آثار ادیب نیشابوری]]||0 |- |[[:رده:آثار حافظ]]||0 |- |[[:رده:آثار سعدی]]||0 |- |[[:رده:آثار شیخ بهایی]]||0 |- |[[:رده:آثار عطار]]||0 |- |[[:رده:آثار فخرالدین عراقی]]||0 |- |[[:رده:آثار فردوسی]]||0 |- |[[:رده:آثار مولوی]]||0 |- |[[:رده:خدمت وظیفه عمومی]]||0 |- |[[:رده:غزلیات شهیدحافظ]]||0 |- |[[:رده:قانون]]||1 |- |[[:رده:قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت]]||0 |- |[[:رده:نوشتارهای سخت در دست ویرایش]]||0 |- |[[درگاه:قوانین اساسی]]||1 |- |[[بحث درگاه:قانون اساسی کشورها]]||0 |- |[[پدیدآورنده:اقبال لاهوری]]||0 |- |[[پدیدآورنده:ایرج میرزا]]||0 |- |[[پدیدآورنده:بیدل شیرازی]]||0 |- |[[پدیدآورنده:حبیب لاجوردی]]||0 |- |[[پدیدآورنده:سیاوش کسرایی]]||1 |- |[[پدیدآورنده:سید اشرف‌الدین حسینی]]||0 |- |[[پدیدآورنده:سید محمدسعید حکیم]]||0 |- |[[پدیدآورنده:فاضل خان گروسی]]||0 |- |[[پدیدآورنده:قاآنی]]||0 |- |[[پدیدآورنده:مستوره اردلان]]||0 |- |[[بحث پدیدآورنده:باباطاهر]]||0 |- |[[بحث پدیدآورنده:بیدل شیرازی]]||0 |- |[[بحث پدیدآورنده:صائب تبریزی]]||0 |- |[[HezaroYekSokhan.pdf/۳۹]]||0 |} 5bk36xys2zjbj44sb4cgglg40psexrj کاربر:Hanooz/BatchEdit.js 2 96978 302262 301994 2026-10-05T19:44:48Z Hanooz 17889 302262 javascript text/javascript /** * WikiBatchEdit.js — ابزار ویرایش دسته‌ای برای ویکی‌نبشتهٔ فارسی * Batch edit tool for Persian Wikisource (works on any MediaWiki wiki). * * 1. Find and replace: any number of rules, plain text or regex, applied to * - a list of pages, * - a category (optionally with subcategories), * - the pages linking to a page ("What links here"), * - or the results of a wiki search. * 2. Auto-link: give a page name; pages that mention it get [[Name]] links. * 3. Add / remove: add or remove categories, templates, links and text. * * Everything can be limited to the header, the body or the footer of a page. Header and * footer are the <noinclude> blocks at the start and end of the text, as on proofread * Page: pages (the <pagequality> tag is never touched); on other pages all text is body. * Namespaces are chosen with the checkboxes (All / None / Content). Ready-made edit * summaries are offered per tab; add your own with window.WBE_SUMMARIES (see SUMS below). * * Every run is: preview (with diffs) -> tick the pages you want -> save. * * The workflow is inspired by VisualFileChange (Wikimedia Commons) but this is * written from scratch for text pages and needs nothing beyond core MediaWiki. * * Install: save this file as User:YourName/WikiBatchEdit.js and add to your common.js: * mw.loader.load( '/w/index.php?title=User:YourName/WikiBatchEdit.js&action=raw&ctype=text/javascript' ); * A "ویرایش دسته‌ای" (Batch edit) link then appears in the Tools menu. * The interface follows your language (Persian or English); to force one, put * window.WBE_LANG = 'en'; // or 'fa' * before the mw.loader.load line. * * License: MIT */ ( function ( $, mw ) { 'use strict'; if ( window.WikiBatchEdit || !mw.config.get( 'wgUserName' ) ) { return; } /* ------------------------------------------------------------------ * Messages (Persian / English; set window.WBE_LANG = 'en' or 'fa' to force) * ---------------------------------------------------------------- */ var LANG = window.WBE_LANG || ( /^fa/.test( mw.config.get( 'wgUserLanguage' ) ) ? 'fa' : 'en' ), MSG = { en: { title: 'Batch edit tool', menu: 'Batch edit', tReplace: 'Find and replace', tLink: 'Auto-link', src: 'Pages to work on', sAuto: 'Automatic: search the wiki for the name', sList: 'List of pages', sCat: 'Category', sLinks: 'What links here', sSearch: 'Search results', noteAuto: 'The wiki is searched for the page name and the other spellings below.', phList: 'One page title per line', phCat: 'Category name', phLinks: 'Page title', phSearch: 'Search query (insource: works)', depth: 'Subcategory depth', ns: 'Namespaces', limit: 'Max pages', main: '(Main)', find: 'Find', repl: 'Replace with ($1 works in regex mode)', regex: 'Regex', icase: 'Ignore case', word: 'Whole word', flags: 'Flags', add: '+ Add rule', del: 'Remove rule', scope: 'Apply to', scope0: 'The whole wikitext', scope1: 'Outside links, tags and URLs', scope2: 'Outside links, tags, URLs and templates', target: 'Page to link to', aliases: 'Other spellings, one per line (linked as [[Page|spelling]])', first: 'Only the first occurrence in each page', skipLinked: 'Skip pages that already link to it', inTpl: 'Also link inside template parameters (check the diffs!)', summary: 'Edit summary', minor: 'Minor edit', delay: 'Seconds between edits', preview: 'Preview changes', save: 'Save ticked pages', stop: 'Stop', close: 'Close', page: 'Page', count: 'Changes', diff: 'Diff', nochange: 'no change', stList: 'Collecting pages…', stFetch: 'Reading pages {0}/{1}…', stNone: 'No pages found.', stPrev: '{0} pages read, {1} will change. Untick the pages to skip, then save.', stPrev0: '{0} pages read; nothing would change.', stSave: 'Saving {0}/{1}…', stDone: 'Finished: {0} saved, {1} failed.', stStop: 'Stopped.', errRule: 'Rule {0}: invalid regex ({1})', errRules: 'Enter something to find.', errTarget: 'Enter the page to link to.', errSrc: 'Fill in the page source.', askMissing: 'The page "{0}" does not exist. Continue anyway?', askSave: 'Save {0} pages?', sumRepl: 'Replace "{0}" with "{1}"', sumMore: ' and more', sumLink: 'Linking to [[{0}]]', tEdit: 'Add / remove', addAct: '+ Add action', line: 'Also remove the line if it becomes empty', errActs: 'Add at least one action.', aCatAdd: 'Add category', aCatRem: 'Remove category', aTplRem: 'Remove template', aUnlink: 'Remove links (keep the text)', aTxtRem: 'Remove text', aTxtStart: 'Add text at the start', aTxtEnd: 'Add text at the end', aLineAfter: 'Add lines after the first line containing…', aLineBefore: 'Add lines before the first line containing…', phCatAdd: 'Category name (sort key: Name|key)', phCatRem: 'Category name', phTpl: 'Template name', phLink: 'Page title (links to it are removed)', phRem: 'Text or pattern to remove', phAdd: 'Text to add (skipped if the page already contains it)', phMark: 'Text or pattern to look for', sumCatAdd: 'Adding category "{0}"', sumCatRem: 'Removing category "{0}"', sumTplRem: 'Removing template "{0}"', sumUnlink: 'Removing links to "{0}"', sumTxtRem: 'Removing "{0}"', sumTxtAdd: 'Adding "{0}"', parts: 'Parts', part: 'Part', pH: 'Header', pB: 'Body', pF: 'Footer', pAll: 'All parts', pAuto: 'Auto (footer, else body)', partsHint: 'Header and footer are the &lt;noinclude&gt; blocks at the start and end of the page (as on proofread Page: pages); the &lt;pagequality&gt; tag is never touched. On other pages everything is body.', errParts: 'Tick at least one of header, body and footer.', stMiss: '{0} pages have none of the chosen parts.', nsAll: 'All', nsNone: 'None', nsContent: 'Content', errNs: 'Select at least one namespace.', sumPick: 'Predefined summaries…', sumBuiltin: 'Ready-made', sumMine: 'My list', sumRecent: 'Recently used' }, fa: { title: 'ابزار ویرایش دسته‌ای', menu: 'ویرایش دسته‌ای', tReplace: 'یافتن و جایگزینی', tLink: 'پیوندسازی خودکار', src: 'صفحه‌های مورد نظر', sAuto: 'خودکار: جستجوی نام در ویکی', sList: 'فهرست صفحه‌ها', sCat: 'رده', sLinks: 'پیوندها به این صفحه', sSearch: 'نتیجهٔ جستجو', noteAuto: 'نام صفحه و نگارش‌های دیگرِ آن (در زیر) در ویکی جستجو می‌شود.', phList: 'هر عنوان در یک خط', phCat: 'نام رده', phLinks: 'عنوان صفحه', phSearch: 'عبارت جستجو (insource: هم کار می‌کند)', depth: 'عمق زیررده‌ها', ns: 'فضاهای نام', limit: 'حداکثر صفحه', main: '(اصلی)', find: 'یافتن', repl: 'جایگزینی با (در حالت عبارت باقاعده $1 کار می‌کند)', regex: 'عبارت باقاعده', icase: 'بی‌توجه به حروف بزرگ و کوچک', word: 'فقط کلمهٔ کامل', flags: 'پرچم‌ها', add: '+ قاعدهٔ تازه', del: 'حذف قاعده', scope: 'اعمال روی', scope0: 'همهٔ ویکی‌متن', scope1: 'بیرون از پیوندها، برچسب‌ها و نشانی‌ها', scope2: 'بیرون از پیوندها، برچسب‌ها، نشانی‌ها و الگوها', target: 'صفحه‌ای که باید به آن پیوند داد', aliases: 'نگارش‌های دیگر، هر کدام در یک خط (به شکل [[صفحه|نگارش]] پیوند می‌خورند)', first: 'فقط نخستین مورد در هر صفحه', skipLinked: 'صفحه‌هایی که از پیش به آن پیوند دارند نادیده گرفته شوند', inTpl: 'درون پارامترهای الگوها هم پیوند داده شود (تفاوت‌ها را بررسی کنید!)', summary: 'خلاصهٔ ویرایش', minor: 'ویرایش جزئی', delay: 'ثانیه فاصله میان ویرایش‌ها', preview: 'پیش‌نمایش تغییرها', save: 'ذخیرهٔ صفحه‌های تیک‌خورده', stop: 'توقف', close: 'بستن', page: 'صفحه', count: 'تغییرها', diff: 'تفاوت', nochange: 'بدون تغییر', stList: 'در حال گردآوری صفحه‌ها…', stFetch: 'خواندن صفحه‌ها {0}/{1}…', stNone: 'صفحه‌ای پیدا نشد.', stPrev: '{0} صفحه خوانده شد و {1} صفحه تغییر می‌کند. صفحه‌هایی را که نمی‌خواهید از حالت تیک‌خورده درآورید و سپس ذخیره کنید.', stPrev0: '{0} صفحه خوانده شد؛ چیزی برای تغییر نبود.', stSave: 'در حال ذخیره {0}/{1}…', stDone: 'پایان: {0} ذخیره شد، {1} ناموفق.', stStop: 'متوقف شد.', errRule: 'قاعدهٔ {0}: عبارت باقاعدهٔ نامعتبر ({1})', errRules: 'چیزی برای یافتن بنویسید.', errTarget: 'نام صفحهٔ مقصد را بنویسید.', errSrc: 'منبع صفحه‌ها را کامل کنید.', askMissing: 'صفحهٔ «{0}» وجود ندارد. باز هم ادامه دهم؟', askSave: '{0} صفحه ذخیره شود؟', sumRepl: 'جایگزینی «{0}» با «{1}»', sumMore: ' و موارد دیگر', sumLink: 'افزودن پیوند به [[{0}]]', tEdit: 'افزودن / حذف', addAct: '+ کار تازه', line: 'اگر خط خالی شد، خط هم حذف شود', errActs: 'دست‌کم یک کار اضافه کنید.', aCatAdd: 'افزودن رده', aCatRem: 'حذف رده', aTplRem: 'حذف الگو', aUnlink: 'برداشتن پیوند (متن می‌ماند)', aTxtRem: 'حذف متن', aTxtStart: 'افزودن متن به آغاز', aTxtEnd: 'افزودن متن به پایان', aLineAfter: 'افزودن خط پس از نخستین خطِ دارای…', aLineBefore: 'افزودن خط پیش از نخستین خطِ دارای…', phCatAdd: 'نام رده (برای کلید ترتیب: نام|کلید)', phCatRem: 'نام رده', phTpl: 'نام الگو', phLink: 'عنوان صفحه (پیوندها به آن برداشته می‌شود)', phRem: 'متن یا الگوی مورد حذف', phAdd: 'متنِ افزودنی (اگر صفحه از پیش آن را دارد، نادیده گرفته می‌شود)', phMark: 'متن یا الگویی که باید پیدا شود', sumCatAdd: 'افزودن رده «{0}»', sumCatRem: 'حذف رده «{0}»', sumTplRem: 'حذف الگوی «{0}»', sumUnlink: 'برداشتن پیوند به «{0}»', sumTxtRem: 'حذف «{0}»', sumTxtAdd: 'افزودن «{0}»', parts: 'بخش‌ها', part: 'بخش', pH: 'سرصفحه', pB: 'متن', pF: 'پانویس', pAll: 'همهٔ بخش‌ها', pAuto: 'خودکار (پانویس، وگرنه متن)', partsHint: 'سرصفحه و پانویس همان بخش‌های &lt;noinclude&gt; در آغاز و پایان صفحه‌اند (مانند برگه‌های فضای نام «برگه»)؛ برچسب &lt;pagequality&gt; هرگز دست نمی‌خورد. در صفحه‌های دیگر همه‌چیز «متن» است.', errParts: 'دست‌کم یکی از سرصفحه، متن و پانویس را انتخاب کنید.', stMiss: '{0} صفحه هیچ‌یک از بخش‌های انتخاب‌شده را ندارد.', nsAll: 'همه', nsNone: 'هیچ', nsContent: 'محتوایی', errNs: 'دست‌کم یک فضای نام را انتخاب کنید.', sumPick: 'خلاصه‌های آماده…', sumBuiltin: 'آماده', sumMine: 'فهرست من', sumRecent: 'اخیراً استفاده‌شده' } }; function t( key ) { var a = arguments, s = ( MSG[ LANG ] || {} )[ key ]; if ( s === undefined ) { s = MSG.en[ key ]; } return s.replace( /\{(\d)\}/g, function ( m, i ) { return a[ +i + 1 ]; } ); } // Predefined edit summaries per tab. Add your own with, before loading the script: // window.WBE_SUMMARIES = [ 'my summary', ... ]; // for every tab // window.WBE_SUMMARIES = { replace: [ ... ], link: [ ... ], edit: [ ... ], all: [ ... ] }; var SUMS = { en: { all: [ 'Batch edit', 'Cleanup', 'Wikification' ], replace: [ 'Fixing characters (Arabic ي ك → Persian ی ک)', 'Fixing spelling and spacing', 'Fixing typos', 'Standardizing spelling', 'Fixing half-spaces (ZWNJ)' ], link: [ 'Adding internal links', 'Wikification: linking to the related page' ], edit: [ 'Adding category', 'Removing category', 'Adding template', 'Removing template', 'Adding header', 'Adding footer', 'Removing links', 'Categorizing' ] }, fa: { all: [ 'ویرایش دسته‌ای', 'پاک‌سازی', 'ویکی‌سازی' ], replace: [ 'اصلاح نویسه‌ها (ي و ك عربی ← ی و ک فارسی)', 'اصلاح املا و فاصله‌گذاری', 'اصلاح خطاهای تایپی', 'یکسان‌سازی نگارش', 'اصلاح نیم‌فاصله‌ها' ], link: [ 'افزودن پیوند درونی', 'ویکی‌سازی: پیوند به صفحهٔ مربوط' ], edit: [ 'افزودن رده', 'حذف رده', 'افزودن الگو', 'حذف الگو', 'افزودن سرصفحه', 'افزودن پانویس', 'برداشتن پیوند', 'رده‌بندی' ] } }; /* ------------------------------------------------------------------ * Pure text helpers (no DOM, no API) * ---------------------------------------------------------------- */ // Characters that continue a word. ZWNJ/ZWJ count because Persian uses them inside words. var W = '\\p{L}\\p{M}\\p{N}_\\u200c\\u200d'; function esc( s ) { return s.replace( /[.*+?^${}()|[\]\\]/g, '\\$&' ); } function trunc( s, n ) { s = s.replace( /\s+/g, ' ' ); return s.length > n ? s.slice( 0, n ) + '…' : s; } function uniq( arr ) { var seen = Object.create( null ); return arr.filter( function ( x ) { if ( seen[ x ] ) { return false; } seen[ x ] = true; return true; } ); } /** * Parts of the wikitext that must not be touched, as sorted and merged [start, end) pairs: * comments, <nowiki>/<pre>/... blocks, HTML tags, external links, bare URLs, heading lines, * [[links]] and, if protectTpl, {{templates}}. Without protectTpl only template names and * |parameter= names are protected, so the text inside template parameters stays editable. */ function protectedSpans( text, protectTpl ) { var spans = [], stack = [], merged = [], m, i, k, two, flat = /<!--[\s\S]*?-->|<(nowiki|pre|code|source|syntaxhighlight|math|score|gallery|imagemap)\b[^>]*>[\s\S]*?<\/\1\s*>|<[^<>\n]+>|\[(?:(?:https?|ftp):)?\/\/[^\]\n]*\]|(?:https?|ftp):\/\/[^\s<>[\]|{}]+|^=.*$/gim, names = /\{\{[^|{}\n]*|\|[^|={}[\]\n]*=/g; while ( ( m = flat.exec( text ) ) ) { spans.push( [ m.index, m.index + m[ 0 ].length ] ); } if ( !protectTpl ) { while ( ( m = names.exec( text ) ) ) { spans.push( [ m.index, m.index + m[ 0 ].length ] ); } } // Balanced [[ ]] (and {{ }}) pairs, nesting allowed. Every matched pair is recorded, // so a stray opener cannot hide the pairs that follow it. for ( i = 0; i < text.length - 1; i++ ) { two = text.substr( i, 2 ); if ( two === '[[' || ( protectTpl && two === '{{' ) ) { stack.push( [ i, two === '[[' ? ']]' : '}}' ] ); i++; } else if ( two === ']]' || ( protectTpl && two === '}}' ) ) { for ( k = stack.length - 1; k >= 0 && stack[ k ][ 1 ] !== two; k-- ) { // look for the matching opener } if ( k >= 0 ) { spans.push( [ stack[ k ][ 0 ], i + 2 ] ); stack.length = k; i++; } } } spans.sort( function ( a, b ) { return a[ 0 ] - b[ 0 ] || b[ 1 ] - a[ 1 ]; } ); spans.forEach( function ( s ) { var last = merged[ merged.length - 1 ]; if ( last && s[ 0 ] <= last[ 1 ] ) { last[ 1 ] = Math.max( last[ 1 ], s[ 1 ] ); } else { merged.push( [ s[ 0 ], s[ 1 ] ] ); } } ); return merged; } /** Apply fn to the parts of text that are not protected; protected parts are kept as they are. */ function mapOutside( text, protectTpl, fn ) { var out = '', pos = 0; protectedSpans( text, protectTpl ).forEach( function ( s ) { out += fn( text.slice( pos, s[ 0 ] ) ) + text.slice( s[ 0 ], s[ 1 ] ); pos = s[ 1 ]; } ); return out + fn( text.slice( pos ) ); } /** One find/replace rule from plain options -> { re, rep, f, r }. Throws on an invalid regex. */ function compileRule( o ) { var src, flags, rep; if ( o.regex ) { src = o.find; flags = ( 'g' + ( o.flags || '' ) + ( o.icase ? 'i' : '' ) ) .replace( /[^dgimsuvy]/g, '' ).replace( /(.)(?=.*\1)/g, '' ); // \n, \t and \\ work in the replacement; $1, $& etc. work as in JavaScript rep = o.rep.replace( /\\([nt\\])/g, function ( m, c ) { return c === 'n' ? '\n' : c === 't' ? '\t' : '\\'; } ); } else if ( o.word ) { src = '(^|[^' + W + '])(' + esc( o.find ) + ')(?![' + W + '])'; flags = o.icase ? 'giu' : 'gu'; rep = function ( m, pre ) { return pre + o.rep; }; } else { src = esc( o.find ); flags = o.icase ? 'giu' : 'gu'; rep = function () { return o.rep; }; } return { re: new RegExp( src, flags ), rep: rep, f: o.find, r: o.rep }; } var ALL = { h: true, b: true, f: true }, BODY = { b: true }, PARTS = { all: ALL, body: BODY, header: { h: true }, footer: { f: true } }; /** Selection of parts from a name (all / body / header / footer); falls back to dflt. */ function selOf( part, dflt ) { return PARTS[ part ] || PARTS[ dflt ]; } /** * Splits wikitext into header, body and footer. The header is a <noinclude> block at the very start * (on proofread Page: pages: <noinclude><pagequality ... />HEADER</noinclude>), the footer a <noinclude> * block at the very end, the body is everything in between. h / f are null when there is no such * block (ordinary pages are all body). The tags around the parts, <pagequality> and the old * <div class="pagetext"> wrapper included, are kept in w and never edited: * joinPage( splitPage( text ) ) === text. */ function splitPage( text ) { var s = { h: null, b: text, f: null, w: [ '', '', '', '' ] }, div = false, rest = text, m, hm, fm, im, at; m = /^(\s*<noinclude>)([\s\S]*?)(<\/noinclude>)([\s\S]*)$/.exec( text ); if ( m ) { hm = /^((?:<pagequality\b[^>]*\/>)?(<div class="pagetext">)?)([\s\S]*?)(\n*)$/.exec( m[ 2 ] ); div = !!hm[ 2 ]; s.w[ 0 ] = m[ 1 ] + hm[ 1 ]; s.h = hm[ 3 ]; s.w[ 1 ] = hm[ 4 ] + m[ 3 ]; rest = m[ 4 ]; } at = rest.lastIndexOf( '<noinclude>' ); fm = at >= 0 && /^(<noinclude>)((?:(?!<\/?noinclude>)[\s\S])*)(<\/noinclude>\s*)$/.exec( rest.slice( at ) ); if ( fm ) { im = ( div && /^(\s*)([\s\S]*?)(\s*<\/div>\s*)$/.exec( fm[ 2 ] ) ) || /^(\s*)([\s\S]*?)(\s*)$/.exec( fm[ 2 ] ); s.w[ 2 ] = fm[ 1 ] + im[ 1 ]; s.f = im[ 2 ]; s.w[ 3 ] = im[ 3 ] + fm[ 3 ]; rest = rest.slice( 0, at ); } s.b = rest; return s; } function joinPage( s ) { return s.w[ 0 ] + ( s.h === null ? '' : s.h ) + s.w[ 1 ] + s.b + s.w[ 2 ] + ( s.f === null ? '' : s.f ) + s.w[ 3 ]; } /** * Runs fn( partText, key ) on the selected parts (sel: { h, b, f }) that exist on the page. * Returns { text, n, by: { h, b, f counts }, miss: none of the selected parts exists }. */ function onParts( text, sel, fn ) { var s = splitPage( text ), n = 0, by = {}, seen = false; [ 'h', 'b', 'f' ].forEach( function ( k ) { var r; if ( sel[ k ] && s[ k ] !== null ) { seen = true; r = fn( s[ k ], k ); s[ k ] = r.text; n += r.n; if ( r.n ) { by[ k ] = r.n; } } } ); return { text: joinPage( s ), n: n, by: by, miss: !seen }; } /** * rules: compiled rules; scope: 0 = whole text, 1 = outside links/tags/URLs, 2 = also outside * templates; sel: parts to work on (default all). Returns text -> { text, n, by, miss }. */ function makeReplacer( rules, scope, sel ) { return function ( text ) { return onParts( text, sel || ALL, function ( part ) { var n = 0; rules.forEach( function ( r ) { var one = function ( s ) { var found = s.match( r.re ); if ( !found ) { return s; } n += found.length; return s.replace( r.re, r.rep ); }; part = scope ? mapOutside( part, scope === 2, one ) : one( part ); } ); return { text: part, n: n }; } ); }; } /** Regex source for a page title: first letter case-insensitive, space = underscore. */ function titleSrc( name ) { var c = name.charAt( 0 ); return ( c.toUpperCase() !== c.toLowerCase() ? '[' + esc( c.toUpperCase() ) + esc( c.toLowerCase() ) + ']' : esc( c ) ) + esc( name.slice( 1 ) ).replace( /[ _]+/g, '[ _]+' ); } /** Matches an existing [[link]] to target. */ function linkRegex( target ) { return new RegExp( '\\[\\[\\s*:?\\s*' + titleSrc( target ) + '\\s*[|#\\]]' ); } /** * o: { target, aliases[], icase, first, protectTpl, parts } (parts: default body only) * Turns whole-word mentions of the target (or an alias) into [[target]] / [[target|spelling]]. * Returns { query, run( text ) -> { text, n, by, miss } }. */ function makeLinker( o ) { var n = 0, forms = [ o.target ].concat( o.aliases ).sort( function ( a, b ) { return b.length - a.length; } ), re = new RegExp( '(^|[^' + W + '])(' + forms.map( esc ).join( '|' ) + ')(?![' + W + '])', o.icase ? 'giu' : 'gu' ); function seg( s ) { return s.replace( re, function ( m, pre, hit ) { if ( o.first && n ) { return m; } n++; return pre + '[[' + o.target + ( hit === o.target ? '' : '|' + hit ) + ']]'; } ); } return { query: forms.map( function ( f ) { return 'insource:"' + f.replace( /"/g, ' ' ) + '"'; } ).join( ' OR ' ), run: function ( text ) { n = 0; return onParts( text, o.parts || BODY, function ( part ) { var before = n, out = mapOutside( part, o.protectTpl, seg ); return { text: out, n: n - before }; } ); } }; } /* ------------------------------------------------------------------ * Add / remove actions (pure functions; each returns { text, n }) * ---------------------------------------------------------------- */ // ASCII letters match in both cases (for namespace names such as Category / category) function ci( s ) { return s.replace( /[a-z]/gi, function ( ch ) { return '[' + ch.toUpperCase() + ch.toLowerCase() + ']'; } ); } function nsSrc( names ) { return '(?:' + names.map( function ( n ) { return ci( esc( n ) ); } ).join( '|' ) + ')'; } /** Tidy a typed name: drop [[ ]], a leading colon and (if names are given) a namespace prefix. */ function cleanName( s, names ) { return s.replace( /^\s*\[\[|\]\]\s*$/g, '' ) .replace( new RegExp( '^\\s*:?\\s*' + ( names ? nsSrc( names ) + '\\s*:\\s*' : '' ) ), '' ) .trim().replace( /_/g, ' ' ); } /** ctx: { cat: [category namespace names], catLocal: name used for new links, tpl: [template namespace names] }. * whole (optional): the complete page text, searched for an existing membership. */ function addCategory( text, name, ctx, whole ) { var parts = name.split( '|' ), title = cleanName( parts[ 0 ], ctx.cat ), key = parts.length > 1 ? parts.slice( 1 ).join( '|' ) : null, pre = '\\[\\[\\s*' + nsSrc( ctx.cat ) + '\\s*:', has = new RegExp( pre + '\\s*' + titleSrc( title ) + '\\s*(?:\\|[^\\]]*)?\\]\\]' ), any = new RegExp( pre + '[^\\]\\n]*\\]\\]', 'g' ), link = '[[' + ctx.catLocal + ':' + title + ( key === null ? '' : '|' + key ) + ']]', last = null, m, end; if ( !title || has.test( whole === undefined ? text : whole ) ) { return { text: text, n: 0 }; } while ( ( m = any.exec( text ) ) ) { last = m; } if ( !last ) { return { text: text.trim() ? text.replace( /\s+$/, '' ) + '\n\n' + link : link, n: 1 }; } end = last.index + last[ 0 ].length; return { text: text.slice( 0, end ) + '\n' + link + text.slice( end ), n: 1 }; } function removeCategory( text, name, ctx ) { var title = cleanName( name.split( '|' )[ 0 ], ctx.cat ), n = 0, link = '\\[\\[\\s*' + nsSrc( ctx.cat ) + '\\s*:\\s*' + titleSrc( title ) + '\\s*(?:\\|[^\\]]*)?\\]\\]', count = function () { n++; return ''; }; if ( !title ) { return { text: text, n: 0 }; } text = text.replace( new RegExp( '^[ \\t]*' + link + '[ \\t]*(?:\\n|$)', 'gm' ), count ) .replace( new RegExp( link, 'g' ), count ); return { text: text, n: n }; } /** Remove every {{name|...}} call, nested templates inside it included. */ function removeTemplate( text, name, ctx ) { var title = cleanName( name, ctx.tpl ), n = 0, out = '', pos = 0, d, i, j, m, rest, two, re = new RegExp( '\\{\\{\\s*(?:' + nsSrc( ctx.tpl ) + '\\s*:\\s*)?' + titleSrc( title ) + '\\s*(?=[|}])', 'g' ); if ( !title ) { return { text: text, n: 0 }; } while ( ( m = re.exec( text ) ) ) { i = m.index; for ( d = 0, j = i; j < text.length - 1; ) { two = text.substr( j, 2 ); if ( two === '{{' ) { d++; j += 2; } else if ( two === '}}' ) { d--; j += 2; if ( !d ) { break; } } else { j++; } } if ( d ) { continue; // never closed: leave it alone } out += text.slice( pos, i ); pos = j; // also drop the line break when the template stood alone on its line if ( /(^|\n)[ \t]*$/.test( out ) && ( rest = /^[ \t]*(?:\n|$)/.exec( text.slice( pos ) ) ) ) { pos += rest[ 0 ].length; } n++; re.lastIndex = pos; } return { text: out + text.slice( pos ), n: n }; } /** [[Name]] -> Name, [[Name|label]] -> label. */ function removeLinks( text, name ) { var title = cleanName( name ), n = 0; if ( !title ) { return { text: text, n: 0 }; } text = text.replace( new RegExp( '\\[\\[\\s*:?\\s*(' + titleSrc( title ) + ')\\s*(#[^\\]|]*)?(?:\\|([^\\]]*))?\\]\\]', 'g' ), function ( m, shown, frag, label ) { n++; return label || shown.replace( /_/g, ' ' ) + ( frag || '' ); } ); return { text: text, n: n }; } /** * o: { type, val, mark, regex, icase, word, flags, line, part }; ctx as for addCategory. * part: all / body / header / footer (and auto for catAdd: footer if the page has one, else body). * Returns { run( text ) -> { text, n, by, miss }, sum: [ message key, argument ] }. * Throws on an invalid regex. */ function compileAction( o, ctx ) { var v = o.val.trim(), selAll = selOf( o.part, 'all' ), selAdd = selOf( o.part, 'body' ), rule, line, first, flags; switch ( o.type ) { case 'catAdd': return { sum: [ 'sumCatAdd', cleanName( v.split( '|' )[ 0 ], ctx.cat ) ], run: function ( text ) { var s = splitPage( text ), by = {}, r, k = { body: 'b', header: 'h', footer: 'f' }[ o.part ] || ( s.f !== null ? 'f' : 'b' ); if ( s[ k ] === null ) { return { text: text, n: 0, by: by, miss: true }; } r = addCategory( s[ k ], v, ctx, text ); if ( !r.n ) { return { text: text, n: 0, by: by, miss: false }; } s[ k ] = r.text; by[ k ] = 1; return { text: joinPage( s ), n: 1, by: by, miss: false }; } }; case 'catRem': return { sum: [ 'sumCatRem', cleanName( v.split( '|' )[ 0 ], ctx.cat ) ], run: function ( text ) { return onParts( text, selAll, function ( part ) { return removeCategory( part, v, ctx ); } ); } }; case 'tplRem': return { sum: [ 'sumTplRem', cleanName( v, ctx.tpl ) ], run: function ( text ) { return onParts( text, selAll, function ( part ) { return removeTemplate( part, v, ctx ); } ); } }; case 'unlink': return { sum: [ 'sumUnlink', cleanName( v ) ], run: function ( text ) { return onParts( text, selAll, function ( part ) { return removeLinks( part, v ); } ); } }; case 'txtRem': rule = compileRule( { find: o.val, rep: '', regex: o.regex, icase: o.icase, word: o.word, flags: o.flags } ); if ( o.line ) { // lines that consist only of the match disappear completely flags = rule.re.flags.indexOf( 'm' ) < 0 ? rule.re.flags + 'm' : rule.re.flags; line = new RegExp( '^[ \\t]*(?:' + ( o.regex ? o.val : esc( o.val ) ) + ')[ \\t]*(?:\\n|$)', flags ); } return { sum: [ 'sumTxtRem', o.val ], run: function ( text ) { return onParts( text, selAll, function ( part ) { var n = 0, found; if ( line ) { part = part.replace( line, function () { n++; return ''; } ); } found = part.match( rule.re ); if ( found ) { n += found.length; part = part.replace( rule.re, rule.rep ); } return { text: part, n: n }; } ); } }; case 'txtStart': case 'txtEnd': return { sum: [ 'sumTxtAdd', v ], run: function ( text ) { return onParts( text, selAdd, function ( part ) { if ( part.indexOf( v ) >= 0 ) { return { text: part, n: 0 }; } return { text: !part.trim() ? o.val : o.type === 'txtStart' ? o.val + ( o.val.slice( -1 ) === '\n' ? '' : '\n' ) + part : part + ( part.slice( -1 ) === '\n' ? '' : '\n' ) + o.val, n: 1 }; } ); } }; case 'lineAfter': case 'lineBefore': rule = compileRule( { find: o.mark, rep: '', regex: o.regex, icase: o.icase, word: false, flags: o.flags } ); first = new RegExp( rule.re.source, rule.re.flags.replace( /[gy]/g, '' ) ); return { sum: [ 'sumTxtAdd', v ], run: function ( text ) { return onParts( text, selAdd, function ( part ) { var m = part.indexOf( v ) >= 0 ? null : first.exec( part ), at; if ( !m ) { return { text: part, n: 0 }; } if ( o.type === 'lineAfter' ) { at = part.indexOf( '\n', m.index + m[ 0 ].length ); at = at < 0 ? part.length : at; return { text: part.slice( 0, at ) + '\n' + o.val + part.slice( at ), n: 1 }; } at = m.index ? part.lastIndexOf( '\n', m.index - 1 ) + 1 : 0; return { text: part.slice( 0, at ) + o.val + '\n' + part.slice( at ), n: 1 }; } ); } }; } throw new Error( 'Unknown action: ' + o.type ); } /** Several compiled actions, applied one after the other; counts per part are added up. */ function makeActions( list ) { return function ( text ) { var n = 0, by = {}, miss = false; list.forEach( function ( a ) { var r = a.run( text ); text = r.text; n += r.n; miss = miss || r.miss; Object.keys( r.by || {} ).forEach( function ( k ) { by[ k ] = ( by[ k ] || 0 ) + r.by[ k ]; } ); } ); return { text: text, n: n, by: by, miss: miss }; }; } /* ------------------------------------------------------------------ * State and API helpers * ---------------------------------------------------------------- */ var api, $o, $w, NS = { 0: { id: 0, name: '' } }, mode = null, pick = { replace: 'list', link: 'auto', edit: 'list' }, changes = [], autoSummary = '', busy = false, stopped = false; function err( code, e ) { return code + ( e && e.error && e.error.info ? ': ' + e.error.info : '' ); } function failed( msg ) { return $.Deferred().reject( msg ).promise(); } function link( title, params ) { return $( '<a target="_blank" rel="noopener">' ).attr( 'href', mw.util.getUrl( title, params ) ); } /** Run a list query to the end (following continuation); resolves with at most cap items. */ function listAll( params, key, cap ) { var d = $.Deferred(), out = []; ( function next( cont ) { if ( stopped ) { return d.reject( 'stopped' ); } api.get( $.extend( { action: 'query' }, params, cont ) ).then( function ( r ) { out = out.concat( ( r.query && r.query[ key ] ) || [] ); if ( r.continue && out.length < cap ) { next( r.continue ); } else { d.resolve( out.slice( 0, cap ) ); } }, function ( c, e ) { d.reject( err( c, e ) ); } ); }( {} ) ); return d.promise(); } /** Pages of a category; with depth > 0 also those of its subcategories. */ function fromCategory( root, depth, ns, cap ) { var d = $.Deferred(), out = [], seen = {}, queue = [ [ root, 0 ] ], types = ( '|' + ns + '|' ).indexOf( '|14|' ) >= 0 ? 'page|file|subcat' : 'page|file'; ( function next() { var cur = queue.shift(); if ( stopped ) { return d.reject( 'stopped' ); } if ( !cur || out.length >= cap ) { return d.resolve( out ); } if ( seen[ cur[ 0 ] ] ) { return next(); } seen[ cur[ 0 ] ] = true; status( t( 'stList' ) + ' ' + cur[ 0 ] ); listAll( { list: 'categorymembers', cmtitle: cur[ 0 ], cmtype: types, cmnamespace: ns, cmlimit: 'max' }, 'categorymembers', cap - out.length ).then( function ( items ) { items.forEach( function ( it ) { out.push( it.title ); } ); if ( cur[ 1 ] < depth ) { return listAll( { list: 'categorymembers', cmtitle: cur[ 0 ], cmtype: 'subcat', cmlimit: 'max' }, 'categorymembers', 5000 ).then( function ( subs ) { subs.forEach( function ( it ) { queue.push( [ it.title, cur[ 1 ] + 1 ] ); } ); } ); } } ).then( next, d.reject ); }() ); return d.promise(); } function nsList() { return $w.find( '.s-ns input:checked' ).map( function () { return this.value; } ).get(); } /** Collect the page titles from the selected source. */ function getTitles( job ) { var type = $w.find( '.s-type' ).val(), nsArr = nsList(), ns = nsArr.join( '|' ), cap = Math.min( 5000, Math.max( 1, parseInt( $w.find( '.s-limit' ).val(), 10 ) || 500 ) ), v = function ( sel ) { return $w.find( sel ).val().trim(); }, catName = ( NS[ 14 ] && NS[ 14 ].name ) || 'Category', q; if ( type === 'list' ) { return $.Deferred().resolve( uniq( $.map( v( '.s-list' ).split( '\n' ), function ( s ) { var m = /\[\[:?([^\]|]+)/.exec( s ); return ( m ? m[ 1 ] : s ).replace( /_/g, ' ' ).trim() || null; } ) ) ).promise(); } if ( !nsArr.length ) { return failed( t( 'errNs' ) ); } if ( type === 'category' ) { q = v( '.s-cat' ).replace( new RegExp( '^\\s*(?:category|' + esc( catName ) + ')\\s*:', 'i' ), '' ).trim(); return q ? fromCategory( 'Category:' + q, parseInt( $w.find( '.s-depth' ).val(), 10 ) || 0, ns, cap ).then( uniq ) : failed( t( 'errSrc' ) ); } if ( type === 'links' ) { q = v( '.s-links' ); if ( !q ) { return failed( t( 'errSrc' ) ); } return listAll( { list: 'backlinks', bltitle: q, blnamespace: ns, bllimit: 'max', blfilterredir: 'nonredirects', blredirect: 1 }, 'backlinks', cap ).then( function ( items ) { var out = []; items.forEach( function ( it ) { if ( !it.redirect && nsArr.indexOf( String( it.ns ) ) >= 0 ) { out.push( it.title ); } ( it.redirlinks || [] ).forEach( function ( r ) { if ( nsArr.indexOf( String( r.ns ) ) >= 0 ) { out.push( r.title ); } } ); } ); return uniq( out ).slice( 0, cap ); } ); } q = type === 'auto' ? job.query : v( '.s-search' ); if ( !q ) { return failed( t( 'errSrc' ) ); } return listAll( { list: 'search', srsearch: q, srnamespace: ns, srlimit: 'max', srprop: '' }, 'search', cap ) .then( function ( items ) { return uniq( items.map( function ( it ) { return it.title; } ) ); } ); } /** Read the current wikitext of the pages, 50 at a time. */ function fetchPages( titles ) { var d = $.Deferred(), out = [], i = 0; ( function next() { var batch; if ( stopped ) { return d.reject( 'stopped' ); } if ( i >= titles.length ) { return d.resolve( out ); } batch = titles.slice( i, i + 50 ); i += 50; status( t( 'stFetch', Math.min( i, titles.length ), titles.length ) ); api.get( { action: 'query', prop: 'revisions', rvprop: 'ids|timestamp|content', rvslots: 'main', curtimestamp: 1, titles: batch.join( '|' ) } ).then( function ( r ) { r.query.pages.forEach( function ( p ) { var rv = p.revisions && p.revisions[ 0 ], s = rv && rv.slots.main; if ( !rv || p.missing || p.invalid ) { out.push( { title: p.title, missing: true } ); } else { out.push( { title: p.title, text: s.content, revid: rv.revid, ts: rv.timestamp, start: r.curtimestamp, model: s.contentmodel } ); } } ); next(); }, function ( c, e ) { d.reject( err( c, e ) ); } ); }() ); return d.promise(); } function checkTarget( target ) { return api.get( { action: 'query', titles: target } ).then( function ( r ) { var p = r.query.pages[ 0 ]; if ( ( p.missing || p.invalid ) && !window.confirm( t( 'askMissing', target ) ) ) { return failed( t( 'stStop' ) ); } }, function ( c, e ) { return failed( err( c, e ) ); } ); } function edit( p, summary, minor, tries ) { return api.postWithEditToken( { action: 'edit', title: p.title, text: p.text2, summary: summary, minor: minor ? 1 : undefined, notminor: minor ? undefined : 1, basetimestamp: p.ts, starttimestamp: p.start, nocreate: 1, bot: 1, watchlist: 'nochange', assert: 'user', maxlag: 5 } ).then( function ( r ) { return r.edit; }, function ( code, e ) { var d; if ( ( code === 'maxlag' || code === 'ratelimited' ) && tries < 3 ) { d = $.Deferred(); setTimeout( function () { edit( p, summary, minor, tries + 1 ).then( d.resolve, d.reject ); }, 10000 ); return d.promise(); } return failed( err( code, e ) ); } ); } /* ------------------------------------------------------------------ * Jobs: read the form and return { run( page ), summary, [target], [query] } * ---------------------------------------------------------------- */ function readRules() { var rules = []; $w.find( '.wbe-rule' ).each( function ( i ) { var $r = $( this ), o = { find: $r.find( '.r-find' ).val(), rep: $r.find( '.r-rep' ).val(), regex: $r.find( '.r-re' ).prop( 'checked' ), icase: $r.find( '.r-i' ).prop( 'checked' ), word: $r.find( '.r-w' ).prop( 'checked' ), flags: $r.find( '.r-fl' ).val() }; if ( o.find === '' ) { return; } try { rules.push( compileRule( o ) ); } catch ( e ) { throw new Error( t( 'errRule', i + 1, e.message ) ); } } ); return rules; } /** Which of header / body / footer are ticked (class prefix p, e.g. 'o-p' -> .o-ph .o-pb .o-pf). */ function readParts( p ) { var sel = { h: $w.find( '.' + p + 'h' ).prop( 'checked' ), b: $w.find( '.' + p + 'b' ).prop( 'checked' ), f: $w.find( '.' + p + 'f' ).prop( 'checked' ) }; if ( !sel.h && !sel.b && !sel.f ) { throw new Error( t( 'errParts' ) ); } return sel; } function replaceJob() { var rules = readRules(), run; if ( !rules.length ) { throw new Error( t( 'errRules' ) ); } run = makeReplacer( rules, +$w.find( '.o-scope' ).val(), readParts( 'o-p' ) ); return { run: function ( p ) { return run( p.text ); }, summary: t( 'sumRepl', trunc( rules[ 0 ].f, 50 ), trunc( rules[ 0 ].r, 50 ) ) + ( rules.length > 1 ? t( 'sumMore' ) : '' ) }; } // what each action type shows in its form row var ATYPES = { catAdd: { lbl: 'aCatAdd', ph: 'phCatAdd', pt: 'cat' }, catRem: { lbl: 'aCatRem', ph: 'phCatRem', pt: 'all' }, tplRem: { lbl: 'aTplRem', ph: 'phTpl', pt: 'all' }, unlink: { lbl: 'aUnlink', ph: 'phLink', pt: 'all' }, txtRem: { lbl: 'aTxtRem', ph: 'phRem', o: ' re i w line ', pt: 'all' }, txtStart: { lbl: 'aTxtStart', ph: 'phAdd', pt: 'add' }, txtEnd: { lbl: 'aTxtEnd', ph: 'phAdd', pt: 'add' }, lineAfter: { lbl: 'aLineAfter', ph: 'phAdd', o: ' re i ', mark: true, pt: 'add' }, lineBefore: { lbl: 'aLineBefore', ph: 'phAdd', o: ' re i ', mark: true, pt: 'add' } }, // parts an action can work on: removals on any (default all), additions on one (default body) PARTOPTS = { all: [ 'all', 'body', 'header', 'footer' ], add: [ 'body', 'header', 'footer' ], cat: [ 'auto', 'body', 'footer', 'header' ] }, PARTKEY = { all: 'pAll', auto: 'pAuto', body: 'pB', header: 'pH', footer: 'pF' }; function nsCtx() { var cat = NS[ 14 ] && NS[ 14 ].name, tpl = NS[ 10 ] && NS[ 10 ].name; return { cat: uniq( [ 'Category' ].concat( cat || [] ) ), catLocal: cat || 'Category', tpl: uniq( [ 'Template' ].concat( tpl || [] ) ) }; } function readActions() { var acts = [], ctx = nsCtx(); $w.find( '.wbe-actrow' ).each( function ( i ) { var $r = $( this ), type = $r.find( '.a-type' ).val(), o = { type: type, val: $r.find( '.a-val' ).val(), mark: $r.find( '.a-mark' ).val(), regex: $r.find( '.a-re' ).prop( 'checked' ), icase: $r.find( '.a-i' ).prop( 'checked' ), word: $r.find( '.a-w' ).prop( 'checked' ), flags: $r.find( '.a-fl' ).val(), line: $r.find( '.a-line' ).prop( 'checked' ), part: $r.find( '.a-part' ).val() }; if ( !o.val.trim() || ( ATYPES[ type ].mark && !o.mark.trim() ) ) { return; // empty rows are ignored } try { acts.push( compileAction( o, ctx ) ); } catch ( e ) { throw new Error( t( 'errRule', i + 1, e.message ) ); } } ); return acts; } function editJob() { var acts = readActions(), run; if ( !acts.length ) { throw new Error( t( 'errActs' ) ); } run = makeActions( acts ); return { run: function ( p ) { return run( p.text ); }, summary: t( acts[ 0 ].sum[ 0 ], trunc( acts[ 0 ].sum[ 1 ], 50 ) ) + ( acts.length > 1 ? t( 'sumMore' ) : '' ) }; } function linkJob() { var target = $w.find( '.o-target' ).val().replace( /^\s*\[\[:?|\]\]\s*$/g, '' ).replace( /_/g, ' ' ).trim(), skip = $w.find( '.o-skip' ).prop( 'checked' ), has, linker; if ( !target ) { throw new Error( t( 'errTarget' ) ); } linker = makeLinker( { target: target, aliases: $.map( $w.find( '.o-alias' ).val().split( '\n' ), function ( s ) { s = s.trim(); return s && s !== target ? s : null; } ), icase: $w.find( '.o-icase' ).prop( 'checked' ), first: $w.find( '.o-first' ).prop( 'checked' ), protectTpl: !$w.find( '.o-tpl' ).prop( 'checked' ), parts: readParts( 'l-p' ) } ); has = linkRegex( target ); return { target: target, query: linker.query, summary: t( 'sumLink', target ), run: function ( p ) { if ( p.title.replace( /_/g, ' ' ) === target || ( skip && has.test( p.text ) ) ) { return null; } return linker.run( p.text ); } }; } /* ------------------------------------------------------------------ * Actions * ---------------------------------------------------------------- */ function status( msg, cls ) { $w.find( '.wbe-status' ).attr( 'class', 'wbe-status ' + ( cls || '' ) ).text( msg ); } function setBusy( b ) { busy = b; $w.find( '.wbe-prev' ).prop( 'disabled', b ); $w.find( '.wbe-save' ).prop( 'disabled', b || !changes.length ); $w.find( '.wbe-stop' ).prop( 'disabled', !b ); } function clearResults() { changes = []; autoSummary = ''; $w.find( '.c-sum' ).attr( 'placeholder', '' ); $w.find( '.wbe-res, .wbe-log' ).empty(); status( '' ); setBusy( false ); } function preview() { var job, missing = 0; try { job = mode === 'link' ? linkJob() : mode === 'edit' ? editJob() : replaceJob(); } catch ( e ) { return status( e.message, 'err' ); } stopped = false; clearResults(); setBusy( true ); status( t( 'stList' ) ); ( job.target ? checkTarget( job.target ) : $.Deferred().resolve().promise() ) .then( function () { return getTitles( job ); } ) .then( function ( titles ) { return titles.length ? fetchPages( titles ) : failed( t( 'stNone' ) ); } ) .then( function ( pages ) { pages.forEach( function ( p ) { var r = p.missing ? null : job.run( p ); if ( r && r.n && r.text !== p.text ) { p.text2 = r.text; p.n = r.n; p.by = r.by || {}; changes.push( p ); } else if ( r && r.miss ) { missing++; } } ); autoSummary = job.summary; $w.find( '.c-sum' ).attr( 'placeholder', autoSummary ); showResults(); status( ( changes.length ? t( 'stPrev', pages.length, changes.length ) : t( 'stPrev0', pages.length ) ) + ( missing ? ' ' + t( 'stMiss', missing ) : '' ) ); } ) .fail( function ( m ) { status( m === 'stopped' ? t( 'stStop' ) : ( m && m.message ) || String( m ), 'err' ); } ) .always( function () { setBusy( false ); } ); } /** " (Header 1, Body 2)" when more than the body changed, else "". */ function partInfo( by ) { var keys = Object.keys( by ), names = { h: t( 'pH' ), b: t( 'pB' ), f: t( 'pF' ) }; if ( keys.length < 2 && ( !keys.length || keys[ 0 ] === 'b' ) ) { return ''; } return ' (' + [ 'h', 'b', 'f' ].filter( function ( k ) { return by[ k ]; } ).map( function ( k ) { return names[ k ] + ' ' + by[ k ]; } ).join( ', ' ) + ')'; } function showResults() { var $t = $w.find( '.wbe-res' ).empty(), $b; if ( !changes.length ) { return; } $t.append( '<thead><tr><th><input type="checkbox" class="res-all" checked></th><th>' + t( 'page' ) + '</th><th>' + t( 'count' ) + '</th><th></th></tr></thead>' ); $b = $( '<tbody>' ).appendTo( $t ); changes.forEach( function ( p ) { var $tr = $( '<tr>' ); p.$tr = $tr; $tr.append( $( '<td>' ).append( $( '<input type="checkbox" class="res-sel" checked>' ).data( 'p', p ) ), $( '<td>' ).append( link( p.title ).text( p.title ) ), $( '<td>' ).text( p.n + partInfo( p.by || {} ) ), $( '<td>' ).append( $( '<button type="button">' ).text( t( 'diff' ) ).on( 'click', function () { toggleDiff( $tr, p ); } ) ) ).appendTo( $b ); } ); } function toggleDiff( $tr, p ) { var $next = $tr.next( '.wbe-diffrow' ), $c, side; if ( $next.length ) { $next.toggle(); return; } side = $( document.documentElement ).attr( 'dir' ) === 'rtl' ? 'right' : 'left'; $c = $( '<td colspan="4">…</td>' ); $( '<tr class="wbe-diffrow">' ).append( $c ).insertAfter( $tr ); api.post( { action: 'compare', fromrev: p.revid, totitle: p.title, toslots: 'main', 'totext-main': p.text2, 'tocontentmodel-main': p.model, prop: 'diff' } ).then( function ( r ) { $c.html( '<table class="diff diff-contentalign-' + side + ' diff-editfont-monospace"><colgroup>' + '<col class="diff-marker"><col class="diff-content"><col class="diff-marker"><col class="diff-content">' + '</colgroup><tbody>' + ( r.compare.body || r.compare[ '*' ] || '' ) + '</tbody></table>' ); }, function ( c, e ) { $c.text( err( c, e ) ); } ); } function save() { var todo = [], i = 0, ok = 0, bad = 0, $log = $w.find( '.wbe-log' ), typed = $w.find( '.c-sum' ).val().trim(), summary = typed || autoSummary, minor = $w.find( '.c-minor' ).prop( 'checked' ), delay = Math.max( 0, parseFloat( $w.find( '.c-delay' ).val() ) || 0 ) * 1000; $w.find( '.res-sel:checked:not(:disabled)' ).each( function () { todo.push( $( this ).data( 'p' ) ); } ); if ( !todo.length || !window.confirm( t( 'askSave', todo.length ) ) ) { return; } stopped = false; $log.empty(); setBusy( true ); ( function next() { var p, $l; if ( stopped || i >= todo.length ) { changes = changes.filter( function ( c ) { return !c.done; } ); if ( ok && typed ) { rememberSum( typed ); fillPresets(); } status( ( stopped ? t( 'stStop' ) + ' ' : '' ) + t( 'stDone', ok, bad ), bad ? 'err' : '' ); return setBusy( false ); } p = todo[ i++ ]; status( t( 'stSave', i, todo.length ) ); $l = $( '<div>' ).append( link( p.title ).text( p.title ) ).appendTo( $log ); edit( p, summary, minor, 0 ).then( function ( r ) { ok++; p.done = true; p.$tr.css( 'opacity', 0.5 ).find( '.res-sel' ).prop( { checked: false, disabled: true } ); $l.addClass( 'wbe-ok' ).prepend( '✔ ' ); if ( r.newrevid ) { $l.append( ' (', link( p.title, { diff: r.newrevid, oldid: r.oldrevid } ).text( t( 'diff' ) ), ')' ); } else { $l.append( document.createTextNode( ' – ' + t( 'nochange' ) ) ); } }, function ( msg ) { bad++; $l.addClass( 'wbe-bad' ).prepend( '✘ ' ).append( document.createTextNode( ' – ' + msg ) ); } ).always( function () { $log.scrollTop( $log[ 0 ].scrollHeight ); setTimeout( next, i < todo.length ? delay : 0 ); } ); }() ); } /* ------------------------------------------------------------------ * Interface * ---------------------------------------------------------------- */ var CSS = [ '#wbe-overlay{position:fixed;top:0;right:0;bottom:0;left:0;z-index:2000;overflow:auto;padding:1.5em .6em;background:rgba(0,0,0,.5)}', '#wbe{box-sizing:border-box;max-width:960px;margin:0 auto;padding:.7em 1.1em 1.1em;font-size:14px;line-height:1.5;color:var(--color-base,#202122);background:var(--background-color-base,#fff);border:1px solid var(--border-color-base,#a2a9b1);border-radius:8px;box-shadow:0 12px 40px rgba(0,0,0,.4)}', '#wbe *{box-sizing:border-box}', '#wbe .wbe-head{display:flex;align-items:center;justify-content:space-between;margin-bottom:.5em;font-size:1.25em}', '#wbe .wbe-tabs{display:flex;gap:.3em;border-bottom:1px solid var(--border-color-base,#a2a9b1)}', '#wbe .wbe-tabs button{margin-bottom:-1px;padding:.4em 1em;font:inherit;color:inherit;cursor:pointer;background:none;border:1px solid transparent;border-radius:6px 6px 0 0}', '#wbe .wbe-tabs button.on{font-weight:bold;color:var(--color-progressive,#36c);background:var(--background-color-base,#fff);border-color:var(--border-color-base,#a2a9b1) var(--border-color-base,#a2a9b1) var(--background-color-base,#fff)}', '#wbe fieldset{margin:.7em 0;padding:.3em .8em .7em;border:1px solid var(--border-color-subtle,#c8ccd1);border-radius:6px}', '#wbe legend{padding:0 .4em;font-weight:bold}', '#wbe label{display:block;margin:.35em 0}', '#wbe input[type=text],#wbe textarea,#wbe select{display:block;width:100%;padding:.3em .5em;font:inherit;color:inherit;background:var(--background-color-base,#fff);border:1px solid var(--border-color-base,#a2a9b1);border-radius:4px}', '#wbe input[type=number]{width:6em;padding:.2em .4em;font:inherit;color:inherit;background:var(--background-color-base,#fff);border:1px solid var(--border-color-base,#a2a9b1);border-radius:4px}', '#wbe button{padding:.35em .9em;font:inherit;color:inherit;cursor:pointer;background:var(--background-color-interactive-subtle,#f8f9fa);border:1px solid var(--border-color-base,#a2a9b1);border-radius:4px}', '#wbe button:disabled{opacity:.5;cursor:default}', '#wbe button.wbe-primary{color:#fff;background:var(--background-color-progressive,#36c);border-color:var(--background-color-progressive,#36c)}', '#wbe button.wbe-x{border:0;background:none;font-size:1.1em}', '#wbe .s-box{margin-top:.5em}', '#wbe .s-box[data-t=category]{display:flex;flex-wrap:wrap;gap:.3em 1em;align-items:center}', '#wbe .s-box[data-t=category] input[type=text]{flex:1 1 14em;width:auto}', '#wbe .s-more{display:flex;flex-wrap:wrap;gap:.5em 1.5em;align-items:flex-start;margin-top:.5em}', '#wbe .s-more label{margin:0}', '#wbe .s-ns{display:flex;flex-wrap:wrap;gap:.1em 1em;max-height:9em;overflow:auto;margin-top:.3em}', '#wbe .s-ns label{margin:0}', '#wbe .wbe-rule,#wbe .wbe-actrow{display:flex;flex-wrap:wrap;gap:.5em;align-items:flex-start;padding:.4em 0;border-bottom:1px dashed var(--border-color-subtle,#c8ccd1)}', '#wbe .wbe-rule textarea,#wbe .wbe-actrow textarea{flex:1 1 12em;width:auto;min-width:0;resize:vertical}', '#wbe .wbe-actrow .a-sel{display:flex;flex:0 0 16em;flex-direction:column;gap:.3em}', '#wbe .r-opt{flex:0 0 12em}', '#wbe .r-opt label{margin:0}', '#wbe .r-opt input.r-fl,#wbe .r-opt input.a-fl{display:inline-block;width:5em;padding:.1em .3em}', '#wbe .wbe-com{display:flex;flex-wrap:wrap;gap:.3em 1.5em;align-items:center;margin:.7em 0}', '#wbe .wbe-com label{margin:0}', '#wbe .c-sumbox{flex:1 1 22em}', '#wbe .c-sumrow{display:flex;gap:.4em}', '#wbe .c-sumrow input.c-sum{flex:1 1 auto;width:auto;min-width:0}', '#wbe .c-sumrow select.c-pre{flex:0 0 11em;width:auto;max-width:45%}', '#wbe .wbe-parts{display:flex;flex-wrap:wrap;gap:.2em 1em;align-items:center;margin:.5em 0}', '#wbe .wbe-parts label{display:inline-block;margin:0}', '#wbe .wbe-hint{display:block;margin:.3em 0;opacity:.8}', '#wbe .s-nsbox{flex:1 1 100%}', '#wbe .wbe-act{display:flex;gap:.5em}', '#wbe .wbe-status{margin:.6em 0;font-weight:bold}', '#wbe .wbe-status.err{color:var(--color-error,#d33)}', '#wbe .wbe-resbox{max-height:24em;overflow:auto}', '#wbe .wbe-res{width:100%;border-collapse:collapse}', '#wbe .wbe-res>thead>tr>th,#wbe .wbe-res>tbody>tr>td{padding:.25em .5em;text-align:start;border-bottom:1px solid var(--border-color-subtle,#c8ccd1)}', '#wbe .wbe-res>tbody>tr.wbe-diffrow>td{padding:0;border-bottom:2px solid var(--border-color-base,#a2a9b1)}', '#wbe .wbe-diffrow table.diff{width:100%;table-layout:fixed;background:transparent}', '#wbe .wbe-diffrow table.diff td{vertical-align:top;white-space:pre-wrap;word-wrap:break-word}', '#wbe .wbe-diffrow col.diff-marker{width:2%}', '#wbe .wbe-diffrow col.diff-content{width:48%}', '#wbe .wbe-diffrow td.diff-addedline{background:rgba(60,170,100,.14)}', '#wbe .wbe-diffrow td.diff-deletedline{background:rgba(220,70,70,.14)}', '#wbe .wbe-diffrow ins.diffchange{text-decoration:none;background:rgba(60,170,100,.4)}', '#wbe .wbe-diffrow del.diffchange{text-decoration:none;background:rgba(220,70,70,.4)}', '#wbe .wbe-log{max-height:12em;margin-top:.5em;overflow:auto;font-size:90%}', '#wbe .wbe-ok{color:var(--color-success,#14866d)}', '#wbe .wbe-bad{color:var(--color-error,#d33)}' ].join( '\n' ); function addRule() { $w.find( '.wbe-rules' ).append( [ '<div class="wbe-rule"><textarea class="r-find" rows="2" dir="auto" placeholder="', t( 'find' ), '"></textarea>', '<textarea class="r-rep" rows="2" dir="auto" placeholder="', t( 'repl' ), '"></textarea><div class="r-opt">', '<label><input type="checkbox" class="r-re"> ', t( 'regex' ), '</label>', '<label><input type="checkbox" class="r-i"> ', t( 'icase' ), '</label>', '<label><input type="checkbox" class="r-w"> ', t( 'word' ), '</label>', '<label>', t( 'flags' ), ' <input type="text" class="r-fl" value="gm" disabled></label></div>', '<button type="button" class="r-del" title="', t( 'del' ), '">✕</button></div>' ].join( '' ) ); } function recentSums() { try { return JSON.parse( window.localStorage.getItem( 'wbe-recent' ) ) || []; } catch ( e ) { return []; } } function rememberSum( text ) { try { window.localStorage.setItem( 'wbe-recent', JSON.stringify( uniq( [ text ].concat( recentSums() ) ).slice( 0, 8 ) ) ); } catch ( e ) { // storage not available: nothing to remember } } /** Fill the predefined-summaries dropdown for the current tab. */ function fillPresets() { var base = SUMS[ LANG ] || SUMS.en, mine = window.WBE_SUMMARIES, groups = [ [ t( 'sumBuiltin' ), base.all.concat( base[ mode ] || [] ) ], [ t( 'sumMine' ), Array.isArray( mine ) ? mine : mine ? [].concat( mine.all || [], mine[ mode ] || [] ) : [] ], [ t( 'sumRecent' ), recentSums() ] ], $s = $w.find( '.c-pre' ).empty().append( $( '<option value="">' ).text( t( 'sumPick' ) ) ); groups.forEach( function ( g ) { var $g; if ( g[ 1 ].length ) { $g = $( '<optgroup>' ).attr( 'label', g[ 0 ] ).appendTo( $s ); g[ 1 ].forEach( function ( x ) { $g.append( $( '<option>' ).val( x ).text( x ) ); } ); } } ); } function syncAction( $r ) { var a = ATYPES[ $r.find( '.a-type' ).val() ], re = $r.find( '.a-re' ).prop( 'checked' ), $p = $r.find( '.a-part' ), has = function ( k ) { return ( a.o || '' ).indexOf( ' ' + k + ' ' ) >= 0; }; if ( $p.attr( 'data-kind' ) !== a.pt ) { $p.empty().attr( 'data-kind', a.pt ); PARTOPTS[ a.pt ].forEach( function ( k ) { $p.append( $( '<option>' ).val( k ).text( t( 'part' ) + ': ' + t( PARTKEY[ k ] ) ) ); } ); } $r.find( '.a-val' ).attr( 'placeholder', t( a.ph ) ); $r.find( '.a-mark' ).toggle( !!a.mark ); $r.find( '.a-o-re' ).toggle( has( 're' ) ); $r.find( '.a-o-i' ).toggle( has( 'i' ) ); $r.find( '.a-o-w' ).toggle( has( 'w' ) ); $r.find( '.a-o-line' ).toggle( has( 'line' ) ); $r.find( '.a-o-fl' ).toggle( has( 're' ) && re ); $r.find( '.a-w' ).prop( 'disabled', re ); } function addAction() { var opts = $.map( ATYPES, function ( a, k ) { return '<option value="' + k + '">' + t( a.lbl ) + '</option>'; } ).join( '' ); syncAction( $( [ '<div class="wbe-actrow"><div class="a-sel"><select class="a-type">', opts, '</select>', '<select class="a-part" title="', t( 'part' ), '"></select></div>', '<textarea class="a-mark" rows="2" dir="auto" placeholder="', t( 'phMark' ), '"></textarea>', '<textarea class="a-val" rows="2" dir="auto"></textarea><div class="r-opt">', '<label class="a-o-re"><input type="checkbox" class="a-re"> ', t( 'regex' ), '</label>', '<label class="a-o-i"><input type="checkbox" class="a-i"> ', t( 'icase' ), '</label>', '<label class="a-o-w"><input type="checkbox" class="a-w"> ', t( 'word' ), '</label>', '<label class="a-o-fl">', t( 'flags' ), ' <input type="text" class="a-fl" value="gm"></label>', '<label class="a-o-line"><input type="checkbox" class="a-line" checked> ', t( 'line' ), '</label></div>', '<button type="button" class="a-del" title="', t( 'del' ), '">✕</button></div>' ].join( '' ) ).appendTo( $w.find( '.wbe-acts' ) ) ); } function fillTypes() { var types = ( mode === 'link' ? [ 'auto' ] : [] ).concat( [ 'list', 'category', 'links', 'search' ] ), labels = { auto: t( 'sAuto' ), list: t( 'sList' ), category: t( 'sCat' ), links: t( 'sLinks' ), search: t( 'sSearch' ) }, $s = $w.find( '.s-type' ).empty(); types.forEach( function ( k ) { $s.append( $( '<option>' ).val( k ).text( labels[ k ] ) ); } ); $s.val( pick[ mode ] ); syncSource(); } function syncSource() { var v = $w.find( '.s-type' ).val(); $w.find( '.s-box' ).each( function () { $( this ).toggle( $( this ).data( 't' ) === v ); } ); $w.find( '.s-more' ).toggle( v !== 'list' ); } function setMode( m ) { if ( mode ) { pick[ mode ] = $w.find( '.s-type' ).val(); } mode = m; $w.find( '.wbe-tabs button' ).each( function () { $( this ).toggleClass( 'on', $( this ).data( 'm' ) === m ); } ); $w.find( '.wbe-op' ).each( function () { $( this ).toggle( $( this ).data( 'm' ) === m ); } ); fillTypes(); fillPresets(); clearResults(); } /** Namespace checkboxes; the wiki's content namespaces (at least Main) start ticked. */ function loadNamespaces() { api.get( { action: 'query', meta: 'siteinfo', siprop: 'namespaces' } ).then( function ( r ) { NS = r.query.namespaces; } ).always( function () { var $box = $w.find( '.s-ns' ).empty(); $.each( NS, function ( id, n ) { var content = n.id === 0 || !!n.content; if ( n.id >= 0 ) { $box.append( $( '<label>' ).append( $( '<input type="checkbox">' ).val( n.id ).attr( 'data-content', content ? 1 : 0 ).prop( 'checked', content ), document.createTextNode( ' ' + ( n.id === 0 ? t( 'main' ) : n.name ) ) ) ); } } ); } ); } function hide() { $o.hide(); } function build() { var c = mw.config, ns = c.get( 'wgNamespaceNumber' ), pn = c.get( 'wgPageName' ).replace( /_/g, ' ' ), q = c.get( 'wgCanonicalSpecialPageName' ) === 'Search' && mw.util.getParamValue( 'search' ), // header / body / footer checkboxes; p = class prefix, on = the ones ticked at the start parts = function ( p, on ) { return '<div class="wbe-parts"><b>' + t( 'parts' ) + ':</b>' + [ [ 'h', 'pH' ], [ 'b', 'pB' ], [ 'f', 'pF' ] ].map( function ( x ) { return '<label><input type="checkbox" class="' + p + x[ 0 ] + '"' + ( on.indexOf( x[ 0 ] ) >= 0 ? ' checked' : '' ) + '> ' + t( x[ 1 ] ) + '</label>'; } ).join( '' ) + '</div>'; }; $o = $( '<div id="wbe-overlay"></div>' ).hide().appendTo( document.body ); $w = $( '<div id="wbe" role="dialog"></div>' ).attr( 'dir', LANG === 'fa' ? 'rtl' : 'ltr' ).appendTo( $o ); $w.html( [ '<div class="wbe-head"><b>', t( 'title' ), '</b><button type="button" class="wbe-x" title="', t( 'close' ), '">✕</button></div>', '<div class="wbe-tabs"><button type="button" data-m="replace">', t( 'tReplace' ), '</button>', '<button type="button" data-m="link">', t( 'tLink' ), '</button>', '<button type="button" data-m="edit">', t( 'tEdit' ), '</button></div>', '<fieldset><legend>', t( 'src' ), '</legend><select class="s-type"></select>', '<div class="s-box" data-t="auto"><small>', t( 'noteAuto' ), '</small></div>', '<div class="s-box" data-t="list"><textarea class="s-list" rows="6" dir="auto" placeholder="', t( 'phList' ), '"></textarea></div>', '<div class="s-box" data-t="category"><input type="text" class="s-cat" dir="auto" placeholder="', t( 'phCat' ), '">', '<label>', t( 'depth' ), ' <input type="number" class="s-depth" min="0" max="5" value="0"></label></div>', '<div class="s-box" data-t="links"><input type="text" class="s-links" dir="auto" placeholder="', t( 'phLinks' ), '"></div>', '<div class="s-box" data-t="search"><input type="text" class="s-search" dir="auto" placeholder="', t( 'phSearch' ), '"></div>', '<div class="s-more"><div class="s-nsbox"><b>', t( 'ns' ), ':</b> <a href="#" class="ns-all">', t( 'nsAll' ), '</a> · ', '<a href="#" class="ns-none">', t( 'nsNone' ), '</a> · <a href="#" class="ns-content">', t( 'nsContent' ), '</a>', '<div class="s-ns"></div></div>', '<label>', t( 'limit' ), ' <input type="number" class="s-limit" min="1" max="5000" value="500"></label></div></fieldset>', '<fieldset class="wbe-op" data-m="replace"><legend>', t( 'tReplace' ), '</legend><div class="wbe-rules"></div>', '<button type="button" class="wbe-add">', t( 'add' ), '</button>', parts( 'o-p', 'hbf' ), '<small class="wbe-hint">', t( 'partsHint' ), '</small>', '<label>', t( 'scope' ), ' <select class="o-scope"><option value="0">', t( 'scope0' ), '</option>', '<option value="1">', t( 'scope1' ), '</option><option value="2">', t( 'scope2' ), '</option></select></label></fieldset>', '<fieldset class="wbe-op" data-m="link"><legend>', t( 'tLink' ), '</legend>', '<label>', t( 'target' ), '<input type="text" class="o-target" dir="auto"></label>', '<label>', t( 'aliases' ), '<textarea class="o-alias" rows="3" dir="auto"></textarea></label>', parts( 'l-p', 'b' ), '<small class="wbe-hint">', t( 'partsHint' ), '</small>', '<label><input type="checkbox" class="o-first" checked> ', t( 'first' ), '</label>', '<label><input type="checkbox" class="o-skip" checked> ', t( 'skipLinked' ), '</label>', '<label><input type="checkbox" class="o-icase"> ', t( 'icase' ), '</label>', '<label><input type="checkbox" class="o-tpl"> ', t( 'inTpl' ), '</label></fieldset>', '<fieldset class="wbe-op" data-m="edit"><legend>', t( 'tEdit' ), '</legend><div class="wbe-acts"></div>', '<button type="button" class="wbe-addact">', t( 'addAct' ), '</button>', '<small class="wbe-hint">', t( 'partsHint' ), '</small></fieldset>', '<div class="wbe-com"><div class="c-sumbox"><span>', t( 'summary' ), '</span>', '<div class="c-sumrow"><input type="text" class="c-sum" dir="auto" maxlength="500"><select class="c-pre"></select></div></div>', '<label><input type="checkbox" class="c-minor" checked> ', t( 'minor' ), '</label>', '<label>', t( 'delay' ), ' <input type="number" class="c-delay" min="0" max="120" value="3"></label></div>', '<div class="wbe-act"><button type="button" class="wbe-prev wbe-primary">', t( 'preview' ), '</button>', '<button type="button" class="wbe-save" disabled>', t( 'save' ), '</button>', '<button type="button" class="wbe-stop" disabled>', t( 'stop' ), '</button></div>', '<div class="wbe-status" aria-live="polite"></div>', '<div class="wbe-resbox"><table class="wbe-res"></table></div><div class="wbe-log"></div>' ].join( '' ) ); $w.on( 'click', '.wbe-x', hide ) .on( 'click', '.wbe-tabs button', function () { if ( !busy ) { setMode( $( this ).data( 'm' ) ); } } ) .on( 'change', '.s-type', syncSource ) .on( 'click', '.ns-all, .ns-none, .ns-content', function ( e ) { var k = this.className; e.preventDefault(); $w.find( '.s-ns input' ).each( function () { this.checked = k === 'ns-all' || ( k === 'ns-content' && $( this ).attr( 'data-content' ) === '1' ); } ); } ) .on( 'change', '.c-pre', function () { if ( this.value ) { $w.find( '.c-sum' ).val( this.value ).focus(); } this.selectedIndex = 0; } ) .on( 'click', '.wbe-add', addRule ) .on( 'click', '.wbe-addact', addAction ) .on( 'click', '.a-del', function () { $( this ).closest( '.wbe-actrow' ).remove(); } ) .on( 'change', '.a-type, .a-re', function () { syncAction( $( this ).closest( '.wbe-actrow' ) ); } ) .on( 'click', '.r-del', function () { $( this ).closest( '.wbe-rule' ).remove(); } ) .on( 'change', '.r-re', function () { var $r = $( this ).closest( '.wbe-rule' ), on = this.checked; $r.find( '.r-w' ).prop( 'disabled', on ); $r.find( '.r-fl' ).prop( 'disabled', !on ); } ) .on( 'change', '.res-all', function () { $w.find( '.res-sel:not(:disabled)' ).prop( 'checked', this.checked ); } ) .on( 'click', '.wbe-prev', preview ) .on( 'click', '.wbe-save', save ) .on( 'click', '.wbe-stop', function () { stopped = true; } ); $( document ).on( 'keydown', function ( e ) { if ( e.key === 'Escape' && $o.is( ':visible' ) ) { hide(); } } ); // start with two rule fields and one action; empty ones are ignored addRule(); addRule(); addAction(); loadNamespaces(); // prefill from the page the tool was opened on if ( ns >= 0 ) { $w.find( '.s-links' ).val( pn ); } if ( ns >= 0 && ns !== 14 ) { $w.find( '.o-target' ).val( pn ); } if ( ns === 14 ) { $w.find( '.s-cat' ).val( c.get( 'wgTitle' ) ); pick.replace = pick.edit = 'category'; } if ( q ) { $w.find( '.s-search' ).val( q ); pick.replace = pick.edit = 'search'; } setMode( 'replace' ); } function open() { if ( !api ) { return; } if ( !$w ) { build(); } $o.show(); } window.WikiBatchEdit = { open: open, // pure helpers, exposed for testing lib: { esc: esc, protectedSpans: protectedSpans, mapOutside: mapOutside, compileRule: compileRule, makeReplacer: makeReplacer, makeLinker: makeLinker, linkRegex: linkRegex, uniq: uniq, compileAction: compileAction, makeActions: makeActions, splitPage: splitPage, joinPage: joinPage, onParts: onParts } }; $( function () { mw.loader.using( [ 'mediawiki.api', 'mediawiki.util' ] ).then( function () { var li; api = new mw.Api( { parameters: { formatversion: 2 } } ); mw.loader.load( 'mediawiki.diff.styles' ); mw.util.addCSS( CSS ); li = mw.util.addPortletLink( 'p-tb', '#', t( 'menu' ), 't-wbe', t( 'title' ) ); $( li ).on( 'click', function ( e ) { e.preventDefault(); open(); } ); } ); } ); }( jQuery, mediaWiki ) ); b4w2azngmnt3sf908m0mkr07mbi26p2 برگه:تذکرة الاولیاء - نوشته عطار، تصحیح رینولد نیکلسون - مطبعه بریل (جلد اول).pdf/۳۱ 104 97003 302050 2026-10-05T13:57:00Z Hanooz 17889 /* نمونه‌خوانی‌نشده */ صفحه‌ای تازه حاوی « بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ الحمد للّه الجواد بافضل انواع النّعماء، المنّان باشرف اصناف العطاء، المحمود فى اعالى ذرى العزّة و الكبرياء، المعبود باحسن اجناس العبادات فى اعماق الارض و اطباق السّماء، ذى العظمة و الجبروت و البه...» ایجاد کرد 302050 proofread-page text/x-wiki <noinclude><pagequality level="1" user="Hanooz" /></noinclude> بِسْمِ اَللّٰهِ اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ الحمد للّه الجواد بافضل انواع النّعماء، المنّان باشرف اصناف العطاء، المحمود فى اعالى ذرى العزّة و الكبرياء، المعبود باحسن اجناس العبادات فى اعماق الارض و اطباق السّماء، ذى العظمة و الجبروت و البهاء، و الجلالة و الملكوت و السّناء، الّذي علا فاحتجب بانوار المجد و القدس و الثّناء عن اعين النّاظرين و ابصار البصراء، و دنا فاقترب من بصائر المحترقين فى وهج العناء، و ربط طرف لقاء المنغمسين فى لجج بحار توحيده بالفناء، و خلط شرف فناء المتغلغلين فى قعر قربه البهاء بمحض البقاء، و اغناهم بعزّة الفقر اليه عن ذلّ الرّكون الى الاشياء، و اولاهم التّوفيق للحمد عمّا هو فى خزانة الآلاء، و اغناهم بالفناء عن البقاء و بالبقاء عن الفناء، فصاروا مغمورين بنور فناء الفناء، مخلّصين عن هواء الاهواء، و حطّوا رحال الانس بفناء القدس مودّعين فناء الفناء، و انقطعوا بالنّور الحقيقىّ التّامّ عن [تخاييل] الاضلال و تماثيل الافياء، الّتى هى اعيان الدهماء و اشخاص الانشاء، نحمده على ان كفانا كيد من عادانا فيه، و دفع عنّا شرّ من ناوانا بقلبه و آذانا بفيه، و شغل عنّا كلّ شاغل عنه، و الّف بيننا و بين كلّ مؤلّف بيننا و بينه، و جعلنا خدما و عبادا له، و اكرمنا بشريف خطابه و كريم كتابه، و جعلنا متّبعين لحبيبه، ثمّ من جملة أحبّائه. و نشهد ان لا اله الاّ اللّه وحده، لا شريك له يوازيه، و لا نظير له يضاهيه، فان نظرنا الى اوصاف الالوهيّة فلا اله الاّ هو، و ان تأمّلنا الوجود فلا هو إلاّ هو، و نشهد انّ محمّدا عبده و رسوله و نبيّه و صفيّه، ارسله بالحقّ الى كافّة الخلق، فحلّ برفيع محلّه عقد اهل الزّيغ و الضّلال، و قلّ بحدّه عدد زمر الخزى و النّكال، و اطفأ بنوره نار الغواية، و بوّأ انصاره دار الهداية، و اضاء قلوب المهتدين بهدية، بانوار جواهر الدّين، و وفّقهم لاقتناء مفاخر ذخائر اليقين، و بصّرهم بغوامض سرائر النّبيّين، و خصّ الاصفياء و الاتقياء من اتباعهم الّذين نفضوا ايديهم عن الكونين، و رفضوا عن قلوبهم الالتفات<noinclude></noinclude> mch9b36szj9o433wc6ssj9aaalx152f شعر قدیم ایران. از عباس اقبال آشتیانی 0 97004 302170 2026-10-05T17:47:27Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[شعر قدیم ایران. از عباس اقبال آشتیانی]] را به [[کاوه/شماره ۴۹/شعر قدیم ایران]] منتقل کرد 302170 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[کاوه/شماره ۴۹/شعر قدیم ایران]] hyexctzeewjixhvmke6jr2eud47mtdh سیر حکمت در اروپا/فصل اول 0 97005 302187 2026-10-05T18:53:59Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[سیر حکمت در اروپا/فصل اول]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/فصل ۱]] منتقل کرد 302187 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/فصل ۱]] mzx8sdv4ivou1l9kpomrcgy3stzwul8 سیر حکمت در اروپا/دیباچه 0 97006 302189 2026-10-05T18:54:17Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[سیر حکمت در اروپا/دیباچه]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/دیباچه]] منتقل کرد 302189 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/دیباچه]] 7jdh8en95ipbudyopkdl2p2hk12jgz0 سیر حکمت در اروپا/فصل دوم 0 97007 302191 2026-10-05T18:54:45Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[سیر حکمت در اروپا/فصل دوم]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/فصل ۲]] منتقل کرد 302191 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/فصل ۲]] fz6eezkxtfjfbmyyavk4kfhw3vxu5ba سیر حکمت در اروپا/فصل سوم 0 97008 302193 2026-10-05T18:54:57Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[سیر حکمت در اروپا/فصل سوم]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/فصل ۳]] منتقل کرد 302193 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/فصل ۳]] aonm2mzydjg96eki3pcoeblnir550fe سیر حکمت در اروپا/فصل چهارم 0 97009 302195 2026-10-05T18:55:06Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[سیر حکمت در اروپا/فصل چهارم]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/فصل ۴]] منتقل کرد 302195 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/فصل ۴]] a334oej4fylui2hwabnk7uccwomatxk سیر حکمت در اروپا/فصل پنجم 0 97010 302197 2026-10-05T18:55:13Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[سیر حکمت در اروپا/فصل پنجم]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/فصل ۵]] منتقل کرد 302197 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/فصل ۵]] ni4yhcv0ppom8dnzednljxdo7dces4h سیر حکمت در اروپا/فصل ششم 0 97011 302199 2026-10-05T18:55:22Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[سیر حکمت در اروپا/فصل ششم]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/فصل ۶]] منتقل کرد 302199 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/فصل ۶]] iiy7qssoiyx8nwje82hgilo1cpie8wi سیر حکمت در اروپا/فصل هفتم 0 97012 302201 2026-10-05T18:55:30Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[سیر حکمت در اروپا/فصل هفتم]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/فصل ۷]] منتقل کرد 302201 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/فصل ۷]] iem6wn2exo5x0pyj6zofd238e40lhzm سیر حکمت در اروپا/فصل هشتم 0 97013 302203 2026-10-05T18:55:39Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[سیر حکمت در اروپا/فصل هشتم]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/فصل ۸]] منتقل کرد 302203 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/فصل ۸]] dhk3y6akioyy4xb0ylyc8lniwch87ss سیر حکمت در اروپا/فصل نهم: بخش اول 0 97014 302205 2026-10-05T18:55:54Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[سیر حکمت در اروپا/فصل نهم: بخش اول]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/فصل ۹]] منتقل کرد 302205 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/فصل ۹]] 9n21hdxhskfon4947pxzo898msrpf0u گفتار در روش راه بردن عقل 0 97015 302207 2026-10-05T18:56:38Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[گفتار در روش راه بردن عقل]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/ضمیمه]] منتقل کرد 302207 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/ضمیمه]] 67ioa1nsswoonzpdv57nhch2cazvxxq فصل اول: حکمای فرانسه در سدهٔ هفدهم 0 97016 302209 2026-10-05T18:57:08Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[فصل اول: حکمای فرانسه در سدهٔ هفدهم]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۲/فصل ۱]] منتقل کرد 302209 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۲/فصل ۱]] hb7pobnrbcpqoqdd5sh8cxk8ojjfhfj فصل دوم: اسپینوزا 0 97017 302211 2026-10-05T18:57:16Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[فصل دوم: اسپینوزا]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۲/فصل ۲]] منتقل کرد 302211 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۲/فصل ۲]] 5p1nqbyhnpld7afhia7sfkensr71q18 فصل سوم: لایب‌نیتس 0 97018 302213 2026-10-05T18:57:24Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[فصل سوم: لایب‌نیتس]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۲/فصل ۳]] منتقل کرد 302213 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۲/فصل ۳]] 8fprjqq9mtuh1u3u6f39xsa06tzbaan فصل چهارم: حکمای انگلیس در سدهٔ هفدهم 0 97019 302215 2026-10-05T18:57:32Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[فصل چهارم: حکمای انگلیس در سدهٔ هفدهم]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۲/فصل ۴]] منتقل کرد 302215 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۲/فصل ۴]] gvg0rm6jmc39m6m6kz4vqjyzf4ikkbr فصل پنجم: حکمای انگلیس در سدهٔ هیجدهم 0 97020 302217 2026-10-05T18:57:40Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[فصل پنجم: حکمای انگلیس در سدهٔ هیجدهم]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۲/فصل ۵]] منتقل کرد 302217 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۲/فصل ۵]] 6dzm7wdo26agqg4m5echg76kyyulw8u فصل ششم: حکمای فرانسه در سدهٔ هیجدهم 0 97021 302219 2026-10-05T18:57:49Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[فصل ششم: حکمای فرانسه در سدهٔ هیجدهم]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۲/فصل ۶]] منتقل کرد 302219 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۲/فصل ۶]] bd64h7q5aq8k50nzbw1cn9pyz3qngop فصل هفتم: کانت 0 97022 302221 2026-10-05T18:57:58Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[فصل هفتم: کانت]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۲/فصل ۷]] منتقل کرد 302221 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۲/فصل ۷]] e5zacrfm06w72iljz4msr932pda3n86 فصل نخستین: حکمای آلمان 0 97023 302223 2026-10-05T18:58:44Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[فصل نخستین: حکمای آلمان]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۳/فصل ۱]] منتقل کرد 302223 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۳/فصل ۱]] 4mwls0at1k21bjovisa6hez3x3tbhfi فصل دوم: حکمای فرانسه 0 97024 302225 2026-10-05T18:58:53Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[فصل دوم: حکمای فرانسه]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۳/فصل ۲]] منتقل کرد 302225 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۳/فصل ۲]] 7y9svuydligkdpq7kt20v5ue985q4c6 فصل سوم: حکمای انگلیس 0 97025 302227 2026-10-05T18:59:02Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[فصل سوم: حکمای انگلیس]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۳/فصل ۳]] منتقل کرد 302227 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۳/فصل ۳]] 4fs53w5mmuy5e472qpz33v4kyy68k6t فصل چهارم: حکمای انگلیس 0 97026 302229 2026-10-05T18:59:11Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[فصل چهارم: حکمای انگلیس]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۳/فصل ۴]] منتقل کرد 302229 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۳/فصل ۴]] 1ses2s0x82os6540131v52wksz29vbr فصل پنجم: حکمای آلمان 0 97027 302231 2026-10-05T18:59:18Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[فصل پنجم: حکمای آلمان]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۳/فصل ۵]] منتقل کرد 302231 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۳/فصل ۵]] ocj2n1il0riqiika13xzq3r4zq1urjy فصل ششم: حکمای فرانسه 0 97028 302233 2026-10-05T18:59:26Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[فصل ششم: حکمای فرانسه]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۳/فصل ۶]] منتقل کرد 302233 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۳/فصل ۶]] 5ktro16x1rjt8a9g92if7asjd52cxdq فصل هفتم: آخرین منزل 0 97029 302235 2026-10-05T18:59:35Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[فصل هفتم: آخرین منزل]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۳/فصل ۷]] منتقل کرد 302235 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۳/فصل ۷]] rr8k1gmczsvunmx725dvpv02mfochnd سیر حکمت در اروپا/فصل نهم: بخش دوم 0 97030 302237 2026-10-05T19:01:21Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[سیر حکمت در اروپا/فصل نهم: بخش دوم]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/فصل ۹/بخش ۲]] منتقل کرد 302237 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/فصل ۹/بخش ۲]] sdsy9h6rzjnpmi8c1vf3126eq3aiad4 گفتار در روش راه بردن عقل/بخش اول 0 97031 302239 2026-10-05T19:02:08Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[گفتار در روش راه بردن عقل/بخش اول]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/ضمیمه/بخش ۱]] منتقل کرد 302239 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/ضمیمه/بخش ۱]] mot4ngx4uya8aech41bkwigrgcx48q3 گفتار در روش راه بردن عقل/بخش دوم 0 97032 302241 2026-10-05T19:02:23Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[گفتار در روش راه بردن عقل/بخش دوم]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/ضمیمه/بخش ۲]] منتقل کرد 302241 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/ضمیمه/بخش ۲]] 46nx174ap8jemefsbz2jvca4gqwyy38 گفتار در روش راه بردن عقل/بخش سوم 0 97033 302243 2026-10-05T19:02:30Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[گفتار در روش راه بردن عقل/بخش سوم]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/ضمیمه/بخش ۳]] منتقل کرد 302243 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/ضمیمه/بخش ۳]] 526j5ew5bho856d5forqj82utdnwajk گفتار در روش راه بردن عقل/بخش چهارم 0 97034 302245 2026-10-05T19:02:52Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[گفتار در روش راه بردن عقل/بخش چهارم]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/ضمیمه/بخش ۴]] منتقل کرد 302245 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/ضمیمه/بخش ۴]] e52u8qeoclb6kwyad612337txp3us80 گفتار در روش راه بردن عقل/بخش پنجم 0 97035 302247 2026-10-05T19:03:03Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[گفتار در روش راه بردن عقل/بخش پنجم]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/ضمیمه/بخش ۵]] منتقل کرد 302247 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/ضمیمه/بخش ۵]] q995eht5rbqndkczwh8prmp3vuschd5 گفتار در روش راه بردن عقل/بخش ششم 0 97036 302249 2026-10-05T19:03:11Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[گفتار در روش راه بردن عقل/بخش ششم]] را به [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/ضمیمه/بخش ۶]] منتقل کرد 302249 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[سیر حکمت در اروپا/جلد ۱/ضمیمه/بخش ۶]] 7s6hpwaxxq7c1oig3o7fvh3jvh21wqk پروین دختر ساسان و «اصفهان نصف جهان» 0 97037 302251 2026-10-05T19:12:46Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[پروین دختر ساسان و «اصفهان نصف جهان»]] را به [[پروین دختر ساسان و اصفهان نصف جهان]] منتقل کرد 302251 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[پروین دختر ساسان و اصفهان نصف جهان]] l7me2dxt633ktzvctftga1n14vmma7t پروین دختر ساسان 0 97038 302253 2026-10-05T19:13:05Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[پروین دختر ساسان]] را به [[پروین دختر ساسان و اصفهان نصف جهان/پروین دختر ساسان]] منتقل کرد 302253 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[پروین دختر ساسان و اصفهان نصف جهان/پروین دختر ساسان]] hb95rzprshl017cvljoxr9h41ui8f32 اصفهان نصف جهان (سفرنامه) 0 97039 302255 2026-10-05T19:13:15Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[اصفهان نصف جهان (سفرنامه)]] را به [[پروین دختر ساسان و اصفهان نصف جهان/اصفهان نصف جهان]] منتقل کرد 302255 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[پروین دختر ساسان و اصفهان نصف جهان/اصفهان نصف جهان]] 5paffaw7oba2ejw4sjx50exwiadz4en مرگ (نوشته‌ای کوتاه) 0 97040 302257 2026-10-05T19:13:24Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[مرگ (نوشته‌ای کوتاه)]] را به [[پروین دختر ساسان و اصفهان نصف جهان/مرگ]] منتقل کرد 302257 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[پروین دختر ساسان و اصفهان نصف جهان/مرگ]] f5nv3vyrrywj55ibv8wuzfstl40oij2 سامپینگه (داستان کوتاه) 0 97041 302259 2026-10-05T19:13:33Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[سامپینگه (داستان کوتاه)]] را به [[پروین دختر ساسان و اصفهان نصف جهان/سامپینگه]] منتقل کرد 302259 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[پروین دختر ساسان و اصفهان نصف جهان/سامپینگه]] iyiz6rxi2v014ye3egq0qc19mw0edwz هوسباز (داستان کوتاه) 0 97042 302261 2026-10-05T19:13:42Z Hanooz 17889 Hanooz صفحهٔ [[هوسباز (داستان کوتاه)]] را به [[پروین دختر ساسان و اصفهان نصف جهان/هوسباز]] منتقل کرد 302261 wikitext text/x-wiki #تغییر_مسیر [[پروین دختر ساسان و اصفهان نصف جهان/هوسباز]] 8a0oth73qt3cpio0xrk11sgmisrevs7